متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
امروز تفسیر، "تسنیم" را هم آوردم. یادم افتاد که سوره انفال را با خودم آورده بودم. یک چند جلدی از "تسنیم" را با خودم آورده بودم. سوره انفال هم با آن بود و حیف شد که از اول مطالعه نکردیم. دیشب یادم افتاد، فرصت نشد باز برای امروز هم بخوانم، ولی حالا همراه آوردم. گفتم یک سی ثانیه هم وقت کنیم، بعد طراحی کنیم؛ چون اصل بحث انفال در این صفحه است. دو تا آیه اصلی سوره مبارکه انفال شانس ماست دیگر. صفحه یک وقت یک جوری میشود، دو تا آیهای که اصل آیاتاند و هر کدام بر یک جلسه بحث شود، رفته و در یک صفحه میافتد. دیگر باید سریع خواند و رفت. چارهای نیست.
"تسنیم"... بعد ما یک خطای محاسباتی داشتیم. وقتی که تفسیر "تسنیم"، وقتی که ما درس آیتالله جوادی میرفتیم، پنج جلد از آن چاپ شده بود. همینجور خُردخُرد هرچه چاپ شد دیگر گرفتیم. بله. بعد بله، حالا مثلاً جلدشان به سوره یوسف هم نرسیده و هنوز تمام نشده است. بله، پانزده جزء به نظرم نشده، یعنی هنوز به نصف نرسیده است.
بعد تلقی ما، یعنی دو تا چیز سبب شد که تلقی ما نسبت به تفسیر "المیزان" یک کمی سطح پایین بشود - ماما نقص نیست اینکه میگویم - یکی سبک و سیاق مرحوم آقای صفایی حائری بود که خیلی اعتنایی به تفسیر "المیزان" در آن نبود. و البته خوب این برای ما برکت داشته؛ تفسیر ایشان را کار کردیم. ایشان یک نگاه متفاوتی دارد. آثارشان نگاه متفاوتی دارد. ولی دستکم تفسیر "المیزان" را از جوادی بود. فکر میکردیم که درس را که میرویم، مطالب "المیزان" هست و بیشترش هست و "چون که صد آمد نود هم پیش ماست" و تفسیر های آخر و مباحث آخر و اینها. ایشان هم ادعایی نداشتند که مثلاً این مطالب، مطالبِ بعد از هرچه که گفته میشود، اینها "المیزان" بهتمامی هست و یک چیزی افزونه بر آن. و بعد از مدتها فهمیدیم که ما خطای محاسباتی داشتیم و اشتباه! همه این تفاسیر سر جای خودش هست و خوب و درست، ولی "المیزان" یک چیز دیگر است، مطلقاً. به این سادگیها فهمیده نمیشود. "المیزان" درس گرفتن میخواهد، مباحثه میخواهد، کار جدی میخواهد. گاهی یک هفته انسان بر روی یک پاراگراف فکر کند، وقت بگذارد.
آقا میگفت: «من فلان بحث را از شهید مطهری میخواندم. در "انسان کامل" بحث تنازع بقا. تا آمد و شروع کرد، گفتم: "این مال یک صفحه "المیزان" است!" گفت: "جدا؟" گفتم: "آره. هنر شهید مطهری بوده که یک صفحه، یک صفحه از "المیزان" را گرفته، کرده یک کتاب."» کسی هم نمیداند. آنکه "المیزان" خوانده، شهید مطهری خوانده، میفهمد شهید مطهری از کجا دارد میآورد این حرفها را.
اما برای شما و کاری که ما باید انجام بدهیم چیست؟ حضرت آقا در مورد به اساتید دانشگاه فرمودند که... به روحانیون کرمانشاه فرمودند که: «شما باید "المیزان" را موضوعی کنید، پرورش بدهید. نیازهای فکری جامعه را میشود با "المیزان" برطرف کرد.» این حرفی است که حضرت گفتند. از سال ۸۹ تازه شروع کردند به اینکه مطالب را ببینند که "المیزان" مثلاً در این موضوع کجاها بحث کرده، مرتب کنند، یکی کنند، چاپ کنند. تازه به اینجا. خیلی کم. کرسی درس، کرسی آزاداندیشی، همایشها، مباحث، چی گفته؟ «بابا این از همه متفکرین عصر ما بالاتر است.» مطهری پرورش داده، مصباح پرورش داده، جوادی پرورش داده، و او یعنی علامه طباطبایی همه خودش را منحصر کرد در تفسیر "المیزان". هرآنچه که میخواست ظهور و بروز داشته باشد، در این قالب ظهور بروز کرد.
یک همچین شخصیت عظیمی وقتی که خودش را منحصر کرد در یک کتاب، چه گفته؟ چه کار کرده؟ توی دانشگاه بحثی که داشتیم، یکی از نظریات علامه را بحث کردیم. بحث شخصیت داشتن جامعه. مسیر را میبینی! تو این دانشجو مطرح کردی. جمعیت، مخاطب، با اینکه دانشکده مهندسی دانشگاه، در دانشگاه فردوسی بیشترین جمعیت را دارد. مردم نمازش را و اینایش هم میگویند «شلوغترین مراسم». وقتی که به ما تحویل دادند، گفتند: «آقا تو کل مشهد یک همچین مقداری دانشجو و جلسه و اینها نداریم.» مثلاً فقط در نماز جماعت چهارصد پانصد تا دانشجوی نخبه شرکت میکند. سخنرانیها نسبت به نفر قبلی و برنامههای قبل و اینها دو برابر شده. جمعیتی که پای صحبت مینشیند... یعنی اشتیاق و استقبال. بزرگترهایشان، ارشدهایشان برطرف میشود. واقعاً گمگشتگیهایمان دارد حل میشود با مباحث "المیزان". کسی بتواند اینها را بر ما تبیین بکند که او چی گفته؟ از قرآن در میآورد! گاهی یکی از "بعضکم من بعض". این کلمه را چه میکند علامه با این "بعضکم من بعض"؟ یعنی چی؟ «ساختار وجودی تو متصل است به ساختار وجودی تکتک افراد جامعه.» بعد بحث میکند، رابطه را از تو این در میآورد. تاخت و تاز میکند علامه.
یک چیز عجیب و غریب هست، محرومیم از آن متأسفانه. و باید نظام درسی را بر این مبنا چید که شما این درسها را بخوانید. خُردخُرد بیایید و بر "المیزان" برسید، بهعنوان یک کتاب جامعی که معارف قرآن و عترت در این منظومه است. معارف قرآن نسبت به تعبیر برخی اساتید ما، فوق تخصصی است. معارف ذیل این آیات، مباحث مرحوم علامه بسیار عالیست و البته سنگین. خیلی فرصت پرداختن بهش نداریم. مخصوصاً ذیل آیه ۲۴ مباحث فوقالعادهای هست. کلاً تفسیر "المیزان" بعد نگرفت ما رو. تقریباً شانزده سال هم تفسیر سوره نساء در علامه طباطبایی. در کدام مباحث قشنگ است و جذاب؟ ولی نمیگیرد منو.
بعد رفتیم سالیان سال درس آیتالله جوادی. مباحث اینور اونور، خودمان مباحث لغت و فلان اینها را گفتیم. گفتیم برگردیم ببینیم "المیزان" چه خبر است. فهمیده نشده بود. یک زبانی دارد، ادبیاتی دارد. "المیزان" یک ادبیات رمزی است. رمزگشایی کنی، اول از ادبیات علامه. چیچی میخواهد بگوید این؟ وقتی او را در این سیاق میآورد، چی میخواهد بگوید؟ چه شکلی مثلاً مطالب را منتقل میکند؟ یک اعجاز خاصی در کلام اوست. ما تا "المیزان" نخوانده بودیم، نمیتوانستیم انقلاب کنیم. انقلابی نشویم! نمیدانستی مثلاً انقلاب یعنی مقدمه. یک دور آثار شهید مطهری کلاً خوانده شود. تفسیر شهید مطهری، خصوصاً خوانده شود. یعنی خصوصیتی دارد تفسیر شهید مطهری. شهید مطهری لِسان علامه است دیگر. لِسان و هارون علامه است. برجستگی شهید مطهری هم همین لِساننه. و با ادبیات روز و مردم و اینها بهتر توانست ارتباط برقرار کند. لذا خواندن شهید مطهری ضروری است به مقدار فراوان.
توی تلگرام پیام میدهند: «برای چی سؤال میکنی؟» سؤال ندارد. شهید مطهری! اول، بِیسِ کار شهید مطهری است. کف کار این است. امهات مباحث اینجاست. بعد دیگر حالا آدم میرود، خودش میفهمد و میگوید: «خب بعدش چی؟» «چراغ ماشینت را روشن کن، جاده تاریک است.» میگوید: «چراغ ماشینت را روشن کن.» روشن میکند، از مشهد تا تهران روشن میکند برات، ده متر جلوتر تاریک است. وقتی راه میافتید، شهید مطهری را میخوانید، یک دفعه یک جاهایی بحثهایی میگیرد. این خاتمیت یک چیزی دارد. فلسفه تاریخش یک چیزی دارد. این بحثهای کلامی شدیدترین همه رو دارد دیگر. هم تاریخ است، هم کلام است، هم فلسفه است، هم فقه است، هم اصول است. واقعاً علامه شهید مطهری، پدر آدمو در میآورد! مباحث قرآنیاش گرفتارتان میکند. مباحث عرفانیاش گرفتارتان میکند. آدم میفهمد!
