متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
* * *
اول عذرخواهی برای صبح جمعه و اذیت عزیزان. از خواب صبح جمعه، استراحت صبح جمعه عزیزان را گرفتیم ولی خوبی‌اش این است که اینجا زیارت اهل قبور آمدیم و از برکات بهره‌مند می‌شویم. چند نکته را در این باب انشاءالله عرض بکنم.
یکی اینکه این جلسه مدتی تعطیل بود، عذرخواهی و هم تشکر می‌کنیم از عزیزانی که محبت کردند. خیلی عزیزان بودند، تازه ما فهمیدیم چقدر در مخاطبین بحثمان جراح و پزشک و فوق تخصص و این‌ها داریم که از محبت این عزیزان هم سپاسگزاریم و شرمنده‌ایم بابت محبتی که داشتند. البته محبت‌ها هنوز ادامه دارد و واقعاً از ابعاد مختلف به ما رسیده است. دیروز آقازاده جناب آقای استاد بهرام‌پور تماس گرفتند؛ آقازاده ایشان هم خودشان از فضلا و کارشناسان رادیو معارف و این‌ها هستند، فرمودند که مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی (ره) بودند و گفتند من این بحث‌های «آن سوی مرگ» را دو بار گوش کردم. و ابوی‌شان که استاد بهرام‌پور باشند، که سی جلد تفسیر نسیم حیات دارند، ایشان یک دور گوش کردند و خلاصه، محبت شدیدی داشتند.
عرض کنم که محبت زیاد است از این طرف و آن طرف و واقعاً آدم شرمنده می‌شود محبت‌ها را که می‌بیند. با خود می‌گوید: واقعاً خداوکیلی ما اهل این حرف‌ها و لایق این حرف‌ها نیستیم. آن جلسه دورهمی و بگو بخند بود. آن بحث‌ها را جمع می‌شدیم با رفقا دور هم یک چیزی بگوییم و بخندیم، یک چهار تا نکته‌ای هم مطرح بشود. فکر نمی‌کردم شوخی شوخی اینقدر جدی به اینجا و به جاهای باریک بکشد. دیگر حالا این هم هم فضل خداست، هم امتحان ما، خدا کند که روسیاه نشویم در این امتحانات.
اینکه چرا از دانشگاه جابجا شدیم، دلایل مختلفی دارد. مهمترین دلیلش این است که بعضی حرف‌ها و بعضی چیزها عطش می‌خواهد. از آن حد و ظرفیت و بحث اقتضای تشنگی اگر خارج شد، دیگر اثرگذار نخواهد بود بلکه آسیب خواهد زد. الان برکت این جلسه به همین حضور گرم و صمیمی عزیزان ماست که هوا هم نیم‌چه سرد است و صبح جمعه است. بعضی از عزیزان از یزد آمدند، آقا از تربت جام آمدم! خب این برکت جلسه باعث می‌شود که با این شور و شوق، سر صبح جمعه، بحثی که اینجوری باشد برای دو طرف ماجرا برکت دارد.
یکی از اساتید بهشان اصرار شده بود چند سال پیش که: «آقا درس اخلاق بگذارید.» ایشان فرمودند که: «یک ساعت و نیم قبل از اذان صبح شب جمعه، حرم حضرت عبدالعظیم.» تهرانی‌ها می‌دانند حرم حضرت عبدالعظیم یعنی چه. ظهر جمعه‌اش هم مرگ است، چه برسد به شب جمعه. یک نفر باید از شمال تهران راه بیفتد یک ساعت و نیم قبل از اذان صبح به راه بیفتد که برسد، آن هم یک ساعت و نیم قبل از اذان صبح در سرمای زمستان. مثلاً فایل‌هایشان را گوش می‌کردم، بعضی‌هایش سال ۸۰ بود. چقدر آن جلسات با برکت بود و یک جمع مشخص، چهار پنج نفری هم بیشتر نیستند. نورانیت و صفای جلسه فوق‌العاده بود. البته ایشان فایل صوتی هم نمی‌گذاشتند کلاً منتشر بشود، نه عکسی، نه فیلمی، نه هیچی. کلاً این برای همینی است که می‌آید و می‌نشیند. هیچ‌کس دیگر هم نه، مگر اینکه یک جلسه اضطراراً غایب بوده باشد. همان تک جلسه را باید بیاید و صحبت بکند. من واسطه بشوم برای یک فایل وگرنه خبری از فایل نیست. خب این فضای مجازی با همه برکات و خوبی‌هایی که داشته، یکمی این مسائل دیگر توش از بین رفته.
بعضی چیزها مایه گذاشتن می‌خواهد، زحمت کشیدن می‌خواهد، تلاش می‌خواهد این که بحث‌های ما ارزشی داشته باشد. ولی خب فضای دانشگاه برای آن بحث‌های قبلیمان خوب بود. دیگر من احساس کردم که در این بحث‌هایی که جدید داریم وارد می‌شویم، یکمی چون فضایش دارد عوض می‌شود، زاویه بحث‌ها متفاوت می‌شود، ما نیاز داریم به یک محیط معنوی‌تر و باصفاتر. حالا این جلسه اینجاست، احتمال دارد جلسه بعد اینطور که صحبت شده، پلان در حد احتمال گفتند قطعی است ولی ما عادت کردیم همیشه قطعیات را محتمل بدانیم. احتمال دارد جلسه بعد حرم مطهر باشد ان‌شاءالله. حالا یا مدرسه پریزاد یا مسجد صدیقیان یا جای دیگر. البته برای بنده این مکان، اینجا باز اهمیت و اولویت دارد حتی نسبت به حرم. از چه رو؟ حرم که خب نورانیتش مشخص است. این فضای قبر و قبرستان و این محیط و این‌ها. شاید آن ورودی که وارد می‌شوید، غسال‌خانه را که می‌بینید و این جمعیتی که گریه می‌کنند و این ماشین‌هایی که دارد می‌آید و چه می‌دانم آمبولانس‌هایی که می‌آید و این‌ها. از همانجا آن تکان را آدم می‌خورد و وارد فضا می‌شود. یعنی قلب آدم آماده می‌شود برای اینکه وارد این بحث قبرستان و برکات آن شود.
برخی بزرگان می‌فرمودند که: «رفت‌وآمد زیاد به قبرستان توان درک غیبی انسان را بالا می‌برد.» این جمله را دقت کنید: «توان درک غیبی انسان را بالا می‌برد.» یعنی برخی از مقام‌های معنوی قطعاً حاصل نخواهد شد مگر در اثر مداومت رفتن به قبرستان. و بزرگان به شدت اصرار و اهتمام داشتند، مخصوصاً ماه رمضان هر روز قبرستان بروید. در غیر آن هم هفته‌ای دو بار، هفته‌ای سه بار، لااقل به حد واجبش دیگر هفته‌ای یک بار بوده که اگر کسی نمی‌رفته در حیطه سلوک به حسابش نمی‌آوردند. هفته‌ای یک بار دیگر کف قبرستان رفتن بود.
حالا الان فضاها خوب است، مثلاً اینجا کتاب می‌فروشند و چه می‌دانم سی‌دی پخش می‌کنند و صوت و این‌ها. قبرستان رفتنی است. تازه همینم که ما دور هم نشستیم این هم نه. این الان ما اینجا می‌خواهیم حرف بزنیم، بعد بریم پخش بشیم قبل نماز، بعد نماز جمعه بعد بریم تو این ابرهای خلوت و خاکی و این قطعه‌هایی که ۵۰ ساله کسی پایش را نگذاشته. قطعات را بروید ببینید، بعضی قطعه‌ها ۵۰ ساله کسی پا نگذاشته، سنگ قبر ترک خورده، شکسته، نصف شده، آب باران خورده، یک نصفش بیرون است. آن قبرستان و آنجا نشستن و آنجا توجه پیدا کردن آن اثر دارد.
یک وقت یادم است با آن عزیزی که یاد کرده بودیم، ایشان گفت که: «بریم بهشت رضا.» حالا ما آمدیم، با اساتید و این‌ها کارتون شدیم. ایشان گفتش که: «قطعه صلحا و شهدا؛ شهید زنده است.» گفت: «قطعه شهدا، صلحا این‌ها نریم؛ ما تنبه پیدا می‌کنیم.» ایشان از من پرسید که: «قطعه اعدامی‌ها کجاست؟» غذای ایرانی! گفتش که: «بریم آنجا.» این‌ها بعضی‌هایشان به ناحق اعدام شدند و چون قطعاً قطعه بدنامی است، صالحین و صلحا و مومنین و این‌ها نمی‌روند. این‌ها نیاز ندارند. ۵ کیلو هروئین می‌گذاشتند تو ماشینش، به اشتباه اعدامش می‌کردند. این هم که اعدام کرده می‌رود بهشت، این هم که اعدام شده می‌رود بهشت. جفتشان. بلکه آن هم با بینه عمل کرده، بنده خدا مظلومی که اعدام شده. اسم قطعه اعدامی‌ها که می‌آید آدم فکر می‌کند هرچی قاچاقچی و دزد است این‌ها ته بهشت رضا احتمالاً آنجاها باید باشند.
