‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
بحث رسید به این عبارت که علامه در جلد سوم کتاب «المیزان» مطرح فرمودند، در توضیح تأویل و تفسیر. فعلاً توضیح تفسیر را داشتیم میخواندیم، هنوز به تأویل نرسیدیم. بحث تأویل بحث جداگانهای است، انشاءالله به آن میپردازیم. البته ما مصادیق و مثالهایی را گفتیم که با آن تقریباً مسئله تفاوت میان تفسیر و تأویل حل شد؛ ولی هنوز توضیح دقیق خود تأویل مانده که معنایش چیست. آن مطابق خارجی را به آن میگویند تأویل. فعلاً اجمالاً همینقدرش را بدانید: در تأویل آن چیزی است که مابهازای بیرونی قضیه میشود. «هذا تأویل رؤیای من قبل»؛ وقتی که این محقق میشود، عینیت خارجی پیدا میکند، میشود تأویل.
پس «تأویل» بازگشت است. میگویند بازگشت به اول معنا؛ یعنی مطلبِ مُؤَوْل (مطلب مورد تأویل). این مطلب به چه چیز برمیگردد؟ مثلاً، درست شد؟ یا مثلاً «آل» یعنی چه؟ خانواده، یعنی آنی که نژاد شما به آن برمیگردد، تربیت شما به آن برمیگردد، تولد شما به آن برمیگردد، میشود آل. یک «آل» داریم، یک «اهل» داریم. اینها کلمات دقیقی است. به دوستان که در کار تفسیر من موفق* ببخشید «موافق» یا «موفقیتآمیز»؟ هست میگویم، الحمدلله، یک وقتی به ایشان گفتم روی موضوعات کار کن: قرآن در مورد چه کسانی کلمه «آل» را به کار برده؟ خیلی جای تدبر دارد؛ «آل یعقوب»، «آل ابراهیم»، «آل فرعون»، «آل عمران». بر هر کسی «آل» به کار نرفته، جاهایی که «آل» به کار رفته است، چه مثبت چه منفی: «آل داوود». اینها خیلی جای دقت و تمرکز دارد. در مورد «اهل بیت»، اهل بیت؛ یک «آل یاسین» هم البته داریم. «آل یاسین» در برخی نسخهها «إلیاسین» است. قرآنهایی که الان دست ماست، «إلیاسین» است؛ ولی در بحث قرائتهای متعدد قرآن، یکی از قرائتهای «إلیاسین»، «آل یاسین» است که اهل بیت هم استناد به این قرائت میکردند. حالا خود بحث تعدد قرائت یک بحث مفصل است.
عرض کردم که یکی از اساتید... خلاصه کلمه «آل»، بازگشت است. تأویل این است دیگر: بازگشت مطلب؛ ولی این بازگشت چه جنس بازگشتی است؟ بازگشت به آن عینیت خارجی؛ یعنی واقعش هم همین است. واقعیت داستان این است، واقعیتش یعنی چه؟ واقعیتش یعنی آن نمونه عینی و حقیقی خارجی، مصداق خارجیاش. تأویل که میشود واقعیت این مطلب. بله، یک وقت من یک چیزی میگویم؛ این مطلب به فلان چیز برمیگردد. مثلاً این مطلبی که من میگویم به ریاضی برمیگردد، آن مطلب، مثلاً، به هندسه برمیگردد. این یک بازگشت است؛ ولی بازگشتی که در تأویل مطرح است، بازگشت به آن واقعیت عینی خارجی است. این مطلبی که میگویی به آن واقعیت عینی خارجی برمیگردد. کلمه «أهل»ی که میگویی، تأویلش میشود امیرالمؤمنین، اهل بیت. چرا؟ چون واقعیت عینی خارجی این کلمه، آن است؛ نه دوباره باز، بازگشتش یک بازگشت مفهومی باشد. این مفهوم به یک مفهوم دیگر برگردد، این مفهوم به یک مصداق... در اینجا، مصداق ذهنی یا فرضی نیست، بلکه به یک مصداق حقیقی، مصداق خارجی که آن مصداق خارجی باید در عالم بالا باشد؛ چون وقتی میگویی «واقعی»، میشود عالم بالا. عالم پایین، تنزل عالم بالاست دیگر. «ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم». همه چیز از بالا نازل شده. واقعیت همه چیز بالاست: «عندنا خزائنه». پس وقتی میگویی «واقعی»، واقعیش میشود بالاییاش.
اجمالاً بحث تأویل است، دارم میگویم بحث تأویل خودش دو ماه مباحثه میخواهد. تحتاللفظی نشد توی هفت هشت دقیقه گفتم. عرض کردم این خلاصه بحث تأویل است. ساده و راحت که گفته میشود، عجب چکیده بحث بود! که چون بحث است که در تأویل حتماً باید به عالم بالا برگردد. معنوی، تفسیر معنوی، تفسیر معنایی است. تفسیر ملکوتی. برخی میگویند نه، لزوماً تفسیر ملکوتی نیست، تفسیر غیبی الفاظ نیست. پس چه جور جمع میشود بین هم؟ تأویل غالباً، چیزهایی که در تأویل میبینیم، تأویلاتی که اهل بیت دارند نسبت به آیات قرآن، ما را دارند میبرند به سمت یک امری که فرامادی و غیبی و قدسی است. چهجوری که بچهها میگویند نه، لزوماً نباید قدسی باشد؟ مسئلهاش این است که این نمیخواهد فقط ببرد به عالم ملکوت و غیب، این میخواهد ببرد به آن مصداق عینی حقیقی خارجیاش؛ ولی مسئله این است که آن مصداق عینی حقیقی خارجی، مال عالم بالاست. همیشه اینجوری است، اصلش اینجوری است.