دانشگاه امام صادق علیهالسلام منتشر کرد؛ پنج شش نوع، نه بیشتر، ده نوع به نظرم سیر مطالعاتی گفتند. خود آنها میخوانند دیگر، کامل تو دانشگاه امام صادق میخوانند. از اول تا آخر ببینید که کدامش بیشتر به ذائقهتان، فضای فکریتان، همین شهید مطهری یک دور کامل خوانده شود. یک سری مباحث موضوعی آیتالله جوادی خوانده شود. ادبیاتش سخت است. مباحث سادهترشان که سخنرانیهایشان است، کتاب شده. حالا الان بخواهم بهتان معرفی کنم، کتاب زیاد است. "قرآن در قرآن" ایشان، مثلاً حتماً باید خوانده شود. خود "تسنیم" جلد یک، بحث مقدمه "المیزان" حتماً باید خوانده شود که البته ما اینها را تدریس کردیم. فایل نرمافزار حک شده، کل آثار کل آثاری که تا سال، یعنی به روزش نکردند، یعنی از بعد "مفاتیح الحیات" دیگر به آثار ایشان چیزی اضافه نشده است.
بله، به نظر من این است که موضوعی باید کار کرد. در یک سری موضوعات سادهتر، آدم اول بحث، یعنی یک اساتیدی باشه، مثلاً آقای طاهرزاده تا حدودی کار کرده. فایلهای صوتیاش هم هست. بعضی مباحث "المیزان" را امروز میدیدم. بحث چهچی را داشت در "المیزان" بحث… خوب جزوه کرده. اینجور کارهایی وقتی بشود، یک سری مباحث موضوعی "المیزان" روش کار بشود و مطرح بشود. چون واقعاً مباحث موضوعی اگر بخواهد شرح داده بشود، بحث، بحث اخلاقی که مثلاً در جلد یک ایشان دارد، سه چهار جلد بحث کتاب کردند روش کار. بله. یک بحث خاصی را اگر از "المیزان" کسی پیگیری کند، اینجوری نیست که بگوید آقا من تفسیر سوره فلان را بروم از اول شروع کنم، بخوانم، درس بگیرم. نه، یک بحث خاصش را انسان باید اول بفهمد. با ادبیات علامه آشنا بشود. با آن نظام فکری، چه نظام فکری! ایشان فقط توحید است. امتیاز علامه نسبت به همه قبلیها و حتی بعدیها و حتی با تاکید دارم میگویم، و حتی بعدیها، این امتیاز علامه این است که ایشان در اعلی درجه توحید شهودی و عینی است. لذا حرفها و مطالب فرق میکند. و نظام فکری باز متفاوت، حتی با شاگردانش.
گفتیم: ««فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ قَتَلَهُمْ وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ رَمىٰ وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاٰءً حَسَناً إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» انفال، ۱۷». این میگوید تو نبودی، این شما نبودید، مقاتله کشتی و اصلاً نکشتی. در مورد قتل مطلقاً نفی میکند، در مورد رم حالت یک چیزی اثبات میکند. آیات، آیات عجیب. میگوید: «اصلاً شما نکشید اینها را در جنگ بدر، و لکن الله قتلهم.» اصلاً فقط خدا کشت. «تو پیغمبر هم که آن ریگها را گرفتی و پرت کردی سمت دشمن، آن تئوری کار، از خورد به اینها و تو چشم و چالشان، ماجرا مفصل است.» بحث "رم" تو هم وقتی که اینها را "رم" میکردی، تو "رم" نکردی. «و ما قتلتم و لکن الله قتلهم، شما نکشید، خدا کشت. تو پرت نکردی آن وقتی که پرت کردی.» خداوند یعنی یک شأنی برای پیغمبر قائل است و هیچ شأنی برای مؤمنین قائل نیست؟ چرا؟ توضیح دهید که اینجا نمیشود. چون خودش برای پیغمبر شأن قائل شده. میگوید: «أغنٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ»، همهچیزند. خلع سلاح شده. آمده «أغنٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ». خدا و رسول اینها را اِقناع کردند. رسول مبارک است، توبه کن. یک جاهایی خود خدا با پیغمبر شَریکی، شَریکی گرفته، شَریکی برداشته خدا. چرا؟ چون واسطه فیض است و واسطه فیض است. و بهواسطه او خدا ظرف مشیت خداست. «بله بل هم الا الا ان قل». اصول توبه در سوره آل عمران همین را مطرح میکند. مشخصه این دیگر واقعه تاریخیاش پیغمبر بوده که این خطاب به خود پیغمبر التفات دارد و صورت میگیرد. آنجا که ضمیر جمع است، اینجا ضمیر مفرد است. درگیری جنگ شنزار و ریگ است که پیغمبر نقل کرد. سطح قتال که همه هستند و پیغمبر هست، یک حیثیت عمومی را مدنظر دارد. اینجا خود پیغمبر یک کار ویژه کرده.
که پیغمبر توضیحاتی دارد. بحث فنا اینجا مطرح است. فنای در افعال، فنای در صفات، فنای در ذات. مباحث بسیار مهمی است. خود آیتالله جوادی، حالا میشنیدیم بحثهای خیلی خوبی ذیل این آیه دارند. نکات بسیار مهمی دارند. هرچند وضعیت مبانی توحیدی مقداری با علامه تفاوت دارد و اختلاف نظر دارند، ولی قائل به قُرب فرائضاند. تو این درس میگرفتیم، "المیزان" با استاد چکوچونه زدیم و استادمان اصلاً زیر بار نرفت. ما گفتیم «فرایض نداریم.» جوادی از این آیه "قُرب فرائض" برداشت کرده است. یک قُرب نوافل داریم. قُرب نوافل میگوید که: «وقتی بنده من با نوافل تقرب پیدا کند... «اِذَا تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبْدِی بِالنَّوَافِلِ» بنده من با نوافل تقرب پیدا کند، «یَسْمَعُ اَلتِی یَبْتَشُّ بِهِ وَ لِسَانُ اَلَّذِی یَتَكَلَّمُ بِهِ» من زبانش میشوم، آن زبان حرف میزند. چشمش میشوم، چشم میبیند. دستش میشوم و آن دست کار میکند. با نوافل اگر به من نزدیک شد،» این را آیتالله جوادی حالا این توی کتابهای مختلف ایشان هست، توی صحرای حج هست، جاهای دیگر، توی مباحث توحیدشان هست. میفهمند که یک "قُرب فرائض" داریم، بالاتر. از سندش تا مخ که «وقتی بندهای با نوافل، وقتی اینقدر تقرب پیدا کند، با فرائض چی میشود دیگر؟ اصلاً او نیست دیگر، خدا مستقیماً به خودش.» اینجا میگوید: «من به لسانش میشوم،» دیگر اصلاً دیگر لسانی نیست. حالت "قُرب فرایض". بله.
بله، اینجا قتال و جهاد و اینها جزو فرائض دیگر. در "المیزان" این، این سیاق خیلی پذیرفته شده. خدا رحم کرد ولی «وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً» انفال، ۱۷ برای اینکه ابلاغ کند خدای متعال. «ابلاغ» از ماده «بلا» به معنای تحول. بههمبریزید تا به نتیجه برسید. بههمزدن برای رسیدن به یک وضع مطلوب. «بلاء» تحول. در یک چیز درون شما را میریزیم بههم. ببینیم چقدر خدا را باور دارید. چقدر پذیرید. ابتلاء مؤمنین هم از "جعل و شیدا". «بلاءٌ انْ جَعَلَ الْمُؤْمِنِینَ ذَا بَلاءٍ». مؤمنین را صاحب بلا قرار دادن. این میشود ابتلاء. برای ایجاد تحول هم بهصورت غیرعادی پیش آمده. «بلاء» پس واژه منفی نیست. لزوماً بلا انْ حَسَناً. اینجا ما ابلاغ کردیم، ولی ابلاعمان یک بلای حَسَن بود، دُرست است؟ و اما «إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَكْرَمَنِ» فجر، ۱۵. و «وَ أَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ» فجر، ۱۶. جفتش بلائه. گاهی ابتلا میکنیم، و بهش رزق میدهیم. گاهی ابتلا میکنیم، ازش رزق میگیریم.
یکی از اساتید میگفت: «میآید به من میگوید: "آقا من با این همسرم چه کار کنم؟ بلاء تحملش کنم؟ بیا برم طلاقش بدهم؟" سؤالت غلطه. باید بگویی که بلای من به این است که باهاش زندگی کنم، یا بلای من به این است که ازش جدا شوم؟ جفتش بلاءَ.» ابتلاء است دیگر. ما ابتلاء را منفی نمیبینیم. «مبتلا شده» یعنی نه. خود همین که تو جنگ پیروز شدن، این ابتلاء است. یک بلای حَسَن. پیروزی در جنگ. انگار سیاق آیه این است که خود پیروزی، خود ریاست ابتلاء است. خود پیروزی، خود اطلاء. «لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ» نمل، ۴۰. «هَـٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی» نمل، ۴۰. خیلی آصف بن برخیا که تخت را آورد، این را حضرت سلیمان چه کار کرد: «هَـٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی». این بلای من است. ابتلا به معنای امتحان کردن خدا من را مبتلا کرد به اینکه تخت بلقیس را از آنور عالم برای من بیاورند که ببینم من شکر میکنم یا کفر. نه آقا، چون وقتی که داعش سر شما را میبُرد، «لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْكُرُ»، بلاست. فرقی نمیکند. «إِنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» خدا هم سمیع است هم علیم. نتیجه استعداد ربط دارد. فوقالعاده. بله. یعنی آن خطورات ذهنی شما، آن چیزی که در باطن شما میگذرد را خدا میداند. «إنَّ اللّٰه سَمِيعٌ».
