متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم
بحث ما در مورد کلام علامه در «قواعد» و «تذکره» بود که «انه لا یخرج من هذا الاصل الا بامرین»؛ ایشان فرمودند که از این اصل، یعنی اصل لزوم، خارج نمیشود مگر به واسطهی دو امر: یکیاش سقوط خیار بود، یکی هم ظهور عیب. گفتیم ظاهر این کلام این است که "عیب" قسیم "خیار" است، در حالی که میدانیم عیب خودش یکی از اقسام یا اسباب خیار است. حالا اینجا توجیهاتی گفته شده است.
**توجیه اول**
توجیه اول چی میگوید؟ "آقا، چه توجیهی محقق ثانی در جامع المقاصد میکند؟ ایشان چه گفته است؟ گفته است: عطف خاص بر عام است. خاص یعنی چه اینجا؟ یعنی این ظهور عیب، خاص ثبوت خیار میشود. خاص و عام را که در قرآن هم داریم: «فیها فاکهه و نخل و رمان»؛ عطف خاص بر عام است. نخل و رمان خاصند، لااقل رمان که دیگر خاص است. اینجا هم بگوییم که آقا، ثبوت خیار، عام و ظهور عیب خاص باشد. سختیاش چیست؟ زیرمجموعهی همین است دیگر؛ یک چیز بیشتر نیست. ایشان میگویند که آقا، و توجیه «به عطف الخاص علی العام کما فی جامع المقاصد». این توجیه اول -که بگوییم این عطف خاص بر عام، همانگونه که در جامع المقاصد محقق ثانی گفتند- غیر ظاهر است. توجیه اول ظهور ندارد. چرا؟ از «لمیعطف العیب علی اسباب الخیار والعطف علی نفسه»؛ چون عیب را به اسباب خیار عطف نکرده، بلکه بر خود خیار عطف کرده است. اگر عطف خاص و عام بخواهد باشد، اینجا خاص و عام چیست آقا؟ عامش اسباب خیار، چون این عیب یکی از اسباب خیار است، خاصی است که یکی از اقسام اسباب خیار است، باید اینجا بگوید: اسباب خیار و ظهور عیب تا بشود عطف خاص بر عام. نه اینکه ثبوت خیار او ظهور عیب را به خود خیار نسبت داده است. نسبت به خود خیار که خاص و عام نیستش که؛ نسبت به خود خیار مباین است، نسبت به اسباب خیار خاص و عام است، بلکه بر خود خیار عطف کرده و نسبت به خود خیار مباین است. «و هو مباین لهو لا اعم»؛ مباین ثبوت خیار است، نه اعم یا «هو مباین لهو»؛ این خیار مباین است برای بفرمایید ظهور عیب، مباینش اعم نیست. روشن است آقا؟ روشن است آقا؟ این شد توجیه اول. (نعم) چیست اینجا؟ اینجا یک توجیه دومی آورده میشود.
**توجیه دوم**
این توجیه دوم مرتبط با توجیه اول، میخواهد چه بگوید؟ این توجیه دوم میخواهد «عطف مباین بر مباین» را درست کند؛ در همین عطف مباین بر مباین، ذکر ظهور عیب درست شود. درست شد آقا؟ خب حالا چی میخواهد بگوید؟ یک کلامی از علامه در تذکره، کلامی از علامه در تذکره میآید که ایشان میفهمد «انما یخرج الاصل به امرین، انما یخرج الاصل به امرین؛ احدهما ثبوت الخیار لهما او احدهما غیر نقص فی احد العوضین ترویا خاصتاً.» دومیش چیست؟ «ثانیاً: ظهور فی احد العوضین.» این کلام علامه است در تذکره. علامه در تذکره فرموده که ما از اصل -عن الاصل، کدام اصل؟ اصل لزوم- از اصل لزوم با دو سبب خارج میشویم:
یکیاش این است که خیار برای هر دوتاشان ثابت شود، هر دو طرف یعنی کیوکی؟ بایع و مشتری. خیاری هم که برای هر دوتا ثابت میشود، میشود خیار مشترک. یا خیار برای هر دوتاشان ثابت میشود، میشود خیار مشترک، یا برای یکیشان ثابت میشود، میشود خیار مختص. (مقایسه کند لطفاً) خیار مختص مثل چی؟ مثل خیار غبن؛ یکی آن یکی را گول میزند دیگر، هر دوتا. خب این آقا چی میشود؟ «احدهما ثبوت الخیار لهما»؛ یا خیار برای هر دوتاشان ثابت بشود، مثل خیار مشترک، یا برای یکیشان ثابت بشود، مثل خیار مختص، مثل خیار غبن. چه کسی این باعث جواز و تزلزل میشود؟ این سقوط خیار موجب تزلزل وی میشود. درست شد؟ ولی «من غیر نقص فی احد العوضین»؛ هیچ عیب در هیچ کدام از این عوضین حاصل نشده است که بخواهد خیار و تزلزل ایجاد کند. این خیار برای چیست؟ این خیار برای تروّی فقط. تروّی یعنی هر کدام برود فکرهایش را بکند و به نتیجه برسد. دیدی میرود توی مغازه میگوید که خوشش نمیآید، میگوید: «باشد، برم یه دور بزنم، برمیگردم، تروّی کنم، فکراشو بکنم، ببینم حالا چطور میشود؟» دو طرف خواستگاری، خیلی نپسندیدند، بعد پدر دختر گفت: «برنامهتون چیه؟» گفت: «باشه، ما بریم یه دور بزنیم، اگه جای دیگه پیدا نکردیم برمیگردیم.» خیالی که در بیع قرار دادهاند، از باب نقص یکی از عوضین نیست، بلکه برای تروّی و فرصت دادن به دو طرف برای فکر کردن است. چه در خیار مشترک، چه در خیار مختص. یعنی چی فکرش را بکند؟ یعنی میبیند کلاه رفته سرش، فکرش را بکند همینم که کلاه سرش رفته، قبول بکند یا نکند؟
خیار غبن، چون خیار غبن هرکی که مغبون میشود لزوماً باطل نمیشود که کلاه گذاشت؟ یا خیار عیب است، یا خیار شرط است یا هرچی. سر ما کلاه گذاشتهاند، ولی بازم میصرفد، اشکال ندارد، فکراشو میکند که حالا الان که معلوم شد که همچین کلاهی رفته، بازم فکراشو میکند. یک وقتی هم که خیار مشترک است، فیلم مجلس مثلاً دوتاشون نشستند، حالا تا پاشند بروند در مجلس تروّی. پس این خیار، چه «لهما» چه «احدهما»، جفتش چیست آقا؟ برای تروّی است، برای نقص مغز نیست. این کلام علامه را داریم میخوانیم، بعد میخواهیم ببینیم ربط این کلام علامه به توجیه محقق ثانی چیست؟ پشیمانی... تروّی تفعل از چیست؟ ماده چیست؟ روی چیست؟ انتقال آب دیگر. انتقال این روایت، «انتقال و ینرویان» داریم ها، چیست آنجا؟ الان... بس... آبی که میآورند منتقل میکنند. تربیه هم که آب. روایت هم که از یک جا به جای دیگر منتقل میشود، این همان انتقال است دیگر. پشیمانی حالا شاید خیلی معنا ندارد، همین انتقال، همین تغییر وضعیت برای وضعیت، فکراشو بکن. اگر خواست جابجا بشود از آن وضعیت به این وضعیت، تغییرات. بله این پس شد یکی از... ثانیش یک وقت برای آن است، یک وقت برای تروّی است. یک وقتی هم برای این است که در خود یکی از عوضان واقعاً نقص عیبی هست. پس یک وقت خیار ثابت میشود به خاطر تروّی، به خاطر نقص یکی.
خب، «نعم قد یساعد علی ما فی تذکرة». بله، گاهی مساعدت میکند بر چی؟ این مساعدت، مساعدت چیست آقا؟ مساعدت توجیه محقق ثانی. آفرین. پس این مساعدت بر توجیه اول، توجیه دوم در واقع مساعدت بر توجیه اول است. خب، کلام علامه چی بود؟ «و انما یخرج عن الاصل به امرین؛ احدهما ثبوت الخیار لهما او لا احدهما خاصتاً» که گفتیم و «ثانیاً: ظهور عیب» دومیش همین است که عیبی ظاهر بشود «فی احد العوضین»؛ در یکی از دو عوض عیبی ظاهر بشود. با این دوتا ما دست از اصالت لزوم برمیداریم. به واسطهی یکی از این دوتا دست از اصالت لزوم برمیداریم. خب، «و حاصل التوجیه علی هذا» حالا حاصل توجیه چیست؟ بر اساس عبارت تذکره چی میشود؟ میخواهد بگوید که آقا، از اصل لزوم فقط کجا میشود خارج شد؟ خروج از اصالت اللزوم فقط به خاطر «تزلزلی» است که عقد پیدا میکند. آفرین! و منشأ تزلزل خیار است. پس این به خاطر تزلزل است. تزلزل به خاطر چیست؟ به خاطر خیار.