حالا قطعه منافقین! کسی نروید ها! آنجا رفتیم و نمی‌دانستیم چی به چی است، بلد هم نبودیم. یک قطعه قدیمی پیدا کردیم نشستیم، بعد معلوم شد که آنجا قطعه کودکان بوده مال مثلاً ۵۰ سال پیش. یک تیکه استخوان روی زمین بود. کارشناس در امور مرگ و بعد از مرگ و این‌ها یک نگاهی کرد گفت: «این استخوان بچه هفت هشت ساله است.» چون زده و بیرون. از بچه ۵ ساله‌اش که دفن کرده، ۲ سال ۳ سال ۵ سال که برود قبرستان قطعه دیگر، بیشتر که کسب و کاری نیست. یک قطعه به شدت مندرسی بود و به شدت با برکت و باصفا. رفتیم کنار مزار شهید ابراهیم شریفی، بابا نصر و این‌ها، آن خانواده این‌ها آمده بودند. اتفاقاتی افتاد، ماجرایی شد. و این دوستمون گفت: «امام رضا را خواب دیده بودم. حضرت فرموده بودند که فردا یک حواله از من در بهشت رضا دارید.» که ایشان گفت: «حواله ما همین شهدای ماجراست که پیش آمد و این‌ها.»
خیلی برکات در قبرستان هست. خیلی بر قبر این مومنین، شهدایی که ما شب قدر اینجا سخنرانی داشتم، یک بیست سی هزار نفری جمعیت بود، کل این قبرستان پر بود. روایت عرض کردم که هرکی کنار هر قبری نشسته، به صورت ناخودآگاه، اگر از قبل طراحی نکرده آن قبر را، یک حسابی با او داشته باشد. امیرالمومنین فرمود که: «ارواح جنود مجنده‌اند.» مسجد که می‌روید دنبال جا می‌گردی، مومن دنبال جا می‌گردی، می‌رود یک جا می‌نشیند. این فکر می‌کند خودش جا را پیدا کرده است. اینجوری نیست. روح این افرادی که بغل او نشسته‌اند، چون «ارواح جنود مجنده‌اند»، سپاهند، آن‌ها این را شکار کرده‌اند. این‌ها از عالم ذر با هم بودند. خدا رزقشان کرده و مثلاً در سال فلان وقت فلان همدیگر را اینجا پیدا کنند. هیچ چیز اتفاقی نداریم که مثلاً یک‌هو فلانی را دیدم، یک‌هو به فلان جا رسیدم، یک‌هو فلان اتفاق افتاد، یک‌هو فلان. از عالم ذر این جمع ما بوده و این ارتباط و این رفاقت‌ها و این صمیمیت‌ها بوده. بعد به حوادثی، خدای متعال به واسطه حوادث و رویدادهایی این جمع را به هم ملحق کرده. ارتباط با این شهدا هم همینطور. از ازل یک ارتباطی، یک انسی داشتیم بعد اینجا یک‌هو بروز پیدا کرده، با این شهید مثلاً آشنا و انس و رفاقت هدیه دادن به این شهدا که گره‌هایی را باز می‌کند. هدیه دادن به اموات علما، بزرگان. خوب اینجا این قطعه کنار خیلی بزرگان هستند.
مرحوم آیت‌الله تهرانی که قبر ایشان تنها قبری است که در کل این شاید بهشت رضا هیچ اسمی ازش نیست. قبر سیمانی. و شاید هیچ قبری هم به اندازه قبر ایشان در بهشت رضا معروف نباشد. از عجایب دیگر، نکته جالبش این است که قبر ایشان سیمانی است و ایشان وصیت کرده: «هیچی روی قبر من ننویسید.» هرکی می‌آید اول تعجب می‌کند که این چیست. میرزا فلان تهرانی، میرزا هاشم تهرانی، آقازاده میرزا جواد آقای تهرانی که بنا به وصیت خودشان کنار مرحوم پدرشان دفن شدند. آن یکی آقازاده، یعنی به جای یک اسم دو بار اسم جواد آقا اینور و آنور آمده. ایشان خب آن صفا و اخلاص را داشت.
یکی از اساتید می‌فرمود که: «وادی که هر کسی در دوران حیاتش داشته، بعد از مرگش هم دارد.» حالا در مورد این صحبت خواهم کرد ان‌شاءالله. مرحوم علامه طباطبایی عالم برزخ را ملحق به عالم دنیا می‌دانند. ایشان بیشتر صحبت در قرآن وقتی می‌گوید دنیا و آخرت، برزخ جزء آخرت به حساب نمی‌آورد، جزء دنیا به حساب می‌آورند. چون ویژگی‌های دنیوی عالم برزخ از برخی جهات غلبه دارد به نسبت عالم آخرت که عالم اوین است. درست است که ماده ندارد ولی فضایش فضایی است که خیلی متمایل به فضای دنیاست، از جهت رضا، ملکات دنیوی ما و این روحیات و این‌ها.
یکی از اساتید می‌فرماید: «در مکاشفه ملا حسین قلی همدانی را دیدم. دیدم در عالم برزخ هم آستینش بالاست.» چون مشکل پوستی داشته. ملا حسین قلی در دنیا که بوده آستینش بالا بوده. آنور هم آستینش بالاست. یعنی آن وضعیتی که در دنیا داشته در عالم برزخ هم با او است. خود ایشان می‌فرمود که: «این‌هایی که در دنیا کتون بودند در برزخ هم کتون هستند. خیلی دنبالشان نباشید.» مثلاً این‌هایی که بهجت را خواب می‌بینند، آقای بهجت در دنیا حرف که می‌زدند، تک جمله بود؛ یک خط. گفتم: «پدر بچه در می‌آید که بفهمی ایشان چی گفته.» در عالم برزخ هم ایشان آقای بهجت یک ساعت صحبت می‌کند. نه، آقای بهجت! بعضی‌ها خیلی خنده و چه می‌دانم، شادابی و انس و فلان و این‌ها. البته همه این مومنین و صلحا و این‌ها شادند، حضرت نعیم هستند دیگر. ولی آن روحیات و ملکات با آن‌ها است. می‌فرمود، استاد می‌فرمود که: «این‌هایی که در دنیا دهنشان را نمی‌کردند، آنور هم چیزشان را وا نمی‌کنند.» باز برخی اساتید دیگر می‌فرمودند که مخصوصاً ملا کاظم ساروقی؛ کربلایی کاظم ساروقی که در قم دفن است. ایشان این قبر را سفارش می‌کردند.
برخی اساتید می‌فرمودند که: «مزار ایشان را بروید. ایشان چون بهش عنایت شده بود حفظ قرآن را. آن‌ها که می‌خواهند در حفظ قرآن کار بکنند و عنایت خدا بشود، از دریچه قبر ایشان بهشان عنایت خاصی می‌شود.» مزار بزرگان یک یعنی چون در دنیا چون اینم جسم اوست دیگر. ببینید قبر هر کسی یک جسمی است برای در واقع یک جوری. خب الان مثلاً آقای بهجت اگر باشند ما چطور می‌رویم بدن ایشان را تبرک می‌کنیم؟ بدنش مگر چیست؟ آقای بهجت که این بدن نیست که. این بدن می‌رود زیر خاک. درست است، می‌گوییم این بدن ظرفی است برای آن روح. آن روح چون نورانی است، این بدن هم ازش کسب نورانیت کرده و به همین هم که دست می‌کشیم نورانی می‌شویم. خب آن بدن الان شده این تبرک. این قبر مثل تبرک آن بدن. تسبیح آقای بهجت را دست به دست می‌کردند، می‌گفتند که: «بمال به آقا بعد برگرد.» عجیب غریبی بود، تبرکاتی که با آقای بهجت می‌شد. مزار هم الان همین است. چطور اگر ما کنار بهجت نشستیم، بهش نگاه کردیم، اثری برایمان دارد، برکاتی برایمان دارد؟ قبر ایشان هم همین.
قبر این بزرگان، علما، صدیقین و این شهدا همین. هر کدام از این‌ها یک وادی شهادت را یک جور گرفتند. هر کدام بر اساس یک صلاحیت و اقتضایی رزق شهادت نصیبشان شد. یکی چشم پاک داشته، یکی غسل جمعه‌اش ترک نمی‌شد، یکی زیارت عاشورایش ترک نمی‌شد، یکی احترام به والدین داشت. این‌ها دریچه‌اند. این دریچه هم دریچه رزق و برکاتش هم، بدون اینکه بفهمیم، به ما می‌رسد.
خیلی متواضع بود و از نام فراری بود که خدا بهش نام داده. الان خیلی برکت است برای آدم. یعنی اگر کسی می‌خواهد با خودش کار بکند، خب به شهرت در خودش می‌بیند. این زمینه مزار ایشان خیلی فضای خوبی است. بعضی خلقیاتش خلقیات عجیب غریبی است. هرچند از جهت مسلک علمی فضای ایشان فضای متفاوتی‌ها، مکتب تفکیک و این‌ها. یعنی مکتب روبروی فلاسفه و عرفا تعریف می‌شود. ولی اخلاقی ایشان فوق‌العاده بود. پیرمرد ۸۰ ساله با قد خم پا می‌شد می‌رفت جبهه. شب‌ها می‌آمد کفش رزمنده‌ها را جفت می‌کرد با آن مقام علمی و آن روحیات معنوی و این‌ها. بعد وصیت کرده بود که هرجا از دنیا رفتم، در این جبهه که آمدم و ایشان شنیده بود که امام فرمودند که: «هرچی فرمانده می‌گوید گوش بدهید.» بعد وقتی که بعضی‌ها بمباران می‌کردند، فرمانده دستور داد که: «بخوابید.» اگر فضا درست می‌شود و همه چی از آب و تاب و این‌ها می‌افتد باید عمل شود.
