متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و رضا. سوره مبارکه مؤمنون را ادامه میدهیم، آیه ۶۸. «أَفَلَمْ یَتَدَبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَاٰءَهُمْ مَا لَمْ یَأْتِ آبَاٰءَهُمُ الْأَوَّلِینَ».
از اینجا عذرهایی که اینها برای اعراض از قرآن میآوردند (۴ عذر) و خدای متعال هر چهار عذر اینها را باطل میکند که اینها هیچ عذری ندارند برای اینکه پشت کنند به قرآن و عترت و انبیا و اولیا و رسولانی که میخواهند اینها را از خاک بیرون بکشند و به فلاح برسانند. اینها هیچ عذری ندارند در اینکه خودشان را به اینها نسپرده و این عذر نداشتن، در همین دنیا هم هست. بروزش در برزخ و قیامت که زبان اینها بسته میشود و هیچ احتجاج و حجت و استدلالی نخواهند داشت و هیچ بهانهای از اینها پذیرفته نمیشود.
عذرهایی که اینها میآورند به ترتیب مطرح میشود که حالا من آخر مطلب را اول اشاره بکنم که مرحوم علامه آخر این را میفرمایند، قبل از آیه «إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ». ایشان میفرمایند که اولین عذر این است که «أَفَلَمْ یَتَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ» که اینها میگویند: «ما قرآن نمیفهمیم. ما این حرفها را نمیفهمیم. ما این چیزها را.»
عذر دومشان: «أَمْ جَاٰءَهُمْ مَا لَمْ یَأْتِ آبَاٰءَهُمُ الْأَوَّلِینَ» بود مربوط به شریعت اسلام که پیغمبر بهسوی آن دعوت میکرد.
سومین عذرشان یعنی در واقع رد عذر: «أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جَنَّةٌ» مربوط به شخص پیغمبر. مگر این پیغمبر جنون داشت که شما حرفش را قبول نمیکردید؟ مگر چیزهایی آورده که برای قبلیها نیاورده؟ این عذر دوم. مگر یک چیز جدیدی است؟ مگر انبیا قبلاً نبودند؟ مگر اولین پیغمبری است که آمده؟ مگر حرفهایش اولین باری است که دارد شنیده میشود؟
این حرفها را از اول از نوح این حرفها را زدهاند. ابراهیم اینها را گفته. موسی اینها را گفته. عیسی اینها را گفته. شما همه انبیا را بهعنوان شخصیت تاریخی قبول دارید. ابراهیم را قبول دارید. هر کسی خود را میخواهد به ابراهیم نسبت دهد. ابراهیم که بود؟ مگر چه بود؟ ابراهیم پیغمبر بود. ابراهیم صاحب دعوت الهی بود. چطور شما او را قبول دارید بهعنوان یک پیغمبر و حالا میگویید که این حرفهایش خیلی عجیب غریب است؟ این چیز عجیبی نیست. چیز جدیدی نیست. خود این آدم که صلاحیت و سلامت عقل دارد، این آدم، آدمی است که قبل از اینکه پیغمبر بشود بین شما زندگی کرده و شما سلامت رفتار، سلامت گفتار، سلامت کردار را در او دیدهاید، تأیید کردهاید. میدیدید چه آدم امینی است. میدیدید چه آدم پاکی است. چقدر آدم سالمی است. چقدر آدم حکیمی است. سنجیده رفتار میکند. چقدر پخته عمل میکند.
چهل سال بین شما زندگی کرد و قبل از پیغمبر، ۴۰ سال کم نیست. ۲۳ سال پیغمبر بوده ولی ۴۰ سال به صورت غیر پیغمبر برای شما (دو برابر دوران نبوتش) بین شما زندگی کرده و پیغمبر نبوده. چطور اینها را نمیبینید و حالا یکهو بعد از چهل سال یکهو جنون پیدا کرده و حرفهای عجیب و غریب؟
و چهارمین عذرشان این است که «أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجًا» که مربوط به سیره پیغمبر است. مگر از شما خرجی خواسته؟ خراجی خواسته؟ مگر درآمدی از شما خواسته؟ مگر زندگیاش را دارید تأمین میکنید؟ مگر فایده دنیایی برایش دارید که بهخاطر این مسائل دنیایی دنبال شما راه افتاده باشد؟ هیچ فایده دنیایی ندارید شما برای او، بلکه ضرر دنیایی هم دارید شما برای او، بلکه فایده دنیایی دارد برای شما که وقتی به او ایمان آوردند، دیدند و اقتصادشان هم بهتر شد، امنیتشان هم بهتر شد، رفاهشان پیشرفت کرد و بالاتر رفت. اینها را دارید میبینید. هیچ عذری نمیماند برای اینکه بخواهید این پیغمبر را قبول نکنید و خودتان را به او نسپارید تا شما را از ماده در بیاورد، به ملکوت ببرد، تربیت بکند، از شما انسان بسازد، انسان قدسی بسازد، استعداد شما را فعال کند و به شما فلاح بدهد، رویش شما را برویاند.
اولین آیه در مورد همین است که اینها عذر میآوردند برای اعراضشان از قرآن و به همین دلیل نمیپذیرفتند این قرآن را و دنبالش راه نمیافتادند و اینکه نمیفهمند، حرف، حرفهای نامفهومی برای «أَفَلَمْ یَتَدَبَّرُوا الْقَوْلَ» استفهام انکاری. «الف و اللام» در «القول»، «الف و اللام» عهد است. منظور از «القول»، قرائت تلاوت شده بر آن، قرآن تلاوت شده بر ناس و این فرع بر آن قبلی است. قبلش میفرمود که این تلاوت میشد و اینها بر اعقابشان پشت میکردند، به عقب میرفتند، نکثون بودند، به عقب عکس و لوکوس داشتند که اینجا دارد آن را در واقع پاسخ میدهد، آن قمراتی که داشتند که نمیگذاشت اینها بفهمند. «بل قلوبهم قمرة» در واقع آن را دارد توضیح میدهد.
معنای کلام این است: آیا حق را نفهمیدند و درحالیکه بازدارنده داشتند، در کتاب تدبر نکردند؟ این قمره نگذاشت که اینها در قرآن تدبر کنند. در آیات دیگری هم در مورد تدبر در قرآن چیزهایی را میفرماید الان عرض میکنم. یکی سوره مبارکه نساء، آیه ۸۲. «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیرًا». اینها تدبر در قرآن نمیکنند. اگر این قرآن از غیر خدا بود باید حتماً تویش خیلی اختلاف پیدا میکردند. همین که تویش اختلاف نیست و هر چه تدبر میکنم این آیات با هم کاملاً هماهنگ است، هارمونی دارد و همدیگر را پوشش میدهد، به هم کمک میکند، معنای همدیگر را تکمیل میکند، همیشه از یک مرکز واحد صادر شده و از یک مصدر حکمت و علم نازل شده.
یک آیه در مورد تدبر در قرآن، یک آیه دیگر در مورد تدبر در قرآن در سوره مبارکه، یکیاش که همین جاست که سوره مؤمنون ۶۸ باشد، من یکی دیگر هم آیه ۲۹ سوره صاد و یکی هم آیه ۲۴ سوره مبارکه محمد. در سوره مبارکه صاد آیه ۲۹: «كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَیْكَ مُبَارَكٌ لِیَدَّبَّرُوا آَیَاتِهِ وَلِیَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ». این کتاب را به تو نازل کردیم، کتاب مبارکی است برای اینکه تدبر کنند در آیات و تا اولوالالباب متذکر بشوند. این کتاب کتاب مبارکی است و برای تدبر، خب اصلاً فلسفه نزول قرآن تدبر است. اینکه پشتش حالا تدبر را از مصطفوی عرض میکنم انشاءالله که معنای تدبر.
یکم سوره مبارکهای که به نام پیغمبر اکرم (ص) است، سوره مبارکه محمد آیه ۲۴: «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا». در قرآن تدبر نمیکنند یا بر دلها قفلهایی است؟ کسی در قرآن تدبر نکرد، علتش قفل بر قلب است و قلبی که قفل نباشد، دلبسته نشده باشد، ورودیهای دل بسته نشده باشد، این قرآن را خواهد فهمید. و تدبر در قرآن مرحوم آقای مصطفوی در معنای تدبر چه میفرمایند؟ ایشان میفرمایند که: ماده دبر و قبَل که میگویند: پشت را میگویند دُبر، جلو را میگویند قُبُل و هرآنچه که روبروی جلو، بخش جلوی هر چیزی، ضدش میشود پشت، این میشود دُبر. تدبر به چه معنا میشود؟
حالا یک تدبیر داریم، یک تدبر. تدبیر یعنی اینکه شما برای آن کارت یک پشتی لحاظ کنی که حالا در پس این چه تدبیری، حالا در پس این چه میآید، در پس این چه اتفاقی میافتد؟ من اگر مثلاً شبانه ناگهانی مثلاً فلان چیز را سه برابر کردم، در پسش چه اتفاقی میافتد؟ این میشود تدبیر. اگر ندارم این را و حرف از تدبیر میزنم، معلوم میشود که کلید دروغ در دست من است. این میشود تدبیر. نداشتنش میشود بیتدبیری که اگر من این کار را کردم در پس این چه چیزی رخ خواهد داد؟ در دُبر این، در پس این چه چیزی اتفاق میافتد؟ در پشتش چه میآید؟
حالا تدبر هم همین است. تدبر یعنی اینکه شما تدبیرپذیر باشی و هر چیزی را در پسش لحاظ بکنی که این در پس چه میآید و در پس این چه میآید؟ این دو تا: این در پس چه میآید و در پس این چه میآید؟ پشت این چه را میخواهند بگویند، میشود تدبر. خب تدبر قرآن هم ایشان میفرماید به همین معناست. یعنی اینکه انسان بررسی بکند، تدبیرپذیر باشد. انسان مدبر باشد. مدبر بودن را بپذیرد، تدبیر را بپذیرد. اگر کسی در پس چیزی یک عاقبتی را دارد مطرح میکند، من آن عاقبت را بپذیرم، میشود تدبر. آن عاقبت را لحاظ بکنم، میشود تدبیر. آن عاقبتی که لحاظ شده (در پس آن چیز) را بپذیرم، این میشود تدبر.
پس اینجا تدبر در قرآن چه معنایی میدهد؟ معنایش این است که در پس این قرآن، آنی که دارد دعوت میشود بهش، عاقبت این آیات، در پس این کلمات، آنچه باید رخ بدهد، اثری که باید بگذارد، برداشتی که باید بشود، دعوتی که دارد میشود به آن جهت، آن جهت را وقتی من میروم، میشود تدبر. یا این آیات را کنار هم بچینم. یک جایی یک چیزی فرموده، خب این آیهای که الان فرموده در پس چه آمده؟ بروم بزنم ببینم در پس چه آمده؟ یا این آیهای که فرمودید در پسش چه میآید؟ این میشود تدبر. پشت به آن پسپرده در پس این چیست، آدم توجه داشته باشد، آن را ببیند و بفهمد و بپذیرد، میشود تدبر.
میفرماید که اینها تدبر در این قول نمیکنند، چرا تدبر در این قول نمیکنند؟ که بهخاطر همان چرک و کثافات باطنی است که نمیگذارد دل عمق پیدا بکند. فقاهت داشته باشد. عمیق بشود. این قلب بتواند یک لایه بعد را ببیند، یک لایه قبل را ببیند. این قطعات این پازل را کنار هم بچیند. وقتی کسی حجاب دارد، نمیتواند آن تصویر کلی را، تصویرسازی کلی بکند. کی مثلاً یک منظرهای است و دارد یک جنگلی را حکایت میکند، بعد میبینید مثلاً یک تکه از یک چوبی است، بهش میخورد، سر یک شاخهای باشد، خب این سرشاخه قاعدتاً جایش معلوم میشود. آن سیمای کلی، آن چهارچوب کلی و ترسیم کلی، برای کسی داشت و قطعات این پازل را کنار هم میچیند در پس هم میچیند. این میشود تدبر و تدبیر میکند آن سیمای کلی را. اگر لحاظ کرد، تدبیر میکند که در پس چه، چه را بیاورد. در پس چه، چه اتفاقی رخ میدهد. این میشود تدبیر، و آن هم میشود تدبر.
خوب، این سیمای کلی را لحاظ کردن وابسته به این است که قلب عمیق باشد. بتواند یک لایه عمیقتر درک بکند و بفهمد. آدمهای سطحی که در حد خاکاند، در حد مادهاند، اینها عمق ندارند و اساساً نمیتوانند تدبر کنند. مشکل عدم تدبر هم در خودشان است. عذر اینکه «ما نمیفهمیم» پذیرفته نمیشود، چون خودت با خودت کاری کردی که نمیفهمی. اگر خودت، خودت را سطحی نکرده بودی، میفهمیدی. گناه آدم را سطحی میکند. گناه اجازه عمق به آدم نمیدهد. دو رقم سخنرانی مگه اینکه پشتک پارو بزنند که این بابا بنشیند گوش بدهد. خیلی حرفهای عجیب و غریب فلانه، نمیدانم جذابه، هم چیزهای ماورایی و بیشترم تخیلی که ما تو این ماجراهای این بحث، آن سوی مرگ، برایمان تجربه شد. واقعاً تجربه خوبی هم خیلی نبود که بعضیها اصلاً مشتری همین جنس صحبت یعنی نه از بابت اینکه مثلاً عمقی دارند یا عمقی میبینند، از بابت چیزهای عجیب و ماورایی و یکمی میخواهی به حرفت عمق بدهی، دیگر حوصلهاش سر میرود، خستهکننده شد.
چقدر فلان، آدمهای عمیقی نیستند. حوصله عمق هم تو هی برایشان هی تو کثرات هی جلوه جدید متکاثری بیاوری. اینها کوثر نیستند. اینها متکاثرند. اینها اهل تکاثرند، اهل کوثر هی باید در عرض هم از این مادیات هی صفحه را عوض کنیم. مثل بچههایی که تصویر کارتون هی صورتبهصورت عوض میشود. اینها حواسشان پرت میشود. نمیگذارد عمق پیدا کند، تو یک تصویر فرو برود. این فرق اساسی کار انبیا با کار دشمنان انبیا است. انبیا آمدهاند تو یک تصویر ما را غرق بکنند. همین تصویری که میبینی، ما را عمیق بشویم. برویم تو لایههای باطنیاش. تو عمیق نشو، حوصلهات سر نره، ولی سرت را گرم میکنم. نه دلت را گرم بکنم، نه به دلت عمق بدهم، نه به سرت عمق بدهم. سر فقط گرم میکند و ۵۰۰ تا تصویر کنار هم. بعد که مراجعه میکنیم، هیچی هم نصیبت نشده. فقط وقتت پر شد. یک جورایی فیلمهای هالیوودی همین است. صنایع رسانهای و تکنولوژی ارتباطی دنیا همین است. اینستاگرام همین است. واتساپ همین است. تلگرام همین است. حجم انبوه و متکاثری از اطلاعات در عرض هم و هی این را ببین برو بعدی، برو بعدی، برو بعدی، برو بعدی.
وقتی بحث عمیقی مثل مرگ و معاد هم میخواهد تو این فضاها مطرح بشود، طبیعتاً همینجوری باهاش برخورد میشود. هیچ عمقی ندارد که. خب این یعنی که چه میشود؟ ماجرای رمان و داستانوارههایی که هی پشت سر هم یک سری اتفاق میافتد. اینها آدم را عمیق نمیکند و آدمهای عمیق خوششان نمیآید، از پس میزنند. عمده مشکل دیگران با انبیا و با کسانی که حامل این حقایقند، همین است که اینها میخواهند عمق بدهند به مطالب. میخواهند از عمق بگویند. از لایههای عمیق باطن ما بگویند. از لایههای عمیق عالم. پشت سر هم یک سری اطلاعات یک استندآپ کمدی برو ۱۰ تا جوک را کنار هم بگو هی هرکر هرکر بخندیم. تفکر کنی که یک جمله بگویی، هی میخواهی از تو لایههای عمیق هی از تو این چیزی دربیاورید که این حالا در پس این چه است؟ باز در پس آن چه است؟ در پس آن چه است؟ میشود تدبر. هی لایهها را عمیقتر کردن. یک حرفی که به آدم میزنند، این در پسش چه است؟ در پسش چه است؟ یک جمله را به آدم میگویند، آدم هزار تا لایه ازش میشکافد. آدم متدبر اهل تدبیر هم هست. آدم عمیق، مدبر و مدبرات امر. اینها مدبرند. اینها اهل تدبیرند. اینها اهل تدبرند. آدمهای سطحی نیستند.
