متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم، الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا، قاسم المصطفی محمد و آل و آله الطیبین الطاهرین. میلاد آیت الله من الان الی یوم الدین را تبریک عرض می‌کنم خدمت عزیزان. ان‌شاءالله که همه ما بر خوان نبی اَکرَم مهمان باشیم و از ما پذیرایی بکنند و این عید، ان‌شاءالله برای همه مسلمین مایه‌ی برکت باشد.
امروز یا دیروز سالگرد شهید شوشتری هم هست که کنار مزارشان هستیم. ایشان و شهید محمدزاده چاله‌ساری درجاتشان شاد باشد و مهمان رسول اکرم.
بعضی عزیزان گفتند آقا، یکم متنو بخوانید، خیلی دیگر حاشیه و بیرون است و ما این کتاب را بنا نداریم که تند تند بخوانیم، مثل آن کتاب آن‌سوی مرگ روزی دو صفحه و سه صفحه. این کتاب کلاً ۹۰ صفحه است؛ کوچولوست و تقریباً از این ۹۰ صفحه، ۳۰ صفحه مقدمه است و آن مقدمه برای ما خیلی مهم است و می‌خواهیم که روی مقدمه یکم بحث بکنیم؛ چون بحث‌های مهمی دارد در موردِ تجربه نزدیک به مرگ و نکاتی اینجا هست. هفته به هفته هم هی کتاب جدید به ما معرفی می‌شود، نکات خوبی نصیبمان می‌شود، هی باید در بحث بعدی لحاظ شود؛ چون این‌ها اگر مسئله‌ی اصل اثبات نشود، کل حرف‌ها می‌رود رو هوا. مثل اینکه بگویند هرچی دیده توهم و خیال است. در موردِ این بحث NDE باید بیشتر صحبت بکنیم. ان‌شاءالله وارد متن کتاب هم خواهیم شد.
چند تا روایت هم امروز اگر فرصت بشود از پیامبر اکرم و امام صادق علیه السلام می‌خواهم که بخوانم. روایت‌های خیلی شیرین جناب سلمان دارد که قبل از رحلتش پیغمبر بهش فرموده بودند که تو قبل از اینکه از دنیا بروی، یک مرده‌ای با تو حرف می‌زند و چیزهایی به تو می‌گوید و بعد تا او می‌آید از دنیا (قبرستان)، صدا می‌زند و مرده می‌آید. یک گفت‌وگویی بین این‌ها رد و بدل می‌شود که من روایتش را آورده‌ام، اگر فرصت بشود، ان‌شاءالله امروز بخوانیم. روایت زیبا و البته مفصلی است، سه چهار صفحه روایت است که حالا اگر وقت بشود؛ چون این‌ها دیگر بحث‌های قبرستانی ما می‌شود. اگر حرم برویم، دیگر فضا این‌جوری نیست که بخواهد هی مانور روی اموات بدهیم.
تا اینجا هستیم باید این بحث‌هایمان را گسترش دهیم. یک کمی می‌فرمایند که: «آنچه در این تجربه‌ها روی می‌دهد، تجربه‌های نزدیک به مرگ، سست شدن ارتباط روح و بدن مادی است که در پی ضعف این رابطه، روح آزادی می‌یابد.» خط به خطش باید توضیح داده شود. هر چقدر انسان از نشئه‌ی مادی، حیوانی و بدنی خودش فاصله می‌گیرد، به عالم برزخ نزدیک‌تر می‌شود. قواعد و پیچیدگی‌هایی هم در این مسئله وجود دارد. روز لطافت عجیب و غریبی پیدا می‌کند و این‌هایی که مداوم روزه می‌گیرند، معمولاً آدم‌های خاصی هستند، بعضی‌هایشان. ما عزیزی را می‌شناختیم که فقط روزهای حرام روزه نبود. گاهی خیلی وقت‌ها در این مشکلاتی که آدم در زندگی‌اش می‌افتد، یک دریچه‌هایی باز می‌شود. یک عزیزی را از دست می‌دهد، انقطاعی پیدا می‌کند، مریضی خاصی پیدا می‌کند، مشکل خاصی پیدا می‌کند؛ یکهو یک اتفاقاتی و مسائلی برایش پیش می‌آید. این هم همین‌طور است. از این فضای مادی و دنیایی و نشئه‌ی تَن فاصله می‌گیرد. هر چقدر فاصله بگیرد، به آن فضا نزدیک‌تر می‌شود.
یکی از اساتید می‌فرمودند: «من یکی از اَجداد، نمی‌دانم چندمم را در تالار دیده بودم. وقتی که دیدم، دیدم که این خیلی چروک است، خیلی خلاصه، جمع و جور و چروکیده.» گفتم: «شما آنجا همین‌جوری هستید؟» گفت: «نه.» حالا در آن کتابِ «چیزم، مرگم» یک اشاره‌هایی به این شده. گفت: «من هرچی پایین آمدم، چروک شدم.» بعد گفت که: «این فضای دنیا و برزخ این‌جوری است.» خیلی عبارت جالب است، اگر بر روی آن بشود فکر کرد، خیلی از تویش مطلب بدست می‌آید. اینکه دنیا باشد، این هم برزخ باشد، می‌گفت هرچی از دنیا به سمت برزخ بروی و هرچی از برزخ به سمت دنیا بیایی، فشار زیاد می‌شود، چروکیدگی و افسردگی زیاد می‌شود. می‌گفت: «این‌ها هم که از دنیا می‌آیند هی به سمت برزخ پیر می‌شوند. برزخی‌ها هم که می‌خواهند بیایند به شما سر بزنند، این‌جوری می‌شوند.»
حالا یک کتابی است که من یک اشاره به آن می‌کنم: «غذای الکساندر». تجربیاتی دارد و همین مسائل را خیلی قشنگ، چون متخصص مغز و اعصاب بوده، خیلی قشنگ توانسته این‌ها را بیان کند. خلاصه، پس هفت نکته کنار این موضوع قرار دارد: روح، آزادی می‌یابد، با حجاب اصلی‌مان، حجابِ تَن‌مان، همین خواسته‌های ما. انبیا و اولیا هم این درگیری را دارند، آن‌ها هم بالاخره مجبورند در همین فضای تَن زندگی بکنند و این تَن، حجاب است.
علامه طباطبایی ماجرای حضرت موسی را نکته‌ی قشنگی دارد. کسر موسی به خدای متعال عرض کرد: «رَبِّ أَرِنِي أَنظُرْ إِلَيْكَ»؛ خودت را به من نشان بده. خدای متعال فرمود: «لَنْ تَرَانِي»؛ تو نمی‌توانی من را ببینی. بعضی‌ها هم مثل بنده، ساده‌اند؛ حضرت موسی چقدر ساده بودند، اگر واقعاً نمی‌شود که بهش درخواست می‌کنی؟ یک پیغمبر هشت ساله همچین درخواستی نمی‌کند. وقتی یک چیزی محال است، درخواست نمی‌کند. اگر می‌شود که دارد درخواست می‌کند، پس چرا جواب نمی‌دهند؟ نکات فنی است که امثال علّامه طباطبایی از پسش برمی‌آیند.
