مبانی تبلیغ در قرآن

جلسه دوم

00:54:51
60

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
طلبگی، یک نحو رسالت است. طلبه باید در خودش حس رسالت داشته باشد، احساس بعث بکند، احساس بکند برانگیخته شده است. اگر در مدرسه‌ای، در فضای تعلیم و تربیتی این حس به طلبه داده نمی‌شود، یا نقص از آن مربی و معلم است، یا نقص از خود طلبه است. یعنی حس طلبه باید این باشد که: «من با طلبگی، مهر رسالت به پیشانی‌ام خورده است. من به رسالت مبعوثم، در حد خودم، در اندازه خودم.» انبیا همه در یک حد نیستند، در یک درجه نیستند؛ "کذالک فضل النبیین بعضهم علی بعض." ما انبیا را برتری دادیم. در مورد حتی نحوه دریافت وحی انبیا هم مختلف بوده، دیگر. برخی "نرقی فی سمعه"، بعضی "رأه فی نومه"، بعضی به گوششان می‌آمده، صوتی می‌شنیدند؛ بعضی در خواب می‌دیدند؛ بعضی به دلشان "خطر فی قلبه"، در دل خطور می‌کرد؛ بعضی ملکه وحی را می‌دیدند؛ بعضی فقط صدای ملکه وحی را می‌شنیدند. درجات انبیا متفاوت بوده است.
حالا بحثی در مورد اینکه رسول با نبی فرق می‌کند یا نمی‌کند، کتب کلامی هم در مورد این‌ها بحث کرده‌اند: رسول بالاتر است یا نبی بالاتر؟ معمولاً کتب کلامی‌ای که ما داریم، گفته‌اند رسول بالاتر است. ما در بحث‌های کلامی، بحث‌های لغوی، در بسته‌های لغوی‌ای که در قم داشتیم، اثبات کردیم که نبی در فرهنگ قرآن، رو خود ماده‌اش، بحث ماده اشتقاق نبی از "نبوه"، و رسول از "رسل" است. نبوت به معنای ارتفاع مقام، چیزی که یک جایگاه خیلی بلند است. نبی از "نبع" یعنی چشمه نیست. نبی از "نَبو" است؛ یعنی کسی که خبر می‌آورد. دلیل ما چیست؟ به خاطر این است که از "نبو"، چون وقتی که منصوب می‌شود، واژه نبی را شما "نبعی" می‌گویید یا "نبوی"؟ "نبوی"! "حدیث نبوی" می‌گویید، نمی‌گویید "حدیث نبعی". خب ماده پس "نبع" نیست. "نبو" به معنای ارتفاع. رسول از "رسل" به معنای آزاد شدن، ول بودن، رها بودن؛ لذا حدیثی که سند ندارد را می‌گویند: «حدیث، مرسل است.» یعنی آزاد است، بی‌بندوبار. رسول به معنای کسی است که از قیود، از تعلقات غیرالهی، آزادِ آزادِ رهاست. نبی به معنای کسی است که در ارتفاع درجه است. لذا قرآن وقتی "یا ایها النبی" می‌گوید و "یا ایها الرسول" می‌گوید، این‌ها با هم فرق دارد. هر جا به جایگاه بلند پیغمبر نظر دارد، "یا ایها النبی" می‌گوید. هر جا به جایگاه تکلیفی و شأن پیغمبری پیغمبر کار دارد، به شخصیت حقوقی‌اش کار دارد، "رسول" می‌گوید. وقتی با شخصیت حقیقی کار دارد، "نبی" می‌گوید. خب، شخصیت حقیقی پیغمبر بالاتر است یا شخصیت حقوقی‌شان؟ شخصیت حقیقی‌شان! پس نبوت بالاتر از رسالت است. حالا در روایات ما، آن هم باید سندش بررسی بشود، اخبار آحاد ضعیف، چه آن‌هایی که می‌فهمند رسول بالاتر از نبی و این‌ها، آن سندش علی‌ایحال.
طلبه باید احساس رسالت بکند. "هو الذی بعث فی الأمیّین رسولا..." لذا به تعبیر حضرت استاد آیت‌الله جوادی آملی، روز قیامت "ألم یأتکم من نذیر؟" وقتی که این‌ها می‌خواهند حجت بیاورند، بگویند آقا ما نمی‌دانستیم، چی می‌گوید؟ خدا در جواب می‌گوید: «مگر نظیر برایتان نیامد؟» آیت‌الله جوادی آملی می‌فرمودند که: «خب همه مردم که در همه ادوار تاریخ که پیغمبر نداشتند. یک امر الان، مگر شما پیغمبر دارید؟ الان مردم ژاپن، مردم چین، مردم استرالیا از دنیا می‌روند، می‌گویند عمل کرد یا نکرد؟ اگر بگوید عمل نکردیم، می‌گویند چرا؟ اگر این جواب بدهد نمی‌دانستم، می‌گویند: مگر نظیر برایت نیامد؟» الان نظیر فعلی کیست؟ کجاست؟ ایشان فرمود: «همین طلبه‌ها. این‌ها حجت خدا هستند. خدا با این‌ها احتجاج می‌کند در قیامت.» خب همین چند رسالت است دیگر. بحث مهمی است: «طلبه بما هو طلبه، یک رشته‌ای از ولایت، یک لکه‌ای از رسالت در او وجود دارد.»
شما ببینید در بحث اوقاف، در احکام وقف، می‌گویند که اگر مسجدی وقف شده برای کاری، مصلحت دیده می‌شود که این مسجد خرج یک کار دیگری بشود؛ این موقوفه در یک چیزی مصرف شده، در یک چیزی وقف شده است که این الان کارایی ندارد. مثلاً ۲۰۰ سال پیش آب‌انبار بوده، مثلاً گفته: «آقا من پول می‌دهم برای آب‌انبار وقف می‌کنم.» که اینجا الان آب‌انبار خاصیت ندارد. ما آن موقع آن زمینی که طرف وقف کرده، هزینه‌های آب‌انبار را تأمین بکند؛ الان بیاییم خرجش را بیاوریم روی هزینه یک مسجد، می‌شود یا نمی‌شود؟ فقها فتوا داده‌اند، گفته‌اند که: «اینجا با نظر امام جماعت مسجد، صلاحیت او باید تشخیص بدهد.» خیلی حرف است! یعنی همین که طلبه شد، امام جماعت، یک چیزی از ولایت حاکم شرع را در حد خودش، در محدوده خودش، در حوزه خودش دارد. یک شأنی از رسالت، یک شأنی از ولایت است در نگاه مردم. واقعاً همین است. او دیگر وقتی می‌گویند دین شما را، شما را که می‌بینند، یعنی دین تبادلش از این راه است. یعنی شما وقتی از او می‌پرسند: «مذهبی‌ها چطورند؟» «آخوندها چه شکلی‌اند؟» «علما چه مدل‌اند؟» او با شما تطبیق می‌دهد. می‌گوید: «من یک طلبه دیدم این کار را می‌کند، آخوندها این شکلی‌اند.» او تطبیق ارتکاز ذهنی‌اش، انصراف ذهنی‌اش، اونی که در ذهن او شکل گرفته نسبت به طلبگی و علم و علما، این‌ها همانی است که از شما دیده است. شما علم دینی‌اید، پرچم دینی‌اید. برای او دین خلاصه می‌شود در شما.
