‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
بحث درباره تبلیغ:
عرض کردیم که فصل اولی که باید بر روی آن صحبت شود، شرایط مبلغ است. مبلغ یک اقتضائاتی دارد نسبت به بنیه علمی خودش، بنیه اخلاقی خودش، اطلاعات عمومیاش، سلوکش با مردم. اینها بحثهای مختلفی است که باید مطرح شود. پس ما در شرایط مبلغ، یکی "اقتضائات علمی" را بحث میکنیم. اگر میخواهید تیتر کنید، یکی "اقتضائات اخلاقی" مبلغ، یکی "اقتضائات علمی"، یکی "شرایط اخلاقی"، "اقتضائات اخلاقی"، یکی "سلوک عملی" و یکی هم "مهارتها و اطلاعات عمومی". اخلاقی سومین، سلوک عملی و مهارتها و اطلاعات عمومی.
بحث اولمان در مورد اقتضائات علمی است. در اقتضائات علمی، بالاخره طلبه هویتش را از دین دارد میگیرد. مبلغ هویتش را از طلبگی دارد میگیرد، از حوزه دارد میگیرد. شاخصی است برای حوزه، یک پرچمی است برای حوزه، برای دین اسلام، روحانیت، علما. این شاخصِ علماست. یعنی شما وقتی میگویی مراجع، مردم همه مراجع را در سیمای این طلبه میبینند که الان تو روستایش آمده تبلیغ. این همه مراجع برای این است. مرحوم قاضی برای این است. آقای بهجت برای این است. چه میدانم شیخ مفید، شیخ طوسی. اینها. مردم آخوندها را همه را یک کاسه میکنند دیگر، چه فرقی میکند برای مردم شیخ طوسی و شیخ مفید با مثلاً روحانی که تو خیابان میبینند؟ وقتی لباس همه اینها با همدیگر یکی است، وقتی که همه محصول یک جا، مسئول یک حوزه هستند، پس قاعدتاً یکی باشند.
بماند که این مغالطه تعمیم، مغالطه غلطی است. ما اصلاً اصل تعمیم را نباید خیلی جاها داشته باشیم. حالا اینجا اصل این تعمیمی که داریم اشتباه است، ولی خب مردم دارند دیگر. بالاخره ما هویت طلبگیمان را باید حفظ بکنیم در نگاه مردم. و همه این هم بالاخره وابسته به آن علم و سرمایههای علمی است. طلبهای که سواد نداشته باشد، کممایه باشد، حرف ناپخته بزند، این بیماری فطیره است. اینی که آقا بارها و بارها فرمودند در سخنرانیهای مختلف: طلبه و قوت علمیاش، آن قوت فکری استنباط. یک ظرافتهایی هستش که انسان بهش نمیرسد، مگر به واسطه همین مباحثات و مطالعات متعدد. یک پختگیهایی در همینهاست. یک سری چیزها اصلاً آدم مهارت پیدا میکند، فکر آدم باز میشود، قوت بینشی پیدا میکند که به یک مسئله وقتی نگاه میکند، اعماقش را میتواند ببیند. خیلی وقتها ماها در سطحیم، در سطح میمانیم. وقتی انسان عمیق نشود، نسبت به مسائل دیگر هم عمیق نمیشود. راحت بازی میخورد، راحت فریب میخورد. آدمهای عمیق را سخت میشود بازی داد، سخت میشود مهره کرد، سخت میشود سوءاستفاده کرد.
گاهی یک طراحی را مهره میکنند توی بازی طلبگی. یک مهره شدیم، آسیب دیدیم جدی. ما اولای طلبگی و اینها بودیم که البته خیریت داشت برای ما. توی مسجدی هیئتامنا با امام جماعت مسجد مشکل داشت روی مسائل مختلف. بماند چی. اینها گفتند که آره، ما موقع طلبه بودیم، معمم نبود. حالا ما ۱۸ سالگی معمم شدیم. شما بله، ما را فرستادند جلو. یعنی اینجوری شد که گفتند ما میخواهیم امام جماعت را برداریم. کی جایش بیاید؟ گفتم خب، کسی را نداریم. گفتند خب، کسی نداشته باشیم، مردم چی میگویند؟ میگویند جماعت ما را گرفته نماز بخوانیم. حاجآقا از آقا است. آقا ما نه. گفت: نه دیگر. گفتند شما هستی، پایه ۴ بود. گفتند ایشان هستش و طلبه است و ما آنجا سخنرانی هم داشتیم با لباس شخصی. جمعیت هیئتی داشتیم. خیلی هیئت معروف و شلوغی بود در منطقه کرج. ۳۰۰ تا فقط ما نوجوان و جوان و اینها داشتیم. شبها که صحبت میکردیم، کاپشن و لباس شخصی. نگفتند که خب، آقا میرود سخنرانی که شب دارد، میخواهد سخنرانی بکند، نماز هم هیچی. شبانه برای ما ضربتی یکی داشتیم پیدا کرد. یکی عمامه پیدا کرد، قبا هم که خودمان داشتیم و آره دیگر. آره، بعد رفتیم کچل کردیم. ماجرا برایمان پیش آمده. ماجراها. حالا بگویم بخندید. ماشینها گرفت، کِند آورد. بعد رفتیم آرایشگاه خلاصه، آرایشگر موهای ما را بوکسوری زد. ما هم نمیفهمیدیم بوکسی واجب عینی بر ما. عمامه گذاشتیم. اگر نگذاریم تو خیابان نمیتوانیم برویم. خلاصه ما رفتیم آقا تو مسجد و با لباس، با سیمای جدید و بعد خب، بعد مردم میشناسند دیگر. بعضیها خوشحال و اینها. رفتیم نشستیم توی محراب. نشستیم و دیدیم امام جماعت وارد در شد. تو استاد نگاه کردند. نگاه کردیم و بعد گفت: بنشین، بنشین، راحت باش. پیرمردی بود. گفتم جلو جمع یک طلبه جوان بیتجربه تازه معمم شده. خود استرس لباس، استرس اینها، خیلی شرایط تو این ماجرا. ایشان سِمتش پرزور بود. دو سه روز بعد یکی از بچههای بالا تماس گرفت، گفتش که پروندت الان تو دست مسئول مثلاً اطلاعات فلان بخش دارند کار میکنند. خلاصهاش کنم، گفتم بابا بگذار معمم بشویم، بعد خلع لباس کنیم.