آزاد کردیم، دیدی فرمانده، حال کردی! لِسان استعداد خوب. بله. پیامبر مؤمنین نبوده و قائل نبوده. پیغمبر خودش چون واسطه فیض، به او اسناد میدهد، فعل را. بحث توحیدی است. میگوید: «من بودم که اینجا جلوه کردم. اصلاً بحث فردی نیست. من و پیغمبر نمیخواهد بگوید دو تا من و پیغمبر بودیم. دو تا نه.» من بودم که بروز کردم. شما که مثلاً شما که مال این حرفها نبودید که بخواهید بر لشکر پنجهزار نفره غلبه کنید. سیصد نفر کجا میتوانند بر پنجهزار نفر؟ آن هم بدون هیچی. یک دانه اسب فقط. نه اسب داشتید، نه شمشیر داشتید. تیر که، کدام یکی از دوستان گفتند، تیراندازی اصلاً تیر نداشتند اینها. «تیر بنداز!» سلاح جنگی نداشتند. فقر مطلق، بدون امکانات، بدون هیچی. کی پیروز میشود تو همچین شرایطی؟ بدون هیچی! من بودم که پیروز کردم. شما هم اگر شما نکشید، من کشتم. پیغمبر! تو هم با همه جلالت قلبی که «رم» میکردی و واسطه فیض بودی، تو هم نبودی که «رم» کنی. برعکس، یک جمله حضرت امام دارد، خیلی فوقالعاده است. فیلمش منتشر شده. این سران مملکتی دور امام نشستند. اول انقلاب، تو قصر. «من برای انقلاب،» حالا دقیق جمله امام یادم نمیآید، در صحیفه میشود گشت و پیدا کرد. «من کسی را کاره نمیدانم...» نمیدانم «در پیروزی انقلاب، نه شماها را، نه مردم...». یادم نیست. میگوید: «نه شماها را کاره میدانم، نه حتی خودمو.»
زحمت خرمشهر هم همین بود. استاد ماجرای آقاطهرانی میفرمود که: «با فرمانده و اینها، یک سری عملیاتهایی که پیروز شدیم و اینها، جمع کردیم اینها را. بردیم پیش بهجت.» ایشان شهید علاقه، شهید لدانیپور شاید به نظرم حاج احمد کاظمی. و چون اصفهانیاند، مجموعههای اصفهانی. بچههای اصفهان جمع شدیم. همه رفتیم پیش ایشان. و خیلی سردارها، کلهگندههای جنگ رفتیم. دیدن همه مراجع و همه ما رو تحویل گرفتن و کلی محبت. خدا جواب سؤال استخاره را که میگوید: «با دست؟» جواب خوبه، جواب نمیدهد. اینجوری که اینها آمدند نشستند گزارش: «آقا رفتیم این عملیات را فتح کردیم. آنجا پیروز شدیم. آنجور شد. آنجور شد.» و خب، آخرش آخرش هم این است که: «إن شاء الله به زودی صدام یزید کافر را دستگیر کنیم، بکشیم. جنگ تمام.» آیتالله بهجت یک غضبی کرد، به اینها نگاه: «بَرَوید صدام نفس خودتان را بکشید.» همه را کرد بیرون. «خودت، خود صدام شدی تو جنگ. طاغوت میشوی.» ظرافتها خیلی حرف دارد. خیلی عظمت دارد. غُدّه میشوی، حالیات نیست. فکر میکنی داری میشوی سردار فلان. بعداً خود «استخونی» میشوی تو گلوی ولیالله. خدا «إیهان» میکند. «کید کافر» پمبه میزند. ایهام ایجاد میکند. وقت نقشه کافرین را پنبش را میزنیم. «لَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ» بقره، ۱۶ نقشه میریزند، خودشان گم و گور میشوند. ترجمه کردند: «کلید اینها را قرار دادیم در گمراهی نه.» یعنی خودش برای خودش که نقشه میریزد، یکجوری بازیاش میدهم با نقشهاش. نقشه را که گم شد، نقشه اینها در گمراهی. با خود نقشه بازیاش میدهند. نقشه را میریزد بیاید مثلاً داعش را تولید میکند که بیاید جمهوری اسلامی را زمینگیر کند. میآید میزند با داعش میرود جلو. فلج میشود. یک دفعه آن داعش میخورد این را. میآید یک دفعه جمهوری اسلامی پایگاهش را بغل جنگ مستقیم بُرد. شد دیگر. پایگاه ما شهید شد. دیشب در واقع سحر رسماً اعلام جنگ است دیگر. مستقیم دارد وارد جنگ میاندازد. او بیاید این را بخورد، ایران میآید این را میخورد. میآید تو پشت پایگاه میزند. من چه کارش کنم؟ مستقیم این را بزنم، گیر میکند. پدر خودش را در میآورد با نقشههایش. ایران یک پایگاه نظامی تو حومه دمشق داشته که همه فرماندههای ارشدش و اینها آنجا مستقر بودند. چند تا موشک میزند اسرائیل که البته یکی دو تا خنثی کنم.
«و اما انْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَكُمُ الْفَتْحُ وَ إنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَیْرٌ لَكُمْ» انفال، ۱۹. شما استفتاح داشتید دیگر. هیئت استفتاح، جهت استفتا، طلب فتح. کیا؟ به کفار میگوید: «شما دنبال این بودید که فرض کنید از خدا میرفتید، توی کعبه، خیلی جالب است، اینها میرفتند تو کعبه از بتهایشان میخواستند که ما را نسبت به اینها پیروز کنید. خدایا ما را نسبت به کفار پیروز کن. خدایا این مسلمونهای واقعی که ما هستیم را، مسلمونهای واقعی را بر کفار...» دعا، دعا تابع خواست شما نیست، تابع حقیقت است. خیلی مسئله و بحث مهمی است: استعداد. تو نفرین هم همین است. شما میگویی: «خدایا این ظالمو لعنش کن.» کی واقعاً ظالم است، تویی یا این؟ مستجاب نمیشود روایت ما.
دعای زیارت عاشورا پرش ما را میگیرد. حالا غرض اینکه مؤحدی. یعنی داعشیها هرچی که دعا کردند، استجابت دعایشان به تقویت حشد شعبی و اینها انجام شد. چون دعای واقعی میگوید: «خدایا مؤحدین را، عسکر مسلمین را، کسانی که در مسیر توحید تو هستند، مجاهدین اسلام را، اینها را موفق کن، پیروز کن، غالب کن.» چشم. دعا ماجرا این است، تابع حقیقت است. خدا که نمیگوید: «شما ادعا که زیاد است. خدایا من از این میخواهم.» بله. «من از و در برابر این بلا فلان کن.» تو میگویی: «کافر اینجا.» «ِلیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَ الْکَافِرِینَ» انفال، ۸. «من حق را میخواهم. حق را پیروز کنم.» چشم، الان حق را پیروز میکنم. ادعا داشتن. ماجرای امام رضا علیهالسلام. آمدم پشت در و از مدینه آمده ام. «تفسیر امام عسکری علیهالسلام گفتند: "دعای گزاف کردید، جواب نگرفتید.» ادعای حقیقت از اول جواب میگرفت. «گفتید: "ما شیعیان حضرت امام رضا علیهالسلام آمدیم برای دیدار." ادعای گزاف که من شیعه. چهل بار ابوالفضل به نیابت از من میری به اینها سر میزند.» بله، «میری مدینه، چهل روز آمدند. چهل بار در زدند. چهل نوبت از طرف من هدیه میبری برای اینها.» جواب زیارت نتیجه. «لَعَنَ اللّٰهُ عَلَى الْکَاذِبینَ»، کسی که واقعاً عندالله کاذب است، خدا لعنش را به او. هر دعایی که این را دارد. حقیقت را خدا تابع ادعا که نیستش که. بله.
«خَیْرٌ لَكُم» انفال، ۱۹. اگر انتها داشته باشیم. گفتیم انتها یعنی چی؟ پایانپذیری نهی، پذیرش نهی. پذیرش نهی داشته باشید، «فَهُوَ خَیْرٌ لَكُمْ». «خیر» یعنی چه؟ آقا جان، بر وزن "خرید" چیست؟ اسم تفصیل نیست. «اخیر» نیست. همان خیر بر وزن "فِعْل" و مثل "صَعب" میماند. صفت مشبهه است. یا صفت مشبهه. درستش در برابر "شر" «خیر» چیزی است که انتخاب شده و برتری داشته باشد. «شر» چیزی است که فاسد و مرجوح باشد. «خیر» انتخاب شده و برتری دارد. «شر» فاسد و مرجوح. لازم نیست این کلمه را به وزن «أفعَل»، به صیغه اَفعل تفضیل بگیریم. فضیلت از خود ماده کلمه فهمیده میشود. برتری تو خود مادهاش هست. لازم به هیئت اَفعل دیگر نیست. بله، خلاف مشهور است. «خیر لکم» به معنای «بهتر» نیست، «خوب» است. برای «لَنْ تَعُودُوا» نه «ولَن تُغنِیَ عَنْكُم شَيئاً» انفال، ۱۹...
«انْ تَعُودُوا» انفال، ۱۹. برگردید به آن غلبه و جنگ و درگیری و اینها، من هم برمیگردم به آن پدر پدرتان درآوردنی که یک بار ازتون درآوردم. «وَلَنْ تُغْنِیَ عَنكُمْ فِئَتُكُمْ شَیْئاً». چند تا واژه بود. یک سری بحث کردیم: امت و ملت و قوم و طایفه و فرقه و شِرزِمه و رَهْط و یک کمی از اینها. است. تقریباً ده تا واژه میشود تو قرآن. امت نمیگوید، قوم نمیگوید، طای فه. اینها بی نیاز نیستند. تعدادی از این کلمات یک کار قرآنی میخواهد. به ادبیات جدید دارد این. به نظرم از آن تولیدات قرآنی است که بین اینها بحث رو باز میکنه. جامعه را «امت»، خواص امت را یعنی آنی که ما تو فارسی بهش میگوییم «جامعه»، میگوید: «معادل قرآنی این امت است.» کلاس ها را نمیگوییم. «جامعه» یک امت. امت مثلاً «دوره چندیا»، گروه. دور سریال. «امت واحده» خودش بهتنهایی روز قیامت یک امت است. روایت هم فراوان است در مورد ابوذر. در مورد یک سری نکتهاش این است که ملت را وقتی میآورد، یک بار منفی دارد. «لاَ تَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا». ملت ما مثبت نیست. ملت مثلاً چیه؟ قوم. با استعمالات قرآنی کشف کنیم که ملت که میگوید، چه چیزهایی مد نظر دارد. قوم را کجاها؟ «قَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ» مثلاً «لِلْمُتَفَكِّرِینَ». حالا متفکرین که ندارد مثلاً «لِلْمُومِنِینَ». یک جایی میگوید: «لِقَوْمٍ یُومِنُونَ». اینها با هم تفاوت دارد. قطعاً تفاوت این دو تا هر چقدر زیاد باشد، فعل شما بی نیاز نمیکنه شما را، «وَ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُومِنِینَ» انفال، ۱۹. خدا معیت با مومنین دارد. ابرقدرت، او قدرتی دیگر تو عالم نیست.
