‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسمالله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
نکاتی را ابتدای جلسه عرض بکنم در مورد بحثمان:
اولاً، ما قرار است این کتاب را با هم مطالعه کنیم. این کتاب هم یک سومش در مورد اصل بحث تجربه نزدیک به مرگ است. لذا این دیگر نباید فشاری ایجاد کند که آقا چرا پس، از این مدافع حرم پس چه خبر و پس کو و این پیامش پس چرا اینجوری است و حاشیه میروید (بهقول برخی عزیزان که تعبیر خیلی زشتی هم هست این کلمه). نه، اینها حاشیه نیست، اینها متن است.
در این بحث اولاً که ما مقدمه کتاب را داریم میخوانیم و داریم مقایسه میکنیم. ثانیاً، این مباحث هم بحثهای بسیار مهمی است. بحث اعتقادی ما به حال و هوای خودمان و مسجد و حسینیه و آن جمعی که داریم گوش میدهیم و اینها نباید نگاه بکنیم. این بحث، بحث جهانی است و مخاطب این مباحث و این حرفها هم کل مردم دنیایند و باید این را لحاظ کرد. همین الان هم مخاطبی که داریم، از همه قشر و از همه کشورها هستند؛ اروپا و آمریکا و آسیای شرقی و آسیای غربی. بعضی عزیزان دارند اینها را ترجمه عربی میکنند. بحثهای آنسوی مرگ که داشتیم، لذا این بحثها، مباحثی است که مخاطبش کل دنیاست. برای مخاطب کل دنیا باید جوری حرف زد که همه را بشود قانع کرد و همه را بشود متوجه یک نکته کرد. این است که خب مخاطب عام، یعنی اکثریت کره زمین، مادیوناند؛ کسانیاند که اصلاً فراتر از ماده را قبول ندارند. لذا با اینها باید جوری صحبت کرد که اول اثبات شود روحی هست، بعد از ماده خبری هست، زندگی هست، حیاتی است. این هم بخش بسیار مهمی است.
لذا ما از خاطرات و تجربیات غربیها که چند تایش را گفتیم و خیلیاش را نگفتیم، بخش عمدهاش از همین جهت است. خب الان دانشگاههای ما را علوم سکولار پُر کردهاند؛ متریال حرف اول و آخر است؛ ماده، هرچی هست، ماده است. اگر این مباحث خوب اثبات شود، خوب جا بیفتد، اول از همه علوم ما متحول میشود. تحول دانشگاه به این نیستش که ما بگوییم: «آقا بیاییم دعای کمیل و زیارت عاشورا را در دانشگاه راه بیندازیم. یک طلبه ننهمردهای مثل ما را پیدا کنند، بگویند تو بیا اینجا صحبت کن، دانشگاه متحول بشود.» نه! ده میلیون مثل هم دانشگاه بروند، تحولی اتفاق رخ نخواهد داد. دانشگاه، تحولش به تحول ماده است، به تحول علم، به تحول آن مبانی علمی است که عوض بشود. مبانی علمی این شکلی عوض میشود. خود غربیها آمدهاند. الان این بحثها دیگر بحثهای اعتقادی نیست، بحثهای تجربی است؛ اینکه روحی هست، حیاتی هست. بعد از این، یک چیزی که خود اینها دیگر به آن رسیدهاند. بنده اتفاقاً چند سال پیش، قبل از اینکه این ماجراها و این کتابها در ایران منتشر بشود و کتابهای تجربه نزدیک به مرگ در ایران بیاید، به رفقایمان در دانشگاه شریف میگفتم. گفتم: «شما بگردید روی این موضوعات کار بکنیم. این یک سند بسیار مهمی است که باعث تحول علم میشود.» این بحثی که در مورد تجربه نزدیک به مرگ، خود غربیها داشتند، چون در مورد نفس و اینها میخواستند صحبت بکنند و بحثهای فیزیکی که خب نام علوم شناختی هم که ریشه است؛ دیگر علوم شناختی وقتی عوض بشود، کل علوم تحت تأثیر قرار میگیرد. بسیار مهم است بحث نفس و یکی از بحثهای مهم که خود اینها به آن رسیدهاند.
پس یک نکته این است که ما مباحثی را که داریم، مخاطبمان عامه و کل دنیاست. لذا بخشش را باید برای کسانی بگوییم که اصلاً هیچی از این مباحث را قبول ندارند. در کشور خودمان هم البته کسانی هستند که این حرفها را از عمق جان قبول ندارند. خب برای اینها، شواهد خوبی است که فکر نکنند این حرفها را آخوندها درآوردهاند و کسانی که تحت تأثیر آخوندها بودند، خوابی دیدند و یک اتفاقی افتاد و بعد آمدهاند این حرفها را زدهاند. نه، این حرفها حرفهای روز دنیاست؛ آنقدری که در دنیا مخاطب دارد، در ایران هم مخاطب و طرفدار دارد. این یک نکته.
نکته بعدی اینکه ما باید با ضوابط این بحث آشنا بشویم. یکی از خطرات جدی که از این به بعد ما خواهیم داشت، حالا که این موج راه افتاده است، این است که ادعاها و دروغهایی است که در این بحث خواهیم شنید. که حالا بنده یک نمونهاش را امروز انشاءالله اگر فرصت بشود، برایتان عرض میکنم: از شیعهای که وهابی شده و به خود ما پیام داده است که در اثر تجربه نزدیک به مرگ، وهابی شده. شیعه بوده، وهابی شده. اینها خطرات جدی است! ضابطه هم که ندارد. هرکی هم میآید و میگوید: «من اینجور دیدم» و همین سمبل میکند و یک چیزی هم میسازد و همان را باورشان میشود. این از خطرات جدی است. دیگر حالا از این به بعد، هر اعتقادی را هر کسی به خورد ملت میدهد. این خطر بهشدت هست؛ دیگر هرکس بر اساس خوابی که دیده و یک مسئله اینجوری و یک کسی یک چیزی گفته. و الان این ماجرای احمدالحسن، جریان یمانی و اینها همینهاست دیگر. عمدهاش تکیه بر خواب است. واقعاً هم خواب میبینند. و میگوید هرکی شک دارد، امشب خواب میبیند این شخص آقا و جُونمان را. و خواب هم میبینند، از عجایب! خب مگر نمیشود ملکوت سفلا را مدیریت کرد؟ ما از این به بعد از این مسائل بیشتر خواهیم داشت، پس باید با ضوابطش آشنا بشویم.
بعضی دوستان خوب لطافت دارند، دوست دارند که هی حرفهای خاص بشنوند و مطالب همینجوری در حال و هوای خاصی باشد. و بعضی هم از ما توقع دارند که مثل مسابقه عصر جدید باشیم، یعنی هر مرحلهای که میآییم، چهار تا ملقق جدیدتر بزنیم. نه، اینجا مسابقه عصر جدید نیست. حرفمان هم تکراری است، باز هم بعضی دوستان گفتند. قرآن تکرار است، هشتاد درصد قرآن تکرار است. سوره الرحمن که کلاً تکرار است. و ما به این تکرارها نیاز داریم. بنده شاید بعضی مطالب را ده بار بگویم، بعضی داستانها را ده بار بگویم. خدا داستان حضرت یوسف را ده بار در قرآن گفته است. اگر اینها تکرار بر ما تکرار میکنیم. اگر کسی دنبال حرف نویی است که هر جلسه مطلب جدید بزنیم، معطل نکنند عزیزان خودشان را. از این خبرها نیست.
در مورد آن خواب و اینها یک روایت بگویم که این روایت نکته خیلی زیبایی دارد. اگر این مسائل فهم نشود، خوب با دقت، خیلی خطرناک است. همین مطالبی که ما داریم میگوییم، همین مباحث آن مرگ ما میتواند موجب انحراف میلیونها آدم بشود، اگر ضابطهها خوب فهمیده نشود. هرکی میآید و یک ادعایی میکند و یک حرفی میزند و یک تجربه نزدیک به مرگ و یک خواب و هیچی... . به یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) که تبرّی میکرد از دشمنان اهل بیت. این بابا یک شب خواب دید که این کسانی که دشمن اهل بیت هستند و یک جای خوبی هم دفن شدند، یک جای خیلی ویژهای. دید که اینها را، اینها را از توی قبر درآوردند. ملائکه از آسمان با یک جلالت و شکوهی آمدند پایین. یک شیشههای کوچکی داشتند. اینها عطر کعبه بوده، این شیشههای عطر مال کعبه. میگوید که من دیدم از این عطر سرخ دست کشیدند، دست زدند به این عطر سرخ، مالیدند به این دو نفر و رفتند بالا. میگوید من با خودم ریختم که لعن میکنیم اینها را. اینها یک همچین کسانیاند. اینها در حکم کعبهاند. عطر کعبه به اینها مالیدند. یک همچین جایی دفن. ملائکه میآیند با یک همچین عظمت و جلالتی. اینها را. یک مدت گذشت و رابطهاش با امام صادق هم کم کردم که ایشان هم دل خوشی از اینها نداشت. قاتل مادرشان به حساب میآید. کم کردم. بعد چند وقت امام صادق یک جایی دیدم. حضرت به من نگاه کردند. فرمودند که: «دیگر لعن نمیکنی! درست است؟» کجا خوردم! گفتم: «بله، به خاطر آن خوابه» حضرت زدند در گوشم که فرمودند: «بله!» حضرت فرمودند: «لیس کما تظن.» اینجوری که فکر میکنی نیست. خیال نکنی که آن شیشهای که آورده بودند، عطر کعبه بوده. عطر کعبه نبود. آن خون مظلوم بود که هر جای عالم، مظلومی به ظلم کشته میشود، اول چند قطره از خونش را میآیند به این دو نفر که سرمنشأند در عالم میمالند تا برای قیامت حسابرسی بشود. چی بوده؟ چی دیده؟ همه صحنه را هم درست دیده است، کل صحنه را درست دیده است. یک مکاشفه واقعی. و تصرف قُوّه خیال. همه صحنه کاملاً همین است. یک جایی که باید برداشته درست میکرد شیطان القا کرده بود. شیطان القا را که میتواند عوض بکند. القا میاندازد. آقا اینجوریها است، این اینها آدمهای مهمی هستند. ماجرا این است. ضابطه! اگر کسی تجربه نزدیک به مرگ کامل آدم را منحرف میکند، همانطور که من نمونه وهابی را برایتان میخوانم و اگر فرصت بشود، جواب هم میدهیم، چون بحث بسیار مهمی است.
