‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد (صل علی محمد و آل محمد). و لعنتالله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
بحث رسید به این بخش از مطلبی که علامه در جلد سوم المیزان بیان میکنند. به عبارت واضحتر، ما انسانها به خاطر ارتباطی که با عالم طبیعت داریم، ذهنمان مأنوس با مادیات شده است. مثلاً از «شنا کردن»، از «پرواز کردن»، تصوراتی داریم. «خدا به جای دو تا دست به حضرت جعفر طیار دو تا بال داده که باهاش پرواز میکند» (یَطِیر بِجَنَاحَیْنِ فِی الطَّیار). مثل خفاش، مثلاً دو تا بال دارد، مثل بال پرنده بال میزند، میرود بالا. ولی مثلاً الان ۲۰۰ سال است تقریباً بال هواپیما میدانیم چیست. راجع به آن هم میگوییم: «بال هواپیما با بالش پرواز میکند.» ولی نه شبیه پرندهها. «بال نداشته باشد نمیتواند بپرد.» ولی این بال شبیه پرندهها نیست. این همان روح معنا میشود؛ که بال و پریدن و چه میدانم شنا کردن و حرف زدن، اینها همه یک روح معنایی دارد.
ما مثلاً اینجا مکالمه حرف زدن را بدون اینکه طرف دهنش تکان بخورد، برایمان معنا ندارد. حرف زدن یک زبان میخواهد. دو نفر باید همزبان باشند. معنا ندارد که مثلاً در بهشت آدمها با همدیگر حرف بزنند بدون زبان خاصی، بدون تکلم، بدون اینکه اصلاً زبان تو دهان بچرخانند. این همان میشود معانی عوالم بالاتر. آنجا تکلم یک معنای دیگری دارد. خمیازههایم ضبط میشود و خمیازهام در عوالم بالاتر... «آفَرین، نکته خوبی». مثلاً خواب اینجا با خواب آنجا متفاوت است. مثلاً در بهشت هم میخوابند. «قیلولهٌ دَاْری؟ اَحْسَنُ قِیلاً». وقتی مؤمن از دنیا میرود، حسابوکتابهایش که انجام میشود و خسته میشود، وارد بهشت برزخی میشود. به او میگویند: «نَمْ کَالْعَرُوسِ». برو مثل یک عروس بخواب. میخوابد. عروس برای اینکه بعد از اینکه کلی استرس خواستگاری و ازدواج و مراسم و اینها که تمام شد، دیگر کار تمام شده است. میرود تو خانه. دیگر رسید به خانهاش. دیگر به وصال رسید. این همه زحمت، رسیدن به خانه اینها همه زحمت رسیدن به خانه بود دیگر! خوب نیست این تمثیلات. آدم اذیت میشود.
ولی حالا به هر حال اشکال ندارد. ولی خب اذیت میشوی. آخرش عروسی داری انشاءالله. داماد هم داریم. خلاصه بهش میگویم: «برو بخواب». تو بهشت هم مگر ما خواب داریم؟ بله، خوابش مثل اینجا نیست که غفلت باشد. آنجا خوابش رحمت است؛ خوابش حمد است؛ خوابش توحید است؛ خوابش تذکر و توجه است. ماها چون نمیتوانیم اینها را درک بکنیم، گرفتار میشویم. مخصوصاً در مورد بهشت و جهنم و اینها که صحبت میشود، یک مشت احمق شروع میکنند مسخره کردن که: «مثلاً اینها مستاند و بعد مثلاً با همسرانشاناند و بر لب دریایند و یک نهر از عسل بخواهد جاری بشود، باید در عسل در دمای ثابت جاری نمیشود. باید ۶۰ درجه دما داشته باشد که حرکت بکند. نهر عسلی که ۶۰ درجه دما داشته باشد، خودش جوش دارد. آنجا خودش میشود جهنم دیگر. بهشت نمیشود.»
جفری اپستین! خلاصه جفری اپ ... نه، جزیرهای ملعون. الان میخواندم که این ملعون کثیف مزرعه داشت. جزیره داشت آنجا. حالا جدا از اینکه دخترهای نوجوان را حالا به آنها تجاوز میکردند و اینها، از این بارداریهایی که آنجا شکل میگرفته، بچههای متولد میشدند که از آن بچهها استفاده میکردند؛ اعضایشان را قاچاق میکردند. و به خودمان بچه کوچکها باز تجاوز میکردند. خودشان بچهها را باز میکشتند برای قربانی، برای مراسمهای خاص شیطانیشان. چه موجوداتی پیدا میشوند! برلین؟ ترامپ جزء مشتریهای ثابت این جزیره بوده است. اکثر این سیاستمداران خودشان و جاهای دیگر. خوب، حالا یک کسی فکر میکند که آقا بهشت هم مثلاً یک جایی شبیه همین جزیره جفری اپستین است. همانجور کثافتکاری و عیاشی است. و بهشت هم فحش و خون است. نه احمق، اصلاً آن جنسش با این جنس متفاوت است؛ یک چیز دیگر است. تو درکت از شراب و از زن و همسر را، تو کثیفترین معنا، تو پایینترین مصداق، تو ارتباط برقرار کردی. ذهنت مصداقیابی کرده. فهمیده همه آن مفاهیم بلند را میخواهی بیاورید اینجا آلوده بکنی، به لجن بکشی. این مشکل ماست که قرآن به خاطر این مشکل ما، نیاز به تفسیر دارد. یکی باید بیاید بگوید: «آقا این طور نیست. این نیست. آن جور نیست.» درست شد؟