ما معطوف داشتیم، یک معطوف علیه و معطوف. معطوفمان چی بود؟ مخصوصاً «علیه چی بود؟ ثبوت و خیار». حالا این ثبوت خیاری که در معطوفٌالیه آمده، منظور کدام خیارات است؟ منظور خیاراتی است که یا متعاقدین جعل کردهاند و یا شارع جعل کرده است. منظور این جور اختیارات تزلزل اینها هم چیست آقا؟ تزلزل اینها هم به لحاظ همین ناحیهی جعل است؛ یعنی از همین ناحیهی جعلش تزلزل پیدا میکند، نه به خاطر نقصی از درون. روشن است چه دارم میگویم؟ نه به خاطر نقص در یکی از عوضین. آن ظهور عیبی که در معطوف آمده، ما داریم چکار میکنیم؟ داریم میگوییم آقا، همین عطفه را درستش کنیم، مباین به مباین هم که باشد درست بشود. داریم این کار را میکنیم. این ظهور عیب چیست؟ این ظهور عیب این خیاری که اینجا آمده، منشأ خیاری که اینجا آمده، نقص یکی از عوضین، نه چیز دیگر. الان اینجا چکار کردیم؟ اینجا آمدیم این دوتا را با همدیگر مباین کردیم. این دوتا را با هم مباین کردیم و مغایرت بین این دوتا شکل گرفت که حالا یک ردی دارد که «لاکن نهو» که بحث بعدیمان است که امروز احتمالاً نمیرسیم، رد بر این توجیه، حاصل توجیه رد بر این توجیه، که فردا حالا جلسهی بعد... حاصل توجیه توجیه کی؟ توضیح اینکه برای کلام علامه «علی هذا ان الخروج عن اللزوم لا یکون الا بتزلزل العقد لاجل الخیار»؛ خروج از لزوم نمیباشد مگر به تزلزل عقد به خاطر خیار. چرا دست از لزوم برداشتیم آقا؟ اصلاً همهی بحث سر چی بود؟ همهی بحث، کل بحث سر این است که این اصالت اللزومی که داریم میگوییم، حالا این بحث اصالت اللزومی که میگفتیم، گفتیم که ایشان فرمود که خیار و ظهور عیب. اینها باعث میشوند ما دست از اصالت اللزوم... این کلام علامه را میخواستیم تحلیل کنیم. درست؟ ما اصلاً بحثمان در مورد اصالت اللزوم تمام شد. «باقی الکلام فی معناه فقط» یک تیکه ماند، یک حرف از علامه زده بودیم، این را میخواستیم توضیح بدهیم که یعنی چه. تمام شده بود. نامنظم برای الان، یک جمله مطرح شده امروز که شیخ آمده نتوانسته بگوید این من پاورقی میشد و همینطور نظم خیلی الان توی کتاب نیست دیگر، یک کمی دچار آشفتگی ذهنی میکند. نموداریش کن، مرتبش کن. نموداری مکاسب یعنی نموداری محتوایی کن، نه نموداری همین صورتها را، همین که هست. نمود... پس یک کلامی از علامه بود که ما از اصل خارج میشویم به واسطهی این دو امر. توضیح بدهیم یعنی چه از اصل خارج میشویم.
دو امر. بعدش ظهور این عبارت این است که این دو امر با همدیگر چه دارند آقا؟ قسیم همند، تباین با همدیگر دارند. یک توجیهی کرد. بعد ما گفتیم خب، تباین با هم داشته باشند! خود ظهور عیب که یکی از اقسام سقوط خیار است، یا تباین دارند و دوتا باشد که دوتا نمیخورَد بهش، یا تباین ندارند که خب چرا پس این را با او آورد؟ «او فلان سقوط خیار او ظهور و عیب». مسئله چیست؟ یکی اینکه یا تباین با هم دارند، یا با هم ندارند. اگر تباین با هم ندارند چرا «او» آورد؟ اگر تباین با هم دارند چرا دوتایش کردید؟ اگر تباین با هم دارند چرا ظاهرش به هم نمیخورَد؟ چرا یعنی تباین نمیشود بین اینها قائل بود؟ چطور میخواهید شما بگویید تباین دارند؟ ظهور عیب که یکی از اقسام سقوط خیار است، چطور میخواهی بین این دوتا قائل بشوی؟ اینطور. درست شد؟
یک توجیهی کرد محقق ثانی؛ ایشان گفتش آقا، این عطف خاص بر عام است. ما گفتیم عطف خاص بر عام اگر باشد، باید عطف بشود به اسباب خیار، نه به خود ظهور عیب. یکی از... مال خود خیار نیست که، اینها نسبتش با خود خیار که عام و خاص نیست، با اسباب خیار «آب میخواست». نمیتواند باشد.