خب متن کتاب را مقداری بخوانیم. البته مباحث مقدمه را بخش اعظمش را توضیح دادیم. یک مقداری متن را بخوانم. این هم باز نکتهای است که حالا در ذهنم هست. بعضی میگویند آقا این مثلاً فضایش با فضای آنسوی مرگ فرق میکند. خب اول اینکه کتاب فرق میکند، مخاطبین فرق میکنند، فضای جلسه فرق میکند. خدا آدمش هم فرق میکند. عرض کنم که آن شرایط، آن موقعیت و ماه مبارک رمضان و شکم گرسنهای که دین و ایمون حالیش نمیشد، این فضا و آن جمع دانشجویی و اینها خب بالاخره یک فضایی است. اینجا فضای حرم امام رضا (علیه السلام) و بالاخره فضا، فضای متفاوتی است. ضمن اینکه این بحث ما در این جلسات منزل آقای دکتر نوری، بعد اینجا هشت جلسه گذشته و چهار جا و چهار دسته مخاطبین کاملاً متفاوت تجربه کردیم. خب اینها بحث آسیب میزند. ضمن اینکه خود بحث هم بحثی است که کتاب با آن کتاب متفاوت است. مقدمه کتاب یک کم طولانی است. حال و هوایش، فضای مثلاً علمی و استدلالی است. و آنجا داستان و رمان، قُوّه خیال را به شدت درگیر میکند. حجم مباحثی که در آن کتاب است، بسیار بالاست. شیطان، عالم زر، همه جور مبحثی دارد. اینجا بیشتر فقط بحث حساب و کتاب و اینجور مسائل و فضا، فضای شهدایی و انقلاب و ولایت و رهبری و ولایت فقیه و این حرفهاست در این کتاب. لذا دایره مخاطبین این کتاب را طبعاً ما باید محدودتر از آن بحث بدانیم. اگر کسی آن بحثها خیلی جذبش کرده است و احساس میکند که این بحثها جذبش نمیکند، چند بار گوش بدهد، اشکال ندارد. این هم به شما بگویم. حالا شوخی جدی: ما در عمرمان هیچ بحثی را اینقدر بیمطالعه نگفتیم مثل آنسوی مرگ. یعنی بحثی بود که تقریباً ما هیچ مطالعه ای نداشتیم، معروفترین بحث من شده است، این از عجایب. خدا میخواهد بگوید که خیلی به این چیزها حساب و کتاب باز نکن. وسواس شدیدی نسبت به سخنرانی داریم. زیر چهار ساعت و پنج ساعت اگر مطالعه بشود، من خودم مدیون میدانم. آنجا دیگر ماه رمضان بوده، ما هم حال نداشتیم. قرار بود شهرستان برویم، کنسل شد و گفتند. میگوید جانم سیر مطالعه که نداریم. صبحش هم کلاس داشتیم و شبش هم باز درگیر بودیم و اینها میرفتیم بحث آنسوی مرگ ما. لذا اگر عزیزی با آن بحث ارتباط دارد، خودش را معطل نکند و اذیت هم نکند. این جاذبه را از خودش نگیرد. ولی این برای بنده روشن است. میدانم ما مخاطبینمان را تعدادشان را بهمرور در اثر این بحث از دست خواهیم داد و ذرهای هم برای بنده ارزش ندارد که مخاطب یک میلیون باشد، یک نفر باشد، ده میلیون باشد. هیچ فرقی نمیکند. مهم این است که بتوانیم این مباحث را خوب بفهمیم، با جانمان عجین بشود. اول خود بنده، هیچکس هم غیر از بنده برای بنده نباید ملاک باشد. «علیکم انفسکم». خودم و خودم. اگر یک میلیون حرف ما را گوش کردند و رفتند بهشت، نمیگویند: «آقا یک میلیون رفتند بهشت، تو هم بیا برو.» یک میلیون با افراد رفتند بهشت بدبخت، تو نرفتی. یک میلیون نفر را بهشتی کند و زحمتش را بکشد. بگذار اینها چیزهایی نیست که بخواهد ذهن ما را درگیر بکند. نکاتی بود، چون حواشی در جلسات، پیامها و اینها بود، گفتم که دوستان به این نکته توجه داشته باشند. هرچند اکثریت غالب همیشه محبت داشتند و لطف داشتند و ما شرمنده محبت عزیزان هستیم.
خب متن کتاب را عرض بکنم. و یک بخشش را فقط توضیح ندادم، آن هم تجربه نزدیک به مرگ نابیناهاست از بیرون. یک نکتهای هم در کتاب اصلاً کلاً به آن اشاره نکرده است که این هم بحث خیلی خوبی است. تجربه نزدیک به مرگ جنین. یعنی ما داشتیم در عالم رحم کسی تجربه نزدیک به مرگ پیدا کرده، آمده در دنیا تعریف کرده است. بچه داشته میمرده. خفگی داشته، چی داشته. برگرداندند. احیا کردند. در عالم جنین تجربه نزدیک به مرگ آنجا پیدا کرده و بعداً آمده تعریف کرده است بعد از اینکه به دنیا آمد.
بسیاری از تجربهکنندهها دچار تحولات بعضاً عمیقی در زندگی بعد از تجربه خود میشوند. اهداف و ارزشهای آنها دگرگون میشود. البته این تغییرات برای بعضی نامحسوس و برای بعضی کاملاً بنیادی است. این را هم بگویم برای اینکه حوصلهتان سر نرود، این که اول خسته نشوید. آخرش یک دو سه تا داستان خوب داریم که حالا در آن بحثی که شبه همان عزیز وهابی، او را میخواهیم جواب بدهیم. آنجا تحولات هم بنده بحث مفصلی را آوردهام. اینجا یک اشارهای فقط به آن بکنم، چون به آن بحث مرگمان ربط دارد. خیلی از اینها که برمیگردند، تحولات خاصی پیدا میکنند. تأثیرات شایعی بین اینها هست. بخشیش تأثیرات، خدمت شما عرض کنم، روانشناختی که من اشاره سریع بکنم. از مرگ نمیترسند. حتی خودکشی کردهاند، تجربه نزدیک به مرگ که پیدا میکنند، برمیگردند، دیگر خودکشی نمیکنند. زندگی برایشان معنا پیدا میکند. ترسشان از مرگ میریزد. محبت را درک میکنند. احساس ارتباط با همه موجودات میکنند. احساس میکنند عالم یک عالم یکپارچه است، اما کاملاً هماهنگ. در این اهمیت علم را درک میکنند که علم چقدر مهم است. به پیغمبر اکرم گفتند: «من یک ساعت دیگر از دنیا میروم، یک ساعت را چهکار کنم؟» طبیب به من گفته که داری از دنیا میروی. «مشغول علم، علم حقیقی.» دیگر آنی که ما میبریم علم است، بقیه را میذارید کنار. احساس جدیدی از ضبط و مهار اعمال و رفتار شخصی. فرد نمیفهمد که اعمال حساب و کتاب دارد. احساس اضطرار از وضعیت نابسامان جهان. وضعیت دنیا برای اینها دیگر غیر قابل تحمل میشود؛ ظلم و کفر و جنایتهایی که میبینند. و رشد بیشتر در ابعاد روحی. اینها بخشهای روانشناختی اینهاست.
بعضی از اینها قدرت پیدا میکنند بعد دیگران را هم شفا بدهند. پنجاه و پنج تا هشتاد و نه درصد تجربهگران از افزایش پدیدههای روحی در زندگی خود یا توانایی شفابخشی پس از بروز تجربه خبر میدهند. خراسانی اینطور میبینید: هرچی اتصال به عالم بالا به وجود مرتبه بالاتر قویتر باشد، اینجا ابراز و اظهار وجود، طرف وجود او، وجود قویتری است. مثال داشته باشید. شوهرم امام رضا (علیه السلام) هست.