همه پا می‌شوند دیگر از خوابیدن. گفتند که: «آقا چرا پا شدی؟ امام فرمود: «هرچی فرمانده می‌گوید گوش بدهید.» فرمانده فقط گفت: «بخوابید.» تعبد در برابر حرف فرمانده. که ایشان با خود امام مسلک علمیش فرق می‌کرد، خود امام را نقد می‌کرد ولی به این فرمانده گوش می‌داد. این روحیه، این صفا خیلی زلال می‌کند آدم را. در عالم برزخ خیلی گره‌ها و حجاب‌ها و مصیبت‌ها و درماندگی‌های عالم برزخ با این روحیه حل می‌شود. خوب کنار این مزار مبارک این گره‌ها را باید باز بکنیم. دیگر همه گره که گره بخت نیست که فقط وقتی باز می‌شود بدتر آدم در ۱۰۰ تا گره می‌افتد.
وصیت کرده بودند که: «هرجا از دنیا رفتم همانجا من را دفن کنید. فقط پایین پای شهدا باشم.» گفته بودند که: «اگر من را عقب تویوتا داشتید، جنازه را برمی‌گرداندید از خط، اگر از همان جا افتادم از عقب تویوتا افتادم، من را همان عقب تویوتا جایی که روی زمین افتادم همانجا دفن کنید. فقط حواستان باشد پایین پای شهدا باشم.» الان پایین پای شهدا هستند دیگر. آن طرف بخش اصلی شهدا، آن طرف.
بزرگانی که اینجا هستند، صحبت بکنم خیلی وقت گرفته می‌شود. برکات عجیب و غریبی در این قطعه‌هایی که دیگر یک قطعه‌ای از بهشت است. این مومنین حلقه‌هایی از نور دارند و مجلس علم دارند و مجلس ذکر دارند. و این شهدا، انسی که این‌ها دارند و آن نورانیت و صفایی که در قبر این‌هاست، واقعاً فوق‌العاده است.
یک ماجرایی عرض بکنم بعد دیگر کم کم بریم سراغ کتاب و کم کم هم دیگر بحث را تمامش کنیم.
* * *
در مورد قبرستان، مرحوم شیخ محمدتقی آملی به آقای قاضی (استاد جوادی آملی و برخی آقایان دیگر) می‌دیدند که آقای قاضی (رضوان الله علیه) در وادی السلام البته وادی السلام غلط است، وادی سلام ما فارس‌ها می‌گوییم وادی السلام، روزی ۴ ساعت ۵ ساعت در وادی السلام بود. خب آقای قاضی فقیه، فیلسوف، مفسر، ادیب، به قول علامه طباطبایی شاعر مفلق، یک شاعر درجه یک که با اینکه ایرانی و آذری بود، جوری شعر می‌گفت که احدی فکر نمی‌کرد که غیر عرب شعر گفته باشد. خیلی مسلط بود. روزی ۴ ساعت ۵ ساعت در قبرستان بود. در ذهنش اشکال پیش آمده بود: «آقا مگر مثلاً یک طلبه مگر بیکار است؟ علاف است بیاید مثلاً ۴ ساعت ۵ ساعت در قبرستان بنشیند؟ تو درس نداری؟ بحث نداری؟ زندگی نداری؟» خب ایشانم که چهار تا همسر داشته، بیست و خرده‌ای بچه.
یک شب ایشان می‌خواسته فرداش بیاید خدمت حضرت علی علیه‌السلام. آقای قاضی سوالی داشته، ایران برگردد، تهران برود و این‌ها. برایش سوال بوده که من بروم الان در این موقعیت یا نه. شب ششم به این فکر بوده که فردا برم خدمت حضرت علی آقا. در آن حال وزیر کرسی هم بوده و قرآن بالا سرش بوده. پایش را درست کند. خودش یک لحظه می‌ماند که من الان قرآن بالا سرم است، زیر کرسی هم که هست، پایش را دراز کنم یا نه؟ بعد از کمی فکر، آقای قاضی می‌فرمایند که: «رفتن الان برای شما مصلحت نیست.» سوال هنوز بدون اینکه بپرسد، ایشان جواب می‌دهند. آدم قرآن وقتی بالا سرش است، زیر کرسی هم که هست، پایش را دراز تا جا می‌خورد، آقای قاضی می‌فرمایند که: «لابد با خودت می‌گویی من این حرف‌ها را از کجا در می‌آورم. آره، این‌ها از همان چهار پنج ساعت قبرستان‌هاست. هر روز می‌روم.» سوال می‌کند: «آخر این چهار پنج ساعت قبرستان‌هاست که من اینجور می‌فهمم کی چه کاره است.» خیلی نکته مهمی است. آن چهار پنج ساعت قبرستان است که می‌فهمند چه کاره است. همین. آدم انقطاع پیدا می‌کند و برکات عجیب غریب.
سال ۸۸ یادمان است در فضای تهران واقعاً فضا، فضای عجیب و غریبی بود. واقعاً فضا، یعنی یک سیاهی و یک غبار شدید، آدم احساس می‌کرد که میلیون میلیون شیطان آزاد شده در این شهر. انگار دیگر هیچی نمانده از خدا. وقتی آن روز، روز عاشورایش بود مسائل پیش آمد. بنده یادم است که ما پناه می‌بردیم به بهشت زهرای تهران و در سال ۸۸ گاهی می‌شد من صبح می‌رفتم بهشت زهرا، مخزن قطعه شهدا و این‌ها، غروب می‌آمدم بیرون. چندین ساعت. و همان را اگر نبود احساس می‌کنم خیلی اتفاقات دیگر می‌افتاد و خیلی برکات از این شهدا این مومنین باعث می‌شود که آدم نجات پیدا بکند در این مسائل، مسائل و این بحران‌ها و این گرداب‌هایی که پیش می‌آید. قبل از اینکه ما خود نفس حضور در این فضا برایمان موضوعیت دارد و برکات دارد. این بحث‌هایی هم که می‌خواهد مطرح بشود قطعاً با این فضا تناسب بیشتری دارد.
* * *
یک نکته دیگر عرض بکنم. ما در بحث‌های آن سوی مرگ، فضای مرگ. خیلی عزیزان گفتند ما ذهنیتمان عوض شد. حالا اگر عوض شده، من این قفل را دارم، نگران دارم که ذهنیت بعضی‌ها فانتزی شده باشد نسبت به آن. یعنی خب مثلاً الان دیگر کلاً باکمان نیست، کلاً هم هرکی می‌میرد سبک می‌شود و کلاً هم که آنور عشق و حال و خیلی هم خوب است و خب این فضایی که اهل بیت در مورد مرگ تعریف کردند این نیست. ببینید ما آن کتاب را شرح دادیم، این برخی بزرگان هم که تأیید کردند و پیام دادند، این‌ها سر جای خودش.
دعای ابوحمزه را ببینید، امام سجاد وقتی حرف از مرگ می‌زند: «خدایا کی می‌شود من از اینجا در بیایم؟ پرواز کنم برم در تونل ببینم و بعد با صدای روحانی…» مثلاً این نیست. «اَبکی لخروج نفسی، اَبکی لظلمة قبری، اَبکی لسؤال نکیر و منکرین.» ای یار! این فضای دعای ابوحمزه اینم از امام سجاد. یعنی حضرت اصرار دارند که ما نسبت به، با همه آن شیرینی‌هایی که بعد از مرگ می‌بیین، این انقطاع لذات که در روایاتم زیاد آمده اینم بهش ملتفت بشویم. این بدن را خواهیم گذاشت و البته شیر است. قطعاً شیرین است، قطعاً خیر است. ولی آدم اگر این نگاه را نداشته باشد به حرکت نمی‌افتد. یاد مرگی؛ یاد مرگی که آدم را به حرکت بندازد، نه اینکه به رکود ببرد. انرژی داشتم برای کار کردن، از دست می‌دهم. «بابا می‌میریم، همش تموم میشه.» ۶ صبح پاشو برو سر کار، برو مدرسه و کلاس نیست. مرگ اتفاق نیفتد.
و الحمدلله بازخورد این شکلی تا حالا ندیدم: «جدی که اینطور است درس نخوانیم. از وقتی تو این حرف‌ها را زدی دیگر درس را گذاشتیم کنار.» اینجوری به حمدالله. حالا شاید هم بوده به ما نگفتند. به حمدالله اینجوری ندیدم. «بیچاره کرد.» واکنشی بوده که دیدیم. خب این یعنی یاد مرگ درست. یعنی آدم به حرکت بیفتد، به گردن او است این مسائلی که هست، اصلاح بکند، یک حرکتی انجام بدهد. یاد مرگ درست حسابی این‌ها همه تمام می‌شود. ما باید بگذاریم بریم با این اعتباراتی که داریم سر می‌کنیم، این میز و این تشکیلات و این ریاست و این اسم و این شهرت و این فلان. یک روزی می‌آید اصلا که هیچ کدام نیست.
