‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. «یهدی الله لنوره من یشاء». در مفردات آیه شریفه «نور»، به بخشهای نهایی آیه رسیدیم و انشاءالله پس از بیان مفردات، وارد بحثهای تفسیری و تطبیقی آیه خواهیم شد.
آخر آیه اینگونه است: «یهدی الله لنوره من یشاء». خب، جلسات قبل نکاتی عرض شد درباره نور زجاجه و نور مصباح، اینکه حالا نور سماواتوالارض به چه نحوی و زجاجه چه نقشی دارد. اینجا آخر آیه میفرماید که: «یهدی الله لنوره من یشاء».
من میخواهم اشاره کنم که سیر به آن عوالم و وصول به مرتبه فناء، تا اینکه نور را درک کند و حقیقتش را مشاهده کند و از آن استناره کند، فقط به توفیق خدای متعال و تأیید و هدایت اوست. کسی که میخواهد راه پیدا کند به آن نور – به نور، به نوره، به نورالنور – این هم کار خدای متعال است؛ یعنی واقعاً این آیه برای هیچ احدالناسی هیچ شأنی نمیگذارد. از آیات عجیب قرآن است. یعنی در رأس آیات قرآن، خدای متعال را در این آیه طوری تبیین میکند که دیگر هیچ شأنی، هیچ جایگاهی برای هیچ چیزی، برای هیچ کسی نمیماند. همهکاره و همهچیز میشود خود او، نور سماواتوالأرض. و حالا اینها هم باز دوباره تلألؤ نور اوست، که نورِ زجاجه و مشکات و فلان و اینها. تازه، کسی هم بخواهد از این نور استناره کند، بهرهمند از این نور شود، این نور را بپذیرد، دریافت کند، خود این هم باز کار خود اوست.
«یهدی الله»! ببینید، اینجا دیگر باز اسم الله را آورده است. الله که کی بود؟ یهدی او نور سماواتوالأرض. «لنوره من یشاء». خودش نور را میتاباند، خودش نور را میرساند، خودش به نور هدایت میکند. همهچیز اوست. واقعاً هیچی غیر از او نیست. غیر از او، همه و مشیت خدای تعالی میجوشد به حسب اقتضای محل و استعداد. خب، «یهدی الله لنوره من یشاء». این «من یشاء» یعنی چه؟ خدا هدایت میکند به نورش کسی را که بخواهد. «من» منصوب است، اینجا دیگر مفعول است. هدایت میکند «لنوره من یشاء»؛ کسی را که بخواهد. قرائت برخی رندی کردهاند، «من یشاء» را فاعل گرفتهاند. بعضی اینجوری رندانه برخورد کردهاند: منِ طرف خودش بخواهد. «یهدی لنوره من یشاء»؛ هرکی بخواهد خدا به نور هدایت میکند. ولی خب این تفسیر خیلی به سیاق و به ظواهر و اینها نمیخورد. «یهدی الله لنوره من یشاء». همو الله. نه همین من، هرچند از قواعد ادبی فاعل و ضمیر به اقرب برمیگردد. ضمیر را به اقرب برگرداندن بهتر است. خب، بین من و «الله»، به کی برگردد بهتر است؟ به من بهتر است، به حسب قواعد. ولی خب سیاق هم اقتضا داشته باشد. این فضا همهاش دارد از توحید میگوید، همهاش دارد خدای متعال را جلوه میدهد. دیگر جای این نیست که بخواهد بیاید بگوید حالا این یکی این وسط یه دخالتی داشته باشد در مشیت. نه، خودش بخواهد.