خراسانی که از بزرگان با پایین و پا دفن است. قبر شهید هاشمینژاد که ته آن روابط است (سر رو برنامه میرزایی). الله خراسانی نجف آبادیم که پدربزرگ حضرت خراسانی انسان ویژهای بود؛ بله. ایشان در حرم امام رضا (علیه السلام)، به نظرم صحن گوهرشاد، نماز میخواند. وسط نماز برمیگردد به سمت ضریح. اینجوری میشود، دست خودش هم نبود. در نماز منحرف میشد به سمت ضریح امام رضا (علیه السلام). نماز مستحبی. «منحرف ز کعبه به میخانه راه ما، ای بهتر از هزار یقین اشتباه ما.» کعبه اصلی اینجاست دیگر. در بعضی روایات هم داریم که در حرم که میروید، جوری بایستید که ضریح روبرویتان بشود، روبروی قبله که روبهروی ضریح هم نماز خوانده. ایشان خواب دیده بود امام رضا (علیه السلام) را. مریض بودم. در عالم رؤیا از دست امام رضا (علیه السلام) گل گرفته بود. آن دستی که ایشان گل گرفته بود، که دست راستش بود، وقتی برگشته بود، انرژی عجیبی در این دست بود. بیماران و مریضها که اطراف ایشان بودند، با دست ایشان میگذاشت. این مثلاً یک کمی که فشاری میداد، انرژی وارد میکرد، مریض خوب میشد. شوخیش هم این است که ماجرا واقع ی است. انرژی دستش کم شده بود، چون به گناهکارها و اینها زیاد زده بود. فشار بدهم یک کمی فشار بیشتر باید بدهم کی اثر بکند. این هم از مسائل. درست است؟ دانلود حجرالاسود روایت داریم که حجرالاسود ملکی بود از ملائکه الهی. خدا برای اینکه بیعت بگیرد با اینهایی که اهل عبودیتند، این را آورد در دنیا. چهره سنگ بهشت است، سنگ نیست. ما به صورت سنگ میبینیم. لذا مستحب است شما طواف که دارید میکنید با دست. الان معروف است دیگر با دست روی دست تکان میدهند برای حجرالاسود. ملک کیست؟ در چهره سنگ! اولاً که آمد، سفید بود. در روایت دارد بس که گناهکارها به آن دست کشیدند، سیاه شد. حجرالابیض بود، شد حجرالاسود. یکی از علمای تهران ما سبزه بود. ایشان میگفتند که منم اول سفید بودم، بعد که این گناهکارها ما را بوس کردند، سیاه شدم. این حجرالاسود است. این هم آثار است دیگر. آثار یعنی خود این یک مسئله کاملاً درست. ولی آثار بیرونیش را خراسانی اواخر دیگر مثلاً کمی طول میکشید تا این دست انرژی بدهد. و یکی از مراجع که الان در قید حیاتند، به ایشان گفته بودند که: «شما که این کار را کردی، اگر دستت به دست خود امام رضا میخورد، چهکار میکردی؟» والله مرده و زنده! این گل از دست حضرت گرفتهام، اینطور. اگر دستم به خود دست امام رضا میخورد که مرده و زنده... . این به خاطر آن اتصال به عوالم بالا و وجود اشتداد وجود، به کسی وجود قویتر داری. این محدودیتها دیگر برایش محدودیت نیست. قدرت اراده و این حرفها یک چیزی در همین مایههاست. اینهایی که تجربه نزدیک به مرگ پیدا میکنند، معمولاً این شکلی میشوند. یک حیات دیگر، یک شدت وجودی دیگری پیدا میکنند؛ اعتماد به نفس، عزت نفس و آثاری هم روی بدن اینها دارد. آثار فیزیولوژیک میخواهم برایتان بگویم. حالا چیزهایی که گفتند دیگر مهم هم نیست بخواهیم بگوییم که اینها مثلاً بعد که برمیگردند، ویژگی گرایش به بلور و کریستال مثلاً خیلی پیدا میکنند. خندهشان زیاد میشود. لیست مسائل این شکلی که حالا به اینها کار ندارم. تجربیات اثبات شده آن بخش فیزیولوژیک اینها را که میخواهم عرض بکنم خدمتتان که مهم است و در آنسوی مرگ هم ماجرایش را داشتیم. گفتند که اینها معمولاً یکی: افزایش حساسیت به نور که بین هشتاد تا نود درصد اینها پیدا کردهاند؛ بهویژه نور خورشید و صدا. یعنی ذائقه موسیقیایی اینها عوض میشود. جوانتر و سرزندهتر به نظر رسیدن. آنهایی که بزرگند، در اینها بزرگتر و طرح خورده به نظر رسیدن. بچههایشان تغییر بنیادین در سطح انرژی فرد. تغییر در فرایند تفکر. کنجکاوی سیرناپذیر. کاهش فشار خون. ایجاد پوست و چشم روشن. معکوس شدن غلبه فعالیتهای یک نیمکره در مقایسه با نیمکره دیگر. تسریع در فرایند بهبودی. بعد از این یکیش بین پنجاه تا هفتاد و نه درصد است. معکوس شدن ساعت فیزیولوژیکی بدن. حساسیت الک. افزایش هوش. تغییرات متابولیکی. تسریع جذب مواد در رگها. افزایش واکنش در قبال مزه یا تماس بافت، بو و فشار. افزایش خلاقیت و ابتکار. احساسهای چندگانه یا جابهجایی حسی. افزایش آلرژی. که حالا اینها یک سری مسائل هستند.
آن نکته قشنگش که میگوید که بیست و پنج درصد افرادی که در کودکی تجربه نزدیک به مرگ پشت سر گذاشتهاند، دیگر نمیتوانند ساعت مچی ببندند. داستان اول ساعت مچی. این افراد پس از استفاده، از کار میافتد یا دچار اختلال در عملکرد میشود. بیست و پنج درصد میدان مغناطیسی بدنش عوض میشود و در صورتی که مدتی از آن استفاده نکنند، دوباره شروع به کار میکند. گرچه این تأثیرگذاری به صورت ارادی انجام نمیشود، اما به اعتقاد مارس میدان الکترومغناطیسی بدن افراد بر اثر تجربه نزدیک به مرگ تغییراتی میکند که باعث بروز تحولات قابل توجهی در سیستم عصبی، شخصیت و تأثیرگذاری بر اشیا میشود. اینکه قدیمیها و بین ماها معروف بود، میرفتند به این آقا تبرک میکردند. تبرک مثلاً به علما، تبرک به ضریح. اینها آثار دارد. اینها میدان مغناطیسی است. آثار عجیب و غریب دارد. در روایت دارد که کسی که از کربلا میآید، چشم او دارای عضلات عجیب و غریب میشود. کسی که رفته زیارت اباعبدالله، چشمش به مزار اباعبدالله افتاده، نوری پیدا میکند این چشم که تا وقتی که گناه نکرده است، چشم او به هر کسی که تماس پیدا کند، هرکی میآید با او ارتباط برقرار میکند، چشم بخشیده میشود. کربلا آمده، چشمش افتاده به ضریح امام حسین. تا وقتی چشم گناه نکرده است که این را از بین ببریم. میدان مغناطیسی و نور را بخشیده. معروف بود در قم میگفتند که آقای بهجت به هرکی نگاه بکند، شبش را خواب میبیند. و همینطور. یعنی هرکی که بهجت بهش عمیق نگاه میکردند، آثار عجیب و غریبی هم داشت، یخ میکردند. حالا چه پیدا میکردند؟ ایشان به هر کسی هم نگاه نمیکرد. کلاً نگاه نمیکرد. مشخص بود اول بررسی میکند، بعد نگاه. بالا نگاه کردن از عجایب است. جالب بود که این دفتر ایشان هم این را چاپ کرده است. فرش گوشه. حالا طبقه پایین، آن بالا سقف است. فرش از کجا معلوم است؟ فرش گوشه را برداریم ببریم بیرون که ما نفهمیدیم ماجرا چیست. بعد بررسی کردیم، فهمیدیم که این فرش امانی دست کی بوده؟ یکی فکر کرده بود مال مسجد است، آورده پهن کرده است. نگو امانت کسی بوده. آن بنده خدا هم شاید مثلاً نمیدانسته که این امانت است. این را گرفتند و پهن کردند. آیا بچهها نگاه کردم؟ گفتم فرش گوشه را... . این چشمی، آن روح. در همین ماده هم بالاخره اثر دارد و این امام زمان دیدن را با چشمشان نگاه کنم تشخیص میدهند. اینها چشمشان یک نور دیگری دارد. اینها آها! آنهایی که امام رضا را دیدهاند، میشود تشخیص داد. آنهایی که اهل بیت را دیدهاند، در همان کتاب هم گفت دیگر. گفت آنهایی که تجربه نزدیک به مرگ دارند، وقتی نگاه میکنم، تشخیص میدهم که یک انرژی دیگری، یک نور دیگری، یک هویت و وجود دیگری درش شکل گرفته است.