تبلیغی می‌کردیم، فیلم مدارس تهران، نوجوان بودیم، ۱۸ سالگی، ۱۹ سالمان بود. بعد یک اردوی بچه‌های یک هنرستانی در تهران هست؛ هنرستان شهید بهشتی، ۱۱۰ سال قدمت دارد. بازرگان این‌ها آنجا درس خوانده‌اند. هنرستان بزرگ سمت میدان توپخانه. فعالیت مشهد. خاطرات تبلیغ را می‌خواهم بگویم که خاطرات معرکه‌ای می‌شود. عرض کنم خدمت شما که این‌ها آمدند و یعنی این‌ها همین‌قدر برایتان بگویم که هیچی از دین و خدا و پیغمبر و... تعطیل کامل! حالا خود هنرستان که خب فضا معلوم است دیگر. یعنی اصلاً اسمش می‌آید آدم نسبت به بقیه مدارس و این‌های خودمان می‌ترسد. حالا بعد هنرستان در تهران هم باشد؛ یکی از جاهای بدنام تهران هم باشد. بعد شما اوباش آن هنرستان! ما گفتیم که اوباش این‌ها را خلاصه جمع بکن کنیم، گروه‌بندی کردیم. «پاستوریزه‌هاشان مثلاً در حد اراذل اینجا بوده، اراذلشان هم بدهید به ما.» "بدن و تیکه تیکه. از قمه و چی و فلان و این‌ها. زیارت امام رضا." این‌ها که دارم می‌گویم، هیچ‌کدام مدح چیزی از ما تویش نیست ها! فکر نکنید در کلام ما هست. نه، در ذهنیت شما باید شکل بگیرد. اینکه دارم عرض می‌کنم، از آن آن طرف ماجراست. "رسولاً منهم" به اعتبار آن‌ها، به اعتبار درک آن‌ها. نه به اعتبار اینکه ما واقعاً من خودم، من خودم چیزی هستم. هیچی!
ما با این‌ها یک انسی، ارتباطی برقرار کردیم. این‌ها کسی بودند که در مسیر که می‌رفتند این قاب مهتابی قطار را شکستند، آوردند پایین. ظرف، پوست تخمه‌هاشان شد. ظرف نداشتند. رئیس قطار پیاده کند وسط راه. جماعت اراذلی که آمده‌اند، حالا ما در مشهد، در فضایی با این‌ها می‌خواهیم کار کنیم. خب ما فضای پاستوریزه معمولاً داریم که حجابی بین ما با دیگران است. ما با این بچه‌ها رفتیم در فضای بازی و سروکله هم زدن و شوخی. رسانه‌های گروهی این شکلی نبود. یک سری کلیپ من داشتم، بعضی بازیگرهای صحنه‌های ویژه و فلان و این‌ها. با همین‌ها ما این‌ها را خلاصه آوردیم در فضای گفتگو. بامزه باشد. من وارد آن کوپه قطار که شدم، در چندین سفر، سفر واحد. کوپه قطار، جمعیت دور هم نشسته‌اند. من هر چه به قیافه این‌ها نگاه می‌کنم، هیچ ربطی با ما ندارد که من بخواهم بین این‌ها بنشینم. سیگار در دست و انگشتر انگشت وسط، زنجیر طلا گردن و قیافه‌های آنجوری و از خدا برگشته. چی بشویم و این‌ها؟ بگوییم لپ‌تاپ را باز کردیم و کلیپ موقع جان دادن پیمان ابدی را دیدید؟ آن موقع تازه پیمان ابدی از دنیا رفته بود. پیمان ابدی را می‌شناسید؟ این بدلکار معروفی که از آلمان برگشت اینجا، فیلم‌های ایران بدلکار بود و این‌ها، فیلم صنعت بدلکاری مثلاً در ایران متحول. بعد خودش هم سر یک صحنه در امامزاده داوود تهران، اتوبوس آتش می‌گیرد و اتوبوس باید بیندازد در دره، باید زود بپرد. ندیده بودم، این‌ها نگاه کردند و همه: «من همیشه می‌روم سر قبر پیمان ابدی و مادرش می‌آید و هنرمندان تهران.» بعد شروع کردم حرف زدن. گفت: «حاجی! خداییش خیلی واردی ها! من وقتی وارد شدیم مانده بودم تو چطور می‌خواهی مخ ما را کار بگیری؟ دیدم خوب کار گرفتی.»
سه ساعت هیچی! با این جماعت ما مشهد بودیم و این‌ها. بازار رضا خرید می‌کنند، می‌آیند. همه دستمال گردن بسته‌اند، همه دستمال سر بسته‌اند، همه برند آدیداس تنشان کرده‌اند. هر روز یک فازی داشتند. همه عینک دودی، هر روز یک تیپی داشتند.
تنها جایی هم که نمی‌رفتند، حرم بود! یعنی پارک آبی، این‌ور، آن‌ور. هیچی! با این جماعت ما درگیر بودیم. غذای خودشان، داد و دعوا و بازی و شوخی و خورد خورد خورد خورد خورد. من داشتم در وضوخانه وضو می‌گرفتم، یکی از این بچه‌ها که حالا باز از خود این مجموعه، نباید گفت "متصل به این‌ها". نشستند، جمعیت موهای همدیگر را دارند اتو می‌کنند. «ما نه از کره مریخ نیامدیم، از تو گاوصندوق در نیامدیم، از همین‌هاییم. ما تو همین مدل‌ها زندگی کردیم.» برای همین "ما هذا الرسول یأکل الطعام و یمشی فی الأسواق." چه پیغمبری که غذا می‌خورد و هیچی! حشر و نشر با این بچه‌ها و بازی و پارک ملت بریم و والیبال بازی کنیم و گل‌کوچیک بازی کنیم و گل‌دستی بازی کنیم، جوک بگوییم، شوخی بکنیم و شعر بخوانیم، دست بزنند و این فضا. حالا مدل‌ها این‌ها باز سخت‌تر است دیگر. یعنی شعری که می‌خوانی برای آنها، شعری باشد که این دست بزند. به هر حال وضو کرد، گفتم که: «مسئله اینجوریه، این بستگی به نظر مرجع تقلید داره. شما مرجع تقلیدت کیه؟» بچه‌های هنرستانی بودند دیگر، ۱۶-۱۷ ساله. گفت: «من مرجع تقلید ندارم، حاج آقا! مرجع تقلید من شمایی. واقعاً می‌گویم. من می‌تونم از شما تقلید کنم؟» گفتم: «تو پس از من که نمی‌تونی تقلید کنی.» گفت: «نه، من بقیه را مسئله نمی‌بینم.» یکی را دیدم هیچی.