ایشان می‌فرماید که مسئله اینکه می‌خواست خدا را ببیند، این بود که می‌خواست به آن رؤیت مطلق برسد. خدای متعال فرمود: «لَنْ تَرَانِي»؛ یعنی تو در دنیا چون حجابِ تَن داری، تا وقتی این تنت هست، آن‌جور شهود کامل و مطلقی که دنبالشی، بهش نمی‌رسی. مفصل در سوره اعراف بحث می‌کنم و اثبات می‌کنم که بعد از مرگ، این حالت برای حضرت موسی ایجاد شد، آن رؤیت مطلق، شهود کاملی که دنبالش می‌گشت، «أَرِنِي» آنجا بود. نه اینکه امیرالمؤمنین فرمود: «ما كُنْتُ أَعْبُدُ رَبّاً لَمْ أَرَهُ»؛ من اصلاً من این کاره نبودم که خدایی را بپرستم که ندیدمش. به هر حال رؤیت دارد. امیرالمؤمنین در رؤیت بوده. البته اهل بیت هم باز بعد شهادت و قبل شهادتشان فرق می‌کند. به هر حال، این حجابِ تَن مزاحم است. این‌ها باید بدن را هم هندل کنند و پیش ببرند.
هر چقدر انسان از این فضای تَن فاصله می‌گیرد، درگیری‌های ذهنی کم می‌شود. وقتی همش به سمتِ تَن است، الان که با این شبکه‌های مجازی و خصوصاً این اینستاگرام و این‌ها نابود شده است، یعنی چیزی از غیب نمانده. همش شده یک رقابت بر سر بَدَن‌خواری و نمی‌دانم سیکس پک و فلان و این حرف‌ها و هی دارد آدم در این مسائل فرو می‌رود و هر چقدر از مادیات فاصله می‌گیرد، مرگ او برایش سخت‌تر می‌شود. جان کندن به همین موضوع است. هرچی انسان تعلق به بدن دارد، کَندَن از او برایش دشوار است.
به مشاهداتی نائل می‌شود. اگر انسان از این فضای تَن فاصله گرفت، چیزهایی می‌بیند. البته اول به صورت خواب محدود، جزئی، نیاز به تعبیر دارد. گه‌گدار یکم قوی‌تر می‌شود، همون خواب‌ها جدی‌تر می‌شود، شفاف‌تر می‌شود، یک نظمی پیدا می‌کند. بعد کم‌کم در بیداری گاهی یک چیزهایی می‌بیند، یک صدایی است، یک نوری است. بعد کم‌کم در بیداری تثبیت می‌شود. من دیگر این آدم مال عالم برزخ است. در دنیاست، ولی برزخی است. علامه طباطبایی، آقای بهجت، آقای قاضی و این‌ها، این‌ها در برزخ بودند. برایشان کسر شأن است که به دنیا اهمیت دهند. از اینجا هم باید سمتِ خودِ خدا، به سمتِ جنت ذات بروند. چون این‌ها همش فرع چیه؟ فرع این است که آدم از بدن مادی فاصله گرفته است. در این فضاها حرف‌هایی که می‌زنند، اصلاً نمی‌فهمیم یعنی چه. وحشت آفرین است.
گفته بودند که می‌خواهیم پایان‌نامه بنویسیم، مدرک بگیریم و این‌ها، چکار بکنیم؟ یک چیزی بگویید که ما در مدرک گرفتن موفق باشیم. نگاه کردند: «پایان‌نامه یعنی مدرک، یعنی چی؟ من که نمی‌فهمیدم کلمه‌اش یعنی چی.» کسی دنبال این مسائل است یعنی چی؟ مفهوم نیست. یکی درس بخواند برای اینکه دکترا بگیرد. آدم درس بخواند برای چیزی که هزاران مرتبه از خودش کمتر است. حرکت بکنی که هزار مرتبه از تو بهتر است.
«پیش از آن برایش میسر نبوده، ماورای ماده را می‌بیند و از نادیده‌هایی آگاه می‌گردد که تا آن زمان از دیدن آن‌ها محروم و ناتوان بوده است.» در موردِ این نکته زیاد بحث پیش باید برود. «در سال‌های اخیر، نظر دانشمندان به خصوص در کشورهای غربی به بررسی پدیده‌ای به نام تجربه نزدیک به مرگ جلب شده است.» این از جهت تاریخی باید روی آن یک بحثی بشود. این‌ها سنت هدایت الهی و امداد الهی در تاریخ هستند. خدای متعال، دوره‌های تاریخی را هی فصل‌های جدیدی پیش می‌برد. بنده باورم این است که این ماجرای NDE (تجربه نزدیک به مرگ) و این‌ها، یک دریچه، خصوصاً برای مخاطبان است. برای اینکه یک سری مفاهیم و زمینه‌اش را پیدا کنند و احساس می‌کنم آن ۲۵ باب علم دیگری که امام زمان می‌آیند و باز می‌کنند، غیر از این دو باب، از همین کانال است. این‌ها دارند آماده می‌شوند، دوره‌ی مقدماتی و آمادگی‌شان است.
تحویل این‌ها بودند. حالا بعضی عبارت‌ها را می‌خوانم برایتان. از متخصصین این‌ها که دیوانه شدند وقتی که تجربه NDE و مسائل این شکلی و ماورایی برایشان پیش آمده بود. ما فهمیدیم اینجا جهل مطلق است. الکساندر تعبیرش این است؛ می‌گوید: «من فهمیدم که دنیا خیال محض است.» بعد دنیا واقعیت است. هرچی هم اینجا بوده، درس خواندیم، این حرف‌ها همش اشتباه بوده. فوق‌تخصصِ مغز و اعصاب بود. آیا ایون الکساندر و ریموند مودی نامشان است؟ ریموند مودی می‌گوید که: «بهترین تجربه مرگی که دیدم، چون متخصص کار است دیگر ایشان، آقای ملوین». این دو تا بحث‌های NDE را در واقع این‌ها اولین بار مطرح کردند. ریموند مودی باز قوی‌تر از ریموند مودی می‌گوید که: «من مهمترین تجربه نزدیک به مرگ که دیدم، از همه این‌ها شفاف‌تر، دقیق‌تر، کامل‌تر مال ایون الکساندر بود.»
