‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
جلسات قبل، بحث پیرامون تجربه نزدیک به مرگ و مطالب مربوط به خروج از دنیا، خروج از بدن و ورود به عالم برزخ بسیار سریع و مختصر بود و نشد که مبسوط وارد مباحث بشویم. به بهانه کتاب «سه دقیقه در قیامت»، بنا داریم انشاءالله کمی مباحث را بیشتر توضیح دهیم و خصوصاً با این رویکرد که در مبانی روایی ما، آیات، روایات و کلام بزرگان در این زمینه چه نکاتی گفته شده است. دنیا تشنه این مطالب است. همین الان در غرب، این بحث یکی از بحثهای بسیار پرکشش و پرطرفدار است. مطالب آنها کاملاً ناقص، تکبعدی و سرگردان است. خودشان هم میدانند که با این مطالب، چیزی نصیب آدم نمیشود و مطالب خیلی درهم است؛ یعنی آن چیزی که خودشان گفتند هم آخر دل خودشان را گرم نمیکند. لذا در اینجاست که عظمت معارف شیعه و معارف اهل بیت فهمیده میشود و عظمت بزرگان ما، علمای ما و تفاوتشان با دانشمندان غربی، که آنها نشستهاند بر اساس یک سری فرضیات و بافتنیها، یک سری مطالب را گفتهاند و علمای ما بر اساس یافتنیها، یک سری مطالب را فرمودهاند، که بنده امروز انشاءالله برخی از تجربیات بزرگان در این زمینه را خدمتتان عرض خواهم کرد.
در مورد تجربه نزدیک به مرگ، حالا این کتاب دکتر اعتمادینیا که معرفی کردیم، کتاب «مرگ آشنایی» نکات خیلی خوبی دارد. دستهبندی جامعی دارد. دیگر بنده را از کتابهای مختلف بینیاز کرد. دیدم از همین کتاب میتوانیم بحث را داشته باشیم و پیش ببریم. اول ویژگیهای تجربههای نزدیک به مرگ را میگوید، بعد شباهتها و بعد تفاوتهایش را میگوید که این سه بخش را انشاءالله امروز یک مرور سریع داشته باشیم و بیاییم سراغ مطالبی که بزرگان خودمان فرمودهاند.
اولین کتابی که در غرب در این زمینه نوشته شده، اثر آقای ریموند مودی، کتاب «زندگی پس از زندگی» است. ایشان اینجا چند مورد را بر اساس تجربیاتی که داشته (نمونههایی که بررسی کرده)، چند مورد را که یازده تا میشود، بهعنوان ویژگیهای تجربه نزدیک به مرگ معرفی کرده:
اولینش این است که طرف احساس وقوع مرگ پیدا میکند. دوم، ماهیت غیرقابل توصیف تجربه (حالا بنده اینجا یازده تا را میگویم، ولی چند تای دیگر هم هست که در کلمات برخی دیگر از دانشمندان غربی است که عرض میکنم). سوم، شنیدن صدای اطرافیان در لحظاتی که فرد در آستانه مرگ انگاشته شده. چهار، احساس آرامش و سکون. پنج، شنیدن اصوات نامتعارف و بعضاً نامطبوع، شبیه صدای زنگ، موسیقی، ناقوس، فریاد و وزش باد. این نیست که هرکی خواست از دنیا برود، اینها همه را تجربه میکند. در مجموع همه اینهایی که بررسی کردند، اینها بوده که حالا عرض میکنم چندتایش مشترک است؛ چهار، پنجتایش بین همه مشترک است. شش، احساس کشیده شدن همراه با ورود به درون دالانی تاریک. هفت، احساس حضور خارج از کالبد. هشت، ملاقات با دیگرانی که گاهی اقوام و دوستان و شخصیتهای مذهبی شناختهشدهاند و گاهی موجودات غیرمادی ناشناخته. نُه، ملاقات با موجود نورانی. دَه، احساس مواجهه با مرزی غیرقابل بازگشت. یازده، بازگشت عموماً ناخواسته به زندگی.
من که حوصلهتان سر نرود و اول بحث خسته نشوید، آن عزیزی که هفته پیش اینجا نشسته بود، در مورد تجربه نزدیک به مرگ صحبت کردیم. چون دستش را آورد بالا، ما طول هفته جلسهای ایشان را دعوت کردیم. منزلش رفتیم، سه ساعت و ربع برایمان صحبت کرد که من ضبط کردم صحبت ایشان را. از خوردۀ شب تا یازده و نیم شب، ماجرای مفصلی بود، ماجرای جالبی هم بود البته. حتی اگر بخواهد چاپ شود، شاید بیش از پنجاه شصت صفحه مطلب دربیاید، ولی منحصربهفرد بود مطالب که ایشان گفت و خیلی جای تأمل دارد. اول، یک دور شخصیتهایی که میخواست در موردش صحبت بکند، کامل معرفی کرد.
ایشان چهل سال آمریکا بوده و الان امروز هم قرار بود بیاید، نیامده. حالا شاید بیاید در حین جلسه. خدمت شما عرض کنم که چند ماهی است ایران برگشته و یک ماه پیش، شاید یکی دو ماه پیش که روز شهادت امام رضا ایشان برمیگردد، پنج روز در کما بوده. نمیدانم چقدر میشود، چهل پنجاه، چهل پنجاه روز پیش، ایشان به کما میرود و پنج روز در کما بوده و بعد پنج روز برمیگردد. دکتری که بالاسرشان بوده، نوه برادرشان بوده و همانجا حضور داشته و خلاصه مطالبی که گفته میشد، همه مستند بود.
تجربه ایشان به نسبت بدنش چیزی نبوده، یعنی میرود برای استراحت و دیگر میبیند که وارد یک تونلی دارد میشود، با یک ترنی دارند میروند. حالا نکته جالب هم این است که معمولاً تونل در تجربه غربیهاست (حالا عرض میکنم)، در تجربه شرقیها کمتر تونل دیده میشود و شاید به خاطر اینکه اینها فضای زندگیشان بالاخره با مترو و ترن و اینها زیاد سروکار دارد و از این تونلها زیاد میبینند. خودشان هم میگفتند همه اینهایی که میگفت، میگفت شبیه آنی که مثلاً در هلند دیدم، شبیه آنی که در آمریکا دیدم، شبیه آنی که در فرانسه. همه دنیا را رفته و گشته و تجربیات اینجوری زیاد دارد.