ارز «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنتُمْ تَسْمَعُونَ» انفال، ۲۰. اطاعت کنید خداوند و رسولش را. و تولی را از او نکنید، در حالی که میشنوید. «حرف رو داری میشنوی.» میبینی چی میخواهد. امر برای شما روشن است. در عین حالی که میشنوید و میدانید چه امر کرده، پشت میکنید. و جالب است به همین نام مومن میگوید ها. این ضعف ایمان، نفاق. یک خلطی که تو مباحث میشود. مومن ضعیفالایمان رو ما منافق میگیریم. بعد تو فضای سیاسیمان هم شروع میکنیم به بافتن. طلبهای که مبانی فکری ندارد یا غیرطلبه. همه مسئولین مملکت منافقند. بعد منافق که شد فاسق است. فاسق که شد غیبتش جایز است، ثبتش جایز است، غیبتش جایز است. همین جوری میرود. ضعیفالایمان است. اینجا به اینها نگفته منافق. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» انفال، ۲۰. ایمان دارد. میشنود پیغمبر چی میگوید. منافق تعریف دیگری دارد. منافق کسی است که دودوزه باز است. این یعنی مومن ضعیفالایمان باور دارد، پیغمبر را دوست دارد. خیلی از مسئولین واقعاً رهبری را دوست دارند. بالاخره اگرم انجام بدهند باز دارد از پیمان برای اینها ثابت میکند، وقتی دارد نهی میکند. بالاخره خطاب به کیه؟ ایمان خارج و داخل دارد. ضعیفالایمان «رَائِنا».
و خیلی از این آیات فراوانی، حتی بینهم هست. آن هم ایمان، ایمان ندارد، سیما مراتب دارد، درجات دارد. آیا اول سوره مبارکه حجرات را نگاه کنید. سوره تحریم را نگاه کنید. خیلی آیات هست که اینها حکایت از این دارد که با اینکه یک کار خیلی مومن میدانند، در عین حال خب بالاخره ضعیفالایمان است دیگر. منافق که نیست. این مشکلات دارد. یک مشکلات وابستگیهایی دارد به یک کسانی، به یک چیزهایی. شهید حججی، چقدر جمعیت میآید اصفهان. چه خبر شد تهران. چه شکلیه؟ بعد ببینیم فضای سیاسیشان چه شکلی. دوست دارم رأی میدهند به آنکسی که من و شما ممکنه اصلاً هیچ ربطی بین او و ولایت نبینیم. کشش باطنی دارد. در عین حال رهبری را هم دوست دارد. نظام هم دوست دارد. ضعیفالایمان را نباید به حساب منافقین گذاشت. ایمان چی شده؟ «مَثَلَ کَذٰلِكَ» بقره، ۱۷. «مثل کسانی نباشید که گفتند: «ما میشنویم و نمیشنیدند.»»
اینجا بحث خوبی که دو «سمع» داریم و یک «صَمّ». تو قرآن وقتی «سمع» گفته میشود، یک معناش همین معنای اینکه به گوش برسد. یک معناش این است که طرف ترتیب اثر بدهد. به جفت اینها «سمع» میگوید. پس «سمع» در قرآن مشترک لفظی است. دو دسته آیات میآورند: کدام آیات گفته که به معنای این است که شنیدن، کدام معنا معنی اش تأثیر دادن است. «گوش نمیدهی به حرف من، گوش نمیدهی بابا بچه!» گوش ندادی، همه در لوازمش هست دیگر. همه با هم متصل است. خود اینجا مصطفوی بحث خوبی دارد. رتبهبندی میکند. بحث خوبیه. اینجا اگر بتوانیم. میگوید: «اصلاً تمایز انسان با حیوان.» میگویند: «شنیدیم، فهمیدیم.» «تصوراً فهمیدید.» تو خیابان عرض چند مرتبه دارد. خوب. اصل آیه اصلی. «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّٰهِ» انفال، ۲۲. پستترین، بدترین جنبندهها، «دابه» از «دَبَّ» میآید. «جنبید». پستترین جنبندهها نزد خدا، «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ الَّذِینَ لَا یَعْقِلُونَ».۱ ۲ «أَلَیسَ لَکُمُ العَلِیمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ».۳ آنهایی که عقل ندارند، پستترین موجوداتند پیش خدا. سوره اعراف. «دابه» «از انعام اینها را کمتر» میگوید. دوست موسی ازل «جزو همه موجودات» نه فقط انعام. از مارمولک تازگی یاد گرفتم. از این هم پستتره. از چه میدانم رتیل و فلان. از همه اینها بدتر. الحمدلله رب العالمین، فارسی ندارد مباحث.
اما آدمهایی که به قول آب و کمک، جدل. این اصلاً برهان توش نیست. جدل. جدلش هم به این است که شما اصلاً حرف در این نیستش که این کار خوب بوده یا بد بوده. ارزشگذاری نیستم. من ذره ارزشگذاری نکردم. گفتم اینقدر هزینه تراشیده. تو این وضعیت نشستن نگاه کردن که طرف نمیفهمد. وقتی میگوید آقا مملکت... حالا اینکه اصلاً نیازسازی است. نیاز واقعی نیست. ببین آن میآید نیازسازی بدیهی میکند برای مردم. میگوید: «ببین تو نیاز داری فیگو بیاید اینجا تو برنامه نود شرکت کند. تو نمیدانی افتخار است. تو نمیدانی تو دنیا سر بلند میشوی. این عزت فلان است.» یک تصویر تقلبی از عزت میسازد بعد میگوید: «ببین تو همانقدر که عزتت به این نیاز دارد، نوعدوستیات هم نیاز دارد به اینکه به زلزلهزدهها کمک کند.» اینجا اونو نمیگیرد، به او کمک میکند. این هم میآوری. این قشنگ جدل است برای اینکه بگویی آقا به سوریه اگر کمک کردیم، تو چرا همهچی را خلط مبحث میکنی؟ یک طرف نذری میخواهد بدهد، فقرا ی کدام بیغوله؟ طرف مثلاً بهجای کیف، مثلاً کیف ندارد، پلاستیک دستش است. کتاب لبنان کمک میکند. خلط است دیگر. مغالطه است. جدل است. خاصیت جدل این است. برهان توش نیست. این جدل است. خفقان گرفتن آنهاست.
عزتت دارد تأمین میشود. احساس عزت میکنی. کدام برهانی در آن نبود. نکتهاش در این است که شما وقتی احساس میکنی عزتت دارد تمام میشود، حاضری برای عزتت هزینه کنی. ولی یک جاهایی کمبودهایی هم داری. آدم گرسنهاش باشد، بگوید: «خب آب که مهمتر از غذاست، برم آب بخورم.» گرسنهای، ببین نان میخواهی. این هم نیاز است، آن هم نیاز است. کدامش حیاتیتر است؟ کدامش زودتر آدم را از پا در میآورد؟ مثلاً هم تشنه است هم گرسنه. خب کدامش مهمتر است؟ کدام ضروریتر است؟ چند تا نیاز است؟ باید مدیریت کرد. فقیر داریم، بدبخت داریم، این همهچی داریم. بیسواد داریم، ال داریم، بل. خیلی جدلها با اینها که باز یک وقت دیگر نوشته بودم. این مرز این، و اگر مثلاً عراق حمله کرده بود، کرمانشاه را از ما گرفته بود، آنور مرز حماقت است دیگر. این مرزهای جغرافیایی است. من میآیم تا اینجا میبندم. میگویم تا... از کجا داری میآوری؟ صد متر آنورتر، کرد هم هست. از همین طایفه است. کشته داده. تعصب است دیگر. تعصب شیطانی. «إِمَامُ الْمُسْلِمِینَ» منظور: امام المعصومین متعصبین.
________________
۱ «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ» (انفال، ۲۲)
۲ «أَلَیسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ ۚ وَ یُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِن دُونِهِ ۚ وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ» (زمر، ۳۶)
۳ این عبارت در قرآن یافت نشد و به نظر میرسد برداشت اشتباهی از آیه دیگر یا اشتباه گفتاری باشد. «أَلَیسَ اللَهُ بِأَحْکَمِ الْحاکِمِينَ» (تین، ۸) یا «أَلَیْسَ ذَٰلِكَ بِقَادِرٍ عَلَىٰ أَن یُحْیِیَ الْمَوْتَىٰ» (قیامة، ۴۰) جملاتی با ساختار مشابه در قرآن هستند.
با سپاس،
ویرایشگر دقیق فارسی.
بسم الله الرحمن الرحیم.
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
امروز تفسیر، "تسنیم" را هم آوردم. یادم افتاد که سوره انفال را با خودم آورده بودم. یک چند جلدی از "تسنیم" را با خودم آورده بودم. سوره انفال هم با آن بود و حیف شد که از اول مطالعه نکردیم. دیشب یادم افتاد، فرصت نشد باز برای امروز هم بخوانم، ولی حالا همراه آوردم. گفتم یک سی ثانیه هم وقت کنیم، بعد طراحی کنیم؛ چون اصل بحث انفال در این صفحه است. دو تا آیه اصلی سوره مبارکه انفال شانس ماست دیگر. صفحه یک وقت یک جوری میشود، دو تا آیهای که اصل آیاتاند و هر کدام بر یک جلسه بحث شود، رفته و در یک صفحه میافتد. دیگر باید سریع خواند و رفت. چارهای نیست.
