‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنتالله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
سلام دارم خدمت همه عزیزان و انشاءالله که صبح جمعه برای همه عزیزان با برکت بوده باشد. از آنجایی که برای بسیاری از عزیزان این، جلسه اولی است که محضرشان هستیم، نکاتی را عرض بکنم درمورد اینکه بحث ما چیست و قرار است چه کاری انجام دهیم.
ما سال گذشته و اوایل امسال، مباحثی را در دانشگاه فردوسی داشتیم و کتابی را با دوستان مرور میکردیم: کتاب «آنسوی مرگ». خوب طبعاً خیلی از عزیزان باخبر هستند از این جریان و شاید خیلی از عزیزان هم فایلها را گوش کردهاند. آنجا یک جمع دانشجویی و صمیمانه بود و هدف این بود که خلاصه توسعه پیدا بکند و این ابعاد وسیع پیدا شود در مخاطبین این بحث. لذا آنجا خیلی بنا نداشتیم بحثها را عمیق مطرح بکنیم و انتهای یک سلسله مباحث مفصلی بود که داشتیم. صد و خردهای جلسه ما مباحث درمورد عمل و آثار عمل و اینها داشتیم. بعضی دوستان دانشجو گفتند که آقا این بحثهایی که داری، خوب است؛ ولی راه نمیاندازد ما را. اینها علمی است، یک چیزهایی بگو که ما راه بیفتیم. داستانش را در یک جلسه میگویم، تمام میشود. بنا داشتیم که سه چهار جلسه کل کتاب را توضیح بدهیم، بگوییم ماجرا این است. بعد دیدیم کشش بسیار بالاست، استقبال خیلی وسیعی شد و ما هم البته بحثها را تندتند، یعنی روزی سه چهار صفحهای از کتاب خواندیم و پیش رفتیم. کلاً تمام شد. تازه از دو ماه بعدش خبرش در دانشگاه پیچید. دیگر تعطیلات بود و اینها. بحث ما در خرداد، اوایل خرداد تمام شد. از مرداد و شهریور تازه دیدیم که دارد سیل پیام میآید و تا همین الآن واکنشهای عجیب و غریب که دیگر حالا خیلی دوست ندارم در این بخش صحبت بکنم؛ ولی دلگرمکننده بود. خدای متعال گفته است که این بحثها پذیرفته شده. چقدر گفتند که «ما قصد خودکشی داشتیم» و چقدر «قصد طلاق داشتند» و پیامها از جاهای مختلف که مثلاً «پسر من خانه را ترک میکرده و نمیدانم اینگونه بوده» و «از وقتی این بحث مطرحشد، تحولاتی حاصل شده برای افراد». و الی ماشاءالله افرادی که گفتند: «ما از وقتی اینها را شنیدیم تا حالا دیگر حتی یک گناه هم انجام ندادهایم» و از این قبیل... . درخواست زیاد است و همه میگفتند که آقا این بحثها ادامه داشته باشد در این زمینه و این موضوع؛ و خصوصاً با این رویکرد غرب در حوزه معاد تازه دارد به چیزهایی میرسد. دوگانهانگاری که دکارت مطرح کرده بود که جسم و روح دوتا است و با هم فرق میکند؛ این بحث در بین خود شخصیتهای علمی غرب نگرفته بود؛ یعنی حرفهای دکارت با اینکه دکارت سرمنشأ خیلی از مباحث در غرب است؛ ولی بحث دوگانهانگاری او جدی گرفته نشده. فضای علمی متریالیست غرب که همهچیز را مادی فرض میکند، میگوید ذهن و مغز، همان روح و فعل و انفعالات ذهنی است. طرف فکر میکند که روحش است. کتاب معروف خود بچهها در «آغوش نور» قبول نمیکند که یک روحی هم هست؛ بلکه همه میگویند که «تو خرافاتی شدی، توهم برت داشته است». و ایشان، آقای ریموند مودی، و آقای ایبن الکساندر، نام شخصیتهای علمی مطرح در این حوزه و غرب، حرفهای اینها را اصلاً نمیپذیرد، قبول نمیکند. تازه دوگانهانگاری هم که دکارت میگوید، مشکلات جدی دارد: «روح یک چیز است، جسم یک چیز دیگر است؛ انگار ما دوتایی هستیم، یک جسمی و یک روحی». بهترین حرفها را در این حوزه جناب ملاصدرا زده که روح و بدن، نفس و بدن، یک چیز است و از جنس اتحاد است، نه از جنس انضمام. که حالا درمورد این باید مفصل صحبت شود انشاءالله. بدن، جلوه نازله نفس است. ما دو تا چیز نیستیم. هر کس خودش را یک چیز میداند. «من اینی که اینجاست، یک چیز منه» و «من این یکیام، یکی دیگر هم آن روحم»؛ ما یکی هستیم، این بدنمان است. بدن بهش آسیب وارد میشود، میگوید: «من دردم آمد.» ولی در خواب، هم که با بدن کار نداریم، باز میگوییم: «من میگوید من خواب دیدم» که چشمم بسته بود. پس این بدن، یک ساحت نازلیافته از نفس است که خیلی مهم و جدی است.