تشکیلات اینجوریه و مافیا و فلان و ال و بِل و اینها. برادرش اینه، برادرزادش کیه. آنجا اینجوریند، فلان. اینها مشکلات مالی داشت تو مسجد مشهور هم بود. به همین سادگی. بعد امام جمعه شهر از ما درخواست کرد که شما دیگر تو این شهر بله. هیئت ۳۰۰ نفرهای که در یک ماه هیئت را ۲۰ نفر آوردیم به ۳۰۰ نفر. گفتش که بنده از شما درخواست میکنم، شما آینده داری، موفقی. استاد ما بود امام جمعه. خیر من را، آره واقعاً بله. گفت: ببین، دوست داری زندان بیفتی؟ گفت: میدانی برای چه پروندههایی درست کردند؟ گفت: میدانی پرونده ****** برات درست کردند؟ میدانی پرونده چیچی برات درست کردند؟ گفتم: ما نوجوانیم. گفت: همینها را یک عکس گرفتهاند، دمش آن وسط خودت را انداختی. به تو چه امام جماعت نمونه بودند؟ این هم آدم فاسدی. همه میشناسندش. گفت: بله، من خودم بهت بگویم که این چه کارهایی کرده است. ایشان گفت که من این مشکل را ازش دیدم، آن مشکل مسیر خودش. آدم وارد بشود، کار علنی اینجوری کردن. تو مسجد آمدند، خامی ما بود که آسیب خوردیم. و البته خیر و برکات داشت. آنجا پایمان قطع شد و خلاصه تو مسیر طلبگی رفتیم بیشتر. چرا؟ نه. آن طرف که دیگر بعد از آن بله، هیئت هم، هیئت هم که مُلغی شد. آن مرد هنوز هست، پابرجا. ظاهر، عرض کنم که آن حاجآقا خلاصه حالا چی داشت؟ یک وضعیتی واقعاً وَهن روحانیت، بخواهم بگویم، از اعتیاد گرفته است، هزار و یک مشکلی خلاصه داشت. این بنده خدا که در اصفهان هم مشکل بود که طلبه نبوده اصلاً. یعنی یک ذره درس طلبگی نخوانده بود، بیسواد بود. که از درد متن ابتدایی جلویش میگذاشتند. رفقا امتحانش کرده بودند به کرات. میگفتند هیچی، هیچ سرمایه، هیچ بهرهای از علوم حوزوی. یک مدتی آمده بوده همان حوزه بود، بعد آمده بوده بیرون. معمم سن زیادی در صورت. یک عمقی میخواهد که آدم بازی نخورد. اینها یک بخشش تجربیات است. پیش میآید آدم باید تو شرایط قرار بگیرد. مبلغ را زود کله میکنند. مخصوصاً اگر آدم بخواهد یک خورده هم تقاضا داشته باشد، زمینههای حسادت هم فراهم بشود. مطالبه باشد، اقبالی به این بابا بشود. هیچی دیگر. چیها که برای آدم درست! مداحی معروف دیدید دیگر. اندرونی خانههاشان چه عکسهایی که در نیامد برای اینکه آسیب بزنند؟ چه کارهایی که برایشان نکردند تا برسند به اینکه توی چایشان سُرمه بریزند؟ تا بیایند برسند به اینکه بیایند بازی در بیاورند که مجبور هفتتیر بکشد، کلت بکشد، بعد بیفتد زندان؟ چه ماجرایی برایش درست! بالاخره یک کسی که در یک جایی شاخص میشود، هزار و یکی. یعنی همان تعبیری که شهید گفت: قطار راه نیفتاده، کسی کارش ندارد. همین قطاری که راه افتاد، بچهها شروع میکنند. یک طلبه خود یک جایی، هیچکس پای منبرش نیست، هیچکس کاریش. یک خورده که کار گرفت، دیگر حالا حملهها شروع میشود. بین ماها معمولاً خدایی نکرده حسادت زیاد. "آقا ما ۲۰ ساله اینجا منبر میرویم. آقا تا یک روز آمد، همه شد شاه و فلان و اینها." آن هم شروع میکند یک فعالیتی کردن دیگر.
اگر نفس تربیت شده نباشد، خب طلبه اینجا باید چکار بکند؟ وقتی آمد توی مسجدی، رفت بالای منبر. امام جماعتی دارد. آدم میبیند که اقبال به شما بیشتر تا امام جماعت. امام جماعت پیش بفرستد. هی تعریف بکند، متن بکند. حضور او را، یعنی آبرویی که آدم دارد کسب میکند، بریزد به پای امام جماعت. چون شما میروی. اونی که اینجا میماند، اونی که دارد اینجا کار میکند، امام جماعت اینجاست. اقبالی اگر کسب کردی، این را یک خلاصه وجهالمصالحه بکن برای اینکه اینها را پیوند بدهی با آن امام جماعت. چون اینی که اینجا میماند، اینها خیلی نکات مهمی است. برکت میآورد تو زندگی آدم. رزق میآورد، آبرو میدهد به آدم. خدا عزت میدهد، خدا به این آدم. برعکس اونی که هر کسی هر چی اینجا عزت جمع کرده، میآید همه را یک کاسه میکند برای خودش. میرود. خیانت. این ظلم است. این جباریت است. ۵۰ تا طلبه اینجا جمع شدند. رسوای عالم است. از اول نفرت داشتند نسبت به این بابا. محبوبیتی که ما تو ما پیدا کردیم و مظلومیتی که پیدا کردیم و اینها. دهها درجه خلاصه رفت بالا اعتبار و اینها. تهش هم خیر شد، برکت شد. از همان مجموعه چقدر طلبه در آمد.
طرف میبینی میآید توی مجموعه. خب حالا مثلاً بنده آمدهام اینجا. اینجا بنیاد حیات. دوستان ما دارند زحمت میکشند. خب اینجا یک طلبه وقتی میآید، طلبههای دیگر جمع میشوند. این محصول من که نیستش که. من که این طلبهها را نکشاندهام که. من که این طلبهها را دور هم جمع نکردهام که. این محصول دهها و صدها نفر کار و زحمت. اینها دارند این مجموعه را نگه داشتهاند. سرپا نگه داشتهاند. حوزه را دارند میچرخانند. بستر را فراهم کردهاند. من طلبه میآیم سر سفره آماده میخورم. خیانت. خدا تو دهن این آدم میزند. بنیاد حیات بر فرض دارم عرض میکنم. مدارسی که شما توش بله، من بیایم اینجا بگویم زیرآب همه اساتیدی که شما باهاشان روبرو هستید را بزنم، برای اینکه برای خودم یک عزتی کسب و کار. آقا همه بیسواد. این دعوت به نفس است دیگر. اقتضای چهره جدیدی که حالا مثلاً جذابیتی هم دارد بیاید، بعد شروع بکند بالا رفتن از دیگران برای اینکه عزتی کسب بکند. بفرستم بالا؟ بله، آدم از راهش. جالب بود، یک همکار، یک سوتی داده است. همرزم در جبهه. یک وقتی هست که آدم میبیند که این به حب جاه و فلان و اینها. نه سرمایه علمی دارد، نه سرمایه معنوی دارد. آمده تو حوزه دارد میمَکَد از حوزه. بعضی از این حضراتی که آدم میبیند که شاید اینجا هم یک اسمی، بعضی وقتها یک صحبتهایی شد. طرف آمده دارد میگوید: آقا، اگه خدا بخواهد عذاب بکند، با داعشیها چه فرقی میکند و فلان و اینها. نه مبنای علمی دارد، نه آن سلامت و صلاحیت اخلاقی را دارد. از شیره حوزه دارد میمَکَد. اعتبار حوزه روحانیت دارد به باد میدهد. اینجا باید برخورد کرد. ولی حکیمانه. برخورد حکیمانه. برخورد حکیمانه اقتضائات خودش را دارد. مرحله اولش این است که آدم حرف حق را کمترین او دارد غلط میگوید، تو درستش را بگو. اعتقاد مگر نداری؟ حقیقت حق میماند. خدا حق را میزند. تعبیر قرآن دارد، تعبیر در قرآن، دماغ باطل را در میآورد، میزند تو مغز با حق، میزند تو مغز باطل. یعنی شما همین قدر که حق را بیاوری تو عرصه، تو صحنه، خود همین باطل را میبرد تو حاشیه. این رویکرد قرآنیاش است.