همه مسائلی هم که دیده بود، مشابه آنهایی بود که در زندگیش برایش پیش آمده بود که سوار ترنش میکنند و با یک سرعت عجیب و غریبی ایشان را میبرند داخل این تونل. او از ته این تونل نور میتابید، نور درخشان و عجیب و غریب که باز او میگفت شبیه نوری که وقتی من سرطان پروستات داشتم، میخواستند من را جراحی لیزر کنند، شبیه آن لیزری که به من انداختند. یعنی هرچه میگفت، یک معادل دنیایی برایش سراغ داشت.
هشتاد و پنج سال هم هست ایشان، آدم خیلی خوشقلبی. ولی میگفتند که من هیچ اعتقادی به معاد نداشتم تا قبل از این ماجرا. وصیت هم کرده بودند به پسر بزرگشان که اگر من اینجا مُردم، قبر و مبر و اینها برای من نگیر، جنازهام را بسوزان. گفتم آنجا یک قبر سی هزار دلار است، ولی سوزاندنش هزار دلار. هزار دلار میدهی، یک قوطی خاکستر بهت تحویل میدهند، چون اعتقادی به این مابعد زندگی و این حرفها نداشتم.
بعد خدمت شما عرض کنم که چهار نفر را ایشان در ماجرا میبیند و وقایع دیگری میبیند. آن چهار نفر، یکی شوهرخواهرش است، یکی خواهرزادهاش است، یکی برادرش و یکی مادرش؛ چهار نفر، همه از دنیا رفتهاند. خواهرزادهاش که سید هم بوده (ایشان خواهرزادهشان در آمریکا چند وقت پیش از دنیا رفته بود)، و کس و کاری هم نداشته. خود ایشان میرود اقدام میکند برای دفن کردن. مفصل بوده. جنازه را به ایشان تحویل نمیدادند و وکالت لازم داشته، نسبت خویشاوندی درجه یک باید میداشته که نداشته. زنگ میزند از ایران برایش فکس میکنند. خیلی ماجرا داشته و با اینکه خودش دنبال قبر و اینها نبوده، برای آن بنده خدا قبری جور میکند که البته میگوید هزینههایش همه با من شد. سی هزار دلار. دیدم خیلی زیاد است. یک خانهای بوده آنجا وقفی؛ یعنی یک مسلمانی وقف قبرستان کرده که اینجا جنازهها دفن بشوند، که حالا آن قیمتش را گفتند چند دلار (الان خاطرم نیست). که مادرخانم خودش هم ایشان آنجا دفن کرده. میگویند این برادرزادهام (سید جلال) را آنجا بردم و خودم با دست خودم دفنش کردم. بعد نماز میتش روز جمعه شد و در مسجدی دو هزار نفر به او نماز خواندند. خلاصه این قبیل ماجراها را.
خدمت شما عرض کنم که میگوید: «من یک تجربه…» (حالا یکی از کشورها، من چون خودم گوش دادم، بعد بدهیم رفقا پیاده بکنند، رویش کار بشود؛ چون خیلی درهم درهم خاطرات...) «چقدر در عمرم روی کشتی بودم و از این کشور به آن کشور رفتهام. هر کشوری هم گردشهایش را دیدهام.» و یکی از این کشورها را (اسم شاید فرانسه باشد، جای دیگر) و یک موزهای را ایشان اسم آورد که گفت: «من توی موزه وقتی وارد شدم، یک شبیهسازی شده که انگار شما را میفرستند فضا. صندلیهایی دارد، یکجوری طراحی کردهاند سقف و دیوار و فلان و اینها. احساس خلا میکنی، بعد میبینی همه ستارهها را قشنگ، خیلی شفاف، قشنگ احساس میکنی در آسمان. تجربهای که من پیدا کردم، خیلی شبیه آن تجربه آن موزه بود.»
با این سرعت آمدم بالا و در دالان دیدم که همینجور جمعیتی است که دارند از کنار من با شتاب میروند به سمت آن خروجی تونل. بعضیها با ترن میرفتند، بعضیها آرام میرفتند. نکته جالبی که این وسط داشت، ایشان میگفتش که: «من چون خیلی دست به خیر داشتم، در آمریکا به خیلی از این خانوادههای مهاجری که غریب بودند، از آفریقا و آسیا و جاهای دیگر، من تحت پوشش قرار دادم. اینها را کمک کردم، خرجشان را دادم. حتی مثلاً من کبابی داشتم آنجا.»
میگفت: «حتی مثلاً یکی از اینها را دستش را گرفتم، آمد روبروی مغازه من کبابی زد.» ماجرا زیاد. همه را که زنده هم بودند، میگفت: «در آن تونلی که میرفتم، میدیدم که اینها دارند دست میاندازند که این ترن یا قطار من را متوقف کنند. به زبان انگلیسی به من میگفتند که نرو و ما به تو نیاز داریم.» و انگلیسی حرف میزنند. میخواستند من را نگه دارند. اول رسیدن به خواهرزادهام سید جلال. آدم خیلی دست به خیری بوده و خیلی یتیمها را تحت پوشش داشته و اینها. به آنجا که رسیدم، به من گفت: «دایی! شما بدنت برای خلع آماده نیست. بهت فشار میآید. من اینجا مدیر مؤسسهام، من شما را نگهمیدارم. از یک جایی باید پرتاب میشدم.» نگذاشت که من پرتاب بشوم. سوار همان تونل (یورو تونل) را هم توصیف، آن ترن را هم توصیف میکرد که به چه نحوی بود و سرعتش چی بود و یکی از پشت داشت ایشان را میبرد و موهای فرفریاش بود. فرفری که وقتی در قبر گذاشتمش. پدر این سید را ایشان دیده بود. دیگر میآید و با یک سرعتی دیگر میخواسته خارج بشود. در راه مادرش را میبیند و متوقفش میکند. مادرش گفتگویی با ایشان میکند که ایشان گفت: «ولی من فعلاً بنا ندارم بگویم که مادرشان چه گفت.» بحث شخصی. در مورد برادرش هم در آن حین میبیند که برادرش هم حالا مطالب، مطلب خیلی خاصی نبود.
