مبانی تبلیغ در قرآن

جلسه سوم

01:06:41
57

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
درباره آیات سوره مبارکه جمعه، روش‌های تبلیغ و مبانی تبلیغی، روش‌شناسی و مخاطب‌شناسی بحث می‌کردیم و از سوره مبارکه جمعه برای این بحث استفاده می‌کردیم. خب، آیه دوم را خواندیم: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الأُمِّیِّینَ رَسُولًا مِنْهُمْ» (اوست آن‌کس که در میان بی‌سوادان فرستاده‌ای از خودشان برانگیخت).
عرض کردیم که پیامبر با آن‌ها یک دل بود و از جنس خودشان؛ لذا در روایت هم هست که احتشام حشمت، بزرگی نداشته باشید، شما در رابطه با دیگران حشمت نداشته باشید. پیامبر اکرم وقتی جوانی می‌آمد و حضرت می‌دید که این به ته پته افتاده، دست و پایش را گم کرده و استرس پیدا کرده، حضرت آغوششان را باز می‌کردند، می‌فرمودند که: «من فرزند زن بزچران هستم؛ بیا در آغوشم». کسی منظور: در بین آنها نبود. مجالسشان وقتی می‌نشستند، مجلس صدر و ذیل نداشت. همه دور هم، حتی این‌جوری نبود که مثل من یکی تکیه بدهد، بقیه، خاک بر سر ما این طور نباشند. همه دور تا دور می‌نشستند. پیامبر دور هم می‌نشستند دور هم در خیابان، دور هم در دور هم. همه دایره گونه بودند. و دوباره دایره دوم.
دلیل سوم: منبر هم می‌رفتند. همین الان مسجدالنبی بروید در مدینه، پیغمبر منبر داشتند. منبرشان هم پشت به قبله بوده. بامزه است، یکی از سادات به من در مسجدالنبی می‌گفت: «وهابی‌ها وقتی منبر می‌روند چه جور منبر می‌روند؟ آن مفتی‌شان اینجا ایستاده، و آن ملت همه پشت به قبله.» گفت: «بابا، خودت این منبر پیغمبرِ اهل سنت هم اینجا گذاشتی، پیغمبر پشت به قبله منبر می‌رفته.» بغل منظور: به تبع فیلم‌سونی سنت عمل می‌کنیم. منبر می‌رفتند، خطبه می‌خواندند. نشستشان این شکلی دایره‌وار بود. وقتی که خطبه می‌خواندند، بالا منبر بودند. خطیب جمعه که واجب باید برود بایستد، رو به مردم باشد، پشت به قبله باشد، همه این‌ها، مردم رو به قبله باشند. خب، پیغمبر نماز جمعه داشتند، خطبه جمعه می‌خواندند. همین سوره جمعه در مورد خطبه جمعه بود، نماز جمعه پیغمبر است که حالا در مورد نماز جمعه ان‌شاءالله بحث مفصلی خواهیم کرد. یک ابزار کلیدی در بحث تربیت و کار تبلیغی به تعبیر حضرت آقا است. می‌فرماید که: «نماز جمعه قطب فرهنگی شهر است.» نماز جمعه، مفصل بحث می‌کنیم آیات ولی نشست پیغمبر وقتی کسی وارد می‌شد، می‌گفت: «ایُّکُمْ رَسُولُ اللَّهِ؟» کدام یک از شما فرستاده خداست؟ نمی‌شناخته. «پیامبر کدومتونی؟» نمی‌فهمیده. حشمت نداشتن، در ارتباط با دیگران. آدم که کلاس ویژه، یک جای ویژه نگیرد. بعضی می‌بینی وارد می‌شوند، طلبه می‌آید نماز جمعه می‌رود، آن جایگاه می‌خواهد. جایگاه دوست دارد. خیلی عزیز دلم، یکی از اساتید می‌گفتش که: «طلبه‌ای آمد توی این مجالس ختمی که مسجد اعظم می‌گیرند، نرده می‌گذارند برای مراجع و اساتید لمعه.» او چی بود؟ آمد این ور. حالا خالی بود، بین جمعیت توی جایگاه وایستاده، هی دارد دنبال جا می‌گردد. کسر شأن بود. دادم بهش. انفاق جا کردم. در این بدبخت فقیرِ محتاج مسکینِ نیاز دارد به این‌ها. یک رأی می‌خواهد بدهد، یک جای ویژه باید باشد، و یک تشکیلاتی، و هرجایی نمی‌رود. نان می‌خواهد بخورد از هر جایی نمی‌خرد. هرجایی نه به اینکه کار داشته باشد که آن نانوا کیست و رزق حلال است یا نه. جایی که شلوغ نباشد، یک و دو و سه موقع صف است. یک وقت وای‌نمی‌ایستیم بین مردمیِ عوام‌الناس. من سوار اتوبوس بشوم بروم بیایم. من اوایل که یادم است، با بچه‌ها نانوایی می‌رفتم. یکی از شماره تلفن‌های روحانی، با یکی از دوستان، «بچه کلامتون بین‌الحلالین.» یکی از دوستان بچه‌های رشت، دانشجو بود. بعد آمد و معصومیه هم‌دوره بودیم با هم. الان استاد شده، فکر کنم ایشان. می‌گفتش که: «من یک جا با لباس رفته بودم همین منظور: در مغازه خرید بکنم، دیدم یک بچه دوید سمت مامان و چادر او را کشید، و گفت: «مامان، آخونده پا داره!» تلویزیون همیشه نیم‌تنه بالا ی آخوند را می‌دید و از آخوند که پا دوازدهم باشد، آقا این شده گزینه برای اینکه مثلاً یک سری پایه‌های دیگر بهش می‌گویند: «چرا لباس نمی‌زنی؟» که او لباس زده. کلاً لباس طلبگی و شأنیات لباس است. بحث خیلی مهمی است. خدا رحمت کند مرحوم شهیدی را. ما ۱۵-۱۶ سالم بود. اولین تلویزیون خدمت ایشان (رضوان الله) منزل ایشان نشستیم و یک ساعت مچی دستمان بود و یک پیراهن مغزپسته‌ای یقه‌دار پوشیده بودیم و رفقای دیگرم پیراهن مشکی پوشیده بودند. بعضی یقه‌دار، یکی شلوار سه‌ پایه و شیش‌جیب پوشیده بود. چاپ ۵-۶ نفر آخر ماه. سفر ایشان روضه داشت منزل. بعد ما زودتر از روضه رفتیم خدمت ایشان. ایشان شروع کرد اول از همه آن رفیق ما را که شلوار شش‌جیب سپاهی داشت. به او گفت: «طلبه‌ای؟ خدا قبول نمی‌کند. طلبه نیستی. تو پاسداری، تو بسیجی‌ ای. تو سپاهی، طلبه نیستی. کی تو را راه داده؟» تک‌تک این‌ها را زد. «پیراهن یقه‌دار برای چی پوشیدی؟» خلاصه، خیلی ایشان مقید به این آداب و تربیت می‌کرد شاگردها را. با این آداب! طلبه باید پیراهن یقه سفید، سفید. در محرم و صفر، سیاه. در کل محرم. مزاح می‌کنم. خلاصه حتی برخی علما، چشم چشم، ما که نظری نداریم. ما که وضعمان خراب است. ما خودمان واقعاً عرض می‌کنم. دیشب حاجی صابرآمیز عرض می‌کردم، گفتم: «من از اینکه این لباس تنم است، واقعاً خجالت می‌کشم. از این‌که این لباس آسیب می‌بیند.» یعنی می‌دانیم دیگر چقدر غرق گناه و مشکلاتیم و مردم بخواهند ما را توی این لباس ببینند و این‌ها. واقعاً بینی و بین‌الله، واقعاً با زبان روزه دارم می‌گویم، از اینی که این لباس تن ماست و نمی‌توانیم حدودش را رعایت بکنیم، آدابش را رعایت بکنیم، صلاحیت علمی و عملی و اخلاقی نداریم. واقعاً شرمنده‌ایم. از طرفی احساس می‌کنیم شاید شاید یک درجه این‌که می‌پوشیم، بهتر از این‌که نپوشیم باشد. یکی از دوستان می‌گفتش که: «طلبه با همین لباس توی خیابان که رد می‌شود توی غیر قم، همین رد شدنش تبلیغ دین است.» خلاصه مرحوم حاج آقای مجتهدی به ما رسیدند و حالا عنایت داشتند، لطفی داشتند. گفتند به آن رفیق من: «نه، تو خوبی. حالا ولی چرا پیراهن مغزپسته‌ای پوشیدی؟ توی ماه صفر Yقه هم داری؟ ساعت هم داری؟ حتماً کیف سامسونت هم استفاده می‌کنی.» آره. گفتم: «بله، حاج آقا.» «نکن این کارها را. طلبه باید مؤدب و با آداب باشد و فلان و این‌ها.» بله. کیسه مشکی .... شاگرد ایشان هم اینجوری است. یک کیسه مشکی می‌دوزند با دسته. بامزه بگویم بخندیم. مجتهدی خیلی با ساعت مچی مشکل داشت. روحانی، مخصوصاً طلبه‌ها. خیلی کمتر توی روحانی‌ها اگر می‌دیدی کسی معمم ساعت مچی دارد که دیگر واویلا بود. ساعت جیبی. قرائتی، مدرسه‌های مشتری که من شنیدم ایشان درس می‌داد، درس عقاید می‌دهد. «بابا، یک ساعت مثل بقیه مردم دستت کن.» همچین ساعت جیبی می‌اندازد توی جیبش. انگار دارد تشت را از ته چاه می‌کشد بیرون. شوخی‌شوخی با ساعت جیبیم. شوخی ضوابط. حالا ماجرا داری که بعدش یکی از رفقای ما چیزی گفته‌های ما را شنیدی. حاج آقا اعصابش را پرت کرد و داد زد و گفت: «می‌بینم. اعدامی‌ها را تشخیص می‌دهم. طلبه‌های اعدامی را. قاتل شهید مطهری، گودرزی را.» آره، طلبه ما بود. من نگاهش کردم، گفتم: «تو اعدامی. برو بیرون.» بورک برق فرقان و قاتل شهید مطهری شده. رفیقمون علی. چند سالی از آن سی سالی که گفته، گذشته. به نیمه رسیده تقریباً. عرض کنم که ایشان خیلی حساس بود توی این مسائل. بعد موی بلند طلبه، شلوار طلبه، نماز شب طلبه. «تشخیص... تو کم می‌بینم، تو خوبه می‌خوانی، تو نماز صبح خراب می‌شود.» تذکر می‌داد. سری بعد اخراج، قطع شهریه. قطع، سری بعد اخراج. نماز کنار بابای مدرسه بود. بابای طلبه‌ها بود. کوهستانی است؟. «زمین خوبی داری، باغبان ندارد؟ باغبان لازم است. تو اینجا زمین بیل بزند، کار.» عرفیات طلبگی باید رعایت شود. هویت طلبگی به همین عرفیات است ولی نه افراط، نه تفریط. باید موقعیت‌ها را سنجید. از همه مهم‌تر این است که این لباس وحی نشود. من باید تشخیص بدهم جایش را. یک فیلمی ده نمکی ساخته. «کدام استقلال، کدام پیروزی؟» «کدام استقلال، کدام پیروزی؟» فیلم قدیمی است، قبل از این‌که چی بشود. چند تا مستند ساخته بود. «فقر و فحشا» و «برگشتم» .... حالا بعضی وقت‌ها انتقاداتی. «کدام استقلال، کدام پیروزی؟» یک جایی دارد، یک آخوند رفته تمرینات تیم پرسپولیس. بچه‌اش را برده. وایستاده از فوتبالیست فلان بازیکن پرسپولیس امضا بگیرد. اعدامش کنم اگر مجتهدی بود. حتماً حکم اعدام این را می‌دهد. شک ندارم دیگر. به سی سال بعد نمی‌کشد. خودش اعدام است. وایستاد .... بعد طلبه با لباس رفته استادیوم تشویق تیم ملی. «حاج آقا، اینجا چکار می‌کنی این‌طرف‌ها؟ استادیوم؟» آقا، ما «فارغ‌الاستادیوم علم». که برداشتی. غلط است. یک جاهایی این فضاها، فضای یعنی آن‌قدر غلبه هیجان آنجا است. کسی که نگاه رئیس‌جمهور بغلت نشسته باشد، رهبر ما از آقای بهجت هم اینجا نشسته بود. کسی که به آن توپ را زد شاید او را نشناسد. توجیهات الکی. طلبه باید بسنجد، موقعیت‌سازی بکند. یک جاهایی ما خودسانسوری می‌کنیم در حالی که جایش نیست. یعنی ما می‌گوییم: «من با لباس نمی‌روم.» چرا نروم؟ یک سری جاها توی خیابان نمی‌روم، توی مترو نمی‌روم، مطب دکتر با لباس می‌روم. مثلاً پنج دقیقه‌ای فرصت داریم. خیلی خوب شد، من از اولش دوست داشتم بحث اینجوری بشود. بیفتد توی همین ریل. الحمدلله امروز افتاد توی آن ریل اصلی که می‌خواستم در موردش بحث بکنم. کتاب «آداب‌الطلاب و آفات‌الطلاب» آقای مجتهدی را بخوانید. همان اول طلبگی کتابی بود که ما را نجات داد. واقعاً آداب طلاق. آن موقع اصلاً چاپش هم فرق می‌کرد. حرف‌هایش هم خیلی متفاوت بود. یعنی آن چاپ دوران حیات خود ایشان، چاپ قدیمی متفاوت است. آخرین مطالبش هم مطالب دیگری بود. اصلاً خیلی چیزتر بود، تند و تیزتر بود. برای طلبه‌ها حرف آخر و اول و آخر زدی. خدمت شما عرض کنم که این‌ها مسائلی است که باید رعایت کرد. من نباید خودم مانند آن کسی باشم که گفتش که: «آقا، ما را و ما اهل بیت فحش