خب پس اینها تحولات خاص پیدا میکنند، ولی باید به این نکته اشاره کرد که بعد از احیا، شخص تجربهکننده باید از طریق کانال ارتباطی کلان و زبان خود برای بازگو کردن این تجربه به دیگران استفاده کند و گاهی اعتقادات و زمینههای فکری افراد روی نحوه تعبیر و بیان تجربه NDE آنها مؤثر است. جلسه قبل گفتم دیگر، تحت تأثیر قُوّه خیالند و آن واژههایی که با آن آشنایی دارند و مفاهیمی که میفهمند و میشناسند. مثلاً در بعضی از این تجربهها، بسیاریشان (تجربهکنندهها) از دیدن وجود نورانی صحبت میکنند که ملاقات با او احساس محبت و آرامش و لذت وصف ناپذیر را به شخص القاء میکند. این نور چیست که هرکی میرود میبیند؟ این همان «الله نور السماوات و الارض» است. بهقول ملاصدرا، وجود و نور یکی است. وجود را ایشان عین نور میگیرد، ظلمت را هم عین عدم. هرکی که میرود آنور، نور میبیند. این چه نوری است؟ از یک مرتبه از عالم وجود دارد میرود به مرتبه بالاتر و قویتر از عالم. نورش هم دیگر از جنس خورشید و این حرفها نیست. نور است، واقعاً نور، روشنایی. یعنی همین که تاریکی نیست. فلانی خیلی نورانی است. بعضی چهرهها را آدم نگاه میکند، خیلی نورانی است. این چیست؟ مثلاً خورشید قورت داده، مهتابی مثلاً در گلویش است. چه نوری؟ رضوان الله علیه. این شکلی بوده، یک تیکه نور بود. یک تیکه نور. عایشه، همسر پیغمبر، میگوید که: «چهره حضرت زهرا (سلام الله علیها) اینقدر نورانی بود که ما شب تاریک با نور صورت او میتوانستیم سوزن پیدا کنیم.» همسر پیغمبر میگوید که دل خوشی هم نداشته است حضرت. واقعاً روشنایی! این شبرنگی که مثلاً شب یکی تنش است و نور میاندازیم، چه نوری است؟ خورشید؟ نه، یک روشنایی تاریکی را پس میزند. نور میبینند.
تجربهکنندهها ممکن است بسته به زمینه مذهبی و فرهنگی خودشان، این وجود را مسیح، بودا، عزرائیل، فرشته، پیامبر، خود خدا بخوانند. ولی صرف نظر از نامگذاری، ماهیت ملاقات با وجود نورانی با جذابیت بسیار زیاد، ویژگی مشترکی بین اکثر تجربهها پیم وند لومل، پزشک متخصص قلب در طول بیست سال به طور علمی و اصولی و با دیدی محققانه تعداد زیادی از بیمارانی که دچار ایست قلبی شده بودند، مورد بررسی قرار داده است. نتایج او را در سال دو هزار و یک در مجله علمی لانست منتشر نمود. نتیجه تحقیقاتش نشان میدهد هیچ نوع ارتباطی بین تجربههای NDE و طول زمان ایست قلبی و بیهوشی مریض، داروی استفاده شده یا ترس قبلی شخص از مردن وجود ندارد. اینکه این دارو، آن دارو، فرق نمیکند. هرکی رفته، یک چیزی دیده. تحت تأثیر دارو و فضا و محیط و اینها نبوده است. همچنین مطالعات نشان میدهد که ارتباط بین زمینههای فرهنگی شخص، نژاد، طبقه اجتماعی، تحصیلات و حتی آگاهی و اطلاع قبلی از پدیده NDE یا عدمش در تجربه NDE وجود ندارد. وندوم از تحقیقاتش نتیجهگیری میکند که ضمیر یا روح ما بعد از مرگ باقی خواهد ماند. اینها خیلی نکات مهمی است. دنیا را تکان میدهد این حرف. وزیر آب کل مبانی و تمدن شما این حرفها خورده میشود. این هنر و این عرضه را ماها نداریم دیگر. بین شخصیتهای سیاسی ما در قوم ما میگردند. یک آخوند در یک گوشه پیدا میکنند که یک کمی مثلاً دارد حرف شاذ میزند. این را شخم بزنند زیر انقلاب. این همه حرف آنجاست که دارد از ریشه میکند باید بولد بکند، بزند در سر آنها. از اهل بیت بگو، پیدا نمیکنید!
نکته بعدی اینکه تعداد زیادی گزارش وجود دارد که در آن تجربهکننده در حالی که فاقد هرگونه علائم حیات بوده، اتفاقاتی که در دنیای فیزیکی رخ میدهد. مثلاً فعالیتهای پزشکان در اتاق بیمارستان بر روی بدنش یا حرفهای اطرافیان به طور دقیق دیده و شنیده و بعد از احیا با ذکر جزئیات بازگو میکند. «سه درصد هشیاری دارد»، ولی هرچی که شما گفتید، شنیده. یکی از دوستان چند روز پیش به من گفت که: «من از کجا نمیدانم، برمیگشتم و تصادف کردم، پام شکست و ما را بردند اتاق عمل جراحی بیهوش. در حیاط بیمارستان ارتفاع ایستاده بود.» بیهوش بودی خب! این یکی دوتا ده تا که نیست، صدها هزار مورد اینجوری. همچنین تجربهای. مشاهده بدن خودش از خارج یکی از مشترکترین قسمتهای NDEهاست. تجربهکنندهها توانستهاند حتی اتفاقاتی را که دور از محل مکالمات بین دکترشان و اعضای خانواده را در اتاق انتظار بیمارستان به درستی گزارش کنند. یکی از مشهورترین موارد از اینگونه NDEها مربوط به خواننده آمریکایی پم رین است که سال 1991 در سن 35 سالگی، در حالی که روی مغزش در بیمارستان جراحی انجام میگرفت، اتفاق افتاد. این یک عمل جراحی مشکل بود. با روش ویژه انجام گرفت. برای این جراحی دمای بدن پم رینولد به 16 درجه تقلیل داده شد. توسط دستگاه گردش خون و تنفس وی متوقف شد. جریان خون از مغزش قطع شد. بهعلاوه، در طول عمل چشم او توسط یک برچسب نواری و گوشها توسط گوشی کاملاً بسته بود. در حین عمل برای مدتی علائم حیات را کاملاً از دست داد. در حالی که نوار مغزیش کاملاً یک خط صاف بود. بعد از احیا و به هوش آمدن، وی توانسته بود جزئیات آنچه که در اتاق عمل در این مدت رخ داده را کاملاً دقیق برای پزشکان و پرستاران تعریف کند. گزارش شامل گفتگوهای بین پزشکان در اتاق عمل، شکل ابزاری که برای عمل رویش استفاده شده، فعالیتهای دیگری که در حین عمل رخ میداد، مثل ورود و خروج افراد از اتاق عمل بود. گزارش با واقعیت کاملاً تطابق داشت. بسیار شگفتآور بود و هیچ به هیچ شکل با اصول علمی و عادی که ما میشناسیم قابل توجیه نبوده و نیست.
در حین NDE نوری را دید که بهشدت بهش جذب شد. به طرفش حرکت کرد. با نزدیک شدن نور بسیار درخشندهتر شده، بهتدریج متوجه شد که میتواند عدهای از بستگانش، از جمله مادربزرگ و عموی خودش را که مرده بودند، در این نور ببیند. هم میگوید که با آنها از طریق تلهپاتی و ضمیر صحبت نمود. تکلم، کلام، صوت، لفظ. دیگر ما آنجا نداریم. اینها مال عالم ماده است. مال عالم اعتباری است. زبان آنجا نداریم. «با زبان عربی صحبت میکند.» آیتالله مجتهدی که در اینترنت خیلی معروف شد. «به زبان ترکی صحبت میکند.» زبان ترکی. نه! یعنی ترکی آذربایجان. ترک در روایت ما یعنی قوم مغول. که میگوید ترک و هندو که حافظ در شعرهایش میگوید همینهایند: «به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا/ اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را.» ترک شیرازی نه یعنی از آذربایجان، آذربایجان مقیم شیراز. این منظورش نیست. ترک شیرازی یعنی معشوق شیرازی را دارد تشبیه میکند به قوم مغول. «به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا.» در عصر ظهور هم اینها در سوریه درگیر میشوند با آمریکاییها. قوم ترک، نه ترک ترکیه. اردوغان، یعنی روسها، چینیها و اینها، آسیای شرق. «به زبان ترکی صحبت میکنند.» یعنی زبانشان از جنس اینهاست. یعنی آن جنس خشونتی که در قوم مغول شما میبینی، حاکم بین اینهاست. نه خود کلمات و صوت. ما کلمه و صوتی دیگر آنور نداریم.