حالا مشیت خدا یعنی چه؟ یعنی جبر؟ خب، یک عده باز جبریون به این استناد کردهاند، گفتهاند: «من یشاء» فاعلش «الله» است. یعنی جبر. یعنی آنها که هدایت شدهاند خودش خواسته، و آنها که به جهنم رفتهاند خودش خواسته. دمش گرم! این نیست. «من یشاء» یعنی هرکه استعداد نشان بدهد و ظرف مشیت خدا. ایشان فرمودند: مشیت خدا به حسب اقتضای محل. ببینید، خدا میخواهد الان اینجا این مقدار روشن باشد. چرا؟ برای اینکه ظرفیت بیش از این را ندارد. اینجا اگر ظرفیتش را بیشتر بکند، حتماً خدا میخواهد که آن بیشتر روشن باشد. درست است؟ خدا میخواهد که در این ظرف پنجاه سیسی آب باشد. چرا خدا میخواهد در این ظرف پنجاه سیسی آب باشد؟ چون ظرفیت پنجاهسیسی آب را دارد. بله، ما محدودش کردهایم. حالا این را اگر خدا بخواهد که صد سیسی درش آب باشد... اینجا یک شأنیتی برای ما... شأنٌ للمرء.
حالا بحث جبر و اختیار از آن بحثهای خیلی ظریف است. در نهایت یک چیزی در میآید برای آدم، یک اختیارکی در میآید؛ یعنی اختیار ما محفوف به جبر است. دور تا دورش اراده و جبر الهی احاطه کرده است، ولی تهش یک اختیاری برای او هست. حالا یک مثال ناقصی اگر بخواهیم بزنیم – یک وقتی اینجا فکر کنم بحث اعتقادی است دیگر، بحثهای خوبی است. ملاحظه بفرمایید – مثلاً شما در ذهنتان یک انسان را خلق کنید. مثال، مثال خیلی خوبی است. هرچند نارسا. الان در ذهنتان یک انسان خلق کردید. همه قوای انسانی را به او بدهید. یک صحنه قتل برای این انسان درست بکنید. یک زمینهای که میتواند آدم بکشد. یک چاقو هم دستش بدهید. قوه غضب را هم بهش بدهید. یک انسانی حالا ایستاده است، دارد قوه غضب او را تحریک میکند. این مخلوق ذهنی من الان تحریک شده، غضبش بالا آمده، چاقو هم دستش است. حالا این وسط به او اراده بدهید، اختیار. شما به اینکه مخلوق شماست و شما بر او محیطید و محفوف هستید به شما و تمام ابعادش را احاطه کردهاید، جبراً بهش اختیار بدهید. مجبورش کنید که انتخاب کند. مجبورش کنید انتخاب کند کشتن و نکشتن را. بعدش هم بدانید. اشکال ندارد. بدانید که الان کدام را انتخاب میکند. اشکال ندارد که به حساب اونی که میداند. از الان یک شرایطی برایش در نظر بگیرید. هیچ اشکالی ندارد. خوب دقت بفرمایید! خیلی دقیق است.
شما الان در ذهنتان مخلوقی دارید. به او اختیار دادید و میدانید که این در ذهنتان به او اختیار دادید و میدانید که او میکشد. به حسب اینکه میکشد، اصلاً قبل از اینکه شما او را خلق بکنید، یک جایگاه ویژهای در ذهنتان بود نسبت به او و یک کراهتی نسبت بهش جا میافتد الان یا نه؟ مخلوق! مخلوق ذهنی است. ببینید، خدای متعال «ما قبل إذا أراد شیئًا أن یقول له کن فیکون». ما الان «کن» را داریم، «یکون» مقام «کن» را داریم دیگر. بله. ببینید، یگانه بودنش به این معنا نیست که... بله. ببینید، اولاً که ناظر به مصادیق و وجود خارجی اینها نیست. بعد در عالم اذهان و در عالم مجردات، ما چون ماهیت نداریم، عرض کنم که ماهیت حالا ابعاد نداریم، لذا معمولاً تفاوتها به ابعاد برمیگردد. حالا درست است که یکی ممکن است ذهنش قوی باشد. اینجا الان میگوییم انسان را تصور کن. این انسان را تصور کن. با جزء ریش و مدل قیافه و سبزه بودن و سفید بودن تصور میکند. ذهنش بسیطتر است. به آن قوتش کار نداریم. به این کار داریم که اینها هر دو قوه خلق را دارند، قدرتش را دارند که در عالم ذهنشان خلق کنند.