ایون الکساندر، فوق‌تخصص مغز و اعصاب بوده، مننژیت باکتریایی می‌گیرد، تا مرز مرگ می‌رود. البته خیلی وقایعی که برایش پیش می‌آید، چیزهای فوق‌العاده‌ای نیست. چیزهایی را در بهشت می‌بیند، با اموات و این‌ها ارتباطی ندارد. نه، یک سری مسائل برایش فهمیده می‌شود که حالا من کتابش را هم دیگر چون چند بار ارجاع دادم، «بهشت برین حقیقت دارد؟» این عزیزی دو سه روز پیش به ما معرفی کرد و ما در کتابخانه بودیم، رفتیم زدیم و کتاب را گرفتیم و مشغول شدیم و صفحه آخرش که مانده، کل کتاب را خواندیم. البته دو تا یعنی هفت هشت تا ترجمه شروع کردیم. این ترجمه خیلی تخصصی است. یعنی ایشان ظاهراً این مترجمش خودش دکتر است، بیشتر در همان فضای پزشکی ترجمه کرده. یک ترجمه‌ی خوب دیگری را پیدا کردیم و آن ترجمه را ما خواندیم، دیدیم که خیلی قشنگ‌تر و شفاف‌تر و خیلی خواناتر است. کتاب را کتابخوانمان نمی‌توانست خط بکشد. بعضی جاهایش را برایتان بخوانم. ان‌شاءالله برای جلسه‌ی بعد، بعضی جاهایش را عکس می‌گیرم. یک هفت هشت تا پاراگراف دارد، فوق‌العاده است. یعنی من وقتی این‌ها را می‌خوانم، حالا متن کتاب که متن عجیبی است. مثلاً ایشان الکلی بوده، بعد یک مدت توبه کرده، بعد دو سه ماه قبل اینکه این تجربه برایش پیش بیاید، اسرائیل رفته بوده، در اورشلیم مثلاً وضعش این‌جوری شده بود و این‌ها. این مسائل که خب هیچی، کار نداریم. یک فضایی دارد که فلانی مثلاً بابای ژنتیک من است، این بچه بودم گذاشت رفت. تو فضایش این شکلی است، خسته‌کننده است. یک هفت هشت تا پاراگراف دارد خودِ متن المیزان است. یکهو وسط کتاب می‌بینی حسین دارد این جمله را می‌گوید. این خودِ المیزان است. تعبیر فوق‌العاده‌ای هم دارد. این تعبیر خیلی قشنگ است، خیلی من لذت بردم.
می‌گوید: «کسی که با ماورا ارتباط برقرار می‌کند، برمی‌گردد مثل کسی که می‌خواهد رمان بنویسد با نصف حروف الفبا.» دمش گرم با این تعبیر. فوق‌العاده است. می‌گوید: «فکر نکن که مثلاً مطلب جوری است که مخاطب نمی‌فهمد. همه بحث این نیست. خودت کلمه نداری برای اینکه این را جا بیندازی.» بعد هفت هشت بار واژه‌ی «واقعیت» تکیه می‌کند. می‌گوید: «برای اینکه من همه اونی که اونور دیدم این بود: واقعیت.» بحث‌های واقعیت، جزای واقعیت، همین تکیه بر واقعیت. اینجا دنیا جاذبه‌ای غیر از این همش واقعیت است. دکتر موریس هم ایشون اینو می‌گه. هم یک فیلمی هم منتشر شده، آقا برای ما فرستادند، شبکه یک آقایی را آورده بود، مهندسی را، یک ۲۰ دقیقه‌ای تجربه نزدیک به مرگش را می‌گوید که آن هم نکات قشنگی داشت.
نکته‌ی فنی که من می‌خواستم هفته پیش اشاره کنم این‌ها را، چون در این هفته دیدم، این دو تا ماجرا خیلی کمک می‌کند به ما. نکته‌ی فنی این است: می‌گویند آقا، مثلاً بعضی سؤال می‌کنند، می‌گویند این‌هایی که روحشان می‌رود، از کجا معلوم که خواب نیست؟ توضیح می‌دهم که یک سری شاخصه‌ها دارد که NDE (اِن‌دی‌ایی) همه این‌ها مشترک‌اند بینشان. پنج شش تا نکته است که عرض می‌کنم. از کجا معلوم که خواب نیست؟ می‌خواستم بگویم بعد دیدم این دو تا قشنگ به عبارت رسا گفتند.
آن که می‌خواستم هفته پیش بگویم این است: «الناسُ قیامٌ اِذا ماتوا انتَبَهُوا.» نوشته بودم اینجا به نظرم در متنی که برای هفته پیش می‌خواستم بگویم. حضرت فرمودند که: «تو در دنیا که هستی، خوابی. از اینجا که می‌روی، بیدار می‌شوی.» دو نفر کامل همین عبارت را گفتند که تازه آنور که می‌روی می‌بینی آنجا اورجینال است، فیکش اینور بوده. الکساندر دقیقاً همین را می‌گوید. می‌گوید: «تو به من می‌گویی خواب بود؟ من تازه فهمیدم. این پنجاه سال در خواب بودم. آقا، من چه جوری بگویم خواب بود.» بعد می‌گوید که: «من وقتی برگشتم در دوره‌ای که حالا دوره کما بود و این‌ها که هذیان می‌گفتم، جملاتش هم می‌گوید مثلاً هذیان‌هایی که می‌گفته چی بوده؟» چون چترباز بوده، اتفاقات این‌جوری هم برایش پیش آمده بوده. اول کتاب که اصلاً همین‌هاست. فکر می‌کنی مثلاً خاطره چتربازی‌اش را می‌خواهد بگوید که آنجا سقوط کردیم. صد صفحه خلاصه سر کاریم. اول کتاب کلاً در کتاب آقای الکساندر است و کم کم می‌آید یک فضاهایی پیدا می‌کند. در مجموع شاید بیست صفحه هم بحث تجربه بعد از مرگش نیستا، از این کتاب دویست و خورده‌ای صفحه، ولی یکی از کتاب‌های پرفروش هم بوده. هفت هشت تا ترجمه فقط شده در ایران.
خدمت شما عرض کنم که ایشان می‌گوید که: «من وقتی آمدم، بعد خواب‌هایی می‌دیدم در دورانی که در بیمارستان بودم، می‌فهمیدم که این خواب است. این شر است. آنی که آنجا دیدم، واقعیت بود و الان ناراحتم از اینکه از آن دور شدم.» اسبی که من سوار شدم، می‌خواستم سوارش بشوم که پدربزرگش مانع شده بود، اسب واقعی بود. رنگ‌هایی که اینجا ما می‌گوییم، انگار داریم از پشت جوراب بهش نگاه می‌کنیم، یک همچین تعبیری. آنجا واقعی‌اش است. یعنی رنگ سبز واقعی آنور است، این رنگ سبز اینجا دارد ادای آن را درمی‌آورد. خواب باشد این وارد یک دوره جدید، یک عالم بالاتر می‌شود. چون قبلاً این را اشاره کردم. می‌فرماید که: «هرچی که هست از بالا دارد می‌آید پایین.» وقتی که به هوش آمدم، آقای الکساندر می‌گوید: «تا یک ماه مثلاً تا ۲۰ روز فقط داشتم می‌نوشتم این‌ها را که دیده بودم که از دست نروند.» بعد تازه شروع کردم مطالعه.
این نکته را بگویم، نکته‌ی جالبی است. تجربه بین همه این‌ها مشترک است. البته عالم برزخ این است که هر کسی از کجایش وارد بشود و چی ببیند، هر کسی منحصر به دو نفر، تجربه‌ی برزخی یکسان نمی‌توانند داشته باشند. دو جلسه قبلاً هم اشاراتی شد. دروازه‌های ورودی آدم‌ها فرق می‌کند. یک کسی مثلاً مسیح را می‌بیند، یکی عیسی را می‌بیند، یکی حضرت ابوالفضل را می‌بیند، یکی پدر را می‌بیند. این‌ها فرق می‌کند، به حسب درجه‌وجودی آدم، تعلقات، انس ذهنی.