اونی که تو ماده گرفتار است، علاقه به مادیات دارد، اصلاً نمیتواند اهل تدبیر باشد، اهل تدبر باشد. اصلاً آدم عمیقی نیست. این فوقالعاده سطحی گول میخورد. یک دمی بهش تکان میدهند، یک هویجی جلویش میگیرند و یک امضایی هم بهش میگویند که این تضمین است و فریب میخورد. گول میخورد و آدم عمیقی نیست که برود بگوید: خب حالا این اگه این طور شد چه؟ اگه اون طور نشد چه؟ ساده است. البته خودشان خیلی هم پروفسور نشان میدهند. خیلی خودشان را گنده میگیرد. خیلی هم خودشان را عقل کل نشان میدهند. مجمع عقلا میزند و نمیدانم چه کار میکند. از عقل و عقلانیت و اقرار به بیعقلیاش هم نمیکند. هیچوقت نمیفهمد که تو این دنیا هیچوقت نمیفهمد که یک بابایی که رانندگی میکرد توی بزرگراه توی لاین مخالف، یعنی بهجای اینکه از ضلع شرق به غرب برود، داشت از غرب به شرق میآمد. همه ماشینها رادیو را باز کردند و دید که رادیو دارد تو اخبار اعلام میکند که یک دیوانهای در ضلع مثلاً شهر به غرب بزرگراه دارد مسیر برعکس میرود. جان همه را به خطر میاندازد. یک نگاهی کرد و گفت: یکی نیستند که هزار تا.
فکر میکرد خودش دارد مسیر درست میرود و همه اینها دارند غلط میآیند. میگفت: یکی نیست که هزار تا.
تو سوره مبارکه کهف هم در موردش صحبت شد که و این تو حیات ماده گم شده و فکر هم میکند که خوب است و خیلی هم شیرین است و دارد همه چیز را خوب پیش میرود و همه چیز هم درست است و همه چیز هم زیباست در مورد حسنی دارد ایجاد و این حجابها نمیگذارد که این میشود همان عدم تدبر. قول، عذر اول اینها که پذیرفته نمیشود و توبیخ میکند. چرا تدبر نکردی؟ چرا عمیق نشدین؟ چرا عمیق نبودین؟ چرا لایههای عمیق را نفهمیدین؟
در واقع عذر دوم اینها این است که مگر برای اینها آمد چیزی که برای آبا و اولینشان نیامده بود؟ اجداد اینها پیغمبر نداشتند؟ کتاب نبود؟ دعوت نبود؟ وحی نبود؟ شریعت نبود؟ یکهو برای اینها آمده؟ یک چیز عجیب غریب، واکنش نشان میدهند. این «اَم» منقطع است. بهمعنای اضراب است. معنایش این میشود: «نه بلکه این طور نیست.» آیا اگر چیزی برای اینها نازل بشود که زمان پدرانشان نازل نشده بود، بهصرف این جهت باید ما انکار کنند؟ ازش احتراز بکنند؟ ظهور بودن چیزی هرچند مستلزم باطل بودنش نیست و چنین قاعده کلی در بین نداریم که هرچیز بیسابقه باطل و غیر حق باشد، لاکن رسالت الهی از آنجایی که غرضش هدایت است، اگر حق و صحیح باشد، باید تو حق همه صحیح باشد. پس اگر بهسوی بشرهای اولیه رسالتی نیامده باشد، دلیل قاطعی برای اینکه در بشر حاضر هم همچین رسالتی باطل است.
حالا از آن طرف، وقتی نسبت به همه دورانهای بشر وحی بوده، شریعت بوده، پیغمبر بوده، نتیجهگیری هم این میشود که همه بشر، همه نوع بشر نیاز به این حقیقت دارند. «أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ». نسبت به رسولشان معرفت ندارند و انکار دارند. نمیشناسید خصوصیات این پیغمبر را؟ حسب و نسب، سجایای روحی، ملکات نفسانی، اعم از آن ملکاتی که کسب کرده یا آن ملکاتی که از آبا و اجدادش بهش ارث رسیده؟ اینها را خبر ندارید؟ میبینید و اونی که ادعا میکند را میفهمید که صادق است یا نه. قریش رسول خودشان را خصوصیات میشناختند. سوابق حال او را داشتند. کودکی بود، یتیم، پدر و مادرش را کودکی از دست داده. هیچ مکتبی درس نخوانده بود. از هیچ مؤدبی ادب نگرفته بود. یعنی معلم، آموزگار نداشت. هیچکس تو تربیتش دخالت نداشت. تا آن روز احدی ازش کار زشتی ندیده بود. عملی که طبع سلیم و عقل سالم آن را قبیح بداند، انجام نداده بود. به ملک کسی طمع نکرده بود. به مال کسی حرص نداشت. به جاه حرصی از خودش نشان نداده بود.
خب وقتی چنین کسی مردم را به سمت فلاح دعوت میکند و به اونی که از معارف که عقل دربارهاش زانو میزند دعوت میکند. به شریعت و کتابی که عقلها را خیره میکند دعوت میکند، باید قبولش بکنند، باید بپذیرند. قریش پیغمبر را با همه خصوصیات معجزهآسایش میشناختند. اگر او را نشناخته بودند باز تو اعراض از دینش و استنکاف از ایمان بهش عذر داشتند. شما که میشناختین، این پیغمبر جلو چشمتان بزرگ شده بود. معنای اینکه به این اوصاف نشناخته باشند این است که با او را با اوصافی ضد شناخته باشند. شما نمیدانستین که این چه انسان شریفی است؟ چقدر دلسوز است؟ چقدر محترم است؟ چقدر پاک است، عفیف است؟ چقدر امین است؟ اینها را نمیشناختی؟ یعنی چه؟ یعنی شما او را به عنوان ضد امانت میشناختید؟ او را یعنی کسی که خیانت در امانت میکند، کسی که خائن در ناموس، کسی که چشمش دنبال ناموس بقیه است با این عناوین میشناختید؟ یا برعکس به عفیف بودن و امین بودن و اینها میشناختید؟ یا اوصاف نیکی که گفته تو در وی احراز نکرده باشند؟ که در این چند صورت معذور بودند. چون سپردن نظام امور و خلاصه تسلیم شدن در برابر همچین کسی عقلاً جایز نیست. «فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ». معرفت ندارند و نسبت به او منکرند.
عذر بعدی که این آیات از کفار در واقع خلع سلاح میکند و نمیگذارد که این دست به این عذر بیندازند این است: «أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جَنَّةٌ بَلْ جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ». دست میانداختند. آن هم همینی که در سوره مبارکه حج قبلاً خواندیم، آیه «یَا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ» (این را مجنون گفتند) گفتن: کسی که بهش ذکر نازل شده، تو مجنونی، تو دیوانهای. پاسخشم این بود که «بَلْ جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ». نه، این مجنون نیست. این با حق آمده. حق را آورده. نه اینکه حرفهایی که حرفهای عجیب غریبی که میزند بهخاطر این نیست که دیوانه شده، جنون پیدا کرده. بهخاطر اینکه دارد حق میگوید. شماها دیوانهاید و حق را نمیبینید و نمیفهمید و برای شما عجیب غریب است. چون عجیب غریب بودن یک چیز، از تو، به دودلی، آن کسی که دارد این چیز را عرضه میکند. یک چیزی آورده که از خودش ساخته و از خودش تولید کرده. این اصلاً هیچ جایگاهی ندارد و یعنی خودش منشأ عجیب غریب بودنشه.
یک وقت هم هست که نه، کسی یک چیز واقعی میآورد و بس که من مخاطب پرت هستم و تا حالا با توهمات و غیر واقعی زندگی میکردم، مثل اینکه شما فرض کنید مثلاً ما اینقدر خیار تراریخته، فاسد، بههمریخته، عجیبغریب، تویش دست برده شده بخوریم که اگر یک روزی خیار واقعی برایمان آوردند، پرت کنیم بگویم که خیار نیست. این باید بگویم که اونی که این را خیار میداند، دیوانه است. نه، اونی که خیار میداند، دیوانه نیست. تویی که تا حالا آنها را میخوردی و فکر میکردی که اینها خیار است، دیوانه بودی. در جنون بودی. در جهل بودی. در غفلت بودی. این خیار واقعی است. او جنون ندارد. او حق برای شما آورده. مشکل چه است؟ مشکل این است که شما نسبت به حق کراهت دارید. «وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ». نمیخواهیم با حق زندگی کنیم. با واقعیت زندگی واقعیات را نمیخواهیم بفهمیم و نسبت بهش تن بدهیم.
نیاوردنشان به اسلام، عذر میآورند به اینکه «او دیوانه است»، دروغ میگویند. اینکه دیوانه دروغ میگویند، بلکه کراهتشان از ایمان بهخاطر این است که او حق آورده و اکثر آنها از حق. لازمش این است که کلامشان با حجتی رد بشود که به هم اشاره داشته باشد. حاصل حجت این است که: اگر اینکه گفتن «او دیوانه است» حق باشد، باید سخن گفتنش نامربوط و نامنظم و بیمعنا و سراپا اشکال باشد. چون وقتی عقل کسی اختلال پیدا کند، کلامشم مختل میشود. بدون هدف حرف میزند. ولی میبینیم که کلام پیغمبر این طوری نیست. جز به سمت حق دعوت نمیکند. جز حق نیاورده. این کجا و چگونه کلام دیوانگان است که نمیفهمند چه میگویند؟ دیوانه سر حرفهای سر و ته ندارد. این پیغمبر اگه تدبر در حرفهایش کنیم، این است که همه حرفها با همدیگر تناسب دارد. همه دارند همدیگر را تکمیل میکنند. همه دارند به همدیگر عمق میدهند.
خوب میفرماید که چرا میفرماید که اکثر اینها برای حق کراهت دارند؟ نگفت همه کفار. چون خیلی از اینها بهخاطر نداشتن درک و فهم لازم، کورکورانه تقلید میکردند. کراهت نسبت به حق نداشت. اینها مطیع بودند، مستضعف بودند. اعتنایی به خواستن و نخواستنشان نیست. ولی بعضی از اینها میفهمیدند که این پیغمبر دروغ نمیگوید. جنون ندارد. میفهمیدند آدم خوبی است. نمیخواستند، کراهت نسبت به حق داشتند. اگر میخواستند حق را بپذیرند، خیلی تبعات باید میپذیرفتند.
حالا که بحث حق مطرح شد و پذیرش حق، حالا این مطلب مطرح میشود: «وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ». نکته این است که شماها میخواهید هوای نفستان را تابع حق کنید؟ شما پشت حق راه بیفتید و سیر بکنید یا حق پشت سر شما راه بیفتد و سی کند؟ حق مطابق خواست شما بشود و هرجا شما رفتین بیاید یا شما مطابق حق باشین؟ وقتی یک گیاهی قرار است رشد بکند، او باید خودش را با قواعد تطبیق بدهد تا رشد بکند یا قواعد با او؟ خب مسلم است این گیاه قواعد را تطبیق بدهد. اگر قاعده به این است که این مقدار آب میخواهد، این مقدار اکسیژن میخواهد، این مقدار نور میخواهد، این مقدار کود میخواهد، این مقدار مثلاً تغذیه املاح و فلان و اینها میخواهد. اگر این قاعدهاش است، این گیاه باید خودش را تطبیق بدهد. نمیشود که بگویم: آقا گیاه خوشش نمیآید الان بهش آب بدهیم خیلی خب آب ندهیم ولی رشد بکند. این که اصلاً معنا ندارد.
پس حق تابع هوا نیست، هوا باید تابع حق بشود. که تو روایت هم دارد که زمان غیبت این طور بوده که هدی تابع هوا بوده. الان زمانه ما این شکلی است. عالم بر چه مبنایی اداره میشود؟ بر مبنای هوا و هاس نفسانی. قوانین را بر چه اساسی مینویسند؟ بر اساس آنچه که میخواهند. ولی دوران ظهور چطور میشود؟ هوا تابع هادی میشود. یعنی چه چیزی را میخواهند؟ چیزی را که باید. قانون الان چه چیزی را قانون میکنند؟ اونی که میخواهند. در ظهور چه میشود؟ آنجا را میخواهند که باید. هدی تابع هوا بشود یا هوا تابع هدا بشود؟ این دو تا دو تا رویکرد. اگر کسی تو مسیر رویش قرار گرفت، در مسیر فلاح قرار گرفت، مؤمن شد، این هوای او تابع هدا است.
اگر کسی کافر، پشت پا زد به حقایق، اعتنا نکرد، تو مسیر شکوفایی نبود، اینجا چه میشود؟ اینجا هدی تابع هوا میشود. قانون را اینجوری وضع میکند که خوشش میآید. یعنی دستورات و برنامهها مطابق میل اینهاست. نه میل اینها مطابق دستور. میفرماید: «اگر حق بخواهد تابع هوای اینها بشود، آسمانها و زمین فاسد میشود.» چون همه اینها دارند بر اساس حق عمل میکنند. همه بر اساس استاندارد دارند عمل میکنند. بر اساس حقیقت دارد عمل میکند. اگر قرار شد که من تو زندگی شخصی خودم اونی که میخواهم تابع یعنی قوانین و ساختار عالم تابع خواسته من بشود، آن وقت دیگر خورشید چه میشود؟ خب الان دیگر کسی دوست ندارد ساعت شش و ربع صبح طلوع بشود، یکی دیگر دوست دارد هفت و نیم طلوع باشد، یکی دیگر دوست دارد ۱۰ طلوع باشد. اگر قرار باشد بر اساس خواست شما باشد، ساختار عالم نابود میشود. بگویم خب آقا اکثریت، اکثریت چندم؟ میگویند اکثریت میگویند ۱۰ صبح. خب حالا هر روز اکثریت باشد، رأیگیری کنیم. یک روز اکثریت میگوید ۱۰ صبح، یک روزی مثلاً میخواهند بیشتر کاسبی کنند، یک روز خسته بودند، میخواهند بیشتر بخوابند. اکثریت میگویند: شما یک مدرسه کلاس اگر بخواهید این شکلی اداره کنین، چه میشود؟ که هر روز صبح رأیگیری کنید. اکثریت چه میگوید؟ اکثریت میگوید امتحان بگیریم یا اکثریت میگوید کلاس باشد یا نباشد؟ اکثریت ساعت کلاس. اکثریت استاد معین. اکثریت بگوید که تو کدام اتاق، تو کدام کلاس، کلاس برگزار بشود. اکثریت بگوید که این کتاب را بخوانیم یا آن کتاب. هر روز بخواهیم رأیگیری کنیم. یک روز رأیگیری کنیم. خیلی خوب. من میگویم به چه حقی شما میگویید که امروز رأیگیری کنیم، فردا رأی. با چه قانون عقلی میگویید فردا رأیگیری کنیم؟ این نسل رأیگیری شد. دو نسل بعد باز رأیگیری کند. سه نسل بعد رأیگیری کند. بعد تازه شما دیروز بود، تجربه کمتر بود، دانشت کمتر بود، امروز دوباره رأیگیری کنیم. کلاسی نمیشود. قوانین کلاس تطبیق بدهد. نمیشود که قوانین کلاس با دانشآموز تطبیق.
عالم هم همین است. اگر بخواهند اگر تو یک کلاس بخواهند قوانین کلاس را به دانشآموز تطبیق بدهند، کلاس فاسد میشود. اگر بخواهند تو عالم هم قوانین را مطابقت بدهند با هواها، چه میشود؟ عالم نابود. آسمانها و زمین اگر حق تبعیت بکند از احوال اینها، آسمانها و زمین فاسد میشود و هرکی هم تو اینهاست فاسد. «بَلْ أَتَیْنَاهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ» که حالا عرض. پس میفرماید: اینها اکثرشون از حق کراهت دارند. بهخاطر این بدشان میآید که مخالف با هوا و هوسشان است. معلوم میشود که اینها میخواهند حق تابع هوا و هوسشان باشد، نه اینها تابع. این هم که ممکن نیست. چون اگر حق بخواهد پیرو هوا و هوس اینها بشود و اجازه بدهد که اعتقادات و اعمال باطلشان را داشته باشند، بت بپرستند، ارباب برای خودشان بگیرند، انبیا را تکذیب کنند، معاد را تکذیب کنند. هر چیز فحشا و منکرات و فساد و کثافاتکاری و اینها اگر خواستند انجام بدهند، اینجا باید حق همچین اجازهای را به بقیه موجودات هم بدهد. یعنی اجازه بدهد که موجودات دیگر از نظامی که دارند سرپیچی کنند، رو به فساد بزنند. چون بین این حق و آن حق که فرقی نیست. لذا آسمانها و زمین رو به تباهی میگذارند.
حالا ما باید بگوییم که: آقا تو را خورشید هر وقت دوست داری بیا. دوست داری نماز بخوان. هر وقت دوست داری عبادت کن. هر وقت دوست دارید دستور ما را انجام بدهید. بهطور خورشید هر وقت دوست داری انجام بده. به ما هم هر وقت دوست داری بیا. تابستان هم دوست داری بیا. برای رأیگیری میکنیم برای اینکه تابستان کی بیاید. رأیگیری میکنیم برای اینکه کی خورشید طلوع کند. بعد دیرتر بیا. کل ساختار فاسد میشود دیگر. نه بهاری است، نه تابستانی، نه پاییزی، نه زمستانی. هیچ چهارچوبی ندارد. هیچ هارمونیای ندارد. یک هو دو تا خورشید در میآید. یک روز یک روز اصلاً خورشید در نمیآید. یک هفته کلاً شب باشد. هیچ حساب کتابی دیگر اینجوری پیدا نمیکند. لذا آسمان و زمین رو به تباهی میزنند. نظام موجودات زمینی و آسمانی مختل میشود. قوانین کلی که تو عالم هست همه نقض میشود. همه میدانیم که هوا و هوس حد معینی ندارد. یک مستقری قرار نمیگیرد. به عبارت دقیقتر، به بیان سازگارتر با آن قرآن درباره دین قیم دارد، انسان یکی از حقایق این عالم است. وجودش مرتبط با تمامی عالم است. این موجود هم در نوعیتش غایتی دارد که همان سعادتش است. برای رسیدنش به آن خطمشی و مسیری استعداد و فلاح و رویش است.
