مبانی تبلیغ در قرآن

جلسه چهارم

00:42:09
54

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
درباره‌ٔ بحث تبلیغ از سوره‌ٔ مبارکه‌ٔ جمعه و رسولانِ منْهم مباحثی داشتیم. جلسه‌ٔ قبل بحثی که کردیم این بود که اقتضائات و عرفیاتی که در عالم طلبگی هست، باید مراعات شود، منتها به معنای دست برداشتن از ضوابط و آداب آن دعوا و طلبگی و شأن طلبگی این‌ها نیست. باید خلاصه، آن رعایت شود. زی‌طلبی باید مراعات شود. باید مراعات شود در عین حال که آدم از مردم باشد؛ آدم خودش می‌رود خرید می‌کند، خودش می‌رود توی بازار، نوکر ندارد، خادم ندارد، خدم ندارد، حشم ندارد. سطح زندگیش، سطح معاشش در عالم معاش، اندازه مردم؛ در حد اضعف مردم در امر معاد، اقوای مردم. در امر معاش از عفو باشد، در امر معاد اقوا؛ در معاش همه احساس می‌کنند از او جلوترند، در معاد احساس بکنند همه هزاران سال از معشوق که نگاه می‌کنی می‌بینی یه آخر منزلش سختش ریخت، دیگه خراب منزل قدیمی میشه. بله، حالا از منظر ما که می‌شود از من، باید دید که رنگ گچبری نتیجه لینک خانواده گوش کن. من برم بازار گوش بدم بیام از بند آزاد کردن معصومه. نه الان اینجا یه خلطی داره میشه که خانواده، منظور اینجا همسره. معمولاً فرزندان نبود. منزل امام علیه السلام دید که آقای لباس سرخی پوشیدن، و رنگ گلی، گُل‌گُلی، گُل‌بهی گلی داشت، مُبَرّد بود. گفت که: «آقا تعجب کرد.» گفت: «آقا اینا رو ما سر بچه‌های خلاصه، این چه تیپیه؟» فهمیدم که خانومم خرید. قیامت منزل امام حسین علیه السلام، خانواده، عائله؛ بله، نه در بحث زینت. بحث زوجه اومده در زینت، که بحث همسر در زینت منزل و تصنع که داره، به خودتون برسین همون‌جور که دوست دارین زیادتون به خودشون برسه. بحث بچه نیست، بحث تناسب روابط دوطرفه است و زینتی که آدم داشته باشه درباره‌ٔ همسر به او میلی داره. نسبت به زینت منزل پذیرش بحث بچه‌ها اینجا توی این روایت معمولاً نیست. بحث فسحه در معاش عائله هست. اون یه بحث دیگه است. اینا نباید گیر باشند، در تنگنا باشند؛ اذیت میشن که منزل تنگی داره. طرف گفتن: «اینجا چرا اومدی؟» در وسایل روایت گفتش که: «آقا منزل پدریه دیگه. هوای زدی یاد پدرمون. خونه کوچیک بابامون ساخته، به یاد خوبه.» امکانِ اَحْمَقْ. ینبغی ان تکون مِثله. بابات اگه احمق بوده، تو هم باید احمق بشی. برو خونه درست‌حسابی بگیر تو که پول داری. گذاشت کنار. خلاصه، خانواده درست کنیم. اقتضائات زندگی خودشِ. مصالحی داره. حضرت امام با حاج احمدآقا فرمانده، حاج احمدآقا گفته بودن که: «آقا این پله‌ها رو بغلشو نرده کنیم، بچه‌ها میرن و میان.» و مخالف بودم به هر دلیلی. حالا بزرگان برای خودشون حجتی دارند در ابرازشون و خیلی وقتا گنگه دیگه. ما نمی‌فهمیم. خیلی وقته ما نمی‌فهمیم. نمی‌فهمیم قرض چی، هفته یک یه مقدار حجت‌هایی دارن پیش خودشون. احتیاطاتی دارند، اقتضائاتی دارند. یه از یه معاوضانی یه چیزایی رو بالاخره می‌ترسن که بابش باز بشه. حاج احمدآقا: «گفته