نکته خاص خوبش اینجا بوده که میگوید که آنجایی که به مادرم رسیدم، من را نگه داشتند. یک آقایی آنجا بود و که حالا توصیف میکرد شمایل و قد و اینها. ایشان گفت: «پروندهاش را به من بدهید.» پرونده را از پشت ترن درآوردند و دادند به این آقا. گوش داد، بررسی کرد، گفتش که: «ایشان نمیتواند برود. ایشان باید برگردد.» توصیفی هم که میکرد، میگفتش که: «دیدم که اینها عمامه دارند.» آن شخصی که آنجا بود، حالا صورت را ایشان ندیده بود. «عمامه دارند و تَحتِ الحَنَک دارند.» گفتم: «تو این ماجرای شما همین یک دانه شاهد بس است برای اینکه این تخیل و توهم نبوده باشد.» چون خیلی نگران بنده خدا. گفت: «شما هفته پیش از ملکوت سفلی و اینها صحبت کردید، من نگران شدم. فقط نگو که اینهایی که دیدم، توهمی که میمیریم.» نه! «توهم نیست. مخصوصاً به همین قرینه تحتالحنک که شما دیدید، چون ملائکه اینجور هستند. عمامه دارند و تحتالحنک دارند.» و ایشان هم با همین وصف دیده بود. جالب! ولی چهره را میگفت: «دیدم که یک شعاع نور است، چهره خاصی.» بله، خدمت شما عرض کنم که و آنجا میگویند که: «ایشان باید برگردد.» و میگوید: «همین که گفتند، دیگر دیدم که اینوری دارم برمیگردم و تا به هوش آمدم.»
عرض کنم خدمت شما که هوشیاری ایشان را سه و نیم درصد زده بودند و مرگ ایشان قطعی بود. اعلام کردند که کارشان تمام است و میخواستند ایشان را بفرستند برای سردخانه. پنج روز در کما بوده و فیلم به هوش آمدنشان را هم به من نشان دادند. قشنگ مشخص است. یعنی چهره، چهره کسی است که الان باید بروند غسلش بدهند. قشنگ آثار مرگ در این چهره مُهر بود و تحول خاص و عجیبی هم که مثل همه کسانی که این اتفاق برایشان میافتد، ایشان هم تحول پیدا کرده و حال عجیب. خصوصاً حالا وارد مباحث حق الناس و فلان و اینها نشده بود. نسبت به این مسائل خیلی حساس بود و میگفت که من حالا از وقتی که برگشتم، نسبت به مسائل حساسیت پیدا کردهام. احساس میکنم همه کارها حساب و کتاب دارد. این را درک کردم، با همه وجودم که مثلاً دیدم من یک خدمتی به آن خواهرزادهام کردم، آثارش را آنجا. این تحول بالاخره در ایشان.
ماجرا هم تحلیلی باید عرض بکنم. مقداری این نکات را بگویم. سر تفاوتهای این تجربیات که بهش برسیم، یک سری نکات خوب را انشاءالله عرض خواهم کرد. انشاءالله فرصت بکنیم. آقای ریموند مودی، پس با یک حوصله (عزیزان تحمل بکنند) این چند صفحهای که من از این کتاب میخواهم بخوانم را دقت بفرمایید. حوصلهها سر نرود تا بیایم آن بخش اصلی را آخر کار بگویم که خیلی نکات خوبی ازش فهمیده میشود و به درد همهمان هم میخورد انشاءالله. و قاعدتاً هم جای این حرفها مطرح است.
ریموند مودی در آثار بعدیش ویژگیهای دیگری را به این مجموعه اضافه کرده که چهار تاست. یازده تایش را آنجا گفته بود، این چهار تای دیگر:
یکیش مواجهه با دانش فراگیر: برخی از آنکه تجربه میکنند، اظهار میکنند در حین تجربه به فضایی سرشار از دانش برخورد کردند که امکان دستیابی به دانشهای گذشته، حال و آینده را برای آنها فراهم کرده است. مثل «کی تو مرگ مهندس». این بهرهمندی غیرقابل توصیف از دانش که آگاهی هر چیز را برای تجربهگر میسر میسازد، پس از پایان تجربه از دسترس خارج میشود. معمولاً آن دانش را با خودشان نمیآورند. تک و توکی هم مهندس (خیلی اینجا فضایی است که من جز علم و دانش چیز دیگری ندارم) که حالا اینها توضیحات دارد.
دو، مشاهده شهرهایی از نور: این ویژگی ناظر به دیدار تجربهگر از مکانهای درخشان، رویایی و بهشتگونه است که مشابهی برای آن در زمین یافت نمیشود. این جالب است. این حرفها را کسانی دارند میزنند که اعتقادی به هیچ چیزی فراتر از ماده ندارند. حرفهای ریموند مودیاند، نه! خیلی جالب است. غرب را از همین حرفها میشود به چالش کشید. یعنی باید بنشینیم سر همینها باهاشان صحبت بکنیم.
سه، دیدار از قلمرو ارواح سرگردان: برخی از تجربهگران افرادی را در حین تجربه خود مشاهده کردهاند که در وضعیت تعصببرانگیز دچار سرگردانی بودند. مثل همین ایشان که میگفت: «دیدم با وضعیت پریشان اینها در تونل داشتند به سمت خروجی میرفتند.» این افراد بنا به دلایلی، علاوه بر آنکه امکان بازگشت به دنیای مادی را نداشتند، به دلیل وابستگی به یک شیء، شخص یا عادتی خاص از پیشروی در قلمرویی که در آن به سر میبردند نیز بازمانده بودند. خیلی نکات جالب، خیلی مطالب جالبی است. چون اینها فهمیدهاند، جالب است ها! مای که دستمان به دامن اهل بیت است، عجیب نیست. اینی که اینها توانستند با عقل مادی خودشان و این تمدن حیوانی به مطالب برسند، خیلی جالب است. حالت رکود و خمودگی شدند. بنا به گفته تجربهگران، این افراد سرگردان مادامی که مسائل بازدارنده خود را حلوفصل نکنند، در آن وضعیت باقی خواهند ماند و به حسابشان رسیدگی میشود که حالا در این کتاب «سه دقیقه در قیامت» بحث حساب و کتاب را مفصل خواهیم داشت انشاءالله.