در مورد خدا، ذات خدا، صفات خدا، ما همه اینها را سریع حمل میکنیم بر همان معانی که خودمان با همین مثالها و مصداقهای حسی درک میکنیم. مثلاً حضور خدا: «خدا همهجا هست.» خوب، این همهجا بودن هر چیزی در یک جایی برای ما چه جور فهمیده شده است؟ هر چیزی که در یک جایی هست، محاط در یک جاست. در فضای اینجا لیوان هست. یعنی تو این محیط، تو این فضا، این لیوان یک بخشی از این محیط است. یک محیطی داریم که احاطه دارد بر این لیوان، بر آن چیزهایی که اینجا هست. همه چیزهایی که اینجا هست، محیط بهش احاطه دارد. چه جور میشود یک کسی اینجا باشد و احاطه داشته باشد به محیطی که اینجا هست؟ درسته؟ واسه همین، درکی از اینکه خدا اینجا هست، نداریم. درکی از اینکه خدا در همه چی هست، نداریم. برای اینکه هر چیزی میخواهد در یک چیزی باشد، باید جزئی از او باشد؛ بخشی از او باشد؛ محاط بشود؛ احاطه بشود توسط آن چیز. خدا در یک چیزی باشد، احاطه نشود، بلکه احاطه هم بکند آن چیز را. در یک چیزی باشد، جزئی از آن هم نباشد، بخشی از آن هم نباشد. بیرون از آن هم باشد. «داخل فی الاشیاء لا بالممازجه، خارج عن الاشیاء لا بالمباینه». کلام امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه، که جزو معارف بسیار سنگین است. یک نمونههای حسی خدا قرار داده، خیلی لطیف، که نزدیک میکند ذهن ما را. مثل نور. الان نور که تو این لیوان آب افتاده است، نور تو آب است یا آب تو نور است؟ نور خیس شده است؟ نور رفته است؟ یعنی الان ما سه تا چیز داریم: اکسیژن، هیدروژن، و نور. یعنی نور رفته جزئی از آب شده است. در عین حال نفوذ کرده کامل تو تمام ذرات آب؟ درسته؟ نفوذ که کرده نور خیس شده است؟ جزئی از آب شده است؟ چه جوری است که تو ذرات آب هست ولی جزئی از آب نمیشود؟ این شباهت احاطه نور به داخلش هست ولی ممزوج نمیشود. در عین حال خارج ازش هست ولی جدا هم ازش نمیشود. «داخل فی الاشیاء لا بالممازجه، خارج عن الاشیاء لا بالمباینه».
تو عالم حس، خدا همچین چیزایی قرار داده. «الله نور السمٰوات والارض». باز سریع: «خدا نور آسمانها و زمین است.» نور هم همین است: نور نور خورشید، نور لامپ، نور چراغ... در بهشت نور خدا را ملاقات میکنند. مثلاً یک جایی یک هو دعوا میشود، یک قلمبه نور میزند. چند تا مهتابی روشن کردند. نور دیگر ما نداریم. نمیفهمی نور ایمان چه نوری است؟ «این چهره خیلی نورانی است.» آقای بهجت را شما از نزدیک ندیدید -رضوان الله علیه- وقتی ایشان را نگاه میکردی، زانوهایت سست میشد از شدت عظمت و نورانیت این مرد. اصلاً هیبت میگرفته. رهبر عزیز انقلاب این طور است. از نزدیک که نگاه میکنی، مبهوت میشوید از شدت نورانیت. غرق نور او، دریایی از نور. این نور از کدام جنس است؟ نور لامپ روشن است؟ مهتابی روشن است؟ «احمقها نمیفهمند این چیزها را.» یک عکسی درست کرده بودند که مثلاً رهبری که شما میگویید نورانی است، چون تو ماشینش مثلاً از آن زیر لامپ کار گذاشتند. این سفرهای استانی که ایشان میرفت، فیلمبردار فیلمبرداری بکند، زیر پای ایشان نور میگذاشت که نور از پایین بزند بتواند از چهره آقا فیلم بگیرد. نور از بیرون که میزند، تصویر کور میشود دیگر. این ور تاریک میشود. این از این ور روشن میکرد، نورپردازی میکرد. نور میگذارم.
خلاصه آقا «خر عیسی چو به مکه رود، چون که برگردد همان خر است.» خر عزیز میرود مکه، برمیگردد. عیسی حاجی میشود، خر که حاجی نمیشود. خر خر است. بعضیها هرچی که از این آیات و بینات را ببینند، باز هماناند. خر عیسیاند. از نزدیک ببین، تو بهشت برود. تو جهنم ببین عذاب، برگردد دوباره. قرآن، میرود تو جهنم، میسوزد، ذغال میشود. برمیگردد دوباره همان کارها را میکند. یک فیلمی بنده میدیدم. طرف به هوش آمده بود. باهاش مصاحبه کردند. گفتند: «شما از دنیا رفتی؟ آن ور چیزی هم دیدی؟» گفت: «نمیخواهم در موردش صحبت بکنم.» گفتند: «چرا؟» گفت: «انقدر که تلخ بود، اصلاً نمیخواهم به یاد خودم بیاورم. میخواهم به زندگیم ادامه بدهم.» یعنی دارد میرود جهنم را هم میبیند، برمیگردد، دوباره میخواهد به همان کاری که تا حالا کرده ادامه دهد. انسان خیلی موجود خیلی موجود نفهمی ست. امثال من، خدا ما را آدم کند.