یک مساعدتی آمد برای توجیه کلام محقق ثانی. چه توجیهی؟ کلام محقق ثانی به این ...، یعنی کلام به این بود که عطف باشد، یک مساعدتی میخواهیم بیاوریم برای اینکه این را عطف بگیریم. میگفتیم آقا خاص به عام. شما گفتی خاص به عام است. ما میگوییم خاص به عام نیست، ولی عطفش درست باشد. عطفش درست باشد و نسبت این دوتا را میخواهیم با یک کلام دیگری از علامه، نسبت این دوتا را با هم در بیاوریم. نسبت ثبوت خیار و ظهور عیب. روشن؟ خب آن کلام دیگر علامه چی بود؟
علامه در تذکره فرموده بود که ما از اصالت اللزوم خارج نمیشویم مگر به واسطهی دو چیز: یکی اینکه خیار برای این دوتا ثابت بشود -خیار ثابت بشود فقط برای تروّی- یک وقت هم به خاطر نقص در یکی از عوضین. این دوتا باعث تزلزل میشوند. خیار برای طرفی که حالا چه برای «لهما» باشد، چه «لاحدهما» باشد، یکی آن باعث تزلزل در بیع میشد وگرنه بیع تزلزلی ندارد. یکی این موجب تزلزل است، یک هم که نقصی در یکی از عوضین باشد، این دوتا موجب تزلزل میشود.
حاصل توجیه چیست؟ حاصل توجیه این است که خروج از لزوم نمیباشد مگر به تزلزل عقد. چرا از لزوم خارج شدیم؟ به خاطر اینکه عقدمان متزلزل بود. عقدمان به خاطر چه متزلزل بود؟ آقای فاطمه در جمله طلایی فرمودند: به خاطر خیار. خودش به تنهایی متزلزل نمیشود که. خیلی جمله حکیمانهای! اگر متزلزل شده، منشأش چیست؟ حالا خیار است. در معطوفعلیه معناش چیست؟ خیار در معطوفعلیه که سقوط و خیار بود، «و المراد بالخیار فی المعطوف علیه ما کان ثابتاً باصل الشرع او بجعل المتعاقدین»؛ آن خیاری که خودش شارع آن را جعل کرده، خیاری که یا خیاری که خود متعاقدین جعل کردهاند، منظور از سقوط خیار این باشد. خیاری که شارع جعل کرده یا متعاقدین جعل کردهاند و «بظهور العین» منظور از ظهور عیب چی باشد؟ «ما کان له نقص احد العوضین»؛ ظهور عیب، آن خیاری باشد که موجبش نقص یکی از... ما که اینجا مباین بر مباین گرفتیم. ولی این عطفه درست میشود. یعنی عطف خاص بر عام به حسب ظاهر نمیشود، ولی عطفه درست میشود. به چه لحاظی؟ به لحاظ اینکه جفت اینها میشوند خیار، ولی از یک حیثیت متفاوت. عطف اینها در عین تباین به تباین درست در بیاید، عطفش درست در بیاید. محقق ثانی هم میخواست عطف درست کند، خاص به عامش را قبول نکردیم. مساعدت کردیم به محقق ثانی که عطفش را درست کنیم. عطفش را چه شکلی درست کنیم؟ بگوییم آقا، آن ظهور عیب، خیاری باشد که منشأش ظهور عیب است، خیاری که منشأش ظهور عیب است، سقوط خیار، خیارهایی به غیر اینکه خیالی که شارع خیار کرده، خیالی که متعاقدین جعلش کردهاند. لذا دوتا اینها با همدیگر بشود یکی. میخواهیم این کار را بکنیم. میخواهیم بگوییم عطف این دوتا با همدیگر عملاً یکی بشود و آن هم فقط باشد چی؟ خیار. این دوتا هم با اینکه دوتاست، ولی عملاً هر کدام به یک حیثیت خیار نظر دارد که این کلام علامه که دوتا آورده بود، دو تا چیز را موجب خروج از اصل لزوم دانسته بود، این یکی است. الان روشن شد مطلب چی شد این دوتا توجیه؟
وصلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسمالله الرحمن الرحیم
بحث ما در مورد کلام علامه در «قواعد» و «تذکره» بود که «انه لا یخرج من هذا الاصل الا بامرین»؛ ایشان فرمودند که از این اصل، یعنی اصل لزوم، خارج نمیشود مگر به واسطهی دو امر: یکیاش سقوط خیار بود، یکی هم ظهور عیب. گفتیم ظاهر این کلام این است که "عیب" قسیم "خیار" است، در حالی که میدانیم عیب خودش یکی از اقسام یا اسباب خیار است. حالا اینجا توجیهاتی گفته شده است.