برای رسیدن به آن رویش برایش خطمشی معین شده. همانطور که همه موجودات این طورین. هستی عام، هستی عام عالم، انسان و هستی خصوصیش او را مجهز به قوا و آلتی کرد. یک هستی عمومی داریم که با همه موجودات داریم. یک هستی خصوصی که خود ما شخص، تجهیزاتی به ما داده، قوایی داده، آلات و ابزاری داده. این مایه سعادت و کمال ماست. و یک طریقی برایش معین کرده که اینها را، این ابزارها را تو آن مسیر بهکار بگیریم. با بهکارگرفتن در آن مسیر به نتیجه برسیم، به سعادت برسیم. طریقی که آدمی را به سعادت میرساند که آن اعتقادات و اعمال معین است. واسطه است بین او و بین سعادت. برنامه رشد، برنامه شکوفایی، ضابطه رشد، سنت حیاتی، بهمقتضای نظام عام عالم و نظام خاص انسانی نسبت به کل هستی و نسبت به شخص انسان، این برنامه را ریخت. در واقع به عبارت دیگر آن را فطرت اسمش را میگذاریم. این طریق بهاینواسطه تابع آن نظام است. این میشود فطرت. مسیر شکوفایی او، مسیر فطرت. این فطرت حرکت میکند در پی آن چیزی که او را به کمال میرساند، شکوفا میکند، رشد میدهد. «حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ».
معلوم شد آن سنت حیاتی که سالک خودش را به سعادت انسانیاش میرساند، یک سنت است. سنتی است که نظام عالم و آدمی آن را اقتضا میکند. حالا اگر میخواهی بگو: از کجا باید بفهمیم که نظام عام و خاص اقتضای همچین چیزی را دارد؟ در جواب میگوییم: از اینکه ببینیم جهازات وجودی خود ما هم آن را اقتضا میکند. باز میپرسی: از کجا بفهمیم جهازات وجودی ما همیشه حق را دارد میگوید؟ میگوییم: از آنجا که میبینیم اقتضاهای آن قوانینی است لایتغیر که در تمامی نظام عالمی که یکی از اجزای آن آدمی است جریان دارد. حاکم بر آن است. مدبر آن را بهسوی غایتی که دارد سوق میدهد. به همان غایتی که خدای سبحان مقدر فرموده.
خلاصه ما ساختار عالم را میبینیم و میبینیم که این با درون ما کاملاً مطابقت دارد. ما هم از درونمان میبینیم این عالم بر اساس نظم. ما هم نظم را دوست داریم. این عالم بر اساس رشد. گیاه را میگیرد ساختار عالم این شکلی است. یک بذر را میگیرد شکوفا میکند. میبینیم پس با ما هم همین طور است. ما هم یک بذری هستیم. یک ماده خام. قوایی داریم. اینها باید فعال بشود. شریعتی هست. یعنی همان کسی که تدبیر میکند برای اینکه این گیاه را رشد بدهد، میتواند تدبیر بکند. من را رشد بدهد. برای من هم پس برنامه دارد. قطعاً وقتی یک گیاه را همینجور رها نمیکند و رشدش میدهد، به سرانجام مقصود خود او میرساند، به کمال خود او میرساند، پس من را هم حتماً میخواهد به کمال برساند و تجهیزاتش را در من قرار داده. قوا را قرار داده. آلات و ابزارش را در من قرار داده.
خب حالا اگر حق پیرو هوا و هوس اینها بشود، یعنی شرع و دین را به مقتضای هوای دل اینها گزاف و بیهوده تشریع کند. جز به این ممکن نیست، مگر اینکه بهکلی اجزای عالم را از اونی که باید باشد تغییر بدهد. علل و اسباب جاری تو آن را با علل و اسباب دیگر عوض کند. حالا اگر قرار شد بهجای اینکه من خودم را تطبیق بدهم با قوانین، قوانین با من تطبیق پیدا کند، آن وقت کل ساختار عالم باید بریزد بههم. دیگر شب و روز از مدار خودش در میآید. ماه و خورشید از مدار خودش در میآید. نظام نباتات، نظام حیوانات، سیر معکوس اصلاً همه چیز میریزد بههم. چون قرار شد که حق تابع هوا باشد، نه هوا تابع. روابط منظم تو اجزای آن را تبدیل میکند به یک سری روابط بیهوده، روابط مختل و متناقض تا هر کدام مطابق دلخواه یکی از افراد بشر. معلوم است که همچین تغییری مساوی با فساد عالم و کار زمین و آسمان، موجودات موجودات بین این دوتا و تدبیر جاری تو آن را به تباهی میکشاند. چون نظام جاری تو همه عالم و تدبیر آن به هم پیوسته است. این طور نیست که عالم و بشریت هر کدام برای خودش نظام جداگانهای داشته باشند. این را معنایی که این آیه میگوید.
خب تا اگر حق بخواهد تابع بشود، منظور از ذکر قرآن است که تو سوره مبارکه انبیا خواندیم: «هذا ذکر». آیات دیگر هم هست. شاید نکته این است که بعد از این تهمت آنها که گفتند «بهی جنت»، پیامبر (ص) را مجنون دانستند، از قرآن کریم تعبیر به ذکر کرده. چون سوره حج گفته بود: «اینی که ذکر برش نازل شده مجنون.» گفته بودند: «ای کسی که ذکر بر تو نازل شده تو دیوانهای.» در پاسخش میخواهد بگوید: این ذکر، ذکر خود آنهاست. مگر این ذکر چه است؟ آمده ماجرای شما را گفته. گفته: تو انسانی و انسان چه است؟ این کتابی که دست منه مگر چه است که دارد فحش میدی؟ این آینهای است که تو را دارد معرفی میکند. حقیقت تو را دارد میگوید. مثل اینکه یک گیاهی یک باغبانی داشته باشد. آن باغبان او یک کتابی داشته باشد. تو آن کتاب ضوابط شکوفایی این گیاه را گفته باشد و آن گیاه به زبان بیاید علیه این کتاب فحش بدهد و به آن باغبان هم میگوید: تو دیوانهای که میخواهی این برنامهها را من اجرا کنی. این مگر این برنامهها چه است؟ برنامه شکوفایی تو. تو تن به این بده ببین شکوفا نمیشوی؟ من هم که شکوفا شدم. تو هم به همینها دادم شکوفا شدم. به غیب دسترسی پیدا کردم. به حقایق رسیدم. تو داری الان هیچی صحبت میکنی. الان هیچی قیام کردی. الان یک چیزی که شکوفایی تو در آن است. این ذکر تو است.
«بَلْ أَتَیْنَاهُمْ بِذِكْرِهِمْ». ما ذکر اینها را برایشان آوردیم. ذکر خودشان. اعراض دارند. این ذکر تو است. این از تو یاد کرده. از شکوفایی تو را یاد کرده. از کمال تو را یاد کرده. فلاح تو یاد آمده. موانع تو مسیر تو را گفته. راههای پیشرفت تو را گفته. راههای درآمدن از حجاب طبیعت را گفته. کتاب من وایسادی روبروی کتاب خودت وایسادی. این کاتالوگ تربیت تو است. کاتالوگ پیشرفت و شکوفایی تو است. علیه این. حق از هوا و هوس مردم پیروی نمیکند، بلکه ما برای آنها کتابی آوردیم تا یادآورنده ایشان باشد. بهوسیله او متذکر بشوند دینشان را. آن دینی که اختصاص به اینها دارد. در نتیجه اگر اینها را اینها از آن دین اعراض میکنند، از دین اعراض کردند که اختصاص به خودشان دارد. بعد در ادامه چه میفرماید؟
مرحوم علامه هم اینجا هست که دیگر رد نقدی به برخی مفسرین دارد. «خَرَجَ فَالْخَرَاجُ رَبُّكَ خَیْرٌ». این هم میشود در واقع آن بحث چهارم که در مورد سیره پیغمبر (ص) است و معامله پیغمبر با این مردم. مگر تو از اینها خرجی خواستی که اینها اینطور دارم با تو مقابله میکنند؟ خرج را مرحوم علامه صفوی ماده خرج را خب اصلاً خروجی دیگر. ضد دخول است. وقتی جایی شما وارد میشوی میشود دخول، خارج میشود، میشود خروج. خرج و خراج و اینها معنایش چه است؟ که تو سوره مبارکه کهف هم داشتیم: «فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا». ایشان میفرمایند که اینها به اعتبار جهت خروج، جهت نفاذ و بروز، که خرجاً بهمعنای یک چیزی است که از اموال خارج بشود. «أَنْتَ تَسْأَلُهُمْ خَرْجًا» یعنی تو از اینها خواستی دست تو جیبشان کنند چیزی از تو جیبشان در بیاورند بهت بدهند و خراج هم همین است. خراج اونی است که بعد از مالت خارج کنی. به مالیات میگویند خراج. زبان فقه ما هم همین است. تو ادبیات عرب هم همین است. خراج این است: دو چشمان سیاهت ملک ری. خراج ملک ری بی فلان، خراج ملک ری. این خراج مالیات. اونی که خارج میکنند از یک زمینی میدهند مثلاً به آن حاکمیت. خراج. تو از اینها مگر چیزی خواستی؟ خراج مگر از اینها خواست؟ مگر از اینها خواستی دست تو جیبشان کنند، زندگی تو را تأمین کنند؟ چیزی به تو. تازه بر فرض که مربوط به قبل از دوران حاکمیت، قبل از حکومت پیغمبر. سوره مؤمنون سوره مکی بود دیگر. این سوره مکه و هنوز پیغمبر که به حکومت نرسیدهاند.
ولی بر فرض هم که به حکومت برسند، باز هم پیامبر خراج نمیخواهد. اونی که خمس میگیرد، مالیات میگیرد، زکات میگیرد، اینها خراج پیغمبر نیست. برای اینکه این خرج پیغمبر نمیشود. خرج امت میشود. خراج یعنی اینکه یک چیزی بگیرد برای خودش. به شما بگوید دست تو جیبش کنین، خرجی خودش را بدهید. خرج کنید برای اینکه او زندگیش تأمین بشود. کجا پیغمبر از شما خراج، چیزی گیر خودش بیاید، زندگی خودش تأمین بشود؟ البته در امت و تشکیلات بههرحال کسی که رهبر است، از باب اینکه یک شهروند بهحساب میآید، او هم حقی نسبت به این بیتالمال داردها. یک بحث دیگر است. فردی از این مملکت است. حقوقی از بیتالمال برایش مقرر میشود. این یک معنا. ولی اینکه او میخواهد خودش. عذر چهارم که: مگر شما خراجی خواسته که شما الان اینجا بخواهید باهاش مقابله. چهارمین عذری که تصور میشده را رد کرده. توبیخ کرده. میفرماید: تو از اینها خرجی خواستهای؟ یعنی مالی از نخواستی که بهعنوان باج و ماهیانه و مز به تو بدهند؟ بعد بینیازی پیغمبر را بهش ذکر میکند. میفرماید که: خراج پروردگارت بهتر است. آن خرجی که خدا بهت میدهد بهتر است. بهترین رازقین است. رازق تو خداست و احتیاج به خرجی بقیه. خب این مکرر تو آیات قرآن آمده که پیغمبر از مال مردم بینیاز است. هیچ نیازی ندارد. هیچ درخواستی ندارد. دستش جلوی مال مردم دراز نیست. «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا» هم در آیه ۹۰ سوره انعام آمده، هم در آیه ۲۳ سوره شوری. خب این هم از این.
«إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ». تو مگر کی هستی؟ چه هستی؟ تو اینها را دعوت به صراط مستقیم، صراط شکوفایی، صراط بندگی، صعود. این جلسه قبل. «وَ إِنَّ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ». آنهایی که ایمان به آخرت ندارند نصف از صراط ناکبند. خب ناکب به چه معناست؟ ناکب همین ماده نکبت و اینها که میگوییم همین است. نکبتم همین است. عدول در یک جریان طبیعی یا عرفی. مصطفوی میفرماید در جلد ۱۲ از تحقیق، از یک مسیر صافی کسی دربیاید، منحرف بشود. کج برود. این میشود نکب. منکه به محل دو تا استخوان گفته میشود محل عدول، یعنی یک استخوان یک مسیری دارد میرود در واقع منکب میشود دنبال واژهای محل اتصال مفصل. مفصل را میگویند منکب. استخوان یک مسیر رفته، از یک جایی خط عوض میکند. یا مثلاً این قطاری که خطش عوض میشود، این ناکب میشود. تو یک ریلی دارد میرود. ریل عوض میکند. این میشود ناکب. ریل عوض کردن.
اینهایی که ایمان به آخرت ندارند، از صراط مستقیم ریل عوض کردهاند. اینها تو ریل صراط مستقیم نیستند. تو ریل شکوفایی نیستند. اینها تو ریل فرو رفتن در مادیات هستند و فرو رفتن در جهل، ظلمات، تاریکی، حیوانیت و همین طور رفتن به سمت اسفل السافلین. هی دارند پایین میروند. این میشود ناکب که همین آیه را هم ایشان میفرماید که همین آیه سوره مؤمنون که الان خواندیم و منصوری میفرماید که صراط مستقیم عبارت از آن مسیر معنوی است که بر یک برنامه اعتقادی و اخلاقی و در اعمالی است که انسان سلوک میکند و به کمال سعادت میرسد. موجب فلاحش میشود. باعث میشود به عالم نور و به لقاءالله. فلاح هم همین است دیگر. رسیدن به عالم نور. رسیدن به لقاءالله. تو این مسیر عبور از عالم ماده و توجه تام به مراحل نورانی، نورانیت، روحانیت از ماورای عالم ماده لازم است. و این همان عالم آخرتی است که متأخر از عالم دنیاست و در طول عالم دنیاست. هرکه ایمان به عالم آخرت نداشته باشد، از این صراط منحرف شده. ریل عوض کرده. در عالم ماده متوقف شده. تو عالم ماده دارد همینجور فرو رفته و ناکب شده از صراط حقیقت. این هم از ناکبونی که در این آیه میفرماید. پس اینهایی که ایمان به آخرت ندارند، ناکب صراط مستقیم که نه اختلاف دارد، نه تخلف. راه روشن و واضح است که درون نه اختلاف تصور میشود، نه تخلف در اثر و خاصیت آن که همان رساندن به مقصود است. نه اختلاف است، نه تخلف. این صفت همان صفات صفت چون حق و احد نگذاشت با همدیگر اختلاف و تناقض دارند. مطلوبی که به سمتش هدایت میکند تخلف حق صراط مستقیم و پیغمبر (ص) به سمت حق هدایت میکند. به سمت صراط هدایت.
همه اجزای حق با هم تناسب دارند و وقتی شما به حق رو میآوری، به آن مقصودی که داری، به آن غرضی که داری، شما را میرساند. درحالیکه باطل این شکلی سراب است. ازش توقع سیراب کردن داری ولی وقتی بهش رو میآوری، تشنگی تو را برآورده نمیکند ولی آب چون حق است، بهش رو میآوری. کفار از حق کراهت دارند، گریزانند. پس از چه کراهت دارند؟ از اثرات ناکب شدهاند. از صراط درآمدهاند. خوب از همه این صفات چرا بحث ایمان به آخرت را مطرح کرد؟ همین یک دانه را فقط. اینها ایمان به آخرت ندارند. از صراط درآمدهاند. چون که اصل اساسی دین حق بر همین مسئله استوار است که آدمی دارای حیات جاودانه است. این را اگر بپذیری، بقیه را پذیرفتهای. بفهمی زندگی تو به ماده ختم نمیشود. تو برای ماده نیامدهای. تو خلاصه در ماده نمیشوی. انگار همه دین را پذیرفتهای. این یک دانه را که نمیپذیری، انگار کل دین را نپذیرفتهای. انگار کل برنامه انبیا را فرستادهای رو هوا. چون همه برنامه انبیا از اینجا شروع میشود که تو بپذیری مال اینجا نیستی و مسافری. تو اینجا بالقوهای و بالفعل بشوی. اگر همین را پذیرفتی که استعدادی و باید شکوفا بشوی و این استعداد باید در ماورای ماده شکوفا بشود، از ماده عبور بکند، از مادیات در بیاید. از عالم خاک سر بیرون بیاورد. اگر این را فهمیدی و پذیرفتی، بقیه مسیر انبیا دیگر با تو حل است. کلیت مطلب را نپذیرفتی، دیگر از مسیر خارجی. اصلاً تو ریلت از ریل انبیا جداست. تو خطت از اینها جداست. از صراط.