خلاصه این جوری میشود. اُنس با این مفاهیم پایین که مثلاً اینجا زمان و ساعت و شب و روز و خواب و غذا و چه جوری میشود یک غذایی باشد، دفع نداشته باشد، بلع نداشته باشد، همزمان هم من بتوانم چند تا چیز را با هم بخورم. بعد این همزمان خوردنه، مزه هر کدامش هم حفظ بشود. شما کیوی و پرتقال و نارنگی و انار را با هم یکی بکنید، میکس کنید بخورید. مزه چی میدهد؟ مزه هیچ کدامش را دیگر نمیدهد. یک چیز جدیدی میشود که مزه کوفت میدهد. سالاد میوه میشود که یک مزه بیخودی هم میدهد. آنجا شما میخوری، نه اینکه نارنگی و کیوی را با هم بخوری، دو تایش مزهاش حفظ بشود. آن که هیچی. شما کیوی میخوری. اول که میخوری، اراده میکنی مزه کیوی بهت بدهد. بعد اراده میکنیم از این نارنگی بدهد. همان کیوی مزه نارنگی بهت میدهد! کیوی آنجا واحدش کثیر میشود. اینجا کثیرش واحد میشود. جدیدی میشود. آنجا یک چیزی که میخوری، خودش صد تا چیز میشود.
همه مفاهیم برای ما میآید توی این فضا، تو این فضای حسی و مادی و حیوانی. اُنس با این مفاهیمی که داریم، میخواهیم با همین ادراک بکنیم آن معانی بلند را. نمیشود، نمیخواند، سر در نمیآوریم. بعد شروع میکنیم انکار و تکذیب و تمسخر و کلمات و مثلاً این مثلاً میگوید که: «فلان میشود. مثلاً بعد از مرگ سؤال قبر. مثلاً تو قبرش ازش سؤال میکنند.» این احمق و ملعون که دیگر فقط تو پروندهاش خون جوانان ملت نبود، که این هم اضافه شد: دعوت به اغتشاشات و حمایت از این فتنهها هم در کارنامه اش زده. این چقدر همین چیزها را مسخره میکرد. همین سؤال قبر و فشار قبر و بهشت و جهنم و چه میدانم مثلاً شراب بهشتی و همسر بهشتی و انبیاء را مسخره میکرد. بله، ناصر نفهمی است دیگر. یک کسی که نمیفهمد و گرفتاری بزرگتر این است که همان نفهمی را حمل بر فهمیدن میکند! میگوید: «من که دارم این جور نقد میکنم، چون شماها یک مشت بیسواد متعصبید. میخواهم بهتون حالی کنم که تو مغزتون اشتباه ریختند این حرفها را. حسابوکتاب این سؤال قبر این جوری ما نداریم. میگوید: «تو قبرش طرف را مینشانند.» احمق! «اَلقَبْرُ هُوَ البَرْزَخُ.» همه اینهایی که در مورد قبر گفتند، منظور عالم برزخ است، نه این تیکه سیمانی آن پایین که طرف را بخواهم بنشانم و کلهاش بخورد به آن سیمان بالا. اصلاً این را قبر حساب نکردند. این قبر برای من و تو است. آن که قبر مرده نیستش که. من و تو بهش میگوییم قبر. مرده که به این نمیگوید قبر. مرده که این تو نیست. حالا این مرده اگر دفن نشود، جسدش بسوزد، لاشخور بخورد، کفتار بخورد، الان قبر ندارد دیگر؟ حساب قبر، فشار قبر، حسابوکتاب الان نکیر و منکر کجا میخواهم بیایم من؟ تو شکم کفتار کجا بروم؟ «اَلقَبْرُ هُوَ البَرْزَخُ». هیچ درکی ندارد. میگوید: «یعنی چی برزخ است؟ قبر همین است دیگر. این جوری مستطیل در میآورند مثلاً ۷۰ سانت در ۲ متر.» مثلاً همین دیگر. این میشود قبر. چیز دیگر ما نداریم. بعد سه طبقه هم هست. بعد مثلاً آن پایینیه غرق در لذت، وسطیه مثلاً تو جهنم، طبقه اولیه یک وقتهایی یک نسیمی از بهشت میآید. یک درخت آتشی از جهنم آتشی میآید. آن بالاییه خلاصه نیمپز است همیشه. چه ربطی ندارد؟ مگر هارون ملعون و امام رضا علیهالسلام قبرشان چسبیده به همدیگر نیست؟ زیارت امام رضا، پای زائر که میآید میخورد، مثلاً هارون کلی کیف میکند! میگوید: «خیلی افتخار میکند که قبر من شده مثلاً. ببین چه گنبدی بالا قبر من بالا رفته. چه غذاهایی میآید؟» همان بدن اینجای ایشان هم از همان قبر اینجاییشان جابهجا میشود. ملائکه نقاله میآید.
خلاصه همینها هم برایم هیچ کدامش قابل فهم نیست. هر چیزی که میرود بیرون از عالم حس ما، دیگر هیچ ادراکی نسبت بهش نداریم. ملائکه حتی نسبت به جن با همان حس ظاهریمون ادراک مستقیم نسبت بهشان نداریم. قالب ماها توهمات پیدا میکند. درخته تکان میخورد، این یک جن است. میآید قوه واهمه تو ماها خیلی قوی است دیگر. خلاصه آقا جان این گرفتاری ماست. پس میفرمایند که: «ما به خاطر ارتباطی که با عالم طبیعت داریم، ذهنمان مأنوس با مادیات شده است.» از هر معنایی، مفهوم مادی آن را میفهمیم. به هر مفهومی را با مصداق جسمانیاش منطبق میکنیم. ریال!