مخلوق ذهنی، درست شد؟ این مخلوق ذهنی روایت است، یعنی ما عبارت مخلوق ذهنی را داریم. «مخلوق لکم مردود إلیکم». میفرماید که این خدایی که در ذهن و شماها مینشینید با این حساب، دو دو تا چهار تا و استدلال و برهان و اینها، خب ماها عموماً خدایمان همین است دیگر. خدایی که در ذهنمان. که عرفا میگویند که این خودش شرک است، یعنی این خدایی که در ذهن شماست خدا نیست. بالمنه علامه در «المیزان» میفرماید که یکی از اقسام شرک باطنی و شرک خفی، توحید استدلالی است. توحید استدلالی. خیلی عبارت عجیبی است. توحید استدلالی خودش شرک خفی است. خدایی که بخواهد با استدلال اثبات شود خدا نیست. خدایی خداست که فوق استدلال است. خدایی خداست که خودش نور است، حتی برای استدلال. «الله نور السماوات و الارض». و یکی از سماواتوالأرض خود این مسئله چقدر ظریف است. عبارت.
خب، حالا آن خدایی که در ذهن ماست، این خودش نور السماواتوالأرض است دیگر؟ این خودش سماواتوالأرض است؟ این که در ذهن ماست این چیست؟ این مخلوق ذهنی ماست. لذا در روایت میفرماید که: این خدا «مخلوق لکم مردود إلیکم»، خدا، خدا نیست. البته خب، ایمان و اینها هست در ما، نسبت به همان خدایی که در ذهن خودمان تراشیدهایم. اگر ملتزم باشیم به لوازمش، به آداب پاسبانی و پاسداری از همین خدا، به دستورات و شرایع و احکام و اینها، خود این ارتقاء درجه و درجات ایمان میآورد و درجات ایمان به کنه توحید میرساند. نکات خیلی مهمی که داریم عرض میکنیم دیگر. حالا یک چیزی گفتیم و رفتیم، ولی روش تأمل بفرمایید.
آن انسان مخلوق در ذهن شما چی بود؟ قوه غضب را داشت، اختیار داشت، چاقو هم داشت و آدم را کشت. مقتولی هم بود و این هم قاتل شد و شما قبل از اینکه او قتل انجام دهد گفتی که آقا من این را گذاشتم برای جهنم. ببینید، یکسری آیات قرآن این شکلی است: من نخواستهام، نخواستهام هدایت او را. چرا نخواستهای هدایت او را؟ چون میدانم اختیار که به او میدهم، او از این اختیار استفاده مثبت نخواهد کرد. پاسخ ساده و ابتدایی که حداقل از شبهه و کفر دربیاید. جوابهای خیلی عمیقی هست. حالا همینقدرش برای خودم قابل فهم نیست، شما که بزرگوارید و ذهن قوی، الحمدلله. خلاصه، خدای متعال مشیتش این مدلی است. مشیتش جبری است که در دل این جبر اختیاری نهفته است. اختیار اندک. چاقو را جبراً دادی دستش. مقتول را جبراً گذاشتی پیشش. قوه غضب را جبراً دادی بهش. جبراً خلقش کردی. خودش که اصلاً اختیار نداشت در خلق. جبراً همه اینها را بهش دادی. جبراً بهش گفتی حالا اختیار کن. درست شد؟ اختیاری که همه اطرافش را جبر گرفته بود، بالاخره اختیار بود یا نبود؟ هرچند آخر چی میشود؟ «فسخ عزائم». کدام میتواند اراده را برگرداند؟ اصلاً خود همین «فسخ عزائم» نشان میدهد که جبر است دیگر. اختیاری است. «عزائم» یعنی چه؟ «عرفت الله بفسخ العزائم» یعنی چه؟ یعنی همین، یعنی اینکه من همه اسباب را جور کردم و دیدم که این اسباب و این اختیار من محفوف به جبر اوست. اینجا بود که او را شناختم. من این اختیار، این اختیارم نیز در کف اختیار اوست. نه یعنی اینکه فهمیدم که آقا من من نبودم که، من کار کردم که. من نبودم که این اصلاً یکی دیگر آمد. من بودم. اتفاقاً دیدم که منم که اینها همه را چیدم. دیدم اختیار من در کف قدرت جبر اوست. من که اختیار من اختیار نیست. جبر. اختیار من در حیطه جبر اوست.