بفرمایید که زندگیش با مرگ خاتمه نمیپذیرد. در آن حیات جاوید سعادتی دارد که باید آن سعادت را با اعتقاد و عمل حق بهدست بیاورد. همانطور که در آن حیات جاوید شقاوتی دارد که باید ازش بپرهیزد. معلوم است که وقتی مردمی به این چنین حیاتی معتقد نباشند، دیگر گفتگوی با آنها از سایر اصول دین و فروع عملی آن اثری ندارد. به بیان دیگر دین حق عبارت از مجموعهای از تکالیف اعتقادی و عملی. این تکلیفات جز با مسئله حساب و جزا تمام نمیشود. نیکوکار مزد، بدکار کیفر داده نشود، امیدی دیگر به کار نیک ندارد. ترسی از کار زشت ندارد. لذا تکلیف به کار نیک و اجتناب از کار زشت بیهوده میشود. لغو. قرآن کریم روز قیامت برای پاداش و کیفر معین کرده. یعنی اثر عالم، اثر عالم جزا، عالم قیامت ظرفی است که درش بروز پیدا میکند آثار. چون کفار به روز قیامت ایمان ندارند، دیگر دین در نظر اینها مفهومی ندارد. آنها حیاتی جز حیات مادی دنیا برای خودشان سراغ ندارند. در نتیجه سعادت و خوشبختی را جز رسیدن به لذایذ مادی و تمتع به لذایذ شکم و پایین شکم نمیبینند. آزمایش همین است که جز هوا و خواهش نفس خود پیروی نکنند. حالا این خواهش نفسانی موافق با حق باشد یا خلاصه این دو تا آیه این شد که اینها به تو ایمان نمیآورند چون تو اینها را بهسوی صراط مستقیم میخوانی. اینها جزء انحراف از راه هدفیند.
خوب ادامه. «وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَ كَشَفْنَا مَا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ». اگر ما اینها را رحم بکنیم و ضررهایی که به اینها رسیده را از اینها برداریم، اینها باز در لجاجتشان. لجاجت. مرحوم مسافری در جلد ۱۰ از تحقیق میفرمایند که تکرار عمل و ادامه در موردی که موافق با میل کسی است که روبروی اوست نیست. یعنی من اگر یک کاری که شما خوشت نمیآید. شما که مقابل منی، یک کاری موافق میل شما نیست، من هی با این کار هی تکرار کنم، این کار را عملش کنم، هی مداومت داشته باشم رویش، این میشود لجاجت. میدانم مخالف میل شماست، هی این را تکرار میکنم. کلجت را دربیاورم، میشود لجاجت. میفرماید که اگر ما اینها را رحمشان بکنیم، از ضرر در بیاوریم، باید باز هم تو طغیانشان لجاجت میکنند. چرا؟ برای اینکه ملکه اینها شده. اینها ذاتشان به ماده متصل است. بر فرض ما آمدیم یک عنایتی هم کردیم. اینها یکهو انداختیم تو ملکوت. آمدیم از تو گرفتاریها درآوردیم. از این عالم ماده و از این خاک و اینها درآوردیم. با دست خودش، با پای خودش حرکت کند. وارد ملکوت بشود. این ذات را واسه ملکوت را نپذیرفته. اتصال به ماده دارد. تعلق به ماده دارد. هر کاری هم از بیرون بکنم، نمیآید. ملکوتی نمیشود. از بیرون نمیشود برایش کاری کرد. خودش باید خودش را راه بیندازد. او لجاجت دارد در این طغیانش و «یَعْمَهُونَ» (کوره) در این طغیان خودش اصرار میکند بر این مسیر غلطی که دارد میرود. بهخاطر تعلقاتی که به این ماده و خاک و طبیعت و اینها دارد. معنای کوری یعنی هیچ فهمی و درکی از حقیقت ندارد و بینایی نسبت به حقیقت.
«وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَكَانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مَا یَتَضَرَّعُونَ». ما اینها را با عذاب اخذ کردیم. اینها برای ربشان استکانت نکردند و تضرع نکردند. خیلی باز اینجا نکات قشنگی است. استکانت و تضرع دو تا کلمه است که اینجا به کار رفته. اول کلمه تضرع را عرض میکنم، بعد کلمه استکانت. کلمه تضرع ماده وقتی که آدم یک حاجتی دارد و در مسیر گرفتن حاجت ذلت نشان میدهد، تضرع. برخی روایت هم دارد که درخواست دستش را میگیرد بالا وقتی میخواهد که ازش یک بلایی رفع بشود، یک ضرری از او برداشته بشود، یک مغفرتی بهش داده بشود، کوچک میکند در مسیر گرفتن، این میشود تضرع. به زرعم به شیر گوسفند میگویند زرع که مثلاً این شیر وقتی جاری میشود این را زرع. شیری که در گوسفند را ازش چرا؟ چون گوسفند تو این حالت تضرع دارد. خودش را کوچک کرده و در واقع میخواهد که به این بچه خودش شیرش را بدهد و شیر را برای او تهیه بکند و حفظش بکند برای اینکه به اولادش بدهد و این میشود تضرع او. کی این حالت کوچک یعنی انگار از شما درخواست دارد که این را از من برندار. بگذار برای حیوان من، بچه من بماند. میشود تضرع گوسفند. انگار حال او که درخواست با یک ذلت این را از من نگیر. این بگذار برای این حیوان بماند.
و میفرماید که: ما اینها را با عذاب اخذ کردیم. اینها استکانت نکردند و تضرع. استکانت از آن حالت خرد شدن، شکسته شدن، طلب بودن. استکانت یعنی بودنشون. استکان یعنی طلب بودن. ندیدن هستیشون دست ماست. استکانت یعنی وقتی که شما احساس میکنی هستی دست یکی دیگر است، از او میخواهی که هستیات را نگه دارد. این میشود استکانت. تضرع هم که تو این حاجت خودت درخواستی داری و با ذلت هم. میفرماید که ما وقتی که اینها را از به عذاب گرفتیم، اینها اگر استکانت و تضرع داشتند، مشکلشان حل میشد. اینها استکانت و تضرع نداشتند. چرا؟ برای اینکه فکر میکردند بودنشون به همین مادیات است و حاجتشان هم به مادیات. پشتوانه بودن اینها مادیات. پشتوانه رفع نیاز اینها مادیات است. چون اینها باورشون نمیفهمیدند که بودنشون به من خدا بود. نیازشون را هم من خدا برآورده میکردم. لذا نه استکانت به من کردند، نه تضرع. نه بودشونو در دست من دانستند. من حاجتشو تو دست من میکردند. اگر حاجت را در دست من میدانستند، نسبت به من تضرع. به عذاب گرفتیم من استکانت کردم برای ربشون که پرورش میدهد اینها را، شکوفا میکند اینها را. تضرع. آیا میخواهد بفرماید که اگر ما به اینها رحم کنیم، گرفتاریشان را برطرف کنیم، باز رو به ما نمیآیند؟ اینها باز در برابر نعمت ما شکر نمیکنند. به تمردشون از حق، لجاجت در باطل، اصرار تو طغیان خودشون، تردد میکنند و میخواهند بهش ادامه بدهند. رحمت ما به اینکه رفع گرفتاری از اینها کنیم فایدهای به حالشان ندارد. همانطور که اگر ما اینها را از عذاب بترسانیم هم باز سودی ندارد.
خیلی وقتها بارها به عذاب گرفتیم. این همه عذابهای مختلفی که میآید: فقر، گرفتاری، بچهاش را میگیرم، مریض میشود، مشکلی پیدا میکند. این همه به عذاب گرفتیم. باز اینها به سمت خدا رو نکردند. خضوع، استکانت و تضرع نداشتند. اینها نه صراط حق به دردشان میخورد، نه رحمت برداشتن ضرر به درد اینها میخورد، نه نعمت به دردشان میخورد، نه تخفیف به درد اینها میخورد، نه ترساندن اینها به درد. گیر مادیات هیچ رقم به من توجه نمیکند. وقتی که من در رحمت وارد میشوم به اینها لطفی میکنم، به من توجه میکنند. اما وقتی که از در عذاب وارد میشوم، تو رحمت و عذاب همه توجهشان به مادیات. بهش نعمت میدهم، سر حالش میکنم تو مادیات بیشتر فرو میرود. گرفتارش میکنم، تو مادیات بیشتر فرو میرود. فقر میآید، کرونا میآید، تو مادیات فرو میرود. کرونا میرود، خوشی میآید، آسایش میآید، رفاه میآید، باز مادیات بیشتر. اینها مرضشان این است که وصل مادیاتند، بند مادیاتند. اگر کسی تو مادیات نبود، خدای متعال میداند، رب دیگر میفهمد اینجا این با رحمت میآید، آنجا با عذاب میآید. یک جایی باید نوازشش کنی، یک جایی باید گوشش را بپیچانی. همان وقتی که نوازشش میکنند راه میافتد. همان وقتی که گوشش را میپیچانند دست خدا. ولی کسی که تو مادیات است، غرق در مادیات است، نه وقتی که خدا نوازش میکند، سر به راه میشود تو هر مادی عذابی که این آیه میفرماید، عذاب حقیقی آخرتی نیستا. یک عذاب خفیفی، از این عذابهای سرپایی. یک جوری نیست که دست آدم از همه جا کوتاه بشود و شاهدش را میفرماید که آیه بعدش است که میفرماید که: «حَتَّىٰ إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَابًا مِنْ عَذَابٍ شَدِیدٍ» عذاب شدید. عذاب خفیف بوده. «وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ». عذاب خفیف. میگوید آیه بعدی عذاب شدید. عذاب خفیفی میکنی میبینی نه سر به راه نمیشود. یک دردی، فقری، مرضی، مشکلی، به راه نمیآید.
بعد میفرماید که مثلاً ممکن است قحطی باشد، چیزی از این جنس. «حَتَّىٰ إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَابًا مِنْ عَذَابٍ شَدِیدٍ». اینها تو حال خودشان هستند. نه رحمت توشان اثر دارد، نه عذاب. تا یک دری از عذاب شدید باز بشود. عذاب شدید چه است؟ برای اینها چه است؟ وقتی کامل از این مادیات اینها را «إِذَا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ». آنجا که دیگر کامل دست و پای اینها را بریدیم و از مادیات درآوردیم، آنجا دیگر به ابلاس میرسند. ابلاس چه است؟ مبلس کیست؟ ابلیس میشن ابلیس. ابلیس یعنی کسی که از رحمت خدا بریده شده، کنده شد. یأس شدید و جوری است که دیگر هیچ نقطه بازگشتی در خودش نمیبیند. این میشود ابلاس. ابلیس هم ابلیس کسی است که هیچ نقطه بازگشتی در خودش نمیبیند. بازگشتی برایش نگذاشته بود ها. خدا در توبه گذاشته بود برایش. او در را بست و هیچم نظر ندارد به اینکه این در یک وقتی به رویش باز بشود. مبلس که میشوند یعنی این، یعنی از این ماده که در میروند کامل به یأس میرسند. از اینکه دوباره برگردند تو این، دوباره به مادیات برگردند و تازه میفهمند مادیات چه بود و باید چه کار میکردند.
بعد زیر این خاکها شکوفا میشدند. بیرون میآمدند. رشد میکردند. ابدیت میساختند. ابدیت را نابود کردند، استعدادها را هدر دادند، مشغول این لذتها و غفلتها شدند. یک عمر فقط خودشان را سوزاندند. در عذاب شدید باز میشود. دست و پایشان از همه مادیات قطع میشود. «إِذًا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ». به ابلاس میرسند. میبینند که هیچی دیگر برای اینها نمانده. «یَبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ». حالا تو سوره مبارکه روم میفرماید که وقتی قیامت میشود: «یَبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ». مجرمون به ابلاس میرسند. در سوره مبارکه انعام میفرماید که ما اینها را «بَغْتَةً» میگیریم. «فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ». تو سوره روم آیه ۱۲، سوره انعام آیه ۴۴. اینها مبلس میشوند. ابلاس مرتبه شدید و کامل یا کامل. دیگر اینها واسشون محرز میشود که هیچ راه برگشتی نیست. هیچ کاری نمیتوانند. ابلیس هم همین است که واسش واضح است که هیچ راه برگشتی نیست بابت کاری که کرده. خودش، خودش را در وضعیتی قرار داده که تا وقتی تو این وضعیت است، هیچ راه برگشتی برایش. تا سر به راه نشود، تسلیم نشود، سجده به ولی خدا نکند، هیچ راه، هیچ روزنهای برای برگشت. اینها وقتی وارد برزخ میشوند، عذاب شدید در به روشون باز میشود. میبینند که هیچ راه برگشتی برای اینها نمانده و امکان رشد و شکوفایی آنها مطلقاً از اینها گرفته شد. آن یأس شدید و کامل کندن نورانیت داشته باشی. جز عذاب و فشار و استرس و روانپریشی و درد و غصه و مصیبت هیچی دیگر برای این. این میشود وضعیت اینها. بهکلی از خیر مأیوس میشوند. اینها که فکر میکردند که این اموال و بنین که به اینها دادیم برای اینها خیر است، دست و بال اینها را میگیرد، تازه میفهمند که خیر چه بود؟ این اموال باید بهکار میرفت. اینها ابزار بود، وسیله بود، هدف نبود.
و میفهمند هدف چه است و باید برای کجا چیزی جمع میکردند و میآوردند و الان دستشان خالی است. خدا انشاءالله به داد ما برسد و با این وضع از دنیا نرویم و با دست پر وارد عالم برزخ بشویم. مبلس نشویم. در وضعیتی نباشیم که اگر رحمت به ما داد یا عذاب به ما داد، هر دوتایش برایمان فایدهای نداشته باشد. تو وضعیت تضرع باشیم. تو وضعیت استکانت باشیم. این ابتلا الان برای این است. ببینیم هستی ما دست خداست. ببین خدا با یک ویروس کوچک چطور خار و ذلیلمان کرد. خفتمان را جلو چشممان آورد. ما موجودات گندهای که اینقدر هارت و پورت داشتیم، رفتیم تو خانههایمان چپیدیم از ترس یک ویروس کوچک که نکشد ما را، خفمان نکند، از پایمان در نیاورد. چطور ذلیل شدیم. بودنمون را دست خدا میبینیم و تضرع کنیم. حاجت را از او بخواهیم. با ذلت. با سر کج کردن. با اشک. با ناله. خدایا ما فقیریم. ما هیچی نداریم. همه چیز دست تو است. ما صفریم. ما فقر محضیم. هر چه هست از عنایات تو است. هر چه هست از هر چه بهواسطه مدد تو. تو اگر دستمان را بگیری. تو اگر با ما کاری بکنی. تو اگر ما را نجات. جز تو گریزی نیست. جز تو راه نجاتی نیست. جز تو مأوایی نیست. به تو باید پناه بیاوریم. و «عَبْدٌ آبِقٌ». مگر غیر از مولای خودش جایی را دارد که به آنجا فرار بکند؟ «لَا یُمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ». از حکومت تو نمیشود فرار. «وَ هَلْ یَرْجِعُ الْعَبْدُ الْآبِقُ إِلَّا إِلَىٰ مَوْلَاهُ». مگر بنده فراری به کسی غیر از مولایش رو میآورد؟ به کسی غیر از مولایش دست یاری دراز میکند؟ از کسی غیر از مولایش کمک میخواهد؟ ما از خدای متعال میخواهیم که ما را کمک بکند و نجاتمان بدهد در این مصیبتها. این عذابی که به ما داده نعناع عذاب است دیگر. عذاب اقتصادی است. عذاب امنیتی عذاب روانی عذاب خانوادگی. این عذاب را که ما چشیدیم با همین بیدار بشویم. کار به آن عذاب شدید نرسد که وقتی آن عذاب شدید برسد مبلس. به آبروی پیغمبر اکرم (ص) که امروز روز مبعثشان بود. روز بعثتشان بود. به حق این ماه مبارک رجب که ماه امیرالمؤمنین است. به حق این ولایت پیغمبر و ولایت امیرالمؤمنین (ع) مال اهل ولایت. برو شکوفا کن ما را. به فلاح برسان ما را. نجات پر از مادیات و تعلق مادیات دربیاوریم. کاری کن که این ابزاری در دست ما باشد این مادیات و بهسمت تو با اینها حرکت بکنیم. بهکار بگیریم خودمان را با اینها بسازیم. من که خودمان را فانی کنیم و به باد بدهیم و خراب بکنیم در مسیر تعلق به.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و رضا. سوره مبارکه مؤمنون را ادامه میدهیم، آیه ۶۸. «أَفَلَمْ یَتَدَبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جَاٰءَهُمْ مَا لَمْ یَأْتِ آبَاٰءَهُمُ الْأَوَّلِینَ».