لذا وقتی امیرالمؤمنین گفته میشود، مثلاً تأویل این آیه، امیرالمؤمنین. عمدتاً تأویل قرآن، عمدتاً این شکلی است که بحثهای تأویلی قرآن به اهل بیت برمیگردد. به ندرت مباحث دیگری باشد. مثلاً علامه در «المیزان»، آنجوری که حالا آنقدر که بنده یادم است، اگر نگویم صددرصد میگویم نود درصد، وقتی که کلمه تأویل را استفاده میکند، و چون در تفسیر که بحث تأویلی ندارد، علامه در آن بحثهای رواییش است که بحثهای تأویلی دارد. اول بحث را میآید بر اساس فضای آیه، سیاقش، یک برداشتی میکند، ترجمه ابتدایی میکند. اول میرود روی کلمات قرآن. روش تفسیر علامه را بعداً جلوتر بحث میکنیم. اول لغتهای مبهمش را مطرح میکند بر اساس «مفردات راغب». بعد اجمالاً سعی میکند اول یک معنایی اتخاذ بکند: «فإذاً مثلاً حاصل المعنی یکون فلان» یا مثلاً «محصل المعنی» یا «ملخص المعنی»، تعابیر این شکلی که خلاصه معنای اول را میگیرد، خیلی وقتها در حد ترجمه، اول آیه را توضیح میدهد. بعد شروع میکند تفسیر کردن، که حالا اینی که من گفتم خب یعنی چه؟ در تفسیر که میرود، قرآن به قرآن است تفسیرش. میگوید خب این را بگذار کنار آن آیه، این کلمه را از آن یکی کلمه قرآن استفاده کنیم، یک توضیحی که با خود قرآن بحث را پرورش میدهد، توضیح میدهد، به یک جمعبندی میرساند. بعد ممکن است حالا مسائل دیگری مطرح شود. ممکن است مسائل تاریخی اینجا داشته باشد، بحثهای فقهی داشته باشد، مسائل دیگری باشد که خب آنجا وارد بحث دیگری میشود. بعضی وقتها به مناسبت وارد بحثهای موضوعی میشود. مثلاً در مورد انبیا وقتی باشد، اقوام قرآنی، مثلاً باشد، موضوعات خاصی به مناسبت بحث رزق، بحث دعا، بحث شفاعت، بحث معاد، برزخ. آیه در مورد شهداست که اینها زندهاند، کجا زندهاند؟ مثلاً بحث برزخ را اینجا مطرح میکند. عذاب را، مثلاً، باید توضیح داد. رزق را، مثلاً، باید توضیح داد. به مناسبت یک بحث تفسیر موضوعی میکند در ذیل خود آیه، مفصلاً هم میشود.
اینها که همه تمام شد، آخرش یک بیان روایی دارد ایشان. گاهی بیان فلسفی هم دارد. برخی اینها که نمیفهمند، حالا نمیفهمند، گاهی هم به نفهمی میزنند خودشان، مشخص نخواندهاند، یا اگر خواندهاند، نفهمیدهاند. میگویند تفسیر «المیزان»... میگویند علامه آمده قرآن را با فلسفه تفسیر کرده! اگر المیزان را خونده باشی و فهم واقعاً داشته باشی، میفهمی چقدر این حرف مسخره است. نخیر، علامه قرآن را با قرآن تفسیر کرده؛ ولی تطبیق داده، نه اینکه چون فلسفه این را گفته، آیه را تطبیق داده باشد. برعکس است. آیه که این را گفت، تمام شد. (خیلی امروز دیگر جلو پریدم، از تأویل هم پریدم، رفتم به روش تفسیری، دیگر خیلی دیگر یک هفتهای که نبودیم فکر کنم پر کردیم قشنگ.)
تطبیق میآید میدهد، میگوید آقا از این آیه که اینجور مطرح شد، این آیه مطابقت دارد با فلان قاعده فلسفی، مثلاً فلان قاعدهای که در فلسفه داریم، آن هم همین را میگوید. میآید یک بحث فلسفیون؟* «فلسفی» یا «فلسفی را»؟ درست شد. همه جایش هم نیست. نمیدانم مجموعاً شاید پنجاه تا نشود در المیزان. حالا خاطرم نیست سر و ته در این بیست جلد، اگر پنجاه بار یک همچین اتفاقی افتاده باشد که بحث آن فلسفیان به مناسبت حالا یک بحث در مورد نمیدانم مثلاً حرکت بکند، در مورد علت و معلول مثلاً بکند، «توارد علتین بر معلول واحد» مثلاً چه میدانم... حالا بحثهای این شکلی خاطرم نیست، زیاد نیست. آن هم میخواهد بگوید که آقا این بحث فلسفی، این بحث فلسفی همانی است که قرآن گفته. نه اینکه قرآن همانی است که این بحث فلسفی را گفته. قرآن تمام است، ما برایمان قرآن ملاک است؛ ولی این هم که در فلسفه گفتهاند همین را میگوید. به عنوان شاهد. با روایت هم همین کار را میکند. بحث فلسفیان، بحث تاریخی، بحث اجتماعیون، درست شد. بحث موضوعی و اینها، بحثهایی است که بعد تفسیر گاهی مطرح میکند.
یک بحثی که این دیگر در همه بحثهای تفسیری ایشان تقریباً بلااستثنا هست، مگر اینکه جای روایتی داشته باشیم که واقعاً در همین هم فوقالعاده است علامه طباطبایی. بحث روایی که میآید، حالا روایات مرتبط با این آیات که تو همینش هم شاهکار است؛ یعنی کسی فقط بحثهای روایی استخراج بکند، این به نظر بنده، بازم نمیخواهم سفت و قرص بگویم، ولی به نظر بنده همینش هم روی دست تفاسیر روایی باز است. یعنی تفسیرهایی که هیچ بحث تفسیری نکردهاند، فقط روایت آوردهاند، حتی شاید آنها هم آنقدر دقیق روایات مرتبط با آیات را نیاوردهاند؛ چون علامه به صرف آن کلمات روایات و کلمات آیات اکتفا نکرده که بخواهد بحث روایی را به آن تناسب بیاورد. حتی گاهی مطلبی را گفته، و میگوید این در تفاسیر روایی در ذیل آن یکی آیه آمده ولی چون اینجا مرتبط است، این احاطه ایشان را میطلبد.