چهار، نجات ماوراءالطبیعی: برخی از تجربهگران اظهار داشتند که نجات آنها از مرگ جسمی با مساعدت و دخالت ماوراءالطبیعی برخی موجودات غیرمادی صورت پذیرفته است. مثل داستان اول کتاب «آن سوی طحال و کبد» و همه چیز داغون و نصف بدن شکسته. بعد به عنایت امیرالمؤمنین سلام الله علیه، ایشان برمیگردد و امروز قبراق و سرحال و سالم برگشت. ایشان هم برادری که اینجا بودند، بزرگوار گفته بودند که همه دکترها گفته بودند که ایشان نود درصد میمیرد، ده درصد برمیگردد. در حالی که نصف تنش فلج است. آن ده درصدی که احتمال داده بودند، با این احتمال بود که ایشان تنش فلج است. ولی الان صحیح و سالم، هر روز هم میرود باشگاه و خوردم زمین که بعد استخوانم میشکست و نشکست که اینها با توضیحات در نفس وقتی قوی میشود، بدن را حفاظت میکند. «با مساعدت و دخالت ماوراءالطبیعی برخی موجودات غیرمادی صورت پذیرفته و بدون دخالت آنان، مرگ جسمی تجربهگران حتمی بود.»
خوب، این از اینی که آقای مودی گفته است و به این نتایج ایشان به این نتیجه رسیده در تجربیات و تحقیقاتش:
یکی اینکه هیچکدام از تجربهها با همدیگر تشابه ندارد و اینکه همه جزئیات یک تجربه کامل هیچوقت گزارش نشده است.
یکی اینکه مورد منحصربهفردی بین گزارشها نداریم. خیلی شبیه کلیت این ماجراهاست.
یکی اینکه کثرت وقوع مؤلفههای کلی تجربه؛ یعنی معمولاً همه اینها یک چندتاییش به صورت زیاد در هر تجربهای هست.
نبود نظم مشخص در ترتیب وقوع مؤلفههای تجربه.
ارتباط به ظاهر منسجم بین شدت نزدیکی مرگ و عمق تجربه؛ هرچه این آدم آن اتفاقی که برایش افتاده شدیدتر بوده، تجربه نزدیک به مرگ این آدم هم عمیقتر بوده. اگر مثلاً یک بیهوشی یکساعته بوده، خوب این هم یک چیز سطحی بوده. اگر خیلی عمیق بوده، مرگش قطعی بوده، دریافت او هم عمیقتر بوده.
نبود خاطره و تجربه خاص در لحظات بهاصطلاح مرگ برخی از کسانی که پزشکان مرگ آنها را...
تجربه دیگران هم آمدهاند مؤلفههایی را گفتهاند. مایکل سابوم که ایشان هم از متخصصین این فن است، شش تا چیز را. کنس رینگ ایشان هم گفته که پنج تا مؤلفه دارد: احساس آرامش و سعادتمندی، «به شدت سبک بودم، هیچ وزنی در خودم احساس نمیکردم»، احساس جدایی از کالبد فیزیکی، ورود به تاریکی، مشاهده نور درخشنده و ورود به نور. جامعیت از دقت بیشتری از الگوی مودی دارد، این توصیفی که ایشان کرده.
مایکل سابوم هم در کتاب «خاطرات مرگ» این شش تا را گفته: توصیفناپذیری، احساس حضور در ساعتی بیزمان (خیلی جالب است)، احساس واقعی بودن رویدادها (بهشان گفتم: «آنی که دیدی واقعی بود.» «از اینی که من و شما همدیگر را میبینیم واقعیتر.» هالهای باشد، ابری باشد، شک درش هست. «من مادرم را همینجوری دیدم.» گفت: «بیست سال بود ندیده بودمش و وقتی از دنیا رفته بود، من آمریکا بودم. انگار دنیا را به من دادند وقتی مادرم را دیدم، چهره مادرم را دیدم.»)، احساس واقعی بودن. چهار، احساس وقوع مرگ. پنج، احساس آرامش و لذت. شش، احساس جدایی از کالبد مادی.
وَن لومِل که ایشان متخصص قلب و پژوهشگر هلندی است. ایشان هم نکات خوبی دارد. یکیش را بگویم این چون جای دیگر گفته نشده:
یک، تجربه خروج از کالبد.
دو، مرور هولوگرافیک رویدادهای زندگی؛ همان که گفتیم: همه وقایع زندگی یکجا حاضر میشود. این را میگویند مرور هولوگرافیک. کل، از این به بعد با همین تعبیر ما ازش یاد میکنیم که در این کتاب «سه دقیقه در قیامت» کامل این ماجرا همین جنسی است دیگر که همه اعمالش. میگوید که من دیدم مثل این نرمافزارها و پیامرسانها که فیلم میآید، اگر رویش پلی بکنی باز میشود. دیدم همه شکلی است. اگر پلی میکردم، باز میشد. تمام آن صحنه، نه صحنه را ببینم، خودم با صحنه یکی بودم. یعنی انگار همانجا داشتم این کار را میکردم. کتاب «سه دقیقه در قیامت» اینجور توصیف میکند.
سه، مواجهه با خویشاوندان درگذشته.
چهار، بازگشت به کالبد.
پنج، فقدان ترس از مرگ.
خوب، این هم از این.
بروس گریسون که ایشان هم درباره مؤلفهها و شاخصهایی که دارد، از همه اینها بهتر است. شانزده تا شاخصه داده و الان بر اساس نمودار او تعیین میکنند که این درصد تجربه نزدیک به مرگ چقدر بالاست. شانزده تا مؤلفه را گفته و نمره داده به هر کدام از اینها. چهار تا در واقع دستهبندی دارد. در چهار تا کتگوری در واقع شکل میگیرد این تجربیات:
یکیش مؤلفههای شناختاری: طرف احساس تغییر وضعیت میکند؛ در گذشته زمان، سرعت تفکر، مرور رویدادهای زندگی، احساس فهم ناجانانه (ناگهانی).