یکی دیگرشان یک وقتی اول سفر، را ما چاقو کشید، می‌خواست بزند. بعد آخر سفر آمد به دست و پای ما افتاد: «حاج آقا! نمی‌دانم، من می‌میرم برات، نمی‌دانم ال می‌شود، بل می‌شود. من با همه اهل این لباس بد بودم، به همه فحش می‌دادم. من چیکارها که نکردم علیه روحانیت. تو را می‌پرستم، ولت می‌کنم، ولت می‌کنم. تو فقط دستور بده چیکار بکنم.» ولی شوخی، یک فضایی درست کرده بودیم با بچه‌ها. در فضای کار با این‌ها، یک چیز لطیفه‌واری، "حکم جهاد" درست کرده بودیم. یک بتی شده بودیم با این. وسط دیگر این‌ها یک جوری جذب شده بودند به هر کی یک خطایی می‌کرد، می‌گفتم: «حکم جهاد می‌دهم علیه تو.» دیگر کسی دست از پا حرکت نمی‌کرد. تو این فضای شوخی و خنده و این‌ها، یادم نمی‌رود که این بچه‌ها قاچ‌قاچ بود، به قول خودشان از قمه. آن سفر مشهدی که برمی‌گشتیم، در سه روز. سه روزی که این کار فرهنگی، کار تربیتی و تبلیغی و این‌ها. بزنگاه‌ها خیلی مهم است. شما باید با این‌ها باشی. برو بیا کنی، حشر و نشر کنی. آلودگی‌های آن‌ها را نباید گرفت. افراط می‌شود، این اثرش معکوس است. این "منهم" شدن را می‌خواستم این را توضیح بدهم. احسنت! "منهم" شدن نه یعنی که یک جوری بشود که آن‌ها بگویند این هم یک عوضی مثل خودمان. "منهم" شدنی که بگوییم بین ماست، می‌چرخد، می‌رود، می‌آید؛ ولی ببین، ما آلوده نیستیم. ما مشکل داریم. "منهم" این شکلی است. ببینم، دارد غذا می‌خورد، این هم واتساپ دارد، این هم تلگرام دارد. من ۵۰۰ تا کانال آشغال عضوم؛ این می‌رود صبح تا شب تو تلگرام یک بار گناه نمی‌کند؟ این را می‌گویند آدم. کانال مزخرف برات پیام می‌فرستم، هیچی این نیست. آن منیت این نیست. «منم ادبیات این‌ها را پیدا بکنم، منم شوخی‌های رکیک این‌ها را داشته باشم، منم هر جنایت و کثافت‌کاری که این‌ها دارند انجام می‌دهم.» ما رفتیم سیگاری شدیم. چند وقت، بهایی بشویم؟
یک طلبه‌ای به من می‌گفت: «کرج ما بهایی زیاد دارد.» می‌گفت: «می‌خواهم بروم تو این بهایی‌ها نفوذ بکنم.» یک مورد اتفاقاً اینجوری هم داشتیم. از طلبه‌های خیلی خوب ما. طلبه‌هایی که ما خودمان مثلاً این بچه‌ای بود که پاک بود، جلسات می‌آمد و این‌ها، بهش گفتیم: «بیا طلبه بشو.» طلبه شد. سیده جلیل‌القدر، باصفا، ملکوتی. معمم شد. رفت نفوذ بکند تو بهایی‌ها، بهایی شد! مرتد شد! جاسوس شد! از کشور فرار کرد. الان دارد برای اسرائیل... جیگرمان واقعاً جیگرمان کباب شد وقتی ماجرا پیش آمد. طلبه خیلی باصفا! یعنی کسی بود که تو هیئت ما، هیئت ما که نهایت امام حسین بود که حالا ما این مسئولیتی داشتیم و فعالیت می‌کردیم و این‌ها، ما دلمان به این گرم بود بچه‌ها. یعنی نصف جمعیت به عشق این می‌آمدند این را ببینند. آخر سر از این وضعیت هیچی. رفقای ما.
برمی‌گشتیم از آن مشهد، آهنگ بزنگاه‌ها را عرض می‌کردم. لحظه همه این "با این‌ها بودن" را سعی می‌کردیم که کثافت‌کاری‌ها را نداشته باشیم. شوخی و خنده، هیجان، لباس. جشن پتو می‌گرفتند، می‌افتادند. ۵۰ نفر روی ما. تیک‌تیک، یعنی لهِ له. نفس برمی‌آمد. «پنج دقیقه من می‌خواهم سوار بشوم.» همه بنشینید اینجا. می‌خواهم صحبت کنم. با اشتیاق، با اشتها گوش می‌دادند. فیلمبرداری جمعیت! اراذلی که این‌ها هیچ بویی از خدا و پیغمبر نبرده بودند، همه نشسته‌اند، یک طلبه دارد صحبت می‌کند. گوشی‌ها دست ۵۰ نفر دارند فیلم می‌گیرند. البته ظاهرگرایی هم نباید کرد. فکر نکنیم که اتفاقی! آن تحول درونی مهم است که حالا عرض می‌کنم.
عرض کنم خدمت شما که بزنگاه‌ها. یک جاهایی مثل حرم امام رضا، وداع با حرم امام رضا، وداع اعتکاف. این‌ها بزنگاه است. یعنی شما سه روز معتکف می‌شوی، سر و کله باید بزنی با این‌ها، شوخی و خنده. هیچ فعالیتی: «عزیزان من، بیایید اینجا جمع شوید. می‌خواهم ارشادتان کنم.» دو تا فحش مشتی می‌دهد، نثار می‌کند، ول می‌کند. «من این سه روز می‌آیم می‌پلم.» یک وقت سر مزار آیت‌الله حق‌شناس نشسته بودم. خاطرات دیگر یادم می‌آید، می‌گویم دیگر. "الکلام کلام" مثل اصول نشود، ان‌شاءالله حاشیه زیاد نشود. نشسته بودم، بعد یک خورده جلو نشستم روی قبر. نشسته بودم، صورت تراشیده، یقه باز. «مشتی تهرانی! برو عقب‌تر بنشین، حرمت نگه دار.» شما گفت: «من از مریدهای آقای حق‌شناسم. من عوضی بودم، آقای حق‌شناس! من آدم خیلی بد بودم.» فرق نکرده بود ماجرا چی بوده؟ گفت: «من عرق‌خور بودم. چقدر عرق می‌زدم، می‌رفتم حق‌شناس. هیچی، صدایش درنمی‌آمد.» خاطرات می‌گفت. می‌گفتش که: «یک وقتی من همینجور رفقای عرق‌خورم را جمع می‌کردم، می‌بردم آنجا.» بعد می‌گفت که: «گفتم که حاج آقا، من این عرق‌خورها را می‌آورم شما را ببینند. اینجا تو این فضا باشند، بنشین و پاشند. زندگی‌های دیگری هم هست. هستند یک عده دارند در کره زمین زندگی می‌کنند، یک جور دیگر. اشکالی نداره؟» گفت: «نه، بیار. ده‌ان‌ها بو می‌دهد.» بعد می‌نشستم بغل ایشان، در گوش من گفتش که: «این‌ها می‌آیند اینجا بیایند. فقط خیلی نزدیک نشین، بوش یک خورده من را اذیت می‌کنه.» همین عرق‌خورها الان هر کدام یک هیئتی دارند در تهران. بالاشهر. جمعیتی را دارند می‌چرخانند و اداره می‌کنند. این "سید صدر" خیلی مهم است و این منیت. یعنی شما تافته جدا بافته نیستی. «آقا! می‌دانی در چه جایی نشسته‌ای؟ اینجا جایی است که امام واقعاً در منزل ایشان آیت‌الله حق‌شناس، امام زمان رفت و آمد داشتند.» حق‌شناس به من گفت: «به من گفتش که من شب پاشدم بروم تجدید وضو بکنم، نماز شب بخوانم، خوردم زمین. حضرت ولی عصر دست من را گرفتند، من را بلند کردند.» خانه‌ای که امام زمان رفت و آمد دارد! عرق‌خوران می‌آیند و می‌روند. «می‌دانی چه جایی نشسته‌ای؟» یگانه است. ماجرای امام عسکری علیه السلام که حضرت فرمودند به آن شخص نشسته روی فرش: «قالیچه که نشستی، قالیچه چه اتفاقاتی افتاده؟» گفت: «نه.» روایت خیلی زیبایی است. گفت حضرت تیکه‌تیکه، وجب‌به‌وجب دست گذاشتند: "هذا قدم آدم، هذا قدم ادریس، هذا قدم موسی، هذا قدم الیاس، هذا قدم عیسی." تک‌تک می‌گفتند: «اینجا عیسی نشسته، اینجا جای پای فلانی.» در باز بود، منافقین می‌آمدند، می‌رفتند. اشرار می‌آمدند. یگانه بودن با این‌ها، تافته جدا بافته نبود.
