متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و صفحه دیگری از سوره مبارکه حج را با هم مرور، مطالعه و تدبر داریم. انشاءالله به این آیه شریفه رسیدیم: «المُلکُ یَومِئِذٍ لِلَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ»؛ کما اینکه میشود از آیه فهمید که در این روز، مُلک برای خداست و حکم میکند بین ایشان. «یوم یقیم» که در آیه قبل اشاره کرد: وقتی که میآید، ساعت میآید، این عذاب یَقِیم میآید، کنار میزند همه چیز را. آنجا فهمیده میشود که مُلک برای خداست. آنجا حکومت دارد بین مردم.
«الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ»؛ این کسانی که، خب دو دسته میشوند: یکی مؤمنان و کسانی که عمل صالح دارند؛ کفار، به قصاصِ روایات الهی، آنهایی که ایمان و عمل صالح دارند در جنات نعیماند و کسانی که کفر و تکذیب آیات دارند، عذاب مهین میبینند. یعنی میفهمیم که به این علت که خدا مُلک دارد در روز قیامت، یعنی ظهور. چون همیشه قیامت فضای ظهور است. هیچ اتفاق جدیدی در قیامت رخ نمیدهد. خودِ حقیقتِ موانع حقیقت که مادّی بود، که اعتباریات بود، این حجابها کنار میرود، حقیقت در قیامت مکشوف میشود. وگرنه در دنیا هم مُلک برای خداست و اختصاص به روز قیامت ندارد. فرمود: «الامرُ یَومَئِذٍ لِلَّهِ». اینها همش منظور این است که آنجا ظهور پیدا میکند. «مالکِ یوم الدین» هم باز به همین معناست که همه میفهمند. اینجا هم مالکِ یوم الدین است، اینجا مالک است، ولی موانع زیاد، حجاب زیاد است، نمیفهمیم. آنجا دیگر حجاب کنار میرود و همه میفهمند که او... بعد میفهمیم که اینی که میگوییم روز قیامت برای همه روشن میشود که مُلک برای خداست، مُلکِ مجازی نیست. مُلک دو نوع است: یکی مُلک حقیقی است که حق است، یکی مُلک مجازی و صوری است. آنی که از مصادیق ملک در عالم برای اشیاء و اشخاص ملاحظه میکنیم، مُلک مجازی و صوری است که خدا به این، البته در عین اینکه داده، باز مُلک خود اوست. این دو قسم مُلک همواره هست تا قیامت به پا شود. آن وقت دیگر اثری از مُلک مجازی و صوری باقی نمیماند. در نتیجه دیگر احدی از موجودات عالم، صفت مالکیت را ندارند. پس از معنای مالک باقی نمیماند مگر مُلکِ حقیقی و حق، برای خداست و بس.
پس یکی از خصایص روز قیامت این است که آن روز مُلک برای خداست. آن روز عزت و قدرت و امر برای غیر از خدا نیست؛ هیچ حاکم دیگری غیر از او نیست. حکم راندن از فروعات مُلک است. وقتی هیچ کسی آنجا نصیبی از مُلک نداشت، هیچ نصیبی از حکم هم ندارد. «الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ». اینهایی که ایمان و عمل صالح دارند در جنات نعیماند. نعیم، صفت مشبهه است و ثبوت را میرساند. جنات، نه «فی الجنات» نه «فی جنات البنین» بلکه «فی جنات النعیم»، یعنی جنتهایی که از نعیم، نعمتهای ثابت، ثبوت دارد. وصفِ نعمت برای ثابت، ابدی و دائمی است. این نعمت همیشه با این نوع الفت و سازگاری همراه است. نعمتهای دنیا این شکلی نیست. این غذا تا یک جایی، تا یک وقت خاصی، برای بعضیها نعمت است، برای بعضیها نعمت نیست، بعضی وقتها نعمت نیست، فاسد میشود، از بین میرود، الفت و سازگاری همیشگیاش نیست. لذا نعمتهای دنیا نعیم نیست. نعمتهای آخرت نعیم است که ثابت است، برایش آن نعمت و سازگاری ثابت است. «جنات نعیم» یعنی آن پوشیدگیها، هر چه که هست، هر چه، همه چیز را فقط نعیم پوشانده که در اوج نعیم، ولایت است. عرض کردیم وقتی در قرآن نعمت به نحو مطلق میآید، ولایت است. «اتممت علیکم نعمتی». آن اتمام نعمت، این ولایت خداست. جنات نعیم چون نعمت مطلق میشود، ولایت، همه نعمات منشأش میشود ولایت. لذا همه نعمتها را هم در حسابرسی در قیامت، در قیاس با ولایت حساب میکنند. فرمود: «نحن نعیم». ما نعیم هستیم. از ما سؤال میکنند: «لتُسئَلُنَّ یَومَئِذٍ عَنِ النَّعِیم». خدا از «پول اینها» میپرسد: «فی ما افنی ماله»؛ کجا مالش را خرج کرد؟ کجا عمرش را خرج کرد؟ جمع این روایت چی میشود؟ پول را در ولایت چه کسی خرج کردی؟ از ولایت چه کسی این پول را به دست آوردی؟ (از ولایت چه کسی به دست آوردی؟) در ولایتی که خرج کردی؟ همه سؤالها محور ولایت است. چون نعیمِ جنات النعیم همین میشود. ولایت خدای متعال و اهل بیت علیهم السلام کل این فضا را پوشانده، چون هر کسی که مقرب شده، به واسطه این حضرات و این انوار مقدسه مقرب شده است. پس همه بهشتیها، بهشتشان از انوار مقدسه است. چون بهشت، جلوه تقرب، جلوه کمال است. هر کس هم هر کمالی دارد، از اینها دارد. بروز کمالات اینهاست. این میشود «جنات نعیم». ایمان و عمل صالح به مراتبش، به میزانش، هی بروز دارد و درجهبندی میشود این جنات.
خب، آنهایی که کافر بودند و تکذیب میکردند به آیات ما (همین در اوج آیات همین ولایت و نمادهای الهی که شاخصهای تشخیص حقاند)، در اوج میشوند حضرات معصومین علیهم السلام. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خدا آیت بزرگتر از من ندارد. ما لِلَّهِ آیَةٌ أکْبَرُ مِنِّی». که امیرالمؤمنین علیه السلام از حیث ولایت مطرح است، و همه کسانی که ولایت دارند، همه کسانی که مقربیت ایجاد میکنند بین ما و خدا، کمالاتی از جانب حق تعالی دارند، نمادهایی از جانب حق به حساب میآیند. کسی اگر به اینها کافر شود، بیاعتنا شود و تکذیب بکند اینها را، «وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِنَا وَ لَقُوا لِقَا اللهِ وَ لَمْ یُؤْمِنُوا لَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ». اینها عذاب مهین دارند. عذابی که خارشان میکند. در مورد اقسام عذابها عرض کردیم بعضی «ألیم» است، بعضی «فُلان» است که جلسات قبل به این اشاره کردیم.
«ثُمَّ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللهِ ثُمَّ ماتُوا». کسانی که در راه خدا مهاجرت میکنند و کشته میشوند. خدا بین مرگ و کشته شدن فرق میگذارد. مردن با کشته شدن متفاوت است. و اینهایی که در راه خدا مهاجرت کردند، اینها نصیبی دارند. خدا روزیِ حَسَن به اینها میدهد. حقاً ان الله لهو خیر رازقین.
خب، این آیه شامل کسانی است که مهاجرت در راه خدا کردهاند و کشته شدهاند یا مردهاند. در خلال این بیان، جملاتی هم در تحریض و تشویق جهاد و در وعده نصرت آمده. پس کلیت مطلب به این نحو است که اینها بالاخره تمدن اسلامی، هجرت و مجاهدت دارند. اگر من جایی هستم که نمیتوانم مناسک دینی خودم را، سبک زندگی خودم را، تعهد خودم به آداب الهی را بروز بدهم، احکام من را دفع نمیکنند، حجاب نمیتوانم داشته باشم، نماز چه بسا نتوانم بخوانم، نجاسات را نمیتوانم از زندگیام دور بکنم، نسبت به خوراکم نمیتوانم پایبند باشم، ذبح شرعی، حلال و حرام… اینجا را باید هجرت کرد. نباید در آمان بود. حالا بعضی از مملکت اسلام هجرت به آنها میکنند. آن که دیگر خیلی نوبر است واقعاً. آن اگر در آن فضاست باید هجرت کند به مملکت اسلام. باید جایی برود که بتواند این احکام و این آداب را بدون مانع انجام دهد. یا مملکت اسلام، یا لااقل جایی که آنقدر مانع برایش نباشد و سختگیری نباشد در مسیر اینکه بخواهد دینداری داشته باشد.
به هر حال اینجاها عرصه هجرت و مجاهدت است. هجرت میکنند. اگر رفتند از آنجا (رفتند)، اگر کشته بشوند یا بمیرند، اینها در اثر مجاهدت است. سختیهایی که میبینند به خاطر سختیهای مهاجرت، قطعاً از جانب خدا یک روزی بسیار ویژهای دریافت خواهند کرد. و یک خصوصیاتی مرحوم علامه میفرمایند که این آیات دارد که هیچ جای قرآن نیامده، اسماء الحسنی ختم میشوند مگر اسم جلاله که آن نیامده است. در نتیجه اگر ضمیر «هو» را هم اسم بدانیم، ۱۶ اسم در این ۸ آیه آمده است. «هو خیر الرازقین»، «عفو»، «غفور»، «سمیع بصیر»، «علی کبیر»، «لطیف خبیر»، «غنی حمید»، «رئوف رحیم»، «علیم حلیم». در آیه نهم آمده است که او زنده میکند و میمیراند، «محیی» و «ممیت». و حق هم آمده است. مُلک آسمان و زمین آمده است، که پیش مالک یا مُلک، با این چهار تا اسم، ۲۰ اسم از اسماء الهی با لطیفترین و بیسابقهترین وجهی در این ۹ آیه به کار رفته است. حق تعالی است دیگر؛ یعنی یک انقطاعی است. به خاطر خدا دست به همچین حرکتی زده، قطعاً آثار و نتایج فوقالعادهای را خواهد دید کسی که همچین اقدامی میکند. و انگار خودِ امتحان سنگ تمام گذاشته در جلوه اسماء خودش در این صحنه که کسی در مسیر تحقق دین او، به خاطر نفی ولایت طاغوت، فرار از ولایت طاغوت، ایجاد تمدن اسلام، مملکت اسلام، اجتماع و جامعه اسلامی، وقتی حرکتی میکند، تلاشی میکند، فعالیتی میکند، جابهجایی برایش هست، سختیهایی را تحمل میکند، کسب و کار و زندگی و معیشت و اینهایش را رها میکند و میرود به یک جای دیگر. آنجا همچین درآمدی ندارد. کسی نمیشناسد او را. اینجا ۲۰ سال اعتبار دارد. ۵۰ سال زحمت کشیده، دانشگاهش اینجاست، استاد دانشگاه شناخته شده است، اعتباری بین مردم دارد، دوست و رفیق کلی دارد، فک و فامیلش همه اینجایند. قید همه اینها را میزند و هیچ کدام از اینها نیست. لذا این همه ۲۰ تا اسم حق تعالی است، که در ۲۰ جلوه انگار حق تعالی بر او جلوه میکند و همچین کسی را مورد عنایات خاص خودش قرار میدهد.