روی عبارت «من یشاء» بود. «الله لنوره من یشاء». سنگین. دریایی است که عمقش، خلاصه، نهایت ندارد و کسی برود غرق میشود. خلاصه، در حدی بله بله. هر چقدر در ذهن هر کس هم یک شدتی به یک جهت هست. موشکافی کنید. و به هر سمتی هم که شخص بخواهد، بالاخره دلایل میتواند بیاورد. بله، اعتدال در این قضیه خیلی مشکل است. فیالجمله انسانها بالاخره ذهنشان یک کمی تمایل به این ور دارد یا آن ور. در این قضیه هست، یعنی بروز بیرونی هر دو طرفش آنقدر زیاد هست، آدم میتواند بالاخره این تمایل را ایجاد بکند در صحبتش. غرض این بود که ما حالا خوب جا بیندازیم که یعنی چی اختیار و جبر؟ و اینها نسبتش را تا یک حدی. «یهدی الله لنوره من یشاء». کی الله؟ این را خواستیم توضیح دهیم که خب یعنی هرکه هدایت شد، خدا خواست. هرکه هدایت نشد، خدا نخواست. توبیخی ندارد آنی که هدایت نشد و افتخاری هم ندارد آنی که هدایت شد. در ظلم. با همه این قیود، این جبری که در انتهایش بالاخره خود این جبر، اقتضای یک چیزی را دارد. یک توضیح بدهیم. از خود همین مشیت درمیآید. دنبال قید میگردند اینجا. یا «من یشاء» یعنی یک قیدهایی هم دارد از جاهای دیگر باید برداریم. نخیر، اقتضای خود مشیت این است که اختیار بدهد. جبر اوست. اختیار بخشی از جبر اوست. بسته به اختیار ما صورت میگیرد. قسمت عمدهای از این قضیه با این حل میشود. میگوید: آقا شما یک قدم... آها، یعنی سنن الهیه. أحسنتم. یعنی خود سنت این جبر الهی است و شما دستت را گرفتی روی آتش با اختیار، جبراً میسوزی. چون سنت الهیست. خب، من آقا با اختیار گرفتم. تو هم خدایا اختیاراً نسوزان. فقط اختیار شما بود که از این حیطه خارج... تازه آن هم ذیل جبر بود؛ آن هم جزء سنن عالم بود. ابعادش باز جبری میشود. چون شما از چند تا حالت که خارج نیستید که. شما میتوانید یا دستتان را روی آتش بگیرید یا نگیرید. شق سوم دارد؟ چیز دیگر به یک معنا. یعنی شما مجبوری بین دو تا حالتید. حالا بین اختیار این دو تا حالت، درست است اسمش اختیار است ولی تهش جبر دیگر. سنگین. ولی همان که من تصمیم میگیرم روی آتش، وقتی خدا نخواهد، همان لحظه که من میآیم دستم را میگیرم روی آتش...