بسیاری از اساتید و بزرگان فرمودند که یکی از دغدغههای بزرگان این بود که فلسفه ملاصدرا و ملاصدرا هنوز به غرب نرسیده؛ یعنی در غرب کسی ملاصدرا را نمیشناسد، از حرف ملاصدرا کسی خبر ندارد؛ نه در غرب، در شرق، در همین مشهد هم الحمدلله اگر بشناسند، روی هوا میقاپند. اینجا میشناسند به عنوان یک بیدین. ولی این حرفها وقتی مطرح میشود، ما از آلمان، از آمریکا، از خیلی جاها دائم پیام داریم: «زندگیمان عوض شده، حال و روزمان عوض شده.» خوب، آنی که گمشده دارد در آن فضای غرب و در آن فضای مادی، این حرفها وقتی به گوشش میخورد، میبیند که آقا یک چیزی هست. و خود غرب، یک دری به رویش باز شده است. از ۱۹۷۵ که ریموند مودی وارد این فضا شده و NDE را وارد فضای علمی کرده، ما تا الان هزاران مقاله داریم. این آمار که میگویم قدیمی است؛ آمار مال سال ۱۹۸۲ است. سازمان آمارگیری گالوپ میگوید که حالا ۱۹۷۵ ریموند مودی شروع کرده این بحثها را، «تجربه نزدیک به مرگ» و این وقایعی که برای کسانی که مثلاً در کما بودند یا مرگ بالینی پیدا کردهاند (دقایقی). سال ۸۲، یعنی ۷ سال بعد از اینکه ایشان این کتاب را شروع کرده و نوشته، این سازمان گالوپ اعلام کرده که ۸ میلیون آمریکایی بزرگسال، واجد تجربه نزدیک به مرگ هستند. در قیاس با جمعیت آن موقع ایالات متحده، از هر ۲۰ نفر یکی، صاحب تجربه نزدیک به مرگ است؛ یا ۱۰ نفر، یا هر ۸ نفر. آمار جدیدترش را من داشتم تا ۲۰۰۱ به بعد و اینها، حالا باید بگردم پیدایش کنم. و در غرب، مستندات ما فقط چهار پنج تا فیلم سینمایی در سالهای اخیر داشتیم که اگر فرصت شود ما امروز میخواستیم یکی دو تا کلیپ پخش بکنیم، سیستم آماده نشد. چهار پنج تا فیلم سینمایی خوب ساخته شده در هالیوود درمورد «تجربه نزدیک به مرگ» و همین کتاب «آنسوی مرگ» و خیلی از مسائلش را در فیلمها نشان دادهاند. و فضای غرب کاملاً آماده است برای این مطالب؛ یعنی ما بهترین زمینهای که داریم برای طرح این مبانی قوی خودمان که واقعاً هیچکس دست پر ما را ندارد، بهترین فضا همین فضای تجربههای نزدیک به مرگ است. و عرصه خطرناکی هم هست. یعنی شرایط، شرایط بسیار خطیری است؛ چون الان دیگر قروقاطی هم بهش زیاد اضافه کردهاند که من چند بار گفتم الان دیگر همجنسبازان میگویند که ما تجربه نزدیک به مرگ پیدا کردیم و بعد دیدیم با آن پارتنر خودمان در بهشت با هم بودیم. دیگر تجربه نزدیک به مرگ است، درش هم که باز است، صاحبم که... . یک آمارهای خوبی من اینجا دارم که بیشتر اینهایی که اتفاقاً از جهت اخلاقی و اعتقادی و اینها بد بودند، بخوانم. «تجربه نزدیک به مرگ اینها در تجربه جهنم، صفر درصد بوده است». یعنی هیچ کدام از این تبهکارها وقتی تجربه نزدیک به مرگ پیدا کردهاند، در غرب هیچ کس نیامد بگوید جهنمی هست.
صحبت بکنیم چرا؟ «تجربه نزدیک به مرگ» چیست؟ در بین ماها شروع شده یک سری کارهایی. یک کتاب، یکی دو تا کتاب در این سالهای اخیر چاپ شده که بنده یکیاش را دیشب سفارش دادم برایم؛ یعنی تازه شب باخبر شدم که دیگر کتاب اینجوری نوشته شده است. کتاب ۳۰۰ صفحه تهران سفارش دادم که با پست یک دانه کلاً کتاب ازش بود، با پست بفرستم که حالا احتمالاً هفته بعد برسد دستم. تازه دارد کمکم، آن هم نه در فضای حوزه ما؛ فضای حوزه که نه، در فضای دانشگاه، کمی دارد یک سری مباحث مطرح میشود از بحث «تجربه نزدیک به مرگ» و اینجور مسائل. و متخصصین عصبشناسی، جراحهای مغز، اینها در این حوزهها با یک تشنگی و عطش و شیفتگی دارند کار میکنند. برخی هم در دانشگاهیان از کسانی که فلسفه و اینها کار کردهاند، دکتر اعتمادینیا که همین کتابی که عرض کردم مال ایشان است، کتابهایی در این زمینه و مقالاتی دارند که بنده چند تا مقالهشان را هم اینجا دارم. یک مستندی را هم شبکه مستند ساخته درمورد «تجربه نزدیک به مرگ» که کارشناس ایشان بوده است. این را هم من آورده بودم که پخش شود، ۴۵ دقیقه. مستند خوبی است. مرگ تقریباً. یک بخشایش خوب کار کردهاند، انیمیشنسازی کردهاند، در مستند تصاویر خوبی درست کردهاند و مطالب خوبی دارد؛ ولی اگر ضوابط و قواعدش فهمیده نشود، این بحثها به کسی کمک نخواهد کرد. «تجربه نزدیک به مرگ» هم که معمولاً داشتهاند، همه سبک بودند و راحت بودند و آزاد بودند و مرگ هر که رفته و آمده، صد درصد اینها، این آماری که داریم میگوید صد درصد افرادی که «تجربه نزدیک به مرگ» پیدا کردهاند، نظرشان نسبت به مرگ مثبت است؛ یعنی همه علاقهمند به مرگ شدهاند. خوب، این چیز خوبی است، نسبت به مرگ کشش پیدا کردهاند. از این وحشت بیرون آمدهاند؛ چون در غرب هر وقت میخواهند یک چیزی بترسانند، اسکلت، دو تا استخوان زیرش است، خطر مرگ و علامت مرگ و کلاً یاد مرگ این است، دیگر؛ یک اسکلت دو تا استخوان. و هر چیز که دیگر میخواهند اوج خطر را برسانند، میخواهند بگویم این پیچ خیلی خطرناک است، «خطر مرگ». یعنی خطر مرگ، دیگر بالاترین خطری است که در زندگی هر کسی میتواند آدم را بترساند. و از عجیب و غریبی اش؛ ولی از آن طرف، ضابطه هم ندارد؛ یعنی خوبِ خوب باشی، بد باشی، اختلاس بکنی، سه هزار میلیارد، یک قران اختلاس نکنی، آخرش همه آن ور میروند بالا و در تونل نوری وارد میشوند و کلاً اوضاع برای همه خوب است. اینجا یکم باید بحثهای علمی شود، ضوابطش کشف شود که دقیقاً «تجربه نزدیک به مرگ» چیست. «تجربه نزدیک به مرگ»، همان حال احتضاری است که ما میگوییم مرگ برزخی، تجربهای از عالم مثال. اینها اقوالی است که بین ماها مطرح است. خوب شیخ اشراق، جناب سهروردی نظرات خوبی دارد در این زمینه. انشاءالله مطرح میکنیم. خیلیهای دیگر بنده در بعضی مقالات دیدم، گفتند: «آخر ما از خدامان» است. گفتند: «آخر درمورد تجربه نزدیک به مرگ نظر مثبت نهایی نمیتوانیم بدهیم. معلوم نیست. نمیدانم این حال احتضار است، ورود به برزخ است، حالتی که آنجا میگویند هیچکدام اینجا تطابق ندارد.»