ندهید.» شما می‌روید یک کاری می‌کنی، یک چیزی به یکی. «خدا لعنت کند مثلاً (العیاذ بالله) آن کسی که تو را تربیت کرده. آن امام تو را.» آن یک کاری می‌کنی که دودش می‌آید توی چشم ما. برمی‌گردد به طلبه. نباید یک کاری بکند که فحش برای خودش بخرد. برخی اساتید سفارش می‌کردند: «آقا، توی شهرستان‌ها شما بدون عمامه رانندگی کنید.» یکی از بزرگان به من که فهمیدم ایشان از بزرگان است، خیلی بزرگ، شاید بشناسید. فرمود که (یعنی ایشان توی قالب داستان می‌گفت که من بفهمم): «من توی آن دوره‌هایی که معمم بودم و پشت فرمان می‌نشستم و این‌ها، مرحوم آقای فشارکی به من می‌گفتش که: «شما برای چی با عمامه توی تهران رانندگی می‌کنی؟» گفت: «هم بحث ترور و این‌ها بود، آن موقع خیلی رایج بود، هم بحث این بود که آدم توی فضای امن که همان فضای هیجانی است، ترمز می‌کنی، می‌روی، حواست نیست، چراغ قرمز را وای‌می‌ایستی. چه فحش‌هایی که آدم نمی‌شنود.» تبلیغ چه چیزی را داری می‌کنی پشت فرمان که این ضرورت دارد عمامه سرت باشد؟ چه صدمه‌ای به اسلام وارد می‌شود؟ اما بله، خب این اشخاص هم فرق می‌کند. ببینید، سن و سال فرق می‌کند، اشخاص فرق می‌کند. کسی با چه ظاهری، با چه تیپی بله یکی هستش که «علم بالقلبه». یکی از رفقا می‌گفت: «من استخر رفته بودم.» بستگی دارد، فضاتون فضایی است که همه جور آدمی می‌آید. بعد در معرض تهمت و توهین و جسارت و این‌ها قرار می‌گیری. نه، از علمای بزرگ خبر دارم که این‌ها استخر می‌روند. از علمای بزرگ تا حد مراجع. خلاف عرفیات. آن یک تکه دویدنش خلاف عافیت طلبگی است. پریدی! آن دیگر، آن دو قدمی که رفتی، آن دیگر از عدالت ساقط شده. خدا رحمت کند مرحوم صالحی مازندرانی را. ایشان یک وقت رفته بود توی آب شنا کند همین جا. بعد شب‌ها ظاهراً می‌رفته. حالا توی آب چی بوده. وقت خلوت. شنا را معمولاً ساعت‌ها که کسی نیست و این‌ها. بعد ایشان تک و تنها می‌رفت و یکی می‌آید می‌گوید که: «حاج آقا، شما خجالت نمی‌کشید می‌روید توی آن؟ خجالت ندید که من شنا می‌کنم.» پیغمبر فرمود: «اگر شما رفتی توی آب، رفتی زیر آب، دیگر بیرون نیامدی، دور از جان، دور از جان، دور از جان، دور از جان، غرق شدی. بعداً خواستند اعلامیه بزنند چی بگویند؟ حاج آقا به مردم چی بگویند؟ بگویند که: «مرجع بزرگ جهان تشیع در آب غرق شدند در حین شنا.» ایشان فکر کرد و گفت: «عجب حرفی زدی!» دیگر طلبگی نیست. اینش مخالف است. این خیلی مهم است. آدم حواسش باشد. یک وقت از یک زاویه مشکل ندارد آدم. از یک زاویه نگاه می‌کند، از این زاویه هیچ مشکلی ندارد. از آن زاویه که نگاه می‌کند، مشکل پیدا می‌شود. این خیلی مهم است. آدم جوانب را بسنجد. توی مردم هم حساس‌اند. بله، عرف محل، عرف منطقه. من اینجا دیشب دیدم زن سوار دوچرخه بود. بعد دیدم یکی دیگر زن سوار دوچرخه است. وارد صفاییه شد، با یک تک‌تیرانداز از آن بالا می‌زند، نابودش می‌کند. فاجعه است. انقلاب همه جا سرایت پیدا کرد غیر از استان البرز. خلاصه دوچرخه سوار بشویم. دوچرخه‌ سوار می‌شوند. جا داریم تا جا. ولی یک جایی هستش من با لباس دریا داریم تا دریا، استخر داریم تا استخر. یک جایی هستش من با لباس می‌توانم بروم توی آب توی دریا. یک جایی هستش با ریشم نمی‌توانم بروم پایین لب دریا. دریچه به اندازه نمک بسیار کم. استخرهای قم خیلی پیش می‌آمد. همین پارسال تابستان من استخر می‌رفتم. همه طلبه. حالا استخر خاص طلبه‌ها، استخر غیر خاص طلبگی. این فرق می‌کند. تا بلوار بلبل، طلبه‌نشین نیست. شما استخر بروی، آخوند نگاه می‌کنی، من کتابخانه رفتم. پیش آمده توی قم رفتم سمت منطقه باکلاس. در را باز کردم رفتم تو. دیدم همه جوان پشت کنکوری. «آخوند اینجا چکار می‌کند؟» کتابخانه هم رفتیم. جوان دانشجو آمده. همه آخوندها گفتند: «اینجا چکار می‌کند؟» کتابخانه داریم تا کتابخانه. خب، من دیگر، من دیگر نرفتم آن کتابخانه. لباس من دارد توهین می‌کند. من مشهد کتابخانه رفتم. بله، بنده در قم تیکه شنیدم. در کرج هم نشین. در تهران. من این را زیاد گفتم. زیاد گفتم. من همین الان با بابل نشین هم شوخی کردم. شوخی شده توهین. نه توهین. من قم شنیدم فراوان. بله، من فراوان قم، فراوان شنیدم. نه، نه. اتفاقاً آن‌ها دق دلی زیاد دارند. حالا بله برعکس مشهد هم من شنیدم. مشهد هم همین‌طور. داخل قم بیشتر از اولین استان داخل کشور حتی از تهران بیشتر است. آمارسازی است. بعضی‌هایش اغراضی پشتش است. بعد تازه باید کیفیت‌ها فرق کند. متفاوت است. بحث آمار نه. درست است. درست است. کیفیت توی آمار، توی آمار معمولاً چیزی که هست کیفیت‌ها نیست. توی آمار کیفیت‌ها را لحاظ نمی‌کنند. آمار باید با کیفیتش در نظر گرفته شود. طلاق چه جور است با چه مدل طلاقی. که مثلاً ازدواج درست درمون درستی دارد یا ندارد. بله، توی تهران آمار پایین‌تر است. چون اصلاً عملاً ازدواج صورت نمی‌گیرد که بخواهد طلاقی ثبت بشود. ازدواج سفید بهش می‌گویند. وقتی ازدواجش ثبت نشده، طلاقش هم ثبت نمی‌شود. آمار طلاقش پایین است. آنجا ازدواج بیشتر از همه ثبت