"تسنیم"... بعد ما یک خطای محاسباتی داشتیم. وقتی که تفسیر "تسنیم"، وقتی که ما درس آیتالله جوادی میرفتیم، پنج جلد از آن چاپ شده بود. همینجور خُردخُرد هرچه چاپ شد دیگر گرفتیم. بله. بعد بله، حالا مثلاً جلدشان به سوره یوسف هم نرسیده و هنوز تمام نشده است. بله، پانزده جزء به نظرم نشده، یعنی هنوز به نصف نرسیده است.
بعد تلقی ما، یعنی دو تا چیز سبب شد که تلقی ما نسبت به تفسیر "المیزان" یک کمی سطح پایین بشود - ماما نقص نیست اینکه میگویم - یکی سبک و سیاق مرحوم آقای صفایی حائری بود که خیلی اعتنایی به تفسیر "المیزان" در آن نبود. و البته خوب این برای ما برکت داشته؛ تفسیر ایشان را کار کردیم. ایشان یک نگاه متفاوتی دارد. آثارشان نگاه متفاوتی دارد. ولی دستکم تفسیر "المیزان" را از جوادی بود. فکر میکردیم که درس را که میرویم، مطالب "المیزان" هست و بیشترش هست و "چون که صد آمد نود هم پیش ماست" و تفسیر های آخر و مباحث آخر و اینها. ایشان هم ادعایی نداشتند که مثلاً این مطالب، مطالبِ بعد از هرچه که گفته میشود، اینها "المیزان" بهتمامی هست و یک چیزی افزونه بر آن. و بعد از مدتها فهمیدیم که ما خطای محاسباتی داشتیم و اشتباه! همه این تفاسیر سر جای خودش هست و خوب و درست، ولی "المیزان" یک چیز دیگر است، مطلقاً. به این سادگیها فهمیده نمیشود. "المیزان" درس گرفتن میخواهد، مباحثه میخواهد، کار جدی میخواهد. گاهی یک هفته انسان بر روی یک پاراگراف فکر کند، وقت بگذارد.
آقا میگفت: «من فلان بحث را از شهید مطهری میخواندم. در "انسان کامل" بحث تنازع بقا. تا آمد و شروع کرد، گفتم: "این مال یک صفحه "المیزان" است!" گفت: "جدا؟" گفتم: "آره. هنر شهید مطهری بوده که یک صفحه، یک صفحه از "المیزان" را گرفته، کرده یک کتاب."» کسی هم نمیداند. آنکه "المیزان" خوانده، شهید مطهری خوانده، میفهمد شهید مطهری از کجا دارد میآورد این حرفها را.
اما برای شما و کاری که ما باید انجام بدهیم چیست؟ حضرت آقا در مورد به اساتید دانشگاه فرمودند که... به روحانیون کرمانشاه فرمودند که: «شما باید "المیزان" را موضوعی کنید، پرورش بدهید. نیازهای فکری جامعه را میشود با "المیزان" برطرف کرد.» این حرفی است که حضرت گفتند. از سال ۸۹ تازه شروع کردند به اینکه مطالب را ببینند که "المیزان" مثلاً در این موضوع کجاها بحث کرده، مرتب کنند، یکی کنند، چاپ کنند. تازه به اینجا. خیلی کم. کرسی درس، کرسی آزاداندیشی، همایشها، مباحث، چی گفته؟ «بابا این از همه متفکرین عصر ما بالاتر است.» مطهری پرورش داده، مصباح پرورش داده، جوادی پرورش داده، و او یعنی علامه طباطبایی همه خودش را منحصر کرد در تفسیر "المیزان". هرآنچه که میخواست ظهور و بروز داشته باشد، در این قالب ظهور بروز کرد.
یک همچین شخصیت عظیمی وقتی که خودش را منحصر کرد در یک کتاب، چه گفته؟ چه کار کرده؟ توی دانشگاه بحثی که داشتیم، یکی از نظریات علامه را بحث کردیم. بحث شخصیت داشتن جامعه. مسیر را میبینی! تو این دانشجو مطرح کردی. جمعیت، مخاطب، با اینکه دانشکده مهندسی دانشگاه، در دانشگاه فردوسی بیشترین جمعیت را دارد. مردم نمازش را و اینایش هم میگویند «شلوغترین مراسم». وقتی که به ما تحویل دادند، گفتند: «آقا تو کل مشهد یک همچین مقداری دانشجو و جلسه و اینها نداریم.» مثلاً فقط در نماز جماعت چهارصد پانصد تا دانشجوی نخبه شرکت میکند. سخنرانیها نسبت به نفر قبلی و برنامههای قبل و اینها دو برابر شده. جمعیتی که پای صحبت مینشیند... یعنی اشتیاق و استقبال. بزرگترهایشان، ارشدهایشان برطرف میشود. واقعاً گمگشتگیهایمان دارد حل میشود با مباحث "المیزان". کسی بتواند اینها را بر ما تبیین بکند که او چی گفته؟ از قرآن در میآورد! گاهی یکی از "بعضکم من بعض". این کلمه را چه میکند علامه با این "بعضکم من بعض"؟ یعنی چی؟ «ساختار وجودی تو متصل است به ساختار وجودی تکتک افراد جامعه.» بعد بحث میکند، رابطه را از تو این در میآورد. تاخت و تاز میکند علامه.
یک چیز عجیب و غریب هست، محرومیم از آن متأسفانه. و باید نظام درسی را بر این مبنا چید که شما این درسها را بخوانید. خُردخُرد بیایید و بر "المیزان" برسید، بهعنوان یک کتاب جامعی که معارف قرآن و عترت در این منظومه است. معارف قرآن نسبت به تعبیر برخی اساتید ما، فوق تخصصی است. معارف ذیل این آیات، مباحث مرحوم علامه بسیار عالیست و البته سنگین. خیلی فرصت پرداختن بهش نداریم. مخصوصاً ذیل آیه ۲۴ مباحث فوقالعادهای هست. کلاً تفسیر "المیزان" بعد نگرفت ما رو. تقریباً شانزده سال هم تفسیر سوره نساء در علامه طباطبایی. در کدام مباحث قشنگ است و جذاب؟ ولی نمیگیرد منو.
بعد رفتیم سالیان سال درس آیتالله جوادی. مباحث اینور اونور، خودمان مباحث لغت و فلان اینها را گفتیم. گفتیم برگردیم ببینیم "المیزان" چه خبر است. فهمیده نشده بود. یک زبانی دارد، ادبیاتی دارد. "المیزان" یک ادبیات رمزی است. رمزگشایی کنی، اول از ادبیات علامه. چیچی میخواهد بگوید این؟ وقتی او را در این سیاق میآورد، چی میخواهد بگوید؟ چه شکلی مثلاً مطالب را منتقل میکند؟ یک اعجاز خاصی در کلام اوست. ما تا "المیزان" نخوانده بودیم، نمیتوانستیم انقلاب کنیم. انقلابی نشویم! نمیدانستی مثلاً انقلاب یعنی مقدمه. یک دور آثار شهید مطهری کلاً خوانده شود. تفسیر شهید مطهری، خصوصاً خوانده شود. یعنی خصوصیتی دارد تفسیر شهید مطهری. شهید مطهری لِسان علامه است دیگر. لِسان و هارون علامه است. برجستگی شهید مطهری هم همین لِساننه. و با ادبیات روز و مردم و اینها بهتر توانست ارتباط برقرار کند. لذا خواندن شهید مطهری ضروری است به مقدار فراوان.
توی تلگرام پیام میدهند: «برای چی سؤال میکنی؟» سؤال ندارد. شهید مطهری! اول، بِیسِ کار شهید مطهری است. کف کار این است. امهات مباحث اینجاست. بعد دیگر حالا آدم میرود، خودش میفهمد و میگوید: «خب بعدش چی؟» «چراغ ماشینت را روشن کن، جاده تاریک است.» میگوید: «چراغ ماشینت را روشن کن.» روشن میکند، از مشهد تا تهران روشن میکند برات، ده متر جلوتر تاریک است. وقتی راه میافتید، شهید مطهری را میخوانید، یک دفعه یک جاهایی بحثهایی میگیرد. این خاتمیت یک چیزی دارد. فلسفه تاریخش یک چیزی دارد. این بحثهای کلامی شدیدترین همه رو دارد دیگر. هم تاریخ است، هم کلام است، هم فلسفه است، هم فقه است، هم اصول است. واقعاً علامه شهید مطهری، پدر آدمو در میآورد! مباحث قرآنیاش گرفتارتان میکند. مباحث عرفانیاش گرفتارتان میکند. آدم میفهمد!
دانشگاه امام صادق علیهالسلام منتشر کرد؛ پنج شش نوع، نه بیشتر، ده نوع به نظرم سیر مطالعاتی گفتند. خود آنها میخوانند دیگر، کامل تو دانشگاه امام صادق میخوانند. از اول تا آخر ببینید که کدامش بیشتر به ذائقهتان، فضای فکریتان، همین شهید مطهری یک دور کامل خوانده شود. یک سری مباحث موضوعی آیتالله جوادی خوانده شود. ادبیاتش سخت است. مباحث سادهترشان که سخنرانیهایشان است، کتاب شده. حالا الان بخواهم بهتان معرفی کنم، کتاب زیاد است. "قرآن در قرآن" ایشان، مثلاً حتماً باید خوانده شود. خود "تسنیم" جلد یک، بحث مقدمه "المیزان" حتماً باید خوانده شود که البته ما اینها را تدریس کردیم. فایل نرمافزار حک شده، کل آثار کل آثاری که تا سال، یعنی به روزش نکردند، یعنی از بعد "مفاتیح الحیات" دیگر به آثار ایشان چیزی اضافه نشده است.