از اینجا عذرهایی که اینها برای اعراض از قرآن میآوردند (۴ عذر) و خدای متعال هر چهار عذر اینها را باطل میکند که اینها هیچ عذری ندارند برای اینکه پشت کنند به قرآن و عترت و انبیا و اولیا و رسولانی که میخواهند اینها را از خاک بیرون بکشند و به فلاح برسانند. اینها هیچ عذری ندارند در اینکه خودشان را به اینها نسپرده و این عذر نداشتن، در همین دنیا هم هست. بروزش در برزخ و قیامت که زبان اینها بسته میشود و هیچ احتجاج و حجت و استدلالی نخواهند داشت و هیچ بهانهای از اینها پذیرفته نمیشود.
عذرهایی که اینها میآورند به ترتیب مطرح میشود که حالا من آخر مطلب را اول اشاره بکنم که مرحوم علامه آخر این را میفرمایند، قبل از آیه «إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ». ایشان میفرمایند که اولین عذر این است که «أَفَلَمْ یَتَدَبَّرُوا الْقُرْآنَ» که اینها میگویند: «ما قرآن نمیفهمیم. ما این حرفها را نمیفهمیم. ما این چیزها را.»
عذر دومشان: «أَمْ جَاٰءَهُمْ مَا لَمْ یَأْتِ آبَاٰءَهُمُ الْأَوَّلِینَ» بود مربوط به شریعت اسلام که پیغمبر بهسوی آن دعوت میکرد.
سومین عذرشان یعنی در واقع رد عذر: «أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جَنَّةٌ» مربوط به شخص پیغمبر. مگر این پیغمبر جنون داشت که شما حرفش را قبول نمیکردید؟ مگر چیزهایی آورده که برای قبلیها نیاورده؟ این عذر دوم. مگر یک چیز جدیدی است؟ مگر انبیا قبلاً نبودند؟ مگر اولین پیغمبری است که آمده؟ مگر حرفهایش اولین باری است که دارد شنیده میشود؟
این حرفها را از اول از نوح این حرفها را زدهاند. ابراهیم اینها را گفته. موسی اینها را گفته. عیسی اینها را گفته. شما همه انبیا را بهعنوان شخصیت تاریخی قبول دارید. ابراهیم را قبول دارید. هر کسی خود را میخواهد به ابراهیم نسبت دهد. ابراهیم که بود؟ مگر چه بود؟ ابراهیم پیغمبر بود. ابراهیم صاحب دعوت الهی بود. چطور شما او را قبول دارید بهعنوان یک پیغمبر و حالا میگویید که این حرفهایش خیلی عجیب غریب است؟ این چیز عجیبی نیست. چیز جدیدی نیست. خود این آدم که صلاحیت و سلامت عقل دارد، این آدم، آدمی است که قبل از اینکه پیغمبر بشود بین شما زندگی کرده و شما سلامت رفتار، سلامت گفتار، سلامت کردار را در او دیدهاید، تأیید کردهاید. میدیدید چه آدم امینی است. میدیدید چه آدم پاکی است. چقدر آدم سالمی است. چقدر آدم حکیمی است. سنجیده رفتار میکند. چقدر پخته عمل میکند.
چهل سال بین شما زندگی کرد و قبل از پیغمبر، ۴۰ سال کم نیست. ۲۳ سال پیغمبر بوده ولی ۴۰ سال به صورت غیر پیغمبر برای شما (دو برابر دوران نبوتش) بین شما زندگی کرده و پیغمبر نبوده. چطور اینها را نمیبینید و حالا یکهو بعد از چهل سال یکهو جنون پیدا کرده و حرفهای عجیب و غریب؟
و چهارمین عذرشان این است که «أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجًا» که مربوط به سیره پیغمبر است. مگر از شما خرجی خواسته؟ خراجی خواسته؟ مگر درآمدی از شما خواسته؟ مگر زندگیاش را دارید تأمین میکنید؟ مگر فایده دنیایی برایش دارید که بهخاطر این مسائل دنیایی دنبال شما راه افتاده باشد؟ هیچ فایده دنیایی ندارید شما برای او، بلکه ضرر دنیایی هم دارید شما برای او، بلکه فایده دنیایی دارد برای شما که وقتی به او ایمان آوردند، دیدند و اقتصادشان هم بهتر شد، امنیتشان هم بهتر شد، رفاهشان پیشرفت کرد و بالاتر رفت. اینها را دارید میبینید. هیچ عذری نمیماند برای اینکه بخواهید این پیغمبر را قبول نکنید و خودتان را به او نسپارید تا شما را از ماده در بیاورد، به ملکوت ببرد، تربیت بکند، از شما انسان بسازد، انسان قدسی بسازد، استعداد شما را فعال کند و به شما فلاح بدهد، رویش شما را برویاند.
اولین آیه در مورد همین است که اینها عذر میآوردند برای اعراضشان از قرآن و به همین دلیل نمیپذیرفتند این قرآن را و دنبالش راه نمیافتادند و اینکه نمیفهمند، حرف، حرفهای نامفهومی برای «أَفَلَمْ یَتَدَبَّرُوا الْقَوْلَ» استفهام انکاری. «الف و اللام» در «القول»، «الف و اللام» عهد است. منظور از «القول»، قرائت تلاوت شده بر آن، قرآن تلاوت شده بر ناس و این فرع بر آن قبلی است. قبلش میفرمود که این تلاوت میشد و اینها بر اعقابشان پشت میکردند، به عقب میرفتند، نکثون بودند، به عقب عکس و لوکوس داشتند که اینجا دارد آن را در واقع پاسخ میدهد، آن قمراتی که داشتند که نمیگذاشت اینها بفهمند. «بل قلوبهم قمرة» در واقع آن را دارد توضیح میدهد.
معنای کلام این است: آیا حق را نفهمیدند و درحالیکه بازدارنده داشتند، در کتاب تدبر نکردند؟ این قمره نگذاشت که اینها در قرآن تدبر کنند. در آیات دیگری هم در مورد تدبر در قرآن چیزهایی را میفرماید الان عرض میکنم. یکی سوره مبارکه نساء، آیه ۸۲. «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلَافًا کَثِیرًا». اینها تدبر در قرآن نمیکنند. اگر این قرآن از غیر خدا بود باید حتماً تویش خیلی اختلاف پیدا میکردند. همین که تویش اختلاف نیست و هر چه تدبر میکنم این آیات با هم کاملاً هماهنگ است، هارمونی دارد و همدیگر را پوشش میدهد، به هم کمک میکند، معنای همدیگر را تکمیل میکند، همیشه از یک مرکز واحد صادر شده و از یک مصدر حکمت و علم نازل شده.
یک آیه در مورد تدبر در قرآن، یک آیه دیگر در مورد تدبر در قرآن در سوره مبارکه، یکیاش که همین جاست که سوره مؤمنون ۶۸ باشد، من یکی دیگر هم آیه ۲۹ سوره صاد و یکی هم آیه ۲۴ سوره مبارکه محمد. در سوره مبارکه صاد آیه ۲۹: «كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَیْكَ مُبَارَكٌ لِیَدَّبَّرُوا آَیَاتِهِ وَلِیَتَذَكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ». این کتاب را به تو نازل کردیم، کتاب مبارکی است برای اینکه تدبر کنند در آیات و تا اولوالالباب متذکر بشوند. این کتاب کتاب مبارکی است و برای تدبر، خب اصلاً فلسفه نزول قرآن تدبر است. اینکه پشتش حالا تدبر را از مصطفوی عرض میکنم انشاءالله که معنای تدبر.
یکم سوره مبارکهای که به نام پیغمبر اکرم (ص) است، سوره مبارکه محمد آیه ۲۴: «أَفَلَا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا». در قرآن تدبر نمیکنند یا بر دلها قفلهایی است؟ کسی در قرآن تدبر نکرد، علتش قفل بر قلب است و قلبی که قفل نباشد، دلبسته نشده باشد، ورودیهای دل بسته نشده باشد، این قرآن را خواهد فهمید. و تدبر در قرآن مرحوم آقای مصطفوی در معنای تدبر چه میفرمایند؟ ایشان میفرمایند که: ماده دبر و قبَل که میگویند: پشت را میگویند دُبر، جلو را میگویند قُبُل و هرآنچه که روبروی جلو، بخش جلوی هر چیزی، ضدش میشود پشت، این میشود دُبر. تدبر به چه معنا میشود؟
حالا یک تدبیر داریم، یک تدبر. تدبیر یعنی اینکه شما برای آن کارت یک پشتی لحاظ کنی که حالا در پس این چه تدبیری، حالا در پس این چه میآید، در پس این چه اتفاقی میافتد؟ من اگر مثلاً شبانه ناگهانی مثلاً فلان چیز را سه برابر کردم، در پسش چه اتفاقی میافتد؟ این میشود تدبیر. اگر ندارم این را و حرف از تدبیر میزنم، معلوم میشود که کلید دروغ در دست من است. این میشود تدبیر. نداشتنش میشود بیتدبیری که اگر من این کار را کردم در پس این چه چیزی رخ خواهد داد؟ در دُبر این، در پس این چه چیزی اتفاق میافتد؟ در پشتش چه میآید؟
حالا تدبر هم همین است. تدبر یعنی اینکه شما تدبیرپذیر باشی و هر چیزی را در پسش لحاظ بکنی که این در پس چه میآید و در پس این چه میآید؟ این دو تا: این در پس چه میآید و در پس این چه میآید؟ پشت این چه را میخواهند بگویند، میشود تدبر. خب تدبر قرآن هم ایشان میفرماید به همین معناست. یعنی اینکه انسان بررسی بکند، تدبیرپذیر باشد. انسان مدبر باشد. مدبر بودن را بپذیرد، تدبیر را بپذیرد. اگر کسی در پس چیزی یک عاقبتی را دارد مطرح میکند، من آن عاقبت را بپذیرم، میشود تدبر. آن عاقبت را لحاظ بکنم، میشود تدبیر. آن عاقبتی که لحاظ شده (در پس آن چیز) را بپذیرم، این میشود تدبر.
پس اینجا تدبر در قرآن چه معنایی میدهد؟ معنایش این است که در پس این قرآن، آنی که دارد دعوت میشود بهش، عاقبت این آیات، در پس این کلمات، آنچه باید رخ بدهد، اثری که باید بگذارد، برداشتی که باید بشود، دعوتی که دارد میشود به آن جهت، آن جهت را وقتی من میروم، میشود تدبر. یا این آیات را کنار هم بچینم. یک جایی یک چیزی فرموده، خب این آیهای که الان فرموده در پس چه آمده؟ بروم بزنم ببینم در پس چه آمده؟ یا این آیهای که فرمودید در پسش چه میآید؟ این میشود تدبر. پشت به آن پسپرده در پس این چیست، آدم توجه داشته باشد، آن را ببیند و بفهمد و بپذیرد، میشود تدبر.
میفرماید که اینها تدبر در این قول نمیکنند، چرا تدبر در این قول نمیکنند؟ که بهخاطر همان چرک و کثافات باطنی است که نمیگذارد دل عمق پیدا بکند. فقاهت داشته باشد. عمیق بشود. این قلب بتواند یک لایه بعد را ببیند، یک لایه قبل را ببیند. این قطعات این پازل را کنار هم بچیند. وقتی کسی حجاب دارد، نمیتواند آن تصویر کلی را، تصویرسازی کلی بکند. کی مثلاً یک منظرهای است و دارد یک جنگلی را حکایت میکند، بعد میبینید مثلاً یک تکه از یک چوبی است، بهش میخورد، سر یک شاخهای باشد، خب این سرشاخه قاعدتاً جایش معلوم میشود. آن سیمای کلی، آن چهارچوب کلی و ترسیم کلی، برای کسی داشت و قطعات این پازل را کنار هم میچیند در پس هم میچیند. این میشود تدبر و تدبیر میکند آن سیمای کلی را. اگر لحاظ کرد، تدبیر میکند که در پس چه، چه را بیاورد. در پس چه، چه اتفاقی رخ میدهد. این میشود تدبیر، و آن هم میشود تدبر.
خوب، این سیمای کلی را لحاظ کردن وابسته به این است که قلب عمیق باشد. بتواند یک لایه عمیقتر درک بکند و بفهمد. آدمهای سطحی که در حد خاکاند، در حد مادهاند، اینها عمق ندارند و اساساً نمیتوانند تدبر کنند. مشکل عدم تدبر هم در خودشان است. عذر اینکه «ما نمیفهمیم» پذیرفته نمیشود، چون خودت با خودت کاری کردی که نمیفهمی. اگر خودت، خودت را سطحی نکرده بودی، میفهمیدی. گناه آدم را سطحی میکند. گناه اجازه عمق به آدم نمیدهد. دو رقم سخنرانی مگه اینکه پشتک پارو بزنند که این بابا بنشیند گوش بدهد. خیلی حرفهای عجیب و غریب فلانه، نمیدانم جذابه، هم چیزهای ماورایی و بیشترم تخیلی که ما تو این ماجراهای این بحث، آن سوی مرگ، برایمان تجربه شد. واقعاً تجربه خوبی هم خیلی نبود که بعضیها اصلاً مشتری همین جنس صحبت یعنی نه از بابت اینکه مثلاً عمقی دارند یا عمقی میبینند، از بابت چیزهای عجیب و ماورایی و یکمی میخواهی به حرفت عمق بدهی، دیگر حوصلهاش سر میرود، خستهکننده شد.
چقدر فلان، آدمهای عمیقی نیستند. حوصله عمق هم تو هی برایشان هی تو کثرات هی جلوه جدید متکاثری بیاوری. اینها کوثر نیستند. اینها متکاثرند. اینها اهل تکاثرند، اهل کوثر هی باید در عرض هم از این مادیات هی صفحه را عوض کنیم. مثل بچههایی که تصویر کارتون هی صورتبهصورت عوض میشود. اینها حواسشان پرت میشود. نمیگذارد عمق پیدا کند، تو یک تصویر فرو برود. این فرق اساسی کار انبیا با کار دشمنان انبیا است. انبیا آمدهاند تو یک تصویر ما را غرق بکنند. همین تصویری که میبینی، ما را عمیق بشویم. برویم تو لایههای باطنیاش. تو عمیق نشو، حوصلهات سر نره، ولی سرت را گرم میکنم. نه دلت را گرم بکنم، نه به دلت عمق بدهم، نه به سرت عمق بدهم. سر فقط گرم میکند و ۵۰۰ تا تصویر کنار هم. بعد که مراجعه میکنیم، هیچی هم نصیبت نشده. فقط وقتت پر شد. یک جورایی فیلمهای هالیوودی همین است. صنایع رسانهای و تکنولوژی ارتباطی دنیا همین است. اینستاگرام همین است. واتساپ همین است. تلگرام همین است. حجم انبوه و متکاثری از اطلاعات در عرض هم و هی این را ببین برو بعدی، برو بعدی، برو بعدی، برو بعدی.
وقتی بحث عمیقی مثل مرگ و معاد هم میخواهد تو این فضاها مطرح بشود، طبیعتاً همینجوری باهاش برخورد میشود. هیچ عمقی ندارد که. خب این یعنی که چه میشود؟ ماجرای رمان و داستانوارههایی که هی پشت سر هم یک سری اتفاق میافتد. اینها آدم را عمیق نمیکند و آدمهای عمیق خوششان نمیآید، از پس میزنند. عمده مشکل دیگران با انبیا و با کسانی که حامل این حقایقند، همین است که اینها میخواهند عمق بدهند به مطالب. میخواهند از عمق بگویند. از لایههای عمیق باطن ما بگویند. از لایههای عمیق عالم. پشت سر هم یک سری اطلاعات یک استندآپ کمدی برو ۱۰ تا جوک را کنار هم بگو هی هرکر هرکر بخندیم. تفکر کنی که یک جمله بگویی، هی میخواهی از تو لایههای عمیق هی از تو این چیزی دربیاورید که این حالا در پس این چه است؟ باز در پس آن چه است؟ در پس آن چه است؟ میشود تدبر. هی لایهها را عمیقتر کردن. یک حرفی که به آدم میزنند، این در پسش چه است؟ در پسش چه است؟ یک جمله را به آدم میگویند، آدم هزار تا لایه ازش میشکافد. آدم متدبر اهل تدبیر هم هست. آدم عمیق، مدبر و مدبرات امر. اینها مدبرند. اینها اهل تدبیرند. اینها اهل تدبرند. آدمهای سطحی نیستند.
اونی که تو ماده گرفتار است، علاقه به مادیات دارد، اصلاً نمیتواند اهل تدبیر باشد، اهل تدبر باشد. اصلاً آدم عمیقی نیست. این فوقالعاده سطحی گول میخورد. یک دمی بهش تکان میدهند، یک هویجی جلویش میگیرند و یک امضایی هم بهش میگویند که این تضمین است و فریب میخورد. گول میخورد و آدم عمیقی نیست که برود بگوید: خب حالا این اگه این طور شد چه؟ اگه اون طور نشد چه؟ ساده است. البته خودشان خیلی هم پروفسور نشان میدهند. خیلی خودشان را گنده میگیرد. خیلی هم خودشان را عقل کل نشان میدهند. مجمع عقلا میزند و نمیدانم چه کار میکند. از عقل و عقلانیت و اقرار به بیعقلیاش هم نمیکند. هیچوقت نمیفهمد که تو این دنیا هیچوقت نمیفهمد که یک بابایی که رانندگی میکرد توی بزرگراه توی لاین مخالف، یعنی بهجای اینکه از ضلع شرق به غرب برود، داشت از غرب به شرق میآمد. همه ماشینها رادیو را باز کردند و دید که رادیو دارد تو اخبار اعلام میکند که یک دیوانهای در ضلع مثلاً شهر به غرب بزرگراه دارد مسیر برعکس میرود. جان همه را به خطر میاندازد. یک نگاهی کرد و گفت: یکی نیستند که هزار تا.