چند وقت قبل با یکی از دوستان در تهران که بودیم همین چند ماه پیش رفتیم بهشت زهرا. «بیا!» به دلم افتاد. حالا ما این همه سال بهشت زهرا رفتیم و این‌ها قطعه هنرمندان این‌ها نرفته بودیم. یک‌هو به دلم افتاد بغل قطعه هنرمندان داشتیم رد می‌شدیم. دوستم استخر هم. خوب، دوستان خوبمان از طلبه‌های اهل کار، اهل معنویت. گفتم که: «آقا من می‌خواهم برم قطعه هنرمندان.» خیلی تعجب! «قطعه هنرمندان؟ عصر جمعه؟ الان در این ساعت؟ با این وضعیت؟» «آقا نمی‌خواهید؟» «می‌خواهم شما بشینید.» من خیلی حس عجیبی بود. یعنی اصلاً از آن تلنگرهای جدی که شاید هر ۱۰ ۲۰ سالی یک بار آدم رقم بخورد آنجا بود که من دو سه هفته‌ای منگ بودم. اصلاً حالم بد بود. فضای غبارآلود آن قطعه که به کنار. نباید چیز نکنیم، تهمت نزنیم، ذهنیت نداشته باشیم. بالاخره بعضی از عزیزان ما می‌شناختیم دیگر، مثلاً به خاطر مصرف زیاد الکل وقتی از دنیا رفتند.
قطعه هنرمندان وارد شدیم. و «فلانی پیرمرد بود، نقش فلان داشت.» صلوات شنیدیم. نه، فاتحه شنیدیم، نه دعای قبرستان. هیچ‌کس نبود. یکی وسط نشسته بود تار می‌زد. وسط قطعه هنرمندان کف می‌زدند برایش. هی شیفتی می‌رفت می‌آمد. این هم که خیلی معروف بودند یا خواننده معروف بودند یا بازیگر معروف بودند. کنار قبرشان پوستر و سی دی و این‌هاشان را می‌فروختند. بی‌تصور کنیم فضا چی می‌شود. یکی قبرش عکس آینه انداخته، مثلاً خودت را توش ببینی. سنگ دریا آورده. یکی دو تا چشمه. فقط چقدر قبل بود که فقط عکس گیتار بود. ۵۰ تا قبر فقط گیتار بود. گیتار موسیقی فلان. خیلی برای من عجیب بود این بخشش. قطعات هم برای آدم برکات دارد. یعنی جاهارم من بفرستم که اینجاهارم باید رفت.
بازیگران عزیز که یک کسی می‌آید کنار ماشین. "می‌زد به شیشه ماشینش، این شیشه را پایین نمی‌داد که جواب بدهد، نگاه نمی‌کرد با دست اینجوری‌اش می‌کرد، با یک می‌سپرد که این را برش دار ببرش." کفش‌های گلی قبر این بابا را لگد کرده بودند. من آمدم وایسا ببینم ای فلانی‌ای اسمش خوانده نمی‌شد. «خدایا آیا می‌شود یک آدم در آن وضعیتی که این مثلاً برای امضا گرفتن ازش صف باشد، بعد محل نگذارد، باید در برود از آن در پشتی برود که به کسی امضا ندهد. یک جوری بشود که دیگر می‌خواهد التماس بکند.» «آقا یک جور راه برو روی قبر من خوانده بشود اسم روی قبر بماند.» این‌ها تلنگر است. این‌ها آدم را زنده می‌کند. تهش این است دیگر. این مسائل رفتن و در این وادی رفتن بازی است. رفتن برکات، رفتن قبرستان. فرصت نیست بنده عرض بکنم. من چند دقیقه نکات دیگر عرض می‌کنم بعد یکم از کتاب بخوانیم دیگر وقت اذان است.
* * *
بیشتر حالا یک نکته در مورد «توجه به خود» می‌خواستم بگویم چون دیگر امروز حاشیه زیاد رفتیم، این باشد یک جلسه دیگر که این خیلی مهم است. یعنی اصل ماجرای قبرستان رفتن چیست؟ چی باید برایم حاصل بشود؟ توجه به خود. این خانم‌های باردار را حتماً دیده‌اید دیگر. حالا مثلاً در مادر، در همسر این‌ها تجربه می‌کنید. خانم باردار را اگر توجه کرده باشید این همش حواسش به این حملی است که دارد. هیچ خانم بارداری نمی‌بینید. خیلی نکته‌ای که می‌گویم نکته دقیق و مهمی است. هیچ خانم بارداری نیست که نصف شب یک‌هو با فشار روی شکمش بخوابد، بچه را سقط کند. «افتادم روی شکم.» یعنی در خواب باشد، در اوج خواب باشد حواسش هست به اینکه من یک حملی دارم. خیلی نکته‌ای است. یک جوری آدم باید مراقبه براش ملکه بشود که در خواب هم این شکلی باشد. مراقب، مراقبت‌های دوران بارداری، مراقبت‌های بعد از بارداری، مراقبت از همین. این حواسش هست به اینکه یک حملی دارد.
خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی را. اگر دیدید یک خانمی ادعای بارداری دارد، از این شاخه و از این شاخه درخت هم می‌پرد روی آن شاخه، والله قسم باردار نیست. یکی هم می‌بینی ادعای بارداری ندارد ولی پله را می‌خواهد وردارد، آرام آرام ور می‌دارد، والله قسم بار دار است. ایشان فرمود که: «به ادعا نیست، به آن حالت است، به آن توجه است.» او حالیش است که من یک باری دارم باید به منزل برسانم، یک حملی دارم. تعبیر قرآن این است که «حمل الانسان». «انا اردنا الأمانة علی السموات والارض» می‌گوید: «من یک بار امانتی داشتم که این را گفتند ولایت، امانتی داشتم به آسمان و زمین دادم هیچ‌کس قبول نکرد، انسان این را حمل کرد.» اصلاً تعبیر قرآن: هر آدمی حامل است. مرد و زن هم ندارد، همه حامل حقیقتی را به مقصد می‌رساند. باید به این توجه داشته باشیم که یک حملی، یکی از اساتید خیلی جمله اش، وقتی من شنیدم مدتی درگیرش بودم، خیلی به هم ریختم با این جمله: «خدای واقعی اگر برای کسی در زندگی بیاید، بهش توجه پیدا کند، خدای واقعی خدایی است که شب دو لقمه شام اضافه می‌خوری از دست او ناراحت می شود.» خیلی این جمله جمله دیوانه‌کننده و بیچاره‌کننده‌ای است و خیلی درست است. «دستش نمی‌دهی مسیحی و یهودی و گبر.» خدای ذهنی توهمی است. این مفت نمی‌ارزد. این ما بعد از مرگ به ملاقات آن خدا می‌رویم که گاهی یک لقمه غذا اضافه که می‌خوری احساس می‌کنی از دستش داده.
مشخصه یحیی معروف است دیگر، شیطان گفت: «من برای تو طرحی که دارم «دو لقمه شام اضافه» است، اسیرت می‌کنم.» کسی هم یحیی. قسم خورد: «من دیگر هیچ شبی را با شکم سیر نمی‌خوابم.» شیطان هم زد در سرش گفت: «قسم می‌خورم دیگر من ترفندم را به کسی نمی‌دهم.» از دستت داد. ترفند خدا! خدای واقعی اینجوری است. یک کلمه حرف اضافه می‌گویی می‌رود از دستش. پیاده‌روی اربعینی بروی، یک محرم سفری در سر داشته باشی و چله‌ها بگیری. یکم احساس کنی خدایا دارد می‌آید، دوباره باز با دو کلمه می‌رود. عالم، عالم نور اینجوری است. سریع حجاب می‌گیرد، سریع غبار می‌آید، سریع آدم در پرده می‌افتد. پرده‌ای هم هست که حالا حالاها برطرف نمی‌شود. خاصیت قبرستانی که آدم به پرده می‌افتد، حجاب ها از بین می‌رود. لذا بزرگان می‌فرمودند که: «بیشتر مکاشفات اولیای خدا در قبرستان بوده.» اگر با این توجه از این‌ها کنده بشود، از این توهمات و این موهومات و این فضای کثرات در بیاید، متوجه به خودش باشد. خود خود من یک روزی یک قبری از این‌ها می‌پوشد می‌شود قبر من. اسم من را روش می‌نویسند. شما تصور کردید تا حالا؟ کسی سر قبر خودش فاتحه خوانده است؟ این کار را بکنیم. این قبرهای خالی خیلی خوب است. قبرهای بی‌اس. چیزی ندارد. معلوم نیست مال کیست. بشینیم برای خودمان یک دور فاتحه بخوانیم. قبر می‌شود یک روزی هم می‌آید که این‌ها اسم می‌ماند نه رسمی، نه کسی می‌شناسد. نام نیک می‌ماند و چی؟ «از این مرد نکونام نمیرد هرگز.» ( سعدی) مرده آن است که نامش به نکویی نبرد؟ نه! آقا مرده آن است که همین جا و آنجا نبیند این نور را. که «نور السموات و الارض» در حجاب باشد. و زنده کسی است که با «او نور السماوات و الارض» دارد زندگی می‌کند. حیات گرفته از این. این هم نکته بعدی.
* * *
و یک نکته دیگر هم بگویم. «موتوا قبل انت موتوا.» در روایت فرمود: «قبل از اینکه بمیرید بمیرید.» خیلی قشنگ است. «قبل از اینکه بمیرید، بمیرید.» خدا رحمت کند مرحوم آیت‌الله یعقوبی را. خدمتشون بودیم. یک زیبایی چه بود! کسی سوال کرد. آن سوال هم سوال فنی بود. گاهی سوال قیمتی و جوابی هم که آدم می‌گیرد قیمتی‌تر است. سوالی که پرسید این بود که: «آقا اینی که فرمودند "موتوا قبل ان تموتوا" از آنور هم داریم که امیرالمومنین فرمود که "من یموت" هرکی بمیرد من را می‌بیند. این دو تا به هم ربطی دارد؟» اگر کسی قبل از اینکه از دنیا برود خودش را از دنیا ببرد همینجا امیرالمومنین را می‌بیند، صورت می‌بیند، با نور امیرالمومنین حرکت می‌کند، حیات پیدا می‌کند به نور امیرالمومنین. این همان «موتوا قبل از عمارت موتوا قبل ان تموتوا» است. قبل از اینکه بمیریم خودمان، خودمان چی را بکشیم؟ هوای نفس. چی را بکشیم؟ غفلت را. چی را زنده کنیم؟ توجه را، حضور را. این‌ها اگر باشد خوب است.