از آن ور "لایحیق المکر السیئ الا باهله." کسی اگر اهل دوز و کلک و حیله و فیلم بازی کردن و اینها باشد، این دامنش را میگیرد، یک جا رسوا میشود. حقیقت پشتپرده نخواهد ماند. به قول یکی از اساتید میگفتش که تعبیر حالا قشنگ نیست، ولی مثال رسایی ایشان فرمود که از شبنشینی زن و شوهر که دیگر ما امر مخفیتر نداریم، ۹ ماه بعد بچه میآید بیرون، همه پی میبرند چه خبر بوده. خلاصه عالم اینجوری است. عالم، عالم کشف است. خدا حقایق را رو میکند. نه به معنای اسرار نیست. به معنای این است که بحث دروغ و پنهانکاری، سر طرف که معلوم نمیشود که. آنچه که پنهان داشتهاند و نمیخواستند بقیه بفهمند، ثمرش ظاهر میشود. بالاخره عالم اینجوری است. عالم ظهور است. عالم کشف. کار اینجوری است. اگر کسی فیلم بازی کرد تو این دستگاه، ادا درآورد، ادای علما را درآورد، ادای علمیت را، فِیکور بازی کرد. رفت سخنرانی یکی دیگر را گوش داد، آمد به اسم خودش مطرح کرد. رفت مقالات یکی دیگر را برداشت به اسم خودش زد. محصولات علمی و فرهنگی دیگران را آورد، با آنها برای خودش کسب عزتی بکند. دارد احساس میکند دارد روی دوش اینها میرود بالا، ولی لاجرم، آن کس که بالاتر نشست، استخوان سختتر خواهد شکست. آره، بدتر شکست. همچین میافتد که نتواند بلند شود. نابود میشود. با دوش دیگران نمیشود بالا رفت. خودت چی داری؟ خودت چه مایه چی داری؟ از این و آن جمع بکنم به اسم خودم پخش بکنم. الی ماشاءالله میبینم. من یک فِیکوری، یک تسبیح بلندی، یک ریش بلندی، یک انگشتر فلانی، عمامه ۲۰ متری، یک اُبهتی. آقا دارد کسب میکند. یک جمعیتی را دارد میآورد. حرفهای دیگران را هم میرود. آدم میبیند. میبیند رفته، آن میفرمود که نوارهای من را گوش میدهد آن استاد. گفت: نوارهای من را گوش میدهد، کفایه درس میدهد. مطلب من را دارد میگوید، بعد میگوید یک مشت بیسوادند، مثل حیدری-فسایی هستند. استفاده کند، عیب ندارد. اینکه دارد از روی دوش هی میرود بالا، بعد آن هم میزند یک لگد را. آقا بنده میگویم: آقا ما از فلانی این حرفها مال من نیستها. اینها مال فلانی فلانی. صبرآمیز بگیرم. مطالب ناب را بگیرم، بروم به ادبیات خودم بگویم. نگویم صبرآمیز است. دو تا بیندازم. این کار پیش نمیرود. خدا کار او را پیش خدا امداد نخواهد کرد. این طلبه و این مبلغ را، این منصور به نصرت الهی نیست.
در امر تبلیغ، مهمترین امری که آدم منصور به نصرت الهی است. کار پیغمبر هم بدون نصرت الهی پیش نمیرود. پیغمبر خدا که پیغمبر است، او منصور است. منصور به رعب است. ترس میافتد. طرف میکشد عقب. طلبه باید مؤید من عندالله باشد. باید منصور باشد. نصرت خدا را داشته باشد با خودش. وگرنه کار پیش نمیرود. ببین، امام خمینی شروع کرد. یک گوشهای. باورش میشود؟ یک کسی یک حکومت را عوض کرد با یک جفت نعلین. هیچی ندارد. یک جفت نعلین میپوشد، میرود اینجا، میپوشد، میرود آنجا. میرود فیضیه، میرود نجف. سخنرانی. آن هم تازه فن بیان حضرت امام دیدید دیگر. رضواناللهعلیه امام که به عنوان منبری که آنقدر فنّانتر از امام در امر تبلیغ و منبر و اینها داشتیم. چون منبر امام را ببینید. خیلی وقتها نهاد میآید، گزاره نیست. گزاره میآید، نهاد ندارد. این در صحیفه امام تو صحیفه امام خیلی وقتها اینجوری است. یعنی صحیفه امام برعکس سخنرانی آقا که اصلاً ویرایش فهمیده نمیشود. ولاکن مثلاً فلان، اگر اینجوری بشود، استدراکی خلاصه رضواناللهعلیه. ولی آن نصرتی که از جانب خدا دارد، حرف را میاندازد. چه غوغایی در دلها به پا میکند؟ چه ولولهای به پا میکند؟ روستا میرود. من روستای بندپی، آن بالا بالاهاش رفتم. یعنی جایی که دیگر آدم لِه میشود تا آن بالا میرسد. بعد میروی میبینی که پنج تا شهید در خانهها عکس شهید زدهاند. خبر امام به اینجا رسید. الان با تلگرام شما خودت را میکشی تا یک جاهایی حرفت نمیرود. یک نفر در دورهای که تلویزیون هم نبود، رادیو به زور داشتند، ملت یک حرفی میاندازد تا آن قله آن سر کوه روستای کجا میرود. ملت میآیند میروند خون میدهند، جان میدهند. نصرت خداست. با ده تا طلبه، با ۱۰ تا شاگرد، با آن سیستم حاکم ساواک که شما نطق نمیتوانی بکشی. میآید دستور دارد که شما حتی در مورد یزید حق نداری بالا منبر حرف بزنی. بعضی از این مبلغین ما را، شهید مطهری، مثل دیگران، اینها را وقتی ساواک برد، گفتم تو به چه حقی. بعد ماجرای سخنرانی شهید مطهری در حماسه حسینی پاورقی هم میزند که استاد را بعد از این سخنرانی دستگیر کردند. صادرات در مورد یزید، موشه دایان و یزید و اسرائیل و اینها را شمر امروز موشه دایان است و چی است و اینها. شمر امروزت را بشناس. همین استعارههایی که ایشان به کار میبرد. هیچ حرفی هم علیه شاه و اینها نمیزند. همین اسم یزید را میآورد با استعارات نسبت به ظلم و ظالم و اینها میآورند. ازشان تعهد میگیرند. دیگر حق نداری اسم یزید، ظلم، ظالم، یزید، فلان اینها ندارد. تو آن فضا امام پا میشود. یک حرف علمای شاخص ما دهنشان بسته بودند، حرف بزنند. هیچی. کلاس تفسیر نهجالبلاغهای که داشتم، همش با استعارات بود. از نمرود میگفتم، از فرعون میگفتم. هیچ هیچ گیری هم قرآن منظورش. از کجا فهمیدی فرعون اینجوری میکند؟ فرعون اینجوری میکند؟ اینها که بعضیاش چاپ شده است. طرح کلی اندیشه. علیایحال تو این فضای بسته یکی میآید شفاف. آقا شاه، بنده به تو نصیحت میکنم. نمیخواهم مثل پدر. واقعاً اینجوری است. بعد شوخی نیست. حالا عجیبش چیست؟ خب، یک وقت شما میتوانی یک شورشی میآید، میافتد. ۱۵ سال امام دور میشود از این کشور. اصلاً میخوابد انقلاب. آقا میفرمود سال ۵۶ من دیدم هیچ اثری از انقلاب در این مملکت نیست. کار علمی و تدریس و بحث و اینها کار انقلاب که یک دفعه تو ولوله افتاد سال ۵۶. بعد شهادت حاجآقا مصطفی.