و این آیاتی که فضای مهاجرت و جهاد است، این چنین خدای متعال سنگ تمام گذاشته برای اینها. بعد از اینکه اخراج مهاجرین از دیارشان را مطرح میکند، دنبالش پاداش مهاجرت و محنتشان در راه خدا را ذکر میکند. نه به خاطر... راه خدا، بیرون شدن از سرزمین، اگر دست از عقایدشان برمیداشتند همچین سختی هم ... اخراج است، هم خود مهاجرت است. هر دو این سختیها را متحمل میشوند. خدا به اینها وعده حسن و رزق حسن میدهد. بعد میفرماید که اگر هجرت را مواجه به فی سبیل الله نکنی، اگر هجرت برای خدا نباشد، ثوابی هم ندارد. ثواب متعلق به عمل صالح است. عمل صالح وقتی عمل صالح میشود که با خلوص نیت باشد. در راه خدا انجام میشود. نه در راه خدا انجام میدهد؛ بیزینس میرود، و تجارت میکند، جنس میخواهد بیاورد خب این مهاجرت نیست که اگر توی راه بمیرد/کشته شود خدا رزق حسن بهش بدهد. اگر «فی سبیل الله» باشد، میخواهد مملکت اسلام را تأمین بکند، میخواهد وابستگی مملکت اسلام را از بین ببرد، آنجا حتی اگر رفته سفر خارجی برای اینکه جنس بیاورد، جنس ببرد، اینها همه میشود مهاجرت. و این آیه شامل همهشان هست. و یکی از مصادیق بارز این آیه، شهید بزرگوار ما، عزیز ما، سپهبد سردار حاج قاسم سلیمانی، رضوان الله علیه، که مهاجر فی سبیل الله، در راه خدا، از این ور به آن ور میرفت و کشتند او را و حتماً رزق حسن از جانب خدا به او رسید. خب، این «قتلوا فی سبیل الله» در راه خدا، قریب هر کدام از اینها باشد «اِنَّ اللهَ لَهُوَ خَیرُ الرّازِقین»؛ خدا این رزق حسن را به او می دهد. یعنی رزقی که این حسن، چه وصفی؟ رزق زیبا، ترکیببندی این رزق زیباست. خب، چه ترکیببندی در آن رزق و آن را زیبا میکند؟ آن ترکیببندی که همه نیازها و اقتضائات و شئون در آن لحاظ شده است. اصلاً به کجا میگوییم زیبا؟ به چه صورتی میگوییم زیبا؟ صورت زیبا، صورتی است که بینیش به اندازه است، لب به اندازه است، گوش به اندازه است، چشم به اندازه است. هیچ کدام جای آن یکی را نگرفته. اگر بینی آن قدر درشت است که این صفحه صورت را پر کرده، چشم ریز، ابروها کَتوکلفْت است (کلفت است)، لبها ورآمده است، به هم ریخته است، هیچ کدام تناسب ندارد. زیبایی وصفی است که جایی به کار میرود که تناسبها رعایت شده باشد. به یک خانه چه میگوییم؟ «میخانه زیباست»، وقتی همه چیزش متناسب است، به اندازه است، اتاق خوابش اندازه است، درب اندازه است، هال پذیرایی، آشپزخانه، کابینتهای آشپزخانه، اینها همه میشود حسن. حسن این رعایت تناسب میشود حسن. خب، نظام احسن هم میگوییم یعنی اینکه همه تناسبها را خدا رعایت کرده است. رزق حسن یعنی همین رزقی که همه تناسبها توش رعایت شده است. چون خیلی از این رزقهایی که نصیبمان میشود، رزق حسن برای ما نیست. منی که تربیت فرزند بلد نیستم، قدرت اداره و اراده او را ندارم، وقتی خدا این بچه را روزی من میکند یک چیزی دست من است و یک آدم جهنمی و بدبخت و لاابالی و دور از خدا پرورش میدهم. این بچه رزق هست، ولی رزق حسن نیست. کرامت دارد آن رزق، یعنی در ذات خودش قیمت دارد، این میشود کرامت. در ذات خودش از بیرون بهش قیمت ندادند. خودش به خودی خود قیمت دارد. رزق حسن یعنی: قواعد و تناسباتش حسن است. دقیقاً آنی که نیاز دارد، هر آنچه در عالم برزخ نیاز دارد، در عوالم بالاتر نیاز دارد، خدا آن را حسن کرده است. بسیاری از شهدا هم مهاجر فی سبیل الله. بعضی شهدا در منزل خودشان، در خانه خودشان، در محله خودشان کشته شدند، بعضی شهدا نه، مثل اکثر شهدای دفاع مقدس، مهاجر فی سبیل الله بودند بعد کشته شدند. اینها رزق حسن دارند. خدا «خیر الرازقین». غیر از خدا. «ان الله هو الرزق ذوالقوة»، غیر خدا رازقی داریم؟
بفرمایید که در این نظام اسباب و واسطهها که رزق از بالا تا میخواهد بیاید و به پایین برسد، چقدر واسطه بهش میخورد که اینها همه رازقین عرضی محسوب میشوند. و اعتباراً رازق به حساب میآیند. نانوا هم رازق ما به حساب میآید. آن گندم کار هم رازق ما به حساب میآید. آنی که گندم را درو میکند رازق ما به حساب میآید. آنی که آبیاری میکند، آنی که آبکشی میکند، اینها همه رازق و شاطری که نان را میزند، آنی که رفته نان خریده و بستهبندی میکند در مسیر رزقند، کانال رزقند. در همه اینها چه کسی خیر است؟ خدا. اینها دیگر رزق از واسطه نمیگیرند. میروند خودِ آن سرمنشأ رزق را میبینند. این میشود رزق حسن برای اینها. رزق حسن، رزقی است که هم تناسب خودش رعایت شده است، هم از دست خیر الرازقین گرفته میشود. این میشود ملاقات حق تعالی که «ینظر به وجه الله». شهید نظر میکند و «شفاء». ملاقات خدا میرود، بیپرده او را ملاقات میکند. او را میبیند. رزقش را از او میگیرد. خیر الرازقین را میبیند. این دیگر چه روزی بالاتر از این؟ خدا نصیب ما هم انشاالله و مرگ یا شهادت باشد اولاً، یا اگر مرگی است، مرگ در اثر هجرت حق تعالی باشد.
«لیدخلنهم مدخلاً یرضونَه». قرآن میفرماید که رزقشان را میدهیم. در مورد بهشت و برزخ نسبت به دنیا تعبیر رزق به نحو به کار نرفته است. «عند ربهم یرزقون» هم باز آیه دیگری است که در مورد «یدخلنهم» و «مدخل» از «ادخال» گرفته شده است. «مدخل» محل «ادخال». جایی که «ادخال» یعنی کسی را داخل خودش نمیرود. یک وقت آدم خودش میرود. یک وقت کسی را میبرند. «و أدخلنی مدخل صدق» نه «مدخل خیر» اینها «متخل» میروند. «إدخال»شان میکنند. و آنجایی هم که «إدخال»شان میکنند، راضی میکند. چون در برزخ غیر اینها ... حالا البته بهشتیها، باز بحثی است. سمت جهنمیان «مدخل» را داخل میشوند ولی جایی نیست که راضی بشوند. «مدخل»ی نیست که اینها را راضی کند. یکی عمر در مسیر تحقق رضایت حق تعالی بودند. چون به خاطر رضایت دست بریدند از این تعلقاتشان. حرکت کردند. دل بریدند، دل کندند از خونه و کاشانه و زندگی و کسب و کار و اشتغال و معیشت و چه و چه و چه. از اینها دست بریدند و خدا را راضی کردند. قاعده بر این است وقتی کسی خدا را راضی کند خدا هم او را راضی میکند. پس «فلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى». به هر آنچه که او اشتها دارد و میفهمد و میخواهد، خدا او را میرساند. این میشود رضایت. به «مدخل»ی میبرد او را که او راضی بشود. خب، اگر او واقعاً غرضش به رفقای شهیدش برسد، خدا او را به رفقای شهیدش میرساند. به «مدخل»ی میرسد که راضی بشود. نه اینکه فقط امکانات بهش بدهند. سرویسی باشد، غذایی باشد، امکاناتی باشد. نه، او نمیخواست اینها را. او میخواست قرب اباعبدالله الحسین علیه السلام. او میخواست جوار امیرالمؤمنین علیه السلام را. او میخواست ملاقات فاطمه زهرا سلام الله علیها را. او میخواست حشر با اکرم اینها را. او به اینها راضی است. اگر کسی هجرت در راه حق تعالی کرد، کشته بشود یا از دنیا برود، «لیُدخلنهم مُدخلاً یرضونَهُ». هر چه که این آدم آرزویش بوده برایش محقق میشود. «لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ». خوب، اینها مشرکین بودند اینها را از زمینشان بیرون کردند. اکراه کردند. اینها ناخوش شدند. در اثر اینکه از زمین بیرون شدند. خدا اینها را خشنود میکند. در آخر هم فرمود که «إنَّ اللهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ». خدا میداند که اینها چهها لازم دارند و حلیم است. حلیم (حلیم یعنی با جنبه است، معنای فارسیاش این میشود)، یعنی وقتی که از او درخواستی میشود، بیحوصلگی نمیکند. حلیم. بس است دیگر، بگیر و برو. هم میداند. گاهی طرف حلم دارد، علم ندارد. اگر بداند که این طرف بیش از این میخواهد بهش بدهد. گاهی علم دارد، حلم ندارد. میداند بیشتر از این میخواهد ولی حوصله ندارد، بیش از این برایش خرج کند. خدای متعال هم «علیم» است، هم «حلیم». میداند اینها به چه چیزی راضیاند؟ چهها میخواهند؟ نیاز اینها چیست؟ هم میداند، هم حلیم است. جنبهاش را دارد. خسته نمیشود. حوصله سر نمیرود و میرساند این حال به آن نقطه. هر چیزی بدهد، حوصله او سرتنگ نمیشود. تنگنا نمیآید. این معنای حلم، که کسی در تنگنا...