یکی از کتاب‌هایی که در این بخش خیلی واقعاً زنده‌کننده است و برکاتی دارد و برخی رفقا هم که خوانده بودند می‌گفتند که این از کتاب «آن سوی مرگ» بیشتر ما را گرفتار کرد و واقعاً هم به نظر می‌رسد که همینطور باشد. این کتاب «سه دقیقه در قیامت». ما دو جلسه حواشی رفتیم و این جلسه هم بخش اعظمی اش وسایل بیرونی بود از این جلسه وارد متن کتاب می‌شویم. نکات مهم و بسیاری هم هست. یعنی خیلی حرف هست ما می‌خواهیم یکمی در این مباحث جزئی‌تر وارد بشویم و مطالب بیشتری در این بحث‌ها بگوییم.
حالا من کتاب «آغوش نور» هم آوردم که اگر فرصت بشود نمی‌دانم وقت داریم یا نه. برخی نکات را بر روش بخوانم. خیلی مطالب خوبی دارد.
اول متن کتاب این است: «یکی از بزرگترین رازها و ناشناخته‌ترین پدیده‌ها مرگ است. مرگ واقعیتی است غیر قابل انکار و رسیدن به مرگ برای هر موجود بنابر گفته کتاب الهی ضروری‌تر از حیات اوست. آدمی از اولین روزهای حیات فکری خویش به تأمل در ماهیت مرگ پرداخته و این کاوش همچنان ادامه دارد.» خب برای بعضی‌ها مرگ کابوس است، برای بعضی‌ها روی مرگ، برای مومن رویاست. حالا بازم عرض می‌کنم همه آن تعابیر و آن فضایی که امام سجاد و ادعیه ما دارند می‌دهند سر جای خودش. در عین اشتیاق به مرگ با هم کنار هم باشند، باید بالانس بشوند. یکی اگر غلبه بکند آدم سقوط می‌کند. نه شوقی باشد که از این فضا آدم بیفتد، دیگر وقتی اسم مرگ را می‌شنود متحول نشود. نه اینقدری دیگر این در فضای ترس و تحول و این‌ها می‌افتد هیچ امیدی و شوقی ندارد. نه، این‌ها باید با هم باشند. یعنی قلبش پر بزند برای مرگ در این حال اسم مرگ را که می‌شنود تنش هم بلرزد. این حالتی است که اهل بیت داشتند. این اوج اعتدال.
ادیان به طرق مختلف سعی کرده‌اند که این پدیده را برای انسان‌ها روشن‌تر سازند. اما برای دانشمندان هنوز هم مرگ عرصه‌ای ناشناخته و اسرارآمیز است. در غرب اصلاً بحث متافیزیک خیلی نکات قشنگی در این زمینه دارد. یک دعوایی دارد با دانشمندان. غرب می‌گوید: «هیشکی حرف من را در مورد مرگ نمی‌فهمد.» و قبول نمی‌کند. و نکته جالبی دارد. می‌گوید که: «متافیزیکی که در غرب می‌گویند با اینکه ما حالا ایشان نمی‌گوید، با اینکه ماها می‌گوییم، بنده می‌گویم با اینکه ماها می‌گوییم در مورد ماورای طبیعت و این‌ها خیلی ما بحث را دو بعدی و دو ساعتی می‌دانیم. ساعت ماده است. این هم ساعت فراماده. در غرب این شکلی نیست که بگویند این فراماده است. یعنی این در غرب می‌خواهد بگوید ببین هرچی هست ماده است، یک سری چیزهای دیگر هست که ما نمی‌فهمیم چیه، آن را متافیزیک اسمش را می‌بریم.» یعنی با او کار نداشته باشید. متافیزیک یعنی ولش کن. در مورد پدیده مرگ نظرش این است. خود ایشان بحث می‌کند و تجربه نزدیک به مرگ می‌گوید این‌ها مال متافیزیک است، ولش کن. چون ابزاری برای اثبات متافیزیک نداریم. متافیزیک را می‌گوید برای اینکه با او کار نداشته باشم. ما برعکسیم. ما اصلاً اسم متافیزیک را می‌آوریم چه خبر زمینه‌ای حرفی ندارم.
ایشان دیگر حالا یک نقطه‌هایی بوده در این بحث. ایشان ریمون مودی و این‌ها در این بحث‌ها یک نقطه آغازی هستند که شروع کردند به کار. و خود این‌ها هم گله جدی دارند. می‌گویند: «غربی‌ها و دانشمندان غرب حرف ما حالیشان نمی‌شود. تحقیق می‌کنی، سود تجاری این را اگر دارد به من بگو. ماجرا چیست؟ ماجرا را اینقدر شلوغش کردی در مورد مرگ و این‌ها. قابل فهم نیست که برای چی برای یک نفر در مورد مرگ حساس باشد؟ چه سودی ندارد، چیزی ندارد.» هرچی مریض ما به مرگ نزدیکتر می‌شود، ارتباط دکتر با او کمتر می‌شود. متافیزیک را ولش کن دیگر. برعکس اینها بودند با دکترهای دیگر. هرچی به مرگ نزدیک‌تر می‌شدند بیشتر به مریض می‌چسبیدند ببینم چه حالتی دارد. عرض کردم به خاطر اینکه خفه می‌کرده، خلاصه.
* * *
ولی برای برخی انسان‌ها اتفاقاتی رخ می‌دهد که اصطلاحاً به آن اتفاق «تجربه نزدیک به مرگ» می‌گویند. یعنی خروج روح از کالبد ماده و گشت و گذار در عالم معنا. یک بحث خیلی خوبی در مورد تجربه نزدیک به مرگ دارد که حالا اگر امروز وقت بشود می‌گویم. اگر نه، جلسه بعد. این نکته به نظرم خیلی لازم است. در این بحث‌های ما واقعاً جایش خالی بود. اینکه تفاوت تجربه نزدیک به مرگ با خواب، با توهم. ایشان می‌گوید مثلاً با حالاتی که برای یک معتاد پیش می‌آید. مثلاً کسی که قرص اکس زده می‌بیند. بزرگراه تهران شده بود دیگر، سه نفر در ماشین بودند، هر سه تا قرص زده بودند. ولی با سرعت ۱۲۰ تا داشت می‌رفت. گفت: «بچه‌ها فروشگاه فلانی، پیاده شو برو ساندویچ.» وسط اتوبان در را وا کرد. بگو: «چقدر این لفتش داد.» «برو دنبالش ببینیم.» آخر هم این خودش به پایش مثل اینکه حالا تصادف کرده بود که تصادف کرده. خلاصه این تجربه نزدیک به مرگ فرقش با این‌ها چیست؟ چرا ما بین این‌ها فرق قائلیم؟
یک بحث خیلی فنی و خوبی کتاب «مورس» دارد. می‌گوید به خاطر اینکه ما تجربه نزدیک به مرگ، اولاً این افراد در یک وضعیت ثابت بودند. همه این‌ها که ما اسمش را می‌گذاریم ما اسمش را می‌گذاریم خروج روح از بدن. و ثانیاً همه یافته‌های این‌ها مشترک بوده است. که اگر وقت بشود امروز می‌گویم، وقت بشود چون واقعاً نمی‌دانم وقت می‌شود یا نه. یک بحث خیلی قشنگ. یک تجربه علمی را می‌آورد. می‌گوید که: «ما از مثلاً ۴۰ نفر پرسیدیم شما در مورد بیهوشی چی می‌دانید؟» بعضی از این‌ها پزشکی سررشته‌ای داشتند. بعضی‌ها هم نداشتند. همه این‌ها جواب‌هایی دادند. بعضی‌اش غلط بود. بعضی درست بود. بعد تجربه نزدیک به مرگ برای این‌ها پیش آوردیم با آن وضعیتی که خودمان بلد بودیم. بعد از همه این‌ها دوباره پرسیدیم. همه این‌ها یک جواب یکسان دادند و همه هم درست.
خیلی چیز است. می‌گوید این‌ها شاهد برای اینکه تجربه نزدیک به مرگ فرق می‌کند با آن چیزها و چیزهایی هم که در تجربه نزدیک به مرگ کشف می‌شود مسائل درست است. چون هرچی ما هی کنار هم می‌چینیم همه چیز را تأیید می‌کنند. یکی از نشانه‌های تجربه نزدیک به مرگ همین تونل. می‌گوید: «تونل دارد، نور دارد. ما اصلاً نفهمیدیم.» همه می‌گویند ما نور دیدیم. یعنی چی نور؟ کیست؟ این چیست؟ حضرت مسیح را می‌بینند. که باز اگر وقت بشود توضیح بدهم ماجرای دیدن حضرت مسیح چیست؟ در این تجربیات نزدیک به مرگ مسیحی‌ها معمولاً این شکلی است. اولاً که حالا من این کتابی که الان دستم است، من می‌خواهم از رویش بخوانم برایتان نکاتی را. کتاب «بچه‌ها، در آغوش حقیقت مرگ را از زبان بچه‌ها بشنویم» از آقای دکتر ملین. ایشون کتاب «آغوش نور» هم دارد. این جداست. این به نظرم ارزشش از آن کتاب هم بیشتر است. چون این فقط حالات جلوی ۸۰ تا بچه. شاید مثلاً ایشان تصادف کرده، این فلان شده. همه هم تجربیات یکسان است. همه هم اول مسیح را دیدند. خب این ماجرای دیدن حضرت مسیح چیست؟
اولاً که این بچه‌ها پاک‌اند و حضرت مسیح هم خوب پاک‌اند. وجود نورانی و ایشان او را دیدند. نکته بعدی این است که ما ورودمان به عالم برزخ اینجوری است که از بین مقدسات و معصومین و شخصیت‌های این چنینی اول با آن‌هایی که انس باطنی داریم مواجه می‌شویم. این هم نکته فنی است. و در عالم خواب هم این شکلی است. یعنی خدای متعال اگر بخواهد یک حرفی را به ما بفهماند از طریق و کانال افرادی به ما می‌فهماند که ما با این‌ها ذهنی انس گرفته‌ایم.