باید جمعش بکنیم با هم. پیشبرد. در هر صورت این مشیت خدا را به حسب اقتضای محل و استعداد، یعنی این محل و استعداد که عرض کردیم یعنی به حسب استعداد است که مشیت خدا تعلق میگیرد. این اجمال آن چیزی است که تعلق دارد به تفسیر حقیقت آیه کریمه و توضیحش، بدون اینکه مستند باشد به اصطلاحات مجهوله باطله. حالا اینجا دیگر آنقدر من را اصطلاحبافی کردند، به چیزی بافتند و چسباندند. «التی لا تزید لصاحبها الا بعدا و حیرة»، و اصطلاحاتی که آمدهاند بافتهاند، همهاش حیرت و ضلالت و بعد و اینها میآورد و طریق به شهود حقیقت نیست، مگر هدایت الله عز و جل و هدایت به مقدار استعداد و تهیُّه. خیلی قشنگ ایشان جمع کردند. بحث تهیُّه محقق نمیشود، مگر به تزکیه نفس و تطهیر و تهذیب. مراحل را دیدی چی شد؟ هدایت شهود حقیقت. چی میخواهد؟ هدایت شهود حقیقت. هدایت... آه هدایت، هدایت به قدر استعداد و تهیُّه. تهیُّه با چی محقق میشود؟ استعداد از جانب خدا بود؟ بله. تهیُّه از جانب عبد. تهیُّه با چی محقق میشود؟ با تزکیه و تهذیب و تطهیر. «قد أفلح من زکاها». این از بحث تهیُّه. آماده بودن، مهیا بودن. این از سوره، آیه شریفه «نور» تا اینجایش چند صفحهای بود. در محضر عبارت مرحوم مصطفوی بودیم. بریم سراغ بقیه مفردات این آیه.
یک واژه دیگری داریم که این واژه فوقالعاده کلیدی است برای ما. واژه «مثل». «مثل نوره کمشکاةٍ». و آخر آیه چه میفرماید؟ «یضرب الله الأمثال للناس». کل این آیه محوریتش «مثل» است. آیه قبلیاش هم عجیب این است که اصلاً خدای متعال با فضای «مثل» میرود. آیه قبلش چی بود؟ اصلاً چرا خدای متعال یک دفعه میآید در فضای آیه نور، در فضای تمثیل که میآید آیه نور؟ حالا بریم ببینیم که «مثل» یعنی چی؟ «مثل» حالا اینجا از «معجم مقاییس اللغه» ذکر کردند، بعد از «مصباح المنیر» ذکر کردند، بعد از «مفردات» و «فروغ» ذکر کردند. واژه «مثل» به چه معناست؟ اصل واحد در ماده. این را قبلاً توضیح دادیم دیگر. یعنی چی در مفردات و لغت میگویند اصل واحد در ماده؟ ماده، ماده یعنی چی؟ حروف اصلی که این کلمه را شکل داده. در تمام شقوقش، مشتقاتش، بعد یک اصل واحد. بعضی وقتها میگویند که اصلان له. و مصطفوی قائل به این است که اصل واحد همه مادهها یک اصل دارد، به قول استادمان فرمود که کأنه ایشان اول کتاب قسم خورده که تا آخر همه را به یک اصل برگرداند. حتی ایشان به کلمه «عین» هم که میرسد، قبول ندارد که «عین» هفتاد تا معنی دارد. «عین» یک معنی دارد آقا! خب پس به طلا میگویند «عین»، به نقره میگویند «عین»، به چشم میگویند «عین»، به جاسوس میگویند «عین»، به چشمه میگویند «عین». یک اصل واحدی دارد. آنها دیگر هر کدام یک قیدی دارند. اصل واحدش تلألؤ است. یک بروزی دارد، تلألؤی دارد. در چشم به نحویست، در چشمه به نحویست، در طلا به نحویست، در نقره به نحویست. نحوهی قیود دارد. با قیود یک اصل واحدی دارد. خیلی دیگر، یعنی اصلاً یک وقتی کفر آدم در میآید، خلاصه. یعنی علما، میگویند: «بابا این دیگر مشترک لفظی!» مشترک لفظی نداریم در قرآن که. ولی از بحثهای عجیبی که ایشان در جلد یک... اینجا حالا بعداً خواستید کتاب اینجا هست و نخواستیم بخوانیم، مقدمه. بحث سنگین مقدمه را قبلاً گفتیم. فایل صوتیش هست. خب، جلد ۱ را درس دادیم. جلد ۱ تحقیق لغوی. مشرک لفظی نیست. و لفظی که مبارکه. «مسجد» هم اسم مفعول. لفظی نمیگویند. آنجا اینجا از ظاهر لفظ دو تا معنا برمیآید. آن غیر از مشترک لفظی است. مشترک لفظی یعنی یک بار این لفظ وضع شده برای این معنا، یک بار همین لفظ وضع شده برای آن معنا. مثل شیر (حیوان) و شیر (نوشیدنی). ایشان میگوید که در زبان عرب اینها هست. در قرآن ما نداریم که یک بار قرآن به این بگوید شیر، یک بار دیگر همین شیر را بگوید برای آن یکی. ایشان در قرآن میپذیرد.