**توجیه اول**
توجیه اول چی میگوید؟ "آقا، چه توجیهی محقق ثانی در جامع المقاصد میکند؟ ایشان چه گفته است؟ گفته است: عطف خاص بر عام است. خاص یعنی چه اینجا؟ یعنی این ظهور عیب، خاص ثبوت خیار میشود. خاص و عام را که در قرآن هم داریم: «فیها فاکهه و نخل و رمان»؛ عطف خاص بر عام است. نخل و رمان خاصند، لااقل رمان که دیگر خاص است. اینجا هم بگوییم که آقا، ثبوت خیار، عام و ظهور عیب خاص باشد. سختیاش چیست؟ زیرمجموعهی همین است دیگر؛ یک چیز بیشتر نیست. ایشان میگویند که آقا، و توجیه «به عطف الخاص علی العام کما فی جامع المقاصد». این توجیه اول -که بگوییم این عطف خاص بر عام، همانگونه که در جامع المقاصد محقق ثانی گفتند- غیر ظاهر است. توجیه اول ظهور ندارد. چرا؟ از «لمیعطف العیب علی اسباب الخیار والعطف علی نفسه»؛ چون عیب را به اسباب خیار عطف نکرده، بلکه بر خود خیار عطف کرده است. اگر عطف خاص و عام بخواهد باشد، اینجا خاص و عام چیست آقا؟ عامش اسباب خیار، چون این عیب یکی از اسباب خیار است، خاصی است که یکی از اقسام اسباب خیار است، باید اینجا بگوید: اسباب خیار و ظهور عیب تا بشود عطف خاص بر عام. نه اینکه ثبوت خیار او ظهور عیب را به خود خیار نسبت داده است. نسبت به خود خیار که خاص و عام نیستش که؛ نسبت به خود خیار مباین است، نسبت به اسباب خیار خاص و عام است، بلکه بر خود خیار عطف کرده و نسبت به خود خیار مباین است. «و هو مباین لهو لا اعم»؛ مباین ثبوت خیار است، نه اعم یا «هو مباین لهو»؛ این خیار مباین است برای بفرمایید ظهور عیب، مباینش اعم نیست. روشن است آقا؟ روشن است آقا؟ این شد توجیه اول. (نعم) چیست اینجا؟ اینجا یک توجیه دومی آورده میشود.
**توجیه دوم**
این توجیه دوم مرتبط با توجیه اول، میخواهد چه بگوید؟ این توجیه دوم میخواهد «عطف مباین بر مباین» را درست کند؛ در همین عطف مباین بر مباین، ذکر ظهور عیب درست شود. درست شد آقا؟ خب حالا چی میخواهد بگوید؟ یک کلامی از علامه در تذکره، کلامی از علامه در تذکره میآید که ایشان میفهمد «انما یخرج الاصل به امرین، انما یخرج الاصل به امرین؛ احدهما ثبوت الخیار لهما او احدهما غیر نقص فی احد العوضین ترویا خاصتاً.» دومیش چیست؟ «ثانیاً: ظهور فی احد العوضین.» این کلام علامه است در تذکره. علامه در تذکره فرموده که ما از اصل -عن الاصل، کدام اصل؟ اصل لزوم- از اصل لزوم با دو سبب خارج میشویم:
یکیاش این است که خیار برای هر دوتاشان ثابت شود، هر دو طرف یعنی کیوکی؟ بایع و مشتری. خیاری هم که برای هر دوتا ثابت میشود، میشود خیار مشترک. یا خیار برای هر دوتاشان ثابت میشود، میشود خیار مشترک، یا برای یکیشان ثابت میشود، میشود خیار مختص. (مقایسه کند لطفاً) خیار مختص مثل چی؟ مثل خیار غبن؛ یکی آن یکی را گول میزند دیگر، هر دوتا. خب این آقا چی میشود؟ «احدهما ثبوت الخیار لهما»؛ یا خیار برای هر دوتاشان ثابت بشود، مثل خیار مشترک، یا برای یکیشان ثابت بشود، مثل خیار مختص، مثل خیار غبن. چه کسی این باعث جواز و تزلزل میشود؟ این سقوط خیار موجب تزلزل وی میشود. درست شد؟ ولی «من غیر نقص فی احد العوضین»؛ هیچ عیب در هیچ کدام از این عوضین حاصل نشده است که بخواهد خیار و تزلزل ایجاد کند. این خیار برای چیست؟ این خیار برای تروّی فقط. تروّی یعنی هر کدام برود فکرهایش را بکند و به نتیجه برسد. دیدی میرود توی مغازه میگوید که خوشش نمیآید، میگوید: «باشد، برم یه دور بزنم، برمیگردم، تروّی کنم، فکراشو بکنم، ببینم حالا چطور میشود؟» دو طرف خواستگاری، خیلی نپسندیدند، بعد پدر دختر گفت: «برنامهتون چیه؟» گفت: «باشه، ما بریم یه دور بزنیم، اگه جای دیگه پیدا نکردیم برمیگردیم.» خیالی که در بیع قرار دادهاند، از باب نقص یکی از عوضین نیست، بلکه برای تروّی و فرصت دادن به دو طرف برای فکر کردن است. چه در خیار مشترک، چه در خیار مختص. یعنی چی فکرش را بکند؟ یعنی میبیند کلاه رفته سرش، فکرش را بکند همینم که کلاه سرش رفته، قبول بکند یا نکند؟
خیار غبن، چون خیار غبن هرکی که مغبون میشود لزوماً باطل نمیشود که کلاه گذاشت؟ یا خیار عیب است، یا خیار شرط است یا هرچی. سر ما کلاه گذاشتهاند، ولی بازم میصرفد، اشکال ندارد، فکراشو میکند که حالا الان که معلوم شد که همچین کلاهی رفته، بازم فکراشو میکند. یک وقتی هم که خیار مشترک است، فیلم مجلس مثلاً دوتاشون نشستند، حالا تا پاشند بروند در مجلس تروّی. پس این خیار، چه «لهما» چه «احدهما»، جفتش چیست آقا؟ برای تروّی است، برای نقص مغز نیست. این کلام علامه را داریم میخوانیم، بعد میخواهیم ببینیم ربط این کلام علامه به توجیه محقق ثانی چیست؟ پشیمانی... تروّی تفعل از چیست؟ ماده چیست؟ روی چیست؟ انتقال آب دیگر. انتقال این روایت، «انتقال و ینرویان» داریم ها، چیست آنجا؟ الان... بس... آبی که میآورند منتقل میکنند. تربیه هم که آب. روایت هم که از یک جا به جای دیگر منتقل میشود، این همان انتقال است دیگر. پشیمانی حالا شاید خیلی معنا ندارد، همین انتقال، همین تغییر وضعیت برای وضعیت، فکراشو بکن. اگر خواست جابجا بشود از آن وضعیت به این وضعیت، تغییرات. بله این پس شد یکی از... ثانیش یک وقت برای آن است، یک وقت برای تروّی است. یک وقتی هم برای این است که در خود یکی از عوضان واقعاً نقص عیبی هست. پس یک وقت خیار ثابت میشود به خاطر تروّی، به خاطر نقص یکی.
خب، «نعم قد یساعد علی ما فی تذکرة». بله، گاهی مساعدت میکند بر چی؟ این مساعدت، مساعدت چیست آقا؟ مساعدت توجیه محقق ثانی. آفرین. پس این مساعدت بر توجیه اول، توجیه دوم در واقع مساعدت بر توجیه اول است. خب، کلام علامه چی بود؟ «و انما یخرج عن الاصل به امرین؛ احدهما ثبوت الخیار لهما او لا احدهما خاصتاً» که گفتیم و «ثانیاً: ظهور عیب» دومیش همین است که عیبی ظاهر بشود «فی احد العوضین»؛ در یکی از دو عوض عیبی ظاهر بشود. با این دوتا ما دست از اصالت لزوم برمیداریم. به واسطهی یکی از این دوتا دست از اصالت لزوم برمیداریم. خب، «و حاصل التوجیه علی هذا» حالا حاصل توجیه چیست؟ بر اساس عبارت تذکره چی میشود؟ میخواهد بگوید که آقا، از اصل لزوم فقط کجا میشود خارج شد؟ خروج از اصالت اللزوم فقط به خاطر «تزلزلی» است که عقد پیدا میکند. آفرین! و منشأ تزلزل خیار است. پس این به خاطر تزلزل است. تزلزل به خاطر چیست؟ به خاطر خیار.