من از زندان که آزاد شدم، فضای شهر را دیدم. احساس کردم معجزه شده. ولوله افتاده. بابا ۱۴ ساله خاک مرده پاشیدهاند تو این کشور. مردم خوابیدهاند. هیچ. ۱۴ سال تازه وضع اقتصادی روبهراه شد. بعد قضیه الجزایر. نفت ما گران شد. سرمایهها وارد شد. شرکتهای نفتی و اقتصادی دنیا آمدند با ما قرارداد بستند. بازار ما را پر کردند. من که دهن مردم را ببندم و از روبهراه شد. بعد ماجرای ۴۲ خیلی وضع خوب شد. ما در اوج وضعیت اقتصادیمان بودیم که انقلاب کردیم. بعد انقلاب که همه چیز کوپنی شد، تحریم شد. مردم صفحه کوپن. کی باورش میشود؟ یعنی اینجوری نبود که حرف امام را مردم بگیرند به شکم خودشان. مرجع ضمیرشان شکم باشد. یعنی مرجع ضمیرش به شکممان برگردیم. تو خیابان شکم مردم سیر بود. ریختند تو خیابان. مرکز ضمیر به فکر برمیگردد. نصرت خدا اگر نباشد، پیش میرود؟ آن اخلاص و سوز و آن گریه شب و آن قوت علمی و آن عمق و آن بصیرت. بدانی از چه راههایی دارند میآیند بخرندت. بدانی کیا را دارند پیش میفرستند. بدانی چه بازیای برات دارند. چه طراحیای برات دارند. الی ماشاءالله از این طراحیها دارند. یک دعوایی میاندازند تو منطقه. فضا را بکشم با هم برویم بزنیم. خودفروخته نگی. مگر خودفروخته ۴ تا غافل جاهل تو سیاست خارجی ما پیدا میشود؟ "برجام ۲ با هم میخواهیم داعش را برداریم. ما آمریکاییها با طرحش هستیم. طراحیاش است." بعد، بعداً هر جا کثافتکاری کرد، میگوید ما ایران که با همیم. تو چی داری میگویی؟ داری پایت را میکشی کنار. یمن هم اگر من دارم میزنم با همین دیگر. متحد منطقهایم. با هم. طرح، طراحی، مهارتها و اطلاعات عمومی و یک بصیرتها و ذکاوتها و فتانتهایی که خدا باید بدهد. چه بخش اعظمش این عنایت وابسته به علم است. وابسته به طلبگی است. نصرت خدا وابسته به طلبگی است. چون شما با طلبگی خدا را نصرت میکنی. "ان تنصر الله ینصُرکم." خدا را باید کمک کنی. خدا را با چی کمک میکنی؟ با همین خوب درس خواندن. با همین درسی که شما خوب میخوانی. با همین وقتی که برای مطالعه میگذاری، از اینجا کم نمیگذاری. وقتی از اینجا کم نگذاشتی، خدا از آن ور کم نمیگذارد. تک و تنها میروی یک جایی میبینی خدا فضا را درست میکند. اقبال میآورد. دلها را به سمت تو میآورد. تأییدت میکند. آدم تک و تنها یک طلبه. وگرنه با این فضای گرگ عالم در این مناطقی که بِری تو فضای دبیرستانها، بِری تو فضای خانهها، ببینید چه خبر است. یک جاهایی مثل تهران بِری ببینید. یکی از دوستان دیشب پیام داده از منبر آمدم. میشناسید همه ایشان را. یک جلسهای که مثلاً منبریهای معروف تهرانند، شمال شهر. دُزِش. جمعیت چقدر بود؟ اطلاعات داد به من مثلاً هفتاد هشتاد نفر. مسجدی که مثلاً منبریهای بزرگ کشور، رجال معروف با چقدر تبلیغات و هزینه و اینها، شب ماه رمضان ۷۰، ۸۰ نفر بیایند، بنشینند، فاجعه است. مناطق تهران شاید هر منطقه ۲۰۰، ۳۰۰ هزار نفر در یک منطقه کوچک بسته است. جمعیت باشد حداقل. شهری که ۱۴، ۱۵ میلیون جمعیتش است. ۱۴، ۱۵ میلیون، ۵ برابر لبنان. ما الان در لبنان ۴.۵ میلیون جمعیت داریم. در کشور لبنان. یعنی تهران سه تا لبنان است. بچهها، شلوغترین سخنرانی و جلساتی که میبینی، جمعیت به یک میلیون نفر. خب با این فضای فرهنگی. بعد میبینی واقعاً آدم تو تهران راه میرود، تعجب میکند که رأس این مملکت یک آخوند است. یک آخوندی که صاف صاف هم هست. هیچی تمایل به کفر و انحراف و اینها ندارد. یک خط را دارد، همان را دارد میرود. خب این به غیر از امداد الهی، نصرت الهی نیست. شما فتنه ۸۸ را دست کم نگیرید. سال ۸۸ واقعاً نسخه انقلاب پیچیده شد، تمام شد. یکی از بچههای نیروی انتظامی به من میگفت تو تهران، گفتش که آره، حاجی همین جلو آدرس. گفت اینجا روز مثلاً چند خرداد، تو خیابان که آمدم، جمعیت را که دیدم، گفتم خودم که رفتم، انقلاب هم رفت. گفت: حاجی، قسم میخورم به جان خودم، لهجه آذریام. "حاجی به جون بچهام، نمیدانم به جون چی فلان اینها." گفتم: کار انقلاب تمام شد. اینها بروند. دو تا خیابان بالاتر رفتند، بیت رهبری و گرفتند. شهرستان بعضی جاها مثل همین بابل مشهد. مشهد خیلی شلوغ شد. شیراز. شیراز کار به عملیات مسلحانه تا حدی کشیده شد که برخی همین هملباسهای ما آتشبیار معرکه بودند. بله، عضو مجلس خبرگان رهبری است و تزریق سلاح میکند. جمعیت بریزند تو خیابان. عرض کنم که گفت: کار انقلاب تمام شد. گفتم: خب چی شد؟ گفت: حاجی، کار خدا بود. به من رسیدن. رنگ سبز لباس تو عشق است. رد شده. فرصت مجدد دادی من باید میرفتم. ۲۰ هزار نفر دارند حمله میکنند با چوب و چماق و قمه و شیشه و همه چی به سمتت. ماشین نیروی انتظامی را چپه میکردند. آتش میزدند. یک سرباز تک و تنها. هیچی هم ندارد. عمر مجدد کشیده بشود. نتیجه اخلاص. نتیجه صفاست. صفای باطن است. نتیجه سوز سحر است. اشک سحر است. پیش نمیرود. امر تبلیغ پیش نمیرود. کلامش رساست، تأثیرگذار است. این مال آن حجرهنشینیها، مال آن خلوتهاست و مال اُنس است. مال آن زیارت عاشوراست و چه جوری است؟ داستان کسانی بودند. یکی چرا. میدانم خیلی ثواب، سرش در سوره مبارکه مزمل قرآن در محضرش نیست. خوب شد به نکته خوبی رسیدیم. مبانی تبلیغ در قرآن. اتفاقاً یکی از، یکی از آیاتی که باید در موردش بحث بشود، همین است. به این قرآنی که ما در محضرش هستیم. ۵۷۴. از همین اولش. نه، آیه اول سوره مزمل. آیه اول ندارد. حضرت امام صادق قلعه صفای حائری میفرمود که یک ماه رمضانی رفته بودم کردستان با این اهل سنت در مورد صحابه. اینها گفتند آقا صحابه معصومند. آیات تو قرآن داریم. میگوید اینها معصوم نیستند ها. گفت جدا؟ گفتم آره. یک قرآن چاپ مصر داریم. گفت چرا چاپ مصر؟ آخه ایرانیها تحریف زیاد میکنند قرآن و سورههاش و اینها را برمیدارد. چاپ عربستان. اینها نماز پیغمبر را ول کردهاند، رفتند وسط جنگ پیغمبر را ول کردهاند، رفتند. قرآن میگوید اینها چه آدمهای بیخودیاند. مثل اینکه خیلی هم صحابه درست.