این بزنگاه‌ها را عرض می‌کردم. یک وقتی مثل اعتکاف است. یک وقتی مثل آخر ماه رمضان است. مثل خود ماه رمضان است. یک وقتی طرف عزیزی را از دست داده، مصیبتی بهش وارد شده. این‌ها بزنگاه‌هاست. در کار تربیتی و تبلیغی باید بزنگاه‌ها را دریافت. بزنگاه باید صبر کرد. آن وقتی که زمینه آماده است، گاز را روشن کنی، جرقه بزنی، آتش گرفته. هی جرقه، هی آتش، هیچی به هیچی! فقط کبریت‌هایت را داری هدر می‌دهی. امام رضا یک بداعی خواندیم و خلاصه این دل‌ها پاره‌پاره شد. برگشتند. این‌هایی که آن قاب را کنده بودند، تو پوست تخمه ریخته بودند، برگشتنی تو همان کوپه، این‌ها آن‌قدر سینه‌زنی کردند، جا نبود! در را وا کردیم، همه صندلی به هم چسباندند و آمدند. باز دوباره صدای رئیس قطار در آمد. سینه‌زنی‌شان دیگر! این سینه‌اش کبود شده بود. یک ساعت، دو ساعت لخت شده بودند سینه‌ می‌زدند. خلاصه حالا این هم، خود لخت شدن و این‌ها، ماجرای زیارت بشن. نش ترجیح با نلخت شدن است. ولی خب حالا یک وقتی طرف را همین قدر هم با همین بهانه شما بکشی بیاوری، خودش کلی است. حالا خرده‌خرده آدم کار می‌کند، توجیه‌اش. به هر حال این‌ها آن بزنگاه‌هاست. این‌ها بعدها این بچه‌هایی که بودند، کربلا رفتند، نجف رفتند؛ کلاً متحول. زندگی‌های... زندگی‌های دیگر. بعضی‌هایشان طلبه شدند.
غرض اینکه او می‌گوید که: «مرجع تقلید من تویی.» همه شناخت و اطلاعاتی که از روحانیت دارم، همین است که دارم می‌بینم. بلکه همه شناختی از خدا و پیغمبر دارم، همین است. پیغمبر برای من، از پیغمبر که داستان می‌گویند من، امام جواد محل تو ذهنم می‌آید. یکی از مشکلات ما هم همین است. یکی از مشکلات و بدبختی‌های ما هم همین است. بعضی وقت‌ها یک روحانی، یک طلبه فرهیخته نیست. امام جماعت مرتبط نیست. مال یک منطقه نیست. مال یک خانواده نیست. دافعه دارد ناخودآگاه برای آن افراد. تو هر روحانی، جای دیگر نمی‌بیند. بعد آن که فاضل هم هست دیگر، این دیگر ذهنش بسته شده دیگر. همه همه چیزی که او دریافت کرده از روحانیت و طلبگی همین است. بزن، یک طلبه خوبی را ببیند، دیگر کلاً نگاهش عوض بشود و مسیرش عوض بشود. حتی به لباس پوشیدن هم نیست ها! یک وقت فکر نکنید که باید معمم بشود آدم، موقعیت ویژه را پیدا کند. صرف طلبگی، صرف ظاهر. حتی در روایتی که بالاتر از این حرف است: «شما منسوب به مایید. کونوا لنا زینا و لا تکونوا علینا شینا.» می‌گویند: "هذا جعفری". شما وقتی بدی می‌کنی، نمی‌گویند: «یک آدمی اشتباه کرد.» می‌گویند: «یک جعفری اشتباه کرد.» تعبیر حضرت! شما وقتی اشتباه می‌کنید، دو برابر چوب می‌خورید ها! گناه شما با گناه کسانی که شیعه و هم‌مسلک ما نیستند، برابر نیست. یکی بابت گناهت می‌خوری، یکی بابت اینکه ما را بی‌آبرو کردی، غیبت مایی، برای ما عیب درست کردی، دامن ما را ننگین کردی، لکه‌دار کردی. از آن‌ور کار خوب بکنی، دو بار ثواب داری، دو تا اجر داری. یکی بابت کارت، یکی بابت اینکه افتخاری شدی، زینتی شدی.
تربیت طلبه است. من دیدم بعضی مجموعه‌ها که طلبه‌های خوب دیدند، بعضی جاها هم که برعکس بود. با یکی حشر و نشرشان می‌نشینند، طلبه است دیگر. ولش می‌کردند. تفاوت بین این‌ها این‌ها همه به آن سوابق ذهنی برمی‌گردد. سابقه ذهنی چیست؟ ماها در ارتباط با مردم، سابقه ذهنی ایجاد می‌کنیم، ناخودآگاه. حتی چیزهایی از ما که هیچ‌کس توجه ندارد، توجه نمی‌کنیم. حواسمان تو مسجدالحرام نشسته بودم، چند نفر دولا شدند دست من را ببوسند. دستم را کشیدم. گفت: «یک پیرمردی آمد در گوش من گفتش که حاج آقا! خجالت نمی‌کشی؟ آدم اینقدر مغرور؟» گفتم: «چی شده؟» «پیرمرد دولا شده دست... اینقدر مغروری دستت را می‌کشی؟ بگذار بنده‌خدا ببوسد. بوی عشقی آمده، آقای قرائتی یک بار در عمرش دیده. عشقش به این است که دستت را ببوسد، برود برای بقیه تعریف کند. بازی درمی‌آورد. اینقدر مغرور می‌شود. چرا دست می‌کشی؟ آدم اینقدر مغرور؟» پیرمرد از ریش سفید. «دست بکشیم؟» "دست نگه داریم؟" اینجوری است. طلبه این شکلی است. یعنی شما دست بکشی، نکشی، برایت حرف درمی‌آورد. خلاصه بفهمد. ولی باید بدانیم که اینقدر حساسند به ما.