«ذَٰلِکَ وَ مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ». ماجرا این است، مطلب از این قرار بود که گفتم آره عزیزم اینجوری است. «ذلک» اینجوری است. مواخذه انسان به نحو ناخوشایند در مقابل کاری ناخوشایند که عقاب شونده مرتکب. اگر این مواخذه را عقاب نامیدهاند بدین مناس-عقیب! و دنبال عمل ناخوشایند. در عقب «عاقبت»، «بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ». این پس اولاً مهم است که شما باید واکنش نشان بدهی. اگر حقوق تو را… باید عقاب به مثل کنی. اگر معاقبت کردند، اگر بهت تنگ گرفتند، فشار آوردند، ذلت مردود. خدا هیچ ذلیلی را نصرت نمیکند. اگر تو سرش زدند، دستش را گرفت بالا. از زمینش بیرون کردند، گفت به روی چشم! اگر از زمین بیرون میکنند، باید مقابله به مثل کنی. اگر هم میروی، برنامهات به این باشد که برگردی و این زمین را دست این جور... هجرت و جهادی را خدای متعال تأیید میکند، نصرت میکند. بدبخت نَفَلهای را این همه در عالم تو سر خود و نَفَره بوده است. این هیروشیما و ناکازاکی داریم، جلو چشممان. خدا نصرت کرد ملت ژاپن را ... کمکی به این اول مقابله بکند به مثل آنی که بهش مقابله کردند. «ثم بغی علیه»؛ او قتل عام میکند، کارهایی میکند که این دیگر نمیتواند آن جوری مقابله کند. او میآید موشکباران میکند شهرهای این را. او حمله کرد مرز ما را رد شد. ما هم از مرزمان رد میشویم. عراق به ما حمله کرد، ما به او حمله کردیم. او بمباران شیمیایی کرد، «بغی علیه»، شیمیایی کرد. او موشکباران کرد، تلافی کرد. دیگر دست به ظلمهایی میزند که قابلیت بازگشت ندارد. اینجا «لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ». خدا نصرت میکند. اینها اینجا دیگر جایی است که خدا میآید وسط. این مظلوم مورد حمایت خداست. نه «منظلم». مظلوم و «منظلم» فرق میکند. «منظلم» تن به ظلم داده است. این خود شریک ظالم است. «منظلم» اگر نباشد که ظالم کارش پیش نمیرود. تا زور شنو نباشد، زورگو کاری نمیتواند بکند. پس مظلوم کسی است که زیر بار زور نرفت ولی باز هم بهش زور گفتند. یعنی دست به ابزارهایی بردند، دست به کارهایی بردند که این دیگر قدرت تلافی ندارد. اینجا میشود مظلوم. این مظلوم را خدا نصرت میکند. «لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ». حتماً حتماً خدا نصرت میکند. این اذن به جهاد هم هست. نسل اظهار و غلبه دادن مظلومان بر ظالمان ستمگر که این در جنگ، پیروزی، نصرت تشریعی باشد. یعنی قانون به نفع اینها. مثل آیه سوره اسراء، آیه ۳۳: «وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا فَلَا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنْصُورًا». منصور بود دیگر. یعنی ما با این قاعدهای که گذاشتیم که ولی او انتقام او را بگیرد، نصرتش میکنیم. کسی خونش زمین بریزد، چه شکلی؟ نمیگذاریم قانون وضع میکنیم که بیا خونش. با قانون ما مباح میدانیم، حلال میدانیم، بلکه مستحب، بلکه واجب میدانیم که انتقام این خون گرفته شود. این میشود یکی از مصادیق نصرت خدا. و اذن به قتال هم همین قانون. پس نصرت تشریعی به این معناست. خدای متعال قانون وضع میکند به نفع مظلومان که دستشان باز بشود برای اینکه بتوانند تلافی کنند در برابر ظالم، دست ظالم را کوتاه کنند. «عَفُوٌّ غَفُورٌ». خدا عفو و غفور. عفو، به همان حالت عبور دادن یک چیزی را از یک دوره رد کردن. این میشود عافیت. هم همین است دیگر. میگویند عافیت بعد از مریضی، به دوره عافی است. از این دوره بیماری عبور کرد. بگذر. همین گذشته. از این بگذر. یعنی تو باید نسبت به این کار من یک ترتیب اثری بدهی. این ترتیب اثر را نده. از این اعمال، این ترتیب اثر بگذر. از این عبور کن. رد کن این را. نادیده بگیر. برو. این میشود عفو. غفور این است که حجاب ایجاد کند. نگذارد آسیب ببارد. چون که مثال آب جوشان و اینها جلسات قبل ... نمیگذارد که این آب سوزان برسد به این پوست. این میشود غفور. خدا عفو و غفور. به اثر عفو و غفور بودنش رد میکند این بلا را، این ابتلا گرفتاری را از مؤمنین. و غفران، و نمیگذارد این ابتلا برای اینها ایجاد دردسر و آسیب بکند. ترتیب اثر نمیگذارد داشته باشد، آن ظلم و بلایی که جبهه خصم دارد وارد میکند بر این جبهه. نصرت خدا غفور است. اینجا جلوه عبور میدهد اینها را از این ابتلا. در این ماجرای کرونا، اگر ملت ما در مسیر نصرت حق تعالی باشد که هست انشاالله، قطعاً خدای متعال با اسم عفو و غفورش ما را از این ابتلائات عبور میدهد، نصرت میکند ما را. نصرت حق تعالی به این است که اسم عفو و غفور جلوه بکند. نمیگذارد منشأ اثر باشد این ویروس در ما. کنترلش میکند، مهارش میکند، عبور میدهد از این ویروس. عفو و غفور. که چون اجازه به قتال هم مباح کردن، آن در موارد اضطرار و حرج و امثال آن خودش از دو صفت «عفو» و «غفور» بودن خداست. مکرر در تفسیر امثال «فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» توضیح دادیم، خصوصاً در جلد ۶ این کتاب در بحث مجازات و عفو کاملاً روشن است.
بنابراین معنی آیه این جور میشود: هر کس که ستمکننده بر خودش را عقاب کند به مثل عقابی که از او در ظلم کرده، خدا او را یاری کرده چون اجازه چنین عملی را به او داده و او را از معامله به مثل ممانعت نفرموده. چون خدا بخشنده و غفور است، آنچه اثر زشت این معامله به مثل دارد محو میکند. چون اگر محو نکند، عقاب و آزار رساندن به خلق در نظام حیات اثر زشت خودش را میگذارد. چیزی که هست خدا در خصوص این موارد مسئله زشت و مبغوض را میپوشاند. چون خودش به آن اجازه داده. حرام است و... این سوم است. حالا فهمیده میشود که «فَهُم مِّن بَعْدِ مَا أُوذُوا لَحَظُّوا بِالْإِیزِئِ» برای رساندن بعدیت به حسب ذکر، نه بعدیت زمانی. این نظر مرحوم علامه است. نکاتی در مورد نصرت هم باز این پایین میفرمایند که دیگر اشاره به... سالی که «اِنَّ اللهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَ اَنَّ اللهَ سَمِيع بَصِیرٌ». این عبور دادن از چه جنس عبور دادنی است؟ از جنس عبور دادن شب و روز. چطور شب را میبرد با همه این ظلمت حاکم و مستولی. شبی که در شدت ظلمت هر چه به سحر نزدیکتر میشود، ظلم شدیدتر میشود، تو یکهو از دل این روز را میکشی بیرون. چه کسی باورش میشود این شب، با این تاریکی وسیع و فراگیر برود و چند ساعت بعد هیچ خبری، هیچی از شب نمانده است. این نصرت حق تعالی این مدلی است. حق را اینجوری میآورد.
اگر در مسیر تحقق آن گردش زمین باشد، گردش به سمت خورشید باشد، این گردش به سمت خورشید آخر خورشید را جلوه خواهد داد. تو حرکت کن به سمت خورشید، حرکت کن به سمت نور ولایت. این نور ولایت عالم را فرا خواهد گرفت. روز روشن خواهد شد. «جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ». که این آیات در مورد امام زمان عج است. آیات حک شده بر کتف و سینه امام زمان عج که البته منظور شاید کتف و سینه مادی نباشد. به هر حال سینه او یعنی بر صدر او این آیه حک شده است. بر کتف او، پشت او، «مستظر» به این آیه. این آیه را بر او ثبت کردهاند، بر او ثبت است. این که این نور میآید و میتابد، عالم را روشن خواهد کرد. به شرط اینکه شما در حرکت باشید. وقتی حرکت میکنید، شب وقتی میخواهد برود هی اتفاق، هر چه جلوتر میرود، شب تاریکتر میشود، به اوج ظلمت میرسد. اتفاقاً هر چه به سمت ظهور میرویم، این ظلمت شدیدتر میشود. سمت روز میرویم، شب تاریکتر میشود. سحر دیدهاید چقدر سرد است و چقدر تاریک است؟ اوج سرما مثلاً مال ساعتهای سه و چهار صبح است. هر چه به طلوع آفتاب نزدیکتر میشویم، ظلمت شدیدتر میشود تا تمام بشود. همانجور به زمان ظهور هم هر چقدر نزدیکتر میشویم، ظلمت شدیدتر میشود. این «ایلاج لیل در نهار» است و «ایلاج نهار در لیل» این شکلی است. خدا شب و روز وارد میکند. روز را در شب وارد میکند. میفرماید که چطور حلول میکند نور روز در شب؟ حلول میکند در ظلمت شب. ظلمت شب هم حلول میکند در آن هم هست، یعنی هر چقدر از حق فاصله گرفتید، از نور فاصله گرفتید، از خورشید فاصله گرفتید هی ظلمت مستولی میشود. هر چه به سمت خورشید حرکت کردید هی نور. این میشود حرکت ما در جامعه. هر چه جامعه بر محور ولی فقیه باشد، حول ولایت، حول این کعبه جمع بشود، به سمت نور میرود. البته اولی که حرکت میکند به سمت نور، ظلمتها شدیدتر میشود تا اینکه نور ظهور و بروز پیدا کند و غالب شود «علی الدین» همه جا را. این مسیرش است. اگر هم پشت کرد به این کعبه، هرچه میرود ظلمت فرا ظلمت است و از نور فاصله میگیرد. روز رد میشود، از روز فاصله میگیرد. هی شب دامنش را وسیعتر میگستراند.
این هم از این. این نصرت به سبب این است که سنت خدا بر این جریان یافته که همواره یکی از دو نفر متضاد و مزاحم را بر دیگری غلبه دهد. همان طور که همواره روز را بر شب و شب را بر روز غلبه میدهد. و خدا شنوای گفتههای ایشان و بینای اعمال ایشان است. پس مظلوم را که حقش از دست رفته میبیند و آه و نالهاش را میشنود و او را یاری میکند. و عده دیگری هم گفتند که تطبیق ندارد. به نظر، این توضیحی که داده شده، وجه خوبی است برای اینکه چرا بعد از این معنای نصرت و انتقام و اینها، حرف از ایلاج شب در روز و شب را در روز ایلاج میکند، روز را در شب ایلاج میکند. و ان الله سمیع؛ خدا «سمیع بصیر» است. میشنود این صداها را و میبیند. میشنود این تقاضاها را. وقتی میبیند زمین تقاضای نور بیشتر دارد او را به خورشید میرساند. روز را بر آن میآورد. وقتی میشنود این مردم تقاضای معیشت دارند، روز را به اینها میدهد. معاش «لاستیک» را روز باعث معاش میشود. وقتی میفهمد اینها تقاضای استراحت دارند، شب را به اینها میدهد. چطور این ندا را میشنود؟ به نحو تکوینی از دل تک تک ما. ما هر روز صبح که میشود، از خدا در واقع انگار شبها از خدا میخواهیم که: خدایا فردا صبح بشود من کاسبی کنم، روزیگیرم بیاید. این را خدا میشنود و روز میکند برای ما که بتوانیم کار کنیم. روزی خدا از ما میشنود: خدایا شب کن، یکم استراحت کنم که بتوانم فردا کار کنم. میشنود. «سمیع» است و میبیند خستگی را در ما. «بصیر» است. آنجا میبیند ما نیاز داریم به روزی. «سمیع» و «بصیر» است شب و روز را فراهم میکند.