کتابی را که ما میخواهیم با عزیزان شروع کرده بودیم، البته خیلی هم پیش نرفته، شروع کردهایم به مباحثه، کتاب «سه دقیقه در قیامت». این کتاب در کتابهای هندی و «تجربه نزدیک به مرگ» منحصربهفرد است؛ یعنی در دنیا مثل این کتاب نداریم. البته کمی ادبیاتش به قول معروف، ادبیات آخوندی است؛ یعنی هی وسطهایش نصیحت میکند، آیه قرآن میگوید، حدیث میخواند. اینها به نظر بنده به اعتبار علمی کتاب آسیب میزند. اتفاقی برایش پیش آمده که یک جانباز مدافع حرم بوده، یکی از محورهای عملیاتی سال ۹۰ در ارومیه، آن سمتها، ایشان مجروح میشود و چشمش را از دست میدهد. بعد عمل جراحی روی چشمش انجام میدهند، بیهوشش میکنند. سه دقیقه ایشان از دنیا میرود. مسائلی را میبیند که اسمش را گذاشتهاند: «سه دقیقه در قیامت».
در تجربه نزدیک به مرگ معمولاً اینقدر عمق ندارد تجربه نزدیک به مرگ؛ یعنی طرف میرود همان حوالی. تهش این است که یکی از اقوامش را، پدرش را، پدربزرگش را، رفیقش را میبیند. ۹ تا ویژگی در همه «تجربههای نزدیک به مرگ» مشترک است. در نظر آقای ملوین مورس، در نظر جفری لانگ، ۱۱ تا ویژگی مشترک است که انشاءالله میخوانم برایتان. به نظر ما میرسد که هیچ کدام از اینها لازم نیست. «تجربه نزدیک به مرگ»، تجربه مرگ نیست. نه حالت احتضار است، نه مرگ برزخی. اکثر اینها که دیدهاند، اینها یک تجربهای از عالم مثال است. تجربه عمیق از عالم مثال. و تا حدی اسمش را گذاشتهاند: «پرواز روح». «پرواز روح». بعضی از اینها عمیقتر است، اینها وارد برزخ میشوند. آنهایی که عمیقتر نیست، فقط یک دور با اعمالشان، یعنی میبیند از بچگی چه کارهایی کرده، از جلو چشمش رد میشود. این یکی از مشترکاتی است که همه تجربههای نزدیک به مرگ دارند.
این کتاب اینجوری نیست. این کتاب، «سه دقیقه در قیامت» این نیست که یک دور تجربههای، یعنی از اول مرگ فقط ببیند، حساب و کتاب اعمال رسیدگی میشود. ما در هیچکدام از کتابهای «نزدیک به مرگ» که چاپ شده و داریم، مثلاً یکی از بهترین کتابهایی که چاپ شده، این کتاب «بهشت برین» حقیقت الکساندر است که هفت هشت تا ترجمه مختلف شده در ایران. بهترین تجربه نزدیک به مرگی که دیدهام، همین بوده. در جلسات بعد عرض میکنم برایتان. خیلی چیز ویژهای ندیده، خیلی اتفاق خاصی نیفتاده. یک سری حرفها را فهمیده که خیلی مهم است و زندگیش را عوض میکند درمورد قیامت و خدا و این مسائل. و هیچ کدام از اینها وارد حساب و کتاب دقیق نمیشوند، حساب و کتاب نمیرسد. ایشان مور از ماست میکشد برایش؛ در حالی که شهید بوده. تکتک اعمال، فلان کلمهای که آنجا گفتم. مثال بزنم. بچه بودیم، حالا خیلی نترسیدم. در کتاب، کتاب ترسناکی است. ما میخواهیم اول خوب زمینهسازی بکنیم، بعد وارد آن بخشهای ترسناکش بشویم. کتاب «آنسوی مرگ» وادی حقالناس سنگین است. ما گوش کردهایم، یک ریز داریم گریه میکنیم، دو روز، سه روز، یک هفته است که فقط گریه میکنیم. خیلی آنجا ایشان میگوید که موقع حساب و کتابها که شد و اینها، یک پیرمردی بود در مسجد ما، ما نوجوان بودیم در مسجد. جزء بسیجیهای مسجد بودیم و فعالیت میکردیم. مال سمت نجفآباد، آن طرف، اسم او، فعالیتهایی داشتیم در مسجد. یک شب ما سیاهی زدیم. پیرمرد. من رفتم آنجا موقع حساب و کتاب و اینها شد، آن پیرمرد را دیدم که آنجا معطلی دنیا بود. رفتم معطلم که چرا در کلمهای که به تو گفتم که باید حساب عمل کنی. داشتم قبلش خودم خالی شده بودم، همه را از من گرفته بودند. شهیدم، شهادت اینجا پای رکاب من حلیتش نمیکند. بعد میگوید: «من چون پروندهام خالی شده بود، گفتم این پیرمرده نمیگذرم.» گفتند: «خب پس باید معادلسازی شود.» درمورد اینها مفصل باید صحبت بکنیم که اصلاً یعنی چه؟ «عمل یکی را تبدیل کردن به عمل یکی.» «عمل هر کسی با خودش است.» «لتتزر و اخر.» این سه چهار جلسه لااقل بحث عمیق میخواهد که یعنی چه؟ «یک نفر عملش را تحویل یکی دیگر میدهد در ازای گناهی که کرده، حقالناسی که دارد؟» بحثهای عمیق است. ایشان میگوید که «گفتم نمیگذرم.» این آقا چند سال پیش یک زمین بزرگی را وقف کرده، احدی خبر نداشته، هیچ کس خبر نداشته. «اگر نمیگذری، این آقا باید آن زمینی که وقف کرده را بدهد به تو تا اجازه دهیم وارد بهشت برزخی شود.» در این کتاب میگوید که اول دیدم که خیلی شاداب است این پیرمرد. منتظر بود که اینجا اوکی از من بگیرد که برود. من گفتم که نمیگذارم تا این زمین را به من تحویل بدهد. زمین وقف شده، زمین بزرگ. هیچ کس هم خبر نداشته. همه خالصانه. پیرمرد چروک شد آیا؟ ناراحتی؟ افسردگی؟ که رفت در بهشت. که میگوید: «بعد که من برگشتم در دنیا، رفتم.» آمارش را ندارم. کتابی که تو داری فرق میکند با کتاب او. چند تا داستان بهش اضافه شد. میگوید که: «من یک سفر کربلا رفتم در عمرم. کربلا اینقدر نچسب نرفته بودم.» پیرمردی در کاروانمان بود. همه کارهایش با من بود. «چه غلطی کردم؟ اول گفتند که کی از این پیرمرد محافظت میکند؟ من گفتم.» دیگر تا آخر کارش با من بود. و نه به زیارت رسیدم، نه به حرم رسیدم، نه به نماز رسیدم. هتل را راهاندازی کنم، دو ساعت تا بیاورم هتل، دو ساعت ببرم سر شام، دو ساعت بیاورم نهار، دو ساعت ببرم. به هیچ چیز نرسیدم. خیلی هم اعصابم خرد بود. «من چه غلطی کردم قبول کردم که این بابا را با خودم بیاورم؟» ماجرا صفحه ۴۳. آخرش این پیرمرد آخر سفر نگاه کرد به گنبد اباعبدالله، برای من دعا کرد. دردسر درست کردیم. یک بار دیدم پیرمرد روی سالن را به حرم کرد، با انگشت دست مرا به آقا نشان داد. با همان زبان بیزبانی برای من دعا کرد. دعا که کرده بود، میگوید: «آنجا که رفتم به من گفتند که پنج سال اعمالت نادیده گرفته شد.» امام حسین برای ۵ سال پرونده را رد کردند. از ۵ سال عمل.
داستان کتاب خیلی مطلب زیادی ندارد، ۹۰ صفحه بیشتر نیست؛ ولی هر کدام از داستانهایش خیلی عمیق است، پرمطلب، جای توضیح دارد. و در بین تجربه نزدیک به مرگ هم عرض کردم، منحصربهفرد است، هیچکس اینجور عمق ندارد مطالبش. از این جهت خیلی کتاب خاصی است. خوب درمورد تجربههای نزدیک به مرگ مطلب زیاد است. فضای غرب، نکاتی را عرض بکنم. بعد یک سری توضیحات بدهم و دیگر خیلی اذیت نکنم. صفحه ۱۳۷، یک تجربه نزدیک به مرگش را بخوانم برایتان. بعد میآیم از متن کتاب یک مقداری بخوانیم؛ چون خیلی از عزیزان در جریان مطالب ما نبودند. امروز بیشتر از آن در جریان قرار بگیرند. داریم مطالب را عرض میکنیم وگرنه بحثمان از روی کتاب «سه دقیقه در قیامت» است.
ایشان میگوید که حول و حوش ۸۰ تا بچه را رفته در این بحث پیدا کرده، جزء تخصص خودش هم بوده است. و تکتک اینها را جمع کرده. حالاتشان و ... . یکی از نکات جالب این است که رفته روی بچهها کار کرده که اینها یک وقت تحت تأثیر افکار مذهبیشان نبوده باشند. ولی نکته جالبش به این است که بین تجربه نزدیک به مرگ بچهها با «تجربه نزدیک به مرگ» پیرمردها و جوانها و اینها تفاوتی نیست؛ یعنی هر که هم که تابع عقایدش بوده، در آن مسائل اولیهای که دیده، چون همه مسائل اولیه را دیدهاند، همه وارد نور شدهاند، همه نمیدانم اقوام را دیدهاند، همه اعمالشان را دیدهاند، همه اینها مشترک بوده. فرقی نمیکرد. عمق هم که خیلی عمیق نبوده؛ یعنی در اینها کسی که خیلی عمیق چیزی گیرش آمده باشد، نداریم، الکساندر. آن هم چیزهایی که دیده چیز خاصی نیست. مطالبی که خیلی خاص است که به رفقا گفتم، گفتم که «این کتاب مطالب مطالب یک رمان سطح سوم و درجه سوم را دارید میخوانید.» بسیار کتاب بیروح، مطالب مطالب بسیار عادی دارد. احوالش را نقل میکند. «فهمیدم المیز» من را سوا کردند. ۱۰، ۱۲ تایش هست که قشنگ دو صفحه دو صفحه المیزان است که در ذهن من بود که این دو صفحه را مثلاً بخوانم، بگویم همین عبارت چه شکلی است. شهود. اسم این، شهود «تجربه نزدیک به مرگ» دارد و حتی خود مرگ را دارد. این مطالب نصیبش نمیشود. «صلاحیتی در خودم ندیدم.» «من احساس میکنم خدا من را به عنوان یک عنصری برانگیخته که بیایم غرب را نجات بدهم.» مسخره میکردم به غرب! با ادبیاتی که دارم، با تخصصی که دارم حالی بکنم آقا ماجرا این است. بیدارشان بکنم.