سوره مبارکه مزمل. مزمل، لباس به تن کرده. بیاید برای مردم تبلیغ کند. مُزمَّل به خودش جامه پیچیده. زَمَلَه، زَمیل کسی که یک چیزی را به خودش میپیچد. بعد از بله. بعد از اینکه وحی نازل شده، مردم سوره مدثر. "یا ایها المدثر، قم فانذر" و "مُنزَمِل" با همه این دو تا سوره تبلیغیاند. این دو تا سوره تبلیغ است. پاشو برو انذار کن. سوره مدثر حیثیت بیرونی کار مبلغ را دارد نشان میدهد. مزمل حیثیت کار درونی مبلغ. یعنی این مبلغ با خودش چه باید بکند؟ سوره مزمل. با مردم چه باید بکند؟ سوره مدثر. دست بیرونی است. "مُدّثر" بیرونی. اول سوره مزمل درونی. جفتشان با "قُم" شروع میشود: "قُم لیل" یک قیام. قیام در بیرون وابسته به یک قیام در درونی. قیام در درون چه نوع قیامی است؟ "قُم اللیل الا قلیلا." این قیام شب اگر نباشد، قیام روز مضحکهای بیش نیست. ورد سحر، از یمن دعای شب و ورد سحری. "قم لیلا قلیلا. نِصفَهُ اَوِ انقُص مِنهُ قَلیلا اَو زِد عَلَیهِ." یا شب را نصفش را قیام داشته باش، یا یکم از این نصف کم کن، یا بیشتر از نصف. دیگر به اعتبار تابستان، زمستان، شبهای بلند کوتاه. "وَ رَتِّلِ القُرآنَ تَرتیلا." این قیام با چی باشد؟ با ترتیل قرآن. مرور کن این اهداف را، این آرمانها را، این وظایف را. خدا از تو چی میخواهد؟ چه باید بکنیم؟ آن کتاب قانونی که دست توست. آن مانیفست اعتقادی و تبلیغی که دست توست. این مانیفست هی باید مرور کنیم.
ما سر صحنه وقتی میرویم، میخواهیم یک برنامهای بسازیم، فیلمی بسازیم، حالا مثلاً ما که نویسنده متن و کار هستیم، متن را میدهیم به دوستان. این دوستان هر ۱۰ دقیقه یک بار، هر صحنه خلاصه تغییر وضعیت، تغییر پوزیشنی که میشود، یک دور هی متن را دوباره میخوانند. میخواهم ببینم نویسنده چی نوشته است. سکانس اول از آنجا، این میآید. سکانس دوم، این از این ور میرود. بعد مثلاً اول از فلان شهر است، بعد میآیم تو جاده، بعد میآیم فلان جا. تکه به تکه هی باید مراجعه بکند به این متن. بابا این تو کار که میری هی باید بخوانی. کارگردان میخواند. تهیهکننده میخواند. بازیگرها میخوانند. یک دانه هم دستشان قسمت به قسمت جدا جدا، سکانس به سکانس جدا جدا. ۲۰ بار یک سکانسی که میخواهم بگیرم، بازیگر دست گرفته، ۲۰ بار میرود و میآید، عقب من این را حفظش بکنم. این متن این است. مبلغ بین مردم باید متن چی را اجرا کند؟ ایفا کند؟ متن قرآن را. داعی به قرآنیم دیگر. داعی به چی هستیم؟ حالا تو بحث سبک زندگی فردا انشاءالله عرض خواهم کرد: مؤمن اگر جایی مطابق با هوای نفس عمل بکند، از دایره ایمان خارج میشود به همان میزان. با مبانی المیزان قرآن و اینها انشاءالله فردا عرض خواهیم کرد. حالا مبلغ بخواهد یک جایی بر مبنای دعوت قرآن عمل نکند، این دیگر نصرت و امداد و شأن طلبگی و تبلیغ همه چیزش به باد میرود. میخواهم حرف خودت را بزنی. حرف قرآن را.