یک طلبه‌ای توی روستایی رفته بود حمام. از این حمام عمومی. رئیس هیئت امنای مسجد، یا مثلاً یکی جذب می‌شوند، جذب روحانی‌ها می‌شوند. وقتی تبلیغ می‌آید مراوده این‌ها می‌شوند دیگر، دائم با این‌ها بابا! وایستاده پشت در حمام خواهش کرد. گفت: «منظورم این است که شما یک چشم‌هایت را درویش کن یا آن‌ور نگاه کن یا برو. نگاه کنم.» گفتم که: «من وایستادم ببینم شما با کدام پا می‌خواهی وارد حمام بشوی، بفهمم استحبابش با کدام است.» سؤال کند. خیلی حرف‌ها نمی‌آید بپرسد با کدام پا باید رفت. می‌گوید: «وایسا ببینم، کدام را عمل می‌کند؟» این خیلی مهم است. رسول! رفتارها را می‌گیرد. «حاج آقا اینجور خوابیده.» ابوترابی برای من می‌گفت: امروز قم خواندم، دو تا از علما نشسته‌اند، کسی ایراد به حجت است، انگار. بابا! سکوت غیرمعصوم که حجت نیست! تقریر غیرمعصوم که حجت نیست! تقریر معصوم جا دارد. طلبه، تقریر طلبه است. تقریر حاج آقای محل این سکوت کرده. نمی‌داند، هزار و یک مسئله دارد، حواسش نبوده. مردم برایشان اینطور است. یعنی تقریر طلبه را حجت می‌دانند. پیغمبرشان است. دینشان را از این‌ها می‌گیرند.
موافق دین هم، دینش را از این می‌گیرد. مخالف دین هم همه ترسش از اوست. چون هجمه را الان ببینید نسبت به کیست؟ نسبت به اساتید دانشگاه؟ اساتید حزب‌اللهی دانشگاه؟ بله، یک هجمه عمومی هست علیه کلاً حزب‌اللهی‌ها و ریشوها و بسیجی‌ها و این‌ها. ولی آن‌هایی که ارگانیک دارند کار می‌کنند، زدنشان روی یعنی ارگان، نهاد را دارند می‌خواهند از ریشه بکنند. هیچ وقت نهاد اساتید دانشگاه را نمی‌خواهند ریشه بکنند. بله، چهار تا استاد دانشگاه حزب‌اللهی پیدا می‌شوند با این‌ها مشکل دارند. ولی می‌گوید: «اصل استاد دانشگاهی چیز خوبی است. اصل دانشگاه چیز خوبی است. این‌ها بماند، آخرش به دردمان می‌خورد.» حالا در این دیدار اخیر که حضرت آقا با طلبه‌های تهران داشتند، من از دوستانی که در جلسه بودند، خودم توفیق نداشتم آنجا. دوستانی که در جلسه بودند که پخش نشد دیگر، رسانه‌ای نشد. یکی از حرف‌هایی که آقا زده بودند این بود، فرموده بودند که: «اصل حوزه و دانشگاه.» این همه از دانشگاه می‌گویند. پخش نشد. بعضی اساتید، دوستان یکی بودند می‌گفتند، می‌گفتند: «حرف‌ها جوری نبود که بخواهد پخش بشود.» یکی‌اش این بوده، آقا فرموده بودند که: «من همه چیز را توی حوزه و طلبگی و روحانیت می‌بینم.» رضا! دکترا چند سال پیش خواستند به ایشان بدهند از دانشگاه تهران. «ما به ایشان میثاق طلبگی خودم هستم، محل دکترا نیستم.» بابا! "یک دکترا می‌خواهند بدهند آیت‌الله دکتر سید علی خامنه‌ای!" "حجت‌الاسلام!" طلبه معمولی. این مسیر.
دشمن هم از همین می‌ترسد. دشمن فقط رغبتش به این است که طلبه بیاید برود دانشگاهی بشود. شیرین است آن "دکتر" گنده‌تر باشد؟ "حجت‌الاسلام" کوچکتر؟ «حجت‌الاسلام نظری هم نزد دکتر فلانی هستم.» شما دکتری؟ «حجت‌الاسلام بودی؟» من نمی‌فهمم که همیشه دکتری یک سفری به یکی از این دوستان دکتر. طرف مریض آمده بود، گفته بود که: «آقای دکتر! من معده‌ام درد می‌کنه، چی باید بخورم؟» گفته بود که: «بنده دکترای حقوق هستم.» گفته بود که: «همیشه شما دکترا برای ما کلاس می‌گذارید. ویزیت بدهم، بیایم من را؟» همیشه همه‌تان همین را می‌گویید: «کارم نیست، تخصص دکتری‌ست دیگر.» افتخار وقتمان هم گذشت. طلبه افتخارش می‌شود دکتری؟ مال این دانشگاه بودن و رئیس فلان زایشگاه بودن و این می‌شود افتخارات من. این‌ها دور شدن از میثاق طلبگی. مردم اتفاق برای مردم جذابیتش را از دست می‌دهد. «بنا به دکتری باشد که من صد تا دکتر خودم امسال هم اطرافم هست.» چقدر خوب است که شما در کنار طلبگی، علم دیگری هم داشته باشی.
در سفری تو فلان کشور، رفتم نماز جماعت مسجد. بعد دیدم بعد از نماز مردم دور دکتر علم پزشک جمع شده‌اند. در کنار تحصیلات حوزوی مثلاً طلبه شهرش، علم مجزایی از طلب دارد. می‌گویم اصلاً دکترای دانشگاه! این‌ها مسئله اصلی‌اش این است که ضعف تو همان طلبگی است. این‌ها مشکل اصلی تو همان طلبگی است. یعنی کسی که در میثاق طلبگی مانده باشد و واقعاً تو طلبگی مایه داشته باشد، این آنقدر دستش پر است که هیچ وقت احساس خلأ نمی‌کند که بخواهد خودش را به یک جای دیگر بچسباند. فضای ذهنی مردم هم هست. فضای ذهنی مردم اگر این رسالتی که می‌کنم را ببینند، یعنی همان را دنبالش هستند از رسول الله.