دو، مؤلفههای عاطفی: احساس آرامش میکند، شادمانی، وحدت کیهانی، تجربه نور درخشان.
سه، مؤلفههای فرافطری: احساس سرزندگی نامتعارف، آگاهیهای فرافطری با استفاده از ادراکات فراحسی، آیندهبینی و تجربه خروج از کالبد.
مؤلفههای استعلایی: که شامل مواجهه با قلمرو متفاوت و غیرزمینی، مواجهه با حضوری رازآمیز، شنیدن صدای ناشناخته، مشاهده ارواح درگذشتگان و شخصیتهای مذهبی، رسیدن به مرز یا نقطه برگشتناپذیر که فرد در صورت عبور از آن، دیگر به زندگی باز نخواهد گشت. «رفتم توی قبر برادرم، آن لایههایی که نمیگذاشتند از این مرز رد بشوم. گفتند اگر بروی، دیگر نمیتوانی برگردی.» مرز بیبازگشت است.
این هم شانزده تا در واقع از توش نمودار درمیآید. آن کلیت این مؤلفهها شد.
مشابهتهایشان این است که هیچکدام از اینها (یعنی همه گفتهاند آقا یک هسته مشترک) از این محققین گفتهاند یک هسته مشترکی در همه این تجربیات است و نمیتواند محصول ادراکات، تلقینات و چهمیدانم مثلاً تجربهها و آن فرهنگی که بزرگ شدهاند اینها باشد. چون که افراد فارغ از سن، نژاد، دین یا ملیتشان، تجربههای مشابهی از رویداد نزدیک به مرگ گزارش دادهاند. بعد گفتهاند که نمیتواند تصادفی باشد، اینها از پدیدارهای ثابت و همسان هستند. چون یک مورد دو مورد که نیست. الان من این آمار را نوشته بودم (حالا اگر پیدایش بکنم)، یک آمار عجیب و غریبی است که الان چند میلیون ما آدم داریم. حالا الان پیدایش نکردم. میگوید در آمریکا روزی ۷۴۴ نفر گزارش میدهند تجربه نزدیک به مرگ. شوخی نیست، روزی ۷۴۴ نفر در آمریکا الان دارد ثبت میشود. گزارشِ سرش به این است که عالم دارد به سمت ظهور حرکت میکند. این سرِ زمانِ فرج امام زمان هم اول یک سیر انفسی، تحول انفسی رخ میدهد، بعد به ظهور منجر میشود. لذا ماجراهای این شکلی زیاد داریم.
میگوید شب قدر قبل از ظهور مثلاً همه میبینند نوری را در آسمان و صدایی را همه بهنحو خاص میشنوند که بشارت میدهد به اینها که امسال سال ظهور خواهد بود. چون از ماه رجبش سفیانی ظهور میکند و قیام میکند و ماه رمضان بعد از آن رجب، شب قدر که ظاهراً شب جمعه میشود، همه شیعیان میشنوند. شیطان هم بهنحو دیگری همین را ندا میدهد و همه طرفداران سفیانی هم این را میشنوند که آقا امسال ما غلبه خواهیم کرد، یعنی ملکوت سفلی هم دیگر امرش واضح میشود. بههرحال میرود به سمت این ماجرا و این پدیده اینجوری خواهد شد.
بله، گفتهاند که حتی در نقاط دورافتاده آفریقا هم همین هسته مشترک را آدم میبیند. همانکه در تجربهگران آمریکایی و متخصصین آمریکایی گاهی آدم میبیند، در آدمهای بدوی روستاهای آفریقا هم میبینیم، آن هم تجربه نزدیک به مرگش همین است. خوب، نمیتواند این دستساز باشد، ناشی از توهم و تلقین باشد. البته میگوید اغلب تجربهگران آفریقایی به دلیل نوع فرهنگ و باورهایی که در بسترش رشد یافتهاند، این تجربه را متأثر از سحر و جادوی ساحران میدانند یا اینکه آن را به عنوان تجربه نامبارک و بدشگون حاصل دخالت شیاطین میانگارند. نمیدانم بندگان خدا چیست اینی که تجربه کردهاند. اینها نکات قشنگی داشته باشید، با اینها کار دارم.
بعد وارد آن بخش آخر بحثمان بشویم. میگوید که هسته مشترک را قبول دارم، ولی یک سری اختلافها هست. مثلاً دکتر سام پرنیا در این حالت که معتقد رویدادهای مشابه نزدیک به مرگ از سوی اهالی بولیوی، آرژانتین و سرخپوستان آمریکای شمالی هم... خوب و شواهد موجود در متون دینی بودایی و اسلامی و نیز گزارشهایی از چین، سیبری و فنلاند گزارش شده است. خطوط مشترک این پدیدهها را ناظر به این موارد میداند:
یک، تجربه خروج از کالبد.
دو، دیدار با دوستان و آشنایان درگذشته.
سه، تجربه نور که توأم با آرامش و شادمانی است.
چهار، مواجهه با حائل و مرز زندگی و مرگ.
که این دوستی که اینجا بودند، سه تا از اینها را تجربه کرد.
کنس رینگ میگوید که پنج مؤلفه است که گفتیم اینها هسته مرکزی را شکل میدهد. ملوین مورس چون مورد مطالعاتش را نسبت به کودکان گذاشته بوده، ایشان به این موارد، به این هشت مورد رسیده:
یک، احساس مردن که توأم با بقای آگاهی؛ فرد میمیرد ولی هیچ تحولی در فهم او حاصل نمیشود. همین من و شمایی که الان اینجا نشستهایم، چطور ادراک داریم نسبت به همدیگر؟ روح که جدا میشود از بدن، همین ادراک، بلکه قویتر میزان ایمان و فهم و علم و درجه معنوی شخص بستگی دارد.