نرده بزنی، بعدش میگه رنگ کن، بعد میگی سنگو عوض کن، بعد میگه حیاتو سنگ کنیم، بعد میگه دیوارها رو درست کنیم.» بعد فرمودند که: «پسرم! آدم خوردِ شاه میشه، آدم یه دفعه آدم خوردِ خورد.» حالا تلویزیون عوض کنیم. تلویزیون با این مبلمان نمی‌خوره. با این فرش‌ها نمی‌خوره. اقتضائات میاد، تولید میشه این. این اقتضا می‌کند آن را. تعلق میاره. خود بودن یه سری چیزا تعلق میاره و بودن یه سری چیزها علامت تعلقشه. تا تعلق نباشه، آدم دنبالش نمیره. نکته‌ایست. ما خیلی وقتا فریب می‌خوریم. داشته باشیم. تعلق نداشته. آدمی که می‌تونه پراید داشته باشه، وقتی میره پرادو می‌خره، 50 میلیونم قرض می‌کنه، معلومه که تعلق داره به پرادو. تناسب، حکم موضوع در صورت در امر معاش آدم این‌جوری؛ در امر معاد از همه اینا جلوتر. هر چقدر اینا بدوان، به آدم نمی‌رسن. این امام صادق علیه السلام روایت فوق‌العاده‌ایه. فرمودند که: «خیلی روایت خیلی زیباست.» فرمودند که: «به محض اینکه اذان بگن، من نماز می‌خونم؛ چون حین اذان، درهای آسمان باز میشه و من می‌خوام اولین کسی باشم که اسمش در برای این نماز ثبت میشه. من می‌خوام اول بشم.» خیلی در امر معاد هیچ‌کی نباید سبقت، هیچ‌کی نمی‌تونه سبقت بگیره از معصوم، از عالمم سبقت بگیره. طلبه‌ای که می‌بینی همه نمازها رو خوندن، جمعیت رفتن و خوندن و طلبه تازه زده بالا. حاج‌آقا داره میاد. خیلی بده. خیلی شأن رسالتِ نیست. رسولان منْهُم دیگه. نمیشه. خودم از اون جلوترم و عرفیات زی طلب. شما این روی جواهری برا خودت می‌دونی. طلبگی کی مردم به این لباس من رغبت نشون میدن؟ وقتی که من برای این لباس بمیرم. یه روز با لباس خودتم. خیلی چیزیِ. دست و پاتو بسته. حرمت امامزاده را متولیش باید نگه داره. تو که متولی لباس خودت، انگار خیلی رغبتی نداری. بزرگان اساتید عمامه رو می‌بوسیدن. سر عمامه شوخی نیست. عمامه شوخی نیست. تِیجان تِیجان الملائکه. قداستی که عمامه داره، حرمتی که عمامه داره، اون امام جمعه کرمان بوده به نظرم. خدمت شما عرض کنم. آقایی میاد به ایشون میگه که: «حضرت ولی عصر از شما ناراحتن.» زمان طاغوت. «برای چی؟» حضرت فرمودند که: «شما به لباس ما توهین کردید.» «آقا ما خودمون آخوندیم، عالمیم، امام جمعه، چه توهینی کردی؟» خیلی مشوش شد. رفت بگرده ببینه که ماجرا چی بوده. خیلی تحقیق کرد. من کجا چیکار کردم، چیکارا می‌کنم، چی میشه و اینا. خیلی مدت‌ها فکر کرد. ماجرای اخبار اون موقع، قدیم، گوش می‌دادن از رادیو؛ یه ساعت اخبار، بقیه‌اش دیگه از ۱۲ به بعد که دیگه مثل الان مثلاً بعضی شبکه‌ها مثل نسیم و اینا یه چند ساعتی جمهوری اسلامی تموم میشه، بعد دوباره از 6 و 7 صبح شروع میشه جمهوری اسلامی. میگه من ساعت 11 تا 12 اخبار گوش می‌دادم، بعد خوابم میبرد. طاقچه بغل رادیو، صدای رادیو هم خیلی کم بود خودم. آخر شب بود، ساکت بود، گوش می‌دادم. بعد دیگه می‌خوابید. اون دیگه می‌رفته تو موسیقی. اون موسیقی بغل عمامه، اون می‌خورده به عمامه. فهمیدم این بوده ماجرا. حضرت فرمود: «تو.» حالا من طلبه عصا و سبد تو موبایل. یعنی موقع سخنرانی، موقع نماز، جلسه تعطیله. حالا حرامه؟ حرام نیست؟ چه جوریه؟ مشکل داره؟ نیست؟ تو گوش کرده، صداش بیرون میاد آهنگ. مشکل داره. حرامه؟ بله بر فرض حرام بودن. آدم یه جوریه. خیلی وقتا کار طلبه مثلاً تو خیابون یه «لا اله الا الله اکبر» میگه. یه چیزی. «لا اله» سر و صدای: «هنی ما هستیم و نمردیما.» این‌جوری؛ یعنی اینم اثرش بیشتره. مرحله به مرحله باید این‌جوری باشه. نه مرحله اول میاد بالا، آدم به رو نمیاره. موسیقی ببخشیدا من اینجا موسیقی گوش می‌دادی می‌فهمی که می‌دونی. خدا رحمت کنه. اینم عرض کنم نکته مهمی‌ست در تبلیغ. این نکته خیلی مهم در بحث تبلیغ، حلم ضرورت کار تبلیغی‌ست. حلم که فرمودند: «کسی از علمش استفاده نمی‌کنه مگر به حل.» و تحمل کرد و مدارا کرد و مردم راه اومد، ولی حلم عاقلانه. حلم عاقلانه. خدا رحمت کنه مرحوم شهید رجایی. ایشون خب کلاً ایشون 21 روز رئیس جمهور بوده. همه این رجایی، رجاییِ مال 21 روزه. بله، از وقتی که کابینه ایشون شکل می‌گیره. مرداد ماه تا 8 شهریور. از رأی آوردنشون نه ها، از دولت 21 روز. به دولت 21 روز. ایشون همون اوایل کار میره که از این پادگان‌های مهم کشور سان ببینه. روز ارتش بوده، چی بوده، نمی‌دونم. جلسه که تموم میشه میان این طرف و اینا. گفتن دیگه رئیس جمهور مکتبی و ساده زیست و دیگه انقلاب شد و امام و فلان و اینا. یه چند تا گلابیِ پوسیده و توی بشقابِ دَرب و داغونی میارن می‌ذارن و بدون ناهار و بدون هیچی. شهید رجایی عقلش از علمش بیشتره. مال این‌جاست. بنازم این انقلاب. واقعاً انقلاب چه نعمتی‌. تا دو سال پیش میومدی یه مدیرکل یه روستایی می‌رفت توی پادگانی، جلوش گاو می‌کشتن، لگد می‌زد، پرت می‌کرد کنار. به برکت انقلاب. رئیس جمهور مملکت میره، گلابیِ پوسیده می‌ذارن. ببین ظرافت اینه. ولی عاقلانه یعنی من نفهم نیستم. حالیمه. کرامتِ منِ که به رو نمیارم. این تو تبلیغ حرف اول رو. فضای مقدس چند بار خراب کردن، هیچی نگفتم. بستگی به روحیات طرف، سن طرف، اینا خیلی مهمه. یه وقت طرف مُسنّه، یه وقت جوونِ خامِ پخته، دانشجوِ مونده. مشهد به یکی مربیِ من الان نمی‌دونم چه جوری با اینا. جلسه اول عرض کردم علت‌شناسی تبلیغ. یه فطانت که خدا اینکه در روایت آیه قرآن فرمود: «ان فی ذالک لایات للمتوسمین.» متوسم، بوسین، وِسمه. وِسمه به معنای میگه موسوم. این موسوم این جریان، موسوم به فلان. موسومه یعنی چی؟ وَسم یعنی این آرم بهش خورده. وَسم یعنی آرم. آها، وَسم که اسمم میگن از وَسم گرفته شده. آرم. وَسمه یعنی آرم. رَسمه یعنی متوسم یعنی آرم خورده. اینا آیاتی است برای متوسمین. در روایت فرمود که: «متوسل ماییم ما اهل بیت.» بعد از توضیح پیشونی کسی نگاه می‌کنیم، می‌فهمیم چیکار. مومن، کافر، منافق، در چه حد، در چه اندازه. باید بشم چی بگیم. بعد باهاش چیکار کنیم. خب این چی میاره اینو. اتقوا فراسه المومن. نورالله. از فراست مومن