«ماجرای دیگری را از یکی از بیماران خودم برایتان نقل میکنم. هر وقت که درباره ماهیت اسرارآمیز روح و انرژی ناشناختهای که زندگی ما را روشن میکند فکر میکنم، به یاد این ماجرا میافتم. ماجرا برای پسری اتفاق افتاد که من اینجا اسمش را “بن” میگذارم. این پسر الان یک پلیس ۴۷ ساله است؛ اما وقتی ۱۴ ساله بود، دچار تب شدید رماتیسمی شد و هفتهها در بیمارستان کودکان بوستون بستری شد. وضعیت او وخیمتر شد تا اینکه یک روز دردهای شدیدی در قفسه سینهاش احساس کرد. این دردها شدید و شدیدتر شدند تا جایی که دیگر نتوانست آنها را نادیده بگیرد. یادش میآید که با پرستار صحبت کرد و به او گفت که دارد اتفاق بدی میافتد. او دید که پرستار از اتاق بیرون دوید تا دکتر را خبر کند. ناگهان “بن” متوجه چیز عجیبی شد. او میتوانست دنبال پرستار برود. همینطور که پرستار داشت وضعیت “بن” را برای دکتر توضیح میداد، “بن” پشت سر او در هوا شناور بود. اتاق روح را از بدن آنها به طرف اتاق او دویدند تا نگاهی به بدنش بیندازند. “بن” هم پشت سر آنها رفت. متوجه شد که دارد به جسم خودش نگاه میکند؛ و مانند یک ناظر خونسرد و بیتفاوت، کل صحنه را از بالا تماشا میکند.» این هم بین همهشان مشترک است. «تخت خوابیده.» اینها توضیحات دارد، انشاءالله عرض میکنم، چیست و چرا اینجوری میشود. «او به پایین نگاه کرد و دید با یک رشته نقرهای که گوش دادن و تشریف داشتن و اینها، بحث رشتههای نقرهای را مطلعاند.»
از نکات عجیب این است که اینها از سرتاسر دنیا سایتی دارند، بیش از ۴۰۰۰ تا «تجربه نزدیک به مرگ» را آنجا بارگذاری کردهاند به زبانهای NDE، RF.ORG. مال کوبا، مال انگلیس است، مال لندن، کانادا، اتریش، مال ایران است، مال دبی. همه این حرفها، همه همین است. وقتی یک چیزی از متواترات شد که منطقه ارسطویی، وقتی یک چیزی بدیهیات میشود و همین هم که طرفدار این هستند که روحی وجود دارد، دلیلش این است که همه اینها آدمهای متعدد و متنوع یک چیز را دیدهاند. دروغ بگویند! بچه ۵ ساله هم همین را دیده، پیرمرد ۸۰ ساله هم همین را دیده، جوان ۳۰ ساله هم همین را دیده. آن کشیش بوده، این کشیش بوده. فرقی نمیکند. کشیش بوده، این یکی در میخانهای بوده، داشته مشغول خوردن بوده، مواد مخدر مصرف میکرده، این تجربه را پیدا کرده است. دروغ است، زاییده ذهن است. البته حالا آن یکی توجیه میکند، میگوید نه، این فعل و انفعالات در حالات خاصی چون به یک درصد خاصی میرسد اکسیژن مغز، خبری هست. گفتند: «اینها حاصل تلقین است؛ چون آدمیزاد از مرگ میترسد، هی میخواهد به خودش تلقین کند یک خبری آن ور هست.» بچهها! من صحبت میکردم نزدیک به مرگ، من یکی دو نفر را گفتم به شدت من را مسخره کردند: «من در جامعه منزوی شدم. جرئت نمیکنم دیگر به کسی بگویم.» خواب ببیند. تلگرام و اینستا و همه باخبرند، دیگر پیدا کرده به احدی نمیگذارد. بدبخت پاک تعطیل شده. یک دو زرع هم عقل داشت، از دست داد. اسمش چی بود؟
«به پایین نگاه کرد و دید با یک رشته نقرهای که به پایش چسبیده بود، به بدنش وصل بود. به نظر میرسید این تنها اتصالی بود که با بدنش داشت. چند ثانیه پیش، درد شدید تمام وجودش را گرفته بود؛ اما حالا بیهیچ دردی، برفراز جسمش در هوا شناور بود و پرستاران و پزشکان را میدید که داشتند تلاش میکردند دوباره قلب او را به کار بیندازند. همینطور که “بن” داشت آنچه را که در پایین اتفاق میافتاد تماشا میکرد، ناگهان این احساس به او دست داد که گویی هوشش به میزان قابل توجهی زیاد شده است.» حالت بیهوشی است، خلسه و خله قاطی است و اتفاقاً دقیقاً برعکس است. تفاوت تجربه نزدیک به مرگ با خواب و کما و اینجور مسائل دقیقاً در همین است؛ یعنی وقتی وارد عالم مثال میشود که ما گفتیم: «تجربه نزدیک به مرگ نباید تجربهای از عالم مثال مرگ ندارد.» این مسئله وقتی که وارد عالم مثال میشود، احساس میکند که «من خیلی بیش از آنچه که تا حالا میدانستم، میدانم. قدرتم خیلی بیشتر از آن چیزی است که تا حالا بوده.» و توسعه عجیبی را طرف در خودش احساس میکند. این میشود علامتش.