نکته‌ی بعدی این است که این‌ها وقتی که می‌آیند، می‌گوید که: «من تا مدت‌ها فقط داشتم تحقیق می‌کردم این‌هایی که من دیدم چی بوده؟» کتاب ریموند مودی یکم کمکم کرد. فهمیدم چی دیدم. مشکل اصلی این تجربیات نزدیک به مرگ این است که این‌هایی که دیدند، نمی‌توانند بگویند. رمان گنگ خواب دیده و عالم همه کر هستند. مشکلشان این است. امثال ملاصدرا هنرش در این بوده که این‌ها را اون‌هایی که دیدند، گفتن. برخی بزرگان گفتند که هنر ملاصدرا این بوده که شهود عرفا را به زبان عقلی تبدیل کند. این هنر ملاصدرا است. خیلی‌ها این‌ها را شهود کردند ولی زبان و کلمه برایش پیدا نمی‌کنند. مثلاً حالا البته بین عرفا هم باز تعابیر قشنگ وجود دارد. جذبه، یعنی ما رفتیم به سمت نور، نور شدیم. این نور چیست؟ قبلاً این نور، این نیست. آن نوری که او می‌گوید، در برابر ظلمت است. آن ظلمت به معنای عدم است. این نور به معنای وجود. می‌گوید: «من وارد نور شدم.» یعنی دیدم که اصلاً یک مرتبه بالاتر و شدیدتری از وجود را دارم درک می‌کنم. لاشه و تفاله‌هایی از وجود بود که ریخته بود آن پایین. اصل وجود اینجاست. «إنَّ الدَّارَ الآْخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ.» حیوان یعنی حیات. زنده بودن مال آنجاست. آنجا آدم زنده است، همه چی زنده است. درخت مرده، آنجا درختش زنده است. الکساندر می‌گوید: «دیدم آنجا همه چی عشق است.» هر چیزی که اسمِ وجود است، یعنی موجودی به میزان مرتبه‌ای از وجود که دارد، به همان میزان مرتبه‌ی کمالی دارد. همه کمالات را یکی از مراتب، یکی از اقسامِ کمال و چیزهای کمالی عشق است. می‌گوید که: «همه عالم عاشقی است.» ما الان ادراک نمی‌کنیم عشق این درخت به خودمان، عشق این زیرانداز به خودتان. شما احساس نمی‌کنید ولی در عالم برزخ شما می‌بینید که این زیرانداز عاشق شما بود. این اصلاً به عشق شما پا شد آمد بهشت رضا. این آدم نمی‌دانی چه حالی دارد می‌کند این. بعد وقتی شما می‌روید ناراحت می‌شود.
مثل ستون حنانه که پیغمبر بهش تکیه می‌زدند. قیمت تکیه می‌زدند من می‌رفتم، ولی پیغمبر منبر ساختند. وقتی منبر ساختند، دیگر پیغمبر تکیه نزدند به ستون حنانه. نماز که تمام شد، از کنار حنانه رد شدند، رفتند بالا منبر. می‌گوید: «همه مردم شنیدند صدای داد ستون، جیغی کشید.» این ستون که مولوی هم می‌گوید که: «بِنْواخت نورِ مصطفی، آن اِستانِ حَنّانه را. کمتر ز چوبی نیستی، حنّانه شو، حنّان.» این چوب پیغمبر تصرف کرد، هم در حجابی که جلوی چوب بود، هم در حجابی که جلوی گوش و چشم این‌ها بود. این جماعت شنیدند. درست است؟ الان همه این‌هایی که دور و بر ماست، اینگونه است. ماشین شما، سوئیچ شما، گوشی شما، آن‌ها عاشق شما هستند. عاشق شما باشیم، شما نباید عاشق این‌ها نباشید. همه عالم را عشق گرفته. خب وقتی از اینجا رد می‌شود، این را می‌بیند. «رفیق صدقٍ فی سلامت، متکین علی العرائک». آن تعابیری که قرآن دارد، عاشق همدیگرند، برای همدیگر می‌میرند، به هم نگاه می‌کنند. عشقی که مثلاً از هم دخترپسرا که در دانشگاه موقع جزوه و این‌ها با هم آشنا می‌شوند، فردا این‌جوری نیست. عشق جنس دیگری است. این می‌گوید: «من نمی‌توانم برسانم.» واقعاً راست می‌گوید. به خاطر محدودیت‌های ذهن ما و محدودیت کلمات ما است.
مسئله، حتماً شما داستان‌هایی را از کسانی که از آستانه مرگ به زندگی برگشتند، شنیده یا خوانده‌اید. افرادی که برای مدت کوتاهی قلب آن‌ها از تپش باز ایستاده و زمانی که دوباره قلبشان شروع به تپیدن کرده، از مشاهدات خود گفتند. البته خیلی از آن‌ها قلبشان از کار افتاده نبوده، مرگ مغزی بوده. این‌هایی که حالا ما بیشتر دیدیم. ماجرای خرمیان که اولین داستانی بود که در آن شهر کتاب گفته بودیم، آن قلبش ایستاده بود. مطرح کردن تجربیات نزدیک به مرگ از این جنبه اهمیت دارد که باعث می‌شود افراد بسیاری که مشابه تجربیات مزبور را داشتند، جرئت پیدا کنند تا موارد تجربه خودشان را جدی از زیر ضربات اتهاماتی از قبیل اختلال حواس، هذیان‌گویی، توهم‌زدگی و غیره نجات دهند. بچه‌هایی که تجربه نزدیک به مرگ پیدا می‌کنند، افسردگی پیدا می‌کنند. چرا؟ برای اینکه می‌ترسند حرف چیزایی که دیدند را به کسی بگویند. به محض اینکه می‌گوید، روان‌پزشک می‌گوید: «من از اینجا رفتم، یک دری باز شد.» بعد جواب می‌دهد: «هیچ. توهم زده. قلبت مشکل داشت، مغزت هم مشکل داشت.» بچه‌ها افسردگی می‌گیرند. حرف هشتاد تا از این بچه‌ها را در آن کتاب «بچه‌ها در آغوش نور» پیدا کرده و ازشان گزارش تهیه کرده و در کتاب آورده.
«تجربه‌ها دست کم پیام‌آوری از جهان دیگرند و به صورت هشدار دهنده عمل می‌کنند.» آیا این تجربه‌های نزدیک به مرگ حقیقت دارند؟ اینکه برخی قبل از مرگ تجربه خروج روح از بدن را داشته باشند و به اتفاقات آن زمان کاملاً آگاه باشند، مثلاً برخی افراد دچار ایست قلبی شده و روحشان از بدن خارج شده، سپس در اثر یک اتفاق یا شوک، روح دوباره به بدن برمی‌گردد. این سؤالی است که برای بسیاری مطرح است.
«تجربه‌های نزدیک به مرگ، نردبان پرتاب شده از پل.» تجربه نزدیک به مرگ به طور مخفف NDE. البته این اصطلاح را آقای ریموند مودی جعل کرده در کتاب «حیات پس از زندگی» سال ۱۹۷۵. اولین کسی که واژه‌ی NDE را گذاشته برای این موضوع. آیا آن‌گونه که شکاکان ادعا می‌کنند، این تجربه‌ها توهم بوده و زاییده‌ی فعالیت‌های غیر عادی مغز است که تعادل شیمیایی خود را در حال بحرانی هنگام مرگ از دست داده؟ این سؤال را مطرح می‌کند در مورد اینکه تفاوت این‌ها مثلاً با قرص اکس چیست. آن هم که قرص اکس می‌زند، یک چیزایی می‌بیند. مواد مخدر زیاد که می‌کشد، یک چیزایی می‌بیند. بیا در خواب یا وضعیت‌های این شکلی، یک تفاوت‌هایی دارد. می‌گوید که ان‌شاءالله سر وقتش عرض می‌کنیم.