توضیحات از علامه تندتند بگویم: «مثلاً وقتی از یک نفر کلامی بشنویم که حکایت از حال امری میکند، بعد از آن که معنای کلام را فهمیدیم، آن را در مصداقی حمل و منطبق میکنیم که معهود ذهن ما و نظام حاکم در آن است.» یعنی هرچه طرف میگوید، بر اساس آن ادراکات و دریافتهای خودم. چون با بچه که صحبت میکنی، بچه کاملاً بر اساس همان برداشتهای خودش و مفاهیمی که باهاش اُنس دارد، مطلب را میفهمد. کلمات یک برداشت خیلی خیلی سطح پایینی دارد توی فضایی که شماها مفاهیم و مصادیقی که باهاش کار کردی، دیگر نبوده که مثلاً اعتماد، خیانت، جرم، جنایت، دزدی، چه میدانم... همین طور شما هزار تا مصداق دارید برایش و یک مفاهیم خیلی عمیقتر برایش دارید. مثلاً معاهده، پیمان. مثلاً بچه چه درکی از پیمان دارد؟ بچه پیمان میشود همان قول و قرار که بهش گفتی واست شکلات میخرم. همان قولی بود من بهت دادم که واست شکلات میخرم. آمریکا هم به ما قول داد تحریمها را بردارد. با این تفاوت که تو انقدر شعورت میرسد که وقتی کسی بهت قول داده، انقدر پیگیری کنی که به قولش عمل کند. ولی ما احمقهایی داشتیم که همین قدر شعور نداشتند که پیگیر همین قضیه باشند. حالا کودک و کودن کیست؟ تقصیر کیست؟ بسیجیها و سپاهیها و آخوندها! چون میدانیم گوینده غیر این مصداق را در نظر نگرفته، چون او هم انسانی است مثل ما. خودش هم از چنین کلامی غیر آنچه ما فهمیدهایم، نمیفهمد.
مثلاً کلمه درخت. خوب، الان من و شما که با هم صحبت میکنیم، درختی که من و شما با هم میگوییم، معناش برای ماها روشن است. چون میدانیم شما تو همین فضا بزرگ شدی. حالا نهایتاً شاید کلماتمان با همدیگر فرق بکند. یکی فارسی میگوید، یکی ترکی میگوید، یکی اردو میگوید، یکی انگلیسی میگوید. ولی همه ما منظورمان از درخت همین است که الان اینجا تو حیاط است. ولی همه مصداق درخت این نیست. درخت خیلی مصادیق دارد. «آفرین.» بعد مثلاً یکهو شما میبینی در قرآن به دودمان و نسل، کلمه شجره به کار رفته. «و شجرهَ الملعونهَ فی القرآن.» شجره ملعونه در مورد بنی امیه. پس یک نسل هم مصداق واقعی این است. مجاز نیست. واقعاً به آن هم شجره گفته میشود. چرا میگویند شجرهنامه؟ میگوید: «شجرهنامه ما آمده.» بعد تو شجرهنامه واقعاً شجره کشیده: ابراهیم، حضرت ابراهیم، تنه گذاشتند، آمده بالا، شاخه شاخه شده. ابراهیم شد این ور، شد اسماعیل، آن ور شد اسحاق. اسحاق آمده یعقوب. بعد ۱۲ تا فرزندانش. بعد نمیدانم از نسل آن پسر همین جور آمده جلو. یهودا این ور. اسماعیل آمده جلو جلو جلو جلو رسیده به عبدالمطلب، ابوطالب، بعد عبدالله، خدمت شما عرض کنم که از عبدالله نبی اکرم، از ابوطالب امیرالمؤمنین، از نبی اکرم حضرت زهرا، از امیرالمؤمنین حسن و حسین، از حسین علیهالسلام امام سجاد. امام سجاد هم همین جور میآید تا میرسد مثلاً به این آقا سید. اینها همه شاخ و برگ همان تنه بزرگاند. آل ابراهیم و فرزندان حضرت ابراهیماند. درسته؟ یک شجره. کلمه شجره اولین که گفته شد، ما اصلاً فکر نمیکردیم که یک همچین مصداقی هم داشته باشد. بعد یک کسی توضیح داد که: «بابا این هم واقعاً مصداق شجره هست.» درست شد؟ ما تو اُنس ذهنیمون هیچ وقت یک خانواده را مصداق یک شجره نمیدانستیم. الانم فقط تصور کردیم. باز هم مجازی.
به عوالم بالاتر که رفتیم، میبینیم که «وَلَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ». ما دنبال کدام «این درخته» میگشتیم؟ بعد میبینی اهل بیت به همه این درختها تطبیق دادند: هم گندم، هم سیب، هم خانواده. چرا؟ برای اینکه تو عالم بالا، هرچی میرود بالاتر، توسعه پیدا میکند. وسیعتر میشود. به وحدت نزدیکتر میشود. جامعتر میشود. آنجا مصداق جامع شجره منظور بوده. مصداق جامع شجره هم شامل این درختهایی که درخت میوه میشود، هم درختهای چه میدانم زراعی و اینها میشود، کشاورزی و اینها میشود، هم شامل بقیه درختها. تازه اینها چند تا مصداقش است که ما آشنا بودیم. هزار تا مصداق دیگر هم دارد که اصلاً آشنا نیستیم. آنجا که رفتیم: «عجب! به این هم شجره میگویند.» همین الانش تعجب کردیم که: «عجب! به خانواده هم شجره میگویند.» «عجب! مثلاً به صفات انسانی هم شجره میگویند.» مثلاً آن هم شجره است دیگر. حرف تو دل اون یکی در میآید، ریشه میکند، یک ریشه دارد هی شاخ و برگ دارد، میآید جلو. مثلاً به رگهای بدنم هم مثلاً شجره میگویند. رگهای بدنم این شکلی است دیگر. شاخ میآید جلو. آنجا که به حضرت آدم گفتند: «از این شجره نخور.» آن شجره مصداق همه هم حسد، هم کبر بوده. درخت حسد بوده، هم درخت سیب بوده، هم درخت گندم بوده؛ شجره طیبه آل پیامبر بوده. که نباید به این دستدرازی میکرده.