فکر میکرد خودش دارد مسیر درست میرود و همه اینها دارند غلط میآیند. میگفت: یکی نیست که هزار تا.
تو سوره مبارکه کهف هم در موردش صحبت شد که و این تو حیات ماده گم شده و فکر هم میکند که خوب است و خیلی هم شیرین است و دارد همه چیز را خوب پیش میرود و همه چیز هم درست است و همه چیز هم زیباست در مورد حسنی دارد ایجاد و این حجابها نمیگذارد که این میشود همان عدم تدبر. قول، عذر اول اینها که پذیرفته نمیشود و توبیخ میکند. چرا تدبر نکردی؟ چرا عمیق نشدین؟ چرا عمیق نبودین؟ چرا لایههای عمیق را نفهمیدین؟
در واقع عذر دوم اینها این است که مگر برای اینها آمد چیزی که برای آبا و اولینشان نیامده بود؟ اجداد اینها پیغمبر نداشتند؟ کتاب نبود؟ دعوت نبود؟ وحی نبود؟ شریعت نبود؟ یکهو برای اینها آمده؟ یک چیز عجیب غریب، واکنش نشان میدهند. این «اَم» منقطع است. بهمعنای اضراب است. معنایش این میشود: «نه بلکه این طور نیست.» آیا اگر چیزی برای اینها نازل بشود که زمان پدرانشان نازل نشده بود، بهصرف این جهت باید ما انکار کنند؟ ازش احتراز بکنند؟ ظهور بودن چیزی هرچند مستلزم باطل بودنش نیست و چنین قاعده کلی در بین نداریم که هرچیز بیسابقه باطل و غیر حق باشد، لاکن رسالت الهی از آنجایی که غرضش هدایت است، اگر حق و صحیح باشد، باید تو حق همه صحیح باشد. پس اگر بهسوی بشرهای اولیه رسالتی نیامده باشد، دلیل قاطعی برای اینکه در بشر حاضر هم همچین رسالتی باطل است.
حالا از آن طرف، وقتی نسبت به همه دورانهای بشر وحی بوده، شریعت بوده، پیغمبر بوده، نتیجهگیری هم این میشود که همه بشر، همه نوع بشر نیاز به این حقیقت دارند. «أَمْ لَمْ یَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ». نسبت به رسولشان معرفت ندارند و انکار دارند. نمیشناسید خصوصیات این پیغمبر را؟ حسب و نسب، سجایای روحی، ملکات نفسانی، اعم از آن ملکاتی که کسب کرده یا آن ملکاتی که از آبا و اجدادش بهش ارث رسیده؟ اینها را خبر ندارید؟ میبینید و اونی که ادعا میکند را میفهمید که صادق است یا نه. قریش رسول خودشان را خصوصیات میشناختند. سوابق حال او را داشتند. کودکی بود، یتیم، پدر و مادرش را کودکی از دست داده. هیچ مکتبی درس نخوانده بود. از هیچ مؤدبی ادب نگرفته بود. یعنی معلم، آموزگار نداشت. هیچکس تو تربیتش دخالت نداشت. تا آن روز احدی ازش کار زشتی ندیده بود. عملی که طبع سلیم و عقل سالم آن را قبیح بداند، انجام نداده بود. به ملک کسی طمع نکرده بود. به مال کسی حرص نداشت. به جاه حرصی از خودش نشان نداده بود.
خب وقتی چنین کسی مردم را به سمت فلاح دعوت میکند و به اونی که از معارف که عقل دربارهاش زانو میزند دعوت میکند. به شریعت و کتابی که عقلها را خیره میکند دعوت میکند، باید قبولش بکنند، باید بپذیرند. قریش پیغمبر را با همه خصوصیات معجزهآسایش میشناختند. اگر او را نشناخته بودند باز تو اعراض از دینش و استنکاف از ایمان بهش عذر داشتند. شما که میشناختین، این پیغمبر جلو چشمتان بزرگ شده بود. معنای اینکه به این اوصاف نشناخته باشند این است که با او را با اوصافی ضد شناخته باشند. شما نمیدانستین که این چه انسان شریفی است؟ چقدر دلسوز است؟ چقدر محترم است؟ چقدر پاک است، عفیف است؟ چقدر امین است؟ اینها را نمیشناختی؟ یعنی چه؟ یعنی شما او را به عنوان ضد امانت میشناختید؟ او را یعنی کسی که خیانت در امانت میکند، کسی که خائن در ناموس، کسی که چشمش دنبال ناموس بقیه است با این عناوین میشناختید؟ یا برعکس به عفیف بودن و امین بودن و اینها میشناختید؟ یا اوصاف نیکی که گفته تو در وی احراز نکرده باشند؟ که در این چند صورت معذور بودند. چون سپردن نظام امور و خلاصه تسلیم شدن در برابر همچین کسی عقلاً جایز نیست. «فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ». معرفت ندارند و نسبت به او منکرند.
عذر بعدی که این آیات از کفار در واقع خلع سلاح میکند و نمیگذارد که این دست به این عذر بیندازند این است: «أَمْ یَقُولُونَ بِهِ جَنَّةٌ بَلْ جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كَارِهُونَ». دست میانداختند. آن هم همینی که در سوره مبارکه حج قبلاً خواندیم، آیه «یَا أَیُّهَا الَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ» (این را مجنون گفتند) گفتن: کسی که بهش ذکر نازل شده، تو مجنونی، تو دیوانهای. پاسخشم این بود که «بَلْ جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ». نه، این مجنون نیست. این با حق آمده. حق را آورده. نه اینکه حرفهایی که حرفهای عجیب غریبی که میزند بهخاطر این نیست که دیوانه شده، جنون پیدا کرده. بهخاطر اینکه دارد حق میگوید. شماها دیوانهاید و حق را نمیبینید و نمیفهمید و برای شما عجیب غریب است. چون عجیب غریب بودن یک چیز، از تو، به دودلی، آن کسی که دارد این چیز را عرضه میکند. یک چیزی آورده که از خودش ساخته و از خودش تولید کرده. این اصلاً هیچ جایگاهی ندارد و یعنی خودش منشأ عجیب غریب بودنشه.
یک وقت هم هست که نه، کسی یک چیز واقعی میآورد و بس که من مخاطب پرت هستم و تا حالا با توهمات و غیر واقعی زندگی میکردم، مثل اینکه شما فرض کنید مثلاً ما اینقدر خیار تراریخته، فاسد، بههمریخته، عجیبغریب، تویش دست برده شده بخوریم که اگر یک روزی خیار واقعی برایمان آوردند، پرت کنیم بگویم که خیار نیست. این باید بگویم که اونی که این را خیار میداند، دیوانه است. نه، اونی که خیار میداند، دیوانه نیست. تویی که تا حالا آنها را میخوردی و فکر میکردی که اینها خیار است، دیوانه بودی. در جنون بودی. در جهل بودی. در غفلت بودی. این خیار واقعی است. او جنون ندارد. او حق برای شما آورده. مشکل چه است؟ مشکل این است که شما نسبت به حق کراهت دارید. «وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ». نمیخواهیم با حق زندگی کنیم. با واقعیت زندگی واقعیات را نمیخواهیم بفهمیم و نسبت بهش تن بدهیم.
نیاوردنشان به اسلام، عذر میآورند به اینکه «او دیوانه است»، دروغ میگویند. اینکه دیوانه دروغ میگویند، بلکه کراهتشان از ایمان بهخاطر این است که او حق آورده و اکثر آنها از حق. لازمش این است که کلامشان با حجتی رد بشود که به هم اشاره داشته باشد. حاصل حجت این است که: اگر اینکه گفتن «او دیوانه است» حق باشد، باید سخن گفتنش نامربوط و نامنظم و بیمعنا و سراپا اشکال باشد. چون وقتی عقل کسی اختلال پیدا کند، کلامشم مختل میشود. بدون هدف حرف میزند. ولی میبینیم که کلام پیغمبر این طوری نیست. جز به سمت حق دعوت نمیکند. جز حق نیاورده. این کجا و چگونه کلام دیوانگان است که نمیفهمند چه میگویند؟ دیوانه سر حرفهای سر و ته ندارد. این پیغمبر اگه تدبر در حرفهایش کنیم، این است که همه حرفها با همدیگر تناسب دارد. همه دارند همدیگر را تکمیل میکنند. همه دارند به همدیگر عمق میدهند.
خوب میفرماید که چرا میفرماید که اکثر اینها برای حق کراهت دارند؟ نگفت همه کفار. چون خیلی از اینها بهخاطر نداشتن درک و فهم لازم، کورکورانه تقلید میکردند. کراهت نسبت به حق نداشت. اینها مطیع بودند، مستضعف بودند. اعتنایی به خواستن و نخواستنشان نیست. ولی بعضی از اینها میفهمیدند که این پیغمبر دروغ نمیگوید. جنون ندارد. میفهمیدند آدم خوبی است. نمیخواستند، کراهت نسبت به حق داشتند. اگر میخواستند حق را بپذیرند، خیلی تبعات باید میپذیرفتند.
حالا که بحث حق مطرح شد و پذیرش حق، حالا این مطلب مطرح میشود: «وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ». نکته این است که شماها میخواهید هوای نفستان را تابع حق کنید؟ شما پشت حق راه بیفتید و سیر بکنید یا حق پشت سر شما راه بیفتد و سی کند؟ حق مطابق خواست شما بشود و هرجا شما رفتین بیاید یا شما مطابق حق باشین؟ وقتی یک گیاهی قرار است رشد بکند، او باید خودش را با قواعد تطبیق بدهد تا رشد بکند یا قواعد با او؟ خب مسلم است این گیاه قواعد را تطبیق بدهد. اگر قاعده به این است که این مقدار آب میخواهد، این مقدار اکسیژن میخواهد، این مقدار نور میخواهد، این مقدار کود میخواهد، این مقدار مثلاً تغذیه املاح و فلان و اینها میخواهد. اگر این قاعدهاش است، این گیاه باید خودش را تطبیق بدهد. نمیشود که بگویم: آقا گیاه خوشش نمیآید الان بهش آب بدهیم خیلی خب آب ندهیم ولی رشد بکند. این که اصلاً معنا ندارد.
پس حق تابع هوا نیست، هوا باید تابع حق بشود. که تو روایت هم دارد که زمان غیبت این طور بوده که هدی تابع هوا بوده. الان زمانه ما این شکلی است. عالم بر چه مبنایی اداره میشود؟ بر مبنای هوا و هاس نفسانی. قوانین را بر چه اساسی مینویسند؟ بر اساس آنچه که میخواهند. ولی دوران ظهور چطور میشود؟ هوا تابع هادی میشود. یعنی چه چیزی را میخواهند؟ چیزی را که باید. قانون الان چه چیزی را قانون میکنند؟ اونی که میخواهند. در ظهور چه میشود؟ آنجا را میخواهند که باید. هدی تابع هوا بشود یا هوا تابع هدا بشود؟ این دو تا دو تا رویکرد. اگر کسی تو مسیر رویش قرار گرفت، در مسیر فلاح قرار گرفت، مؤمن شد، این هوای او تابع هدا است.
اگر کسی کافر، پشت پا زد به حقایق، اعتنا نکرد، تو مسیر شکوفایی نبود، اینجا چه میشود؟ اینجا هدی تابع هوا میشود. قانون را اینجوری وضع میکند که خوشش میآید. یعنی دستورات و برنامهها مطابق میل اینهاست. نه میل اینها مطابق دستور. میفرماید: «اگر حق بخواهد تابع هوای اینها بشود، آسمانها و زمین فاسد میشود.» چون همه اینها دارند بر اساس حق عمل میکنند. همه بر اساس استاندارد دارند عمل میکنند. بر اساس حقیقت دارد عمل میکند. اگر قرار شد که من تو زندگی شخصی خودم اونی که میخواهم تابع یعنی قوانین و ساختار عالم تابع خواسته من بشود، آن وقت دیگر خورشید چه میشود؟ خب الان دیگر کسی دوست ندارد ساعت شش و ربع صبح طلوع بشود، یکی دیگر دوست دارد هفت و نیم طلوع باشد، یکی دیگر دوست دارد ۱۰ طلوع باشد. اگر قرار باشد بر اساس خواست شما باشد، ساختار عالم نابود میشود. بگویم خب آقا اکثریت، اکثریت چندم؟ میگویند اکثریت میگویند ۱۰ صبح. خب حالا هر روز اکثریت باشد، رأیگیری کنیم. یک روز اکثریت میگوید ۱۰ صبح، یک روزی مثلاً میخواهند بیشتر کاسبی کنند، یک روز خسته بودند، میخواهند بیشتر بخوابند. اکثریت میگویند: شما یک مدرسه کلاس اگر بخواهید این شکلی اداره کنین، چه میشود؟ که هر روز صبح رأیگیری کنید. اکثریت چه میگوید؟ اکثریت میگوید امتحان بگیریم یا اکثریت میگوید کلاس باشد یا نباشد؟ اکثریت ساعت کلاس. اکثریت استاد معین. اکثریت بگوید که تو کدام اتاق، تو کدام کلاس، کلاس برگزار بشود. اکثریت بگوید که این کتاب را بخوانیم یا آن کتاب. هر روز بخواهیم رأیگیری کنیم. یک روز رأیگیری کنیم. خیلی خوب. من میگویم به چه حقی شما میگویید که امروز رأیگیری کنیم، فردا رأی. با چه قانون عقلی میگویید فردا رأیگیری کنیم؟ این نسل رأیگیری شد. دو نسل بعد باز رأیگیری کند. سه نسل بعد رأیگیری کند. بعد تازه شما دیروز بود، تجربه کمتر بود، دانشت کمتر بود، امروز دوباره رأیگیری کنیم. کلاسی نمیشود. قوانین کلاس تطبیق بدهد. نمیشود که قوانین کلاس با دانشآموز تطبیق.
عالم هم همین است. اگر بخواهند اگر تو یک کلاس بخواهند قوانین کلاس را به دانشآموز تطبیق بدهند، کلاس فاسد میشود. اگر بخواهند تو عالم هم قوانین را مطابقت بدهند با هواها، چه میشود؟ عالم نابود. آسمانها و زمین اگر حق تبعیت بکند از احوال اینها، آسمانها و زمین فاسد میشود و هرکی هم تو اینهاست فاسد. «بَلْ أَتَیْنَاهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ» که حالا عرض. پس میفرماید: اینها اکثرشون از حق کراهت دارند. بهخاطر این بدشان میآید که مخالف با هوا و هوسشان است. معلوم میشود که اینها میخواهند حق تابع هوا و هوسشان باشد، نه اینها تابع. این هم که ممکن نیست. چون اگر حق بخواهد پیرو هوا و هوس اینها بشود و اجازه بدهد که اعتقادات و اعمال باطلشان را داشته باشند، بت بپرستند، ارباب برای خودشان بگیرند، انبیا را تکذیب کنند، معاد را تکذیب کنند. هر چیز فحشا و منکرات و فساد و کثافاتکاری و اینها اگر خواستند انجام بدهند، اینجا باید حق همچین اجازهای را به بقیه موجودات هم بدهد. یعنی اجازه بدهد که موجودات دیگر از نظامی که دارند سرپیچی کنند، رو به فساد بزنند. چون بین این حق و آن حق که فرقی نیست. لذا آسمانها و زمین رو به تباهی میگذارند.
حالا ما باید بگوییم که: آقا تو را خورشید هر وقت دوست داری بیا. دوست داری نماز بخوان. هر وقت دوست داری عبادت کن. هر وقت دوست دارید دستور ما را انجام بدهید. بهطور خورشید هر وقت دوست داری انجام بده. به ما هم هر وقت دوست داری بیا. تابستان هم دوست داری بیا. برای رأیگیری میکنیم برای اینکه تابستان کی بیاید. رأیگیری میکنیم برای اینکه کی خورشید طلوع کند. بعد دیرتر بیا. کل ساختار فاسد میشود دیگر. نه بهاری است، نه تابستانی، نه پاییزی، نه زمستانی. هیچ چهارچوبی ندارد. هیچ هارمونیای ندارد. یک هو دو تا خورشید در میآید. یک روز یک روز اصلاً خورشید در نمیآید. یک هفته کلاً شب باشد. هیچ حساب کتابی دیگر اینجوری پیدا نمیکند. لذا آسمان و زمین رو به تباهی میزنند. نظام موجودات زمینی و آسمانی مختل میشود. قوانین کلی که تو عالم هست همه نقض میشود. همه میدانیم که هوا و هوس حد معینی ندارد. یک مستقری قرار نمیگیرد. به عبارت دقیقتر، به بیان سازگارتر با آن قرآن درباره دین قیم دارد، انسان یکی از حقایق این عالم است. وجودش مرتبط با تمامی عالم است. این موجود هم در نوعیتش غایتی دارد که همان سعادتش است. برای رسیدنش به آن خطمشی و مسیری استعداد و فلاح و رویش است.