حرف میزنند. آخر حرفشان میگویند: «و آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین». آقا یکم زغال داری؟ «الحمدلله رب العالمین.» میگوید داشتم به آن قبلی: «الحمدلله رب... الحمدلله.» میگوید یعنی همه، هرچی اینها میگویند: «الا قیلا سلاماً سلاما.» هرچی به هم میگویند، سلام است. آنورها جهنمیها هرچی به هم میگویند، لعنت است. «کلما دخلت امة لعنت اختها.» ترجمه کردند: «لعنت اختها» فکر کردند خواهرند. هر امتی خواهر امت دیگر است. قوم لوط و قوم هود و قوم صالح و اینها همه با هم خواهرند. همه با هم کفر ورزیدند. کافر بودند. «دور شو! لام ساز که سامری میگفت سمت من نیا.» این وضع جهنمیهاست. بعضی بهش میگویند: «ثبت من بیا.» انس، رفاقت، صمیمیت. آنجا دیگر زبان، زبان اعتباری الان نیست. میگوید همین که میگوید: «از طریق تلهپاتی و ضمیر.» خیلی قشنگ گفته است. آنچه در درون دارد. همین بابا که حالا انشاءالله بهش میرسیم، همین جانباز مدافع حرم به محض اینکه جدا میشود، میگوید: «داداشم را دیدم که پشت اتاق عمل نشسته است.» داداش ایشان بعد این کتاب چاپ شد. چه حسی پیدا کرد وقتی این را خواند! میخواهم خیلی گله کند. داداش میگوید: «همه غصه داداش من به این بود که الان من شهید بشوم، بمیرم، این با بچههای من چهکار کند؟» نیاز به حرف زدن نیست. هرکی آنچه در ضمیر دارد، این خبر دارد. لازم به حرف زدن نیست. معصومین که در اوجاند دیگر، در نهایت عرفان. لذا خطوراتت را مواظب باش. یکی از اساتید ما ازشان شنیده بودم. «قهوهخانه مش قنبر نیست.» هر چیزی را در ذهن نیاور. علیالدوام در حرم اهل بیت، کسانی هستند. اگر از معصوم خجالت نمیکشی، از اینها خجالت بکش.
بر ذهن و روح و قلب تو مسلط اند. روشن است برایشان. یک صفحهای است که نگاه میکنند. و از امام رضا بخواهد، بد نیست. اصرار نباشد. اولویتمان هم قاطی نشود. اینها اصل ماجرا نیست. اصلی که خودمان انشاءالله در مسیر نورانیت باشیم. یک وقتهایی هم خوب است دیگر. «آقا، من دوست دارم الان یک کسی را هم ببینیم، یک کسی هم یک چیزی به ما بگوید.» حالا باز به آن مدل توهمی نشود که هرکی هرچی آمد در گوشمان گفت، بگوییم این دیگر خود حضرت است که فرستاده. میگویند: «تا صد سال آدم پوشش دارد.» ولی بعد از مدتی بهش گفته شد که باید به بدنش برگردد. و او نگاهی به بدنش کرد و از این کار ممانعت کرد. دو سه تا داستان آوردهام، اگر وقت بشود، برایتان میخوانم. نکات عموی پم سعی کرد که او را ترغیب به بازگشت به بدن کند. و درست در لحظهای که پم از بیرون میدید که پزشکان دستگاه در بدنش گذاشته و برای به کار اندازی قلب به شوک وارد میکنند، احساس کرد به سوی بدنش به شدت هل داده شد. و در بدن خود یافت. او میگوید که احساس بازگشت. این خیلی این جایش هم باز قشنگ است. احساس بازگشت به بدن مانند احساس شیرجه در آب مخلوط با یخ بود. عالم ماده چون از آن مرکز نور دور است، سردترین عالم، تاریکترین عالم در بین عوالم وجود است. در بین عوالم وجود سردترین و تاریکترین عالم، عالم ماده است. جنازه سرد، خاک هم که کلاً سرد است به خاک برمیگردانند، که از خاک. طبیعت خاک این است دیگر، سرد. بعد، مزاج سرد، مزاج خاک است دیگر. بین این چهار مزاجی که میگویند سودا یعنی خاک. خدمت شما عرض کنم که بین همه عوالم، تنها جایی که خدا معصیت میشود در پست بودن عالم دنیا و عالم ماده همین بس که تنها خدا درش معصیت میشود. بگذار کثیفترین عالم که کفشکن عالم وجود. عرفا بهش میگویند اینجا کفشکن عالم وجود است. گفتند: «کفشهایت را در بیاور، اینجا کفش ماست.» عالم ماده. هرچی که از جنس ماده است، پولدار میش، یا همسر، یا پول. جفتش با همه کفش شما که خودت نیستی که کفش. بعد هرچی که آشغال و کثافت تماس با این کفش. هرچی خلطه است روی کف زمین پایین تماس دارد. مقدس است تو را با کفش. همین اگر دیدیم که دزد آمده. دزد آمده دارد وسایل خانه را میبرد، بدان دامادوار جهیزیه دارد میبرد. عجیب و غریبی. یکی از رفقا خواب دیده بود که یک جمعی هستیم، یک اناری گرفته بود، یک مریض بود. ختم صلوات، هرکی دارد از این انار میخورد. از کجای این به آن ماجرا منتقل میشود؟ چیست این صحنه؟ به آن ربط دارد. این دیگر جزء عجایب. ایشان به هر... . این عالم، عالم سرماست. لذا به محض اینکه از بدن خارج میشود، احساس گرما میکنند. احساس هویت میکند. احساس عشق و صمیمیت و رفاقت میکنند. این است که وقتی برمیگردد در دنیا دیگر احساس فرق میکند. الان مخصوصاً عالم غرب که دیگر اوج سرماست. دیگر کفر و ظلمتی که آنجا رخنه کرده. که انتظار محبت از اردک و مرغابی و سگ و این حرفها است. همان عزیزی که اینجا حضور داشتند، ایشان بهشدت از این جهت آنجا مشکل داشت و فیلمهایش را به من نشان میداد که با یک اردک مأنوس بود. بهشدت علاقه اردکه بود. این کمبود محبت آنجا، و آن هم رفته بود دادگاه که نصف اموالش را به اسم خودش بزند. و دیگر حالا ما مفصل گفتیم. سرما، ماده، ذاتش سرد است. فراتر از ماده هرچی گرماست، هرچی نور است، هرچی انرژی است، سرد شده است.
نکته بعدی در مورد کورهاست. خب این را اول متنش را بخوانم، بعد توضیحش را بدهم. اول توضیحش را بدهم، بعد متنش را بخوانم. حاج آقا سلام، پس چهکار کنیم؟ توضیحش. پیشنهاد چهارم خوبی در مورد تجربه نزدیک به مرگ در نابیناها. حالا در مورد کودکان اول بگویم. ملوین مورس میگوید که در پژوهشهای خودش از تجربه نزدیک به مرگ نوزادان چهار ماهه و نه ماهه سخن میگوید. این کودکان بعد از بهرهمندی از قدرت تکلم، تجربههای خودشان را برای والدینشان بازگو کردند. همین که از مرحوم آیتالله بهاءالدینی وقتی از بنده نقل کردم که ایشان گفتند: «مادرم من را برد دکتر، من شیرخواره بودم و دکتر داشت تجویز غلط مینوشت. میدانستم، نمیتوانستم بگویم.» دکتر بهاالدینی همچین ماجرایی از کودکیشان، از شیرخوارگیشان نقل میکنند. خب این پس میبینند. این بچهها. این هم که گفتیم چشم برزخی. سؤال میکنند: «آقا یعنی چی بچهها چشم برزخی دارند؟» مادر کافر دیگر هیچکی نباید شیر بخورد! یعنی یک سری چیزهای دیگری را هم میبیند در این عالم ماده، مخصوصاً جنیان. گوش نکردم، لذا ممکن است خیلی حرفها تکراری باشد. عرض کنم که در روایت داری که در خانه کبوتر بگذارید. در خانه کبوتر داشته باشید. جنها در خانهها رفت و آمد دارند. اگر نترسید البته. اگر دست به سرکه. مثلاً سرکه باز. اگر کسی در خانه بگذارد در یک ظرفی سرش باز باشد، این باعث میشود که دفع جن میشود. رفت و آمد با حساب و کتاب میآید. غصه نخورید. وقتی که نباید بیایند، نمیآیند. عکس روضه ختم صلوات. یک چیزی است خلاصه. میآید. لقمهای که میخورید، استخوانها را بگذارید که اینها بیایند بو میکشند. تغذیه با این استشمام خوراک شماست. چای خیلی دوست دارند. حالا دیگر نظری ندارم. فرمود: «در خانهتان کبوتر داشته باشید.» جنهایی که رفت و آمد دارند، بچهها را خوششان میآید. در خانهای که بچهها هستند، میآیند به بچهها بازی میکنند. اگر کبوتر باشد، روایت کامل است. زیاد. اگر در خانه کبوتر باشد، با کبوتر بازی میکند، دیگر با بچه شما کار ندارد. در خانه کبوتر داشته باشید. خیلی سفارش کفتربازی. بله این منظور نیست. کبوتری باشد، نه در قفس هم باز بکنیم که بدبخت پرنده را بگیرید و حبسش بکنید. یک محل وسیعی که مثلاً در نظر گرفته بشود. عرض کنم که این بچهها تعریف کردهاند برای والدینشان. حتی معتقد است شواهدی دال بر وقوع تجربه نزدیک به مرگ در دوران جنینی یافته است که در کتاب خودش دو مورد را اشاره کرده است. بنده دسترسی به کتاب نداشتم. اگر فرصت بکنم و شما دوست داشته باشید، میروم این دوتا داستان را میخوانم و میآیم برایتان تعریف میکنم که این ماجرا چی بوده است. این جنینها چه تجربهای نزدیک به مرگی داشتهاند.