مراقب فراست مومن. این به نور خدا نگاه می‌کنه. یه فطانتِ می‌خواد. کار تبلیغ، کی محصول همون نور خدا. آدم باید وِسمه‌شون. متوسم. یه نگاه به نسیه طرف می‌کنه، می‌فهمین چیکار است. بخشیش تجربیه. بحث تبلیغ بخش اعظمش تجربه است. تجربه است یعنی علم کار تجربه. بله، حالا نه اینکه بنا به خراب کردن داشته باشه، خراب میشه. خواه ناخواه خراب میشه. انقدر خراب بشه. انقدر طلبه باید سوتی بده. انقدر باید بالا منبر خرابش بکنن. یکی پای جلسه پاشه بگه فلان فلان شده. این حرفا چیه می‌زنی؟ برای خود من روضه امام حسین می‌خوندیم. تو جوون‌تر از حالا بود. یکی از مساجد نسبتاً معروف. ماجرایِ تشت و فلان و اینا. پیرمرده از وسط: «خدا لعنت. خدا لعنتت کنه واسه این روضه‌ای که خوندی.» گفتم: «یزید این کارو کردی؟ چرا خدا منو لعنت کنه؟» گفت: «نه، یزید این کارو نکرده.» ترخیز، عرق. «ای ای الهی فلان میشی. دهنت فلان بشه، زبونت فلان میشه، تو الی تو بلی.» می‌بندین. «فلان. بابا این سند داره.» این‌جوری: «نه، سندم، سندم درست.» انقدر آدم بد. آدم از دستش بیاد که کجا چی بخونه. ما هیچی. سکوت کردیم و بعد ملت افتادن به جونش. ما اومدیم دیگه. آره. بقیه افتادن. «حرف دهنتو بفهمیم. درست صحبت کنم.» خلاصه، انقدر آدم حالا منبرت خراب بشه. وسط جلسه ما سخنرانی داشتیم، از وسط جلسه باند افتاده رو سر یکی. وسط روضه. وسط روضه حضرت زهرا. مردم خیلی جمع کردن. این وقتا سخته. یعنی ملت پاشن، جیغ می‌کشن، می‌خندن. خدایا مرگ ما رو. داخل هی همون لحظه زلزله اومد. اولین میخواست بگه که پدر من آسی. بالاخص پدر. گفت: «بالاخص پدر آسی من.» خلاصه، از این سوتی‌ها، از این اشتباهات. اینا طبیعیه. نباید ازش ترسید. خیلیا به سمت تبلیغ نمیرن به ترس از سوتیاش، ترس از این خط. جسور. کسی تا جسور نباشه، مبلغ نمیشه. تبلیغ کار آدم جسوره. آدم باید بی‌باک بشه تو مسجد. داریم. رفتم؟ نه، میرم. رفتم. ما جام می‌ذاشتن توی دانشگاه امیرکبیر. «جام یه آخوندی از قم اومده. همه رو سوس می‌کنه.» بعد باورشون نمی‌اومدیم. یکی یکی تحویل میدم با عصبانیت می‌رفتم: «حاجی خدا بگم چیکارت کنه تو داری بغض می‌زنی از روحانیت تو دل اینا.» خلاصه، اگه امر حرامی نباشه، چه اشکالی داره آدم. حالا اونم تا حدی. نه دیگه. من برم درس و بحث و همه چی. ولو حاج آقا داره جو. جوون پیچیدگی‌هایی داره. بله، درست. نوجوان ساده است. یعنی راحت و میره و بعد آدم خیلی در معرض اتهامم قرار نمی‌گیره وقتی کار با نوجوان می‌کنه. با جو کاری، پیچیدگی‌هایی پیدا می‌کنه که آدم احساس می‌کنه اومدنش یه منفعت‌هایی داره. بعد از اون و ممکنه من حیثیت آخوندیمو سر این به باد بدم. یعنی کم کم دیگه بابا نداره. بله، البته فضا خصوصی بود. خودمونیم ولی فوتبال با این بچه‌ها می‌رفتیم تو همون دانشگاه امیرکبیر. جاهای دیگه فوتبال بازی می‌کردیم. گاهی با عمامه دنبال توپ می‌دویم. حالا اینکه خوبه. بعضی خاطراتم می‌ترسم. اینا بدن بچه امیرکبیر دانشجو. بعضی از دماغ فیل افتاده