ما معطوف داشتیم، یک معطوف علیه و معطوف. معطوفمان چی بود؟ مخصوصاً «علیه چی بود؟ ثبوت و خیار». حالا این ثبوت خیاری که در معطوفٌالیه آمده، منظور کدام خیارات است؟ منظور خیاراتی است که یا متعاقدین جعل کردهاند و یا شارع جعل کرده است. منظور این جور اختیارات تزلزل اینها هم چیست آقا؟ تزلزل اینها هم به لحاظ همین ناحیهی جعل است؛ یعنی از همین ناحیهی جعلش تزلزل پیدا میکند، نه به خاطر نقصی از درون. روشن است چه دارم میگویم؟ نه به خاطر نقص در یکی از عوضین. آن ظهور عیبی که در معطوف آمده، ما داریم چکار میکنیم؟ داریم میگوییم آقا، همین عطفه را درستش کنیم، مباین به مباین هم که باشد درست بشود. داریم این کار را میکنیم. این ظهور عیب چیست؟ این ظهور عیب این خیاری که اینجا آمده، منشأ خیاری که اینجا آمده، نقص یکی از عوضین، نه چیز دیگر. الان اینجا چکار کردیم؟ اینجا آمدیم این دوتا را با همدیگر مباین کردیم. این دوتا را با هم مباین کردیم و مغایرت بین این دوتا شکل گرفت که حالا یک ردی دارد که «لاکن نهو» که بحث بعدیمان است که امروز احتمالاً نمیرسیم، رد بر این توجیه، حاصل توجیه رد بر این توجیه، که فردا حالا جلسهی بعد... حاصل توجیه توجیه کی؟ توضیح اینکه برای کلام علامه «علی هذا ان الخروج عن اللزوم لا یکون الا بتزلزل العقد لاجل الخیار»؛ خروج از لزوم نمیباشد مگر به تزلزل عقد به خاطر خیار. چرا دست از لزوم برداشتیم آقا؟ اصلاً همهی بحث سر چی بود؟ همهی بحث، کل بحث سر این است که این اصالت اللزومی که داریم میگوییم، حالا این بحث اصالت اللزومی که میگفتیم، گفتیم که ایشان فرمود که خیار و ظهور عیب. اینها باعث میشوند ما دست از اصالت اللزوم... این کلام علامه را میخواستیم تحلیل کنیم. درست؟ ما اصلاً بحثمان در مورد اصالت اللزوم تمام شد. «باقی الکلام فی معناه فقط» یک تیکه ماند، یک حرف از علامه زده بودیم، این را میخواستیم توضیح بدهیم که یعنی چه. تمام شده بود. نامنظم برای الان، یک جمله مطرح شده امروز که شیخ آمده نتوانسته بگوید این من پاورقی میشد و همینطور نظم خیلی الان توی کتاب نیست دیگر، یک کمی دچار آشفتگی ذهنی میکند. نموداریش کن، مرتبش کن. نموداری مکاسب یعنی نموداری محتوایی کن، نه نموداری همین صورتها را، همین که هست. نمود... پس یک کلامی از علامه بود که ما از اصل خارج میشویم به واسطهی این دو امر. توضیح بدهیم یعنی چه از اصل خارج میشویم.
دو امر. بعدش ظهور این عبارت این است که این دو امر با همدیگر چه دارند آقا؟ قسیم همند، تباین با همدیگر دارند. یک توجیهی کرد. بعد ما گفتیم خب، تباین با هم داشته باشند! خود ظهور عیب که یکی از اقسام سقوط خیار است، یا تباین دارند و دوتا باشد که دوتا نمیخورَد بهش، یا تباین ندارند که خب چرا پس این را با او آورد؟ «او فلان سقوط خیار او ظهور و عیب». مسئله چیست؟ یکی اینکه یا تباین با هم دارند، یا با هم ندارند. اگر تباین با هم ندارند چرا «او» آورد؟ اگر تباین با هم دارند چرا دوتایش کردید؟ اگر تباین با هم دارند چرا ظاهرش به هم نمیخورَد؟ چرا یعنی تباین نمیشود بین اینها قائل بود؟ چطور میخواهید شما بگویید تباین دارند؟ ظهور عیب که یکی از اقسام سقوط خیار است، چطور میخواهی بین این دوتا قائل بشوی؟ اینطور. درست شد؟
یک توجیهی کرد محقق ثانی؛ ایشان گفتش آقا، این عطف خاص بر عام است. ما گفتیم عطف خاص بر عام اگر باشد، باید عطف بشود به اسباب خیار، نه به خود ظهور عیب. یکی از... مال خود خیار نیست که، اینها نسبتش با خود خیار که عام و خاص نیست، با اسباب خیار «آب میخواست». نمیتواند باشد.