آن قضیه معروف که علامه امینی و تعدادی از بزرگان در خدمت ایشان بودند و گفتند شما یک تفسیری که نوشتهاید نظرات خودتان است که مثلاً حالا سوال داشتند که حالا مثلاً جایگاه روایات کجاست توی این تفسیر شما؟ خطاب کرده به آن آقایون که نقل شده. بنده از یکی از... از دو تا از اساتید صاحب درس خارج، یعنی با یکی از اساتیدمان که درس خارج داشت، ایشان جزو اساتید زبده است. یک وقتی یک شهری رفته بودیم خدمت یکی از اساتید آن آقا هم درس خارج داشت، آن شهر قبلاً قم بود یک مدت رفته بود آنجا، شهرش را نمیگویم که معلوم نشود کیست، دوباره برگشته به قم، الان برگشته قم، الان اینجا درس خارج دارد، جزو مشاهیر هم هست. توی ناهاری دعوت بودیم و خدمت این استادمان یک استاد دیگر هم داشتیم ایشان هم درس خارج داشت، با این استاد، با یکی از دوستان طلبه که این هم خیلی فاضل است الان کتاب خیلی خوبی ازش دارد چاپ میشود، آن در واقع بانی این جلسه بود، منزل آنها هم بود، درون شهر خوب و با برکت، خیلی هم فاصله از قم ندارد، و خدمت شما عرض کنم که استادم دعوت بود. این قضیه را بنده از آن آقا شنیدم که خودش مجتهد بود و صاحب تفسیر و فلان و اینها. این استاد ما هم که خب ایشان هم مجتهد بود ایشان هم تأیید کرد. من این دو تا را مشافهه خودم دیدم و شنیدم. حالا در نقدهای مکتوب در ذهنم نیست جایی دیده باشم که فرمودند که در آن جلسه علامه طباطبایی به این آقایون میفرمایند که در بین این آقایونی که حالا مثلاً محدثاند و شخصیتهای علمی روایتپژوهند و اینها، ایشان فرموده بود که در بین آقایون کسی هست یک دور کامل بحار را خوانده باشد؟ ظاهراً در آن جلسه کسی نبوده. گفته بودند نه. در این دو تا نقل، این دو تا استاد بزرگوار این کلمه دو و سه مردد است. یک نقل عدد دو، یک نقل عدد سه است که فرمودند من قبل اینکه دست به قلم ببرم و «المیزان» را بنویسم، علامه فرموده بودند دو دور کامل بحار را خواندم. بر اساس نقل بعدی سه دور کامل بحار را خواندم، و بعد دست به قلم بردم «المیزان» را نوشتم که یک کلمه با این منظومه روایی ما تضاد نداشته باشد. خود شماها که فقط کارتان حدیث است هیچکدامتان یک دور کامل نخواندهاید، منی که ادعا ندارم کارم حدیثی است! میخواهم بگویم در همان بخشش که ادعا ندارد، علامه طباطبایی که تفسیر قرآن به روایت باشد، شاهکار است. چه رسد به آن بخشش که ادعا دارد! ادعایی هم آن بخش اصلیش که کار را متمرکز آن کرده، دیگر ببین چیست. اینجایی که کار متمرکز گفته حالا من روایاتی که اینجا اجمالاً خبر به ما رسیده را میخواهم متناسب با آیه بیاورم، در همان شاهکاری. یعنی کسی فقط «المیزان»، فقط همین تیکههاش را بردارد چاپ کند، تفسیر «البیان» ایشان هم در همین حال و هواست، ولی کامل نیست. تبریز مینویسد و «البیان» تا سوره مائده یا انعام بود، الان دیگر در این خاطرم نیست. یک دور من درسهاش را گوش دادم. عرض کنم خدمتتان که تفسیر «البیان» آنجا روایی، علامه به حساب نمیآید. نکاتی آنجا دارد که در المیزان نیست، کلاً بینظیر است. علامه طباطبایی خلاصهاش این است که آقا علامه طباطبایی بینظیر. دینانی *آقای دینانی؟ گفته بود که من به نظرم اگر من به این دنیا میآمدم، این دنیا علامه طباطبایی نداشت، من خلقت خودم را پوچ میدانستم. دنیایی که علامه طباطبایی ندارد. بنده هم، حالا من که اصلاً در جایگاهی نیستم دارم نه ربطی دارد مثلاً این حرفها از دهن من، ولی به نظر من برایم هم قابل تصدیق است این حرف. که واقعاً بدون علامه طباطبایی دنیا، این شخصیت بزرگ بینظیر اگر نبود... خدا ما را شاکر این نعمات قرار بدهد. اینها نعمتهای خداست دیگر. الطاف اهل بیت که در هر دورانی جلوه میکند، اینها محصولات تربیت امام زمان است. برخی میگویند امام زمان چکار میکند وقتی که رفته در پشت غیبت؟ خاصیتش چیست برای ما؟ خاصیت امام زمان چیست؟ امام زمانی که نیست ما که سوال نمیکنیم، استفادهای نمیکنیم، خاصیتش برای ما چیست؟ خاصیتش این است که طباطبایی و بهجت را از پس پرده... اینها خودشان که همینجوری که نمیآید. یک دستی است که دارد مدیریت میکند، دارد تربیت میکند، دارد هدایت میکند، نظارت... بهشت؟* «بهشت» صحیح است یا «نظارت امام زمان»؟ دست تربیتی امام زمان دست عجیبی است. حالا ایام نیمهشعبان هم هست، ماها، امثال بنده، اسم من طلبه، شماها انشاءالله حتماً وصفاً طلبهاید. به هر حال از این حقیقت نباید غافل بشویم که این نیستش که فکر کنیم حالا حضرت برای حفظ جانشان رفتند یک جایی، به کسی که مثلاً فرار میکند و پناه میبرد به یک جایی، پناهگاه دیگر منقطع از بقیه است و کاری به کار بقیه ندارد، فقط برایش این مهم است که من جان من حفظ. تصورمان نسبت به امام زمان البته این هست که حضرت برای حفظ جانشان غایب شدند، قطعاً همینطور است؛ ولی این نیستش که حالا این بحثهایی هم که میخواهیم بخوانیم مرتبط... ما این حفظ جان را که میشنویم باز با همان فضای خودمان تطبیق میدهیم. ذهنمان آلوده به این مفاهیم آلوده به عالم ماده و هوا و هوس و هوای نفس و اینهاست که عجب چه جاندوستی است مثلاً (معاذالله) در حفظ جان خودش، بعد دیگر به این هم کار نداشته باشیم ماها داریم بدبخت میشویم بیچاره میشویم در نبود او. موقع تصورمان این است که مثلاً فقط خواسته جان خودش حفظ بشود، بقیه به درک. نه، آن هم که او خواسته جان خودش حفظ بشود باز برای تأمین مصلحت و سعادت ما بود. چرا؟ یک وجهش این است دقت بکنید.