مرحوم صدوق میفرماید که دو تا واقعه داریم در تاریخ اسلام خیلی درسآموز. دو بار کعبه را آتش زدند. دو بار به کعبه حمله کردند، با منجنیق زدند. در یک خدا طیراً ابابیل فرستاد یا باران فرستاد. در یکیش خدا متعال نشست نگاه کرد. کعبه را با خاک یکسان کردند. هیچ اتفاقی نیفتاد. تو کدام واقعه؟ عبدالله بن زبیر پناه به داخل کعبه برد. یزید دستور داد بروم به خاک یک کعبه که بخواهد از توش عبدالله بن زبیر حفظ بشود، میخواهم حفظ نشود. تو ماجرای حمله به مکه، عامالفیل. برای این بود که پیغمبر را. یعنی اینها دسیسههای سیاسی بود پشتش. اینها گفتند حرکت میکنیم اصحاب فیل. میآییم مکه را میگیریم. آن پیامبر آخرالزمان با اعداد و نجوم و اینها داشتند آمار را که امسال به دنیا میآید. یک حرکت کشورگشایی بود در واقع. میرویم مکه را میگیریم. چون پیغمبر در مکه به دنیا آمده. مسقطالرأسشان مکه بود. در همان سال اینها میخواستند بیایند بسته را بگیرند که پیامبر به دنیا نیاید. وقتی کعبه، محمد، اللهم صل علی. خدا ازش حمایت میکند. کعبه عبدالله بن زبیر با خاک یکسان. کعبه خانه خداست. ولی کی میخواهد زیر این سایه این خانه من بنشیند؟ دیگی که برای من نجوشد، میخواهم سر سگ توش بجوشد. کعبهای که بخواهد توش من عبودیت نشوم، میخواهم چکار بکنم؟ کعبهای که بخواهد جان منافقین را نگه دارد، میخواهم نباشد. میدهم دوباره بسازند. خشت و گل است. کاری ندارد. بگذار. بارها آمدهاند، سیل برده کعبه را. بانک تو ماجرای طوفان نوح تنها جایی که حفظ شد، بیتالعتیق بود. بهش میگویند بیتالعتیق. تنها جایی که حفظ شد، خانه کعبه بود. کل عالم رفت زیر آب، کعبه فقط. بانک کعبه خیلی گود است. کیا من که رفتم دیدید دیگر. شما اصلاً شهر مکه که وارد میشوی، یک شهر این شکلی شیب دارد. بعد این شیبش افتاده وسط مسجدالحرام. از مسجدالحرام که وارد میشوی. از بیرون که میآید. آفرین. یک باران معمولی که میآید، کف پر میشود. مسجدالحرام شیبش این شکلی است. یعنی شما از کدام. همینش عجیب است دیگر. یعنی آن کوه، جودی پسر نوح گفت که من میروم بالا. گفت که "ساوِی الَی جَبَلٍ یَعصِمُنی مِنَ الماءِ." بالای این کوه، ملل آب از این آب حفظ میشوم. کوه نوک کوه. بانک کوه مرتفعی بود. رفت زیر آب. بعد کنار کعبه حفظ شد. خیلی عجیب است. بعد مقام ابراهیم ماند. مقام ابراهیم جای پای حضرت ابراهیم. ببین حق این است. حق این است. جای پای ابراهیم را تو آن اعماق خدا نگه داشت. جای پای پسر نوح را تو آن ارتفاع برد زیر آب. اینجوری است که خدا برکت میدهد. نصرت میدهد. نصرتش این شکلی است.
یک طلبه که بیان ندارد، چهرهای دارد؟ نه، بیانی دارد. آفرین. آقای بهجت بیانشان عموم مردم نمیفهمند. طلبههاشان هم. چهره ایشان هم جذابیتهای بر جذابیت معنوی فوقالعاده بود. جذابیتهای ظاهری چشم فلان، چشم شهلا و بینی فلان و لب فلان حضرت اندامی و هیکل، آیا چهره ورزشکاری، هیکل ورزشکاری فلان. یک پیرمرد قد لباسشان. لباس معمولی که یک تکه از عمامه را ایشان کنده بود، دور کمر میبستند. یک تیپ سادهای که به قول پسرشان میگفت: سر و ته پدرم را جمع کنیم، میشود ۲۰ هزار تومان. با لباس و کفش و خوراک و همه اینها. پدر ما بیش از حد ۲۰ هزار تومان تو این دنیاست. ولی کسی میشود که رهبر معظم انقلاب میفرمایند که من که به رهبری رسیدم، همه پیام دادند، تشکر کردند، بیعت کردند، حمایت کردند. هیچکس دلم نرم نشد. یک بچه ۴ صفحه نصیحت کرد. دلم نرم شد. فهمیدم سر جایم نشستم. "فرمان، فرماندهان سپاه را بچسب." آقای بهجت کی است؟ ارتش با شماست. ۸۴. این میشود امداد الهی. نصرت. این محصول تقواست. محصول علم است. اول آقای بهجت هم تو سن ما که بود، در حد ما ازش تکلیف میخواستم. ۹۵ سالگی آقای بهجت را نگاه میکنیم، قیاس میکنیم با ۲۵ سالگی خودمان. غذا نمیشود. اقتضائات زمانی، مکانی اینها که هست. نماز شب از کجا میدانی؟ اینها محصول حرکت و حرکت بر اساس استعداد. مهم این است. این را بارها عرض کردیم. اونی که از ما خواستهاند متناسب با استعدادمان. استعداد خودم. من استعدادی دارم، همین را از. ببینید کسی قرار نیست از روی برگه یکی دیگر بنویسد. یک مشکلی که ما داریم. دست بغلی بنویس. بابا الان اینها هر کسی یکی دارد فیزیک امتحان میدهد، یکی دارد شیمی امتحان میدهد، یکی دارد ریاضی امتحان میدهد، یکی دارد جغرافیا. من امتحان فیزیک دارم، سالی یک و چی نوشتی؟ نوشتم هیمالیا. بنویس بهجت. مینویسم. امتحانش یک چیز دیگر است. پدر مادرش میروند از راه پدرش میرود. امتحان بهجت این است که پدرش را خوب بپاید. امتحان شما این است که دامنت را بپایی. امتحان آن یکی این است که هوای همسرش را داشته باشد. امتحان یکی این است که با بچهاش چی خلاصه. هر کسی امتحانی دارد. من امتحان خودم را باید کشف کنم. این خیلی مهم است. من امتحان چی دارم؟ از نوع اطلاعات آدم. اطلاعات به چه مشکلاتی. آها. یعنی شما در چه زاویهای خدا دارد ازت امتحان میگیرد. ولی یقیناً به این نتیجه رسیدم که هر موقع من تا دیر وقت مطالعه، نابود شده. با قواعد اصولی عرض کردیم. جواب پیدا میکند. خیلی وقتها تکلیف را با اینها میشود فهمید. شما الان اینجا تعارض در تکلیفی دارید. در یکی یقین داری، در یکی شک داری. آفرین. پس در یکی یقین دارد، در یکی شک دارد. شک دارید؟ اهمیتش زیاد است، ولی علیالبدل دارد یا ندارد؟ علیالبدل قابل جمع هست یا نیست؟ خیلی. پس میشود. قابل جمع هست. من دو تا تکلیف دارم که قابل جمع است با همدیگر. این همان تزاحم و اولویت و اینها میشود که ما در اصولگاهی تعارض داریم، گاهی تزاحم است. دو تا تکلیف مُنَجز است. باید جمع بکنی یا تزاحم به نحوی که نمیشود جمع کرد؟ اینجا مُنات اقوام مُنات. اولاً آنی که بدل ندارد. اینها ملاکات است دیگر. دو تا تکلیف. من از کجا بفهمم کدامش مهمتر است؟ یک وقت هست بدل دارد یکی یا ندارد. ادلهای که گفته، روی کدامش بیشتر تأکید کرده است. عرض کنم که ملاکات کدام قویتر است. چندین ملاک ما در اصول خارج اینها را مقایسه کردیم. ۵ تا ملاک بود که به ما میگفت که کدام اولویتش بیشتر است. از آنجا تشخیص میدهد انسان تکلیف را. خب الان برای بنده اولویتهای فعلی هم هست. یعنی بحث ترتب و اینها هم پیش میآید. مباحثش فرق میکند. یعنی الان یک وقت میبینید شما در درازمدت یک چیزی را اگر ابزار علم آدم داشته باشد، آن شعاع کاری که دارد میکند بیشتر میشود. بله. نقداً من الان یک نفر هست که محتاج من است. من مخیلم بین اینکه بروم درس بخوانم یا این یک نفر را بپایم. که اگر درس بخوانم صدها از این یک نفر را میتوانم نجات بدهم. با آن درس نخواندن من در واقع دارد تفویض میشود این صدها هزار نفر. اولویت کدام است؟ صدها هزار نفر. ولو در کوتاه مدت این یک نفر از دست برود. بله اگر شما یقین داری که این یک نفر میرود صدها هزار نفر را به هم میریزد، منحرف میکند، اینجا این تکالیف اقتضایی است. اقتضائات، ملاکات، مبانی، مُنات درک من. درس دارم. یقین نداریم، ولی میشود پیدا کرد. کانالهای تلگرامی آدم معرفی حداقل کار است دیگر. مطلب میآید هر روز برات. بخوان. حداقلش این است. هیچی نیست واقعاً. آفرین. این هم هست. یک وقتهای دیگر هم ماها، این هم نکته خیلی مهمی است. خیلی مهم است. خیلی مهم است. تو این تزاحمات که آدم گیر میکند، ببیند که کدامش بیشتر مخالف با هوایش است. اینی که در مورد امیرالمؤمنین حضرت صادق علیهالسلام فرمودند، فرمودند که: "ما خیر بین امرین" تعبیر غریبی است. "بین یک و بین دو تا کار هیچ وقت مخیر نشد، مگر اینکه آن سختترش را، "اطعبش" را، آنی که بیشتر رنج داشت، بیشتر آزار میداد." وقتمان هم تمام شد. اونی که بیشتر مخالف با هوای نفسش بود، آن را اختیار میکرد. الان خداوکیلی خیلی وقتها ماها بین درس و یک کار دیگر مخییریم. آن یک کار دیگر را انتخاب میکنیم، چون راحتتر است. یک مزهای دارد، طعمی دارد. خودم را عرض میکنم. چهار تا مرید گیرم میآید. چهار تا طرفدار پیدا میکنم. چهار تا لایک میخورم. خیلی وقتها اینجوری است. درس خواندن کسی نمیبیند. کسی دست نمیزند. کسی کف نمیزند. بعد تازه تو فشاری. تمرکز میخواهد. اسبابکشی میکردیم. آن گفتم اینجا تعریف کردم. کارگر میگفت: بابا، سوار مطلب میشوی. عبارت خیلی فشار میآید به آدم. مطالعه خیلی تمرکز میخواهد. ما که نداریم، ولی یک مبارزه با نفس میخواهد. شما ۵ دقیقه میخواهی مطالعه بکنی، ۵ تا مطلب، ۱۰۰ تا موضوع را باید از ذهنت دیلیت کنی. آف کنی. سد چراغ باید آف کنی. باید خاموش کنی تا این چراغ روشن بشود. خیلی مبارزه با نفس میخواهد. پیش میبرد آدم. لذا شما عمدتاً ببینید تو دانشگاه درس خواندن. بچههای درسخوان. من تو کار تبلیغی با نوجوانها و اینها یک ملاکم درسخوان بودن. با بچههای درسخوان راحتتر. شما یک وقتی گفتم صالح، مصلح. خاطرتان هست؟ صالح مصطفی. اینجا نگفتم سبک زندگی؟ گفتم سبک زندگی. گفتم ما پنج دسته مردم داریم. تو کار تبلیغی باید طلبه با این پنج دسته مواجه شود: صالح، فاسد، صالح مصلح، فاسد مفسد، خنثی. ۵ گروه. نه خوب است، نه بد. هیچ تأثیری هم روی هیچکس ندارد. یک گوشه برای خودش عرقش را میخورد. مصالح مفاصل. تهش بله. به خاطر البته آخرش اینها جزء مؤمنین به حساب نمیآیند. آن آیه منافقین است. منافقین در سوره توبه. تهش اینها منافق محسوب میشوند. ولی حالا نه فاسد است، نه مفصد. طرف هم عروسی میرود، هم هیئت میرود. بالاخره معلوم است که خیلی روبهراه نیست دیگر. من دیدهام بعضی تو تهران یکی داشت میخواند تو دسته. بچهها گفتم: قسم میخورم این خواننده عروسی است. بروید بپرسید. خواننده عروسی است. چیز که نیستند که. یک سال آبنمک امام حسین نخوابیدهاند که. شبیه خواننده مشهور ایرانی، مجری برنامه دم افطار. با کدام یکی از اینها کار بکند؟ صالح مصلح، فاسد مفسد. اینها را باید اول پیدا کرد. فاسد مفسد چون اثرگذاری اگر خوب بشود، این یک تیم دارد برمیدارد میآورد. یک وقتی عرقخور آوردند پیش ما تو کرج. شب ماه رمضان. نه، شب فاطمیه. گفتند که حاجی این عرقخورده. مستِ مست است. چاقوکش، همه کاره هم هست. الان هم دهنش بو میدهد. بیاید اینجا تو مسجد. همان مسجدی که مسجد معهودی که در موردش صحبت شد. آره، معمم شدیم آنجا. سرخُ میلنگه و میشله. آمد نشسته. هم بو میداد. آره، بد بود. ناجوری تلخم. آره دیگر. حالا آقا تجربه. تجربه دارند. تجربه مثبت. تجربه علم حصولی در حضوری نیست. عرض کنم که این را آوردند. یک ربعی ما صحبت کردیم. عصای حبی و فلان و اینها. اشکش که در آمد. قشنگ مشتی گریه کرد و نماز بخوانیم. من دهنم اینجوری است. قبول است؟ گفتم: اگر خدایی که تو با این حالت وایسی نماز بخوانی، قبول نکند، من خدا را به خدایی قبول ندارم. واقعاً دهنت. این آدم مستپاتیل. من وضو بگیرم. وضو بلد نبود. مانده بود با جورابش. مانده بود چکار باید بکند. توضیحات دادیم برایش و در بیاوری مثلاً الان. بعد جورابش را درآورده، آمد نماز خواند و این آمد شد میوندار هیئت ما. بعد، بعداً هیئت زد و بعد یک جماعتی از این اراذل و عرقخورها اینها آمدند به واسطه ایشان تو دستگاه امام حسین و اینها. اینها را آدم که پیدا میکند، این یک نفر است، ولی ۵۰۰ نفر. یک منطقه است. اینها را باید پیدا کرد. فاسد مفسد. از آن ور صالح مصلح. خوبیهایی که اصلاً تو شهرستان شما، تو مسجد شما صالح مصلح است. این را باید پیدا کرد. بعد با این کار کرد. برای اینها کار ویژه باید کرد. آدمهای خوب اثرگذار. خیلی کار پیش میرود. خیلی کار پیش. چون تو دانشگاه، ۵ تا عنصر فعال فرهنگی اینجا پیدا کن. با اینها کار کن. از طریق اینها شبکهسازی