«همینطور که داشت با آرامش به صحنه پرجوش و خروش پایین نگاه میکرد، متوجه شد که دو موجود نورانی در دو طرفش قرار دارد. “بن” میگوید حضور این موجودات نورانی به او احساس آرامش، عشق و شناخت میداد.» این سه تا، همه اینهایی که تجربه کردهاند، این سه تا را تجربه میکنند: آرامش، عشق و شناخت. معرفت. مثال خوبی را عرض میکنم چرا اینجوری میشود. آن تونل نوری هم که هر کس میبیند، درمورد تونل نور جلسات بعد. که شبیهسازی کردهاند روی خلبانها که میخواهند بالا بفرستند، روی این جتهایی که در کارگاه اولین روی کار میکنند، یک سرعتی را بالا میبرند. میگوید: «از یک سرعتی که بالاتر میرود، این جت “تجربه نزدیک به مرگ” پیدا میکند.» خیلی جالب است. حالا کلیپش را نشان میدهم.
«“بن” میگوید اینطور نبود که انگار همهچیز را میدانم؛ بیشتر مثل این بود که یک مرتبه فهمیدم زندگی خیلی سادهتر از آن چیزی است که اکثر ما فکر میکنیم.» همه سنگینی و ثقل و درگیری و اذیت و مزاحمت و فشار و اینها مال ماده است. فوقالعاده است. این کتاب. باشد ایشان میفرماید: «تا انسان دو خط... تا انسان در دنیاست مشکلات دارد، مگر اینکه از دنیا برود حقیقتاً یا حُکماً.» حقیقتاً چیست؟ «مرگ واقعی.» حکمتاً چیست؟ «این است؛ یعنی انسان در دنیا هست ولی در دنیا، در برزخ است. در بالا قلب آنجاست. آنجا دارد زندگی میکند.»
درمورد مرحوم آیتالله بهاءالدینی نوشته بودیم، بنری درست کردیم که برخی عزیزان لطف کردند در فضای مجازی به اسم خودشان منتشر کردند، اشکالم ندارد. عرض کنم که یک جمله زیر عکس آیتالله بهاءالدینی نوشته بودیم: «همیشه در برزخ بود، گاهی در دنیا.» منزل ما از دوستان ماست، دو تا چهل تایی بود، ۸۰ تا عکس بود دیوار. این را که نگاه کرد، رنگش پرید. «زندگی کردم یک کلمه خلاصه بکند، همش همین بود.» صحبت میکردیم وقتی من پدرم را صدا میزدم، کارش را داشتم. پدرم که میخواست به من توجه بکند، احساس میکردم از یک راه دوری دارد برمیگردد. کلی راه باید برگردد جواب من را بدهد، دوباره برگردد برگردد. این همین است: «حقیقتاً یا حکمتاً در دنیا نیست.» حکمتاً در دنیا نیست، بدنش بین مردم. «ابدانهم فیالدنیا و قلوبهم فیالجنة.» امیرالمؤمنین میفرماید: «بدنش در دنیاست، دل در بهشت است.» میفرماید: «هم الجنة کمن قد رعاها و هم فیها منعمون.» کدام خطبه؟ خطبه مت، به حمد متقین. این شکلی است. در دنیاست. اینها یک گوشههایی از یقین برایشان حاصل شده. اگر کسی اهل یقین بود، هزار هزار از این مسائل برایش. بحث مفصلی دارد انشاءالله داشته باشیم.
«زندگی خیلی سادهتر از آن چیزی است که اکثر ما فکر میکنیم. پزشکان داشتند “بن” را از دست میدادند یا حداقل جسم او را. آنها هر کاری که میدانستند برای انجام داده بودند و حالا داشتند یک سوزن بزرگ را در قفسه سینهاش فرو میکردند تا آدرنالین به قلبش تزریق کنند. همینطور که “بن” داشت این مراحل بحرانی را تماشا میکرد، آن موجودات نورانی که در دو طرفش بودند، از او پرسیدند: آیا میخواهد روی زمین بماند یا با آنها برود؟ همینطور که داشت به پزشکان که منتظر تأثیر آدرنالین بودند نگاه میکرد، جواب داد: میخواهم بمانم.» تعلقش به اینجاست، دیگر. اینجا.
«آن موجودات رفتند و “بن” دکترها را دید که از کارشان دست کشیدند و ملحفه روی صورت او کشیدند. میتواند صدای افراد را از توی راهرو بشنود.» میگویند که آدم وقتی میخواهد برود، نفس میخواهد برود. «موت اختیاری» که میگویند یعنی چه؟ یعنی نفس هر وقت اراده میکند، یعنی این نفس اراده میکند فعلاً با بدن کار نداشته باشم. گفتم یا نه؟ علامه طباطبایی میخواستند عمل جراحی بکنند، جراحی کنند. بهشان گفته بودند که «باید شما را بیهوش کنیم.» عمل چشم. دست و پا که نیست. سید جمال گلپایگانی بودند، آیتالله میلانی بودند، علامه طباطبایی بودند، خدای بهجت بودند. خیلی از این بزرگان گفته بودند: «آقا چشم است.» این را از یکی از شاگردان علامه طباطبایی خودم شنیدم که «ایشان فرمود من خودم از علامه شنیدم.» که یک نقطهای در چشم ایشان افتاده بوده. این را میخواستند دربیاورند، جراحی بکنند. «شروع کنید. به من بگویید چند دقیقه طول میکشد.» نیم ساعت، چهل دقیقه، پنجاه دقیقه. ۸۰ ساله. میگوید: «ایشان دیدیم کامل بدن در اختیار ماست. عمل جراحی انجام دادیم. بعد ۵۰ دقیقه، موت اختیاری، خلع بدن، روح از بدن خلع میشود با اراده خودش برمیگردد.» الان که اینجاست، با اراده خودش است.