اگر این را در ما بشنود و ببیند، این طلب شدید را که فقط میخواهیم حول ولی خدا، دور این نور مطلق «أشرقت الأرض بنور ربها» (میخواهیم دور این نور رب، نور زمین، دور نور رب زمین جمع شویم)، اگر این را در ما بشنود واقعاً در این مسیر طلب شدیدیم، پای کار وایستادیم، هر چه ظلمت مستولی میشود دست نمیکشیم، اگر این را دید به ما میرساند. ایلاج میکند این روز را در شب. از بین میبرد این شب ظلمانی فراگیر را، این لیل مظلم را که همه جا را فرا گرفته. «ذَٰلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ». هر چه غیر از اوست باطل است. پس مثال مقابله را زد. بعد مثال شب و روز را زد. بعد اصل حق را مطرح میکند. خدا روز را در شب وارد میکند، شب را در روز وارد میکند. چرا روز را در شب وارد میکند؟ شب در روز باطل است. اگر به سمت او آمدند، به سمت خورشید رفتند، به سمت نور رفتند، روشنایی است و روز (نهار) است. اگر از آن پشت کردند، به سمت باطل رفتند. دور پشت کردند به سمت باطل رفتند، از آن رو برگرداندند این باطل ظلمت ایلاج لیل در نهار. این مثال حق و باطل است. مثال نور و ظلمت. ولی حق، نور است. ولی باطل، ظلمت. طاغوت، ظلمت. «وَالَّذِينَ کَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ». همین است. این نور ظلمت. طاغوت کارش این است که از نور در میآورد. ایلاج به ظلمت. ظلمت را ایلاج به نور میکند، حیدر! ظلمت بیشتر فرو میرود. ولیعهد چه کسی؟ «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». او ایلاج نهار در لیل میکند. نور میآورد. او حق است. غیر از او همه باطلاند. بر محور حق اگر جمع شد، جامعه محور حق شکل گرفت، روابط را حق تعریف کرد، نیاز و زندگی ما بر پیرامون حق اگر شکل گرفت، آن وقت این عنایت حق تعالی میرسد. این جامعه میشود جامعهای تو ؟. جامعه نورانی. نور حق تعالی مستولی میشود بر عالم. این نور و این آفتاب که اومد، این تابستان که شد، آن وقت این استعدادها، آن گنجینههای ذخایر فعال میشود. نور خورشید وقتی میخورد، میوهها در میآید. شکوفهها در میآید. درختها سرسبز میشود. از مردگی در میآید. حیات میآورد با خودش. این جامعه «حی» میشود. «استَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ»؛ اینها حیات میدهند به شما. چرا؟ چون چون روشناییاند، چون روزند. شما را از ظلمت و تاریکی در میآورند. استعدادهای شما فعال میشود. تازه میبینید با این پا چه کارهایی که نمیشد کرد. با این دست چه کارهایی که نمیشد کرد. این قوای فکری و ذهنی و روحی و نفسی من، چه قدرتهایی که نداشت. با توجه با یک تمرکز، با یک حضور ذهن، با یک حضور قلب، چه کارهایی که نمیشود کرد. متوجه اینها میشود. اینها برایش روشن میشود. استعدادهای انسانی شکوفا میشود. عصر شکوفایی است. عصر ظهور است. عصر غالب شدن نور است. عصر غالب شدن حقّ است. «جاءَ الحَقّ وَ زَهَقَ الباطل». حق که میآید باطل نابود میشود. باطل ذاتاً نابود شدنی است. شب اگر شب است به خاطر اینکه آفتاب طلوع نکرده است. آفتابی نیست، نوری نیست. نور اگر آمد، شبی نیست. شب وجود ندارد. تاریکی وجود ندارد. وجود تاریکی به خاطر این است که ما حجابی ایجاد کردهایم بین خودمان و آن خورشید. بین خودمان و آن نور. حجاب از ماست. تاریکی از ما شکل گرفته. ما پشت کردهایم به ولی حق. او غایب نیست. او حاضر است. ما غایبیم. ما «حاجیم». حجاب از ما. حجاب خودمان را باید برداریم. نور بتابد. روشن کند عالم را. حق بیاید. استعدادهای ما شکوفا بشود. حیات پیدا کنیم. زنده بشویم. «وَ اَنَّ اللهَ عَلِیٌّ کَبِیرٌ». خدا علی کبیر. میفهمیم که این دو تا حصری که آمده به این… «اَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». خدافقط او حق است. هر چه غیر از اوست فقط آن باطل. خدا و جلوههای او فقط حق. غیر از او هر آنچه که نسبت با حق تعالی نداشت، جلوههای او نبود، استناد به او پیدا نمیکرد، همینها میشود باطل. این معنای حق. معنای باطل. یا به این معناست که خدا حق است و باطل درش راه ندارد. خدایانی که برای خود گرفتند، باطل محض است. اینها نیست. پس خدا قادر به این است که در تکویر موجودات تصرف کند. به نفع بعضی و علیه بعضی. با آنی که میدهد، آنی که میخواهد حکم میکند، حق است. اما به حقیقت معنای کلمه. و غیر خدا کسی این طور حق نیست. مگر کسی و چیزی که او حقش کرده. خداوند که به جای خدا میپرستند، بتها، هر چیزی که بهش دل میبندند، میکنند، باطل است و بس. چون مصداق غیر باطل تنها خداست. اگر گفتیم باطل خودش مستقلاً حقیقت ندارد، سایه است. آیه. اگر سایه را در فرع وجود کسی دیدیم، این سایه معنا پیدا میکند. اگر سایه را به ذاته دیدیم، سایه نه خواستهایتی دارد نه حقیقتی دارد. اگر من این دیوار و سایهاش را با هم دیدم و سایه دیوار را دیدم، این سایه را از دیوار دانستم میشود حق. اگر سایه را مستقل دانستم، بلکه سایه مال دیوار است، گفتم این خودش دیوار است، این میشود باطل. اصلاً وجود ندارد، نیست. باطل یعنی نیست، حق یعنی هست. اگر در فرع وجود او دیدم میشود حق. و همه فروع وجودی او حق. اگر استناد را بریدم میشود. فقط خدا حق است. و هر چه که به او استناد دارد، حق است. جامعهای که به او استناد دارد، حق است. جامعهای که امر حق، جامعهای که به سمت او حرکت میکند، حق است. او «علی کبیر» است. خودش حق است. با مشیت اوست که هر موجودی دارد حقیقت میشود. و آله مشرکین و هر چیزی که ظالمین یاقین بهشان رکوع میکنند باطل، قادر به هیچی نیست. علو، بالاترین مرتبه وجود، این میشود علو. عالی. یعنی یک استعلا داریم. کسی میخواهد رتبه وجودیش نسبت به بقیه بالاتر باشد. درجهاش از حیث وجود مرتبه بالاتری میبیند. این میشود علو جزو رذایل اخلاقی. منی که مادیام، شما مادی. اگر من با همه این مادیات خودم به خاطر این که پول بیشتر دارم، خودم را در یک موقعیت نسبت به شما دانستم. علوم، واقعی است. کسی «علی حقیقی» است مثل امیرالمؤمنین علیه السلام. ارواحنا. علو واقعی است. او واقعاً از حیث مرتبه وجودی اشرف و اعلاست. نسبت به همه این میشود علی. علی. تکبر هم همین است. یک وقت میخواهم بزرگ شوم بدون اقتضا، بدون اینکه مرتبه وجودی من بالا برود. یک وقت چون مرتبه بالا، مرتبه وجود من بالاتر است، بزرگتر هستم. محدودیتهای مال عوالم پایین و مراتب پایین را ندارم. این میشود علی. اینکه خدا حق است، حق را میآورد. غیر از او باطل است. چون «علی کبیر» است. در اعلا درجه وجود او اصل مرتبه وجود. هیچ محدودیت و ضیقی ندارد. او «کبیر» است. او علو و کبر مال اوست اولاً و بالذات. هیچ کسی به مرتبه وجودی او نمیرسد. هیچ کسی به توسعه وجود او نمیرسد. بزرگی وجود او، احاطه وجودی او را هیچ کسی ندارد. او واجب است. وجودش عین اوست. لذا میشود «علی کبیر». این میشود حق. کسی به او رو آورد، او خود حق است، خود روشناست. و جامعه را حالا این نصرت میکند. این وجود با این عظمت. کسی پشتش را به او قرار دهد نصرت او برایش باشد. این «ان الله …» «ان الله علیم حلیم». خیلی جالب است که همه را هم با «ان الله» تعبیر میکند.
این شکلی، بعد میفرماید که «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً». «ندیدی که» گفتم دیدن عقلی و شهودی است. ندیدی خدا از آسمان آبی نازل کرد؟ «فتصبح الارض مخضره». زمین با این آب سبز شد. این سرسبزی، این باران، این آب حیات، این نور، این روشنایی، شکوفایی، همه از همین استعدادها فعال میشود. این زمین خشک مرده، تازه میفهمیم چه میوهها که نمیتوانست بدهد. یک زمین وقتی باران دارد، آب، همان علم و معرفت حقیقت است. نزول این حقیقت در جامعه میشود آب بر این جامعه. این میشود باران. چطور یک زمین مرده هیچ چیزی از او بروز ندارد؟ باران وقتی بهش خورد تازه میفهمیم زمین چه کارهایی میتوانست بکند.
در مازندران و گیلان و اینها آدم میبیند چه درختهایی، انواع و اقسام پرتقالهای مختلف، مرکبات مختلف، چه میدانم سبزیهای مختلف. اینها همه کجا بود؟ توی همین زمین مردهای که همه جا هست. زمینش که تفاوت آنچنانی ندارد. آبش متفاوت است. زمین که زمین است. البته خاک مهم است، ولی زمین از حیث زمینش که فرقی نمیکند. خاکش متفاوت است، یعنی استعدادش و آن بارش مهم است. یکی از دوستان مازندران میگفت: «من خانه مادرم یک چوب از سر درخت کندم» (گیلاس بود ظاهراً) «از درختم کندم، داشت میگفت که اینجا اصلاً هر چه بکاری، درمیآید. توی حیاط خانهمان چال کردم، توی زمین درخت گیلاس شده است.» (یک سر شاخه را کندم زدم توی زمین شده درخت گیلاس!) میخواست بگوید که اینجا حالا شما جاهای دیگر گیلاس را میکاری، کلی هم آب میدهی، هیچی درنمیآید. اینجا ته شاخه را میکنی، میزنی، از توی آن چیزی درمیآید. خلاصه نهایت استفاده. چه استعدادهایی در این زمین نهفته! شکوفایی دوران ظهور معلوم میشود. اینها در ما بود و خبر نداشتیم. چی نمیگذاشت؟ ولایت طاغوت. این ظلمت فرعون نمیگذاشت ما بفهمیم. استعدادها در نور حق تعالی، نور ولایت حق تعالی آمد. جامعه بر محور ولی معصوم جمع شد، کنار کعبه جمع شد. این نور از کعبه ساطع شد. که دوران ظهور هم از کنار کعبه است. و انشاالله خبرهای خوب از کنار کعبه. انشاالله این خبر مرگ سلمان واقعیت داشته باشد و همین رخ داده باشد که این یکی از خبرهای بزرگ این ظلمت از کنار کعبه، همانجور که نور از کنار کعبه منتشر میشود، ظلمت هم از کنار کعبه جمع میشود. نکته لطف اینجاست. ظلمت از کنار کعبه. لذا نقطه آغاز فراگیر شدن نور بر عالم از کنار کعبه است که ظهور امام زمان عج است. در پیش از ظهور هم نقطه آغاز جمع شدن ظلمت از عالم این است که نور از کنار کعبه منتشر بشود و ظلمت از کعبه برود. اول از همه ولایت طاغوت در مکه و حجاز، آسیب تاریکی. تاریکی اینها مضمحل میشود. نور میتابد. روشنایی آغاز میشود. «بین الطلوعین» به سمت طلوع آفتاب از مکه شروع میشود. از حجاز. خدا انشاالله این وقایع را زمینه این شرایط قرار دهد و انشاالله به آن روز نزدیک بشویم.
زمین مخضره میشود. سبز. سبز، علامت نماد شکوفایی، بروز کمال. این «بالفعل» شدن استعدادها. سبز میشود. «سبز» اینچنین میگویند: «زمین سرسبز». «إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ». خدا لطیف و خبیر است. چون خدا لطیف و خبیر است. آن لطف و خُبرویت خدا باعث این میشود که از آسمان... خب آیه آخر این صفحه: «لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». خدا غنی حمید است. خدا لطیف و خبیر و مالک همه موجودات در آسمان و زمین است. در مُلک خودش هر طور که بخواهد به لطف و جبروتش تصرف میکند. ممکن هم هست جمله غیر مربوط به حمید مفید این باشد که هر چند تصرفاتش همه جمیل و نافع و سزاوار حمد و ستایش است، ولی در عین حال خود او هیچ احتیاجی به تصرفاتش ندارد. مفهوم دو اسم غنی و حمید، مجموعاً این است که خدای تعالی جز آنچه که نافع است انجام نمیدهد. ولیکن آنی که انجام میدهد خودش...، بلکه عایده خلق غنی حمید است. او محمود است. در حمد هم دائماً برای اوست. کسی که هیچ نیازی به کسی دیگری ندارد و دائماً ستایش میشود، چون هر چه که هست در او کمال است. کسی که کمال محض است، غنی است، اولاً نیازمند نیست. این غنی بودنشم متصف به حمید، چون کمال عین کمال است. و کسی و به کمال کسی محتاج نیست. کسی غیر از او کمال ندارد. جایی غیر از او هم کمالی نیست. میشود حمید. او «غنی حمید» است که نیازی ندارد. مالک مطلق «غنی و حمید» است که این هم آیه آخر این صفحه ما و صفحه را به حمدالله توی کمتر از تایم ۵۰ دقیقه تمام کردیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم اجعل ثواب مجلسی و صفحه دیگری از سوره مبارکه حج را با هم مرور، مطالعه و تدبر داریم. انشاءالله به این آیه شریفه رسیدیم: «المُلکُ یَومِئِذٍ لِلَّهِ یَحْکُمُ بَیْنَهُمْ»؛ کما اینکه میشود از آیه فهمید که در این روز، مُلک برای خداست و حکم میکند بین ایشان. «یوم یقیم» که در آیه قبل اشاره کرد: وقتی که میآید، ساعت میآید، این عذاب یَقِیم میآید، کنار میزند همه چیز را. آنجا فهمیده میشود که مُلک برای خداست. آنجا حکومت دارد بین مردم.
«الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ»؛ این کسانی که، خب دو دسته میشوند: یکی مؤمنان و کسانی که عمل صالح دارند؛ کفار، به قصاصِ روایات الهی، آنهایی که ایمان و عمل صالح دارند در جنات نعیماند و کسانی که کفر و تکذیب آیات دارند، عذاب مهین میبینند. یعنی میفهمیم که به این علت که خدا مُلک دارد در روز قیامت، یعنی ظهور. چون همیشه قیامت فضای ظهور است. هیچ اتفاق جدیدی در قیامت رخ نمیدهد. خودِ حقیقتِ موانع حقیقت که مادّی بود، که اعتباریات بود، این حجابها کنار میرود، حقیقت در قیامت مکشوف میشود. وگرنه در دنیا هم مُلک برای خداست و اختصاص به روز قیامت ندارد. فرمود: «الامرُ یَومَئِذٍ لِلَّهِ». اینها همش منظور این است که آنجا ظهور پیدا میکند. «مالکِ یوم الدین» هم باز به همین معناست که همه میفهمند. اینجا هم مالکِ یوم الدین است، اینجا مالک است، ولی موانع زیاد، حجاب زیاد است، نمیفهمیم. آنجا دیگر حجاب کنار میرود و همه میفهمند که او... بعد میفهمیم که اینی که میگوییم روز قیامت برای همه روشن میشود که مُلک برای خداست، مُلکِ مجازی نیست. مُلک دو نوع است: یکی مُلک حقیقی است که حق است، یکی مُلک مجازی و صوری است. آنی که از مصادیق ملک در عالم برای اشیاء و اشخاص ملاحظه میکنیم، مُلک مجازی و صوری است که خدا به این، البته در عین اینکه داده، باز مُلک خود اوست. این دو قسم مُلک همواره هست تا قیامت به پا شود. آن وقت دیگر اثری از مُلک مجازی و صوری باقی نمیماند. در نتیجه دیگر احدی از موجودات عالم، صفت مالکیت را ندارند. پس از معنای مالک باقی نمیماند مگر مُلکِ حقیقی و حق، برای خداست و بس.
پس یکی از خصایص روز قیامت این است که آن روز مُلک برای خداست. آن روز عزت و قدرت و امر برای غیر از خدا نیست؛ هیچ حاکم دیگری غیر از او نیست. حکم راندن از فروعات مُلک است. وقتی هیچ کسی آنجا نصیبی از مُلک نداشت، هیچ نصیبی از حکم هم ندارد. «الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فِی جَنَّاتِ النَّعِیمِ». اینهایی که ایمان و عمل صالح دارند در جنات نعیماند. نعیم، صفت مشبهه است و ثبوت را میرساند. جنات، نه «فی الجنات» نه «فی جنات البنین» بلکه «فی جنات النعیم»، یعنی جنتهایی که از نعیم، نعمتهای ثابت، ثبوت دارد. وصفِ نعمت برای ثابت، ابدی و دائمی است. این نعمت همیشه با این نوع الفت و سازگاری همراه است. نعمتهای دنیا این شکلی نیست. این غذا تا یک جایی، تا یک وقت خاصی، برای بعضیها نعمت است، برای بعضیها نعمت نیست، بعضی وقتها نعمت نیست، فاسد میشود، از بین میرود، الفت و سازگاری همیشگیاش نیست. لذا نعمتهای دنیا نعیم نیست. نعمتهای آخرت نعیم است که ثابت است، برایش آن نعمت و سازگاری ثابت است. «جنات نعیم» یعنی آن پوشیدگیها، هر چه که هست، هر چه، همه چیز را فقط نعیم پوشانده که در اوج نعیم، ولایت است. عرض کردیم وقتی در قرآن نعمت به نحو مطلق میآید، ولایت است. «اتممت علیکم نعمتی». آن اتمام نعمت، این ولایت خداست. جنات نعیم چون نعمت مطلق میشود، ولایت، همه نعمات منشأش میشود ولایت. لذا همه نعمتها را هم در حسابرسی در قیامت، در قیاس با ولایت حساب میکنند. فرمود: «نحن نعیم». ما نعیم هستیم. از ما سؤال میکنند: «لتُسئَلُنَّ یَومَئِذٍ عَنِ النَّعِیم». خدا از «پول اینها» میپرسد: «فی ما افنی ماله»؛ کجا مالش را خرج کرد؟ کجا عمرش را خرج کرد؟ جمع این روایت چی میشود؟ پول را در ولایت چه کسی خرج کردی؟ از ولایت چه کسی این پول را به دست آوردی؟ (از ولایت چه کسی به دست آوردی؟) در ولایتی که خرج کردی؟ همه سؤالها محور ولایت است. چون نعیمِ جنات النعیم همین میشود. ولایت خدای متعال و اهل بیت علیهم السلام کل این فضا را پوشانده، چون هر کسی که مقرب شده، به واسطه این حضرات و این انوار مقدسه مقرب شده است. پس همه بهشتیها، بهشتشان از انوار مقدسه است. چون بهشت، جلوه تقرب، جلوه کمال است. هر کس هم هر کمالی دارد، از اینها دارد. بروز کمالات اینهاست. این میشود «جنات نعیم». ایمان و عمل صالح به مراتبش، به میزانش، هی بروز دارد و درجهبندی میشود این جنات.
خب، آنهایی که کافر بودند و تکذیب میکردند به آیات ما (همین در اوج آیات همین ولایت و نمادهای الهی که شاخصهای تشخیص حقاند)، در اوج میشوند حضرات معصومین علیهم السلام. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود: «خدا آیت بزرگتر از من ندارد. ما لِلَّهِ آیَةٌ أکْبَرُ مِنِّی». که امیرالمؤمنین علیه السلام از حیث ولایت مطرح است، و همه کسانی که ولایت دارند، همه کسانی که مقربیت ایجاد میکنند بین ما و خدا، کمالاتی از جانب حق تعالی دارند، نمادهایی از جانب حق به حساب میآیند. کسی اگر به اینها کافر شود، بیاعتنا شود و تکذیب بکند اینها را، «وَ الَّذِینَ کَفَرُوا بِآیاتِنَا وَ لَقُوا لِقَا اللهِ وَ لَمْ یُؤْمِنُوا لَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ». اینها عذاب مهین دارند. عذابی که خارشان میکند. در مورد اقسام عذابها عرض کردیم بعضی «ألیم» است، بعضی «فُلان» است که جلسات قبل به این اشاره کردیم.
«ثُمَّ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللهِ ثُمَّ ماتُوا». کسانی که در راه خدا مهاجرت میکنند و کشته میشوند. خدا بین مرگ و کشته شدن فرق میگذارد. مردن با کشته شدن متفاوت است. و اینهایی که در راه خدا مهاجرت کردند، اینها نصیبی دارند. خدا روزیِ حَسَن به اینها میدهد. حقاً ان الله لهو خیر رازقین.
خب، این آیه شامل کسانی است که مهاجرت در راه خدا کردهاند و کشته شدهاند یا مردهاند. در خلال این بیان، جملاتی هم در تحریض و تشویق جهاد و در وعده نصرت آمده. پس کلیت مطلب به این نحو است که اینها بالاخره تمدن اسلامی، هجرت و مجاهدت دارند. اگر من جایی هستم که نمیتوانم مناسک دینی خودم را، سبک زندگی خودم را، تعهد خودم به آداب الهی را بروز بدهم، احکام من را دفع نمیکنند، حجاب نمیتوانم داشته باشم، نماز چه بسا نتوانم بخوانم، نجاسات را نمیتوانم از زندگیام دور بکنم، نسبت به خوراکم نمیتوانم پایبند باشم، ذبح شرعی، حلال و حرام… اینجا را باید هجرت کرد. نباید در آمان بود. حالا بعضی از مملکت اسلام هجرت به آنها میکنند. آن که دیگر خیلی نوبر است واقعاً. آن اگر در آن فضاست باید هجرت کند به مملکت اسلام. باید جایی برود که بتواند این احکام و این آداب را بدون مانع انجام دهد. یا مملکت اسلام، یا لااقل جایی که آنقدر مانع برایش نباشد و سختگیری نباشد در مسیر اینکه بخواهد دینداری داشته باشد.
به هر حال اینجاها عرصه هجرت و مجاهدت است. هجرت میکنند. اگر رفتند از آنجا (رفتند)، اگر کشته بشوند یا بمیرند، اینها در اثر مجاهدت است. سختیهایی که میبینند به خاطر سختیهای مهاجرت، قطعاً از جانب خدا یک روزی بسیار ویژهای دریافت خواهند کرد. و یک خصوصیاتی مرحوم علامه میفرمایند که این آیات دارد که هیچ جای قرآن نیامده، اسماء الحسنی ختم میشوند مگر اسم جلاله که آن نیامده است. در نتیجه اگر ضمیر «هو» را هم اسم بدانیم، ۱۶ اسم در این ۸ آیه آمده است. «هو خیر الرازقین»، «عفو»، «غفور»، «سمیع بصیر»، «علی کبیر»، «لطیف خبیر»، «غنی حمید»، «رئوف رحیم»، «علیم حلیم». در آیه نهم آمده است که او زنده میکند و میمیراند، «محیی» و «ممیت». و حق هم آمده است. مُلک آسمان و زمین آمده است، که پیش مالک یا مُلک، با این چهار تا اسم، ۲۰ اسم از اسماء الهی با لطیفترین و بیسابقهترین وجهی در این ۹ آیه به کار رفته است. حق تعالی است دیگر؛ یعنی یک انقطاعی است. به خاطر خدا دست به همچین حرکتی زده، قطعاً آثار و نتایج فوقالعادهای را خواهد دید کسی که همچین اقدامی میکند. و انگار خودِ امتحان سنگ تمام گذاشته در جلوه اسماء خودش در این صحنه که کسی در مسیر تحقق دین او، به خاطر نفی ولایت طاغوت، فرار از ولایت طاغوت، ایجاد تمدن اسلام، مملکت اسلام، اجتماع و جامعه اسلامی، وقتی حرکتی میکند، تلاشی میکند، فعالیتی میکند، جابهجایی برایش هست، سختیهایی را تحمل میکند، کسب و کار و زندگی و معیشت و اینهایش را رها میکند و میرود به یک جای دیگر. آنجا همچین درآمدی ندارد. کسی نمیشناسد او را. اینجا ۲۰ سال اعتبار دارد. ۵۰ سال زحمت کشیده، دانشگاهش اینجاست، استاد دانشگاه شناخته شده است، اعتباری بین مردم دارد، دوست و رفیق کلی دارد، فک و فامیلش همه اینجایند. قید همه اینها را میزند و هیچ کدام از اینها نیست. لذا این همه ۲۰ تا اسم حق تعالی است، که در ۲۰ جلوه انگار حق تعالی بر او جلوه میکند و همچین کسی را مورد عنایات خاص خودش قرار میدهد.