برای رسیدن به آن رویش برایش خطمشی معین شده. همانطور که همه موجودات این طورین. هستی عام، هستی عام عالم، انسان و هستی خصوصیش او را مجهز به قوا و آلتی کرد. یک هستی عمومی داریم که با همه موجودات داریم. یک هستی خصوصی که خود ما شخص، تجهیزاتی به ما داده، قوایی داده، آلات و ابزاری داده. این مایه سعادت و کمال ماست. و یک طریقی برایش معین کرده که اینها را، این ابزارها را تو آن مسیر بهکار بگیریم. با بهکارگرفتن در آن مسیر به نتیجه برسیم، به سعادت برسیم. طریقی که آدمی را به سعادت میرساند که آن اعتقادات و اعمال معین است. واسطه است بین او و بین سعادت. برنامه رشد، برنامه شکوفایی، ضابطه رشد، سنت حیاتی، بهمقتضای نظام عام عالم و نظام خاص انسانی نسبت به کل هستی و نسبت به شخص انسان، این برنامه را ریخت. در واقع به عبارت دیگر آن را فطرت اسمش را میگذاریم. این طریق بهاینواسطه تابع آن نظام است. این میشود فطرت. مسیر شکوفایی او، مسیر فطرت. این فطرت حرکت میکند در پی آن چیزی که او را به کمال میرساند، شکوفا میکند، رشد میدهد. «حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّینُ الْقَیِّمُ».
معلوم شد آن سنت حیاتی که سالک خودش را به سعادت انسانیاش میرساند، یک سنت است. سنتی است که نظام عالم و آدمی آن را اقتضا میکند. حالا اگر میخواهی بگو: از کجا باید بفهمیم که نظام عام و خاص اقتضای همچین چیزی را دارد؟ در جواب میگوییم: از اینکه ببینیم جهازات وجودی خود ما هم آن را اقتضا میکند. باز میپرسی: از کجا بفهمیم جهازات وجودی ما همیشه حق را دارد میگوید؟ میگوییم: از آنجا که میبینیم اقتضاهای آن قوانینی است لایتغیر که در تمامی نظام عالمی که یکی از اجزای آن آدمی است جریان دارد. حاکم بر آن است. مدبر آن را بهسوی غایتی که دارد سوق میدهد. به همان غایتی که خدای سبحان مقدر فرموده.
خلاصه ما ساختار عالم را میبینیم و میبینیم که این با درون ما کاملاً مطابقت دارد. ما هم از درونمان میبینیم این عالم بر اساس نظم. ما هم نظم را دوست داریم. این عالم بر اساس رشد. گیاه را میگیرد ساختار عالم این شکلی است. یک بذر را میگیرد شکوفا میکند. میبینیم پس با ما هم همین طور است. ما هم یک بذری هستیم. یک ماده خام. قوایی داریم. اینها باید فعال بشود. شریعتی هست. یعنی همان کسی که تدبیر میکند برای اینکه این گیاه را رشد بدهد، میتواند تدبیر بکند. من را رشد بدهد. برای من هم پس برنامه دارد. قطعاً وقتی یک گیاه را همینجور رها نمیکند و رشدش میدهد، به سرانجام مقصود خود او میرساند، به کمال خود او میرساند، پس من را هم حتماً میخواهد به کمال برساند و تجهیزاتش را در من قرار داده. قوا را قرار داده. آلات و ابزارش را در من قرار داده.
خب حالا اگر حق پیرو هوا و هوس اینها بشود، یعنی شرع و دین را به مقتضای هوای دل اینها گزاف و بیهوده تشریع کند. جز به این ممکن نیست، مگر اینکه بهکلی اجزای عالم را از اونی که باید باشد تغییر بدهد. علل و اسباب جاری تو آن را با علل و اسباب دیگر عوض کند. حالا اگر قرار شد بهجای اینکه من خودم را تطبیق بدهم با قوانین، قوانین با من تطبیق پیدا کند، آن وقت کل ساختار عالم باید بریزد بههم. دیگر شب و روز از مدار خودش در میآید. ماه و خورشید از مدار خودش در میآید. نظام نباتات، نظام حیوانات، سیر معکوس اصلاً همه چیز میریزد بههم. چون قرار شد که حق تابع هوا باشد، نه هوا تابع. روابط منظم تو اجزای آن را تبدیل میکند به یک سری روابط بیهوده، روابط مختل و متناقض تا هر کدام مطابق دلخواه یکی از افراد بشر. معلوم است که همچین تغییری مساوی با فساد عالم و کار زمین و آسمان، موجودات موجودات بین این دوتا و تدبیر جاری تو آن را به تباهی میکشاند. چون نظام جاری تو همه عالم و تدبیر آن به هم پیوسته است. این طور نیست که عالم و بشریت هر کدام برای خودش نظام جداگانهای داشته باشند. این را معنایی که این آیه میگوید.
خب تا اگر حق بخواهد تابع بشود، منظور از ذکر قرآن است که تو سوره مبارکه انبیا خواندیم: «هذا ذکر». آیات دیگر هم هست. شاید نکته این است که بعد از این تهمت آنها که گفتند «بهی جنت»، پیامبر (ص) را مجنون دانستند، از قرآن کریم تعبیر به ذکر کرده. چون سوره حج گفته بود: «اینی که ذکر برش نازل شده مجنون.» گفته بودند: «ای کسی که ذکر بر تو نازل شده تو دیوانهای.» در پاسخش میخواهد بگوید: این ذکر، ذکر خود آنهاست. مگر این ذکر چه است؟ آمده ماجرای شما را گفته. گفته: تو انسانی و انسان چه است؟ این کتابی که دست منه مگر چه است که دارد فحش میدی؟ این آینهای است که تو را دارد معرفی میکند. حقیقت تو را دارد میگوید. مثل اینکه یک گیاهی یک باغبانی داشته باشد. آن باغبان او یک کتابی داشته باشد. تو آن کتاب ضوابط شکوفایی این گیاه را گفته باشد و آن گیاه به زبان بیاید علیه این کتاب فحش بدهد و به آن باغبان هم میگوید: تو دیوانهای که میخواهی این برنامهها را من اجرا کنی. این مگر این برنامهها چه است؟ برنامه شکوفایی تو. تو تن به این بده ببین شکوفا نمیشوی؟ من هم که شکوفا شدم. تو هم به همینها دادم شکوفا شدم. به غیب دسترسی پیدا کردم. به حقایق رسیدم. تو داری الان هیچی صحبت میکنی. الان هیچی قیام کردی. الان یک چیزی که شکوفایی تو در آن است. این ذکر تو است.
«بَلْ أَتَیْنَاهُمْ بِذِكْرِهِمْ». ما ذکر اینها را برایشان آوردیم. ذکر خودشان. اعراض دارند. این ذکر تو است. این از تو یاد کرده. از شکوفایی تو را یاد کرده. از کمال تو را یاد کرده. فلاح تو یاد آمده. موانع تو مسیر تو را گفته. راههای پیشرفت تو را گفته. راههای درآمدن از حجاب طبیعت را گفته. کتاب من وایسادی روبروی کتاب خودت وایسادی. این کاتالوگ تربیت تو است. کاتالوگ پیشرفت و شکوفایی تو است. علیه این. حق از هوا و هوس مردم پیروی نمیکند، بلکه ما برای آنها کتابی آوردیم تا یادآورنده ایشان باشد. بهوسیله او متذکر بشوند دینشان را. آن دینی که اختصاص به اینها دارد. در نتیجه اگر اینها را اینها از آن دین اعراض میکنند، از دین اعراض کردند که اختصاص به خودشان دارد. بعد در ادامه چه میفرماید؟
مرحوم علامه هم اینجا هست که دیگر رد نقدی به برخی مفسرین دارد. «خَرَجَ فَالْخَرَاجُ رَبُّكَ خَیْرٌ». این هم میشود در واقع آن بحث چهارم که در مورد سیره پیغمبر (ص) است و معامله پیغمبر با این مردم. مگر تو از اینها خرجی خواستی که اینها اینطور دارم با تو مقابله میکنند؟ خرج را مرحوم علامه صفوی ماده خرج را خب اصلاً خروجی دیگر. ضد دخول است. وقتی جایی شما وارد میشوی میشود دخول، خارج میشود، میشود خروج. خرج و خراج و اینها معنایش چه است؟ که تو سوره مبارکه کهف هم داشتیم: «فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجًا». ایشان میفرمایند که اینها به اعتبار جهت خروج، جهت نفاذ و بروز، که خرجاً بهمعنای یک چیزی است که از اموال خارج بشود. «أَنْتَ تَسْأَلُهُمْ خَرْجًا» یعنی تو از اینها خواستی دست تو جیبشان کنند چیزی از تو جیبشان در بیاورند بهت بدهند و خراج هم همین است. خراج اونی است که بعد از مالت خارج کنی. به مالیات میگویند خراج. زبان فقه ما هم همین است. تو ادبیات عرب هم همین است. خراج این است: دو چشمان سیاهت ملک ری. خراج ملک ری بی فلان، خراج ملک ری. این خراج مالیات. اونی که خارج میکنند از یک زمینی میدهند مثلاً به آن حاکمیت. خراج. تو از اینها مگر چیزی خواستی؟ خراج مگر از اینها خواست؟ مگر از اینها خواستی دست تو جیبشان کنند، زندگی تو را تأمین کنند؟ چیزی به تو. تازه بر فرض که مربوط به قبل از دوران حاکمیت، قبل از حکومت پیغمبر. سوره مؤمنون سوره مکی بود دیگر. این سوره مکه و هنوز پیغمبر که به حکومت نرسیدهاند.
ولی بر فرض هم که به حکومت برسند، باز هم پیامبر خراج نمیخواهد. اونی که خمس میگیرد، مالیات میگیرد، زکات میگیرد، اینها خراج پیغمبر نیست. برای اینکه این خرج پیغمبر نمیشود. خرج امت میشود. خراج یعنی اینکه یک چیزی بگیرد برای خودش. به شما بگوید دست تو جیبش کنین، خرجی خودش را بدهید. خرج کنید برای اینکه او زندگیش تأمین بشود. کجا پیغمبر از شما خراج، چیزی گیر خودش بیاید، زندگی خودش تأمین بشود؟ البته در امت و تشکیلات بههرحال کسی که رهبر است، از باب اینکه یک شهروند بهحساب میآید، او هم حقی نسبت به این بیتالمال داردها. یک بحث دیگر است. فردی از این مملکت است. حقوقی از بیتالمال برایش مقرر میشود. این یک معنا. ولی اینکه او میخواهد خودش. عذر چهارم که: مگر شما خراجی خواسته که شما الان اینجا بخواهید باهاش مقابله. چهارمین عذری که تصور میشده را رد کرده. توبیخ کرده. میفرماید: تو از اینها خرجی خواستهای؟ یعنی مالی از نخواستی که بهعنوان باج و ماهیانه و مز به تو بدهند؟ بعد بینیازی پیغمبر را بهش ذکر میکند. میفرماید که: خراج پروردگارت بهتر است. آن خرجی که خدا بهت میدهد بهتر است. بهترین رازقین است. رازق تو خداست و احتیاج به خرجی بقیه. خب این مکرر تو آیات قرآن آمده که پیغمبر از مال مردم بینیاز است. هیچ نیازی ندارد. هیچ درخواستی ندارد. دستش جلوی مال مردم دراز نیست. «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا» هم در آیه ۹۰ سوره انعام آمده، هم در آیه ۲۳ سوره شوری. خب این هم از این.
«إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ». تو مگر کی هستی؟ چه هستی؟ تو اینها را دعوت به صراط مستقیم، صراط شکوفایی، صراط بندگی، صعود. این جلسه قبل. «وَ إِنَّ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاكِبُونَ». آنهایی که ایمان به آخرت ندارند نصف از صراط ناکبند. خب ناکب به چه معناست؟ ناکب همین ماده نکبت و اینها که میگوییم همین است. نکبتم همین است. عدول در یک جریان طبیعی یا عرفی. مصطفوی میفرماید در جلد ۱۲ از تحقیق، از یک مسیر صافی کسی دربیاید، منحرف بشود. کج برود. این میشود نکب. منکه به محل دو تا استخوان گفته میشود محل عدول، یعنی یک استخوان یک مسیری دارد میرود در واقع منکب میشود دنبال واژهای محل اتصال مفصل. مفصل را میگویند منکب. استخوان یک مسیر رفته، از یک جایی خط عوض میکند. یا مثلاً این قطاری که خطش عوض میشود، این ناکب میشود. تو یک ریلی دارد میرود. ریل عوض میکند. این میشود ناکب. ریل عوض کردن.
اینهایی که ایمان به آخرت ندارند، از صراط مستقیم ریل عوض کردهاند. اینها تو ریل صراط مستقیم نیستند. تو ریل شکوفایی نیستند. اینها تو ریل فرو رفتن در مادیات هستند و فرو رفتن در جهل، ظلمات، تاریکی، حیوانیت و همین طور رفتن به سمت اسفل السافلین. هی دارند پایین میروند. این میشود ناکب که همین آیه را هم ایشان میفرماید که همین آیه سوره مؤمنون که الان خواندیم و منصوری میفرماید که صراط مستقیم عبارت از آن مسیر معنوی است که بر یک برنامه اعتقادی و اخلاقی و در اعمالی است که انسان سلوک میکند و به کمال سعادت میرسد. موجب فلاحش میشود. باعث میشود به عالم نور و به لقاءالله. فلاح هم همین است دیگر. رسیدن به عالم نور. رسیدن به لقاءالله. تو این مسیر عبور از عالم ماده و توجه تام به مراحل نورانی، نورانیت، روحانیت از ماورای عالم ماده لازم است. و این همان عالم آخرتی است که متأخر از عالم دنیاست و در طول عالم دنیاست. هرکه ایمان به عالم آخرت نداشته باشد، از این صراط منحرف شده. ریل عوض کرده. در عالم ماده متوقف شده. تو عالم ماده دارد همینجور فرو رفته و ناکب شده از صراط حقیقت. این هم از ناکبونی که در این آیه میفرماید. پس اینهایی که ایمان به آخرت ندارند، ناکب صراط مستقیم که نه اختلاف دارد، نه تخلف. راه روشن و واضح است که درون نه اختلاف تصور میشود، نه تخلف در اثر و خاصیت آن که همان رساندن به مقصود است. نه اختلاف است، نه تخلف. این صفت همان صفات صفت چون حق و احد نگذاشت با همدیگر اختلاف و تناقض دارند. مطلوبی که به سمتش هدایت میکند تخلف حق صراط مستقیم و پیغمبر (ص) به سمت حق هدایت میکند. به سمت صراط هدایت.
همه اجزای حق با هم تناسب دارند و وقتی شما به حق رو میآوری، به آن مقصودی که داری، به آن غرضی که داری، شما را میرساند. درحالیکه باطل این شکلی سراب است. ازش توقع سیراب کردن داری ولی وقتی بهش رو میآوری، تشنگی تو را برآورده نمیکند ولی آب چون حق است، بهش رو میآوری. کفار از حق کراهت دارند، گریزانند. پس از چه کراهت دارند؟ از اثرات ناکب شدهاند. از صراط درآمدهاند. خوب از همه این صفات چرا بحث ایمان به آخرت را مطرح کرد؟ همین یک دانه را فقط. اینها ایمان به آخرت ندارند. از صراط درآمدهاند. چون که اصل اساسی دین حق بر همین مسئله استوار است که آدمی دارای حیات جاودانه است. این را اگر بپذیری، بقیه را پذیرفتهای. بفهمی زندگی تو به ماده ختم نمیشود. تو برای ماده نیامدهای. تو خلاصه در ماده نمیشوی. انگار همه دین را پذیرفتهای. این یک دانه را که نمیپذیری، انگار کل دین را نپذیرفتهای. انگار کل برنامه انبیا را فرستادهای رو هوا. چون همه برنامه انبیا از اینجا شروع میشود که تو بپذیری مال اینجا نیستی و مسافری. تو اینجا بالقوهای و بالفعل بشوی. اگر همین را پذیرفتی که استعدادی و باید شکوفا بشوی و این استعداد باید در ماورای ماده شکوفا بشود، از ماده عبور بکند، از مادیات در بیاید. از عالم خاک سر بیرون بیاورد. اگر این را فهمیدی و پذیرفتی، بقیه مسیر انبیا دیگر با تو حل است. کلیت مطلب را نپذیرفتی، دیگر از مسیر خارجی. اصلاً تو ریلت از ریل انبیا جداست. تو خطت از اینها جداست. از صراط.