یکی از نکات جالب این است که اینها (برخی از آنها) از رویت افرادی در حین تجربه خود سخن گفتهاند که پیش از این اصلاً اینها را نمیشناختند. بعدها این افراد را در بین بزرگسالان تشخیص دادند. عالم ملکوت غوغایی است. همینقدر بگویم خیلی خبر است. چکیدهاش این است: هرچی اینجا هیچ خبری نیست، آنور خیلی خبر است. به هر حال اینها بعضی از اینها را دیده بودند و نمیشناختند. بعضیها اصلاً آنور با هم آشنا میشوند، بعد اینجا همدیگر را پیدا میکنند. این را میخواستم بگویم. این بچه میگوید: «خیلیها را که دیده بودم، اصلاً نمیشناختم. بعد آمدم رفتم پیداشان کردم.» بعضیها آنور با هم آشنا میشوند. خود این کتاب «سه دقیقه در قیامت» ماجراها دارد دیگر. میگوید: «دو نفر را دیدم که اینها شهید شدند. بعد آمدم در اداره پیدایشان کردم. بعداً فرمانده میشوند و شهید میشوند، ولی به کسی هنوز نگفتهام که این دوتا به رفقای دیگرش که همه شهید شدند قبلاً گفته بود که اینها شهید میشوند و همه هم شهید شدند.» عکسهایشان را ته کتاب. بحث عالم، بحث مفصلی است. نمیخواهم فعلاً واردش بشوم. از عالم زر فعلاً استفاده نمیکنیم. میگوییم در ملکوت با هم آشنا میشوند. استاد و شاگرد. اصلش این است. خیلی رفت و آمد و پیام و زنگ و تلفن و نامه و «عاشقتم» و «فدات بشم» در خانه بریم و بهسر بیندازیم، پشت در بخوابیم. با این چیزها خیلی اتفاقی رخ نمیدهد. بزرگان میفرمودند که: «از جای دیگری باید چراغ سبز نشان بدهند. هم به تو، هم به استاد. پیدا کنید. پیدا خواهید کرد. زمین و زمان به هم دوخته بشود، این دو نفر همدیگر را پیدا خواهند کرد.»
نکتهای بود که گفتیم. بعضی موارد کودکان از ملاقات با موجوداتی روحانی در حین تجربه سخن گفتهاند که بعدها او را به عنوان خویشاوندان مرحوم خود شناسایی کردند. اصلاً نمیدانستند که مثلاً پدربزرگش این شکلی بوده. پدربزرگ آقای بهجت (رضوانالله علیه) فرموده بودند که: «من در جوانی مکاشفه داشتم.» تک و توکی ازشان مانده. این هم به مناسبت گفته بوده. «در جوانی مکاشفهای داشتم. دیدم یک سیدی روحانی، سیدی هرکی روبروش قرار میگیرد، نابود میشود.» سالها گذشت. در ماجرای انقلاب یکی عکس جوانی آقای خمینی را برای من آورد. عکس جوانی آقای خمینی. همان است، نابود شد و خواهند شد انشاءالله. تک تک داخلی، خارجی، همهشان را خواهند برد. همه آرزوهایشان. سید میایستد، نابود میشود. خدا حضرت آقا که باز این هم ماجرای خاصی بوده که ایشان دیدند که این کتاب «خوندلهایی که لعل شد». واقعاً یکی از قشنگترین کتابهایی است که بنده در عمرم خواندهام. یکی از بهترین کتابهایی که بنده خواندهام. حالا نمیدانم شاید حال و هوای ما اینجوری بود که این کتاب بهشدت ما را گرفت. دوران بحرانی زندگیم بود. در اوج فشار و ابتلا و اینها. خیلی این کتاب به من کمک کرد. و کتاب عجیب و غریبی که خاطراتی است که رهبر انقلاب خودشان از خودشان تعریف کردهاند. از کودکی تا پیروزی انقلاب. این کتاب یکی از فوقالعادههایی که دارد این است که ما در طول تاریخ شیعه هیچکدام از بزرگان شیعه خاطراتشان را خودشان نگفتهاند. همه دیگران گفتهاند. این خود طرف سیر اطلاعاتش را بگوید، این خیلی مهم است. بقیه که گفتند فقط کرامت دیدند. چی کرد که اینجوری شد؟ این خیلی مهم است. بچههای لبنان گفتند پیروزی و اینها. شبها، شبی ده دقیقه، یک ربعشان را عربی هم میگفته که این زبان عربیشان زنده بماند. اصل کتاب عربی خیلی قشنگی دارد. البته ترجمه کردهاند. زندان سوم به نظرم که از خوابهای خاصی است که آقا دیدهاند. چی میشود؟ ایشان فرمودند که: «من یک شب در زندان خواب دیدم که حالا مثلاً سال چهل و شش.» سال چهل و شش که اصلاً حرفی از امام و انقلاب و این حرفها نیست. امام در تبعید و هیچ فضایی برای پیروزی. خواب دیدم که تشییع جنازه شده. تشییع جنازه حضرت امام. یک جماعتی هستیم، میخواهیم این جسد را دست بگیریم و ببریم دفن بکنیم. من بودم و دو سه نفر دیگر. زیر تابوت را گرفتیم. اول یک جماعتی با ما بودند. بعضی از این علمای مشهور وایسادند، بیاعتنا به امام و تشییع جنازه و این حرفها. کلاً هیچ اعتنایی نکردند. که من تعجب کردم و خیلی هم ناراحت شدم در خواب که مثلاً یعنی چی اینها این کار را میکنند؟ این را در زندان، در حبس، در سلول دیده بودند. آقای خواب. زیر تابوت را گرفتیم و رفتیم. به یک دامنه کوه رسیدیم. به دامنه کوه رسیدیم و هی جمعیت کم شدند. که زیر تابوت را گرفته بودند. ظاهراً ایشان و یکی دیگر. شاید تنها سه نفر دیگر. سه نفر دیگر زیر تابوت را گرفتند و میگویم هی سختتر شد. آوردیم سر قله. ما چهار تا این را گرفتیم. آوردیم با یک سختی آوردیم سر قله. امام از روی تابوت بلند شدند نشستند. انگشت سبابه را آوردند نزدیکی پیشانی من که آنجا میگویند هنوز گرمای انگشت امام به پیشانیام احساس میکنم. «تو یوسف خواهی شد. اسم تو یوسف است.» حالا این هم بالاخره توش کلی مطلب است. خیلی در این کلیپش از مادر حضرت آقا هم هست. این کلیپش که مصاحبه مادر آقاست. یک زن خیلی خوشبیانی هم هست. خدا رحمتشان کند. مادر آقا آنجا میگویند این را که حتی در کتاب هم هست. آقا میگویند: «من آمدم خانه برای امام.» مادر گفتند: «تو یوسف میشوی، اینها. امیدوار باشیم فلان.» کل عمرش در زندان بود. «تو هم احتمالاً همش در زندانی.» مادر آقا میگویند که سیدعلی آقای ما وقتی آمد خانه، من تنم لرزید. گفتم: «همش در زندان خواهی بود تا زندهای تو.» خلاصه نمیدانستند که بعد چه خواهد شد. «یوسف خواهی شد» یعنی چی؟ «من دیدم که من پر کشیدم از سقف آسمان رفتم بالا، رفتم و رفتم و رفتم به یک جایی رسیدم که دیگر هیچ نمیتوانست من را ببیند.» که بعد میگویند که انتخابات ریاست جمهوری که شد، یکی از دوستان ما در بعثه ایران در عربستان، در مکه که میخواست رأی بدهد، برگشته ایران. برای من تعریف کردند، گفته: «که آقا من آنجا که میخواستم رأی بدهم، اسم ترکی نوشتم. یاد خواب تو افتادم. من پر زدم و رفتم. یا همان تو یوسف میشوی.» یکی این، دو تا. یاد این خواب که افتادم، بغض کردم. فهمیدم این ماجرا بیش از این است که: «از زندان در میآیی و این حرف.» من تجربه نزدیک به مرگ که داشتم، چون روزی که ایشان را ترور کردند سال شصت، من از بدن جدا شدم. گوش بدهید! ایشان میگویند: «احساس کردم هیچی ندارم در محضر خدا، هیچ عملی، صفر صفر. و حسرت میخوردم که این همه عمر از من گذشته.» حالا این مبارز مجاهدی که همه عمر را در زندان و این آثار و تألیفات و شاگرد و سخنرانی. الان هم که جانباز و شهید. «احساس کردم که هیچی ندارم و از همه وجود خواستم خدا من را برگرداند. یک کاری بکند.» وقتی برگشتم. حالا این را در دوران ریاست جمهوریشان فرمود. حالا که میدانستم خدا قبل از ریاست جمهوریشان بوده این ماجرا. گفتند: «من میدانستم که خدا من را برگرداند و یک کار ویژهای با من دارد که من را برگردانده است.» که ایشان بعد از اینکه رئیس جمهور شدند، میگویند: «الان احساس میکنم که این ریاست جمهوری بوده.» آقا خبر نداشتند که خواب رهبری دیدهاند. کار مهم به همسر شهید شهریاری هم میگوید: «شما تیر نزدیک قلبت خورد و شهید نشدی، تا مرز شهادت رفتی، برگشتی. خدا یک کار مهمی باید داشته باشد.» مأمورند. نکتهاش به این است، اینها الکی نیست، حسابی دارد. میروند، برمیگردند. همان حرفی که الکساندر هم میگوید. میگوید: «من احساس میکنم خدا یک رسالت الهی به من داده است.» آشنا آقا. یک خبری هم هست. «بهشت برین حقیقت دارد؟» اسم کتابش هست: «آیا بهشتی است یا واقعیتی است؟» یک ماجرایی هست.