آیا احساس این تجربه در اثر مواد دارویی استفاده شده بر روی مریض به وجود می‌آید؟ آیا ممکن است این تجربه‌ها نتیجه نرسیدن اکسیژن به مغز شخص در حال مرگ باشد؟ آیا کسانی که ادعای تجربه NDE را کردند، راست می‌گویند؟ آیا ادراک می‌تواند خارج از مغز آدمی و بدون آن وجود داشته باشد؟ آیا این تجربه‌ها به سؤالات اساسی درباره جهان و منشأ و هدف آن جواب می‌دهند؟ که می‌گوید که ایون الکساندر می‌گوید: «من خودم جزء کسانی بودم که در مورد تجربه نزدیک به مرگ کتاب نوشته بودند ولی مسخره می‌کردم؛ چون متخصص مغز و اعصاب بودم.» پدرش هم جزء متخصصین مغز و اعصاب خوب آمریکاست. بعد می‌گوید که: «ما از همان اول تجربه نزدیک به مرگ و این‌ها را گفتم که بدون که حتی دلیلی داشته باشم، گفتم این‌ها را جدی نگیر. مسخره است.»
یک کسی که شوهرش از دنیا رفته بود، حالا این هم نکته جالبی است گفت. یک خانمی شوهرش از دنیا رفته بود، بعد دخترش خواب دیده بود. شوهرش خواب دیده بود که آن شوهره با حالا آن که یادم است از کتاب، بلوز سبز تنش بوده با کلاه نمدی. به مادرش گفته بود که: «بابا به من می‌گوید که با این تیپ دیدمش و دیدم که مثلاً حال و روز خوبی دارد، حال و روز خوبی دارند.» حالا این توضیح دارد ان‌شاءالله بعداً عرض می‌کنیم. بعد بحث مستضعفین و این‌ها را داریم. یک سری نکات و اینکه اصلاً عالم برزخ یکم فضایش با قیامت فرق می‌کند. یکی از انتقادات به این کتاب این است که «سه دقیقه در قیامت» اسمش را گذاشته‌اند «سه دقیقه در قیامت» در برزخ. مثل حاجی سبزواری. ایشان می‌گوید برزخ، قیامت صغرا است. من که قائل به این هستم. در قیامت صغرا بوده. قیامت کبری، قیامتی که مردم می‌دانند که این نیست. خیلی فرق می‌کند.
بعد خدمت شما عرض کنم که می‌گوید که: «وقتی به من گفت که اینجور خواب دیدم، گفتم که زیاد فکر کرده‌ای.» بعد می‌گوید: «نه آخه اینکه من با شوهرم وقتی در عقد بودیم، مثلاً دورانی که با هم دوست بودیم، یک روزی حالا اینجور یادم است از متن، یک روزی من بلوز سبز با یک کلاه نمدی برایش خریده بودم و خیلی دوست داشتم این را تنش کند و دزدیدند یا گم کرد.» بعد می‌گوید: «این به دل من ماند که بازم این را در آن لباس ببینم.» توضیح می‌داد. بعد گفتش که: «بابا، این قبل از تولد بچه ما بوده. منم به بچه‌ام هیچ وقت این را نگفته بودم. یک رمزی هم بود بین من و شوهرم. هیچ‌کس دیگری هم خبر نداشت و همیشه هم حسرت این را می‌خورد که آن لباس سبز و کلاه نمدی را از دست داده بود.» الکساندر می‌گوید: «من تا قبل اینکه تجربه مرگ پیدا بکنم، همه این‌ها را مسخره می‌کردم با همه جزئیاتش.» بعد وقتی رفتم و برگشتم، رفتم تک تک سراغ این‌ها را گرفتم. پرسیدم: «گفته بودی چی بود؟ منم این را دیده بودم. جهان من عوض شد. من متخصص مغز و اعصاب بودم. تازه فهمیدم این نیست. این مغز نیست. نمی‌دانم نورون‌ها و این، چه می‌دانم، لایه‌ی خاکستری اینور، نیمکره چپ و نیمکره راست. همش مسخره‌بازی است. این‌ها نیست.» از یک جای دیگر آدم دارد زندگی می‌کند و یک چیزهای دیگری است.
بعد اینجا در اینجا بدون شرح مفصل به صورت خلاصه به مهمترین شواهدی که دال بر صحت و واقعی بودن NDEها هستند می‌پردازیم. یک، «برخی کارشناسان NDEها را زاییده توهم، فعالیت‌های غیر طبیعی مغز در لحظات بحرانی قبل از مرگ دانسته و یا آن را نتیجه نرسیدن اکسیژن به مغز در اثر ایست قلبی و تشویش و به هم ریختگی شیمیایی مغز خواندند.» این بحث در پاسخ به این گروه باید به این واقعیت اشاره کرد که از نظر دانش پزشکی، مقدار فعالیت مغزی افراد در هر لحظه می‌شود با نوار ای‌ای‌جی اندازه‌گیری شود. «بسیاری از افراد در حالی تجربه NDE داشتند که نوار مغز آنها یک خط صاف را نشان می‌داد.» از نظر پزشکی هنگامی اتفاق می‌افتد که سلول‌های مغزی هیچ فعالیت الکتریکی ندارد. در چنین شرایطی مغز توانایی تشکیل فکر و ایجاد تصور و تجسم را نخواهد داشت. که اصلاً کلاً این‌ها نیست. ما در باشگاه شریف داشتیم در مورد همین‌ها بحث می‌کردیم و قرار بود که ادامه پیدا کند که نشد. یعنی ما نرفتیم که جای مغز اصلاً به قول فلاسفه مقوله‌ی فعل نیست، مقوله‌ی انفعال است. کارش یعنی فعل مال نفس است. فعل اثرش می‌افتد روی تَن. درست شد؟
مفصل صحبت می‌کنم. اگر یک وقتی لازم باشد، چند جلسه این است که مغز کار بکند. بعد نفس متأثر می‌شود. نفس می‌بیند. همان‌جور که ممکن است یک نفر نابینا باشد و صورت‌هایی را می‌بیند. آدم‌های نابینا مگر خواب نمی‌بینند؟ مادرزاد هم هستند. بعضی از این‌ها مثلاً ازشان می‌پرسی که می‌گوید: «من پسرم را بعد از مرگ خواب دیدم.» طرف نابینا است. بعد با جزئیات هم می‌گوید: «این شکلی بوده، چشاش این‌جوری بود، قیافه‌اش این‌جوری بود.» نفس می‌بیند. دقت، دقت، قوه بصر مال نفس است. می‌افتد روی چشم، می‌افتد، می‌تابد بر چشم، چشم را فعال می‌کند. میلاد امام صادق (علیه السلام).