مرحوم آیتالله بهاءالدینی. یکی از شاگردان برای بنده میفرمود: «میخواستم چند باری بگویم، هی یادم میرفت. الان هیچ ربط ندارد. گفتم ولی یکهو یادم افتاد. چند بار میخواستم بگویم یادم رفت. دیگر میگویم.» پس این ماجرا، ماجرای جالبی است. از چند بعد قابلیت بررسی دارد. یکی از شاگردان ایشان به ما میفرماید: «در منزل خود شاگردش گفتند که خدمت مرحوم آیتالله بهاءالدینی رسیدم. مثلاً شاید ۲۰ سال قبل از رحلت ایشان.» ماجرای عجیب. ایشان فرمودند که راحت بود، کمحرف بود؛ ولی مسائل راحت. «میخواستند فلانی را رهبر کنند. ما دیدیم از اول خدا نور ولایت در سینه همین سید علی خودمان قرار داده. اول انقلاب. کسی ما دیدیم و ما گفتیم و اینها.» ایشان زیاد داشته. و «ما بچه که بودیم خدا شوخی ما را جدی میگیرد.» مثلاً به خدا هر چه ما میگفتیم جدی میگفت. یعنی این شاگردشان صاحب رسالت در قم. «خدمت آیتالله بهاءالدینی رسیدیم ایشان فرمودند که دیروز ملکالموت آمد اینجا به من گفت میخواهی بروی یا میخواهی بمانی. من یکم فکر کردم، گفتم یک چند سالی مهلت بدهید، شاید آدم شدم. خداحافظ.»
کتابی در بحثهای کلامی و اینها نیاوردهاند که آدم خودش میتواند اراده بکند. بیشتر این حرف عجیبش به این است که لب کفر، دقیقاً خدای متعال بهش واگذار کرده است: «چقدر میخواهی عمر بکنی.» خود کفر است دیگر. مرز کفر نیست، اینها متن کفر است البته. خدا تقدیر را نوشته، اجل را نوشته. اینها که دیگر دست من و شما نیست؛ ولی در آن عجله که نوشته گفته: «نظر خودش هم برایم مهم است.» خیلیها میگویند میخواهیم برویم. اینها میتوانستند ۲۰ سال دیگر بمانند ولی رفتند. خیلیها هم رفتند، برگشتند. حال نفس آدم نفس اگر دقیقتر شد دیگر این مرگ اصلاً برایش حجاب نیست. هر وقت بخواهد میرود، هر وقت بخواهد میآید. مثل بعضی از مسئولین دوتابعیتی ما. حجابی به اسم مرز و چه میدانم ویزا و اینها ندارند. اینها در واقع دوتابعیتی میشوند. یک تابعیت کشکی الکی مثل مسئولین عزیز. تابعیت کشکی الکی ایرانی دارند، یک تابعیت حقیقی انگلیسی. امثال آقای بهاءالدینی و آقای بهجت و اینها، یک تابعیت کشکی دنیایی دارند، یک تابعیت حقیقی برزخی. آن وقت در آن دوتابعیتیها چطور هر وقت طرف ماجرا به نفع انگلیسیها میچربد، همان کار را میکنند؟ یعنی از سر اضطرار اینجاست که آن بزرگوار از سر اضطرار در ایران است. «همه از اویند و به او ملک و باز خواهند گشت.» اینجا هم همین است. اینجا نیست.
تعبیر امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه میفرماید: «لول الأجال التی کتب الله علیهم.» این تعابیر فوقالعاده نصیحت اخلاقی امیرالمؤمنین. جمع خوب بوده، هوا خوب بوده، لب آب بودهاند، مثلاً یک چایی خوب هم یکی گذاشته بود، آن روز دیگر خیلی فضا باصفا بود، امیرالمؤمنین نکاتی فرمودند. لب حقیقت، لب معارف است اینها، لب علم است. «الله علیهم لم تستقر ارواحهم فی اجسادهم.» اگر خدا با سرپوش اجل اینها را نبسته بود، اینها اینجا یک لحظه یک طرف نمیماندند. مال اینجا نیست. به زور نگهش داشتهام. ببرم. قلب مال کجاست؟ به وطن است. وطن. و وعده هم دادهایم یک ده جلسهای باید درمورد وطن صحبت بکنیم. اباعبدالله وقتی میخواستند بروند کربلا، «هر که وطن دارد با ما بیاید برویم لقاالله. هر که وطن دارد بیاید برویم.» بحث سر وطن است. آدم وطنش را کجا تجربه نزدیک به مرگ پیدا میکند، میفهمد وطن تا حالا اشتباه گرفته بوده. وطن اینجا وطن نیست. وطن کجاست؟ بشارت دادهاند، گفتند: «اگر کسی خالص بود، شیعه بود، مؤمن بود، این موقع مرگش جایگاه دارد.» چون اکثر برزخیان از وطنشان خبر ندارند؛ یعنی برزخیها اکثراً نمیدانند که آخر کجا میروند. برزخ برای همین است دیگر. تازه ما مؤمنین و بزرگانی داریم که در برزخ هم که هستند، دقت بکنید، این خیلی بامزه است. گفتیم دوتابعیتی اینجا فرمالیته هستند. انگار در برزخاند. همیشه درمورد آقای بهاءالدینی و اینها. این هم نیست. «قیمت صدق عند ملیک مقتدر.» در قیامتم اینها فکر میکنند اینها در قیامت با اینهااند. در قیامتم با اینها هستند. «اشتغل اهلالله بالله.» بهشتیها مشغول بهشتاند، اهلالله مشغول اللهاند.