تو امیرکبیر و اینا سفری بود مشهد و اینا. بعد فضایی بود. فوتبال توی شلوار پف کردیم. هیچی آقا اینا عکس می‌گرفتن سروصدا می‌کردن. بعد پنالتی از راه دور اینا گفتن: «حاجی بیا تو اینو بزن بخندیم و اینا.» تیم حریف زد. رفت تو هرچی به تیر نزدیکتر بزنی. «حاج آقا ما بردیم.» گفتم: «اگه توی گل بزنم گل که نه. حالا بله اونم اگه باشه که خب هیچی. ولی نمی‌خواد تو گل. شما همون اطراف بزنید.» واقعاً سرسره داره. دانشگاه پخش کرده. هیچی. دیگه بساطی شد برامون. ولی دیگه رفقا می‌گفتش که: «نشستم تو دانشگاه. بچه‌هایی که تو رو نمی‌شناسن. یکی اومده میگه بلوتوث خیلی باب بود. این شبکه‌های اجتماعی اینا هیچ کدوم نبود. گوشی اندروید نبود. آخوند داره سر می‌خوره عروس سرس. دیدی؟ جلسه خصوصی بود. من چقدرم همه رو گوشی و دوربین و فلان و اینا.» خلاصه، اینا همه. آقا بعد ماجرایی درست شده. این بچه‌ها، بچه‌هایی که بعضیاشون واقعاً از جهت اعتقادی لنگیدن. یعنی مرید فکری سروش، خط فکری خط مجتهد شبستری، از این آدما این‌جوری. بعد مثلاً آدمایی بودن که ما موقع دفن شهدا تو دانشگاه امیرکبیر با اینا مشکل داشتیم. نمی‌ذاشتن شهید دفن بشه. ولی اینا می‌گفتن: «لسان قمهی نیست. لسان قومهی نیست.» گفتن اینی که ما سمت تو جذب شدیم به خاطر اینکه لسان قومیه. یه وقت یادم نمیره. دانشگاه امیرکبیر. یکی از اساتید بزرگ عضو مجلس خبرگانم شاید باشه الان. کاندیدا بود فکر کنم رأی نیاورد. شخصیت‌های ممتاز دانشجویی از روحانیون خیلی مبرز و مشهور. ایشون تو دانشگاه امیرکبیر سخنرانی داشت. عمق 18، 19. جلسه تموم شد. سه چهار نفر رفتن کنار حاج آقا. 50 نفر اومدن. بعد اینا از سر همین فضاهای صمیمیت و رفاقت و برو و بیا. امروز صبحم من عرض کردم تو بچه‌ها سوار ماشین می‌کردیم می‌رفتیم ما منبر نمیریم برای شما. ما می‌خوایم با همدیگه فوتبال بازی کنیم. بچه‌ها فوتبال بازی می‌کردیم. جوک می‌گفتیم. می‌خندیم. یعنی واقعاً روده‌بُر می‌شدن اینا. عکس ما شوخی، چه کارهایی که نکرد. صلاحیت گفتنشم ک. این فضاها سن و سال‌ها متفاوته. بله، شما با دانشجوی دکترا این کارا رو بکنید. تو گوشت از طرف نهاد یه برگه برات میاد احضاریه که ما از شما درخواست دیگه‌ای برات. تشریف نیارید. پروندتم ملغا میشه و هیچی. ولی بعد فضاها رو بشناسه. نیازها رو 5 درصد اخلاق 5 درصد ایل. البته بستگی هم برای ابتدای کار. بعدش 95 درصد ایل 5 درصد اخلاق. شما وقتی می‌خوای جذب بکنی کاری ندارن که سوادت. سواد جذب. می‌شنا. بستگی داره. عرض دکترایش. بله، بله. یه جاهایی مثلاً تو دانشگاه، مقطع دکترا شما مثلاً میاد آدم دیدن و انقدر آخوند دیدم 30 سال، 35 سال گذشته از این. اونجا دیگه علمیت و مایه مهمه. مثل فضای طلبگی هم دوره داره. تا دوره درس خارج که دیگه با اخلاق که نمیشه جذب کار نداره که. شما استاد مکاسبی، استاد لُمعه‌ای، استاد درس خارجی چقدر مهربونه. یه دوتا سلام می‌کنی طرف جذب میشه. ولت نمی‌کنه. می‌چسبه. من دیدم. این‌جور موارد