نفس وقتی قوی شد، چکار می‌کند؟ نابینا بودن، هر چهار تا هم جزء اصحاب اهل بیت بودند. یکی از این ابوبصیرها اصحاب می‌خواستند که دستش بیندازند. فرمودند که: «من می‌روم پشت مسجد، پشت آن دیوار می‌نشینم. هرکه وارد می‌شود، بپرسید که امام صادق کجاست؟» ازش نوبت ابوبصیر رسید. «امام صادق کجاست؟» گفتند: «پشت آن دیوارم.» «مگر کوری؟ مگر کوری؟» آن‌ها کور ظاهری بودند. نفس وقتی قوی شد که به همین ابوبصیر هم ظاهراً بوده که سر و صدا می‌شنیده در قبرستان بعد گفت: «ما اکثر الضجیج و اقل الحجیج.» یعنی سر و صدا زیاد است ولی حاجی کم است. تنه به تنه می‌خورده و این‌ها، احساس می‌کردم که حاجی کم است. حضرت دستی روی چشمش می‌کشند و می‌بیند و نگاه می‌کند. می‌بیند که می‌گوید: «دیدم کلهم قرده و خنازیر.» یعنی هرکه دور کعبه دارد می‌چرخد، میمون و خوک است. سه تا آدم بیشتر در این‌ها پیدا نمی‌کرد. این رؤیت واقعی مال نفس است. نفس اگر قوی شد این‌جور می‌بیند.
امثال بزرگانی مثل آقای قاضی، آقای بهجت و این‌ها، اول با شما که مواجه می‌شوند، اول نفس شما را می‌دیدند. از پرتو نفس شما، بدن شما را می‌دیدند. اینجا نیست. نفس با نفس دیگری در ارتباط پیدا می‌کند. آمده بود خدمت آیت‌الله بهجت. از این ماجرا چند تا ی دیگر هم هست که برخی دیگر هم آمده بودند، نوع همراهی بودند. می‌گوید که: «دیدیم یک ساعت آقای بهجت نشست اینور، یک ساعت این سرش پایین، چشاش بسته، آن هم سرش پایین، چشاش بسته. دست دادند و رفت. تازه مسخره کردید ما را؟ گیر آوردید ما را؟ یک ساعتم نشستیم این‌جوری.» «آن هم همین‌طور.» «یک کلمه حرف ما تماماً داشتیم حرف می‌زدیم. شما نفهمیدید.» غریبه می‌شنود حرف بزند؟
آقای بهجت به من عرض کردم که: «من خیلی دوست دارم، تو آن موقع زار و وزیر اطلاعات بودم. خیلی دوست دارم یک دیداری هماهنگ کنم بین شما و امام.» وای! بهجت فرمودند که: «به قول ما پسر خوب، گوگولی، ما همین دیشب با آقای خمینی گفتگو داشتیم.» ایشان هم می‌داند یعنی منظورش این است که نکنه مثلاً خواب بوده برای شما دیدید؟ بله ایشان هم ازش بپرسی. قبل از رحلت امام، ۱۳ خرداد ظاهراً بوده. پنج تا ازش درآمده. خلق الله را بیچاره کرده. یکی ایشان فرموده بود که: «من در جوانی سید و جوانی را دیدم، دیدم که هرکس روبروی او قرار می‌گیرد، نابود می‌شود.» بعد انقلاب فرموده بودند که: «من بعد انقلاب عکس جوانی آقای خمینی را دیدم، هرکی روی آن ایستاد در مقابل او قرار گرفت، نابود شد.» مثل پهلوی، صدام. کی؟ کی به بدی‌ها ادامه دارد.
ان‌شاءالله ایشان فرموده بود که: «من ۱۳ خرداد صبح بعد نماز صبح مشغول تعقیبات بودم.» همین وقت‌هاست دیگر، یا سحر است یا بین الطلوعین است. این‌جوری مشغول تعقیبات بودم و دیدم آقای خمینی آمدند جلو. بعد دیدم که خیلی خوشحال است، خیلی خوشحال. «دیدم امر خود را ناجح می‌دانست.» ناجح یعنی بابت انقلابی که انجام داده بود و مسائلی که پیش آمده بود، خیلی خوشحال بود که به تکلیفش عمل کرده. و دیدم با یک آرامش و شمع که گفته با قلبی شاد و ذی مطمئن و خاطری آسوده، این‌ها حرف نبود الکی واقعیت. آقای خمینی با این حال رفت. بعد با من خداحافظی کرد.
یکی از آقایون برای بنده می‌فرمود که مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی (رضوان الله علیه)، شاد باشند همه این بزرگان و خوبان و صالحین و اولیا خدا، روز میلاد پیغمبر، احتمالاً همه هم امروز مهمان رسول‌الله هستند. به چه چیزی بالاتر از این! بر ما جا بگیرند با پیغمبر باشی. واقعی است.
برویم. آیت‌الله پهلوانی تهرانی، سال ۷۹ شوال، ۸ شوال، یک هفته بعد ماه رمضان به رحمت خدا رفتند. ایشان ۲۰ تا شاگرد زبده و ناب داشتند که هم هستند الان، خدا سلامتی بدهد به همشون. مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی، ماه رمضان آخر شبی، یکی از این‌ها رفته بودند سر زده بودند در یک امر بی‌سابقه و عجیب. شاگردانشان هیچ وقت نرفته بودند. ماه رمضان آخر، تک تک سپرده بودند: «امشب خانه تو، امشب خانه فلان.» گفتن که من با گریه، حاج آقا وقتی آمدن نشستن، من افتادم روی پای ایشان و من را بلند کرد و گفت: «نمی‌دانستم این آخرین دیدار ما خواهد بود.» گریه آیات استاد افتاده بود. این بزرگان، اولیا خدا، به شدت این‌ها لطیف هستند. به شدت لطیف هستند.
امام رضا (علیه السلام) در مورد حضرت خضر فرمود هر وقت اسمش را می‌آورید، بهش سلام بدهید. «لَعَنَهُ اللهُ عَلَيْهِ حَيْثُ مَا ذُكِرَ» یعنی هرجا اسمش بیاید، حاضر می‌شود. حضرت خضر، باب امام زمان، شاگرد امام زمان، شاگرد امیرالمؤمنین. از دنیا نرفت. یادگاری بماند. یادم رفته بود، حواسم بهش نبود، الان در مسیر که می‌آمدم، یکهو یادم افتاد. یکی از اساتید می‌فرمودند که برای خانم‌هایی که وضع حملشان سخت می‌شود، زایمان سخت است. حالا مخصوصاً خانم‌هایی که لاغرترند، کم بنیه‌ترند، این مشکلات را برای ساده شدن زایمان دارند. جالب است قواعد عالم. ایشان فرمودند که: «وقتی خانمی را می‌برند برای وضع حمل، اطرافیانش، دوستان، آشنایان، فامیلی‌ها، این‌ها مشغول نماز بشوند. دو رکعت دو رکعت برای زن‌های نمونه عالم. دو رکعت به رسم، دو رکعت برای آسیه، دو رکعت برای نرجس خاتون، دو رکعت حضرت زهرا، دو رکعت حضرت خدیجه، دو رکعت نفیسه خاتون که ایشان شخصیت گمنام و فوق‌العاده. عروس امام صادق (علیه السلام) است که ۶۰۰ تا یا ۶۰۰۰ تا ختم قرآن در قبر خودش انجام داده. از شخصیت‌های فوق‌العاده و استثنایی است که عرفا خیلی به ایشان ارادت دارند. عروس امام صادق (علیه السلام). همه عمرش هم عرض کنم که برای این شخصیت‌ها، نفری دو رکعت نماز بخواند، ارواح این‌ها کنار آن خانم حاضر می‌شوند و در آن زایمان کمک می‌کنند.» مسخره است؟ ایون الکساندر الان اگر بود، یک چیزی می‌گفت. رفتیم کشیدیم. شما که همتون عجله دارید. شما که عوض خوبید، ولی در فضای عمومی حرف‌ها خنده‌دار است دیگر. می‌گوید: «آقا دکتر و دارو و چه می‌دانم تزریق و فلان.» می‌گوید از نفهمی این‌ها دیگر. نمی‌فهمد قواعد عالم را. نمی‌داند این ارواح چکار می‌کنند؟ تصرفاتشان!