عرض بکنیم ما یک اصحاب یمین داریم، یک مقربین. اکثر این حالات، حالا اینها که خیلیها مال اصحاب شمال است، حالا آن هم باید صحبت بکنیم. خیلی دیگر طرف وضعش خوب باشد در این «تجربه نزدیک به مرگ» و مسائل برزخی و اینها معمولاً مال اصحاب یمین است؛ یعنی دو دیواری است. یک تابلوی تابلو دارد آب روی تابلو دارد موج میخورد. جلوههای سطحی عمل. اینها چطور همین دنیا سیب و گلابی. الان پدر برای بچه وقتی که دوچرخه میخرد، این دوچرخه جلوه چیست؟ جلوه رحمت. بچه رحمت را میبیند یا دوچرخه را میبیند؟ الان ۷ سالش است، دوچرخه میبیند. ۱۷ سالش میشود، ماشین میخرد، موتور میخرد. رفت بالاتر، سطحش رفت بالاتر. میبیند. چند سال بعد، ۳۰ سالش میشود، باباش برایش خانه میخرد، باز رحمت را میبیند یا خانه را میبیند؟ این در دنیا که بود، از خدا سیب و گلابی میدید که بهش میرسد. ولی آقای بهجت اینجا رحمت را میدید، خدا را میدید. مشغول سیب و گلابی نبود. این تعلقات. هر چه قلب تعلقاتش عمیقتر میشود، صور برزخی که برایش حاصل میشود، دقیقتر و عمیقتر میشود. این حالات افراد متنوع. سبک شدن، تونل نور وارد شدن. مطلب از دست نرفته بگویم، حیف است پدرش را دربیاورند. این تونل چیست؟ این مثالی که دارم عرض میکنم خیلی فنی و دقیق است. مطلب این است. خیلی سبک شدیم، خیلی حال خوبی داریم. بهشت نیست عزیز. بچه! بچه وقتی در عالم جنین است، وقتی میآید بیرون از جنین، شما فرض کنید نصف شب بیاید بیرون. بله، این نصف شب هم که بیرون شب است. همهجا را گرفته. بچه وقتی از رحم میآید بیرون، به نسبت جنین و رحم بیرون برایش روشنتر است یا تاریکتر؟ تونل نور! تونل نور شدیم. دو نفر آنجا بودند، خیلی با محبت بودند. بله. هر بچه که به دنیا میآید، همه بهش محبت دارند، درست است؟ بخش. حالا بعدش چیست؟ که معمولاً به این بخش سوم نمیرسد کسی. در این تجربه نزدیک به مرگ بخش سومش این است. میگوید: «ببین، تو ریه داری، دست و پا داری، چشم داری، گوش داری، نخاعت سالم است. از اینجا به بعد باید با این قطعات کار کنی.» مثل آن نورانی، همه مهربان. ریه ندارد، باید ببرندش زیر دستگاه. مرگ همین است، سخت است، تلخ است. خوب عزیز من، از این بخش سومش سخت و تلخیها شروع میشود. طرف شرایط و استعداد زندگی در عالم برزخ و استفاده از موهبتهای برزخی را ندارد.
«بدبختی در عالم بشر.» شجاعی استفاده کردهاند، استاد شجاعی در این بحثها دیگر واقعاً حرف اول را میزند! مثل ایشان من کسی را ندیدهام که بحث قیاس عالم برزخ با عالم جنین. واقعاً قشنگترین کسی که من در این بخشها صحبت کرده، ایشان است. بخشهای معادشان اینها هم که در دسترس است و میتوانند استفاده کنند. ایشان ۱۰، ۲۰ وجه شباهت و اینها را بحث میکند. نکات خیلی خوب و قابل استفادهای هم مطرح میکند. خلاصه وضعیت این است. حقالناس؛ چون ظلم چشمش را کور بکند. حالا یک بچه چشم ندارد، یک بچه ریه ندارد، این بچه مشکل قلبی دارد. اینجا نوشتهاند که خیلی از عزیزان ماجرای بحثهای «آنسوی مرگ» آقای دکتر میگوید که من بادی حقالناس داستان سوم کتاب میگوید که: «برزخیان به این اسم احتمالاً میشناسنش دکتر.» چون در کتاب گفته حقالناس. «آنجا رفتم و خلاصه دیدم که هر چه کار انجام دادم، آنجاست و همه کسانی که حق به گردنشان دارم آنجا هستند. ماشین دیدم که صاحب ماشین آنجاست. موکلش البته نه خود او. فقط صورتش آنجاست. به من میگوید که رنگ ماشین را به من برگردان.» ده دقیقه کسی وقت تلف کردم که ده دقیقه به من برگردان. طلبکار بدهکار است. یک ربع از کی طرف کردی؟ آن یک ربع طرف میتوانست ۱۰ تا کتاب بنویسد. حالا وقتی کسی ظلم کرده، شرایط بهرهوری ندارد. «تجربه نزدیک به مرگ» دارد، سبک است، خوشگل است، راحت است. بله، از عالم جنین محدود آمده بیرون. زمین وسیع. حالا دست و پایی نداشت. چیزهایی که میبیند عجیب غریب است. کولر روشن است، بخاری روشن است، تلویزیون روشن است، تصویرها میآید میرود. اینجا چه خبر است؟ اول ماجرا. دست و پا داری که اینجا زندگی کنی. دست و پا ندارند خیلیها. این اصل ماجرا.
«آن موجودات رفتند و ملحفه را دست کشیدند، ملحفه روی صورت او کشیدند. میتواند صدای افرادی را از توی راهرو بشنود که به پزشکان و پرستاری که چند ثانیه پیش بیمار جوان خود را از دست داده بودند، دلداری میدادند. یک دانشجوی پرستاری کنار او مانده بود و داشت به آرامی گریه میکرد. او در دوران طولانی بستری بودن “بن” از او پرستاری کرده و آنها حسابی با هم دوست شده بودند. ناگهان آن موجودات نورانی دوباره ظاهر شدند و به او گفتند که میتواند به جسمش برگردد. باور کردنش برای “بن” سخت بود. او فکر میکرد که مرده است و اوضاع و احوال هم همین را نشان میدهد. حالا این دو روح به او میگفتند که میتواند به جسمش برگردد. جسمی که از نظر پزشکان جنازه بیشتر نبود. “بن” با حالتی که شبیه به سکسکه بود به داخل جسمش برگشت. ملحفه را کنار زد، سوزن را از سینهاش بیرون کشید و فریاد زد: من زندهام.» ماجراهای زیادی هست که الان یادم آمد که حالا انشاءالله بعداً عرض خواهم کرد.
در حال بارگذاری نظرات...