آیت‌الله روحانی در معبر خواب بودند و از بزرگان بودند خدا رحمتشان کند. ایشان فرمودند که: «اکثر وقت‌ها آدم ائمه را در چهره علما خواب می‌بیند.» گفتم: «اگر کسی خواب رهبر معظم انقلاب را دید، این امام رضا را در خواب دیدیم.» ظاهریشان هم خیلی شبیه هم است. امام رضا علیه السلام و رهبر معظم انقلاب چشم درشت و محاسن این شکلی، چهره شبیه دارند. بعد ایشان فرمودند که: «گاهی هم ممکنه امام هادی باشد چون علی بن جواری خیلی نکات فنی دارد.» یک طلبه‌ای می‌گفت که: «ما یک خوابی دیدیم و دو تا از اساتید را خواب دیدیم به من یک عنایتی کردند.» مثلاً گفت که: «رفتیم پیش آن یکی از این دو آقا، یکی‌شان سیدی بود. هر کدام از علما بودند از اساتید. به آن سید گفته بود که آقا ما خواب شما را دیدیم. ایشان فرموده بودند که اسم من حسین است. آن یکی آقا هم که من خوابش را دیدم اسمش علی اکبر است.» بعد ایشان گفته بود که: «من یک وقتی خودم هم خوابی دیدم، رفتم خدمت آقای بهجت. گفتم آقا من خواب اینجوری دیدم. ایشان فرمودند که صاحب اسم را در صاحب اسم دیگری. محمد تقی را دیدی؟ امام جواد علیه السلام را دیدی.» بعد ایشان فرموده بود که: «من اسمم حسین است اسم آن آقا هم علی اکبر است. شما امام حسین و علی اکبر بهت عنایت کردند.» عنایت. حالا یا صلاحیت روحی نداشتی یا هرچه یا هرچی. حالا خیلی مسائل می‌تواند باشد که چرا اینجوری دیده. به این چهره، با این وضعیت دیدی. امام حسین را در چهره این سید حسین دیدی، حضرت علی اکبر را در چهره عاشق علی اکبر دیدی. خیلی وقت‌ها این‌ها امیرالمومنین را در چهره حضرت مسیح می‌بینند. مسیحی‌ها بچه‌اند پاک، بحث‌های ما خیلی برایشان نیست.
یک نکته دیگر هم این است که من و علامه طباطبایی قائل به اینند. در رساله شریفه الولایه ایشان می‌فرمایند که: «هر کسی...» خیلی این نکته، نکته عجیبی‌ها. فقط هم یک بار ایشان در کل آثارش یک بار این را بیشتر نفرمودند. خیلی هم این حرف، حرف جای کار دارد. یعنی باید بنشینیم مفصل در موردش بحث بکنیم. ایشان می‌فرمایند که: «تنها کسانی از بهشت محروم می‌شوند که انکار داشته باشند.» یعنی شرط ایمان را عدم انکار می‌دانند علامه طباطبایی. حتی در عالم غرب همین‌ها زیاد می‌شوند. بچه‌ها که دیگر هیچی. خیلی‌ها هستند که در زندگی مقتضی‌اش برایش پیش نیامد که اصلاً با معصوم مواجه بشود. با این معارف مواجه نشود. زمینه قلبیش را دارد. لذا شما می‌بینی در اروپا یک کاغذ دست می‌گیرید از ماجرا زیاد است دیگر. روز عاشورا می‌آید بخوان یا به محض اینکه امیرالمومنین را ببیند بهش ایمان می‌آورد. ماجرای زلیخا را یک وقتی گفتم دیگر. کسی به زلیخا گفتش که: «تو برای ما ماجرا سر ما درست کردی.» گفت: «عاشقت بودم.» گفت: «چرا؟» گفت: «خوشگل بودی.» گفت: «تو اگر پیغمبر آخرالزمان را می‌دیدی چی می‌گفتی؟» نورانیت و صفا و معنویت او. خدای متعال وحی فرستاد گفتش که: «به خاطر اینکه این حبیب من را...» حالا این باز خودش خیلی نکته دارد که هرکس در عالم محبوب خدا می‌شود واسطه حبیب خداست که پیغمبر اکرم به حبیب من ابراز علاقه کرد، محبوب من شد و محبوب تو بشود. هر خواسته‌ای از تو دارد اجابت کن. این‌ها را دیگر در فیلم نیاورده بودم. «همسر تو بشوم، جوان بشوم.»
این ویژگی همین قلبش تصدیق کرد. این که از دنیا می‌رود مسیح را می‌بیند. افراد خیلی این تعبیر «افراد نورانی» گذشتگان. حالا من با این‌ها کار دارم البته این‌ها که روح را قبول ندارند خزعبلات است. چیست؟ شما روح را که قبول ندارید. دنیا رفت و بعد رفت پیش باباش و ننه بزرگش و این‌ها. این‌ها کیستند؟ الان ننه بزرگ او این که از دنیا رفته آن چیست؟ خاکه! آنی که آنجاست چیست؟ قدغن است حرف زدن در فضای آکادمیک غرب. ندارد در مورد روح صحبت. متافیزیک را ولش کنید! بحث جدی داریم ما سرش. پس نکته اصلی این شد که این‌هایی که حضرت مسیح را می‌بینند از این باب است.
* * *
یکی از اساتید فرموده بود که: «من لحظه مرگم امام رضا را می‌بینم.» خب این حساب کتابی دارد دیگر. شما به فلان شهید علاقه دارید. شهید برونسی خیلی ارتباط خاص با حضرت زهرا سلام الله علیها داشته.
یکی از آقایان فرمود که: «من شب‌ها برای علما، علمای که از دنیا رفتند و علمایی که حی حین صلوات ش بودند صلوات می‌فرستادم، فاتحه و حمد و این‌ها می‌خواندم و صلوات می‌فرستادم. یک شب همینجور برای بزرگان گفتم برای یک تصمیم برای آقای حسن‌زاده آملی خدا حفظشون کند. یک تصویر صلوات فرستادم و بعد ایشان به من فرمودند که برای علامه شعرانی هم یک صلوات بفرست.» نمی‌شناختم و اصلاً نمی‌دانستم ایشان ربطش به آقای حسن‌زاده چیست. استاد آقای حسن‌زاده بوده. عنایت داشتند دیگر. این‌ها زنده‌اند. ما مرده‌ایم. «من مردم، هرکس هر جای عالم بنده را یاد کند یادش می‌کنم.» و این روح وقتی اشراف پیدا می‌کند دیگر حجابی در و دیوار برداشته می‌شود. دیگر کنار قبرستان الان دیوار و این درخت‌ها نباشد.
علامه طباطبایی ایشون می‌گوید: «من نجف بودم و مرز بسته شد.» که حالا من قبلاً شاید این را تعریف کرده باشم شنیده باشید. از مرز چون اخوی ایشان سید محمد حسن که ایشان از بزرگان بوده. ایشان در تبریز کار می‌کرده. اول استاد محمد حسن نجف می‌روند و شاگرد آقای قاضی بودند و این‌ها. بعد برمی‌گردند. بعد استاد محمد حسین که مرحوم علامه بودند می‌آیند نجف. سید محمد حسن در زمین پدری کار می‌کرده، پول می‌فرستاده برای علامه. که البته بعداً هم علامه برمی‌گردند، می‌روند همانجا کار می‌کنند. «جون سخت‌ترین سال‌های عمر من همان سال‌هایی بود که از نجف به آن وضعیت برگشتم آمدم در تبریز کشاورزی کردن.» اطلاعی سنگینی بود برای من. ۶ سال ظاهراً ایشان گفتند از عمرم تلف شد در این فضا. شب‌ها هم پاسبانی می‌کرده که روزها حمله نکند.