بله، به نظر من این است که موضوعی باید کار کرد. در یک سری موضوعات سادهتر، آدم اول بحث، یعنی یک اساتیدی باشه، مثلاً آقای طاهرزاده تا حدودی کار کرده. فایلهای صوتیاش هم هست. بعضی مباحث "المیزان" را امروز میدیدم. بحث چهچی را داشت در "المیزان" بحث… خوب جزوه کرده. اینجور کارهایی وقتی بشود، یک سری مباحث موضوعی "المیزان" روش کار بشود و مطرح بشود. چون واقعاً مباحث موضوعی اگر بخواهد شرح داده بشود، بحث، بحث اخلاقی که مثلاً در جلد یک ایشان دارد، سه چهار جلد بحث کتاب کردند روش کار. بله. یک بحث خاصی را اگر از "المیزان" کسی پیگیری کند، اینجوری نیست که بگوید آقا من تفسیر سوره فلان را بروم از اول شروع کنم، بخوانم، درس بگیرم. نه، یک بحث خاصش را انسان باید اول بفهمد. با ادبیات علامه آشنا بشود. با آن نظام فکری، چه نظام فکری! ایشان فقط توحید است. امتیاز علامه نسبت به همه قبلیها و حتی بعدیها و حتی با تاکید دارم میگویم، و حتی بعدیها، این امتیاز علامه این است که ایشان در اعلی درجه توحید شهودی و عینی است. لذا حرفها و مطالب فرق میکند. و نظام فکری باز متفاوت، حتی با شاگردانش.
گفتیم: ««فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ قَتَلَهُمْ وَ مٰا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لٰكِنَّ اللّٰهَ رَمىٰ وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاٰءً حَسَناً إِنَّ اللّٰهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» انفال، ۱۷». این میگوید تو نبودی، این شما نبودید، مقاتله کشتی و اصلاً نکشتی. در مورد قتل مطلقاً نفی میکند، در مورد رم حالت یک چیزی اثبات میکند. آیات، آیات عجیب. میگوید: «اصلاً شما نکشید اینها را در جنگ بدر، و لکن الله قتلهم.» اصلاً فقط خدا کشت. «تو پیغمبر هم که آن ریگها را گرفتی و پرت کردی سمت دشمن، آن تئوری کار، از خورد به اینها و تو چشم و چالشان، ماجرا مفصل است.» بحث "رم" تو هم وقتی که اینها را "رم" میکردی، تو "رم" نکردی. «و ما قتلتم و لکن الله قتلهم، شما نکشید، خدا کشت. تو پرت نکردی آن وقتی که پرت کردی.» خداوند یعنی یک شأنی برای پیغمبر قائل است و هیچ شأنی برای مؤمنین قائل نیست؟ چرا؟ توضیح دهید که اینجا نمیشود. چون خودش برای پیغمبر شأن قائل شده. میگوید: «أغنٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ»، همهچیزند. خلع سلاح شده. آمده «أغنٰاهُمُ اللّٰهُ وَ رَسُولُهُ». خدا و رسول اینها را اِقناع کردند. رسول مبارک است، توبه کن. یک جاهایی خود خدا با پیغمبر شَریکی، شَریکی گرفته، شَریکی برداشته خدا. چرا؟ چون واسطه فیض است و واسطه فیض است. و بهواسطه او خدا ظرف مشیت خداست. «بله بل هم الا الا ان قل». اصول توبه در سوره آل عمران همین را مطرح میکند. مشخصه این دیگر واقعه تاریخیاش پیغمبر بوده که این خطاب به خود پیغمبر التفات دارد و صورت میگیرد. آنجا که ضمیر جمع است، اینجا ضمیر مفرد است. درگیری جنگ شنزار و ریگ است که پیغمبر نقل کرد. سطح قتال که همه هستند و پیغمبر هست، یک حیثیت عمومی را مدنظر دارد. اینجا خود پیغمبر یک کار ویژه کرده.
که پیغمبر توضیحاتی دارد. بحث فنا اینجا مطرح است. فنای در افعال، فنای در صفات، فنای در ذات. مباحث بسیار مهمی است. خود آیتالله جوادی، حالا میشنیدیم بحثهای خیلی خوبی ذیل این آیه دارند. نکات بسیار مهمی دارند. هرچند وضعیت مبانی توحیدی مقداری با علامه تفاوت دارد و اختلاف نظر دارند، ولی قائل به قُرب فرائضاند. تو این درس میگرفتیم، "المیزان" با استاد چکوچونه زدیم و استادمان اصلاً زیر بار نرفت. ما گفتیم «فرایض نداریم.» جوادی از این آیه "قُرب فرائض" برداشت کرده است. یک قُرب نوافل داریم. قُرب نوافل میگوید که: «وقتی بنده من با نوافل تقرب پیدا کند... «اِذَا تَقَرَّبَ إلَیَّ عَبْدِی بِالنَّوَافِلِ» بنده من با نوافل تقرب پیدا کند، «یَسْمَعُ اَلتِی یَبْتَشُّ بِهِ وَ لِسَانُ اَلَّذِی یَتَكَلَّمُ بِهِ» من زبانش میشوم، آن زبان حرف میزند. چشمش میشوم، چشم میبیند. دستش میشوم و آن دست کار میکند. با نوافل اگر به من نزدیک شد،» این را آیتالله جوادی حالا این توی کتابهای مختلف ایشان هست، توی صحرای حج هست، جاهای دیگر، توی مباحث توحیدشان هست. میفهمند که یک "قُرب فرائض" داریم، بالاتر. از سندش تا مخ که «وقتی بندهای با نوافل، وقتی اینقدر تقرب پیدا کند، با فرائض چی میشود دیگر؟ اصلاً او نیست دیگر، خدا مستقیماً به خودش.» اینجا میگوید: «من به لسانش میشوم،» دیگر اصلاً دیگر لسانی نیست. حالت "قُرب فرایض". بله.
بله، اینجا قتال و جهاد و اینها جزو فرائض دیگر. در "المیزان" این، این سیاق خیلی پذیرفته شده. خدا رحم کرد ولی «وَ لِیُبْلِیَ الْمُؤْمِنِینَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً» انفال، ۱۷ برای اینکه ابلاغ کند خدای متعال. «ابلاغ» از ماده «بلا» به معنای تحول. بههمبریزید تا به نتیجه برسید. بههمزدن برای رسیدن به یک وضع مطلوب. «بلاء» تحول. در یک چیز درون شما را میریزیم بههم. ببینیم چقدر خدا را باور دارید. چقدر پذیرید. ابتلاء مؤمنین هم از "جعل و شیدا". «بلاءٌ انْ جَعَلَ الْمُؤْمِنِینَ ذَا بَلاءٍ». مؤمنین را صاحب بلا قرار دادن. این میشود ابتلاء. برای ایجاد تحول هم بهصورت غیرعادی پیش آمده. «بلاء» پس واژه منفی نیست. لزوماً بلا انْ حَسَناً. اینجا ما ابلاغ کردیم، ولی ابلاعمان یک بلای حَسَن بود، دُرست است؟ و اما «إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَكْرَمَنِ» فجر، ۱۵. و «وَ أَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ فَیَقُولُ رَبِّی أَهَانَنِ» فجر، ۱۶. جفتش بلائه. گاهی ابتلا میکنیم، و بهش رزق میدهیم. گاهی ابتلا میکنیم، ازش رزق میگیریم.
یکی از اساتید میگفت: «میآید به من میگوید: "آقا من با این همسرم چه کار کنم؟ بلاء تحملش کنم؟ بیا برم طلاقش بدهم؟" سؤالت غلطه. باید بگویی که بلای من به این است که باهاش زندگی کنم، یا بلای من به این است که ازش جدا شوم؟ جفتش بلاءَ.» ابتلاء است دیگر. ما ابتلاء را منفی نمیبینیم. «مبتلا شده» یعنی نه. خود همین که تو جنگ پیروز شدن، این ابتلاء است. یک بلای حَسَن. پیروزی در جنگ. انگار سیاق آیه این است که خود پیروزی، خود ریاست ابتلاء است. خود پیروزی، خود اطلاء. «لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ» نمل، ۴۰. «هَـٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی» نمل، ۴۰. خیلی آصف بن برخیا که تخت را آورد، این را حضرت سلیمان چه کار کرد: «هَـٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی». این بلای من است. ابتلا به معنای امتحان کردن خدا من را مبتلا کرد به اینکه تخت بلقیس را از آنور عالم برای من بیاورند که ببینم من شکر میکنم یا کفر. نه آقا، چون وقتی که داعش سر شما را میبُرد، «لِیَبْلُوَنِی أَ أَشْكُرُ»، بلاست. فرقی نمیکند. «إِنَّ اللّٰهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» خدا هم سمیع است هم علیم. نتیجه استعداد ربط دارد. فوقالعاده. بله. یعنی آن خطورات ذهنی شما، آن چیزی که در باطن شما میگذرد را خدا میداند. «إنَّ اللّٰه سَمِيعٌ».