تو ماجرای آقای طالقانی چی فرمودند؟ دفن و تشییع آی طالقانی! مردم شعار می‌دادند که چی؟ این خود مردم شعار می‌دادند توی مراسم تشییع. "نه به نفعشان." ببینید، آن موقع چپ‌ها و لیبرال‌ها و مجاهدین خلق و این‌ها شروع کردند شعار دادن که آقا پدر ما بود و طالقانی از ما بود و خط ما بود و لیبرال بود و چپ بود و فلان و این‌ها. مردم آمدند تشییع جنازه خیلی شلوغی شد. همه شعار می‌دادند، می‌گفتند که: «این گل رسول الله و نمی‌دانم فلان و این‌ها. یا رسول الله به تو تسلیت می‌گوییم و این‌ها.» حضرت امام توی سخنرانی که فرمودند، فرمودند که: «ببینید، مردم آقا طالقانی را نه به عنوان چپ می‌شناختند، نه به عنوان لیبرال می‌شناختند، نه به عنوان پدر طالقانی می‌شناختند.» ایشان را منتسب به رسول. این اصل ماجرا این است. حالا من طلبه گول می‌خورم چپ باشی خوب است، لیبرال باشی خوب است، دکتر باشی خوب است. نه! مردم همان شأن رسالت را کار دارند. الان تو درس‌های حوزوی ضعف پیدا کردیم. طب مال ما بوده، فیزیک مال ما بوده، شیمی مال ما بوده. شیمی‌دان‌های بزرگمان طلبه بودند. روحانی! معماری مال ما بوده، نجوم مال ما بوده، هیئت مال ما بوده. این‌ها علمایی که ریاضیات مال ما بوده. اصلاً ریاضیات مال "آخونده." این دیگر حالا از رنسانس به نظرم تغییر اساسی که شکل گرفت و دوره رنسانس بیشترین اثر روی مسلمانان داشت. دارالفنون هست. ولی اصل آن فضای رنسانسی که شکل گرفت، دیگر قطب این علوم شد. وقتی قطب علوم شد، قلب ما منفعلِ منفعل برخورد کردیم. حالا این‌ها بحث جریان‌شناسی و تاریخی‌اش می‌شود.
ولی اونی که می‌خواهم عرض بکنم اینه که حالا صاحب‌اشکال خودش رفت، مرحوم صاحب‌اشکال مستشک. بحث اصلی این است که ماها اگر آن شأن رسالت... چی داشت؟ دکتر بود آقای بهجت؟ نسخه می‌پیچید آقای بهجت؟ فیزیک‌دان؟ چی می‌شود که اسماعیل شما تو غرب می‌آید سجده می‌کند تو اروپا و این‌ها. واقعاً برای او وحشت و ارزش قائلند، احترام. چی داشت؟ غیر از اینکه آن همان مایه و حقیقت و مسیر اصلی طلبگی را سفت گرفت و پایش وایستاد. واقعاً من احساس می‌کنم که شاید الان حالا خیلی در مقام قیاس ایشان با مقام معظم رهبری نبودم که حالا مثلاً محبوبیت آقا بیشتر است یا آقای بهجت؟ خیلی تو دلش نرفتم، می‌خواهم مقایسه بکنم. ولی اگر محبوبیت ایشان از آقا بیشتر نباشد، اگر ایشان محبوب‌ترین شخصیت همین الان از رجال مذهبی ما نباشد، در ایران و سایر کشورها، در میان مسلمین به معنای عام، واقعاً اگر اولی نباشد، دومی هست. آقای بهجت خیلی محبوب است. تشییع جنازه ایشان را نگاه بکنید، بعد از تشییع جنازه حضرت امام که در گینس ثبت شده، ۶ میلیون جمعیتی که در ثبت رکورد تشییع جنازه در گینس مال امام است. بعدش در تاریخ علمای شیعه ملاهای دو میلیون یا سه میلیون جمعیت. محبوبیت از کجا می‌آید؟ امام یک شخصیت سیاسی باز یک چیزی. آقای بهجت دیگر چی؟ مسیر سالم و ساده و آن نورانیت. مردم می‌بینند، می‌فهمند. صفا را می‌بینند، صداقت را می‌بینند، می‌فهمند: «آقا اهل شیله‌پیله نیست. این راست می‌گوید، همین است. این ناب است. این اهل دوز و کلک نیست. اهل خط و ربط نیست. اهل بازی نیست. اهل دسته و جناح و این‌ها نیست. یک مطاعی ندارد پشت این ماجرا. خودم را مطرح کنم، اسمم را بالا ببرم، عنوانی بگیرم، یک نانی برای خودم سوا کنم.» این‌ها نیست. چند رسالت. «اجری نمی‌خواهم، مزدی نمی‌خواهم.» رسالت رسول یعنی این دیگر. مردم وقتی این را می‌بینند، این صفا و صمیمیت را.
حالا طلبه را دعوت می‌کنم برای سخنرانی، اول شماره کارت می‌دهد. بعد می‌گوید: «اس‌ام‌اسش باید بیاید. ببینم چقدر ریختی. بعد ان‌شاءالله بعداً در خدمت.» طلبه به نسبت بقیه فلان منبری مشهور، فلان آقایی که اینقدر معروف است، زنگ زدیم گفته: «۵ میلیون.» «می‌ریزیم عوض کردیم.» زهدش زده می‌شود. ربطی با پیغمبر ندارد. این ربطی با رسالت برای خودش عنوان جور کند دیگر. اینی که آن شأن رسالت را ندارد باید برود یک دکترایی بگیرد، یک جایی یک چیزی دستش باشد که بتواند حرفی داشته باشد، برشی داشته باشد. جانم! تصمیماتی که پس با این حساب وقتی همچین مواردی، رفتار اخلاقی بخشیش است. بحث اخلاق. مایه علمی طرف است. مردم این را هم می‌فهمند، می‌بینند. الان علامه حسن‌زاده، ایشان یک شخصیتی که متعهد است، از خط طلبگی خارج نشده، آلوده نکرده به عناوین غیرطلبگی. مردم می‌بینند رفتار و شخصیت و متانت را به این مسیر بیاوریم. دیگر ضعف از ماست، وضعیتش خوب اختصاصیات ایشان است. ولی آن مسیر کلی راهش برای ما باز است. راه برای کسی بسته نیست. من طلبه واقعاً زحمت می‌کشم.
شهید ثانی رضوان الله علیه، صاحب شرح لمعه. ایشان به نظرم تو "منیة المرید" یا جای دیگر تو مخطوطاتشان می‌فرمایند که: «بعضی‌ها به من حسودی می‌کنند که مثلاً تو چقدر تألیفات داری، تو چقدر شاگرد داری، تو چقدر طرفدار داری.» ایشان هم سن کمی داشتند که به شهادت رسیدند، ۵۵ سالشان بود. ایشان می‌فرمایند که: "انا طالعت و انت نمت." من داشتم وقتی مطالعه می‌کردم که تو خواب بودی. «وقتی که شما مشغول خوردن بودی، من داشتم زحمت می‌کشیدم، درس می‌گفتم، بحث می‌کردم.» برای همین است که به نتیجه مستمر می‌دهیم. شما هیچچی! مسئله این است: کار نمی‌کنی. بعد می‌گوییم که خب چیزی گیرمان نیامد، برویم دانشگاه دکترایی بگیریم لااقل یک چیزی بشود. این وقت‌هایی که الان دارد تو طلبگی ما می‌گذرد، تو این ساعت‌های ما می‌گذرد، تو این لحظات ما می‌گذرد که این‌ها گل عمر ماست. ساعات طلایی، ساعت‌ها را همین‌ها شکل می‌دهد. روزها را همین ثانیه‌هاست دیگر. ثانیه‌ها جمع می‌شود، می‌شود دقیقه. دقیقه‌ها جمع می‌شود، ساعت. ساعت جمع می‌شود، می‌شود روز. روزها جمع می‌شود می‌شود هفته. هفته‌ها جمع می‌شود، می‌شود سال. عمر این ثانیه، آن ثانیه، آن ثانیه. خب این ثانیه که به تلگرام گذشت. آن ثانیه هم که تلویزیون گذشت. آن ثانیه هم که به "گرده و گپ" این‌ها گذشت. آن ثانیه هم که چی‌چی گذشت. لذت غیرمحرم.