دیدم. داشتیم. میگم آقا می‌چسبه به پات. کمبود محبتم که الحمدالله توی خانواده‌ها اِلی ماشالله فراوونه. آخوندی پیدا می‌کنه و دیگه درد و دل می‌کنه و حرف میزنه و بعضی تهران روی منبری داشتیم. تموم شد. منم پایین نشستم. منطقه نارمک. یکی اومد نشست. شروع کرد برای ما حرف زدن. یه نیم ساعتی منبر رفت برامون. سکوت. گفتش که: «حاج آقا شما خیلی خوبی. تنها آخوندی هستی که تونستم براش منبر برم.» نیم ساعت. قشنگ پرت و پرت مزخرفات از در و دیوار. گرونی، تورم. پرت و پرت. خیلی حَسَنِه. خدا رحمت کنه مرحوم آیت الله دستغیب می‌فرمود که: «قبل از نماز امام جماعت بشینه رو به. بعد نمازم تموم شد. دوباره برگرد رو به مردم.» برنامه خوشبخت، این شکلی. نافله نیست یا خونده پشت به قبله. بله. مسجد. بله. آقای روحانی نماز جعفری قدم می‌زنه تو صحن، تو حیاط می‌خونه. سلامت دست تکون میده. 16 روزی 16، 18 بار نماز جعفری. تک تک 14 معصوم. پدرم مادرم چی. بچه‌ها ملکوتی. خلاصه، همین صرف اینکه طرف وارد مسجد میشه، روحانی نشسته رو به جمعیت. هیچی هم نمیگه. بچه گه الان تکبیر گفت. میخواد بره جذب میشه. بابا به خدا، به پیر، به پیغمبر. خدا حفظ کنه بهرام پور رو. تفسیر مبین رو ایشون داره. یه دوره ما خدمت ایشون بودیم. مدرسه معصومه. اوایل که ایشون قم اومده بود. اون طلبه معصومی هم بودیم. شب‌ها ماه رمضون بود. جلسه تفسیر. گفت: «من یک دور تفسیر، تفسیر نسیم حیات خیلی خدمات کردی.» ایشون در بحث‌های قرآنی چقدر جلسات در کشور رفته. معمّم نیست. نه کت شلواری. پسر ایشون معممه. ایشون از پسر، پسرشونم از اساتید خوبه. پسرشون از دوستان ماست. ایشون می‌فرمود که: «همه خدمات به شما بگم مدیون کی. یه پیرمرد بازاری که عبا می‌پوشید در مسجد میومد. من بچه بودم در تبریز مسجد رفتم. این پیرمرد برای من این‌جوری کرد. ما مسجدی شدیم. نمازخون شدیم. طلبه شدیم. تو خط قرآن اومدیم. تفسیر. ثوابش مال توئه ها.» اون یه تکونی که دادی همه کارا رو. فلسفی رو نقل می‌کردند که ایشون گفتش که: «من همه اولین باری که منبر رفتم، شروع کردم تپق زدن و فلان و اینا. دست و پامو گم کردم. یکی از پای منبر می‌گفت: «احسنت.» زبان. گاهی اینه. بعد ما خوشحال میشیم. طلبه داره اوت میشه. رقیب حذف میشه. دیگه بابا این داره زنگ می‌خوره. دستشو بگیر. آقا تهرانی ایشون می‌فرمود که: «تو توی جنگی باشی، همرزم تیر بخوره، میزنی بیفته زمین، دوتا میای تو، تیر خلاص می‌زنی. دست و پا نزنه بنده خدا راحت بشه.» یه طلبه‌ای می‌بینی زمین خورده، باید بریم مداوا کنی. همرزمته. یه جایی یه روحانی بدنام شده. یه جایی از یه امام جماعتی دارن بد میگن. چند وقت خوشم میاد. بله، خب حاج آقا همه جا خوب و بد داره. این طلبه نباید بگه همه جا خوب و بد داره. تو دیدم. دیدم دقیقاً همین حرکت یه طلبه‌ای اصلاحات بالاخره بعد که هست خوبشم پیدا میشه. خوبشم بالاخره پیدا. آب روش ریخته. ماجراهای خلاصه. آدم بعضی وقتا خوشحال میشه از اینکه یکی زمین خورد. مبلغی موفق میشه که