یک مساعدتی آمد برای توجیه کلام محقق ثانی. چه توجیهی؟ کلام محقق ثانی به این ...، یعنی کلام به این بود که عطف باشد، یک مساعدتی میخواهیم بیاوریم برای اینکه این را عطف بگیریم. میگفتیم آقا خاص به عام. شما گفتی خاص به عام است. ما میگوییم خاص به عام نیست، ولی عطفش درست باشد. عطفش درست باشد و نسبت این دوتا را میخواهیم با یک کلام دیگری از علامه، نسبت این دوتا را با هم در بیاوریم. نسبت ثبوت خیار و ظهور عیب. روشن؟ خب آن کلام دیگر علامه چی بود؟
علامه در تذکره فرموده بود که ما از اصالت اللزوم خارج نمیشویم مگر به واسطهی دو چیز: یکی اینکه خیار برای این دوتا ثابت بشود -خیار ثابت بشود فقط برای تروّی- یک وقت هم به خاطر نقص در یکی از عوضین. این دوتا باعث تزلزل میشوند. خیار برای طرفی که حالا چه برای «لهما» باشد، چه «لاحدهما» باشد، یکی آن باعث تزلزل در بیع میشد وگرنه بیع تزلزلی ندارد. یکی این موجب تزلزل است، یک هم که نقصی در یکی از عوضین باشد، این دوتا موجب تزلزل میشود.
حاصل توجیه چیست؟ حاصل توجیه این است که خروج از لزوم نمیباشد مگر به تزلزل عقد. چرا از لزوم خارج شدیم؟ به خاطر اینکه عقدمان متزلزل بود. عقدمان به خاطر چه متزلزل بود؟ آقای فاطمه در جمله طلایی فرمودند: به خاطر خیار. خودش به تنهایی متزلزل نمیشود که. خیلی جمله حکیمانهای! اگر متزلزل شده، منشأش چیست؟ حالا خیار است. در معطوفعلیه معناش چیست؟ خیار در معطوفعلیه که سقوط و خیار بود، «و المراد بالخیار فی المعطوف علیه ما کان ثابتاً باصل الشرع او بجعل المتعاقدین»؛ آن خیاری که خودش شارع آن را جعل کرده، خیاری که یا خیاری که خود متعاقدین جعل کردهاند، منظور از سقوط خیار این باشد. خیاری که شارع جعل کرده یا متعاقدین جعل کردهاند و «بظهور العین» منظور از ظهور عیب چی باشد؟ «ما کان له نقص احد العوضین»؛ ظهور عیب، آن خیاری باشد که موجبش نقص یکی از... ما که اینجا مباین بر مباین گرفتیم. ولی این عطفه درست میشود. یعنی عطف خاص بر عام به حسب ظاهر نمیشود، ولی عطفه درست میشود. به چه لحاظی؟ به لحاظ اینکه جفت اینها میشوند خیار، ولی از یک حیثیت متفاوت. عطف اینها در عین تباین به تباین درست در بیاید، عطفش درست در بیاید. محقق ثانی هم میخواست عطف درست کند، خاص به عامش را قبول نکردیم. مساعدت کردیم به محقق ثانی که عطفش را درست کنیم. عطفش را چه شکلی درست کنیم؟ بگوییم آقا، آن ظهور عیب، خیاری باشد که منشأش ظهور عیب است، خیاری که منشأش ظهور عیب است، سقوط خیار، خیارهایی به غیر اینکه خیالی که شارع خیار کرده، خیالی که متعاقدین جعلش کردهاند. لذا دوتا اینها با همدیگر بشود یکی. میخواهیم این کار را بکنیم. میخواهیم بگوییم عطف این دوتا با همدیگر عملاً یکی بشود و آن هم فقط باشد چی؟ خیار. این دوتا هم با اینکه دوتاست، ولی عملاً هر کدام به یک حیثیت خیار نظر دارد که این کلام علامه که دوتا آورده بود، دو تا چیز را موجب خروج از اصل لزوم دانسته بود، این یکی است. الان روشن شد مطلب چی شد این دوتا توجیه؟
وصلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
مکاسب - خیارات
جلسه چهارم
مکاسب - خیارات
جلسه پنجم
مکاسب - خیارات
جلسه ششم
مکاسب - خیارات
جلسه هفتم
مکاسب - خیارات
جلسه نهم
مکاسب - خیارات
جلسه دهم
مکاسب - خیارات
جلسه یازدهم
مکاسب - خیارات
جلسه دوازدهم
مکاسب - خیارات
جلسه سیزدهم
مکاسب - خیارات
در حال بارگذاری نظرات...