امام حسین (علیه السلام) عاشورا وقتی که برخی از لشکر دشمن آمدند به حضرت گفتند که آقا که ما توی جلساتی اسم اینها را گفتیم داستانشان را مفصل تعریف کردیم، آمدند گفتند که ما دیگر نمیخواهیم با شما بجنگیم. چرا؟ شب عاشورا گفتند ما یادمان آمد که با پدر شما امیرالمؤمنین میرفتیم جنگ صفین، از این منطقه که رد شدیم، میرفتیم جنگ جمل، جنگ جمل در بصره. از اینجا که رد شدیم، از کربلا، از کربلا باز دوباره تهدید کردم که صفین بود یا جمل؟ از کوفه خب حرکت باید بشود به کربلا. کربلا نزدیک کوفه هستی، حالا خاطرم نیست به سمت شام میرفتند که کربلا در مسیر بود یا به سمت بصره میرفتند که کربلا در... علی ای حال سمت شمال نیست. آره دیگر از کربلا آوردن کوفه بعد بردن شام اهل... به خاطر کاخ عبیدالله. حالا به هر حال رسیدیم. امیرالمؤمنین از اسب پیاده شدند و خاک این زمین را برداشتند و گریه کردند و فرمودند اینجا فرزند من کشته میشود. و ما یادمان آمد از آن صحنه. «بعد بیست سال، بعد بیست و خردهای سال پدر شما این کار را کرد و فهمیدیم شما بر حقی. منکه امیرالمؤمنین بر حق میدانستم، این صحنه که یادمان آمد گفتیم که خب ما پس دیگر نمیخواهیم با شما بجنگیم.» نه، ما حقیقتش کار هم زیاد داریم باید برگردیم شهرمان را. «پس زود با شتاب حرکت کنید که اگر من به ساعت غریبی برسم، استنصار کنم، کمک بخواهم و شماها بشنوید و اجابت نکنید، خلود در جهنم پیدا میکنید، جهنم ابدی میشود.» ولی اگر نشنیده باشید یک راهی برای نجاتتان هست. دوباره، صدای... خیلی حرف عجیبی است. حالا جدا از اینکه چقدر حکایت از غربت امام، امام حسین (علیه السلام) دارد، میخواهد نشان بدهد که همین جا هم به فکر تأمین سعادت اوست که یک راهی و شفاعت و نجات او بماند. خوب امام حسین (علیه السلام) فرمود «برید تا صدایم را نشنوید که اگر بشنوید اجابت نکنید تا ابد جهنمی میشوید.»
امام زمان چی فرمود؟ فرمود «من میروم تا صدایم را نشنوید که اگر بشنوید اجابت نکنید تا ابد جهنمی شوید.» خب این پس خودش لطف است دیگر. چون اگر حضور پیدا کنند از ما طلب کمک بکنند و ما کمک نکنیم، اولاً که خب تا وقتی ما... جان او در خطر است و کلاً بساط هدایت جمع میشود. پس این هم که حضرت به پرده غیبت رفتند لزوماً بر این نیست که خودشان برایشان خوش باشد هیچی، درش مصلحت ما و اینکه به فکر ما باشند و اینها نبوده؛ نخیر، خیلی به فکر ما بودهاند. ما را از جهنم قطعی ابدی نجات دادهاند، درست است. این یک نکته.