بله. بابا، قیود بیوت را ایشان قبول دارد. اگر تفاوت در معنا باشد در قیود، یعنی یک اصل واحد دارد، در قیود تفاوت میکند. حالا ببین اینجا الان مثلاً «تشک لفظی» شما اصلاً دو تا چیز دارین غیر از هم، یعنی گاهی هیچ سنخیتی بین این دو تا نیست. تمایل، نسبتش تمایل داریم. یک جامعی بین دو تا هست. آن جامع یک قیدی میشود، این یک قیدی میشود.
حالا در واژه «مثل». خب، ما «مثل» داریم، «مثل» داریم، «امثال» داریم، «مثِل» داریم. اینقدر واژههای مثل، این تمثیل داریم، اینها را چکار بکنیم؟ اصل واحد دارد در همه اینها. اصل واحدش چیست؟ «مساواة شیءٍ بشیءٍ فی الصفات الممتّازه منظورة». یعنی دو تا چیز در صفات ممتازی که به این دو تا، به این صفات ممتاز نظر میشود، این دو تا مساوی باشند. این یکسری صفات ممتازی دارد که منظور این صفات ممتاز است. آن یکی هم این صفات ممتاز منظور را داشته باشد. این را میگویند «مثل». اوه! خیلی دقیق است این کلمه «مثل». آها، جامع بگیریم. معادل بگوییم، معادل بهتر است. معادل آن است. این آن صفت ممتاز را دارد. به نظر میآید که واژه «مثل» شاهکلید آیه «نور» است. هر آیهای، هر جمله یک شاهکلید دارد که حلش میکند. اینجور به ذهن میآید. هم از اینکه تأکید شده. هم اول «الله نور السماوات و الأرض مثل نوره کمشکاة فیها مصباح». بعد آخر آیه «کذالک یضرب الله الأمثال للناس و الله بکل شیء علیم». آخر «الله الأمثال للناس و الله بکل شیء». خب، ببین این بحث مسأله آیه قبلی هم که «مثل» را آورده بود، ما چند تا «مثل» داریم اینجا. این به نظر میآید که واژه «مثل» شاهکلید در فهم آیه «نور» است.
خوب و این مشابهت تام است. یعنی مساواة چیزی با چیزی، مشابهت تامه. «فلانی مثل اونه» یعنی چی؟ یعنی مشابهت تامه دارد. این گوشی چینی مثل همان آمریکاییاش است. این مثل آن است. «مثل اونه» یعنی چی؟ یعنی صفات ممتازه منظورهای که آن داشت، این هم دارد. درست شد؟ «مثل» یعنی آن ممتاز منظور که هست دیگر. یعنی شما اونی که دنبالش میگردی هستش. مثل گوشی اصلی استعمال میکنیم. «مثل اونه». یک وقت میگوید: آقا این گوشی آشغال من مثل همان گوشی آمریکایی است. عرض کنم که اینجا واژه «مثل» نباید بکار برده شود. شبیه. اینجا بهتر است. «مثل» یعنی آن در جهت امتیازش. وقتی دو تا چیز را در امتیازات رو میخواهند بگویند برابره. این قیافه شبیه آن است ولی مفت نمیارزد. مگر در جهت یک امتیاز تام در نظر بگیریم. اشکال ندارد. مشابه، مشابهت تامه. توی خصوص تامه. در تمام ایشان چند تا واژه را میآورد: مثل، شکل، شبه. واژههای اینها را با همدیگر تفاوت قائل است. اینی که شما فرمودید «شکل». میگوید: آقا این شکل آن است. درست شد؟ مشابهت در صفات ظاهریه سوریه است. «شکل» یعنی صفاتی که توجه نداریم در استعمالات. «شکل شبیه اونه». یک وقت میگویی «مثل اونه». قرآن اینجوری نیست. وقتی «مثل» میآید، در آن صفات ممتاز، نظر دارد. «شکل» میآید، ناظر صفات ظاهریه سوریه است. وقتی «شبه» میآید، این مطلق مشابهت است. چه کلی باشد، چه جزئی. چه در صفات ظاهری، چه جهات معنوی. اعم از همه آنها. اول «شبه»، بعد «شکل»، بعد «مثل». «شکل» و «مثل» در یک رتبه در واقع میشوند. آن اعم از هر دو تاست. «شبه» بعد این قید، اگر قید بخورد به صور ظاهریه، میشود «شکل». قید بخورد به صفات ممتازه، میشود «مثل».