علامه می‌گویند که: «مرز بسته شد و چون شهری هم که نمی‌گرفتند و من یک لحظه ذهنم درگیر شد که من زندگیم از کجا تأمین بشود؟ الان که این مرز بسته شد پول دیگر نمی‌رسد.» یک لحظه به ذهنم آمد. حالا نکته جالبی که اینم قبلاً گفتم این است که این ماجرا را چون اینم توش نکته است. حالا اینی که می‌گویم نکته دارد. این را در ترجمه تفسیر المیزان این ماجرا آمده. مرحوم آقای همدانی، موسوی همدانی که مترجم المیزان اند. جلد چند بود؟ آنجا در پاورقی ایشان می‌گوید که: «بحث برزخ و بحث حیات برزخی و این یک داستان.» بگذارید من از سید استاد علامه طباطبایی برای شما بگویم. «الانم دارم می‌روم خدمت علامه. چون ایشان خدمت علامه می‌خوانده. علامه نظر می‌دادند که این ترجمه المیزان کامل مد نظر علامه بوده دیگر. یعنی همه را علامه نظر داده. الان دارم می‌روم خدمت علامه. اینی که پاورقی می‌نویسم را برای علامه نمی‌خوانم. چون اگر بخوانم اجازه نمی‌دهد چاپ بشود. برای شما می‌گویم.» که مخاطب هم بشنود. حالا از کی نقل شده من نمی‌دانم. ولی بالاخره موثق است. یک لحظه ذهنم درگیر شد که این رزق ما از کجا می‌رسد و دیدم در پشت میز مطالعه بودم، پا شدم رفتم در را وا کردم آقایی در یک چهره خاص و علمای نورانی و این‌ها به من گفتند: «بفرمایید شما.» فرمودند با لهجه آذری هم ظاهراً بوده. همین الان هم برخی علامه را می‌بینند و آقای قاضی را می‌بینند هنوزم لهجه آذریشان را دارند. قاضی آذری صحبت می‌کرد، مکاشفه که دیدم فهمیدم که ایشان آذری بودند. می‌گفت که: «اصلاً چهره ایشانم با این عکسی که هست کاملاً متفاوت است. اینجا ایشان اخم کرده بوده، ناراحت بوده. می‌خواهند عکس بندازند. روح لطیف آن عکس یک عکس دیگری است از ایشان، چهره افتاده.» لهجه آذری شیرین آن آقا با لهجه آذری گفته بوده که: «بنده شاه حسین ولی هستم. خدا مرا فرستاد به شما بگویم در این ۱۸ سال ما تو را کی رها کرده‌ایم که الان درگیر معیشتت شدی؟ الان می‌گویند در را بستم.» «در را که بستم پشت میز مطالعه فهمیدم که این مکاشفه بوده. مثلاً پا نشدم اصلاً کسی نبوده.» ذهنم درگیر شد این ۱۸ سال چیست؟ گفته بودند که مثلاً اگر طلبگی باشد که انقدر گذشته. اگر نجف آمدنم باشد انقدر گذشته. کلی فکر کردم به این رسیدم که من ۱۸ ساله که معمم هستم. از وقتی که معمم شدم این عنایت بهم شد. عمامه حساب کتاب دارد.
یکی از اساتید می‌فرمود که: «رفته بودیم عیادت یک بابایی. با یک سیدی.» خیلی داستان، داستان جالبی بود. فرمودند که: «سی و آن حالش بد بود و آمدیم بیرون و بعد خبر آمد که از دنیا رفت. یک کس دیگری که خبر نداشت که ما رفتیم عیادت به من گفت شما با فلانی رفتین عیادت فلانی.» گفتم: «آره.» «برزخش را دیدم. بعد از مرگ به من گفت این دو نفری که آمدند عیادت اگر عمامه سید و یک ثانیه روی سر من می‌ذاشتن من حالم خوب می‌شد.» به چند ثانیه عمامه سید اگر سر من می‌ذاشتم، من حال حسین را می فهمیدم. حساب کتاب دارد. بعد علامه فرموده بودند که: «من دیدم که ۱۸ ساله که معمم شدم و شاه حسین ولی را نمی‌دانستم کیست.» بعداً که برمی‌گردند نظرش به جایی جلب می‌کنند. قبرها هم حساب کتاب دارد که حالا بعداً شاید در موردش صحبت بکنم. ماجراهای این قبر که شکار می‌کند. داستان‌هایی هست در این باب. فرموده بودند که نظر من را جلب کرد. رفتم دیدم که روی قبر نوشته: «شاه حسین ولی.» «از اوتاد زمانه.» دیدم مال ۳۰۰ سال پیش بوده. ایشان چون آذری بوده و مال آن منطقه بوده خدا به واسطه یک عالم تبریزی مثلاً پیام را به ایشان رسانده.
می‌خواهم بگویم این واسطه‌ها دخالت دارد در ظرفیت‌ها و زمینه‌های ما. بعد از آن شاید علامه دیگر این‌ها را ندیده، شاید مثلاً آقای قاضی را دیده. محمد حسن که آقای قاضی را دیده بود. دیگر این ماجرا مربوط به آیت‌الله حسن‌زاده است. اینم بگویم اینم جالب است. بله وقت گذشته. چه بهتر از این بله. آقای حسن‌زاده ماجرا چون خود ایشان نقل کردند. آیت‌الله حسن‌زاده آملی بنده نقل می‌کنند. ایشان فرموده بودند که البته ماجرا یک مقدمه دارد. قاضی با برخی از شاگردان خاصش قراری می‌گذارد. آن قسم را متن کتاب بخوانیم کجا رفت؟ قراری می‌گذارد به این‌ها می‌گوید که: «بعد از مرگم شما هر وقت خواستید من براتون حاضر می‌شوم.» بین بزرگان و این‌ها بوده. مثلاً آقای بهجت به برخی فرموده بودند ذکر «یامعین و» مثلاً این تعداد بگو هر وقت خواستی. آقای قاضی فرموده بودند که: «بعد از مرگم شما هر وقت با من کار داشتید با یک دست این را بگویید و من می‌آیم جواب می‌دهم.»
آقای حسن‌زاده که از مرحوم سید محمد حسن الهی استفاده می‌کرده، برادر علامه. از ایشان می‌پرسد که: «نظر آقای قاضی را در مورد من بپرسید. نظر ایشان در مورد ما.» آیت‌الله حسن‌زاده گفتند: «تنم می‌لرزد. چون من خودم وزنم وخیم است. یعنی نه اینکه مثلاً در همین فضاهایم هزار مرتبه بدتر از اینم. بلکه هزارم هم اگر باشد خوب است.» «من آمل بودم. الهی هم که در تبریز بودند. سپرده بودم. قرار بود که من برم آمل بودم. صبح و ظهر و این‌ها. یک روز ظهر آمدم خسته بودم. شبش بیدار بودیم و صبحش هم عبادت کردیم و درس دادیم و این‌ها. بچه‌ها خیلی شلوغ کردند. آرام آقا! ساکت آقا! فلان! دیدیم آرام نمی‌شوند. هی سروصدا، جیغ بازی، داد و بیداد. یک دادی زدم سر این‌ها.» بلور می‌شکند. جوهرش نورانیت است. گناه عرضش می‌شود. کافر برعکس جوهرش گناه است، نورانیت عرضش است. مثلاً یک چیزی می‌آید و می‌رود. حکمت آریست در سینه منافق و کافر اصلاً مال تو است. خدا به او سپرده. اصلاً حالیش نمی‌شود این چی چی هست. مومن برعکس، ذاتش نور است. گناه که می‌آید این بلور او را می‌شکند.
ایشان می‌گوید: «من این داد را که زدم فرو ریختم. گفتم تموم! به باد دادی. هرچی داشتم.» «آمدم دیدم خوابم. پا شدم رفتم شیرینی و بستنی و اسباب‌بازی خریدم برای بچه‌ها آوردم. این‌ها هم خوشحال و کیفور. بازم آرام نمی‌شوند. هرچی هی به خودم استغفار و در نماز بودم آرام نمی‌شوم. پا شدم شبانه راه افتادم رفتم تهران. از ترمینال ماشین گرفتم مستقیم رفتم تبریز.» یک داد زده راه افتاده از آمل رفته تبریز. سر مسئله را فهمیده بودند که من تا رسیدم پشت در منزل سید محمد حسن الهی. در که زدم آقای الهی در باز کردند. فرمودند: «الان خدمت سید علی آقای قاضی بودم. آقای قاضی فرمودند به آقای حسن‌زاده بگویی از رحمت خدا به دور است کسی که نتواند غضب خود را کنترل کند.» «از رحمت خدا به دور از کسی که نتواند غضب خود را کنترل کند.» «ما که از رحمت خدا به دور نیستیم، بنده که با وضعیتی که دارم حتی امیدوار به رحمت خدا هستیم. ولی خب غضب را که گفت مثل اینکه فقط مشکل که غذایم و خلاصه این استفاده‌ها اینجوری است.» خب مثل مثلاً سید محمد حسنی از مصاحبت قاضی استفاده می‌کند. برخی‌های دیگر مثلاً از حضرات دیگر استفاده می‌کردند. کوهستانی مازندرانی بودند و این‌ها. از این باب شاید بوده. بچه پرواز روح برایش دست می‌داده. نمی‌دانم کدام شهر بوده. این از آسمان مازندران که رد می‌شده می‌دیده وسط کوهستان یک ستون نور است. «اینجا کجاست؟» بهش گفتند که این شهر کوهستان است. رفته‌اید بروید بین بهشهر و نکا. اگر از سمت مشهد بروید تابلو دارد نوشته کوهستان. به زیرگذری می‌خورد می‌آید بالا بین بهشهر و نکا. شهر کوهستان، روستای فوق‌العاده است. منزل آقای کوهستانی آنجاست. امام زمان را در منزل ممنوع بود. افراد علما فریدالاسلام ایشان زیارت کرده بود. امام زمان شهید هاشمی‌نژاد هم آنجا تربیت شده در آن مدرسه کوهستان. کوهستانی به صورت ایشان هم در حرم آقای کوهستانی بالا سر امام رضا دفن است. ماجراهای اداره کوهستان بحثش بحث مفصلی است.