و این آیاتی که فضای مهاجرت و جهاد است، این چنین خدای متعال سنگ تمام گذاشته برای اینها. بعد از اینکه اخراج مهاجرین از دیارشان را مطرح میکند، دنبالش پاداش مهاجرت و محنتشان در راه خدا را ذکر میکند. نه به خاطر... راه خدا، بیرون شدن از سرزمین، اگر دست از عقایدشان برمیداشتند همچین سختی هم ... اخراج است، هم خود مهاجرت است. هر دو این سختیها را متحمل میشوند. خدا به اینها وعده حسن و رزق حسن میدهد. بعد میفرماید که اگر هجرت را مواجه به فی سبیل الله نکنی، اگر هجرت برای خدا نباشد، ثوابی هم ندارد. ثواب متعلق به عمل صالح است. عمل صالح وقتی عمل صالح میشود که با خلوص نیت باشد. در راه خدا انجام میشود. نه در راه خدا انجام میدهد؛ بیزینس میرود، و تجارت میکند، جنس میخواهد بیاورد خب این مهاجرت نیست که اگر توی راه بمیرد/کشته شود خدا رزق حسن بهش بدهد. اگر «فی سبیل الله» باشد، میخواهد مملکت اسلام را تأمین بکند، میخواهد وابستگی مملکت اسلام را از بین ببرد، آنجا حتی اگر رفته سفر خارجی برای اینکه جنس بیاورد، جنس ببرد، اینها همه میشود مهاجرت. و این آیه شامل همهشان هست. و یکی از مصادیق بارز این آیه، شهید بزرگوار ما، عزیز ما، سپهبد سردار حاج قاسم سلیمانی، رضوان الله علیه، که مهاجر فی سبیل الله، در راه خدا، از این ور به آن ور میرفت و کشتند او را و حتماً رزق حسن از جانب خدا به او رسید. خب، این «قتلوا فی سبیل الله» در راه خدا، قریب هر کدام از اینها باشد «اِنَّ اللهَ لَهُوَ خَیرُ الرّازِقین»؛ خدا این رزق حسن را به او می دهد. یعنی رزقی که این حسن، چه وصفی؟ رزق زیبا، ترکیببندی این رزق زیباست. خب، چه ترکیببندی در آن رزق و آن را زیبا میکند؟ آن ترکیببندی که همه نیازها و اقتضائات و شئون در آن لحاظ شده است. اصلاً به کجا میگوییم زیبا؟ به چه صورتی میگوییم زیبا؟ صورت زیبا، صورتی است که بینیش به اندازه است، لب به اندازه است، گوش به اندازه است، چشم به اندازه است. هیچ کدام جای آن یکی را نگرفته. اگر بینی آن قدر درشت است که این صفحه صورت را پر کرده، چشم ریز، ابروها کَتوکلفْت است (کلفت است)، لبها ورآمده است، به هم ریخته است، هیچ کدام تناسب ندارد. زیبایی وصفی است که جایی به کار میرود که تناسبها رعایت شده باشد. به یک خانه چه میگوییم؟ «میخانه زیباست»، وقتی همه چیزش متناسب است، به اندازه است، اتاق خوابش اندازه است، درب اندازه است، هال پذیرایی، آشپزخانه، کابینتهای آشپزخانه، اینها همه میشود حسن. حسن این رعایت تناسب میشود حسن. خب، نظام احسن هم میگوییم یعنی اینکه همه تناسبها را خدا رعایت کرده است. رزق حسن یعنی همین رزقی که همه تناسبها توش رعایت شده است. چون خیلی از این رزقهایی که نصیبمان میشود، رزق حسن برای ما نیست. منی که تربیت فرزند بلد نیستم، قدرت اداره و اراده او را ندارم، وقتی خدا این بچه را روزی من میکند یک چیزی دست من است و یک آدم جهنمی و بدبخت و لاابالی و دور از خدا پرورش میدهم. این بچه رزق هست، ولی رزق حسن نیست. کرامت دارد آن رزق، یعنی در ذات خودش قیمت دارد، این میشود کرامت. در ذات خودش از بیرون بهش قیمت ندادند. خودش به خودی خود قیمت دارد. رزق حسن یعنی: قواعد و تناسباتش حسن است. دقیقاً آنی که نیاز دارد، هر آنچه در عالم برزخ نیاز دارد، در عوالم بالاتر نیاز دارد، خدا آن را حسن کرده است. بسیاری از شهدا هم مهاجر فی سبیل الله. بعضی شهدا در منزل خودشان، در خانه خودشان، در محله خودشان کشته شدند، بعضی شهدا نه، مثل اکثر شهدای دفاع مقدس، مهاجر فی سبیل الله بودند بعد کشته شدند. اینها رزق حسن دارند. خدا «خیر الرازقین». غیر از خدا. «ان الله هو الرزق ذوالقوة»، غیر خدا رازقی داریم؟
بفرمایید که در این نظام اسباب و واسطهها که رزق از بالا تا میخواهد بیاید و به پایین برسد، چقدر واسطه بهش میخورد که اینها همه رازقین عرضی محسوب میشوند. و اعتباراً رازق به حساب میآیند. نانوا هم رازق ما به حساب میآید. آن گندم کار هم رازق ما به حساب میآید. آنی که گندم را درو میکند رازق ما به حساب میآید. آنی که آبیاری میکند، آنی که آبکشی میکند، اینها همه رازق و شاطری که نان را میزند، آنی که رفته نان خریده و بستهبندی میکند در مسیر رزقند، کانال رزقند. در همه اینها چه کسی خیر است؟ خدا. اینها دیگر رزق از واسطه نمیگیرند. میروند خودِ آن سرمنشأ رزق را میبینند. این میشود رزق حسن برای اینها. رزق حسن، رزقی است که هم تناسب خودش رعایت شده است، هم از دست خیر الرازقین گرفته میشود. این میشود ملاقات حق تعالی که «ینظر به وجه الله». شهید نظر میکند و «شفاء». ملاقات خدا میرود، بیپرده او را ملاقات میکند. او را میبیند. رزقش را از او میگیرد. خیر الرازقین را میبیند. این دیگر چه روزی بالاتر از این؟ خدا نصیب ما هم انشاالله و مرگ یا شهادت باشد اولاً، یا اگر مرگی است، مرگ در اثر هجرت حق تعالی باشد.
«لیدخلنهم مدخلاً یرضونَه». قرآن میفرماید که رزقشان را میدهیم. در مورد بهشت و برزخ نسبت به دنیا تعبیر رزق به نحو به کار نرفته است. «عند ربهم یرزقون» هم باز آیه دیگری است که در مورد «یدخلنهم» و «مدخل» از «ادخال» گرفته شده است. «مدخل» محل «ادخال». جایی که «ادخال» یعنی کسی را داخل خودش نمیرود. یک وقت آدم خودش میرود. یک وقت کسی را میبرند. «و أدخلنی مدخل صدق» نه «مدخل خیر» اینها «متخل» میروند. «إدخال»شان میکنند. و آنجایی هم که «إدخال»شان میکنند، راضی میکند. چون در برزخ غیر اینها ... حالا البته بهشتیها، باز بحثی است. سمت جهنمیان «مدخل» را داخل میشوند ولی جایی نیست که راضی بشوند. «مدخل»ی نیست که اینها را راضی کند. یکی عمر در مسیر تحقق رضایت حق تعالی بودند. چون به خاطر رضایت دست بریدند از این تعلقاتشان. حرکت کردند. دل بریدند، دل کندند از خونه و کاشانه و زندگی و کسب و کار و اشتغال و معیشت و چه و چه و چه. از اینها دست بریدند و خدا را راضی کردند. قاعده بر این است وقتی کسی خدا را راضی کند خدا هم او را راضی میکند. پس «فلَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَى». به هر آنچه که او اشتها دارد و میفهمد و میخواهد، خدا او را میرساند. این میشود رضایت. به «مدخل»ی میبرد او را که او راضی بشود. خب، اگر او واقعاً غرضش به رفقای شهیدش برسد، خدا او را به رفقای شهیدش میرساند. به «مدخل»ی میرسد که راضی بشود. نه اینکه فقط امکانات بهش بدهند. سرویسی باشد، غذایی باشد، امکاناتی باشد. نه، او نمیخواست اینها را. او میخواست قرب اباعبدالله الحسین علیه السلام. او میخواست جوار امیرالمؤمنین علیه السلام را. او میخواست ملاقات فاطمه زهرا سلام الله علیها را. او میخواست حشر با اکرم اینها را. او به اینها راضی است. اگر کسی هجرت در راه حق تعالی کرد، کشته بشود یا از دنیا برود، «لیُدخلنهم مُدخلاً یرضونَهُ». هر چه که این آدم آرزویش بوده برایش محقق میشود. «لَهُمْ فِیهَا مَا یَشَاءُونَ». خوب، اینها مشرکین بودند اینها را از زمینشان بیرون کردند. اکراه کردند. اینها ناخوش شدند. در اثر اینکه از زمین بیرون شدند. خدا اینها را خشنود میکند. در آخر هم فرمود که «إنَّ اللهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ». خدا میداند که اینها چهها لازم دارند و حلیم است. حلیم (حلیم یعنی با جنبه است، معنای فارسیاش این میشود)، یعنی وقتی که از او درخواستی میشود، بیحوصلگی نمیکند. حلیم. بس است دیگر، بگیر و برو. هم میداند. گاهی طرف حلم دارد، علم ندارد. اگر بداند که این طرف بیش از این میخواهد بهش بدهد. گاهی علم دارد، حلم ندارد. میداند بیشتر از این میخواهد ولی حوصله ندارد، بیش از این برایش خرج کند. خدای متعال هم «علیم» است، هم «حلیم». میداند اینها به چه چیزی راضیاند؟ چهها میخواهند؟ نیاز اینها چیست؟ هم میداند، هم حلیم است. جنبهاش را دارد. خسته نمیشود. حوصله سر نمیرود و میرساند این حال به آن نقطه. هر چیزی بدهد، حوصله او سرتنگ نمیشود. تنگنا نمیآید. این معنای حلم، که کسی در تنگنا...