امام کاظم فرمودند: «یک ساعتی از روز، زمانی از روز، بخشی از روز برای لذت غیرمحرم برنامه‌اش باشد. با برنامه باشد.» یعنی خواب من، تفریح من، تلویزیون دیدن من، تلگرام رفتن، معاشرت من، گپ من، این‌ها همه با برنامه، محصول می‌دهد. گفتند: «آقا! رمز موفقیت شما چیست؟» فرمودند که: «من در ایام تحصیل تعطیلی نداشتم، در ایام تعطیل تحصیلی نداشتم.» من تو ایام تعطیل درس نمی‌خوانم. روز جمعه ایشان مطلقاً مطالعه و درس نداشت. خانواده، ساعت تحصیلی هم دیگر تعطیلی نداشت. ما ایام تعطیل تحصیل می‌کنیم، ایام تحصیل تعطیلی داریم. در سال که معمولاً تعطیلِ تعطیل حوزه که پنجشنبه و جمعه که تعطیل است. وقت‌های دیگر هم که دیگر باز هم یک جورهایی تعطیل است. محرم، صفر، فاطمیه، ماه رمضون. کلاً تعطیل تو حوزه نجف. تابستان‌ها و این‌ها هم تعطیلی نبوده. همین الان هم ایام نوروز و این‌ها حوزه نجف تعطیلی نیست. فقط ماه رمضون تعطیلی‌شان هم رجب، شعبان، ماه رمضان حسین است. نجف اینجوری بوده. تعطیلی به تابستان و این‌ها کار نداشتند. چه لزومی دارد که حوزه تابستان تعطیل؟ آن هم رجب، شعبان، رمضان که تعطیلات رسمی حوزه است! یکی به خاطر عبادات و این‌ها بوده، یکی به خاطر تبلیغ بوده. یعنی باز هم کار کار طلبگی بوده. پنجشنبه جمعه تعطیل است. الان روز شهادت معصومین را تعطیل می‌کنند تو حوزه. اینجا هم همینجور هست یا نه؟ «روز تعطیلی. طلا! امروز شهادت امام هادی علیه السلام.» می‌گوید: «آقا! امروز حوزه تعطیل.» می‌گوید: «چیکار می‌کنیم شما برای امام هادی؟» «هیچی! بعد نماز صبح خوابیدم. برای نماز ظهر بلند شدم.» خوابش را هدیه کرد به امام هادی. شهادت امام هادی عبادت. این تعطیلی‌هایی که می‌کنند، مثلاً قرآن آتش زدند، تعطیل می‌کنند. کشتار یمن، نمی‌دانم چی‌چی است، سازمان ملل. می‌گویم بابا این که اتفاقاً این‌ها خوشحال می‌شوند که می‌گوید تعطیل باشد. چه ضرری برای او دارد؟ تو باید بگویی: «آقا! امروز به مناسبت کشتار یمن ما ساعات دو شیخ نمر شهید شیخ رحمت الله علیه سه روز چقدر تعطیل شد؟» سه روز خوب است؟ پاستا، تزیین. بله! گفت: «چی شد معتاد شدی؟» گفت: «هیچی! ما با رفقا قرار گذاشتیم روزهای تعطیل بنشینیم تفریحی بکشیم.» زد. "امام! این دو هفته تعطیلی دیگر همین تفریحی تعطیلات معتاد شدیم." نقض غرض. این تعطیلی‌ها، این ساعات زمان‌بندی عمر ما همین. بله بنده علامه حسن‌زاده نمی‌شم. من زحمتم را بکشم بعد این توفیق هم می‌آید یا نمی‌آید. البته آنجور توفیقی، آنجور توفیقی اخلاص می‌خواهد، تقوا می‌خواهد.
شما ببینید یک کسی می‌شود علامه طباطبایی. علامه طباطبایی کسی است که یعنی بنده وقتی اسمش را می‌آورم جانم درمی‌آید بس که بهشون علاقه دارم. یعنی ما در عالم اسلام شاید ده تا نداشته باشیم از صدر تا ذیل مثل علامه طباطبایی. ایشان کسی است که اول طلبگی که شروع می‌کند، می‌گوید: «من در سیوطی آنقدر که کودن بودم در فهم درس، چهار سال یا سه سال طول کشید. سیوطی را نمی‌فهمیدم. درس می‌افتاده. چقدر نادانی! خسته شدم، من دیگر باتو درس نمی‌گیرم. رفتم بیابان‌های اطراف تبریز، تو این کتاب مهرِ تاوانه‌اش رفتم اطراف تبریز. رفتم سجده گفتم یا... یا مرگ! آنقدر تو سجده گریه کردم. بلند شدم احساس کردم دیگر عوض شدم.» همان سیوطی، و مرحوم علامه یک شرحی می‌نویسد. بعدها همان استاد می‌خواسته درس بدهد، از شرح علامه استفاده می‌کرده است. توفیق اینجوری می‌آید. آدم بنشیند و بگوید: «احساس می‌کنم که دارم از درون یک چیزی دارد می‌جوشد، خلاصه اثری.» اینجور توفیقات محصول اخلاص است، محصول صفاست، محصول صداقت است. وقتی کسی با صفا می‌آید، خالص می‌آید، صادق می‌آید، نتیجه می‌گیرد، می‌برد. ولی کسی با دوز و کلک که می‌آید، این خیلی نیت خیلی مهم است. شهید ثانی در "منیة المرید" می‌گوید: «اصل ماجرا نیت طلبه باید نیتش صادق باشد.» «من آمدم اینجا عنوان کسب کنم، مرید کسب کنم، اسمم روی بنر بخورد، دکتر و ال و بل و بعدها یک نماینده مجلسی و بعدها اگر این‌هاست، می‌گفت: «بکوب!» دلم برای رهبری می‌خوانم. خلاصه یک آقایی که در فتنه ۸۸ خیلی سردمدار بود و این‌ها، الان هم سردمدار فتنه است، هنوز هم فتنه اکبر و این‌ها. ایشان بهش گفته بودند که: «یک چند وقتیه نیستی، کجایی؟» جوک ساخته بودیم سال ۸۸. خلاصه آدم از الان آمده طلبه، فکر و ذکرش این است که پس‌فردا مرجعی بشویم و دستگاهی راه بیندازیم و دفتری. من دیدم‌ها به قول این بچه‌های تلگرام: «دیدم که می‌گویم.» اول تو این فضاهاست غذای دم و دستگاه و بروبیا وجوه. معلوم است که چیزی ازش درنمی‌آید. عناوین را بچسباند که یک چیزی گیرش بیاید. «رئیس کجا هستم و دانشگاه کجایی تاسیس کردم و یک چیزی بشود برایش.»