می‌شود. دو کلمه صحبت کند، می‌گوید: «خب، یک عقد موقتی بخوانید.» طلاق می‌گیرد. آقا، آمار طلاق رفت بالا. طلاق، بله. بعد کیفیتش هم عرض کنم که بله، خیلی رفتیم توی حاشیه. بحثمان در مورد تبلیغ. بنده طلبه در فضای تبلیغی خودم باید عرفیات طلبگی را رعایت کنم. مردم، یعنی همین که دیروز عرض کردم، ما رسول مردمیم. بله، کیف پول خوب نیست. جا دارد تا تهران اشکال ندارد. بابل اشکال ندارد. من چون همه شهرها رفتم تقریباً توی ایران، شلواری تهران اشکال ندارد. من طلبه مشکات دیدم. شلواری و طلبه است. خودم سخنرانی می‌کردم. گفتم: «بله، من توی همین مدرسه مشکات یک وقتی سخنرانی می‌کردم.» گفتم: «گفتم که بابا، دیگر خودم آدم یک جوری باشد که ملت می‌بینند، تشخیص بدهند طلبه است.» بعضی‌ها صد تا قسم می‌خورند آخر می‌گویند: «شوخی می‌کنم، اذیت نکن.» «طلبه‌ای؟» اصلاً طرف را نگاه می‌کنی آن‌قدر مؤدب، منضبط، اخلاق خوب. می‌گوید: «آقا، شما طلبه نیستی.» من دیشب یک جلسه رفتیم، یک سید عزیزی که شب‌ها اینجا می‌آید و بعدش هم با هم و این‌ها. من بهش گفتم: «شما معلم نیستی؟» گفت: «نه، من راننده آژانس‌ام.» بهش گفتم: «اذیت نکن.» گفتم: «آقا، نمی‌خوری. شما خیلی شخصیت وقور و شخصیت مؤدب و فرهیخته و اصلاً شما باید یک عالمی و استاد دانشگاهی و معلمی و یک چیزی باشی.» بعد گفتند ایشان توی مدرسه صدر بود، گفتند: «نه، من آنجا کار می‌کردم.» آخه این نمی‌خورد. این خلقیات، این رفتار، این حرف زدن، این تیپ، این ظواهر، این گوشی‌ات، این چه می‌دانم لپ‌تاپت. آخه هیچی نمی‌خورد به طلبگی. طلبگی توی لپ‌تاپ خریدن هم یک ضوابطی دارد. توی گوشی خریدن هم یک ضوابطی دارد. من طلبه رفتم گوشی اپل چی چی الان آخرین مدل آیفون "سیکس پلاس" گرفتم. ورزشم برای طلبه حالا من و طلبه رفتم توی قر و فر. سیکس‌پک. سیکس‌پک الان ماجرای شکم و شش تکه می‌کند. الان یک فازی است. یک هشتگی است توی خلاصه. ورزش خود را دارم، چرا تو رفتی توی فاز سیکس‌پک؟ می‌گوید که برای طلبه ورزش مستحب است. آقا، مستحب است. به اقتضای طلبگی برو والیبال بازی کن. برو فوتبال بازی کن. فتق و بواسیر و این طلبگی. خلاصه، ورزش خود را دارد. بله، یک زمانی موتور سوار شدن. موتور سوار شدن خلاف عرفیات است. خلاف عرفیات که می‌گویم، یک بحثی در فقه داریم. خلاف مروت. امام جماعت اگر خلاف مروت انجام بدهد، نمی‌شود بهش اقتدا کرد. این‌ها بحث فقهی است. روحانی که امام جماعتی که پیراهن زیر قبایش عینک مثلاً آن‌جوری می‌زند، ساعت آن‌جوری، گوشی آن‌جوری، ماشین مثلاً. طلبه ماکسیما دارد، شاسی‌بلند دارد. خلاف مروت است. شاسی‌بلند تقریباً. حالا جمع‌بندی آخر. مثلاً توی کشوری مثل لبنان، آنجا اصلاً روتینش این است که طلبه شاسی‌بلند سوار می‌شود. علما شاسی‌بلند می‌آورند. مدل این ور پایین‌تر است. شما لطف کن ماشین را بیاور پایین‌تر. شیخ آدم را نابود می‌کند. یعنی این فضاها آدم می‌رود توی محیطی، طلبه می‌رود توی فضایی مثل بالاشهر تهران. یک مدتی هست. بعد منی که از بیرون می‌بینم رفقا را، مثلاً تیپ عوض شده. این لباس پوشیدن، فلان. یک و دویست هزار. هزار میلیون. «مرد حسابی، مفت خریدم. سه تومان می‌داد.» فضا عوض می‌شود. آدم یک درگیر این مدل لباس و این پوشش و عبای فلان قیمتی و قبای فلان قیمتی و کفش فلان قیمتی. خانه طلبه وقتی وارد می‌شوند، حتی مبلمان داشتن تا یک وقتی خلاف مروت بود. باشد. الان تلویزیونی که طلبه دارد، یک رنجی دارد. ما باید لکی لا یتبقی علی الفقیر. فقرا. ما امام جامعه‌ای هستیم. دیگر امیرالمؤمنین فرمود: «من آن‌قدر کفشم را وصله زدم که دیگر از آن وصله‌زننده خجالت می‌کشم بروم دورش بدهم یک وصله دیگر بزن.» کدام می‌گویی؟ «من آن‌قدر پیراهنم را بردم دادم و گفتم بدوز که دیگر خجالت...» بلکه اصلاً از باب احترام مردم یک مدتی اضافه‌تر هم می‌گویی: «دلم را عوضش می‌کنم.» آفرین. مبانی را باید گرفت. بحث ما بحث مبانی است. مبانی تبلیغی. ببینید عرف. بله، آن موقع البته باز هم نباید از آن‌ور بیفتد و مردم بگویند: «این طلبه‌ها هم که بابا، این که طلبه اهل مانور و تجملات نیست.» این درس امیرالمؤمنین است. آن روح حاکم بر عمل امیرالمؤمنین. بله، آن موقع کفش چی چی می‌پوشید. «منم آقا، طبعا ل به امیرالمؤمنین می‌روم از این‌ها می‌پوشم.» هوای پشمی می‌پوشیدند. تازه سرش هم از این داشت. مدل چوپانی. از آن‌ها تبعیت. رهبر معظم انقلاب از این لباس‌ها بپوشند. هیچی دیگر. آقا، از این عوام وارد بشود. دیگر ملت به جای «صل علی محمد»، عرف مردم می‌خوانند. «ل» رایج. عرف دیده می‌شود. توی همون آن لنج متوسط رو به پایینش، عبا یک رنجی دارد. نه، من بروم عبای دویست سال پیش را پیدا کنم. همین اولی که الان هست، این یک رنجی دارد. همین خانه‌هایی که الان هست، محله‌هایی که الان هست، یک رنجی دارد، متوسط رو به پایین. ماشین‌هایی که الان هست. بله، توی یک دوره پراید شاه ماشین‌ها بود. دهه ۷۰ من یادم است. توی خیابان که می‌رفتیم توی تهران، «پراید بچه‌ها، پراید، پراید.» آن موقع پرایدهای خیلی تک و توک بنز بودند و این‌ها پیدا می‌شد و پراید تازه آمده بود. چیز نونوار، شیک، مرتب و فیلم هم ساختند دیگر. «پراید پلاک ۱۱۱». یک فیلمی هم ساختند. آن سال، دهه ۷۰، نوبری بود. خب، الان چی؟ الان پراید، پراید. الان توی فضا. این موقعیت‌ها را عرض می‌کنم. آدم تیپ بزند. سرلک را که می‌شناسید. تلویزیون، شاید دوستان عزیز. بله، توی اینستا و این‌ها خیلی مشغول صحبت همین بود. بحث تیپ زدن طلبه‌ها و این‌ها. ایشان می‌نالید از بعضی تیپ‌های طلبگی. نوع حمام بستن و نوع لباس. «فلانی خوش‌تیپ است، فلانی، فلانی. ادکلنی که می‌زند دویست سیصد تومان پولش است.» خلاصه، خبر هم داشتم از قبل. می‌دانستم که مثلاً بعضی از این حضرات لباس‌ها و این‌ها، خلاصه، تشکیلاتی دارد. حق هم است. من هیچ خرده‌ای بر آن شخصیت نمی‌گیرم. چون آن آقا شلوغ‌ترین کلاس دانشجویی کل کشور را دارد. کلاس مجردهایی که مثلاً آن آقا دارد، کلاسی است که حالا ایشان آن‌ها مال ایشان نیست. آن خوش‌پوش مثلاً. این کلاس مجردهای ایشان، چند هزار نفر فقط مستمر توی جلسه دارد. چند ده‌هزار نفر مستمع اینترنتی و مجازی این‌ها دارد. بعد توی فضای دانشجویی، شما توی فضای دانشجویی، فضات متفاوت است. آنجا خیلی هم ساده‌پوشی و ساده بودن و این‌ها حسن نیست. یک قبای مرتب، یک لباس نزدیک لباس خوب، یک خورده هم حالا کیفیتش مثلاً متوسط رو به بالا باشه هم اشکالی ندارد. یک جاهایی البته توی فضای طلبگی. علمایی، من تجربه‌ای که عرض می‌کنم، جسارت یک وقتی نباشد عرض کنم که عمدتاً من دیدم با علما و بزرگانی که حشر و نشر بوده، خدا توفیقی داده. از همون اول نوجوانی که توی این فضا آمدیم، خیلی سر و گوشمان می‌جنبید، بریم با علما دیزی بخوریم، بچرخیم این‌ها. خدا هم لطف کرد. زیاد الحمدلله توانستیم این‌ور آن‌ور راه هم دادند توی خانه‌هایشان. مثل گربه رفتیم. خلاصه آنی که ما دیدیم معمولاً علما اهل این‌که با دشداشه خالی بیرون بیایند و این‌ها نبودند. یعنی با قبا خیلی لباد‌ه‌ای هم نبودند. یعنی لباد هم یک عرفی دارد. یک طیفی دارد. مثلاً ممبری‌های تهران، آن هم مناطق بالا، سیاسیون معمولاً عباهای گران‌قیمتی که گفتی ما هم داریم که الان مثلاً شاید آن عبا پانصد ششصد تومان پولش باشد. آن موقع مثلاً چهل پنجاه تومان می‌خریدند. این‌ها را هم می‌پوشیم. یک سری مکان‌ها هست، یک سری جاها هست که اصلاً عرفش همین است. یعنی شما این لباس را نداشته باشی با یک دیده‌ی حقارتی بهت نگاه می‌کند. چی؟ تا در چه؟ بله، بله. این همه جا هست. ولی یک جاهایی آن تراز ظاهری کار نه برای دید آدم‌ها. نه قصد ریا از این جهت که نوع این‌ها، نوع پوشش‌شون این است. همین که عرض می‌کنم شما لبنان که می‌روید نباید بگوید: «آقا، من ساده. یک دانه از این ماشین‌های شاسی... شاسی پایین برای من بیاورید.» «شاسی بیاورید.» آنجا در مورد لباس شهرت «فرغون» بیاورید. در مورد لباس... لباس شهرت می‌گویند ملاکش این است. مردم که نگاه کردند یک لحظه جا می‌خورد، «اَنکَرَ الناس.» مردم انکارش می‌کنند. «یعنی چی؟ این چه تیپی است؟» یک ملاک، ملاک خوبی هم هست. مال همه‌جا هم هست. حالا آن حد حرمتش است. یک جای حد کراهتش است. یک جای حد عرفی‌اش. شما یک جایی باید تیپ طلبگی که وارد می‌شوی، من آن عبای گران‌قیمتم را توی مثلاً قم اگر بپوشم: «اَنکَرَ الناس.» این چه تیپی است؟ ولی وقتی این هوای مثلاً ارزان‌قیمتم را توی آن منطقه بالاشهر می‌پوشم، باز «اَنکَرَ الناس». این‌که آخوند جماعت، طیف علما و روحانیونی که آنجا دارد می‌بیند این‌جوری هست. با یکی از این حضرات رسانه‌ای که می‌شناسی همه‌تون می‌شناسید. نجف، از شخصیت‌های خیلی محبوب. من خیلی بهشان علاقه و ارادت. از شخصیت‌های خوب رسانه‌ای، از روحانیون عالم، باسواد، محبوب. با هم نجف بودیم کربلا و نجف و این‌ها. رفتیم با هم نجف عبا بخریم. خوش‌پوش و معروف. رفتیم عبا بخریم. یکی از مجری‌های خوب تلویزیون که صحرا می‌بینید ایشان را، آقای سلطانی، با هم بودیم. رفتیم توی مغازه. و این حاج آقای بزرگوار روحانی عزیز. ایشان دست گذاشت روی هوای خیلی گران. من قیمت را از سلطانی داشتم و حساب کتابی داشتم و این‌ها. هوا را مثلاً از قم آمده بود آنجا. توی قم هم ایشان می‌رفت مثلاً دو سوم قیمت می‌توانست پیدا بکند. ایشان خرید و بعد گفت: «من الان لازم دارم هوای گرم می‌خواهم. این هم عبای خوبی است.» بعد «من مسجد فلان جا امام جماعت هستم. مسجد فلان جای صدا و سیما. بعد آنجا هم خلاصه تیپ باید یک تیپی باشد که فرق می‌کند.» ریا کنم. مردم چیزی نگویند. جاذبه به معنای این‌که من چکار بکنم؟ یعنی انگیزه‌های نفسانی این‌ها تویش نیست. امام صادق لباس خوبی می‌پوشیدند. حضرت گفت: «آقا، این چه تیپی است؟ بیا مثل امام رضا.» به اقتضا این‌جایی که من هستم، این موقعیت و این مکان و فلان و این‌ها. «تو را چه می‌شد اگر برادر من یوسف را می‌دیدی که لباس زرکوب داشت.» اقتضای مکان، اقتضای موقعیت است. البته توی همونش هم به همون کمترین همون اقتضا. این هم نکته. به کمترین همون اقتضا. اگر ماشین شاسی‌بلند عرف است، شاسی‌بلند، شاسی‌بلند. آفرین. ملا علی کنی را فلانی زهد او دارد. او دارد. او نمی‌خورد. من ندارم و نمی‌خورم را بخوریم. علی‌ایحال، توی بحث تبلیغ عرفی مردم باید احساس خلاصه حجابی کنند. نباید احساس بشود. مردم احساس می‌کنند این‌ها از ماست. از هر کدام به فراخور. اگر خوش‌پوش این هم از ما. این هم مثل ما خوش‌پوش است. فضای دانشجویی اقتضائاتی دارد. غذای دانشجویی اقتضائاتش این است که آن‌ها وقتی می‌خواهند کسی را از خودشان بدانند، گاهی آدم لازم است چهار تا اصطلاح انگلیسی را هم بلد باشد. چهار تا مکتب را هم بشناسد. چهار تا کتاب غربی را هم خوانده باشد. اینجا منیت. به همین خاطر. البته عرض می‌کنم باز غرض خدا باشد. انگیزه خدا باشد. آدم خدا را مدنظر داشته باشد. به هر حال جای دیگر، توی فضای دیگر. بله، شما می‌روید جنوب سیستان و بلوچستان، تبریز، جنوب کرمان. تبلیغ آنجا توی کپر می‌خواهی وارد بشوی. آنجا چه‌بسا همین عبات هم زیادی باشد. لباس بلوچی این‌ها تنشان می‌کند. بگیر واسه بلوچی. ارزان، مندرس. دمپایی پنجاه بار. مثلاً شاید پنجاه بار که کم است، پانصد بار این لباس. به هر حال این نکته بسیار مهم که ما سه جلسه در موردش بحث کردیم. تا حالا این «رسولاً منهم». این از تنها بودن. باید طلبه جنسش از جنس مردم باشد. مردم احساس حجابی، حجاب الکی نباید تولید شود. حشمت نباید بشود. حجاب‌های خودساخته، خودسانسوری. یک وقت خودمان خودمان را سانسور می‌کنیم. الکی برای خودمان یک شأنی قائلیم. «من طلبه باید بروم، بچه‌ام باید با خانواده طلبه وصلت کند.» و می‌بینیم ها! عالم با عالم وصلت. این را کی گفته؟ ببخشید، کجای دین آمده؟ طرف سبزی‌فروش از همه علما جلوتر است. از همه علما جلو. اخلاص و تقوا. نایب خاص امام زمان عالم بود؟ نخیر. روغن‌فروش بود. روغن. یکی از نواب. ارباب. معمولاً کاسب بودند این‌ها. «شأن علمایی ما اقتضا دارد.» بعد حجاب الکی درست می‌کنیم. «شأن علمایی ما اقتضا دارد که هر کسی را منزل راه ندهیم. علما اینجور که نمی‌کنند. علما آنجور سفره را که نمی‌روند. علما آقا مرجع گفت: «فقیه سیار که نیستم.» اینجا گفتم: «فقیه سیار که نیستم.» اینجا می‌نشینیم. می‌آید. بله، همین حجاب‌هایی که داریم، یکی‌اش «علم اکبر صفای باطن، لطافت و طهارت، آلوده نشدن به گناه، آلوده نشدن. علاقه‌های مادی و انگیزه‌های مادی پیدا نکردن.» این‌ها صف می‌سازد. من می‌آیم یک اسمی در می‌کنم. فکر اینم که چه جوری اسم را حفظ کنم. حالا اگر توی این شهر اسم در کردم چکار کنم که اسم شهر بغلی هم هست. اگر پنج دقیقه رفتم تلویزیون، بکنمشان ده دقیقه. بکنمشان یک روز. انگیزه‌ها این می‌شود. کم‌کم اول یک صفای باطنی هست، اخلاصی هست. خردخرد می‌رود. یک چیزی بگویم تا یادم نرفته. ببخشید. شیخ بزرگ به نظرم می‌فرمود به طلبه‌ها: «طلبه‌ها! خودتان را سه برابر بسازید.» سه برابر بساز. اگر یازده رکعت نماز شب باید بخوانی، سی و سه رکعت بخوان. سه برابر بساز. کسی دیگر. بعداً که بین مردم می‌رویم دو سوم هرچی که دارید می‌رود. دو سوم گرم می‌شود. یک سوم که می‌ماند حداقل همان بشود که لازم است. نصف نماز شب اول می‌رود. بعد کم‌کم یک سوم. بعد دیگر دو سوم. بعد دیگر هیچ. نماز بعداً در نسل‌های آینده، نسلی می‌آیند که می‌گویند: «خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله‌ عظما فلانی را. ایشان نماز صبح بعد از این‌ها.» نسلی که می‌گویند: «خدا رحمت کند آیت‌الله فلانی را. این‌ها نماز صبح می‌خواندند.» من غذا نمی‌شد. می‌خواندند. نسل بعدی‌شان می‌آید، و می‌گویند: «خدا رحمت کند آیت‌الله‌العظمی فلانی را. نماز صبح را دم طلوع آفتاب می‌خواند.» نماز شبش ترک نمی‌شود. به قول استادمون می‌فرمود که: «این‌ها که مال قبل طلبگی است.» که طلبه می‌گوید: «آقا، طلبه غیبت نمی‌کند.» گفت: «این‌ها که مال قبل طلبگی است. باید این‌ها را حل می‌کرد.» با پس نماز نافله‌هایش ترک نمی‌شود. امام جماعت نشسته بین نماز و نماز می‌خواند. می‌گوید: «من اگر با سرعت پنجاه تا دارم می‌روم، تو با صد و پنجاه تا باید بروی. تو من دنبالت بدوم.» قرائتی خاطره تعریف می‌کرد. «من یک روستایی رفتم. شب آمدم بخوابم. گفتم: «آقا برای نماز صبح بیدار شدی ما را بیدار کن.» گفت: «حاج آقا، شما نماینده امام هستید. من بیدارت کنم؟ خوابم که نماینده خواب نمانم وگرنه او خودش سحر خیز است.» آقای قر، الحمدلله شما اهل سحر و تهجد آدم هستید. بله، آدم خیلی باصفا و ملکوتی. یعنی منیت نباید احساس بکند. از جنس من است. یعنی مثل ما. همین که دیروز عرض کردم نماز و تهش، نماز واجبش را می‌خواند. غذا نمی‌شود. نه از جنس تو سطح زندگی معیشت. ولی تو ملکوت و معارف و حقایق و اعمال و صفای با تو آسمان است. ما کجا، این کجا؟ آقای بهجت از جنس ماها بود ولی واقعاً از جنس ماها بود. آقای بهجت بافته جدا بافته نبود. سلوک زندگی ظاهری. ترک محصول زحمت است که این‌جوری کارش از همه بیشتر است. زحمت کشیده برای خودش باکس وا کرده. به قول صدا و سیمایی‌ها. فیلم کنداکتورش باکس وا کرده. یک تایمی را گذاشته و زحمت می‌خواهد. حالا ما می‌خورد، می‌خوابد. زندگیش، حشر و نشرش، معاش. ولی نه همین. همین. ولی آقای بهجت توی این دنیا نبود. بود بین ما بود. تافته جدا بافته نبود. بین ما بود. بهتر نمی‌دانست. خوش، جلوتر نمی‌دانست. می‌شود واقعاً هم عاشقانه داشتن دنیا نیست. این مال ماهاست که توی دنیا هستیم. آدمی که هجده سالگی موت اختیاری دارد. هر وقت اراده می‌کند می‌رود آن‌ور دریا. لب دریا. «بهم یک حالی بکن خستگی‌ام در برود.» «برزخ یک حالی بکنم خستگی‌ام در کنیم.» نیست اینجا هست ها! این بدنه اینجاست. منم آدم احساس نمی‌کند که این فکر می‌کند من یک چیزی هستم. مرجع تقلیدیم و فلانیم تا همین اواخر که توی روضه ایشان کسی کوتاه عمامه خیلی معمولی، قبا دکمه باز. یک تیپ عبای خیلی ساده. مرجع فلان مرجع تقلید طلبگی است. بعضی فلان آقا عبا می‌فرستند اینجا برایش می‌دوزیم از فلان پارچه و چی و تشکیلات. بقیه طلبه‌ها نمی‌روند بخرند. نمی‌تواند خادم دارد. بله، حالا حضرت امام نمی‌توانست برود صف نانوایی وایستد. بعد از رهبری، قبلش که می‌رفت. توی مغازه دست مبارک میوه جدا می‌کرد. می‌خرید. نجف بود ولی وقتی رهبر شد دیگر از خانه حرم امام رضا نتوانست برود. چندمین سالی که رهبر بود. تمام دوره‌ای که توی ایران بودم بعد از رهبری قم که اولش رفته بعد که برگشتم تهران دیگر قم هم نتوانستم. بله، نمی‌تواند نماز جمعه: «شما نمی‌آیید بخوانی؟» «من اگر بیایم چند صد نفر از مردم کشته می‌شوند.» این نماز جمعه. تایم تشییع جنازه ایشان چقدر کشته شدند. زیر دست و پا له شدند دنیا رفت. پشتش نماز بخوانیم. هیچی. چی می‌شود؟ دیگر از بابل پیاده ملت. «من امام و امام خمینی.» «امام خمینی نه آقا.» نه آقا که می‌روند. حالا من بله امام خادم دارد. امام خادم دارد. اشکال ندارد. حالا من و طلبه چی؟ طلبه مثلاً رسیده به کفایه تدریس می‌کند. دیگر یکی می‌آید راننده آقا است و یکی برای ایشان نان می‌گیرند و آقا چه تا؟ آقای بهجت، گُل پسرشان می‌گفتش که: «فضه آقا من هستم، قنبر آقا من هستم. خودم خواستم، التماسش کردم انجام بدهم.» ایشان پسرشان می‌گفت: «وقتی ایشان حالش دیگر بد شده بود. ما آمدیم. اتاق را رو به پیری و کسالت و این‌ها که می‌روند از سال هشتاد به نظرم هفتاد و هشت این‌ها. اتاق بهجت داشت. یک پرده زدیم. من با ایشان توی اتاق بودم دیگر. شب‌ها می‌خوابیدم این‌ها دیگر این اواخر هم که باید دستشان را می‌گرفتم که راه بروند و این‌ها. دیدم ایشان رفت دستشویی. رفت آشپزخانه چیزی بردارد. یک آب بخورد. ده دقیقه یک ربع نیم ساعت چهل دقیقه شد. نیامد.» به ایشان گفتم که: «آقا، صدا می‌زدید.» گفت که: «گفتم شاید شما اذیت بشید. من درخواست.» گفت: «آقا، من وقتم را گذاشتم برای شما. زندگیم را ول کردم آمدم اینجا.» «خودم می‌توانم بلند شوم.» بین مردم بود. این‌جوری هیچ از بچه‌اش نخواست. از بچه‌اش. ولی انسان نبود. بین مردم اینجا نیست. یعنی احساس می‌کردی فاصله شما با بهجت میلیون میلیون میلیون سال نوری است. بچه کجاست؟ توی این شأنیات ظاهری، توی این زندگی ظاهری. همه احساس می‌کنند که از جنس خودمان است. بله، دیگر ما باید بچشیم. بعد ما را که نگاه کرد بفهمیم. می‌گوید: «آقا، این همه حال دنیا بعضی وقت‌ها پیش آمده. حالا ما که هیچی نیستیم. بهره‌ای هم نداشتیم عسل طلبه بودیم.» واقعش همین حال دنیا را شماها می‌کنید ها! نه به خاطر تنبلی و فلان و این‌ها. بگوید: «آقا، مفت نان می‌خورید، کار نمی‌کند.» نه، اثاث‌کشی داشتیم از قم به کرج. بعد این یخچال، فلان این‌ها آمدند بار زدند و با یک مصیبتی بلند کردند. بعد توی مسیر من نشستم که این‌ها کامیون. حالا نه بار را بدزدد، نه راه را گم کند. توی ماشین نشستم. کتاب را باز کردم شروع کردم خواندن. این کارگر اثاث‌کش، آخوند معمم نبودم آن موقع. گفتش که: «شما مطالعه می‌کنی. چه حالی داری؟ به من بگو. ده تا اثاث‌کشی می‌کنم، نیم خط مطالعه نمی‌توانم بکنم. مغزت را باید جمع بکنی. اصلاً به چیزی فکر نکنی. خطا را بخوانی. خیلی سخت است بابا.» خلاصه عالمانه شماها هم دنیا که می‌چرخد دیگر. واسه هر کس هر جور باشد می‌گردد. بهره از علم داریم، بهره از معرفت داریم. اولیا خدا را می‌بینید، نور امام زمان را می‌خورید. خدا بهترین زن‌ها را به شما می‌دهد. بهترین زندگی‌ها را به شما. یعنی زندگی مورد عنایت، متبرک. کجایی ما؟ بدبختیم. ما چیم؟ بعضی وقت‌ها این حس دست می‌دهد. یعنی یک خورده که با باید طلبه این‌جوری باشد. مبلغ باید اینجور بشود. در اثر حشر و نشر با او احساس می‌کنم ما چقدر عقبیم. نه این‌که طرف بیاید با طلبه حشر و نشر بکند، و بگوید: «من خیلی به خودم امیدوار شدم.» این هم پیش آمده. با فلان روحانی معروف فلان شهرستان. ما رفتیم کربلا. حرم امیرالمؤمنین می‌رفتیم غیبت می‌کرد. ما نمی‌کردیم. استاد اخلاق ماست. دنبال این بودم که درس اخلاق بگذارد. دست در می‌رود. ولی این‌ها را باید. دیشب به یکی از دوستان عرض می‌کردم: «این‌ها وقتش الان است که کنج حج.» بعد که آدم توی زندگی هم می‌رود، مشغولیت به بین مردم. ایران، همان دو سوم رفته است. ملکه بشود. الان جهانگیرخان قشقایی پنجاه و پنج سالش بود. چند سال بود؟ شروع کرد. اصل همت اراده است. مرحوم علامه جعفری می‌فرمود که با شهید نواب، یک وقتی با بچه‌های مسئول سپاه بودند و این‌ها. یک مسیری را با ون داشتیم از کنار فرات می‌رفتیم. مسئول اربعین و این‌ها. این ماجرا برای آن‌ها تعریف کردند. فرات. گفتم که من علامه جعفری دوست شهید نواب. با هم توی نجف و این‌ها. با می‌فرمود که: «ما می‌آمدیم کنار فرات مطالعه می‌کردیم. نجف خیلی گرم می‌شد که آبی بخوریم. یک خورده خنک باشد. نشستیم. شهید نواب یک نگاهی کرد به دریا، گفتش که: «به نظرتون من می‌توانم توی این آب بروم. از اینجا بروم از آن ته دربیایم؟» گفتم: «شما شنا بلدی؟» گفت: «معلوم است که نمی‌توانی.» گفت: «ولی من اراده کردم که از این زیر بروم از آن ته دربیایم.» اراده کمک. می‌توانی. «من اراده کردم این کار را بکنم.» پرید توی آب. از این زیر رفت. از آن ته در آمد. اراده کردم. اراده و اراده. آدم هر جا که داریم الکی بونه بهانه می‌آوریم، اراده نکردیم. اراده، اراده واقعی است. نه این مدل قانون جذب، فیلم راز و این‌ها. هرچی که فکر می‌کنم یک توهمات و شریات و این‌ها شعر. این‌ها اراده. نه، من بنشینم. احساس می‌کنم خیلی دوست دارم پولدار بشوم. خب بهش فکر کن. می‌شوی. اراده کردم بشوم. اراده. آیت‌الله مصباح را توی درس می‌فرمودند. خدمتشان می‌رفتیم درس اخلاق. فلان آقا حسن خطامه. بحث امروزمان بشود. فلان آقا خیلی سیگار می‌کشید. سیگار هم این‌جوری می‌گذاشت لای دست این‌جوری می‌کشید. یک روزی دکتر ایشان به ایشان گفتش که: «آقا، من می‌توانم از شما یک خواهشی بکنم؟ اگر بنده حرفی بزنم برای شما حجت است؟» ایشان گفتند: بستگی دارد. گفت: «اگر حرف من طبی باشد برای شما حجت است؟» گفت: «اگر بگویم عمل می‌کنی؟» گفت: «بله، قول می‌دهم.» گفت: «بله، قول می‌دهم.» گفت: «من به شما می‌گویم که شما دیگر سیگار نکش.» دستش را مچاله کرد. گفت: «دیگر، دیگر تا آخر عمر نکش.» یادم رفته. یکی از علمای بزرگ مراجع نجف. اراده. الان من اراده کردم. نه برای مردم. خودمان جا نمانیم. اگر الان نباشد، ده سال دیگر می‌نشینیم. ده سال پیش چه موقعیت خوبی بود. ده سال دیگر دقیقاً همین حسرت الان می‌گوید: «ده سال پیش یک وقتی به فکرش افتادم ها!» خیلی پیش آمده برای من. طرف می‌آید می‌گوید: «آقا، من شانزده سالگی رفتم طلبگی. نشد. بیست و چهار سالگی دوباره یک موقعیتی پیش آمد. یک مدت هم رفتیم. نشد. الان بیست و نه سالم است. بیایم؟» گفتم: «اگر بیست و نه سالگی هم یک بار رفتم، نشد، پنجاه سالگی تازه شروع کنم.» طلاب هستم. دوستانی که درس و بحث داریم. آقا، درس می‌خواند. درس می‌خواند. من رفقای طلبه جوان. گفتم: «شما بیا این‌ها را ببینیم.» این به این می‌گویند درس کلمه. شانزده ساله بیاید یاد بگیرد. زن دارد، بچه دارد. نوه بازنشسته شده. گداشته کنار. یک سرهنگی داشتیم. خدا رحمتش کند. توی همین جاده شمال تصادف کرد. استاد حفظ ما بود. سیزده سال پیش تقریباً. ایشان تصادف کرد. دنیا رفت. یازده دوازده سال پیش. بله، ایشان سرهنگ بازنشسته بود. پنجاه و پنج سالگی وقتی وارد طلبگی شدم. ایشان سوئیتی بهشان گفتم که: «شما چکار بودید؟» گفت: «من سرهنگ بازنشسته هستم.» گفتم: «چی شد این‌طرف‌ها آمدی شما؟» گفت: «من سرهنگ که بازنشسته شدم، گفتم اراده می‌کنم قرآن را دو سال کل قرآن حفظ کرد.» بعد به بچه‌هایم گفتم که: «بچه‌ها، این‌جور نمی‌شود. یکی‌تون باید برود طلبه بشود.» سه تا پسر داشت. فکر کنم. گفتم: «فلانی آقا درس می‌خواند ها. درس می‌خواند، درس می‌داد.» نگاه می‌کردی. «شهره» و حاشیه‌هایی که نوشته بود. یک جای خالی توی کتاب نبود. حفظ کار می‌کرد با این بچه‌ها طلبه‌ها. وقت می‌گذاشت. خدا رحمتش کند. رضوان الله علیه. مرد بود. مرد بود. پنجاه و پنج سالگی آدم بیاید. خیلی سخت است. ببین، الان دیگر سن و سال‌های ما دیگر آدم احساس می‌کند که من همین الان با سن و سالم احساس می‌کنم یک سری تصمیم‌ها را اگر الان گرفتم، گرفتم. دیگر حس و حالش نیست. خیلی بخواهم یک کار انقلابی، جهادی. هر چقدر توی آن سن و سال نوجوانی، شانزده هفده سالگی یک دفعه تصمیم گرفتیم یک جایی را آباد کنیم. یک جایی را خراب کنیم. سؤالی نیست دیگر. آدم کم‌کم می‌گوید همین که وضع موجود است. مسجدی که دارم دیگر نگه دارم. آدم هی کم‌کم محافظه‌کار می‌شود. پنجاه و پنج سالگی دیگر آدم دنبال این‌که همین نوه‌ها بیایند و بنشیند و تلویزیون. پارک‌های برزن. پنجاه و پنج سالگی یک دفعه زندگیت را شخم بزنی. ما رفتیم درس حاج خانم. یا علی. التماس دعا. خداحافظ. صبح می‌روم. شب می‌آیم. خیلی مرد می‌خواهد. برکت می‌دهد خدا. برکت می‌دهد به این. پیش می‌برد. یعنی هر یک روز. ان‌شاءالله خدا توفیق بدهد بتوانیم کاری بکنیم. سلامت باشیم. وقت گرفتیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مبانی تبلیغ در قرآن

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00