بفرمایید که زندگیش با مرگ خاتمه نمیپذیرد. در آن حیات جاوید سعادتی دارد که باید آن سعادت را با اعتقاد و عمل حق بهدست بیاورد. همانطور که در آن حیات جاوید شقاوتی دارد که باید ازش بپرهیزد. معلوم است که وقتی مردمی به این چنین حیاتی معتقد نباشند، دیگر گفتگوی با آنها از سایر اصول دین و فروع عملی آن اثری ندارد. به بیان دیگر دین حق عبارت از مجموعهای از تکالیف اعتقادی و عملی. این تکلیفات جز با مسئله حساب و جزا تمام نمیشود. نیکوکار مزد، بدکار کیفر داده نشود، امیدی دیگر به کار نیک ندارد. ترسی از کار زشت ندارد. لذا تکلیف به کار نیک و اجتناب از کار زشت بیهوده میشود. لغو. قرآن کریم روز قیامت برای پاداش و کیفر معین کرده. یعنی اثر عالم، اثر عالم جزا، عالم قیامت ظرفی است که درش بروز پیدا میکند آثار. چون کفار به روز قیامت ایمان ندارند، دیگر دین در نظر اینها مفهومی ندارد. آنها حیاتی جز حیات مادی دنیا برای خودشان سراغ ندارند. در نتیجه سعادت و خوشبختی را جز رسیدن به لذایذ مادی و تمتع به لذایذ شکم و پایین شکم نمیبینند. آزمایش همین است که جز هوا و خواهش نفس خود پیروی نکنند. حالا این خواهش نفسانی موافق با حق باشد یا خلاصه این دو تا آیه این شد که اینها به تو ایمان نمیآورند چون تو اینها را بهسوی صراط مستقیم میخوانی. اینها جزء انحراف از راه هدفیند.
خوب ادامه. «وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَ كَشَفْنَا مَا بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ». اگر ما اینها را رحم بکنیم و ضررهایی که به اینها رسیده را از اینها برداریم، اینها باز در لجاجتشان. لجاجت. مرحوم مسافری در جلد ۱۰ از تحقیق میفرمایند که تکرار عمل و ادامه در موردی که موافق با میل کسی است که روبروی اوست نیست. یعنی من اگر یک کاری که شما خوشت نمیآید. شما که مقابل منی، یک کاری موافق میل شما نیست، من هی با این کار هی تکرار کنم، این کار را عملش کنم، هی مداومت داشته باشم رویش، این میشود لجاجت. میدانم مخالف میل شماست، هی این را تکرار میکنم. کلجت را دربیاورم، میشود لجاجت. میفرماید که اگر ما اینها را رحمشان بکنیم، از ضرر در بیاوریم، باید باز هم تو طغیانشان لجاجت میکنند. چرا؟ برای اینکه ملکه اینها شده. اینها ذاتشان به ماده متصل است. بر فرض ما آمدیم یک عنایتی هم کردیم. اینها یکهو انداختیم تو ملکوت. آمدیم از تو گرفتاریها درآوردیم. از این عالم ماده و از این خاک و اینها درآوردیم. با دست خودش، با پای خودش حرکت کند. وارد ملکوت بشود. این ذات را واسه ملکوت را نپذیرفته. اتصال به ماده دارد. تعلق به ماده دارد. هر کاری هم از بیرون بکنم، نمیآید. ملکوتی نمیشود. از بیرون نمیشود برایش کاری کرد. خودش باید خودش را راه بیندازد. او لجاجت دارد در این طغیانش و «یَعْمَهُونَ» (کوره) در این طغیان خودش اصرار میکند بر این مسیر غلطی که دارد میرود. بهخاطر تعلقاتی که به این ماده و خاک و طبیعت و اینها دارد. معنای کوری یعنی هیچ فهمی و درکی از حقیقت ندارد و بینایی نسبت به حقیقت.
«وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ فَمَا اسْتَكَانُوا لِرَبِّهِمْ وَ مَا یَتَضَرَّعُونَ». ما اینها را با عذاب اخذ کردیم. اینها برای ربشان استکانت نکردند و تضرع نکردند. خیلی باز اینجا نکات قشنگی است. استکانت و تضرع دو تا کلمه است که اینجا به کار رفته. اول کلمه تضرع را عرض میکنم، بعد کلمه استکانت. کلمه تضرع ماده وقتی که آدم یک حاجتی دارد و در مسیر گرفتن حاجت ذلت نشان میدهد، تضرع. برخی روایت هم دارد که درخواست دستش را میگیرد بالا وقتی میخواهد که ازش یک بلایی رفع بشود، یک ضرری از او برداشته بشود، یک مغفرتی بهش داده بشود، کوچک میکند در مسیر گرفتن، این میشود تضرع. به زرعم به شیر گوسفند میگویند زرع که مثلاً این شیر وقتی جاری میشود این را زرع. شیری که در گوسفند را ازش چرا؟ چون گوسفند تو این حالت تضرع دارد. خودش را کوچک کرده و در واقع میخواهد که به این بچه خودش شیرش را بدهد و شیر را برای او تهیه بکند و حفظش بکند برای اینکه به اولادش بدهد و این میشود تضرع او. کی این حالت کوچک یعنی انگار از شما درخواست دارد که این را از من برندار. بگذار برای حیوان من، بچه من بماند. میشود تضرع گوسفند. انگار حال او که درخواست با یک ذلت این را از من نگیر. این بگذار برای این حیوان بماند.
و میفرماید که: ما اینها را با عذاب اخذ کردیم. اینها استکانت نکردند و تضرع. استکانت از آن حالت خرد شدن، شکسته شدن، طلب بودن. استکانت یعنی بودنشون. استکان یعنی طلب بودن. ندیدن هستیشون دست ماست. استکانت یعنی وقتی که شما احساس میکنی هستی دست یکی دیگر است، از او میخواهی که هستیات را نگه دارد. این میشود استکانت. تضرع هم که تو این حاجت خودت درخواستی داری و با ذلت هم. میفرماید که ما وقتی که اینها را از به عذاب گرفتیم، اینها اگر استکانت و تضرع داشتند، مشکلشان حل میشد. اینها استکانت و تضرع نداشتند. چرا؟ برای اینکه فکر میکردند بودنشون به همین مادیات است و حاجتشان هم به مادیات. پشتوانه بودن اینها مادیات. پشتوانه رفع نیاز اینها مادیات است. چون اینها باورشون نمیفهمیدند که بودنشون به من خدا بود. نیازشون را هم من خدا برآورده میکردم. لذا نه استکانت به من کردند، نه تضرع. نه بودشونو در دست من دانستند. من حاجتشو تو دست من میکردند. اگر حاجت را در دست من میدانستند، نسبت به من تضرع. به عذاب گرفتیم من استکانت کردم برای ربشون که پرورش میدهد اینها را، شکوفا میکند اینها را. تضرع. آیا میخواهد بفرماید که اگر ما به اینها رحم کنیم، گرفتاریشان را برطرف کنیم، باز رو به ما نمیآیند؟ اینها باز در برابر نعمت ما شکر نمیکنند. به تمردشون از حق، لجاجت در باطل، اصرار تو طغیان خودشون، تردد میکنند و میخواهند بهش ادامه بدهند. رحمت ما به اینکه رفع گرفتاری از اینها کنیم فایدهای به حالشان ندارد. همانطور که اگر ما اینها را از عذاب بترسانیم هم باز سودی ندارد.
خیلی وقتها بارها به عذاب گرفتیم. این همه عذابهای مختلفی که میآید: فقر، گرفتاری، بچهاش را میگیرم، مریض میشود، مشکلی پیدا میکند. این همه به عذاب گرفتیم. باز اینها به سمت خدا رو نکردند. خضوع، استکانت و تضرع نداشتند. اینها نه صراط حق به دردشان میخورد، نه رحمت برداشتن ضرر به درد اینها میخورد، نه نعمت به دردشان میخورد، نه تخفیف به درد اینها میخورد، نه ترساندن اینها به درد. گیر مادیات هیچ رقم به من توجه نمیکند. وقتی که من در رحمت وارد میشوم به اینها لطفی میکنم، به من توجه میکنند. اما وقتی که از در عذاب وارد میشوم، تو رحمت و عذاب همه توجهشان به مادیات. بهش نعمت میدهم، سر حالش میکنم تو مادیات بیشتر فرو میرود. گرفتارش میکنم، تو مادیات بیشتر فرو میرود. فقر میآید، کرونا میآید، تو مادیات فرو میرود. کرونا میرود، خوشی میآید، آسایش میآید، رفاه میآید، باز مادیات بیشتر. اینها مرضشان این است که وصل مادیاتند، بند مادیاتند. اگر کسی تو مادیات نبود، خدای متعال میداند، رب دیگر میفهمد اینجا این با رحمت میآید، آنجا با عذاب میآید. یک جایی باید نوازشش کنی، یک جایی باید گوشش را بپیچانی. همان وقتی که نوازشش میکنند راه میافتد. همان وقتی که گوشش را میپیچانند دست خدا. ولی کسی که تو مادیات است، غرق در مادیات است، نه وقتی که خدا نوازش میکند، سر به راه میشود تو هر مادی عذابی که این آیه میفرماید، عذاب حقیقی آخرتی نیستا. یک عذاب خفیفی، از این عذابهای سرپایی. یک جوری نیست که دست آدم از همه جا کوتاه بشود و شاهدش را میفرماید که آیه بعدش است که میفرماید که: «حَتَّىٰ إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَابًا مِنْ عَذَابٍ شَدِیدٍ» عذاب شدید. عذاب خفیف بوده. «وَلَقَدْ أَخَذْنَاهُمْ بِالْعَذَابِ». عذاب خفیف. میگوید آیه بعدی عذاب شدید. عذاب خفیفی میکنی میبینی نه سر به راه نمیشود. یک دردی، فقری، مرضی، مشکلی، به راه نمیآید.
بعد میفرماید که مثلاً ممکن است قحطی باشد، چیزی از این جنس. «حَتَّىٰ إِذَا فَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَابًا مِنْ عَذَابٍ شَدِیدٍ». اینها تو حال خودشان هستند. نه رحمت توشان اثر دارد، نه عذاب. تا یک دری از عذاب شدید باز بشود. عذاب شدید چه است؟ برای اینها چه است؟ وقتی کامل از این مادیات اینها را «إِذَا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ». آنجا که دیگر کامل دست و پای اینها را بریدیم و از مادیات درآوردیم، آنجا دیگر به ابلاس میرسند. ابلاس چه است؟ مبلس کیست؟ ابلیس میشن ابلیس. ابلیس یعنی کسی که از رحمت خدا بریده شده، کنده شد. یأس شدید و جوری است که دیگر هیچ نقطه بازگشتی در خودش نمیبیند. این میشود ابلاس. ابلیس هم ابلیس کسی است که هیچ نقطه بازگشتی در خودش نمیبیند. بازگشتی برایش نگذاشته بود ها. خدا در توبه گذاشته بود برایش. او در را بست و هیچم نظر ندارد به اینکه این در یک وقتی به رویش باز بشود. مبلس که میشوند یعنی این، یعنی از این ماده که در میروند کامل به یأس میرسند. از اینکه دوباره برگردند تو این، دوباره به مادیات برگردند و تازه میفهمند مادیات چه بود و باید چه کار میکردند.
بعد زیر این خاکها شکوفا میشدند. بیرون میآمدند. رشد میکردند. ابدیت میساختند. ابدیت را نابود کردند، استعدادها را هدر دادند، مشغول این لذتها و غفلتها شدند. یک عمر فقط خودشان را سوزاندند. در عذاب شدید باز میشود. دست و پایشان از همه مادیات قطع میشود. «إِذًا هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ». به ابلاس میرسند. میبینند که هیچی دیگر برای اینها نمانده. «یَبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ». حالا تو سوره مبارکه روم میفرماید که وقتی قیامت میشود: «یَبْلِسُ الْمُجْرِمُونَ». مجرمون به ابلاس میرسند. در سوره مبارکه انعام میفرماید که ما اینها را «بَغْتَةً» میگیریم. «فَإِذَا هُمْ مُبْلِسُونَ». تو سوره روم آیه ۱۲، سوره انعام آیه ۴۴. اینها مبلس میشوند. ابلاس مرتبه شدید و کامل یا کامل. دیگر اینها واسشون محرز میشود که هیچ راه برگشتی نیست. هیچ کاری نمیتوانند. ابلیس هم همین است که واسش واضح است که هیچ راه برگشتی نیست بابت کاری که کرده. خودش، خودش را در وضعیتی قرار داده که تا وقتی تو این وضعیت است، هیچ راه برگشتی برایش. تا سر به راه نشود، تسلیم نشود، سجده به ولی خدا نکند، هیچ راه، هیچ روزنهای برای برگشت. اینها وقتی وارد برزخ میشوند، عذاب شدید در به روشون باز میشود. میبینند که هیچ راه برگشتی برای اینها نمانده و امکان رشد و شکوفایی آنها مطلقاً از اینها گرفته شد. آن یأس شدید و کامل کندن نورانیت داشته باشی. جز عذاب و فشار و استرس و روانپریشی و درد و غصه و مصیبت هیچی دیگر برای این. این میشود وضعیت اینها. بهکلی از خیر مأیوس میشوند. اینها که فکر میکردند که این اموال و بنین که به اینها دادیم برای اینها خیر است، دست و بال اینها را میگیرد، تازه میفهمند که خیر چه بود؟ این اموال باید بهکار میرفت. اینها ابزار بود، وسیله بود، هدف نبود.
و میفهمند هدف چه است و باید برای کجا چیزی جمع میکردند و میآوردند و الان دستشان خالی است. خدا انشاءالله به داد ما برسد و با این وضع از دنیا نرویم و با دست پر وارد عالم برزخ بشویم. مبلس نشویم. در وضعیتی نباشیم که اگر رحمت به ما داد یا عذاب به ما داد، هر دوتایش برایمان فایدهای نداشته باشد. تو وضعیت تضرع باشیم. تو وضعیت استکانت باشیم. این ابتلا الان برای این است. ببینیم هستی ما دست خداست. ببین خدا با یک ویروس کوچک چطور خار و ذلیلمان کرد. خفتمان را جلو چشممان آورد. ما موجودات گندهای که اینقدر هارت و پورت داشتیم، رفتیم تو خانههایمان چپیدیم از ترس یک ویروس کوچک که نکشد ما را، خفمان نکند، از پایمان در نیاورد. چطور ذلیل شدیم. بودنمون را دست خدا میبینیم و تضرع کنیم. حاجت را از او بخواهیم. با ذلت. با سر کج کردن. با اشک. با ناله. خدایا ما فقیریم. ما هیچی نداریم. همه چیز دست تو است. ما صفریم. ما فقر محضیم. هر چه هست از عنایات تو است. هر چه هست از هر چه بهواسطه مدد تو. تو اگر دستمان را بگیری. تو اگر با ما کاری بکنی. تو اگر ما را نجات. جز تو گریزی نیست. جز تو راه نجاتی نیست. جز تو مأوایی نیست. به تو باید پناه بیاوریم. و «عَبْدٌ آبِقٌ». مگر غیر از مولای خودش جایی را دارد که به آنجا فرار بکند؟ «لَا یُمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ». از حکومت تو نمیشود فرار. «وَ هَلْ یَرْجِعُ الْعَبْدُ الْآبِقُ إِلَّا إِلَىٰ مَوْلَاهُ». مگر بنده فراری به کسی غیر از مولایش رو میآورد؟ به کسی غیر از مولایش دست یاری دراز میکند؟ از کسی غیر از مولایش کمک میخواهد؟ ما از خدای متعال میخواهیم که ما را کمک بکند و نجاتمان بدهد در این مصیبتها. این عذابی که به ما داده نعناع عذاب است دیگر. عذاب اقتصادی است. عذاب امنیتی عذاب روانی عذاب خانوادگی. این عذاب را که ما چشیدیم با همین بیدار بشویم. کار به آن عذاب شدید نرسد که وقتی آن عذاب شدید برسد مبلس. به آبروی پیغمبر اکرم (ص) که امروز روز مبعثشان بود. روز بعثتشان بود. به حق این ماه مبارک رجب که ماه امیرالمؤمنین است. به حق این ولایت پیغمبر و ولایت امیرالمؤمنین (ع) مال اهل ولایت. برو شکوفا کن ما را. به فلاح برسان ما را. نجات پر از مادیات و تعلق مادیات دربیاوریم. کاری کن که این ابزاری در دست ما باشد این مادیات و بهسمت تو با اینها حرکت بکنیم. بهکار بگیریم خودمان را با اینها بسازیم. من که خودمان را فانی کنیم و به باد بدهیم و خراب بکنیم در مسیر تعلق به.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه سوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه چهارم
تفسیر سوره مومنون
جلسه پنجم
تفسیر سوره مومنون
جلسه ششم
تفسیر سوره مومنون
جلسه هشتم
تفسیر سوره مومنون
جلسه نهم
تفسیر سوره مومنون
جلسه دهم
تفسیر سوره مومنون
جلسه یازدهم
تفسیر سوره مومنون
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون
جلسه اول
تفسیر سوره مومنون
جلسه دوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه سوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه چهارم
تفسیر سوره مومنون
جلسه پنجم
تفسیر سوره مومنون
در حال بارگذاری نظرات...