آزاد کردیم، دیدی فرمانده، حال کردی! لِسان استعداد خوب. بله. پیامبر مؤمنین نبوده و قائل نبوده. پیغمبر خودش چون واسطه فیض، به او اسناد میدهد، فعل را. بحث توحیدی است. میگوید: «من بودم که اینجا جلوه کردم. اصلاً بحث فردی نیست. من و پیغمبر نمیخواهد بگوید دو تا من و پیغمبر بودیم. دو تا نه.» من بودم که بروز کردم. شما که مثلاً شما که مال این حرفها نبودید که بخواهید بر لشکر پنجهزار نفره غلبه کنید. سیصد نفر کجا میتوانند بر پنجهزار نفر؟ آن هم بدون هیچی. یک دانه اسب فقط. نه اسب داشتید، نه شمشیر داشتید. تیر که، کدام یکی از دوستان گفتند، تیراندازی اصلاً تیر نداشتند اینها. «تیر بنداز!» سلاح جنگی نداشتند. فقر مطلق، بدون امکانات، بدون هیچی. کی پیروز میشود تو همچین شرایطی؟ بدون هیچی! من بودم که پیروز کردم. شما هم اگر شما نکشید، من کشتم. پیغمبر! تو هم با همه جلالت قلبی که «رم» میکردی و واسطه فیض بودی، تو هم نبودی که «رم» کنی. برعکس، یک جمله حضرت امام دارد، خیلی فوقالعاده است. فیلمش منتشر شده. این سران مملکتی دور امام نشستند. اول انقلاب، تو قصر. «من برای انقلاب،» حالا دقیق جمله امام یادم نمیآید، در صحیفه میشود گشت و پیدا کرد. «من کسی را کاره نمیدانم...» نمیدانم «در پیروزی انقلاب، نه شماها را، نه مردم...». یادم نیست. میگوید: «نه شماها را کاره میدانم، نه حتی خودمو.»
زحمت خرمشهر هم همین بود. استاد ماجرای آقاطهرانی میفرمود که: «با فرمانده و اینها، یک سری عملیاتهایی که پیروز شدیم و اینها، جمع کردیم اینها را. بردیم پیش بهجت.» ایشان شهید علاقه، شهید لدانیپور شاید به نظرم حاج احمد کاظمی. و چون اصفهانیاند، مجموعههای اصفهانی. بچههای اصفهان جمع شدیم. همه رفتیم پیش ایشان. و خیلی سردارها، کلهگندههای جنگ رفتیم. دیدن همه مراجع و همه ما رو تحویل گرفتن و کلی محبت. خدا جواب سؤال استخاره را که میگوید: «با دست؟» جواب خوبه، جواب نمیدهد. اینجوری که اینها آمدند نشستند گزارش: «آقا رفتیم این عملیات را فتح کردیم. آنجا پیروز شدیم. آنجور شد. آنجور شد.» و خب، آخرش آخرش هم این است که: «إن شاء الله به زودی صدام یزید کافر را دستگیر کنیم، بکشیم. جنگ تمام.» آیتالله بهجت یک غضبی کرد، به اینها نگاه: «بَرَوید صدام نفس خودتان را بکشید.» همه را کرد بیرون. «خودت، خود صدام شدی تو جنگ. طاغوت میشوی.» ظرافتها خیلی حرف دارد. خیلی عظمت دارد. غُدّه میشوی، حالیات نیست. فکر میکنی داری میشوی سردار فلان. بعداً خود «استخونی» میشوی تو گلوی ولیالله. خدا «إیهان» میکند. «کید کافر» پمبه میزند. ایهام ایجاد میکند. وقت نقشه کافرین را پنبش را میزنیم. «لَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ» بقره، ۱۶ نقشه میریزند، خودشان گم و گور میشوند. ترجمه کردند: «کلید اینها را قرار دادیم در گمراهی نه.» یعنی خودش برای خودش که نقشه میریزد، یکجوری بازیاش میدهم با نقشهاش. نقشه را که گم شد، نقشه اینها در گمراهی. با خود نقشه بازیاش میدهند. نقشه را میریزد بیاید مثلاً داعش را تولید میکند که بیاید جمهوری اسلامی را زمینگیر کند. میآید میزند با داعش میرود جلو. فلج میشود. یک دفعه آن داعش میخورد این را. میآید یک دفعه جمهوری اسلامی پایگاهش را بغل جنگ مستقیم بُرد. شد دیگر. پایگاه ما شهید شد. دیشب در واقع سحر رسماً اعلام جنگ است دیگر. مستقیم دارد وارد جنگ میاندازد. او بیاید این را بخورد، ایران میآید این را میخورد. میآید تو پشت پایگاه میزند. من چه کارش کنم؟ مستقیم این را بزنم، گیر میکند. پدر خودش را در میآورد با نقشههایش. ایران یک پایگاه نظامی تو حومه دمشق داشته که همه فرماندههای ارشدش و اینها آنجا مستقر بودند. چند تا موشک میزند اسرائیل که البته یکی دو تا خنثی کنم.
«و اما انْ تَسْتَفْتِحُوا فَقَدْ جَاءَكُمُ الْفَتْحُ وَ إنْ تَنْتَهُوا فَهُوَ خَیْرٌ لَكُمْ» انفال، ۱۹. شما استفتاح داشتید دیگر. هیئت استفتاح، جهت استفتا، طلب فتح. کیا؟ به کفار میگوید: «شما دنبال این بودید که فرض کنید از خدا میرفتید، توی کعبه، خیلی جالب است، اینها میرفتند تو کعبه از بتهایشان میخواستند که ما را نسبت به اینها پیروز کنید. خدایا ما را نسبت به کفار پیروز کن. خدایا این مسلمونهای واقعی که ما هستیم را، مسلمونهای واقعی را بر کفار...» دعا، دعا تابع خواست شما نیست، تابع حقیقت است. خیلی مسئله و بحث مهمی است: استعداد. تو نفرین هم همین است. شما میگویی: «خدایا این ظالمو لعنش کن.» کی واقعاً ظالم است، تویی یا این؟ مستجاب نمیشود روایت ما.
دعای زیارت عاشورا پرش ما را میگیرد. حالا غرض اینکه مؤحدی. یعنی داعشیها هرچی که دعا کردند، استجابت دعایشان به تقویت حشد شعبی و اینها انجام شد. چون دعای واقعی میگوید: «خدایا مؤحدین را، عسکر مسلمین را، کسانی که در مسیر توحید تو هستند، مجاهدین اسلام را، اینها را موفق کن، پیروز کن، غالب کن.» چشم. دعا ماجرا این است، تابع حقیقت است. خدا که نمیگوید: «شما ادعا که زیاد است. خدایا من از این میخواهم.» بله. «من از و در برابر این بلا فلان کن.» تو میگویی: «کافر اینجا.» «ِلیُحِقَّ الْحَقَّ وَ یُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَ الْکَافِرِینَ» انفال، ۸. «من حق را میخواهم. حق را پیروز کنم.» چشم، الان حق را پیروز میکنم. ادعا داشتن. ماجرای امام رضا علیهالسلام. آمدم پشت در و از مدینه آمده ام. «تفسیر امام عسکری علیهالسلام گفتند: "دعای گزاف کردید، جواب نگرفتید.» ادعای حقیقت از اول جواب میگرفت. «گفتید: "ما شیعیان حضرت امام رضا علیهالسلام آمدیم برای دیدار." ادعای گزاف که من شیعه. چهل بار ابوالفضل به نیابت از من میری به اینها سر میزند.» بله، «میری مدینه، چهل روز آمدند. چهل بار در زدند. چهل نوبت از طرف من هدیه میبری برای اینها.» جواب زیارت نتیجه. «لَعَنَ اللّٰهُ عَلَى الْکَاذِبینَ»، کسی که واقعاً عندالله کاذب است، خدا لعنش را به او. هر دعایی که این را دارد. حقیقت را خدا تابع ادعا که نیستش که. بله.
«خَیْرٌ لَكُم» انفال، ۱۹. اگر انتها داشته باشیم. گفتیم انتها یعنی چی؟ پایانپذیری نهی، پذیرش نهی. پذیرش نهی داشته باشید، «فَهُوَ خَیْرٌ لَكُمْ». «خیر» یعنی چه؟ آقا جان، بر وزن "خرید" چیست؟ اسم تفصیل نیست. «اخیر» نیست. همان خیر بر وزن "فِعْل" و مثل "صَعب" میماند. صفت مشبهه است. یا صفت مشبهه. درستش در برابر "شر" «خیر» چیزی است که انتخاب شده و برتری داشته باشد. «شر» چیزی است که فاسد و مرجوح باشد. «خیر» انتخاب شده و برتری دارد. «شر» فاسد و مرجوح. لازم نیست این کلمه را به وزن «أفعَل»، به صیغه اَفعل تفضیل بگیریم. فضیلت از خود ماده کلمه فهمیده میشود. برتری تو خود مادهاش هست. لازم به هیئت اَفعل دیگر نیست. بله، خلاف مشهور است. «خیر لکم» به معنای «بهتر» نیست، «خوب» است. برای «لَنْ تَعُودُوا» نه «ولَن تُغنِیَ عَنْكُم شَيئاً» انفال، ۱۹...
«انْ تَعُودُوا» انفال، ۱۹. برگردید به آن غلبه و جنگ و درگیری و اینها، من هم برمیگردم به آن پدر پدرتان درآوردنی که یک بار ازتون درآوردم. «وَلَنْ تُغْنِیَ عَنكُمْ فِئَتُكُمْ شَیْئاً». چند تا واژه بود. یک سری بحث کردیم: امت و ملت و قوم و طایفه و فرقه و شِرزِمه و رَهْط و یک کمی از اینها. است. تقریباً ده تا واژه میشود تو قرآن. امت نمیگوید، قوم نمیگوید، طای فه. اینها بی نیاز نیستند. تعدادی از این کلمات یک کار قرآنی میخواهد. به ادبیات جدید دارد این. به نظرم از آن تولیدات قرآنی است که بین اینها بحث رو باز میکنه. جامعه را «امت»، خواص امت را یعنی آنی که ما تو فارسی بهش میگوییم «جامعه»، میگوید: «معادل قرآنی این امت است.» کلاس ها را نمیگوییم. «جامعه» یک امت. امت مثلاً «دوره چندیا»، گروه. دور سریال. «امت واحده» خودش بهتنهایی روز قیامت یک امت است. روایت هم فراوان است در مورد ابوذر. در مورد یک سری نکتهاش این است که ملت را وقتی میآورد، یک بار منفی دارد. «لاَ تَعُودُنَّ فِی مِلَّتِنَا». ملت ما مثبت نیست. ملت مثلاً چیه؟ قوم. با استعمالات قرآنی کشف کنیم که ملت که میگوید، چه چیزهایی مد نظر دارد. قوم را کجاها؟ «قَوْمٍ یَتَفَكَّرُونَ» مثلاً «لِلْمُتَفَكِّرِینَ». حالا متفکرین که ندارد مثلاً «لِلْمُومِنِینَ». یک جایی میگوید: «لِقَوْمٍ یُومِنُونَ». اینها با هم تفاوت دارد. قطعاً تفاوت این دو تا هر چقدر زیاد باشد، فعل شما بی نیاز نمیکنه شما را، «وَ إِنَّ اللّٰهَ مَعَ الْمُومِنِینَ» انفال، ۱۹. خدا معیت با مومنین دارد. ابرقدرت، او قدرتی دیگر تو عالم نیست.