خب تجربه نزدیک به مرگ کودکان. در مورد نابیناها، آن ماجرای وهابی هم که نشد بگوییم. چهکار کنیم؟ وقت نمیشود که همه راضی. بحث طولانی دارد. حالا وقت بشود. جودی لانگ میگوید که: «یکی از محکمترین دلایلی که ثابت میکند ما همین ماده و اینها نیستیم، تجربه نزدیک به مرگ نابیناهاست.» رینگ و شارون کوپر اینها آمدند سال نود و هفت مقالاتی را منتشر کردند که تعدادی از نابیناهای مادرزاد حین تجربه نزدیک به مرگ یا خروج از کالبد، ادراک بصری را برای نخستین بار از سر گذراندند. نوع تجربهای که این افراد در وضعیتهای بحرانی نزدیک به مرگ از سر گذرانده بودند، کاملاً مشابه نمونههای اولیه بود که هیچ فرقی بین آن نبود. «درخت دیدم سبز بود، فلان چیز اینجوری بود، من از بدن بیرون آمدم، فلانی این شکلی است، فلانی آنجوری است.» وقتی برگشته، کور بود. وقتی برگشته، نابینا بوده. همان تجربه که پیدا کرده. ابوبصیر را که در مسجد تشخیص میدهد. بقیه کورند. اطراف کعبه همه طواف میکردند. دید. باطن همه را دید. بگذار چشم باطن به این مسائل کار ندارد. خلاصه این مسائل برای آنهایی که اهل باطنند، نیست. بهقول آقا میگفت: «کور اونی است که مشهد برود امام رضا علیه السلام را ندیده برگردد.»
رینگ همچنین بر اساس یافتههای منتشر شدهاش در کتاب «بینایی ذهن»، تجربه نزدیک به مرگ و خروج از کالبد را مدعی است که بیش از 80 درصد از 21 نمونه مطالعاتیش واجد ادراکات و آگاهیهای بصری بودند که این اتفاق خیلی مهمی است و این نابیناهای مادرزاد، تجربه نزدیک به مرگشان، خیلی مهم است که اینجا بحث مفصلی در مورد اینها کردهاند و اشکالاتی نمیشود. متن کتاب را در مورد نابیناها بخوانم. بخوانم. خسته شدیم. متن امروز زیاد. ماجرای وهابی را بگویم. آقا این پیج اینستا را بیاورید بیزحمت. اینستاگرام ندارم. این پیام این بنده خدا را من برایتان بخوانم تا به شبهه بیفتیم. بعد ببینیم این حرفهایی که ما زدیم چقدر خاصیت دارد. تبدیل به کارگاه کنیم. با این مطالبی که گفتیم ببینیم عزیزان میتوانند جواب بدهند یا نه. الان قشنگ همه از دین در میآیند. ببینید چی در دست عموم منتشر کرده است. در اینستا بنده هم از رو میخوانم: «سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. بنده حاج آقا گرام.» منظورشان (حاج آقای گرامی) است، مثل اینستاگرام نیست، «گرامی». «هشت سال پیش تجربه نزدیک به مرگ داشتم. ولی من با اینکه بچه شیعه دنیا آمدم.» یک سه روزی، نصف خط بالایی میرود پایین، به هم ریخته است. «با اینکه شیعه به دنیا آمدم، هاشمینسب هستم، ولی چیزی که من در سه روزی که در کما بودم تجربه کردم، درست همان چیزی است که عربستانی سنی بهقول شما وهابی سلفی و علفی میگویند که فقط فقط فقط الله متعال همه کاره است و ملائک و فرشتهها کارمندهایش هستند. بنده نه امام زمانی دیدم نه این چیزهایی که ملاهای شیعه میگویند. همه کاره الله جل جلاله است و خداوند متعال یک نور و انرژی. آن دنیا به من گفتند که سه چیز، سه چیز گیرا و بینهایت مهم است: یک، نماز، صلات. سه، توحید. فقط فقط حق الناس. فقط از خداوند خواستن و شرک نکردن به الله سبحان. و دقیقاً همان چیزی که بهقول شما همان عرب سلفی وهابی میگویند. من که خودم هم صد در تریلیارد آن دنیا بهم ثابت شده است و اسلام واقعی که توحید خالص میباشد، خیلی به روح انسان آرامش میدهد. تمام نمازها را فرادا میخوانم، چون اصلاً مسجد اهل سنت نیست. سید بزرگوار و به الله متعال همیشه میگویند: پروردگارا، من چارهای ندارم چون در مکه و مدینه نیستم که پشت سنیها نماز بخوانم ولی همین نماز کم من را هم قبول بفرما. الهی آمین یا رب العالمین.»
جواب! با این نکاتی که ما در این جلسات گفتیم، جوابش کاملاً معلوم. این یکی. دیگر چی؟ «ندیدم، اصلاً کسی نبود آنجا. خداست فقط تمام. هیچ کسی کارهای نیست. امام امام زمانی حرفها هیچی ندارند.» سید! دیشب کریس رونالدو مثلاً بستنی خورده. از کجا میشود اصلاً اثباتش کرد؟ هیچی! بر فرض هم که این ماجرا بوده. خب شما ملک مرگ را هم ندیدی. ملک مرگ هم نداریم. عزرائیل را هم ندیدی. نداریم ؟ هرچی ندیدی نداریم؟! عزرائیل که قطعاً دیگر متن قرآن است. دیگر اینکه خیلی واضح است. نزدیک به مرگ یعنی تجربه نزدیک به مرگ با خود مرگ که کاملاً متفاوت است. مرگ یعنی آن تَعلق تمام میشود و پرونده باز میشود و حسابرسی میشود. آنجا پای معصوم. در جلسات اول بحثمان خواندیم که اول چیزی که حساب و کتاب میشود، ولایت طرف و تعلقش است. اگر ولایت اولیاءالله دارد، در جهنم، در عذابند. این هم در فشار قرار میگیرد. بله بله بله بله بله که به نظرم ما جلسه درسم بودیم سورهی مبارکه ابراهیم بود. حالا یادم نیست. به نظرم بود. عرض کنم که آن بحث احتضار و حالت مرگی که طرف دیگر قطعاً دارد از دنیا میرود. من دو سه تا داستان در مورد حالت احتضار برایتان بخوانم که یکیش رفته به همین آقا دارد و جواب ایشان است. اول آنی داستانی که جواب ایشان است بخوانم. بعد یک داستان هم ربط به امام رضا (علیه السلام) دارد. آن هم انشاءالله اگر وقت بشود برایتان میخوانم.