یکی از دوستان، شب رفته بود. گفتم فکر کنم پشت در مانده بود. کلید هم ساعت ۲ شب بود با زن و بچه، ظاهراً زمستان هم بود. در خیابان مانده بود. از یکی اقوامشان که دستی بر آتش دارند و این‌ها همان موقع پرسیده بود که: «آقا ما چکار کنیم برای اموات؟» «خودت که در قبر فاتحه بخوان، قرآن و این‌ها هدیه بده. این‌ها می‌فرستند.» اونی که باید برایت کلید بیاورد، دو و سه. دیده بودند که همسایه پایینی که مثلاً کلیدش دستش است، دارند این‌جوری می‌کنند. همسایه نمی‌دانم یکی دیگر دارد بلندش می‌کند.
بله، یکی دیگر از اساتید فرمودند که: «موقع رحلت مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت، من بچه بودم.» جالب است در نوع خودش. این به دل افتادَن‌ها را باید جدی گرفت. من دیروز به دلم افتاد بروم بنزین بزنم. و قشنگ وقتی این چیز را گذاشتم، یک لحظه یقین تام پیدا کردم که این بنزین گران خواهد شد. تصویر هم هی می‌پرید. سفت نشستم. دیدم یک کلمه‌ای دارد می‌آید. گفتم این بنزین است. «ماشینتان؟» من مکه رفتم و اردیبهشت ۸۸ خودم بنده ایشان را بردم فرودگاه. وقتی ایشان برگشتم، فرمودند که: «من خیلی احتیاطات داشتم در بحث تقلید.» خیلی از عوام، ایشون مجتهد بود و تقلید می‌کرد. «به رسول‌الله متوسل شدم.» گفتم: «می‌روم مدینه و کنار قبر پیغمبر می‌گویم یا رسول‌الله حواله بده به دل من. کی اعلم است؟ از کی باید تقلید کنم؟» «یک لحظه برایم مثل روز روشن شد که من باید از رهبر انقلاب تقلید کنم.» با اینکه تا قبلش خیلی اِن‌قِلت و حرف و این‌ها زیاد داشتند. هر وقت صحبت می‌شد، ایشان می‌گفتند که: «حالا برای من قطعی نیست و معلوم نیست.» «چطور برای من آنقدر واضح شد مسئله؟»
گفتند که: «آمدم هتل و رفتم خوابیدم. آمدم که بخوابم، دراز کشیده بودم، دیدم آقای بهجت حاضر شده روبرو من.» ماجراهایشان زیاد است. بوی گاز است، نترکیم یا خفه نشویم. عرض کنم که ایشان گفتند که: «دیدم آقای بهجت آمدند و یک آقای بروجردی که همراه ایشان بود، کلمه جوانی بود آن موقع، معمم نشده بود. از کارهای در، ماشین را باز می‌کرد و این‌ها. بروجردی آمده تو.» بعد گفت که: «عصا را دادند به بروجردی. من را بغل کردند. از این بغل ایشان بغل من. من گریه کردم، ایشان هم گریه کردند. آمدند عصا را گرفتند و رفتند.» «من سراسیمه آمدم پایین. تا نشستم، گفتند که پیامک آمده آیت‌الله العظمی بهجت الان به رحمت خدا رفتند.» گفتم: «همان توسل به پیغمبر، کنار پیغمبر که به دلم افتاد که ازشان تقلید کنم، همین خداحافظی ایشان، این‌ها همه دلالت بر این داشت.»
خلاصه، این‌ها حواسشان هست. همه این‌هایی که به این روحیه که وسعت پیدا می‌کند، اشراف دارد، یک گوشه خدا اجازه داده تاریخ ما، زمانه‌ی ما بیاید به یک جایی برسد. بعضی از این‌ها هم که در باغ نیستند و زمینه‌ای ندارند و این‌ها، این‌ها هم یک چیزایی دستشان بیاید، هیچی نمانند. مسخره‌اش می‌کنند ولی یک دری باز شده خلاصه به روی شما که قندیل و سیلاب و ۱۱ بنزین سه تومانی و قندیل روی دماغ تکرار کلمات و جملات نامفهوم و این اشتیاق علمتو منو کشته خلاصه خب پس یک روایت هم بخوانم برایتان که صفا کنید. انگشتم تکان نمی‌خورد که بخواهم این را تاچش بکنم در مورد تجربه نزدیک به مرگ. من دو تا روایت درباره مرگ، می‌خوانم. مرگ چیست؟ که آن وقت تجربه نزدیک به مرگ چیست؟ بیشتر صحبت بکنیم. روز پیغمبر و امام صادق (علیه السلام)، بقیه معصومین هم روایت آوردم ولی از این دو بزرگوار می‌خواهم که دو سه تا روایت بخوانم.
«الموتُ ریحانةُ المؤمن.» مرگ گل مؤمن است. گل چقدر لطیف است، چقدر دلرباست، چطور می‌کشد می‌برد، مرگ این‌جوری است برای مؤمن. «لا مریحَ کالْمَوت.» هیچ راحت کننده‌ای مثل مرگ نیست.
بعد این روایت خیلی زیباست از پیغمبر و خیلی نکته دارد. «اِمکانَاً مُعادیاً اِذَا كَانَ شَخْصٌ مِمَّا يُعَادِي أَوْلِيَاءَنَا.» اگر یک کسی باشد نسبت به اولیای ما دشمنی داشته باشد. دقت، دقت بکنید، این روایت از دست نرود. پیغمبر فرمود: «کسی باشد نسبت به اولیای ما دشمنی و برای دشمنانمان ولایت دارد. «وَالْأَضْدَادِ عَلَيْنَا بِالْأَلْقَابِ مُلَقَّبًا». یعنی لقب‌های ما را بدهد به غیر ما. امیرالمؤمنین مثلاً معاویه است.