حالا یعنی چی؟ باز از ذهن امثال من دور است. پس ما یک اُنس با این مفاهیم داریم. از آن چیزی که تو عالم بالاست، درکی نداریم. از آن مصادیق واقعی و حقیقی. حالا تحویل هم نه. تحویل که میشد آن اصل مطابق خارجیش. نه. مفاهیم آن مصداقهای دیگری که دارد ما غافلیم. ما همین یک مصداقی که باهاش بزرگ شدیم. مثل یک بچهای که آقا از وقتی چشم باز کرده، یک ماشین اسباببازی دارد، همیشه فقط به این میگفته اتومبیل، خودرو، ماشین. بعد یکهو سی سالش میشود، میبیند آقا این هم که تو خیابان میرود این هم بهش میگویند ماشین. "تیبا" بهش میگویند ماشین. بعد ۶۰ سالش میشود، میرود بابا "تسلا" هم بهش میگویند ماشین. تیبا کجا، تسلا کجا؟ تیبا این لبهاش میخورد به جدول چپ میکند. فیلمش را ندیدید؟ تو خیابان تیبا دارد میرود تو خیابان. این کنار سپرش میخورد به این جدول بغل. یکم انحراف پیدا میکند. وسط خیابان میخورد به جدول. همانجا ماشین چپ میکند. خودرو! به تسلا میگویند خودرو. ماشین ماشین! ماشین داریم. وقتی اینجا داریم بالا هم داشتیم که. اینجا داریم روشن میکنیم. آقا اینجا به یک چیزی میگوییم لباس، عمامه. اینجا به این میگویند انگشتر. میرویم آنجا تعبیر خواب آنهایی که میکنند این شکلی است. معانی بالاتر که علم تحویل، تحویل احادیث. میروم این آقا مصداق واقعی حقیقی عینی این کلمه چیست؟ آن را بلد است. ذیل آن تمام مصادیقش را میشناسد. به تناسب حال و احوال و روحیه و فضای خواب شما و ساعت خواب شما و اینها، بهت میگوید که از این هزار تا مصداقی که دارد، خوابی که دیدی، آن مصداق ۵۳ و یکصدم شد مال شما بوده! نمیشود! علم تحویل احادیث که خدا به حضرت یوسف داده بود.
اما در مورد خدای متعال که خالق عوالم مختلف است و بر تمام عوالم که یکی از آنها عالم ماده است احاطه دارد، مسئله فرق میکند و مراد و مصداقی که اراده کرده، مطابق با واقع است و نه صرفاً مأنوس به عالم ماده است. خدا آنهایی که گفته که ناظر به عالم ماده است. صندلی که گفته کرسی، «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» منظورش از کرسی همین همین صندلی است؟ چون شما به این میگویی کرسی، منظور خدا هم همین است؟ نخیر! خدا منظورش خود کرسی است. نه این یک دانه مصداق اینجاییه. این زمانیِ دنیایی شما. شما که ۱۰۰ سال بعد شما به همین هم دیگر کرسی... کدام کرسی؟ بنای صندلیها نه. کرسی که میروند زیرش گرم میشود. ما که به آن میگوییم کرسی. کرسی عربی دندان. کرسی شنیدید؟ دندان کرسی تو دندانها. دندان کرسی تو دندانها مثلاً به فلان دندان میگویند دندان کرسی. چنین پایه است رویش سوار میشود. این شیَر همان نظریه روح معنا از کرسی تو دندانهای شما هم هست، تو همه عالم هست. «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ.» همه چی کرسی دارد. همهجا کرسی هست. کرسی آسمانها و زمین را پر کرد.
محصّل تصور نداریم چون تصورمان از آسمان و زمین هم همین مفاهیم مادیاش است. ما به اینجا که این پایین میگوییم زمین، آسمان. بعد میگوییم خوب الان کرسی او، هم آنجا را پر کرده هم اینجا را. چه جوری نمیبینم؟ دندان آخریه را میگویند کرسی. پس خدا مثل ما صحبت نمیکند. البته خدا با زبانی که ماها صحبت میکنیم صحبت میکند ولی لزوماً مصادیقی که ما میگوییم مد نظرش نیست. به زبان عرف صحبت میکند ولی لزوماً به مصادیقی که ماها محدود میکنیم، او محدود نمیکند. محدود هم میکنی به خاطر محدودیت ذهن و فهممان. اینها در طول هم است، مشکل ندارد. آن مصداق آخریش قطعاً مد نظر است. ولی در طول هم است. اگر در عرض هم بود، اینی که شما میگفتید درست است. تعدد قرائات پیش میآمد. یکی به یک درخت معلوم نمیشود علامت منظور چیست. ولی نه، وقتی در طول هم است، این آخرین و نازلترین مصداق درخت قطعاً همین مد نظر لحاظ کرده. درسته؟ ولی آن همه الفاظی که به کار برده، «عوالم در عوالم بالا همان معنا هست که آنجا همش هست.» همش میگوید نخل. نخل همین نخلی که من و شما میگوییم. «نخل»، قرآن گفته. «نخل»، رحمان گفته. جای دیگر گفته. همین نخله هست؟ آره. ولی فقط این نخله نیست. هی میرود بالا میرود بالا میرود بالا میرود بالا. هی تو هر عالمی نخل یک معنای جامعتر و وسیعتر و دقیقتر پیدا میکند. نقصها و عیبها و محدودیتهای پایینی را ندارد. بعد میرسد به تحویلش. میرسد. آقا نخل امیرالمؤمنین است. پاکستان نار حیدری. پایینترین معنایش اکتفا کند. لزوماً به مشکل میخوری حتماً. چرا؟ مثلاً همه چیز را با این عالم ماده اگر سنجید، بستگی دارد دیگر. بستگی به موقعیت. ممکن است تبدیل به متشابهات بشود. آنجا باید به محکمات برگردی. هر کدام از اینها زمینه متشابهات را ایجاد میکند. میوه. آفرین. همین سیبی که ما اینجا میخوریم، زرد و سبز و قرمز و اینها دارد. محدود بکند به همین. همین سیبی که دیگر مثلاً نمیتواند در عین حالی که سیب است، پرتقال باشد. نه. سیبهای بهشت سیبهایی است که در عین حالی که سیب است، میتواند پرتقال باشد توی بهشت. چون آنجا عالم وحدت است. هرچی به عوالم بالاتر میرود، محدودیتهای عوالم پایین از بین میرود. توسعه پیدا میکند. اطلاق پیدا میکند. عوالم هرچی بالاتر میرود، اطلاقی میشود. از قید و بند در میآید. وجودی که بالاتر است، تمام وجودهای پایینتر را دارد. محدودیتها و عیبها و نقصهاش را ندارد تا برسد به آن مبدأ وجود، که «بسیط الحقیقه کل الاشیاء و لیس بشیء منها». رضوان خدا بر ملاصدرا. «بسیط الحقیقه» همه چی هست، هیچ کدام از اینها هم نیست. بسیط الحقیقه هم دفتر است، هم ماژیک است، هم خودکار است، هم کنترل است، هم دستمال است، هم لیوان است، دوربین. در حق وجودشان، در واقعیت وجودشان، در وجودشان هیچ کدام از اینها نیست. در ماهیتشان. ماهیتش اینها را ندارد. وجود همه چیز را دارد. ماهیت هیچ کدامش را ندارد. محدودیتها مال ماهیتهاست. آن لپتاپ با این دوربین کجا از هم متفاوت میشوند؟ اشتراکشان تو چیست؟ افتراقشان تو چیست؟ اشتراکشان در وجودشان است. افتراقشان تو ماهیتشان. آن یک چیزهایی دارد که این ندارد. این یک چیزهایی دارد که آن ندارد. از هم جدا میشوند. این چیزهایی که این دارد، آن ندارد، ماهیت این را شکل میدهد. آن چیزهایی که آن دارد، این ندارد، ماهیت آن را شکل میدهد. حالا ماهیت همه اینها را بنداز. وجودشان را بگیر. خدا وجود مطلق بدون هیچ حد و محدودی. هرچه عوالم بالاتر میرود، به مبدأ وجود نزدیکتر میشود. دایره وجودش بیشتر میشود. وجودش قویتر و شدیدتر میشود.
میگویند: «فلسفه به چه درد میخورد؟» میگوید: «فلسفه انحراف میآورد. اونی که اینها را نخوانده، خیلی سر به راه است.» چقدر میفهمد از عوالم؟ فلسفه بخواند با این، این سیر عقلانی فلسفی میآید. این جور کمک میکند که از این ماهیتها و کثرات عبور کنیم. لااقل در حد تصور آدم تصور بکند که عوالم دیگری هست که فقط وجود ماهیت نیست. یعنی وجود شدیدتر میشود. توش بالا هم هست. مثلاً معنای عوالم بالا باشد. بعضی چیزها منظور خدا هم... آن میشود هفت تا لایه باطنی قرآن دیگر. منظور خدا هم آن لایههای باطنی عوالم بالا هست. همین عوالم پایین هست. «نحل» که میگوید، هم این «زنبور وَاَوْحَىٰ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ» هم همین زنبور عسل را دارد میگوید. همان نحلی که خواندیم رفتیم بالا دیدیم تا کجاها مصداق پیدا میکرد. همه اینها نحله. خدا که وحی کرده به نحل، وحیش مراتب دارد. نحلم مراتب دارد. به هر مرتبهای از نحل، یک مرتبهای از وحی صورت گرفته. تو هر عالمی به نحل آن عالم، وحی متناسب با آن عالم صورت گرفته. «یَتَنزلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ.» امر خدا که نازل میشود، تو این هفت تا عالم تنزّل پیدا میکند. تو هر عالمی امر خدا به تناسب همان عالم است. خود شما هم هفت لایه داری. تو هر مرتبهای این آقا رسول، تو هر لایهای، یک آقا رسول دیگری است. عرفا بحثهای مفصلی در موردش دارند. بستگی به مراتب خود آن عرفا و احوالات عالم. اینجوری همه چی هفت لایه، هفت مرتبهای. هم قرآن این شکلی است، هم خود شما این شکلی.