نکته بعدی این است که در پس پرده غیبت هستند مگر از امور ما غافلند؟ حتماً هم خبر دارند، اعمال ولایت میکنند برای اصلاح امور ما. خیلی این نکته، نکته عجیبی است. ما غافلیم. ما به خودمان نگاه میکنیم، خب من که هیچ وقت به یاد امام زمان نیستم لابد دوسر است دیگر. من که به یاد ایشان نیستم، ایشان حتماً به یاد ما نیستند. فلانی را بلاک میکنم، خب دیگر پیام نمیآید دیگر، نه میرود نه... نخیر. شماها فکر میکنید خود شماها که مثلاً طلبه شدید همینجوری خودتان طلبه شدید؟ الهام افتاد به دلتان و از کشورتان پا شدید آمدید قم و شرایطش مهیا شد و اینجا اسکان پیدا کردید، جایی پیدا کردید، کلاسی، مدرسهای، درسی، تحصیلاتی، امورات حالا به نحوی اداره شد و بحار *بحارالأنوار؟ آمدید و آمدید، آمدی طلبه شدی. آوردنت. کی آوردت؟ کی تو را مواجه کرد؟ کی تو را با حقانیت شیعه مواجه کرد؟ کی طلبگی را جلو چشمت آورد؟ با طلبگی مواجهت کرد؟ کی به دلت انداخت قم، فلانجا ساکن بشوی؟ کی حمایت کرد ازت که اینجا درس بخوانی؟ شرایط برایت مهیا بشود؟
همین مملکت ایران را شما نگاه کنید با این حجم از دشمنی، این حجم از مشکلات، از زمین و زمان دارد این شیطنتها، دشمنیها، کینهها، فتنهانگیزیها دارد میبارد. مثل یک کشور معمولی، بلکه خیلی معمولیتر از همه کشورهای دنیا. از کشورهای خودتان گرفته اینجا معمولیتر است یا ترکیه؟ زندگی اینجا معمولیتر است یا ترکیه؟ اینجا معمولیتر است یا پاکستان؟ جدا بدون اغراق و تملق بگویید، خیلی فرقی نمیکند. در حالی که ترکیه کشوری است که صادرات به اسرائیل دارد، در اوج جنگ. ترامپ، اردوغان خوبند، به زن اردوغانم علاقه دارد، روابطتان کاملاً اوکی است. میگوید اینجا هم تورم داریم، آنجا هم تورم داریم. آنجا ظاهراً تورم، البته الان دیگر تورم اینجا فاجعه شده ولی تا مثلاً یکی دو سال پیش تورم ترکیه مراتب بیشتر از ایران بود. خب برای چه کشوری که نه تحریم است، نه حسابش بسته است، دلار بهش میدهند، جنسهاش را میخرند، صادرات دارد، واردات دارد، کاریش ندارند، نه تهدید بینالمللی دارد، نه سپاهش را تروریست معرفی کردهاند، نه دورش پایگاه نظامی زدهاند، بلکه برایش پایگاه نظامی هم زدهاند برای اینکه ازش محافظت بکنند. عضو ناتو هم است، به کشورهای دیگر هم حمله هم میکند. حمله نکرده فقط به خودش، به کشورهای دیگر هم حمله میکند. چقدر از سوریه را چپاول کرده، منابع زیرزمینیش را دارد غارت میکند. آن هم هزار تا از این گرفتاریها دارد، بلکه شاید به مراتب بعضی گرفتاریش از ماها هم بیشتر باشد. کشوری که آنقدر در این هجمههاست، حتی همین الان که وسط جنگ است، گرانتر، یکم گرانتر. توجیه ندارد برای اینکه قیمتهای این شکلی باشد. خب نباید اینجوری باشد. میشود جوری باشد که اینجوری نباشد، ضعف در کار مدیریت و کشورداری؛ ولی شما به این مسئله نگاه کنید که کشوری که در این موقعیت است چه جور سرپا ایستاده؟ چه جور نابود نشده؟ نابود نشده پیشرفت کرده. شما میگویی آقا این موشکی دارد که دوازده هزار کیلومتر آنورتر را میزند. کجا ساخته شده این موشک؟ بابا اینها شوخی نیست. ما یک چیزی میگوییم، یک چیزی رد میشویم از کنارش. این موشک تمرین شده. من پرواز هواپیما که اخیر میرفتم توی روز بود. معمولاً پروازهای ما غالباً حالا یا شب است و اینها، یک روز بود. آسمان بیابانهای سمنان که آمده بود موشک خورده. موشک تست کردهاند، دنبال رد موشک میگشتم در این بیابان. آره کامل بالای دوازده هزار کیلومتر. چه شکلی آنجا تست کردهاند؟ دو هزار کیلومتر فاصله است، مثلاً شش بار رفته گشته، گشته، گشته، خورده. تست موشک دوازده هزار کیلومتر؟ شوخی نیست. شما میگویی من در یک کشوری که اینجور دور تا دور من بسته است و در این مشکلاتم، من یک همچین موشکی تولید کردهام. شما پیشرفت کردهای. پیشرفتتان هم در بعضی امور جزو رتبههای اول دنیا است. اصلاً معنا ندارد اینها. اینها کار کیست؟ اینها کار امام زمان است. خیلی عادی فرض میکنیم، اصلاً عادی نیست. مگر میشود حیات و بقا داشت با این حجم از مشکلات و گرفتاریها؟ بقا به پیشرفت. بقا جای تعجب است. پیشرفت. پنجاه سال است دارند میزنند، این نمرده، بلکه رشد کرده. آقا یک درخت را با ده تا اره دارند میبرند. بعد پنجاه سال میبینند این درخت نیفتاده، بلکه میوه داده. یعنی چه؟ «روشن است چه دارم میگویم؟ این حرف یعنی چه؟» این معجزه نیست؟ این کار کیست؟ این اثر حضور امام زمان است. فرمود «اگر ما نبودیم که شماها را بلعیده بودند.» خاصیت امام زمان برای ماها چیست؟ ما خیلی غافلیم از این مسئله. خیلی نیاز داریم به تذکر نسبت به این مسئله که فایده امام زمان برای ما چیست؟
حالا این هم به مناسبت به هر حال بحثی بود که عرض کردم که یکی از فواید ذات مقدس امام زمان (ارواحنا فداه) برای ما تربیت شخصیتهایی مثل علامه طباطبایی است. اینها یک ماهند در برابر آن خورشید، یک آینهاند در برابر آن نور. درست است مستقیم در دسترس ما نیست، ولی میسازد کسانی را که مستقیم در دسترس ما هستند برای اداره امور ما. کار او، آن توجه خالص و خاص و نابی است که او مصروف میکند برای تربیت افراد این شکلی. اینها اگر نباشند، شیعه بلعیده میشود. بعد شما ببینید المیزان کی نوشته میشود؟ در دوران رضاشاه. دورانی که عمامهها را برداشته، حوزهها را تعطیل کرده، حسینیهها و روضهها را تعطیل کرده، چادرها را برداشته. تقریباً دیگر خاطرجمع است که چیزی از شیعه و اسلام دیگر نماند. تمام شیعه و اسلام به چیست دیگر؟ یا به امام حسین و روضه است، یا به عمامه و حوزه است – روضه و حوزه. دو تا دیگر. اسلام را چه چیزی نگه داشته در این چند قرن؟ روضه و حوزه. هم روضه را تعطیل کرد، هم حوزه را. چادر هم از سر زنها برداشت که هیچ نمادی از مسلمانی نماند. حوزههای علمیه را، موقوفات را... موقوفات را تحویل آلمانیها داده بود. خدا میداند رضاشاه ملعون، خدا عذابش را بیشتر کند، چه کرد و موقوفات کمر حوزهها را شکست تا امروز هم کمر این اوضاع راست نشده. موقوفاتی که پخش و پلا کرد؛ چون حوزهها در طول تاریخ، مردم هی موقوفه میکردند که حوزه برقرار بشود، خرجش دربیاید. همه موقوفات را گرفت و داد به یک جای دیگر، داد به دشمنان ما. مدارسی که موقوفه بود، جاهایی که موقوفه بود برای اینکه مثلاً طلبه تربیت بشود، داد به آلمانیها و انگلیسی به صورت مفت و مجانی. خب کارش چیست؟ تمام است. شما میبینید «المیزان» نوشته میشود در این دوران. کار امام زمان. مگر میشود؟ اصلاً سوال من این است. ما آنقدر که دیدیم زیاد شده دیگر. میشود اصلاً هیچ درکی از این نداریم که اینها قابل تصور نیست. معجزه است این اتفاقات. بعد کار شیعه تمام میشد در زمان رضاشاه، با کاری که رضاشاه کرد. تمام نمیشود بلکه شیعه یک چیزی مینویسد که دوباره شیعه را زنده میکند، قرآن را زنده میکند، اهل بیت را زنده میکند. و در آن دوران دارد خمینی تربیت میشود. آن آقا گفته بود توی فیضیه امام را دیده بود در جوانی، اهل معنای *آقا اهل معنا بود یا بود و نبود؟ بود. حالا بنده وقتی قضیه را با جزئیات مفصل نقل میکنم، گفته بود که اگر رضاشاه این سید را میشناخت امام را نشان داده بود در جوانی. گفته اگر میدانست این کیست و قرار است چکار کند، همین الان گردنش را میزند. اگر میدانست این چه بلایی سر دودمان اینها درمیآورد. این کار کیست؟ وسط آتش یک درخت تنومند بزرگی را تربیت میکند که سایهاش به کل این مملکت آرامش میدهد. شامل رهبر معظم انقلاب. در این زمانهای که مردم استرس دارند که آقا جنگ میشود، نمیشود، نزنند، فلان... هر سال من پرواز که داشت مینشست سحر یازده بهمن، گفتم که طبق قاعده حضرت آقا باید بروند حرم امام گفتم امسال بعید میدانم بروند نزدیک حرم امام و اینها بودم. وضع جنگی و امنیت... و طبق برنامه هر سال با همان آرامش. «در معنای صلابت اینها شوخی نیست.» یک نفر آدم بتواند به یک مملکت انرژی بدهد، آرامش بدهد. همه نگران او باشند، او بیشترین خطر را برای پیامبر، امیرالمؤمنین فرمود هیچ کس به اندازه او در معرض خطر از جانب دشمن نبود؛ ولی وقتی خطر ما را تهدید میکرد، ما به او پناه میآوردیم. «اتقینا به رسول الله» در حالی که او کانون دشمنیهای دشمن بود. همه را به خاطر او میخواستند بزنند، ماها میترسیدیم به آن پناه میبردیم، او به ما پناه بیاید چون او بیشتر از همه در خطر است. قشنگ این آدم در مورد این رهبر عزیز میبیند. هیچکس به اندازه او در خطر نیست در این مملکت. هیچکس به اندازه او به مردم امنیت نمیدهد در این مملکت. کجا غیر از شیعه شما یک همچین چیزی میتوانید داشته باشید؟ شیعه یعنی چه؟ یعنی کی، کی این کار را میکند؟ این اتفاق میافتد؟ کی همچین آرامشی در وجود این شخص قرار داده؟ کی به واسطهی آرامش او یک همچین امنیتی در این مملکت حاکم کرده؟ اینها کار امام زمان است. خیلی مهم است. امام زمان در همچین کارهایی... اینها دیگر محسوساتش است. او خدا میداند روی تک تک نفوس ما، قلوب ما، اتفاقاتی که برای ما رخ میدهد، اطلاعاتی که از ما رد میشود، منافعی که برای ما جلب میشود، همسر خوبی که نصیبت شده... برکات امام زمان. بنده شب نیمهشعبان خودم به لطف امام زمان ازدواج کردم
نزدیک عقدمان شب نیمهشعبان بود. عرض کنم خدمت شما که برکات آدم در زندگی طلبگی خودش میبیند که یک همسری اگر باشد که همراه نباشد، ماهایی که همهاش در سفریم، همهاش پنج تا بچه قد و نیم قد را باید بزنیم در خانه، این شهر، آن شهر، این ور، آن ور. وقتهایی که قم هستیم سر خانه زندگی نیستی، یازده شب. یازده شب. بعضی شبها هم که تا سحر درگیر مطالعه و کار و فلان و اینها. این بندگان خدا خودشان بروند نان بگیرند، خودشان بروند خرید بکنند، خودشان فلان بکنند. مهمانی برویم، مهمانیهاشان بدون فک فامیلها و فلان. خوبی و همراهی اگر نباشد که به هیچ کار دیگر آدم نمیرسد. وقتمان همهاش درگیر این باشد که این الان خانه فلانی میخواهد برود، آن فلانجا فلان خرید را دارد. وقت کامل تعطیل میکنیم. مثل دیروز که برگشتم. خلاصه از ظهر شب دیگر در اختیار خانواده بودیم و خرید و این ور و آن ور. و خلاصه اینها لطف کیست؟ کی توجه به نیاز تو داشته؟ گشته برایت همسری که برای موضوع نیاز داشتی و پیدا کرده، سر راهت گذاشته. تو در قم، او در مشهد. بعد بروی آنجا، این شکلی ابزار و امکانات فراهم بشود، و بعد به دل او بیفتد، به دل تو بیفتد. اینها جفت و جور دارد میکند به تناسب آن چیزی که تو نیاز داری بر آن کاری که لازم داری، کاری که داری انجام میدهی. دارد برایت گزینش میکند همسرت. بعد طرف میگوید آقا من گرفتارم چکار کنم؟ «نماز استغاثه به امام زمان بخوان.» میگوید حالا بله امام زمان. خب درست. نه، یکجا، یکی... چرا اینقدر امام زمان را کلاً عدم فرض میکنیم؟ امروز جلسهمان این شکلی شد. از قرآن به قرآن ناطق کشیده شد. الحمدلله لطف خدا بود، لطف خود امام زمان بود که نام مبارکشان بر زبانمان جاری بشود، چون وقتی ما به آنها توجه میکنیم آنها هم به ما توجه میکنند. به هر حال به این مسائل توجه داشته باشیم. ما غافل نشویم. در مسیر طلبگیمان، ماها بیشتر از بقیه نیاز داریم به این مسائل. به ما میگویند سرباز امام زمان. باورمان باید باشد که کارگر کیستیم؟ طرف حسابمان کیست؟ مزدمان را از کی باید بخواهیم؟ نسبتمان با کی باید باشد؟ وقتی ما را با این عنوان میشناسند، داشته باشیم دیگر. باید هرجا که میرویم رنگ و بوی امام زمان آنجا بیاید. کسی که قیمت سرباز ترامپ است، به همه چی میخورد جز امام زمان! به امشب شبیه «نتانیاهو» و «صدام» و «ترامپ» اخلاقش، حرف زدنش، رفتارش. این خیلی مهم است.