علامه طباطبایی هیچی ندارد. نه مدرک دانشگاهی دارد، نه استاد دانشگاه. تا آخر عمرش مستأجر بود. یک عمامه ۴ متری داشت! عمامه سیاهی که بس که آبی شده بود عمامه علامه طباطبایی. دوخته بود. یک کفش پاره‌ای داشت. یک قبایی داشت، دکمه‌هایش باز بود. تا آخر عمر مستأجر. می‌آمد با هانری کوربن در تهران مناظره می‌کرد. سوار اتوبوس می‌شد. روی بوفه اتوبوس می‌نشست. اتوبوس‌های قدیم را نمی‌دانم، دیدید یا نه؟ بوفه‌هایش را؟ از قم سوار اتوبوس می‌شد، می‌آمد تهران با هانری کوربن، بزرگ فیلسوف آلمانی. آلمانی؟ فرانسوی بود، فرانسوی هانری کوربن! اصلاً صاحب مکتب کربنیسم است. فقط اظهار نکرد. نه عنوانی، نه چیزی. یعنی این یعنی علامه طباطبایی نمی‌پرسید: «دکترا را از کجا گرفتی؟ شما دکتر هستی یا نیستی؟ دکتر نیستی؟ من گوش نمی‌دهم. فیزیک خواندی یا نه؟» حقیقتی در وجود این مرد است، از جای دیگر ریختند برایش. خب وقتی کسی به آنجا وصل است، عزت و اعتبار و آبرو بگیرد. یک دکترایی، یک مدرکی، یک عنوانی، هیئت علمی. این‌ها مال آن است که ندارند، مال آدم هایی که تهی است. ظرفی که آب ندارد، چاهی که آب ندارد، تویش آب می‌ریزند. وقتی می‌جوشد، به کسی نیاز ندارد. علامه طباطبایی نیاز دارد که بهش بگویند: «آیت‌الله!» بگویند: «علامه!» بگویند: «دکتر سید محمدحسین طباطبایی!»
مرحوم صفایی حائری تا آخر که ایشان در حیاط بود، کتابش به اسم "انساد" چاپ می‌شد. اصلاً کسی نمی‌دانست این کیست. خیلی شناخته شده نیست. ولی الان چقدر اسم ایشان مطرح است. دانشگاه امام صادق، واحد درسی برای ایشان گذاشتند، کتاب ایشان را گذاشتند، دوره‌های مختلف گذاشتند. کتاب‌های ایشان را می‌خوانند، کار می‌کنند. همایش‌های مکرر متفاوت. شاگردان ایشان چقدر مطرح. یکی از شهیدان ایشان امیر باقری. آثار و برکات را ببینیم. نه عنوانی، نه اسمی. نه خیلی وقت ایشان با لباس طلبگی مثلاً جایی نمی‌رود. یک پیراهن شلوار. فیلم‌های ۶۰ را تو اینترنت سرچ بکنید. بقیه فوتبال بازی می‌کنند پیراهن طلبگی، شلوار طلبگی. هوا. اما آن هیچی نیست. با جمعیت، با جوان‌ها دارد فوتبال بازی می‌کند. مجتهدی که شاگردانش به اینجا رسیدند، اسیر این‌ها آزادند. اسیر این عناوین و الان من بیایم بروم با کیکا بازی کنم؟ ما را در جلسه دعوت کردند با طلبه‌های پایه ۲، یک جا نشان دادند. گفتند: «بالای منبر گفتم: «حجت در محضر حجت‌الاسلام فلانی هستیم.» دیدم پایین منبر گفت: «من بنده حجت‌الاسلام و المسلمین هستم. از این به بعد مراعات بفرمایید.»» درگیر حالا من بعضی از خاطراتی که خودم دیدم بخواهم بگویم، دیگر می‌ترسم مفسده داشته باشد.
یک آقایی که ادعای مرجعیت باشد. دنیام وقتی به یک مناسبتی رفتی منزل ایشان. بنده نوجوان بودم. چون ۱۸ سالگی معمم شدیم. منزل ایشان رفتیم و سر یک ماجرا به ایشان گفتم که: «آقا! برای فلان کار کمکی از شما می‌خواهیم.» ایشان گفتش که: «هر وقت تو تلویزیون دیدی اسم من را بغل اسم آقای فاضل و آقای بهجت و آقای تبریزی و این‌ها آوردند، آن وقت بیا این‌ها را از من بخواه. دنبال اینکه اسمی، عنوانی، مقلدش را اضافه بکنیم.» بعد بهش گفتم که: «آقا! کرج ما تشریف می‌آورید برای سخنرانی؟» «من فقیه سیار نیستم. من اینجا تو منزلم می‌نشینم، مردم می‌آیند دست می‌بوسند. مردم باید بیایند خدمت ما. مگر من مجتهد سیار باشم بروم بچرخم تو شهرها؟» دمت گرم! دمت گرم! از پیغمبر خدا شما بالاتری؟ از امیرالمؤمنین شما دیگر امیرالمؤمنین هم تو جیبت گذاشتی؟ پیغمبر دیگر شما خیلی دیگر کلاست بالاست! گفت: «من تقوا از امیرالمؤمنین هم بالاتر بود. حضرت به دخترهای جوان سلام نمی‌کرد به گناه تمام از امیرالمؤمنین بالاتر.»
وضع اینجوری است. «شاگرد کی بودم و استاد کی بودم و تألیفات.» بعضی فقط کتاب می‌نویسند که اسمی در کند. آن آقا کتابش را یک جلدش را گم کرده بود. دو جلد کتاب نوشته بود. یک جلدش را گم کرده بود. جلد دوم چاپ نمی‌کرد تا جلد اول را پیدا کند با هم چاپ کند. بعد بعدها چاپ شده به اسم یکی دیگر. «چیکار کنیم؟ بروم یک سرویس حسابی در فک و این‌ها.» ایشان رفت گشت پیدا کرد، پست کرد کتاب جلد ۲ را. «گفت: «شما جلد یک را چاپ کردی، دوش هم چاپ کن. کتاب ناقص نباشد.»» سلامت نفس. پس خدا به این آدم عزت نمی‌دهد. "من کان یرید العزه فان العزه لله جمیعا." ایّاکَ و "احبّوا عندهم العزه." از ویژگی منافقین می‌فرماید که منافقین دنبال عزتند در بین کفار. می‌خواهد بین این‌ها یک اعتباری داشته باشد. بنویس: «بچه‌سوسول‌ها!» بنویس: «بی‌دین‌ها!» بنویس: «بی‌نمازها!» «بریم بی‌حجاب‌ها، این‌ها ما را تحویل بگیرند.» اینی که دنبال عزت بین این‌ها می‌گردی، منافق! عزت مال مؤمنین است. مؤمن اگر کسی مؤمن باشد، عزت دارد، احساس نیازی ندارد به...
خب به هر حال پس بحثمان را خاتمه‌ای بدهیم این است که این اصل ماجرای طلبگی همین است. و اونی که مردم می‌بینند و می‌پسندند، جذب می‌شوند، گرایش پیدا می‌کنند همین همین صداقت و خلوص، اصل ماجرا. اخلاص که باید داشته باشیم و کسب بکنیم، ان‌شاءالله خدا توفیق بدهد به ما.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مبانی تبلیغ در قرآن

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00