کن. آنقدر کار پیش میرود. حالا برو هی میخواهیم روی عوام، روی خنثیها، رو فُسّادها فاصله خالی. با آن در افتادن کار سادهای نیست. لذا تو اولویت نیست. فاصله مفسد اولویت صالح مصلح. کسی قوت دارد با این صالح مصلح زیاد کار کرد. تیمی دارد. آن وقت برود سراغ فاسد مفسد. فاصله مفسد زورش زیاد است. میروی سمتش، مثل کسی که دارد غرق میشود. دو نفر رفتند کمک، غرق میکند. میگیرد، میکشاند نگرت. سال بله. این علم علم اخلاق، معنویت اینها هست. نوجوان خیلی، خیلی گل. فردا مرحوم حاجآقای دولابی. شهید هادی، شهید ابراهیم هادی. ایشان دولابی که رفته بود که آقا ابراهیم بیا بنشین یک خورده من نصیحت کن. نصیحت نوجوان میبیند. من برایم پیش آمده بود. توی من کرمان آقا. ایشان یک روستایی رفتیم. مگر نوجوان ۱۳ ساله دیدم یک قبه نور. قبه نور. بهش گفتم تو چکار میکنی؟ تسبیح دائماً دستم است. تسبیحات حضرت زهرا. روز ۱۰۰ بار، هزار بار هم. چند. تسبیح از دستش نمیافتاد. آقا این بچه را میدیدید شما. صحبت بکنم. حال داشته باشم. کمتر از ۱۳ سال بود. ۱۱، ۱۲ ساله است. فراوان دیدم. اینجا زیاد برایم پیش. آدم لذت میبرد. بیفتم یا اگر هم جا افتادم، این صالح مصلح را بیندازم پیش. "خان الله و رسوله" اینجا خیانت به خدا و پیغمبر کرد. بهتر از من است. او امکانات من را نداشته است. "اَلمَنَ" جلوتر است. عملاً جلوتر است. من یک امکانی دارم. ماجرای مرحوم شیخ عباس ترتی. بعد در مورد بقیه بزرگان نقل شده. بالای منبر قسم خوردن. دانلود شهید سعیدی ظاهراً بوده. یکی از علمای دیگر میآید پای منبر مینشیند. ایشان بالای منبر. مردم به جدم قسم، به این سیادتم قسم، به این لباسم قسم. این آقا صلاحیتش بیشتر از من است. منبر برود. آمد پایین. آقا را فرستاد بالا منبر. این هم هست. معرفی نکردی ای بابا. ولی خدا برکت. رفته بود نجف. آره، این داستانم بگویم. آره، این سوره مزمل باشد. فردا ادامهاش. بله.
حالا ماجرای آقا اشاره کردند دیگر. عالمی بود. بله، مختلف نقل شده از افراد مختلفی. "ولدالعالم" بود در شهری. همین منظورتان بود؟ آقای فلانی از زایش تا تولد فرزند. بچه من را بزرگ کن. من هم تو را بزرگ. بله، دارد که "ولدالعالمین" در نیشابور ظاهراً. این پدرش از دنیا رفت و بعد گفتند خب این بچه باسواد باشد و تحصیل کرده و عالم و اینها. آمدند لباس پدر را تن این کردند و فرستادند منبر. حالا این یک روز هم درس طلبگی نخوانده. یک ذره هم سواد ندارد. رفت بالا منبر برای مردم تبلیغات. وجوهات. و حالا اصلاً نمیداند مرجعیت چی چی هست. خمس چی چی هست. وجوهات چی چی هست. این را باید به که بدهی. کجا باید خرج. مدتی گذشت و دید که نه، ما مثل اینکه سر جایمان نیستیم. بدجور اشتباه گرفتهاند. آمد بالا منبر. مردم، من یک حرفی با شما. بنده پسر فلان آقا هستم، ولی پیش پدرم یک ذره درس نخواندهام. یک ذره سواد ندارم. هیچی بلد نیستم. وجوهاتی که میدهید، نمیدانم کجا باید خرج کنم. گرفتند با چوب و چماق زدندش. انداختندش از شهر بیرون. اعتراف کرد. از شهر انداختندش بیرون. سوار اتوبوس میشود. برگردد بیاید تهران. بیاید تهران که بگوید تو اتوبوس آقای بغلش مینشیند و بهش میگوید که شما تهران که رفتی، میروی مدرسه مروی به فلان آقا که مسئول مدرسه است، میگویی به نشانه فلان چیز که "فجر" فلان. میگوید من را اینجا ثبت نام کن. میگوید ما جا نداریم. میگوید حجره مثلاً شماره ۷ تازگی یک نفر جابجا شده است. این حجره خالی. میآید و میرود. مدیر مدرسه اینجور میگوید. آن هم میگوید ما جا نداریم. میگوید حجره خالی شد و میرود نگاه میکند به حساب اینکه حالا شاید از جایی شنیده. قبولش بکند. چند روز بعد میگذرد. طلبهای که تازه طلبه شده و اینها. میآید به این مسئول مدرسه میگوید که حاجآقا، شما با خانمتان مشکل دارید؟ میگوید چطور مگر؟ یک کسی من هست، میبینیمشان. هر از گاهی دوشنبهها میآیند اینجا با هم غذا میخوریم تو حجره. ایشان به من فرمودند که به شما بگویم که شما به خاطر ارتباطی که با خانمتان در این ارتباط بدی که دارید، از خیلی خلاصه توفیقات محروم شدهاید. ایشان دوزاریش میافتد. میگوید این آقایی که دوشنبهها میآید میشود این سری وقت بگیرم، من هم هفته بعد باشم؟ گفت چشم. به رفت و پرسید. اجازه ندادند. گفتند ایشان برود. فعلاً آنی که گفتیم درست کن. آقایی که میآید پیشت کیست؟ گفت: امام زمان. شما محضر امام زمان مشرف میشوی. چکار کردی؟ صداقت. گفتم کتک هم خوردهام. انداختهام. علم و رفتی از سرمنبع و سرچشمه گرفتی. اینجوری است. بله، آدم میآید پایین. به ظاهر آقا ایشان اولویت دارد. ایشان صلاحیت دارد. میرود بالا. در واقع رفعت پیدا میرود. میرود سراغ سرچشمه. ولی یک وقتی هم همان که اول بحث عرض کردم، روی دوش دیگران دارد میرود بالا. دارد میرود پایین. از عزت و اعتبار دیگر دارد میمَکد. بقیه را دارد میمَکد. دارد میرود جلو. مطلب مال این است. آن مطلب مال آن است. این میشود صفای طلبگی. این کار طلبه پیش میرود. امر تبلیغ پیش میرود. خدا انشاءالله این حالات را نصیب ما بکند. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه سوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه چهارم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه پنجم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه ششم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه هشتم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه نهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه یازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه اول
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه سوم
مبانی تبلیغ در قرآن
جلسه دوازدهم
مبانی تبلیغ در قرآن
در حال بارگذاری نظرات...