یک سریالی را تلویزیون شبکه افق ساخته بودند. ببینید، قشنگ است. سریال «مشاور». فصل دوش را بنده کامل دیدم. فصل یکش را هم بعضی قسمتهاش را دیدم. خدمتتان عرض کنم که یک طلبه روحانی که مشاور است در مسجد، هر قسمتش هم یک قضیهای دارد. خیلی قشنگ است. هم داستانپردازیش خیلی قشنگ است، هم بازیها خیلی قشنگ است، موضوعاتش خیلی جذاب است. واقعاً طلبه بهدردبخور دارد نشان میدهد که طلبهای که آقا بهروز، خوشمشرب، بهدرد مردم میخورد. عرض کنم که اخلاقش، معنویتش، علمش، همهاش هم برای خودش مفید است، هم برای مردم مفید است. یک ضعف کوچک دارد سریال اینکه جنبههای علمی طلبه را خیلی پرورش نداده. یعنی خیلی مطالعه کتاب و اینها دیده نمیشود از طلبه. نجاری میکند، از راه نجاری پول درمیآورد و اینها. حالا نکاتی هست که باید بهش پرداخته بشود. خیلی واقعاً نشان میدهد که اگر یک طلبه بهدردبخور باشد چقدر خاصیت دارد. و هیچکس کار طلبه را نمیکند. این را بنده واقعاً ایمان دارم: هیچ کسی، هیچ نقشی، هیچ صنفی در این عالم کار طلبه را انجام نمیدهد. رهبر انقلاب طلبه نبود، روحانی نبود، عالم دین نبود. خیلی متفاوت بود جایگاهش. قبول داری من را؟ حالا کاریزماتیک بود، شخصیت جذابی بود، مثلاً قدرتمند بود. آن وجه اصلی که ممتاز میکند همین بچه که این عالم دین بودن، این پرورشیافته این مکتب بودن، این دستگاه بودن. خیلی مهم است.
خلاصه، این هم نکتهای بود. بحث روایی را عرض بکنم و این جلسه را تمام بکنیم. در مورد علامه طباطبایی، دیگر علامه دست ما را گرفتند بردن محضر امام زمان. علامه در تفسیر روایی کاری که میکند عمدتاً این شکلی است که میآید یک توضیح میدهد نسبت به این روایات، ربطش را با آیات معلوم میکند و خیلی وقتها میآید به عنوان مصداق مطرح میکند که میشود جریان تطبیق در موردش صحبت میکنیم. یا به عنوان تأویل، خصوصاً روایتی که در مورد اهل بیت است. مثلاً این آیه که در مورد انفاق است، «نزلت فی علی علیه السلام». این آیه در مورد امیرالمؤمنین نازل شده. «الله» میفرمایند که این یا از باب جلی* «جَلّی» صحیح است یا «جلی»؟ و تطبیق این روایت، یا از باب تأویل است. تفاوتش چیست؟ در توضیحات مفصل عرض میکنم. تأویل اگر باشد یکجوری هم شامل این مصداق خارجی اینجایی میشود: امیرالمؤمنین اینجایی. ولی خود همین امیرالمؤمنین اینجایی هم باز واقعیتش کدام امیرالمؤمنین است؟ امیرالمؤمنین آنجایی، امیرالمؤمنین بالایی، مقام نوری امیرالمؤمنین (علیه السلام). این میشود تأویل. درست شد؟ تأویل شد آن مصداقیابی عینی خارجی که بازگشت این کلمه به آن معناست. ولی نه فقط در حد لفظ بلکه مصداق. مفهوم فقط نیست که یک مفهومی بازگشت به یک مفهوم دیگر داشته باشد صرفاً انتزاعی باشد، واقعیت خارجی نداشته باشد، صرفاً اعتبار باشد، نخیر. یک واقعیت خارجی دارد تأویل. ولی تفسیر یک مرحله پایینتر. تفسیر خودش کشف معنا دارد میکند در همان عالم مفاهیم ذهن. ذهن شما را از ابهام درمیآورد. فعلاً نمیخواهد صاف ببردت بگذارد روی مصداق عینی حقیقی خارجی. فعلاً میخواهد ذهنت را از ابهام در آن ابعاد ذهنی نسبت به آن مفاهیم که در ذهنت مبهم است، خوب نمیتوانی تصور بکنی چی چی دارد میگوید یا کلمه چی دارد میگوید یا لفظ چی دارد میگوید. این آیه چی دارد میگوید؟ ترکیب این آیه با آن آیه چی دارد میگوید؟ یکجورایی مثلاً تناقض دارد به ذهن میخورد. این تناقض که حل میشود، معلوم میشود آن آن را میخواهد بگوید، این این را میخواهد بگوید. ربط این دو تا با همدیگر این میشود. آن مال همه جاست، این مال مخصوص اینجاست. آن عام است، این خاص است. مطلق است، این مقید است. آن مجمل است، این مبین است یا «مبیِّن» است. درست شد؟ ربط اینها با همدیگر کشف میشود. اینها میشود چی؟ چه تفسیری؟ این تا اینجای مطلب.