ماجرای این آقا. موارد دیگری هم داریم که دقیقاً ضد ماجرای ایشان است. از ماجرای عجیب و غریب مرحوم آیتالله حسینی تهرانی در کتاب شریف «معادشناسی». کتاب، کتاب خواندنی است. جزء اولین کتابهایی هم هست که ما همیشه معرفی میکنیم. یک سری مطالعاتی هم در کانال هست در مورد معاد طراحی کردیم که چه کتابهایی به ترتیب خوانده بشود. مطالعه کنند. اگر هم بشود دوباره منتشر خواهد شد. عزیزان ببینند که یک سیری از اول تا آخر چه کتابی بخوانیم در این بحثهای معاد. کتاب خیلی خوب است. یکم ادبیاتش البته خیلی عمومی نیست ولی پنجه اولش خیلی قابل فهم است. یک و نیم ؟ اول خیلی فوقالعاده است. یعنی اگر هیچ اپش هم هست، یعنی رو اندروید در اینترنت سرچ بکنید، کتاب لازم نیست تهیه بکنید. اپ را میگیرید که بنده هم روی همین اپ الان متن را برایتان آوردم. در جلد سه، صفحه 103، داستان سفید شدن موی سر دختر افندی از ملاحظه عذاب قبر مادر. این تیترش. داستان جالبی. حضرت استاد علامه طباطبایی مد ظله العالی که خب آن دوران زنده بودند، نقل کردند از مرحوم آیتالله عارف عظیمالشأن آقای حاج میرزا علی آقا قاضی (رضوان الله علیه). علامه طباطبایی از آقای قاضی ماجرا نقل کردند. این ماجرایی که از ماجراهای مشهور است در نجف. «در نجف اشرف در نزدیکی منزل ما مادر یکی از دخترهای افندیها فوت کرد.» افندیها کی بودند؟ سنی بودند. از طرف دولت عثمانی. آن وقتی که عراق تحت تصرف بود، آمدند و مسئولیتهای حکومتی را دست گرفتند. بعد از جنگ بینالملل اول، که دولت کفر بر مسلمین غلبه کرد و کشور را تجزیه کرد، عراق از تحت قیمومیت عثمانی خارج شد ولی عثمانیها هنوز بودند. عثمانیها پس اصلاً شیعه نبودند. در نجف و جاهای دیگر هم که بودند. یکی از اینها، از این افندیها، مادرش از دنیا رفت. «این دختر در مرگ مادر بسیار ضجه میکرد. چهار ساله بوده بله کتاب نیست و جداً متعلم و ناراحت بود. با تشییعکنندگان تا قبر مادر آمد. آنقدر ناله کرد که تمام جمعیت مُشیّعین را منقلب کرد.» تا وقتی که قبر را آماده کردند. خواستند مادر را در قبر بگذارند. فریاد میزد که: «من از مادرم جدا نمیشوم.» هرچی خواستند او را آرام کنند، مفید واقع نشد. «دیدند اگر بخواهند اجباراً دختر را جدا کنند، بدون شک جان خواهد سپرد.» بالاخره بنا شد مادر را در قبر بخوابانند. دختر هم پهلوی مادر در قبر بماند. «ولی روی قبر را از خاک انباشته نکنند. فقط روی آنها را از تختی بپوشانند. تختهای بپوشانند. سوراخ برای بیرون آمدن دختر. در شب اول قبر پهلوی مادر خوابید.» فردا آمدند و سرپوش را برداشتند که ببینند بر سر دختر چه آمده. «تمام موهای سرش سفید شده.» گفتند: «چرا اینطور شدهای؟» خب این دیگر تجربه خود مرگ. نه! بچه تجربه مرگ داشته است. بچه در مکاشفه. تجربه مرگ مادر نه، خودش تجربه نزدیک به مرگ دیده. با مادر. اضطرار و انقطاع و تضرع. حال دیگر. حال خاصی بوده دیگر. هرکی آن مکاشفه میرسد، بعد میگوید که: «هنگام شب من که پهلوی مادرم خوابیده بودم، دیدم دو نفر از ملائکه آمدند و در دو طرف ایستادند. یک شخص محترمی هم آمد در قسمت وسط ایستاد.» آن دو فرشته مشغول سؤال از عقایدش شدند. او جواب میداد. سؤال از توحید کردند. جواب داد: «خدای من واحد است.» آنجا میروی آن دالون. هرچی داری با خودت میبری. حساب و کتابها معلوم میشود. چی باید ببری؟ نعیم که بخشش در برزخ است، بخشش در قیامت. آن دو فرشته مشغول سؤال از عقایدش شدند و گفت: «خدای من واحد.» جا به جا شده است! سؤال از نبوت کردند. جواب داد: «پیغمبر من محمد بن عبدالله است.» سؤال کردند: «امامت کیست؟» این سؤال هم دیگر سؤال اعتباری و اینها دیگر نیست. که میگفت طرف سالهای شب اول قبر طرف کنکور. اینجوری نیست. با باطن انسان. سؤال را حفظ کرده در جیبش نوشته است. اینجوری نداریم. «امام از کیست؟» آن مرد محترم که در وسط ایستاده بود گفت: «لست له اماما. من امام او نیستم.» در این حال آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند که آتش به آسمان زبانه میکشید. «من از وحشت و دهشت این واقعه به این حال که میبینید درآمدم.» مرحوم قاضی میفرمود: «چون تمام طایفه دختر، سنیمذهب بودند و این واقعه طبق عقاید شیعه واقع شد، آن دختر شیعه شد.» تمام طایفه او که از افندیها بودند، همگی بهبرکت این دختر شیعه شدند. همه شیر ؟ رخ داده در نجف است. معروف است.
در مورد نحوه رفتن از دنیا که اصل رفتن متفاوت است، این ماجرا اگر باز نصفه نیاورده باشم برایتان بخوانم، دیگر آخر است که ماجرای قشنگی است. میگوید که: «داستان ملاقات با ملک الموت و خمسه طیبه و حضرت موسی بن جعفر.» آقای تهرانی در جلد یک، صفحه 283 میگویند که: «یکی از اقوام شایسته ما که از اهل علم سامرا بوده و سپس در کاظمین و فعلاً در تهران سکونت دارد، برای من نقل کرد که در ایامی که در سامرا بودم، مبتلا شدم به مرض اسب سخت و هرچه در آنجا مداوا کردند، مفید واقع نشد. مادرم با برادران من را از سامرا بردند کاظمین برای معالجه. "در کاظمین نزدیک به صحن مطهر، یک اتاق در مسافرخانه تهیه کردیم." معالجه من مشغول شد، مؤثر واقع نشد. من بیهوش افتاده بودم. از معالجه اطبای کاظمین که مأیوس شدند، یک روز به بغداد رفته، یک طبیب سنیمذهب برای من به کاظمین آوردند. حالت اینکه دیده، ربطی به اهل سنت بودنش ندارد. حالا جسارت به اهل سنت نمیخواهیم. همین که نزدیک بستر من آمد و میخواست مشغول معاینه بشود، من در اتاق احساس سنگینی کردم.» ناک لطیف. روح یکم ارتفاع که پیدا میکند از بدن دیگر کاملاً حساس میشود به کوچکترین چیزها. «احساس سنگینی کردم. بیاختیار چشم خودم را باز کردم. دیدم خوکی بر سر من آمده. بیاختیار آب دهان به صورتش پرتاب کردم.» گفتند: «چهکار میکنی، چهکار میکنی؟ من دکترم!» «من صورت خودم را به سمت دیوار کردم. مشغول معاینه شد. دستوراتی داد، نسخه نوشت و رفت.» نسخه را تهیه کرده، به تمام دستور عمل کرد. «ابداً مؤثر واقع نشد. من لحظات آخر عمرم را میگذراندم تا اینکه دیدم حضرت عزرائیل وارد شد.» ملکه مرگ باید ببیند. قرآن. بقیهاش دیگر همه مکاشفه است. هیچی نمیشود به عنوان مرگ به ما به خورد ما بدهند. این نکته بسیار مهم است که جزء ضوابط است. هرکی از این تجربه میگوید و با این ملک مرگ کار ندارد، مکاشفه است. حتی کتاب «سه دقیقه در قیامت»، تجربه مرگ نیست، حسابرسی است. در مکاشفهاش درست قاطی کرد. که هرکی باز پسفردا دربیاید، هرچیزی را به اسم تجربه مرگ و معاد و قیامت به خورد ما بدهد. این نکته خیلی مهم است. بعد میگوید که: «با لباس سفید و بسیار زیبا و خوشرو و خوشمزه و خوشقیافه.» بعد از آن پنج تن رسول اکرم، امیرالمؤمنین، فاطمه زهرا، امام حسن و امام حسین به ترتیب وارد شدند. امام حسین را خاص میبینند. مختلف. «همه نشستند به من تسکین دادند. من مشغول صحبت کردن با آنها شدم. آنها هم با من مشغول گفتگو شدند. در این حال که من به صورت ظاهر بیهوش افتاده بودم، دیدم مادرم پریشان شده، از پلههای مسافرخانه بالا رفت. زیارت کرد و رو کرد به گنبد مطهر حضرت موسی بن جعفر، پدر امام، و عرض کرد: "یا موسی بن جعفر! من به خاطر شما بچهام را اینجا آوردهام، برگردانیدش!"» حاشا و کلاّ، حاشا و کلاّ منازل. با این آقای مریض با چشم دل و ملکوتی خود میدیدند، نه با چشم سر. آنها به هم بسته و بدن افتاده و لوازم ارتحال آماده. «همین که مادرم با حضرت موسی بن جعفر مشغول تکلم بود، دیدم آن حضرت به اتاق ما تشریف آوردند.» امام کاظم به حضرت رسولالله عرض کردند: «خواهش میکنم تقاضای مادر این سید را بپذیرید.» حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) رو کردند به عزرائیل و فرمودند: «برو تا زمانی که خدا، خداوند مقرر فرماید.» و فرمودند: «برو، خداوند به واسطه توسل مادرش عمر او را تمدید کرده است. ما هم میرویم انشاءالله برای موقع دیگر.» مادرم از پلهها پایین آمد. من نشستم. آنقدر از دست مادر عصبانی بودم که حد نداشت. به مادر میگفتم: «چرا این کار را کردی؟ من داشتم با امیرالمؤمنین میرفتم، با پیغمبر میرفتم، با حضرت فاطمه و حسنین میرفتم. تو آمدی جون ما را گرفتی، نگذاشتی ما حرکت کنیم.»
یک ماجرای دیگر است و یکی دیگر هم البته پایینش من آوردهام که وقت اذان بیش از این نگیرم. خدا انشاءالله عاقبت ما را ختم به خیر بکند و لحظه مرگ ما را همچین وضعی قرار بدهد. با اینجوری باشد که دیگر واقعاً دوست نداشته باشیم برگردیم دیگر. یعنی آن صحنه را که ببینیم، دیگر خودمان پر بزنیم برویم. انشاءالله که حضرت فرمود: «من سه جا به داد میرسم.» امام رضا (علیه السلام) را زیارت بکنیم امام رضا را. خدا در فرج امام عصر تعجیل بفرما. قلب نازنین حضرتش را از ما راضی بفرما. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطیبین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه ششم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هفتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه نهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه یازدهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوازدهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...