قرآن و انسان هر لایهای که از خودت بشکافی بری جلو به بالا، یک لایه از قرآن شکافته میشود، میرود بالا. تا وقتی تو این لایهایم، قرآن تو همین لایه میفهمیم: «فَاکَهَه وَ أَبّا، مَتَٰعًا لَکُمْ وَ لِأَنْعَامِکُمْ» «کُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا.» الحمدلله. بعد میآید بالاتر میبیند بابا اکل و شرب تو عوالم بالاتر معانی دیگری دارد. اسراف تو عوالم بالاتر معانی دیگری دارد. ما اینجا به اینکه طرف مثلاً سیب را گاز میزد میانداخت کنار، میگفتیم اسراف. بالاتر که میرویم، میبینیم بابا اسرافهای دیگری داریم. اصلاً به ذهن ما نمیرسید. خطورات هم که میآید، آن هم مصداق اسراف است. مثلاً چون دارد توجهش را در جایی مصرف میکند که آوردهای ندارد. مصرفین تو عوالم بالا کیان؟ آنجا مثلاً به همین نماز شب خوان هم آنجا میگویند مصرف. «حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَیِّئَاتُ الْمُقَرَّبِینَ». اسرافکار نیست. «وَاَللَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُسْرِفِینَ». خیلی آدم خوبی است، میرود بهشت. آره، بهشت این مرتبه را میرود. آره، ولی آن بهشت «عِندَ مَلِیکٍ مُّقْتَدِرٍ» «بادخلی جنتی نفس مطمئنه» جنت ذات. آنجا «لایحب المصرفین». آن مرحله آنجای مصرفین معانی دیگری دارد. آنجا خیلی از شهدا ممکن است جزء مصرفین آن مرحله باشند. بندازندشان بیرون. شهید ربانی، فلان عارف میرود آن بالا، میشود کافر! تو همان آسمان چهارم میماند. تو بهشت طبقه سوم میماند. رئیس طبقه بالاتر دیگر نمیآید. بهشت طبقه اول گیرش آمد. در حد طبقه اسراف طبقه اول را نداشت، نماز طبقه اولم داشت، بهشت طبقه اول را بهش میدهم. ولی طبقه دوم یک نماز دیگر دارد، یک اسراف دیگر دارد. این هفت لایه وجود ماست. این لایه ظاهرمون نمازشو انجام داده، اسرافشم انجام نداده، در حد همین ظاهرمون، یک بهشت ظاهری بهمون میدهند. لایه دوممون نمازشو انجام بده، اسرافشو انجام نده، یک بهشت به آن میدهم. مرحله سوم تا برسد به آن مرحله هفتم. بعد هر لایهای رزق و روزی و فهم خودش را دارد. الان با همین لایه ظاهریمون، لایه ظاهری قرآن را میفهمیم. رفتیم لایه دوم، لایه دوم قرآن را میفهمیم. میگفتیم که توهمات تو قرآن. اینها را نمیگوید که. دروغ بود؟ نه. هرچی بود مال آن مرحله.
یک مثالهای سادهای که مثلاً میشود مطرح کرد، همین مثالهایی از کودکی و نوجوانی خودمونه که مثلاً تا وقتی که مثلاً به بچهِ کوچک میگوییم ازدواج، یک درکی از ازدواج دارد. همسر. این مثال خوبی است. از جهت فهم، چون همه تجربه کردیم، مثال خوبی است. ۷ سالمان بود. مثلاً عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمانها بسته شده. ایرانیها میگویند. بعد مثلاً برچسب دختر عموش بازی میکند. همه میگویند که اینا با هم زن و شوهرند. این دو تا میخندند. پسر عمو دختر عمو میخندند. ۷ سالشان، ۶ سالشان است. دارند با هم بازی میکنند. همه به اینها میگویند زن و شوهر. اینها میگویند: «آره، من و تو زن. ازدواج چی میفهمند؟» یک ظاهری از ازدواج که اینها دست همدیگر را میگیرند. همین قدر فهم دارد از ازدواج. ۱۵ سالش بشود، دختر. پسر ۲۰ سالش بشود. بعد میبینی از ازدواج چی میفهمند! بعد از ازدواج چی میخواهند! کجا بود چی شد. این یک مرحله عمیقتر و باطنیتر شد. درک عمیق پیدا کرد. بلوغ شد. درکش از ازدواج عوض شد. تا به حال از بیرون به بچهِ ۷ ساله وقتی بگویی که: «پسر میخواهی یا زن میخواهی؟» میگوید «پسر!» درسته؟ به بچهِ ۱۷ ساله چی؟ آن هم میگوید «پسر!» درسته؟ این جوری. به بلوغ که برسد، طرف دیگر بلوغش اینجا خودمان باید برسیم. آنجا تکویناً میرسد. هر کسی به بلوغ اینجا خودمان باید ادراکاً بهش برسیم. تلاش بکنیم به بلوغ برسیم. به بلوغ که میرسد، «نیست بالغ جز رهیده از هوا. خلق اطفالاند جز مست خدا.» یا طبق نسخه دیگر: «جز مرد خدا. خلق اطفالاند جز مرد خدا. نیست بالغ جز رهیده از هوا.» بعد این کلاً درکش از این معانی متفاوت میشود. مجرد میشود. لطیف میشود. بالا میرود. صعود میکند. «إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ». صعود که میکند، درکش از همه کلمات عوض میشود. درکش از این قرآن هم عوض میشود. اینها که میخواند، میگوید: «بابا این که این را نمیگوید. یک چیز دیگر دارد میگوید.» تفسیرهای امام را ببینید. خیلی امام کلاً یک درک دیگری دارد. البته خیلیهای دیگر هم بودند. ولی حالا امام ظهور، امام خیلی ظهور داده حقایق باطنی را. امام خمینی رحمت الله علیه. فجر هم هست. خیلی خدا در ظرف وجود او خیلی از این مسائل باطنی را جلوه داده. برداشتهای قرآنی امام را ببینید تو آثارش مخصوصاً. همه یک چیز دیگر میگویند، این کلاً یک چیز دیگر است. این یک چیز دیگرش نه یعنی آقا تباین دارد، نه. بله، این باب تفسیر به رأی و شرور گفتن و باز نمیکند که: «همه چیز دیگر گفتند، ما یک چیز دیگر میگوییم.» قاعده دارد. تو تو همان سطح لایه جسمانی و ظاهری هستی، یک چیز دیگر بفهمی نمیشود که. اگر قرار است جسمانی برداشت بکنی، ظاهری برداشت بکنی، باید با همان قواعد ظاهری درست در بیاید. نمیشود که بگویی: «آقا تو لایه ظاهری تفسیر بکند بعد بگوید از کجا؟» و بعد خودت بگویی: «قرآن باطن دارد، شماها نمیفهمید. تفسیر به رأی.» اونی که میرود رو باطن، ظاهر را که خراب نمیکند. این ظاهر سر جایش است. تو ظاهر هم همین قدر قبول داری. میروی یک لایه عمیقتر و باطنیتر را. ضابطه آن لایه دوم برای کسی که به آن فهم و درک و مرتبه لایه دوم رسیده، با زبانی که اهل آن لایه دوم این زبان را میفهمند و قبول دارند. با زبان آنها برای آنها استدلال میآورد و ثابت میکند: «این لایه دوم این را میگوید.» برای اهل ظاهر با همان زبان اهل ظاهر اثبات میکند و استدلال میکند که این لایه این را میگوید. برای هر مرتبهای، به اهل آن مرتبه با لسان آن مرتبه باید استدلال کند، تبیین کند. نکته مهمی بود! خیلی نکته مهم است این نکات.