ادامه کلام علامه در جلد سوم را انشاءالله فردا میخوانیم با همدیگر در توضیح تفسیر که ما مشکلی که داریم در مورد تفسیر فقط اذان بشود. مشکل جدی که ما را دچار ابهام میکند نسبت به معانی، انسمان با عالم ماده و محسوسات است. چالش اصلی که ما با این مفاهیم وقتی مواجه میشویم این مفاهیم چون کجا باهاش ارتباط برقرار کردیم؟ در این آیه به آن میگویند در این دنیا به آن میگویند کتاب: «انه کتاب» «قرآن کریم»، «کتاب کریم» مثلاً. کتاب که میگویند ما سریع ذهنمان نسبت به چه کتابی میرود؟ کتابی که این شکلی است، دو تا جلد دارد، عقب و جلویش صفحه دارد، صفحهها چهجوری ورق میخورد. ما درکمان از کتاب این است. قلم تبلت، ما را دختر ما، کوچولو، بابا این درش باز است خشک نمیشود؟ بچه در ذهنش ماژیک و اینها درش باز است خشک میشود دیگر. از اول که ذهنش نسبت به این مفهوم شکل گرفته، این شکلی شکل گرفته و الان تعجب میکند چهشکلی است؟ قلمی است که درش باز باشد، درست شد؟ میگوییم چهشکلی کتاب؟ ولی مثلاً دو تا جلد این ور و آن ور ندارد. مثلاً میگوید در مورد خدای متعال امام رضا (علیه السلام) فرموده «یمین خدا دو تا دستش دست راست است.» آقا دو تا دست که داریم اصلاً دو تا دست به این است که یکیاش میشود راست، یکیاش میشود چپ. اولاً که خدا دو تا دست دارد، اصلاً یعنی چه؟ آن که بماند. خدا دست دارد آن هم دو تا. بعد تازه هر دو تا دستش هم دست راست است. یعنی مثلاً همین دست راست این ور دوباره این هم اینوری. اینجوری میشود؟ این خیلی زشت میشود که یک دست باید انگشتهای شستش از بالا به این ور مثلاً این یکی انگشتهای شستش از بالا به این ور. درست است؟ بعد خدا مثلاً انگشت شستش یک بار این دستش، خدا میخواهد کف بزند مثلاً اینجوری پشت جلوی این به پشت آن یکی میخورد. دو تا دستش دست راست. به ما که میگویند ذهنمان این شکلی است. از این رو ما نیاز به تفسیر داریم. میآید میگوید بابا منظور از این دست آن نیست، منظور از راست نیست، منظور از دو تا دست آن نیست. منظور از دو تا دستش راست است آن نیست. تک تکش را تفسیر میکند برایت. ابهام را نسبت به آن معنا از بین میبرد. چهشکلی؟ اینکه میآید آن آلودگیهایی که ذهن تو را محاصره کرده، از کجا آمده؟ از انس ذهن تو با این عالم ماده و عالم دنیا و عالم محسوسات. اینها را میدهد کنار. یک تسبیح است دیگر. تسبیح، این آلودگی کنار میرود. کنار. لااقل بتوانی تصور کنی. دقیق که نمیتوانی با آن مصداق عینیش مواجه بشوی. پس اینجوری نیست. این خودش اولین قدم است دیگر. از اینها نیست. از یک لیوانی شبیه این لیوانها نیست. یک کتابی است که شبیه این کتابها نیست. یک دستی است که شبیه دست ما نیست. یک راستی است که شبیه راست ما نیست. دو تایی که شبیه دو تاهای ما نیست. در مورد خدا میشود دو تا دستش دست راست. خدای چشمی دارد که شبیه چشمهای ما نیست. یکجوری هم نگاه میکند که شبیه نگاه کردن ما نیست. به همه ما نگاه میکند. یک وجودی هم دارد که شبیه وجود ما نیست. یک مکانی هم دارد که شبیه مکان ما نیست که آنجا اصلاً مکان نیست که بهش میگویند عرش لامکان، آنجا مستقر است که شبیه مستقر بودن ما نیست. صحبت کرد تا کسی برود به آن عوالم و ادراکات حضوری نسبت به عوالم بالا پیدا کند. آن مییابد که بله من خودم نه فقط خدا، من خودم یک دیدنی دارم که شبیه دیدن شماهایی که در این عالم ماده هستید نیست. یک مکانی دارم که از جنس مکان شماهایی که در این عالم ماده هستید نیست. آنی که مجرد میشود اینها را میفهمد. «مجرد شو، مجرد را ببین.» مجرد مگر چی میشود؟ «که مجرد میشود مجرد در برابر متأهل نیست.» خنده ایشان هم مجرد این مجرد، مجرد از ماده است، نه مجرد از همسر. که آن هم البته ماده است. ماده در برابر نر. نر و ماده… خواب بود یکهو بیدار شد. آره. مجردات خودش بود برگشت به عالم. این مجرد، مجرد از ماده است. نه ماده در برابر ماده، در برابر معنا. مجرد از ماده که شود چهشکلی میشود؟ ادراکات فرامادی حضوری پیدا میکند. مجرد از ماده. بعد نسبت به بدنش دیگر ادراکاتش با ماها متفاوت میشود. نسبت به غرایزش ادراکاتش با ماها متفاوت میشود. جنس ادراکات مادیش خیلی متفاوت. خدا نصیبمان کند بفهمیم. خلاصه، آن مجرد که میشود میبینی همه مفاهیم اصلاً معناش آن بود، این نبود. دانستن و خواستن و اینها. اللهم صل... الان من که میگویم میخواهم، من به همین ماده و بدنم خواستن را نسبت میدهم. همین از اینکه شدم، خواستن را به واقعیت خودم نسبت میدهم. یک چیز فراتر از این است که آن میخواهد آن اراده میکند.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...