دو، جدایی از کالبد فیزیکی.
سه، شنیدن و دیدن رویدادهای اطراف کالبد.
چهار، ورود به تاریکی.
پنج، ورود به درون تونل یا عبور از طریق پلکان یا پیادهرو. ایشان گفت که حالت گیت هواپیما بود که بلیط به ما میدادند، راهمان میانداختند سالن انتظار هواپیما بود.
شش، خویشان و تصاویر ناظر به حیوانات اهلی و معلمان کودک که در قید حیاتند.
هفت، ورود به نوری سرشار از عشق و مهربانی.
هشت، تلقی تصمیم بازگشت به کالبد؛ یعنی دوست دارد برگردد. میل اولیه است. آن موقع دفن و اینها یک بحث دیگری دارد که باید در موردش صحبت شود. آنجا همه دوست دارند برگردند. اولش خوب است، اولش همه آرامش دارند و با نشاطند. وقتی میخواهد برود در قبر، خیالش راحت میشود که دیگر بدنی نیست. آنجا اول ماجراست. تجربه نکردهام و روایت ما فرمودند که چه میشود.
خوب، این هم از این.
دیگر حالا من شباهتها را مقداریش را گفتم، بیشترش را اذیتتان نکنم. این نکته تفاوتها را بگویم و بریم سراغ آن بخش اصلی که جالب است. در تفاوت، به مرور دیدند که آقا جاهای دیگر را که بررسی میکنند، کشورهای دیگر تفاوت دارد با آنی که در آمریکا رخ داده. گفتهاند مثلاً تجربهگران ژاپنی برخلاف تجربهگران غربی غالباً از راه رودخانههای تاریک و باغهای پر از گل سخن میگویند. ژاپنیها معمولاً رودخانه زیاد میبینند، غربیها رودخانه نمیبینند، تونل میبینند. اینها باغ پر از گل میبینند، ژاپنیها. سرخپوستهای آمریکا بهشت را باغ زیبا و با طراوتی میبینند که بوروکراسی عجیب و بینظمی بر آن حاکم است. «سرخپوستی، بوروکراسی عجیب و بینظمی»، که گاهی باعث میشود برخی افراد به علت اختلاف حساب از آنجا عودت داده بشوند. حساب و کتابها قاطی میشود و پروندهها احتمالاً ایران را دیدهاند، آنها میروند آنجا دادگاههای ما را دیدهاند و پروندهها گم شد و دوباره باید بریم از اول اقدام بکنیم. کپی شناسنامهات نبود و ایران... سرخپوستها روحشان میآید از اینجا وارد برزخ بشوند.
تجربهگرهای انگلیسی و آمریکایی بازگشتشان به زندگی غالباً ریشه در تعلقات عاطفی و کارهای نیمهتمامشان دارد. یکی در دنیا دارند، یک سری کارم مانده، باید برگردم این را انجام بدهم. ساکنان جزایر «پلزی» (پلزی تلفظش سخت است) اینها هم بهشت را مشابه شهرهای آمریکا، لبریز از نور، صدا، تحرک و ساختمانهای بلند توصیف میکنند. «آمریکا این بندگان خدا رو ساختمانهای بلندی داره و برج...» هم مثل ملوین مورس گفتهاند که اینها ناظر به اختلافات تفسیری فرهنگبار یا ناخودآگاه جمعی ملت است. قشنگ یک کم نزدیک شده ایشان. حالا من عرض میکنم، دلیلش را عرض میکنم چیست.
گفتهاند که فرهنگهای مختلف وقتی بروز و ظهور پیدا میکند، در فضای فرهنگ حاکم رنگآمیزی میشود. مثلاً مرور رخدادهای زندگی اینجوری است: بسیاری از تجربهگران غربی از مرور خرد و کلان زندگی در حین تجربه خود سخن میگویند. تجربهگران هندی عموماً پروندهای را ملاحظه میکنند که مشابه اسطورههای آیین هندو، خطوط کلی رفتارهای خوب و بد تجربهگر در آن انعکاس یافته است. آنها خود عمل را میبینند. غربی، پرونده. اینها خوب بوده، اینها بد. ولی اصل بازبینی زندگی ویژگی مشترک تجربههاست. دقت عزیزان هست به مطلب دیگر؟ اصل اینکه میفهمد همه اعمالش با اوست، به همه اعمالش حاضر است. این را دارد. نحوه دیدن اعمال فرق دارد. فرهنگهای مختلف هم، افراد به نحو مختلفی این را بررسی میکنند.
مثلاً میگوید که در قرونوسطی، مسیحیهای قرونوسطی قضاوتهای خشن، عذابهای برزخی و ترسهای دوزخی عمومیت داشته در تجربه نزدیک به مرگشان. بعد در گزارش چینیان ادوار گذشته هم همینجوری است. در حالی که تجربه نزدیک به مرگ دوران جدید میزان وقوع تجربه جهنمی درش به شدت کم شده است. خیلی جالب است. قرونوسطاییها بیشتر برزخ را به شکل یک جایی که خودشان هم اینجوری بودند دیگر، همهاش عذاب و شکنجه و اینها بوده، این شکلی میدیدند. الان یا که میروند همهجا خوب است و خوش، اینجوری.
بعد میگوید که ملاقات با موجود نورانی آنجوری که غربیها توصیف میکنند، در تجربههای نزدیک به مرگ تایلندیها اصلاً نیست. تایلندیها همچین چیزی ندارند. حالا نمیدانم به خاطر وضعیت فنیشان است. آنجا اگرچه آنها از ملاقات بودا در قالب یک ستاره و مواجهه با انواع روحانی سخن میگویند، بودا را میبینند، ستارههای نورانی میبینند. طبق بررسیهای مورفی، تجربهگران تایلندی به جای احساس آرامش، سعادت و جذبه، از احساس راحتی، حالتی خوشایند و حس زیبایی و خوشحالی سخن میگویند. مورفی ملاقات با دوستان و خویشاوندان درگذشته را برخلاف تصور رایج، یکی از افتراقات تجربه تایلندیها با سایرین میداند. اینجاش جالب است. چون این ملاقاشوندگان به جای آنکه با سلام و درود به استقبال تجربهگرها بروند، در پی تعلیم و آموزش آنها احوالپرسی اینها ندارند.