خوشحال بشه از موفقیت. برکت و رزق تو همیناس. خدا آبرو میده. عزت. ماها فکر می‌کنیم که به علممونه که خدا عزت میده. شگردای مهارتی جذبمونه که خدا عزت میده. جذب عزت. اونی که باید تو دل مردم بیفته، نه تو چشم مردم بیاد. «ندیدن فلانی.» اسمشو با احترام. شما دیدی مگه اینو. خاطره بگم بخندی. روز رحلت. حالا نکته‌ای توشه. هدیه باشه انشاالله از خدیجه سلام الله. یکی از دوستان که از منبری‌های موفق و معروف و از اساتید تربیتی و خلاصه، خیریت تو بحث نوجوان و جوان و یکی از دوستان عزیز تو تهران از منبری‌های خیلی مشهور. جلساتش 20، 30 هزار تا پایین‌بری داره تو تهران. توی تهران خیلی 20، 30 هزارتایی تهران یعنی 100 هزار تای مثلاً بابل یعنی 50 هزار تا سیرجان. یعنی این‌جوریه تهران. جلسات رنجش 20 نفر، 30 نفر اِلی میتینگ سیاسی هم 100 نفر بیان یعنی خیلی شلوغ. سخنرانی. بعد این دوست ما یه کاروانی از تهران راه انداخت. بچه‌های دبیرستانی. و بچه‌ها صحبت بکنیم و جلسه و فلان و. بعد گفت: «من یه طرحی دارم. بچه‌ها رو می‌خوام خلاصه جذابیت باشه. بخندیم و اینا. مثلاً بکشونیمشون بیارن اینا.» گفتش که: «من اینجا تو مدرسه سخنرانی کردم. گفتم که ما داریم میریم قم در محضر یکی از بزرگان، اولیای خدا، عرفا، صاحب چشم بصیرت، حجت الاسلام والمسلمین حضرت آیت الله امینی‌خواه.» گفت: «حاجی هماهنگ باش. تو که اومدی تو جمع بچه‌ها من شما به اسم حسینی صدا می‌کنم. حسینی هم هستی انشاالله. شما بیا از فضایل کرامات آیت الله امینی بگو اینا. بعد آخرش می‌خوایم خلاصه بگیم ماجرا چی.» حکم کامبندیمونو کردیم. اومدیم و به به. حاج آقای حسینی. بچه‌ها حاج آقای حسینی. رفتیم بالا منبر. «حاج حسینی بفرما بالا منبر.» و بچه‌ها: «حاج آقا حسینی.» «حاج آقا حسینی.» بعد این بچه‌ها از من پرسیدن که: «حاج حسینی آیت الله امینی خواهی همین‌جوری آیت اللهیشون قراره بیاد تو جمع ما. ما یه مشت بچه چی و اینا. ایشون خیلی تعریف می‌کنن و اینا.» «خیلی خالی بند.» گفت که: «حاج آقا حسینی من آیت الله امینی خوار می‌شناسما.» گفتم: «باریکلا کجا دیدی؟» گفت: «من حاج آقا بچه بودم. دایی من از مریدان آیت الله. بچه بودم یه بار دایی من منو آورد در جلسه خصوصی ایشون. ایشون دست رو سر من کشید. نوازش. ملکوت، جبروت، عظمتی. فلان.» بعد هیچی. «آیت الله امینی خان می‌خواد بیاد.» فلان اینا. سر و صدا بردیم. بچه‌ها ساعت 2 شب بود. رسیدیم و مقرمونو زیرزمین مسجد. بعد این دوست ما منبری عزیز اومد. میکروفون گرفت و: «بله آیت الله امینی قراره خدمتشون باشیم. بچه‌ها گفتم اینجا.» بعد ایشون گفتش که: «بله من الان من خبر دارم که ایشون اومدند و اینجا هستند و می‌خوایم خدمتشون باشیم و حاج آقای حسینی ببینید آیت الله امین خان اومدن.» من بلا رفتیم بالا و گفت که: «بله مثل اینکه اومدن. بفرمایید پایین.» ما اومدیم و دستگاه. بله. «اون آیت الله امینی خواهی که شما دنبالش بودین، ایشونن.» و «من خواستم به شما بگم که همه عالم آیت خداست. سوسکم