درست مثل شباهت در صفات اصیله ممتاز است. حالا ما چند تا واژه دیگر داریم مثل و «امثل» و «مماثله» و «تماثل» و اینها. این را انشاءالله جلسه بعد اشاره کنیم. بله. حالا «امثال» جمع «مثل» است. عرض کنم که ما اینجا الان چهار صفحه در محضر واژه «مثل» انشاءالله هستیم. یک دو سه جلسه تا سر آیاتش بگویم. حالا بعد بیایم مثالهای قرآنیاش را ببینیم. «مثل» صفت مشبه است. «مثل حسن» است. به معنای چیزی که متصف به مثللیت، ثبت له المثلیة. صفت مشبه یعنی ثبت فلان. کریم یعنی کی؟ منصبت له الکرم. رئوف یعنی کی؟ منصبت له الرأفه. رحیم یعنی کی؟ یعنی من له الرحمن. «مثل» حالا مثال فعل بود. بلکه فعل حسن. منصبت له الحسن. «مثل»، منصبت له المثل. مصدرش آنچه که وصف به مثللیت میشود و این عنوان درش ثابت است. «مثل مسیل» بر وزان شریف. «مثل» و «مسیل». مثل همه جمع «امثال» چیست؟ «امثال» اسم تفضیل است. مثل «أعلم». کسی است که برایش فضیلتی و امتیاز در مثللیت و مشابهت بشود. و در «تَماثُل». در «تَماثُل» دو تا چیزی که توصل دارند، یک چیزی امتیاز دارد نسبت به آن یکی. این میشود «امثال» قرآنی. یادم است که در قرآن واژه «امثال» را داریم. «إذ یقول امثلهم طریقه» در سوره دیگر. حالا استعمال نشده ولی درستش همین است. و طریقه. و «مماثله» و «تماثل» هم باب مفاعله و تفاعل چی میشود؟ مشارکت. ماها میگیریم. ولی قبلاً عرض کردیم که ایشان اینها را قبول ندارد. ایشان جهت تداوم و استمرار را قبول دارد. مشارکت را هم ایشان از باب استمرار قبول دارد. میگوید دو تا گروه، دو تا طایفه، چند تا طایفه. وقتی اینها با همدیگر کاری را انجام دهند، باعث استمرار میشود. نظام مشارکت درش معنای استمرار نهفته است. چون اصل را همان استمرار میگیرد. تداوم و استمرار. پس «تماثل» و «مماثله» به معنای استمرار است در مثللیت. دیگر حالا میآیم انشاءالله در آیات بحث میکند و یک عبارتی داریم: «لیس کمثله شیء». عبارات دیگر به این هم برسیم و که این هم خودش یک آیه نوریه است. من در مورد این هم بحث بکنیم که آن اگر حل شود، بعد مسئله «نوههٍ» هم تا حدودی حل خواهد شد. هنوز حالا حالا هستیم در محضر آیه نور. خیلی کار داریم. هنوز بحثمان مانده. الحمدلله رب العالمین.
در حال بارگذاری نظرات...