پس تو ازش فقط همین را فهمیدی؟ «باشه، من همان یک دانه منظورم هست.» بر اساس همان یک دانه فعلاً رفتار کن. «اِنَّا بِهِ زَعِیمٌ.» بله: «مَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ.» در سوره یوسف. دیگر سوره یوسف خیلی سوره عجیبی است. انقدر که این مفاهیم آنجا جنبه حسی عینی پیدا کرده از سورههای واقعاً عجیب قرآن. آیه ۷۲ سوره یوسف: «قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِکِ وَلِمَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِیمٌ.» پیمانه پادشاه را گم کردیم. «ما گم کردیم.» نسبت دزدی داد. بعد گفت: «ما گم کردیم. هر کدامتان هم که بیاورد خودش تحویل دهد بدهد من، یک بار شتر بهش میدهم. انا به زعیم، من گردن میگیرم خودم. زعیمم بابت این.» خب، این کلمه زعیم قطعاً یک مصداق عینی واضح نمونه این جوری دارد و همهمان هم فهمیدیم کلمه زعیم را. ولی آیا کلمه زعیم محدود به همین مصداق است؟ محدود همین جاست؟ همین که بین ما انسانهاست، بین مورچهها نیست؟ آن هم امثالهم. مورچهها توشان زعیم دارند. کلاغها دارند. جغدها دارند. شغالا دارند. تو بدن شما نظام حاکم بر این سلولها هست. تو عوالم بالا، تو عوالم پایین بود که شما ازش غافل بودید. شما خبر ندارید مخلوقاتی دارم که اصلاً نمیدانی چی چی هستن اینها. درست شد؟ تا برود عوالم بالا. بعد آن عوالم بالا زعیم تو هر عالم یک معنای دیگری دارد. چقدر مصداقهای طولی. بعد میرسد به مصدر. «زَعِیمٌ عَلَیْهِ تَسِیرُ الْأُمُورُ.» مرجع کل همه این حقایق کیست؟ حق تعالی. از اوست، به او برمیگردد. حقیقت الحقایق اوست. بسیط الحقیقه. «کُلَّ شَیءٍ. کُلَّ الْأَشْیَاءَ.» زعیم واقعی تو عالم کیست؟ خود خدا. در بین مخلوقات کیست که تحویلش بشود، نمونه عینی خارجی در خلقت خدا بشود؟ امیرالمؤمنین است. یک زعیم تو عالم بیشتر ندارد. یا محمد، یا علی. «یا علی و یا محمد اکفیانی فکما کافی و بنصرانی فکما ناصران.» کافی و ناصر تو عالم علی و صلوات الله علیهما. در حالی که «اَلَیْسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ». کافی حقیقی خدای متعال بود. ناصر حقیقی خدای متعال بود. میآید تو مخلوقات، اولین مصداقی که نمونه بارز همه این حقایق میشود، میشود امیرالمؤمنین. پیغمبر اکرم میشود کافی مطلق در خلایق، ناصر مطلق در... حالا آن کافی و ناصری که دارد میآید تو همه موجودات جلوه میکند، تو مورچهها هم هست، تو جغدها هم هست. منبعش امیرالمؤمنین و پیامبر اکرم است. برای همین از همه عوالم اینها سر در میآورند. چون آن زعیمیم که تو مورچهها زعیم است، جلوه زعیم بودن امیرالمؤمنین و پیغمبر اکرم است. بلکه او خودش زعیم آنجاست. این میشود آن لایههای باطنی اعماق این قضیه.
پس منظور خدا فقط این نیست؟ این هم هست. مشکل در محدودیت فهم ماست. یک اصل بحثی که چند جلسه است رویش تأکید داریم، این را تمامش کنم. «مسئله فرق میکند. مراد و مصداقی که اراده کرده، مطابق با واقع است و نه صرفاً مأنوس به عالم ماده است.» «نباید در دریافت مراد الهی صرفاً آنچه را که مأنوس سایر انسانهاست انتظار داشته باشیم، چون احتمال داده میشود گوینده کلام غیر این مصداق را که ما درک میکنیم در نظر گرفته باشد. چون مثل ما نیست آفریننده ما و تمام موجودات و عوالم.» این نکته را فعلاً اینجا داشته باشید. یک توضیحی دارد. یادتان است؟ علامه تفسیر را چی معنا کردند؟ فرمود: «التفسیر هو بیان معانی الآیات القرآنیه الکشف عن مقاصدها و مدالیلها.» درست. یکی اینکه بیاید معانی آیات قرآنی را بیان کند. یکی هم کشف کند از مقاصد و مدالیل آیات قرآن. توضیح این عبارت را جلسه بعد انشاءالله فردا از کلام علامه یک اشارهای بهش داشته باشیم که اینها دو بخش است یا یک بخش. این دو، دو بخشی که علامه فرمود دو تایش یک معنا دارد یا دو تا معنا دارد؟ یعنی دو قسمت دارد در توضیح تفسیر بیان میشود که این دو قسمت هر دو یک چیز را میخواهد بگوید یا دو تا چیز را دارد میگوید؟ فردا عمری باشد، حیاتی باشد، عرض خواهم کرد.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
در حال بارگذاری نظرات...