آیت الله.» این که چیزی نیست. بعد حالا اونم نامردی نکرد. گفت: «و من آیت الله امینیخواه را به شما می‌سپارم.» با این پتو. پتو رو داد و افتادن به جون. عشق و رغبت و علاقه و این خودش 100 برابر. یعنی یه طلبه بچه مردم سرکار گذاشته. نوجوانان از سر کار رفتن خیلی لذت می‌برم. یعنی یه کسی قدرت داشته باشه اینا سر کار بگذاره. خیلی جذابه. خود سرکار گذاشتن جذابیت توی سنینی تبدیل به دافعه میشه. رنج 13 سال، 14 سال. سنین خیلی حال می‌کنه وقتی یکی سر کار. معقولا. نه سر کاری که طرف به اصطلاح خودشون اِسکل کنن. این‌جوری نه. سر کاری که مثلاً کشف می‌کنه خوشش میاد. از کشف لذت می‌بره. خلاصه غرض اینکه گاهی همین یه: «احسنت» گفتن، یه: «باریکلا» گفتن، یه کلمه حرف زدن، یه خنده، یه لب شوخی، مسیر طرف کل مسیر عوض میشه. یه نگاه گاهی آدم می‌کنه به کسی. ما فکر می‌کنیم که ما یه حجاب‌هایی از پیش برا خودمون داریم متاسفانه. اما خودسانسوری که عرض کردم. پیشاپیش قضاوت‌هایی داریم. «اینا که بی‌دین. من تو جمع اینا نمیرم.» «اینا یه مشت آدم.» بله گوشی‌های اینا رو که باز می‌کنی، چیزی پیدا. ولی شما برو ببین چه عشقی به طلبه نشون میدن. ببین چه جوری از سر و کله طلا میرن بالا. عاشقش میشم. عکس بک‌گراند عکس. حالا گوشی لبریز پورن. عکس حاج آقا پشت. آدم میمونه. این جوری. بام جمع میشه. این دستشو می‌گیره. همون که پیغمبر فرمود. گفت آقا این پس نماز شما میاد پشت شما نماز می‌خونه. این همه رقم. اونی که گفت عاقبت به خیر شد. خیلی یه فطانت لازمه در امر تبلیغ. آدم بفهمه یه جاهایی اخم لازمه، یه جای محبت لازمه. این‌ها بخش اعظمش با تجربه. آدم باید انس داشته باشه. ببینه سنین مختلف. نترس. این نترسیدنه و حجاب الکی درست نکردند. آدم خودشو الکی فاصله نندازه. این سببی میشه که آدم انس پیدا می‌کنه. نیاز مردم میفهمه. ادبیات مردم آشنا میشه. می‌فهمی که اینا به از چی خوششون میاد، از چی بدشون میاد، به چی حساس. نبض دست آدم میاد. آدم ارتباط برقرار می‌کنه و از اونورم که نیاز شدیده. اقتضاعش هست. مردم دوست دارن. مخصوصاً اگه متعبد باشه و مؤدب باشه به این آداب طلب. بیشتر صحبت بکنیم. زیر طلبگی. به شأن طلبگی. اینا اتفاقاً محبوبیت رو بیشتر می‌کنه. دنبال پول و پله نیست. دنبال اسم و دنبال این نیست که خودش پیش. واقعاً به خاطر یه قیودی داره. ضوابطی داره. از اینا تعدی نمی‌کنه. وقتی اینو می‌بینه در طلبه مؤدب میشه. مؤدب بار میاد. ادب طلایی باعث میشه که اون کسی که مواجهه با اون میشه، مؤدب. این خیلی. خدا انشاالله توفیق بده. می‌تونیم این رسالتی که روی دوش ما گذاشته شده، به تعبیر حضرت آقا می‌فرمایند که: «هر کدام از شما یک امام خمینی بالقوه هستید.» ببینید خیلی امام خمینی. اینو بفهمیم. درک بکنیم. در اون حد ببینیم برا اون حد. برنامه توفیق میده و.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مبانی تبلیغ در قرآن

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00