* * *
عرض ما تمام اعتقاد آن‌هایی که می‌گویند روح بحثشان ذهن است در واقع. تازه آنم اختلافی است که «ذهن همان مغز است؟» بله بله بله. این‌ها می‌گویند ذهن است. نمی‌گویند روح. می‌گویند یک بخشی از جسم است. یک حالتی پیدا می‌کند، یک انباشته‌ای پیدا می‌کند. می‌گویند مثل پرنده‌هایی می‌ماند که این‌ها قبل از اینکه در جسم بیایند یک داده‌ها و یک نقشه‌هایی دارند. بر اساس همان نقشه‌ها کل عمرشان را زندگی می‌کنند. ما خواب که می‌بینیم به همان نقشه برمی‌گردیم و نگاه می‌کنیم به نقشه ذهنی از اول همه چیز. حالا توضیحاتش را می‌گویم ان‌شاءالله. جلسه بعدی خدمت عزیزان باشیم از این بحثی که اینجا یک فصل از این کتاب «روح چیست.» هیچی! بنده خدا کلاً که خودش سر در نمی‌آورد. هرچی هم از این و آن می‌گوید کلاً در هوا می‌زند. روح چی نیست. به نظرم کفایت می‌کند. خیلی با اینکه روح چیست دروازه‌های رزق و این وجودهای نورانی باز می‌شود. لذا در این توسلات خیلی وقت‌ها اینجوری می‌شود که گاهی به یک نفر آدم قلاب می‌شود بعد دیگر وادی رزقش از آنجا می‌شود. یا به فلان شهید است یا فلان معصومه یا فلان امامزاده است. اینجوری زیاد داریم. فلان عالم. عرض کنم که یک خانمی در کربلا زندگی می‌کرد. آیت‌الله کشمیری نقل می‌کردند. فرمودند که: «یک خانمی بود در کربلا استخاره می‌گرفت. استخاره‌هایش معروف بود. چادر پاره‌ای هم داشت. وضعیت مدرس او مشخص بود که بالا بادیه و سواد و این‌ها هم ندارد. ولی استخاره‌هایش دقیق بود. با تسبیح استخاره می‌کرد. به طرف می‌گفت: "نیتت این است. درگیر این کاری. یک مدت این را انجام دادی." بعداً استخاره می‌کرد.»
یکی از اساتید فرمود: «یک وقت خدمت آقای کشمیری بودیم.» پرانتز. بعد ماجرا ادامهش را بگویم. فرمودند که: «دو تا جوان آمدند دقیق فوق‌العاده بود. دست بندازند. این‌ها از بیرون گفته بودند که بریم به آقا بگیم استخاره کند. نیتمانم این باشد که این کار تکویناً و تشریعاً بر شما حرام است. خدا اجازه داده. شرعاً نه می‌توانی انجام بدهی. این زن خیلی عجیب بود استخاره‌هایش.» «حرم حضرت عباس آمد بیرون. ما در بازار دنبالش راه افتادیم ببینیم کجا می‌رود. بریم با او حرف بزنیم.» بعد اواسط بازار دید ما داریم دنبالش می‌کنیم. عصبانی شد و داد زد و: «در کسی نداریم.» سوال برایمان ماجرا و دردسری شد. توانستیم خودمان را برسانیم و ازش سوال بکنیم و کی استخاره از کجا دارد. هی اصرار کردیم و با یک زحمتی به ما آخر گفت که: «استخاره را از کجا دارد.» ماجرا ماجرای عجیبی. آخرش گفتش که: «من چهار تا بچه داشتم و همسرم در جوانی تصادف کرد از دنیا رفت. بچه غذا و نیم قد و کوچک داشتم. یک مدت گذشت و پدر و مادر همسرم که ما را تأمین نکردند. پدر و مادر خودم هم که تأمین نکردند. من دیدم که نمی‌توانم خرج زندگی در بیاورم. در خرج ماندم. یک مدت گذشت دیدم هیچی دیگر واقعاً از عهده من بر نمی‌آید. آمدم حرم حضرت عباس علیه السلام. گفتم می‌گویم تو غیرت داش تی. من دارم به گناه می‌افتم. اگر نتوانم خرج امروزم را تأمین کنم می‌روم تن به گناه می‌دهم. با تو است دیگر. من نمی‌دانم می‌خواهی چکار کنی.» «می‌گویم آمدم خانه خواب دیدم. خواب دیدم قمر بنی هاشم علیه السلام را. حضرت فرمودند که تو غصه نخور. عائله و زندگیت با من تعمیر کنی. آری تو استخاره بگیر. کی می‌آید پیش من استخاره بگیرد؟ گفت من می‌فرستم.» «دیگر من ماندم چکار کنم. فرداش آمدم حرم حضرت عباس علیه السلام نشستم. یک خانم آمد گفت حالا به یک زن با عبای چادر پاره و بادیه نشین کی می‌آید بگه استخاره می‌کند. یکی آمد بالا سر من حاج خانم استخاره می‌کنی؟ آمدم بگم نه. ولی دیدم قمر بنی هاشم جلو من حاضر شد. تصویر این نیتش این است، کارش این است.» از آن لحظه هرکی آمد پیش من استخاره خواست. من تسبیح دست گرفتم. قمر بنی هاشم را دیدم. ایشان به من فرمود: «این نیتش این است، کارش این است.» جوابش هم دریچه رزق است. حالا یک وقت برای قمر بنی هاشم است، یک وقت حضرت رقیه است، یک وقت امام حسین است. این ها تیم توسلات کنار این قبور مقدس آمدن و این‌ها خیلی برکات است.
یکی از رفقای به نظرم خود ایشان دیده بود. گفت که: «من یک وقتی قطعه شهدای قم رفته بودم، آمدم منزل.» حالا من تردید دارم از دیگری نقل کرد یا خودش. «شب بعد شهدای آن قطعه را خواب دیدم و این‌ها به من گفتند که تو اگر از ما درخواست می‌کردی زیارت کربلا را بهت می‌دادیم. اینجا که آمدی ما واسطه‌ان کربلا را می‌نوشتیم اما تو درخواست نکردی. تو چند بار دست کم می‌گیری؟ دست ما باز است اینجا.» این شهدا دست و بالشون باز است! و خدا می‌داند این‌ها غوغایی آن طرف دارند و چکار می‌کنند. این‌ها ایادی امیرالمومنین‌اند در عالم برزخ. کارگزاران جنود امیرالمومنین هستند. آبرو دارند، اعتبار دارند. مسائل به این‌ها شعبه شعبه واگذار شده. خدا کند که قدر بدانیم این شهدا را. و نظر رحمت به ما داشته باشند این صبح جمعه این بزرگان را که حالا بعضی‌هایشان را اسم آوردیم، خیلی‌هایشان هم اسم نیاوردیم.
آقا فرموده بودند در مورد شهید کاوه که آن طرف مدفونند. فرموده بودند که: «تا قبل از شهادتش او شاگرد ما بود. از بعد از شهادتش ما شاگرد او شدیم.» آن جمله «از بعد از شهادتش ما شاگرد او شدیم» یعنی چی؟ حالا ما شاگرد او هستیم. این خیلی است. آقا فرموده بودند در مورد شهید کاوه رهبر معظم همین شهید کاوه که قبر او مظلومانه است. این جلو که حالا ما کنارش نشستیم یکمی قلبمان بالا آمده. ۲۵ نفر از شهدای روز عاشورای حرم که این‌ها بدنشان متلاشی شده و فقط دست و پا از این‌ها مانده. این قبر خیلی خاصی است. حالا این را قدر بدانیم ان‌شاءالله. این را فقط دست و پا یکی از این عزیزان جمع شده و کنار هم دفن کردن. چون اکثر شهدای حرم را که داخل حرم دفن کردند هرکدام آثاری دارد. این‌ها شهدای مظلوم‌اند. خیلی‌هایشان غریب بودند، مسافر بودند، زائر بودند. باز خود غریب آثاری دارد. زائر امام آثاری دارد. زائر هر امامی اگر در مسیر زیارت آن امام از دنیا برود با آن امام محشور می‌شود و واسطه فیض آن امام می‌شود.
* * *
خیلی در این‌ها نکته است. شهدای عراقی خیلی غریب داریم که من خیلی غصه‌ام می‌شود اینجا. وقتی می‌آیم مخصوصاً اینجا زیاد است که این‌ها اصلاً زائر ندارند. این شهدایی که زائر ندارند خیلی از ایشان قدر بدانید. این‌ها هرچی که می‌خواهند به ۱۰۰ نفر بدهند به یکی می‌دهند. یکی می‌آید برای ۱۰۰ نفر می‌گیرد. بعضی از این شهدا اسم عراقی را می‌بینید. بعضی‌ها که اصلاً به این‌ها چپ چپ هم نگاه می‌کنند. نه این‌ها مظلوم‌اند. این‌ها از آن طرف فرار کردند آمدند این هیچ فامیل و آشنا و دوستی هم ندارند. سال به سال هم کسی کنار مزار این نمی‌رود. خدای متعال فرمود: «انا عند المندرس قبورهم و المنکسرت قلوبهم.» من پیش قبرهای مندرس و دل‌های شکسته‌ام. فقط دل شکسته نیست. قبر مندرس یک عنایت و توجه خاصی است به این قبور غریب. که خدا ان‌شاءالله به آبروی غریب الغربا امام رضا علیه السلام همه این غربا را مهمان امام رضا کند و ما را مهمان این غربا کند. فیوضات و برکات این بزرگان و این ارواح نورانی و مهربان ان‌شاءالله ما را بهره‌مند بکند. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00