«ذَٰلِکَ وَ مَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ». ماجرا این است، مطلب از این قرار بود که گفتم آره عزیزم اینجوری است. «ذلک» اینجوری است. مواخذه انسان به نحو ناخوشایند در مقابل کاری ناخوشایند که عقاب شونده مرتکب. اگر این مواخذه را عقاب نامیدهاند بدین مناس-عقیب! و دنبال عمل ناخوشایند. در عقب «عاقبت»، «بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ». این پس اولاً مهم است که شما باید واکنش نشان بدهی. اگر حقوق تو را… باید عقاب به مثل کنی. اگر معاقبت کردند، اگر بهت تنگ گرفتند، فشار آوردند، ذلت مردود. خدا هیچ ذلیلی را نصرت نمیکند. اگر تو سرش زدند، دستش را گرفت بالا. از زمینش بیرون کردند، گفت به روی چشم! اگر از زمین بیرون میکنند، باید مقابله به مثل کنی. اگر هم میروی، برنامهات به این باشد که برگردی و این زمین را دست این جور... هجرت و جهادی را خدای متعال تأیید میکند، نصرت میکند. بدبخت نَفَلهای را این همه در عالم تو سر خود و نَفَره بوده است. این هیروشیما و ناکازاکی داریم، جلو چشممان. خدا نصرت کرد ملت ژاپن را ... کمکی به این اول مقابله بکند به مثل آنی که بهش مقابله کردند. «ثم بغی علیه»؛ او قتل عام میکند، کارهایی میکند که این دیگر نمیتواند آن جوری مقابله کند. او میآید موشکباران میکند شهرهای این را. او حمله کرد مرز ما را رد شد. ما هم از مرزمان رد میشویم. عراق به ما حمله کرد، ما به او حمله کردیم. او بمباران شیمیایی کرد، «بغی علیه»، شیمیایی کرد. او موشکباران کرد، تلافی کرد. دیگر دست به ظلمهایی میزند که قابلیت بازگشت ندارد. اینجا «لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ». خدا نصرت میکند. اینها اینجا دیگر جایی است که خدا میآید وسط. این مظلوم مورد حمایت خداست. نه «منظلم». مظلوم و «منظلم» فرق میکند. «منظلم» تن به ظلم داده است. این خود شریک ظالم است. «منظلم» اگر نباشد که ظالم کارش پیش نمیرود. تا زور شنو نباشد، زورگو کاری نمیتواند بکند. پس مظلوم کسی است که زیر بار زور نرفت ولی باز هم بهش زور گفتند. یعنی دست به ابزارهایی بردند، دست به کارهایی بردند که این دیگر قدرت تلافی ندارد. اینجا میشود مظلوم. این مظلوم را خدا نصرت میکند. «لَیَنصُرَنَّهُ اللَّهُ». حتماً حتماً خدا نصرت میکند. این اذن به جهاد هم هست. نسل اظهار و غلبه دادن مظلومان بر ظالمان ستمگر که این در جنگ، پیروزی، نصرت تشریعی باشد. یعنی قانون به نفع اینها. مثل آیه سوره اسراء، آیه ۳۳: «وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِیِّهِ سُلْطَانًا فَلَا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کَانَ مَنْصُورًا». منصور بود دیگر. یعنی ما با این قاعدهای که گذاشتیم که ولی او انتقام او را بگیرد، نصرتش میکنیم. کسی خونش زمین بریزد، چه شکلی؟ نمیگذاریم قانون وضع میکنیم که بیا خونش. با قانون ما مباح میدانیم، حلال میدانیم، بلکه مستحب، بلکه واجب میدانیم که انتقام این خون گرفته شود. این میشود یکی از مصادیق نصرت خدا. و اذن به قتال هم همین قانون. پس نصرت تشریعی به این معناست. خدای متعال قانون وضع میکند به نفع مظلومان که دستشان باز بشود برای اینکه بتوانند تلافی کنند در برابر ظالم، دست ظالم را کوتاه کنند. «عَفُوٌّ غَفُورٌ». خدا عفو و غفور. عفو، به همان حالت عبور دادن یک چیزی را از یک دوره رد کردن. این میشود عافیت. هم همین است دیگر. میگویند عافیت بعد از مریضی، به دوره عافی است. از این دوره بیماری عبور کرد. بگذر. همین گذشته. از این بگذر. یعنی تو باید نسبت به این کار من یک ترتیب اثری بدهی. این ترتیب اثر را نده. از این اعمال، این ترتیب اثر بگذر. از این عبور کن. رد کن این را. نادیده بگیر. برو. این میشود عفو. غفور این است که حجاب ایجاد کند. نگذارد آسیب ببارد. چون که مثال آب جوشان و اینها جلسات قبل ... نمیگذارد که این آب سوزان برسد به این پوست. این میشود غفور. خدا عفو و غفور. به اثر عفو و غفور بودنش رد میکند این بلا را، این ابتلا گرفتاری را از مؤمنین. و غفران، و نمیگذارد این ابتلا برای اینها ایجاد دردسر و آسیب بکند. ترتیب اثر نمیگذارد داشته باشد، آن ظلم و بلایی که جبهه خصم دارد وارد میکند بر این جبهه. نصرت خدا غفور است. اینجا جلوه عبور میدهد اینها را از این ابتلا. در این ماجرای کرونا، اگر ملت ما در مسیر نصرت حق تعالی باشد که هست انشاالله، قطعاً خدای متعال با اسم عفو و غفورش ما را از این ابتلائات عبور میدهد، نصرت میکند ما را. نصرت حق تعالی به این است که اسم عفو و غفور جلوه بکند. نمیگذارد منشأ اثر باشد این ویروس در ما. کنترلش میکند، مهارش میکند، عبور میدهد از این ویروس. عفو و غفور. که چون اجازه به قتال هم مباح کردن، آن در موارد اضطرار و حرج و امثال آن خودش از دو صفت «عفو» و «غفور» بودن خداست. مکرر در تفسیر امثال «فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» توضیح دادیم، خصوصاً در جلد ۶ این کتاب در بحث مجازات و عفو کاملاً روشن است.
بنابراین معنی آیه این جور میشود: هر کس که ستمکننده بر خودش را عقاب کند به مثل عقابی که از او در ظلم کرده، خدا او را یاری کرده چون اجازه چنین عملی را به او داده و او را از معامله به مثل ممانعت نفرموده. چون خدا بخشنده و غفور است، آنچه اثر زشت این معامله به مثل دارد محو میکند. چون اگر محو نکند، عقاب و آزار رساندن به خلق در نظام حیات اثر زشت خودش را میگذارد. چیزی که هست خدا در خصوص این موارد مسئله زشت و مبغوض را میپوشاند. چون خودش به آن اجازه داده. حرام است و... این سوم است. حالا فهمیده میشود که «فَهُم مِّن بَعْدِ مَا أُوذُوا لَحَظُّوا بِالْإِیزِئِ» برای رساندن بعدیت به حسب ذکر، نه بعدیت زمانی. این نظر مرحوم علامه است. نکاتی در مورد نصرت هم باز این پایین میفرمایند که دیگر اشاره به... سالی که «اِنَّ اللهَ یُولِجُ اللَّیْلَ فِی النَّهَارِ وَ یُولِجُ النَّهَارَ فِی اللَّیْلِ وَ اَنَّ اللهَ سَمِيع بَصِیرٌ». این عبور دادن از چه جنس عبور دادنی است؟ از جنس عبور دادن شب و روز. چطور شب را میبرد با همه این ظلمت حاکم و مستولی. شبی که در شدت ظلمت هر چه به سحر نزدیکتر میشود، ظلم شدیدتر میشود، تو یکهو از دل این روز را میکشی بیرون. چه کسی باورش میشود این شب، با این تاریکی وسیع و فراگیر برود و چند ساعت بعد هیچ خبری، هیچی از شب نمانده است. این نصرت حق تعالی این مدلی است. حق را اینجوری میآورد.
اگر در مسیر تحقق آن گردش زمین باشد، گردش به سمت خورشید باشد، این گردش به سمت خورشید آخر خورشید را جلوه خواهد داد. تو حرکت کن به سمت خورشید، حرکت کن به سمت نور ولایت. این نور ولایت عالم را فرا خواهد گرفت. روز روشن خواهد شد. «جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ». که این آیات در مورد امام زمان عج است. آیات حک شده بر کتف و سینه امام زمان عج که البته منظور شاید کتف و سینه مادی نباشد. به هر حال سینه او یعنی بر صدر او این آیه حک شده است. بر کتف او، پشت او، «مستظر» به این آیه. این آیه را بر او ثبت کردهاند، بر او ثبت است. این که این نور میآید و میتابد، عالم را روشن خواهد کرد. به شرط اینکه شما در حرکت باشید. وقتی حرکت میکنید، شب وقتی میخواهد برود هی اتفاق، هر چه جلوتر میرود، شب تاریکتر میشود، به اوج ظلمت میرسد. اتفاقاً هر چه به سمت ظهور میرویم، این ظلمت شدیدتر میشود. سمت روز میرویم، شب تاریکتر میشود. سحر دیدهاید چقدر سرد است و چقدر تاریک است؟ اوج سرما مثلاً مال ساعتهای سه و چهار صبح است. هر چه به طلوع آفتاب نزدیکتر میشویم، ظلمت شدیدتر میشود تا تمام بشود. همانجور به زمان ظهور هم هر چقدر نزدیکتر میشویم، ظلمت شدیدتر میشود. این «ایلاج لیل در نهار» است و «ایلاج نهار در لیل» این شکلی است. خدا شب و روز وارد میکند. روز را در شب وارد میکند. میفرماید که چطور حلول میکند نور روز در شب؟ حلول میکند در ظلمت شب. ظلمت شب هم حلول میکند در آن هم هست، یعنی هر چقدر از حق فاصله گرفتید، از نور فاصله گرفتید، از خورشید فاصله گرفتید هی ظلمت مستولی میشود. هر چه به سمت خورشید حرکت کردید هی نور. این میشود حرکت ما در جامعه. هر چه جامعه بر محور ولی فقیه باشد، حول ولایت، حول این کعبه جمع بشود، به سمت نور میرود. البته اولی که حرکت میکند به سمت نور، ظلمتها شدیدتر میشود تا اینکه نور ظهور و بروز پیدا کند و غالب شود «علی الدین» همه جا را. این مسیرش است. اگر هم پشت کرد به این کعبه، هرچه میرود ظلمت فرا ظلمت است و از نور فاصله میگیرد. روز رد میشود، از روز فاصله میگیرد. هی شب دامنش را وسیعتر میگستراند.
این هم از این. این نصرت به سبب این است که سنت خدا بر این جریان یافته که همواره یکی از دو نفر متضاد و مزاحم را بر دیگری غلبه دهد. همان طور که همواره روز را بر شب و شب را بر روز غلبه میدهد. و خدا شنوای گفتههای ایشان و بینای اعمال ایشان است. پس مظلوم را که حقش از دست رفته میبیند و آه و نالهاش را میشنود و او را یاری میکند. و عده دیگری هم گفتند که تطبیق ندارد. به نظر، این توضیحی که داده شده، وجه خوبی است برای اینکه چرا بعد از این معنای نصرت و انتقام و اینها، حرف از ایلاج شب در روز و شب را در روز ایلاج میکند، روز را در شب ایلاج میکند. و ان الله سمیع؛ خدا «سمیع بصیر» است. میشنود این صداها را و میبیند. میشنود این تقاضاها را. وقتی میبیند زمین تقاضای نور بیشتر دارد او را به خورشید میرساند. روز را بر آن میآورد. وقتی میشنود این مردم تقاضای معیشت دارند، روز را به اینها میدهد. معاش «لاستیک» را روز باعث معاش میشود. وقتی میفهمد اینها تقاضای استراحت دارند، شب را به اینها میدهد. چطور این ندا را میشنود؟ به نحو تکوینی از دل تک تک ما. ما هر روز صبح که میشود، از خدا در واقع انگار شبها از خدا میخواهیم که: خدایا فردا صبح بشود من کاسبی کنم، روزیگیرم بیاید. این را خدا میشنود و روز میکند برای ما که بتوانیم کار کنیم. روزی خدا از ما میشنود: خدایا شب کن، یکم استراحت کنم که بتوانم فردا کار کنم. میشنود. «سمیع» است و میبیند خستگی را در ما. «بصیر» است. آنجا میبیند ما نیاز داریم به روزی. «سمیع» و «بصیر» است شب و روز را فراهم میکند.