سر کلاس بررسیهایش به این نتیجه میرسد که گزارش تجربه نزدیک به مرگ غربی کمکی نمیکند به فهم و پیشبینی آنچه بر تایلندیها در آستانه مرگ میگذرد، چون اغلب مؤلفههای تجربه، جزئیات و کیفیتهای متفاوتی در دو فرهنگ مورد بحث دارد. کلاً تجربه نزدیک به مرگ آمریکاییها و غربیها یک مدل است، مال تایلند یک مدل دیگر است. در حالی که اصل ماجرا بین همهشان مشترک است. از بدن خارج شدن، حضور دارند، اعمالشان حاضر است. روشن است که حالا عرض میکنم چرا اینجوری.
بعد میگوید که این تجربهها در ادوار گذشته عمدتاً به لحاظ اخلاقی بر مفهوم مجازات و قضاوت درباره زندگی فرد تمرکز دارد. قدیمیترین غربیها همهاش بحث قضاوت بوده و دادگاه و بحث قرونوسطی و هرکی حرف میزند بعد به دادگاه میرفته و شکنجه میشد و در حالی که تجربههای نزدیک به مرگ دوران جدید عموماً از منظر اخلاقی معطوف به آموزش و توانبخشیاند. الان کلینیک میبرندش هرکی حرف ناجور بزند، میبرند توانبخشی و بهش چیزی یاد بدهند و دوره برایش میگذارند، کلاس آموزش. زالسکی میگوید که این تفاوتها هست، ولی به شباهتها هم توجه دارد. سازوکار قضاوت، ماهیت مرز و مانع بیبازگشت، نقش و شخصیت راهنما، به وضوح متأثر از بسترهای فرهنگی اجتماعی تجربهگران است. با وجود این خصوصیات، تجربه خروج از کالبد، داشتن کالبد اثیری، نقض الگوی زمان، تونل یا مسیر عبور، حضور در قلمرو دیگر، خویشاوندان درگذشته، موجود نورانی، مرور زندگی، توسعه آگاهی، نظری اجمالی به موهبتهای بهشتی، بازگشت به کالبد، بیمیل بودن برای بازگشت (عموم اینها البته وقتی برمیگردند، عصبانی میشوند. یکی از اینها که میگوید به دکترم فحش میدادم، «تو به چه حقی منو برگردوندی؟»)، البته این آقا برگشته بود، میگفتش که: «من خوشحال بودم که برگشتم.» بالاخره تغییر و تحولات اخلاقی و معنوی افراد پس از تجربه، از جمله مؤلفههای مشترکی است که در تجربه هر دو دوره میشود سراغ گرفت.
نکته دیگر هم بگویم. گفتهاند که با همه اینها، تجربه بچهها و بزرگسالان عموماً مشترک است. خیلی نمیشود همه چیز را گذاشت به پای تلقینها و تلقینهای طرف که چون فلان در این فضا زندگی کرده، اینها را دیده، این محصول توهم است. نه! بچهها که چیزی خبر نداشتند، تحصیلات نداشتند. بچه شش ساله چی میدانسته؟ داشته بازیشان میکرده، تصادف کرده، ماشین بهش زده. هرآنچه که گفته، با آن پیرمرد هشتاد ساله با آن پروفسور آمریکایی، حرفها یکی است، ولو صورتبندی با هم تفاوت دارد.
«مرگ»، بدون اینکه اسمش را بیاوریم. وعده دادیم بعضی دوستان (الحمدلله خیلی جدیاند در مباحث ما)، پیامهای جالبی داریم؛ یعنی میگردند یک کلمه پیدا میکنند. در بحث شما گفتی که آقای حسنزاده در ایران گفتم بیاید از این پرتقالها بخورید، ایران اصلاً پرتقال و مرکبات به عمل... بروید از سیبها بخورید. دوستان نسبت به حتی سیب و پرتقال، کلمات ما لطف دارند. البته خوب چون فضل است، تعداد زیادی از دوستانی که این بحثها را پیگیری میکنند و فضلِ حساسیتشان بالاخره زیاد رو کلمات که گفته میشود. تک تک کلمات ما الحمدلله آنالیز شده. ما خودمان شب اول قبر را فعلاً احساس کردهایم. کلمه به کلمهمان را حساب رسیدگی میکنند، رد میکنند. اسکایپش میکند، میگوید این را که نمیخواهد. برو بعدی حساب و کتابت را پس بده.
در دنیا یک نکتهای. یکی از عزیزان نوشته بود. نوشته بود که شما گفتی من یک کتابی هم در مورد این هم صحبت میکنم، وعدهاش را دادی، حق به گردنت است. قشنگ ما هم دیگر فبهتالذیکفر، دهانمان بسته شد. بنا نداشتم وارد این بحث این کتاب بشوم. این مطلبی که این عزیزمان نوشتن، خیلی تأثیر داشت در اینکه ما متنبه شویم و از این کتاب یاد کنیم. چون از تبعاتش میترسم حقیقتاً، نه به خاطر بحث مشهد (البته برخی فضاها بالاخره حساسیتها درش بیشتر وقت مواجهات سنگینتر تو بیشتر). ما نسبت به مشهدیهای عزیز که خوب ارادتمان مشخص است، نسبت به این جمع عزیزانی که این بحثها... بله اینها را که میگوییم، از تبعاتشان واقعاً تبعات جدی است. یعنی گاهی ممکن است یک مطلبی گفته میشود، بعد تبعات زیادش کار را به اینجا برساند که یک جلسه تعطیل بشود. این طبیعی است. لذا اینها را که میگوییم، این واهمه، واهمه جدی است که نسبت به این مباحث هست. بعضی جاها نسبت به مباحث روی خوش نشان نمیدهند. البته مشتاقی دوستان، اشتیاق و رغبت بسیار بالاست. هفته پیش عزیز گفت: «چرا هی میگویی این را که میترسم بگویم؟» «بگو راحت، برو دیگر.» «یا نگو!» این دردسر ما با این دو سر طیف خلاصه داریم.