ارز «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّٰهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنتُمْ تَسْمَعُونَ» انفال، ۲۰. اطاعت کنید خداوند و رسولش را. و تولی را از او نکنید، در حالی که میشنوید. «حرف رو داری میشنوی.» میبینی چی میخواهد. امر برای شما روشن است. در عین حالی که میشنوید و میدانید چه امر کرده، پشت میکنید. و جالب است به همین نام مومن میگوید ها. این ضعف ایمان، نفاق. یک خلطی که تو مباحث میشود. مومن ضعیفالایمان رو ما منافق میگیریم. بعد تو فضای سیاسیمان هم شروع میکنیم به بافتن. طلبهای که مبانی فکری ندارد یا غیرطلبه. همه مسئولین مملکت منافقند. بعد منافق که شد فاسق است. فاسق که شد غیبتش جایز است، ثبتش جایز است، غیبتش جایز است. همین جوری میرود. ضعیفالایمان است. اینجا به اینها نگفته منافق. «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» انفال، ۲۰. ایمان دارد. میشنود پیغمبر چی میگوید. منافق تعریف دیگری دارد. منافق کسی است که دودوزه باز است. این یعنی مومن ضعیفالایمان باور دارد، پیغمبر را دوست دارد. خیلی از مسئولین واقعاً رهبری را دوست دارند. بالاخره اگرم انجام بدهند باز دارد از پیمان برای اینها ثابت میکند، وقتی دارد نهی میکند. بالاخره خطاب به کیه؟ ایمان خارج و داخل دارد. ضعیفالایمان «رَائِنا».
و خیلی از این آیات فراوانی، حتی بینهم هست. آن هم ایمان، ایمان ندارد، سیما مراتب دارد، درجات دارد. آیا اول سوره مبارکه حجرات را نگاه کنید. سوره تحریم را نگاه کنید. خیلی آیات هست که اینها حکایت از این دارد که با اینکه یک کار خیلی مومن میدانند، در عین حال خب بالاخره ضعیفالایمان است دیگر. منافق که نیست. این مشکلات دارد. یک مشکلات وابستگیهایی دارد به یک کسانی، به یک چیزهایی. شهید حججی، چقدر جمعیت میآید اصفهان. چه خبر شد تهران. چه شکلیه؟ بعد ببینیم فضای سیاسیشان چه شکلی. دوست دارم رأی میدهند به آنکسی که من و شما ممکنه اصلاً هیچ ربطی بین او و ولایت نبینیم. کشش باطنی دارد. در عین حال رهبری را هم دوست دارد. نظام هم دوست دارد. ضعیفالایمان را نباید به حساب منافقین گذاشت. ایمان چی شده؟ «مَثَلَ کَذٰلِكَ» بقره، ۱۷. «مثل کسانی نباشید که گفتند: «ما میشنویم و نمیشنیدند.»»
اینجا بحث خوبی که دو «سمع» داریم و یک «صَمّ». تو قرآن وقتی «سمع» گفته میشود، یک معناش همین معنای اینکه به گوش برسد. یک معناش این است که طرف ترتیب اثر بدهد. به جفت اینها «سمع» میگوید. پس «سمع» در قرآن مشترک لفظی است. دو دسته آیات میآورند: کدام آیات گفته که به معنای این است که شنیدن، کدام معنا معنی اش تأثیر دادن است. «گوش نمیدهی به حرف من، گوش نمیدهی بابا بچه!» گوش ندادی، همه در لوازمش هست دیگر. همه با هم متصل است. خود اینجا مصطفوی بحث خوبی دارد. رتبهبندی میکند. بحث خوبیه. اینجا اگر بتوانیم. میگوید: «اصلاً تمایز انسان با حیوان.» میگویند: «شنیدیم، فهمیدیم.» «تصوراً فهمیدید.» تو خیابان عرض چند مرتبه دارد. خوب. اصل آیه اصلی. «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّٰهِ» انفال، ۲۲. پستترین، بدترین جنبندهها، «دابه» از «دَبَّ» میآید. «جنبید». پستترین جنبندهها نزد خدا، «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْیٌ الَّذِینَ لَا یَعْقِلُونَ».۱ ۲ «أَلَیسَ لَکُمُ العَلِیمُ الَّذِینَ لاَ یَعْقِلُونَ».۳ آنهایی که عقل ندارند، پستترین موجوداتند پیش خدا. سوره اعراف. «دابه» «از انعام اینها را کمتر» میگوید. دوست موسی ازل «جزو همه موجودات» نه فقط انعام. از مارمولک تازگی یاد گرفتم. از این هم پستتره. از چه میدانم رتیل و فلان. از همه اینها بدتر. الحمدلله رب العالمین، فارسی ندارد مباحث.
اما آدمهایی که به قول آب و کمک، جدل. این اصلاً برهان توش نیست. جدل. جدلش هم به این است که شما اصلاً حرف در این نیستش که این کار خوب بوده یا بد بوده. ارزشگذاری نیستم. من ذره ارزشگذاری نکردم. گفتم اینقدر هزینه تراشیده. تو این وضعیت نشستن نگاه کردن که طرف نمیفهمد. وقتی میگوید آقا مملکت... حالا اینکه اصلاً نیازسازی است. نیاز واقعی نیست. ببین آن میآید نیازسازی بدیهی میکند برای مردم. میگوید: «ببین تو نیاز داری فیگو بیاید اینجا تو برنامه نود شرکت کند. تو نمیدانی افتخار است. تو نمیدانی تو دنیا سر بلند میشوی. این عزت فلان است.» یک تصویر تقلبی از عزت میسازد بعد میگوید: «ببین تو همانقدر که عزتت به این نیاز دارد، نوعدوستیات هم نیاز دارد به اینکه به زلزلهزدهها کمک کند.» اینجا اونو نمیگیرد، به او کمک میکند. این هم میآوری. این قشنگ جدل است برای اینکه بگویی آقا به سوریه اگر کمک کردیم، تو چرا همهچی را خلط مبحث میکنی؟ یک طرف نذری میخواهد بدهد، فقرا ی کدام بیغوله؟ طرف مثلاً بهجای کیف، مثلاً کیف ندارد، پلاستیک دستش است. کتاب لبنان کمک میکند. خلط است دیگر. مغالطه است. جدل است. خاصیت جدل این است. برهان توش نیست. این جدل است. خفقان گرفتن آنهاست.
عزتت دارد تأمین میشود. احساس عزت میکنی. کدام برهانی در آن نبود. نکتهاش در این است که شما وقتی احساس میکنی عزتت دارد تمام میشود، حاضری برای عزتت هزینه کنی. ولی یک جاهایی کمبودهایی هم داری. آدم گرسنهاش باشد، بگوید: «خب آب که مهمتر از غذاست، برم آب بخورم.» گرسنهای، ببین نان میخواهی. این هم نیاز است، آن هم نیاز است. کدامش حیاتیتر است؟ کدامش زودتر آدم را از پا در میآورد؟ مثلاً هم تشنه است هم گرسنه. خب کدامش مهمتر است؟ کدام ضروریتر است؟ چند تا نیاز است؟ باید مدیریت کرد. فقیر داریم، بدبخت داریم، این همهچی داریم. بیسواد داریم، ال داریم، بل. خیلی جدلها با اینها که باز یک وقت دیگر نوشته بودم. این مرز این، و اگر مثلاً عراق حمله کرده بود، کرمانشاه را از ما گرفته بود، آنور مرز حماقت است دیگر. این مرزهای جغرافیایی است. من میآیم تا اینجا میبندم. میگویم تا... از کجا داری میآوری؟ صد متر آنورتر، کرد هم هست. از همین طایفه است. کشته داده. تعصب است دیگر. تعصب شیطانی. «إِمَامُ الْمُسْلِمِینَ» منظور: امام المعصومین متعصبین.
________________
۱ «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِینَ لا یَعْقِلُونَ» (انفال، ۲۲)
۲ «أَلَیسَ اللَّهُ بِکَافٍ عَبْدَهُ ۚ وَ یُخَوِّفُونَکَ بِالَّذِینَ مِن دُونِهِ ۚ وَ مَن یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ» (زمر، ۳۶)
۳ این عبارت در قرآن یافت نشد و به نظر میرسد برداشت اشتباهی از آیه دیگر یا اشتباه گفتاری باشد. «أَلَیسَ اللَهُ بِأَحْکَمِ الْحاکِمِينَ» (تین، ۸) یا «أَلَیْسَ ذَٰلِكَ بِقَادِرٍ عَلَىٰ أَن یُحْیِیَ الْمَوْتَىٰ» (قیامة، ۴۰) جملاتی با ساختار مشابه در قرآن هستند.
با سپاس،
ویرایشگر دقیق فارسی.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...