اگر این را در ما بشنود و ببیند، این طلب شدید را که فقط میخواهیم حول ولی خدا، دور این نور مطلق «أشرقت الأرض بنور ربها» (میخواهیم دور این نور رب، نور زمین، دور نور رب زمین جمع شویم)، اگر این را در ما بشنود واقعاً در این مسیر طلب شدیدیم، پای کار وایستادیم، هر چه ظلمت مستولی میشود دست نمیکشیم، اگر این را دید به ما میرساند. ایلاج میکند این روز را در شب. از بین میبرد این شب ظلمانی فراگیر را، این لیل مظلم را که همه جا را فرا گرفته. «ذَٰلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ مَا یَدْعُونَ مِن دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ». هر چه غیر از اوست باطل است. پس مثال مقابله را زد. بعد مثال شب و روز را زد. بعد اصل حق را مطرح میکند. خدا روز را در شب وارد میکند، شب را در روز وارد میکند. چرا روز را در شب وارد میکند؟ شب در روز باطل است. اگر به سمت او آمدند، به سمت خورشید رفتند، به سمت نور رفتند، روشنایی است و روز (نهار) است. اگر از آن پشت کردند، به سمت باطل رفتند. دور پشت کردند به سمت باطل رفتند، از آن رو برگرداندند این باطل ظلمت ایلاج لیل در نهار. این مثال حق و باطل است. مثال نور و ظلمت. ولی حق، نور است. ولی باطل، ظلمت. طاغوت، ظلمت. «وَالَّذِينَ کَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ». همین است. این نور ظلمت. طاغوت کارش این است که از نور در میآورد. ایلاج به ظلمت. ظلمت را ایلاج به نور میکند، حیدر! ظلمت بیشتر فرو میرود. ولیعهد چه کسی؟ «اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ». او ایلاج نهار در لیل میکند. نور میآورد. او حق است. غیر از او همه باطلاند. بر محور حق اگر جمع شد، جامعه محور حق شکل گرفت، روابط را حق تعریف کرد، نیاز و زندگی ما بر پیرامون حق اگر شکل گرفت، آن وقت این عنایت حق تعالی میرسد. این جامعه میشود جامعهای تو ؟. جامعه نورانی. نور حق تعالی مستولی میشود بر عالم. این نور و این آفتاب که اومد، این تابستان که شد، آن وقت این استعدادها، آن گنجینههای ذخایر فعال میشود. نور خورشید وقتی میخورد، میوهها در میآید. شکوفهها در میآید. درختها سرسبز میشود. از مردگی در میآید. حیات میآورد با خودش. این جامعه «حی» میشود. «استَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ»؛ اینها حیات میدهند به شما. چرا؟ چون چون روشناییاند، چون روزند. شما را از ظلمت و تاریکی در میآورند. استعدادهای شما فعال میشود. تازه میبینید با این پا چه کارهایی که نمیشد کرد. با این دست چه کارهایی که نمیشد کرد. این قوای فکری و ذهنی و روحی و نفسی من، چه قدرتهایی که نداشت. با توجه با یک تمرکز، با یک حضور ذهن، با یک حضور قلب، چه کارهایی که نمیشود کرد. متوجه اینها میشود. اینها برایش روشن میشود. استعدادهای انسانی شکوفا میشود. عصر شکوفایی است. عصر ظهور است. عصر غالب شدن نور است. عصر غالب شدن حقّ است. «جاءَ الحَقّ وَ زَهَقَ الباطل». حق که میآید باطل نابود میشود. باطل ذاتاً نابود شدنی است. شب اگر شب است به خاطر اینکه آفتاب طلوع نکرده است. آفتابی نیست، نوری نیست. نور اگر آمد، شبی نیست. شب وجود ندارد. تاریکی وجود ندارد. وجود تاریکی به خاطر این است که ما حجابی ایجاد کردهایم بین خودمان و آن خورشید. بین خودمان و آن نور. حجاب از ماست. تاریکی از ما شکل گرفته. ما پشت کردهایم به ولی حق. او غایب نیست. او حاضر است. ما غایبیم. ما «حاجیم». حجاب از ما. حجاب خودمان را باید برداریم. نور بتابد. روشن کند عالم را. حق بیاید. استعدادهای ما شکوفا بشود. حیات پیدا کنیم. زنده بشویم. «وَ اَنَّ اللهَ عَلِیٌّ کَبِیرٌ». خدا علی کبیر. میفهمیم که این دو تا حصری که آمده به این… «اَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». خدافقط او حق است. هر چه غیر از اوست فقط آن باطل. خدا و جلوههای او فقط حق. غیر از او هر آنچه که نسبت با حق تعالی نداشت، جلوههای او نبود، استناد به او پیدا نمیکرد، همینها میشود باطل. این معنای حق. معنای باطل. یا به این معناست که خدا حق است و باطل درش راه ندارد. خدایانی که برای خود گرفتند، باطل محض است. اینها نیست. پس خدا قادر به این است که در تکویر موجودات تصرف کند. به نفع بعضی و علیه بعضی. با آنی که میدهد، آنی که میخواهد حکم میکند، حق است. اما به حقیقت معنای کلمه. و غیر خدا کسی این طور حق نیست. مگر کسی و چیزی که او حقش کرده. خداوند که به جای خدا میپرستند، بتها، هر چیزی که بهش دل میبندند، میکنند، باطل است و بس. چون مصداق غیر باطل تنها خداست. اگر گفتیم باطل خودش مستقلاً حقیقت ندارد، سایه است. آیه. اگر سایه را در فرع وجود کسی دیدیم، این سایه معنا پیدا میکند. اگر سایه را به ذاته دیدیم، سایه نه خواستهایتی دارد نه حقیقتی دارد. اگر من این دیوار و سایهاش را با هم دیدم و سایه دیوار را دیدم، این سایه را از دیوار دانستم میشود حق. اگر سایه را مستقل دانستم، بلکه سایه مال دیوار است، گفتم این خودش دیوار است، این میشود باطل. اصلاً وجود ندارد، نیست. باطل یعنی نیست، حق یعنی هست. اگر در فرع وجود او دیدم میشود حق. و همه فروع وجودی او حق. اگر استناد را بریدم میشود. فقط خدا حق است. و هر چه که به او استناد دارد، حق است. جامعهای که به او استناد دارد، حق است. جامعهای که امر حق، جامعهای که به سمت او حرکت میکند، حق است. او «علی کبیر» است. خودش حق است. با مشیت اوست که هر موجودی دارد حقیقت میشود. و آله مشرکین و هر چیزی که ظالمین یاقین بهشان رکوع میکنند باطل، قادر به هیچی نیست. علو، بالاترین مرتبه وجود، این میشود علو. عالی. یعنی یک استعلا داریم. کسی میخواهد رتبه وجودیش نسبت به بقیه بالاتر باشد. درجهاش از حیث وجود مرتبه بالاتری میبیند. این میشود علو جزو رذایل اخلاقی. منی که مادیام، شما مادی. اگر من با همه این مادیات خودم به خاطر این که پول بیشتر دارم، خودم را در یک موقعیت نسبت به شما دانستم. علوم، واقعی است. کسی «علی حقیقی» است مثل امیرالمؤمنین علیه السلام. ارواحنا. علو واقعی است. او واقعاً از حیث مرتبه وجودی اشرف و اعلاست. نسبت به همه این میشود علی. علی. تکبر هم همین است. یک وقت میخواهم بزرگ شوم بدون اقتضا، بدون اینکه مرتبه وجودی من بالا برود. یک وقت چون مرتبه بالا، مرتبه وجود من بالاتر است، بزرگتر هستم. محدودیتهای مال عوالم پایین و مراتب پایین را ندارم. این میشود علی. اینکه خدا حق است، حق را میآورد. غیر از او باطل است. چون «علی کبیر» است. در اعلا درجه وجود او اصل مرتبه وجود. هیچ محدودیت و ضیقی ندارد. او «کبیر» است. او علو و کبر مال اوست اولاً و بالذات. هیچ کسی به مرتبه وجودی او نمیرسد. هیچ کسی به توسعه وجود او نمیرسد. بزرگی وجود او، احاطه وجودی او را هیچ کسی ندارد. او واجب است. وجودش عین اوست. لذا میشود «علی کبیر». این میشود حق. کسی به او رو آورد، او خود حق است، خود روشناست. و جامعه را حالا این نصرت میکند. این وجود با این عظمت. کسی پشتش را به او قرار دهد نصرت او برایش باشد. این «ان الله …» «ان الله علیم حلیم». خیلی جالب است که همه را هم با «ان الله» تعبیر میکند.
این شکلی، بعد میفرماید که «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً». «ندیدی که» گفتم دیدن عقلی و شهودی است. ندیدی خدا از آسمان آبی نازل کرد؟ «فتصبح الارض مخضره». زمین با این آب سبز شد. این سرسبزی، این باران، این آب حیات، این نور، این روشنایی، شکوفایی، همه از همین استعدادها فعال میشود. این زمین خشک مرده، تازه میفهمیم چه میوهها که نمیتوانست بدهد. یک زمین وقتی باران دارد، آب، همان علم و معرفت حقیقت است. نزول این حقیقت در جامعه میشود آب بر این جامعه. این میشود باران. چطور یک زمین مرده هیچ چیزی از او بروز ندارد؟ باران وقتی بهش خورد تازه میفهمیم زمین چه کارهایی میتوانست بکند.
در مازندران و گیلان و اینها آدم میبیند چه درختهایی، انواع و اقسام پرتقالهای مختلف، مرکبات مختلف، چه میدانم سبزیهای مختلف. اینها همه کجا بود؟ توی همین زمین مردهای که همه جا هست. زمینش که تفاوت آنچنانی ندارد. آبش متفاوت است. زمین که زمین است. البته خاک مهم است، ولی زمین از حیث زمینش که فرقی نمیکند. خاکش متفاوت است، یعنی استعدادش و آن بارش مهم است. یکی از دوستان مازندران میگفت: «من خانه مادرم یک چوب از سر درخت کندم» (گیلاس بود ظاهراً) «از درختم کندم، داشت میگفت که اینجا اصلاً هر چه بکاری، درمیآید. توی حیاط خانهمان چال کردم، توی زمین درخت گیلاس شده است.» (یک سر شاخه را کندم زدم توی زمین شده درخت گیلاس!) میخواست بگوید که اینجا حالا شما جاهای دیگر گیلاس را میکاری، کلی هم آب میدهی، هیچی درنمیآید. اینجا ته شاخه را میکنی، میزنی، از توی آن چیزی درمیآید. خلاصه نهایت استفاده. چه استعدادهایی در این زمین نهفته! شکوفایی دوران ظهور معلوم میشود. اینها در ما بود و خبر نداشتیم. چی نمیگذاشت؟ ولایت طاغوت. این ظلمت فرعون نمیگذاشت ما بفهمیم. استعدادها در نور حق تعالی، نور ولایت حق تعالی آمد. جامعه بر محور ولی معصوم جمع شد، کنار کعبه جمع شد. این نور از کعبه ساطع شد. که دوران ظهور هم از کنار کعبه است. و انشاالله خبرهای خوب از کنار کعبه. انشاالله این خبر مرگ سلمان واقعیت داشته باشد و همین رخ داده باشد که این یکی از خبرهای بزرگ این ظلمت از کنار کعبه، همانجور که نور از کنار کعبه منتشر میشود، ظلمت هم از کنار کعبه جمع میشود. نکته لطف اینجاست. ظلمت از کنار کعبه. لذا نقطه آغاز فراگیر شدن نور بر عالم از کنار کعبه است که ظهور امام زمان عج است. در پیش از ظهور هم نقطه آغاز جمع شدن ظلمت از عالم این است که نور از کنار کعبه منتشر بشود و ظلمت از کعبه برود. اول از همه ولایت طاغوت در مکه و حجاز، آسیب تاریکی. تاریکی اینها مضمحل میشود. نور میتابد. روشنایی آغاز میشود. «بین الطلوعین» به سمت طلوع آفتاب از مکه شروع میشود. از حجاز. خدا انشاالله این وقایع را زمینه این شرایط قرار دهد و انشاالله به آن روز نزدیک بشویم.
زمین مخضره میشود. سبز. سبز، علامت نماد شکوفایی، بروز کمال. این «بالفعل» شدن استعدادها. سبز میشود. «سبز» اینچنین میگویند: «زمین سرسبز». «إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ». خدا لطیف و خبیر است. چون خدا لطیف و خبیر است. آن لطف و خُبرویت خدا باعث این میشود که از آسمان... خب آیه آخر این صفحه: «لَهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِی الْأَرْضِ وَ أَنَّ اللَّهَ لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ». خدا غنی حمید است. خدا لطیف و خبیر و مالک همه موجودات در آسمان و زمین است. در مُلک خودش هر طور که بخواهد به لطف و جبروتش تصرف میکند. ممکن هم هست جمله غیر مربوط به حمید مفید این باشد که هر چند تصرفاتش همه جمیل و نافع و سزاوار حمد و ستایش است، ولی در عین حال خود او هیچ احتیاجی به تصرفاتش ندارد. مفهوم دو اسم غنی و حمید، مجموعاً این است که خدای تعالی جز آنچه که نافع است انجام نمیدهد. ولیکن آنی که انجام میدهد خودش...، بلکه عایده خلق غنی حمید است. او محمود است. در حمد هم دائماً برای اوست. کسی که هیچ نیازی به کسی دیگری ندارد و دائماً ستایش میشود، چون هر چه که هست در او کمال است. کسی که کمال محض است، غنی است، اولاً نیازمند نیست. این غنی بودنشم متصف به حمید، چون کمال عین کمال است. و کسی و به کمال کسی محتاج نیست. کسی غیر از او کمال ندارد. جایی غیر از او هم کمالی نیست. میشود حمید. او «غنی حمید» است که نیازی ندارد. مالک مطلق «غنی و حمید» است که این هم آیه آخر این صفحه ما و صفحه را به حمدالله توی کمتر از تایم ۵۰ دقیقه تمام کردیم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
تفسیر سوره حج
جلسه پنجم
تفسیر سوره حج
جلسه ششم
تفسیر سوره حج
جلسه هفتم
تفسیر سوره حج
جلسه هشتم
تفسیر سوره حج
جلسه دهم
تفسیر سوره حج
جلسه یازدهم
تفسیر سوره حج
در حال بارگذاری نظرات...