«مَلِكُ الْمَوْتِ لِيَنَازِعُواْ.» وقتی مَلَک می‌آید او را بگیرد، خیلی روایت خوبی است. آن بحث‌های آن سوی مرگ هم یک گوشه‌هایی از آن است. ملک الموت وقتی می‌آید روحش را بگیرد، مفصل است. «اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِذَلِكَ الْفَاجِرِ سَعَادَتَهُ.» خدا صورت سادات او، یعنی سیدها، اولیا، یعنی آن‌هایی که این ولایتشان را دارد، صورت آن‌ها را به این‌ها نشان بدهد لحظه مرگ. لحظه‌ای که اولین چیزی که انسان صورت ولایتی است که در بطن تجربه نزدیک به مرگ برای اونایی که قوی‌تر است و واقعاً نزدیک‌تر است به مرگ، این باید اول پرواز روح، اگر عمیق‌تر باشد، این‌ها را می‌بیند. لذا اینکه قبلاً عرض می‌کردم دیدن معصومین این‌ها، این هم همین است.
حالا اگر کافر باشد، فاجر باشد، این‌ها را اول می‌بیند. «مَاتَ الَّذِينَ اتَّخَذَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْوَاعِ الْعَذَابِ عَذَابًا.» این‌ها اربابش بودند، غیر از خدا. «فَأَيْمَنُ هُمْ مِنْ أَنْوَاعِ الْعَذَابِ، وَ يُكَادُ نَظَرُهُ إِلَيْهِمْ يَهْلَكُ بِهَا.» عذاب‌های عجیب غریب این‌ها را هم می‌بیند. «وَ يكَادُ نَظَرُهُ إِلَیهِم یَهلِكُ بِهَا.» با همین نگاهی که به این‌ها می‌کند، می‌خواهد نابود بشود از شدت ترس و وحشتی که پیدا می‌کند. کتاب «سه‌دقیقه در قیامت»، یک نکته‌های فنی نزدیک از عذاب آن‌ها به این هم برسد. داری یک چیزی هم به این می‌تابد. از آن آتش آن‌ها به این دارد می‌آید. تحملش ندارد. «فَیقُولُ لَهُ مَلَكُ الْمَوْتِ: یَا أَیهَا الْفَاجِرُ الْكَافِرُ تَرَكْتَ أَوْلِیاءَ اللَّهِ إِلَی أَعْدَاءِ اللَّهِ، فَالْیوْمَ لا یغْنِیكَ شَیْءٌ.» ملک الموت بهش می‌گوید: «ای فاجر کافر! اولیای خدا را رها کردی و به دشمنان خدا پیوستی، امروز هیچ چیز برایت بی‌نیازی نمی‌آورد.» آن عذاب بین کل اهل دنیا تقسیم بشود، همشون نابود می‌شوند.
توضیح دارد ان‌شاءالله بعداً عرض می‌کنم. چرا این‌جوری است؟ شدت پیدا می‌کند دیگر. ما هی شدت وجودی پیدا می‌کنیم. عذاب اینجا است. این را می‌خواستم اول بحث بگویم که از دست در رفت. قرآن می‌فرماید که اینی که اینجا داری نازل شده از طبقه‌ی بالا. آتش، برادر آتش کوچولوی آتش واقعی است که بالاست. آتش واقعی آن است. این ادایش را در می‌آورد. آتش واقعی آن است. این یک رنگ و بویی از آن دارد.
این عکس هم کارکردی ندارد. عکس روایت تکبر در مورد اینکه تفاوت عذاب دنیا با عذاب برزخ چیست؟ ۵ تا تفاوت. ان‌شاءالله یک وقتی برایتان می‌خوانم. وسط‌های کتاب که برسیم. اشتدادش اصل ماجراست. آنجا عذاب، عذاب عقلی است. تَن در میان نیست. ماده چون نیست، تمام شدن ندارد، زوال ندارد. ماده آن به آن باید بهش دمیده بشود. آن عین بقاست. بعد اینجا با تو متحد نمی‌شود. این عذاب، تو یک چیزی از آن بیرون از تو نیست. اینجا وقتی شما می‌سوزی، خودت که نمی‌سوزی، تنت دارد می‌سوزد. شما را ارتباط خودت را با تنت قطع می‌کنند. بعد عضوی ازش قطع می‌شود. نفس نمی‌فهمد. سر می‌کنند، بیهوش می‌کنند، چه می‌دانم بی‌حس می‌کنند. در قیامت اصلاً این معنا ندارد. رابطه‌ی شما با تنت، با جسم مثالی، اصلاً آنجا معنا ندارد یک کاری بکنی که بین جسم مثالی‌ات و روحت فاصله بیفتد. این ادراک نداشته باشد. بعد ادراک به اَشَدّ ادراک می‌رسد.
موقع مرگ چه اتفاقی برای ما می‌افتد؟ چرا حالا این را بهتون بگویم که جالب است. شما فرض کنید یک نفری بچه‌اش مثلاً معتاد بوده. معتاد معمولاً زود لو می‌رود. کثافت‌کاری، آلودگی‌های مثلاً حالا دیگر مثال یکم رکیک‌ترش این است که مثلاً همسر آدم با دوستی، رفقای صمیمی آدم، این‌ها مثلاً برنامه‌هایی دارند. می‌خواهم مثال بیچاره‌کننده باشد. بعد ۵ سال آدم بفهمد. بعد ۵ سال، یکهو این صورت این زن برای تو عوض می‌شود. صورت آن رفیق برایت عوض می‌شود. می‌بینی تا الان هرچی که از محبت بین خود و زنت فکر می‌کردی، توهم بوده. دوست داشته، آن هم این را دوست داشته. بعد ماجرا این بوده. بعد ۵ سال، یک بار می‌فهمی زنت اونی که فکر می‌کردی نیست. اردوهای جهادی چه عذابی است! عذابی از این شدیدتر و سنگین‌تر هست؟ حالا شما فرض کن آدم بعد ۷۰ سال بفهمد خودش اونی که فکر می‌کرده نیست. این عذاب شب اول قبر. توانستم جا بیندازم؟
کار فکر می‌کردم من دکتر آیت‌الله صالح. مؤمن یکهو می‌بینم یک اژدهای موجود، سر اینورش مار است و آنورش عقرب است و آنورش خرچنگ است و آنورش فلان. این خودم به چه دردی دارد؟! من در مورد خودم اشتباه فکر می‌کردم که من بچه فلان هستم. این‌ها رگه‌های بسیار نازکی از این عذاب. عذاب شب اول، صورت اعمال ماست. می‌فهمی تو تا حالا داشتیم مار تولید می‌کردی برای خودت. جلوی دشمن مقاومت، خرچنگ می‌انداختی برای خودت. خودِ خودت هستی در قبر خودت. ماجرای واقعیتی که این آقا می‌گوید، دیدم همه واقعیت آن طرفه. واقعیتی که می‌بیند آنور این است. خودِ خودِ واقعی‌اش را می‌بیند. خدا ان‌شاءالله به آبروی پیغمبر کمک بکند ما را این خود واقعی‌مان نجات بدهیم. با واقعیت‌ها زندگی بکنیم. واقعیت را پیدا بکنیم و ان‌شاءالله این شهدا دعاگوی ما باشند. این روز جمعه و این روز عید. ان‌شاءالله هفته بعد، اگر خدا توفیق بدهد، به احتمال زیاد برنامه‌مان حرم خواهد بود ان‌شاءالله مسجد امام صادق. عاقبتمان ختم بخیر باشد. برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00