میترسم واردش بشوم، در عین حال هم خیلی دوست دارم این مبحث مطرح بشود. چون این کتاب با این بحثها حل میشود موضوعاتش و غربیها باید بیایند بفهمند که ماجرا چیست و در عالم چه خبر. تجربیات انسانها هی موارد را نشستهاند، تحقیق کردهاند، این را نمیدانم چه کار کردهاند. ایشان دسترسی به عالم غیب چون نداشته، دختر خود را از شش هفت سالگی هی میبرده در آب غرق میکرده تا تجربه نزدیک به مرگ برایش پیدا بشود، بگوید چه میبیند. چهار بار این بچه را برده در مرز خفگی و الان هم که زندان است دیگر، حبس ابد برایش نوشتهاند. پزشک آمریکایی است که در این بحثها بیشتر از همه وارد شده و اندیشمندی است که بر اساس تجربیات دارد حرف میزند. بحثش علمی است. بندگان خدا دستشان کوتاه و واقعاً غرب در این بحث حق حرف زدن ندارد. با این حال خوب رسیدهاند به یک نشانههایی از قلب.
این کتابی که ما میخواهیم معرفی بکنیم: کتاب «انسان در عرف عرفان» از آیت الله حسنزاده آملی. کتاب، کتاب منحصربهفردی است. حقش هم با این مبحث ما ادا نمیشود. این کتاب نیاز به این دارد که بنشینیم از اول خط به خط بخوانیم و مباحثه بکنیم. اگر بخواهیم این کتاب بیست و خوردهای، ۱۲۴ صفحهای را مقایسه بکنیم، لااقل سیصد جلسه مباحثه لازم دارد این کتاب. لااقل. انسان در عرف عرفان. البته کتاب، کتابی نیست که عزیزان بخواهند بروند بگیرند و مطالعه کنند و قلم قلم سنگین مباحث و مباحث تخصصی و پیشنهاد هم نمیشود خرید کتاب مطالعه کتاب و اینها نیاز به مباحثه سنگین. مقدمه ایشان فرمودهاند که من آخر بحث اگر فرصت بشود برایتان عرض میکنم. ایشان در این کتاب ۲۳ تا از تجربیات برزخی خودش را مینویسد، بعد میآید این ۲۳ تا تجربه را توضیح میدهد که چه بود اینی که من دیدم و چرا اینجوری دیدم. منحصربهفرد است این کتاب. تازه این را هم بگویم که این مال مراتب اولیه کسی است که در این وادی قرار میگیرد. تمسلات اینها باید آدم به جایی برسد که تمسلات رد بشود. ایشان مال بچگیهایشان بوده دیگر، مال اول کارشان بوده اینها که نوشتهاند که برخی در این وادی هستند بفهمند چه به چیست. هرچند به خود ایشان هم هجمه زیاد است برای اینکه آقا چرا این حرفها را نوشتی. هم مخالفین میگویند هم موافقین میگویند. موافقین میگویند آقا شما داری اسرار را لو میدهی. اینجا خیلی از اسرار چیزی نگفتهاند، یعنی مطلب، مطالب ساده و واضحی است. با این حال، مطالب مطالب قشنگی است.
من یکی از این واقعهها را برای شما بخوانم. بعد توضیحی که در آن فصل دوم ایشان در مورد این واقعه داده، بگویم کمی حل بشود. اینهایی که اینها میبینند چرا اینجوری است؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی. اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم.
خیلی. ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگویند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشارتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
خوب، ماجرا، ماجرای سادهای است. مطلبش چیست؟ زیبایی این کتاب به همین است. اگر فقط میخواست اینها را بگوید برود که دیگر ما گفتیم، یعنی چه؟ از خودش تعریف کرده در کتاب برای قواعد یاد بدهد. در صفحه ۱۰۶ که میشود اصل ۴۰، توضیح میدهند چرا اینی که من دیدم، البته سه تا واقعه دیگر هم هست که من نخواندم. ترکیبی از همه سه تا را میگوینند که چه بوده اینهایی که من دیدم، برای چی اینجوری بود؟ فرقها سر چیست؟ شباهتها چیست؟ اینها گفتهاند در اثر فرهنگ و محیط زندگی و آنها مثلاً در قرونوسطی خشونت بوده، الان دوره آموزش است، الان آموزش میبینند. آنها فلان فرهنگ را ندارند. عرض میکنم ربطش به چی.
«اگر حال و حوصله دارید، خسته نیستید، من از رو بخوانم. بخوانم. خیلی! ایشان میفرمایند که این واقعه را در کلمه شانزدهم «هزار و یک کلمه» قرار دادهایم (در کتاب انسان در عرف عرفان)، واقعه دوازدهم، و از آنجا نقل میکنیم: «در مبارک سحر لیله چهارشنبه هفدهم ربیع الاول سال ۱۴۰۲ هجری قمری مطابق ۲۳ دی ماه ۱۳۶۰» (مرحوم علامه طباطبایی آبان ۶۰ از دنیا رفتند، این واقعه مال دی ماه ۶۰، دو ماه بعد از رحلت علامه طباطبایی). «متولد ۱۳۱۲ یا ۱۳۱۳؟» بله، جوادی ۱۳۱۲. در ۱۳۰۷، سال ۶۰ میشود چند سالشان؟ ۵۳ سال. «۵۳ سالگی خدا طول عمر بده به ایشان و ایشان را حفظ بکند انشاءالله. شب فرخنده میلاد خاتم انبیا و وصی او صادق آل محمد صلوات الله علیهم السلام که مصادف با شب شصتم از رحلت حضرت استادم علامه طباطبایی صاحب تفسیر المیزان، دو ماه بود که علامه از به ترقیم رساله «انه الحق» به عنوان یادنامه آن جناب اشتغال داشتند.» کتابی مینوشتند در وصف علامه طباطبایی به اسم «انه الحق». «ناگهان مثال مبارکش با سیمای نورانی حاکی از سیماهم فی وجوههم من اثر السجود برایم متمثل شد.» یکهو علامه طباطبایی را جلو خودم دیدم. «فتمثل لنا بشراً سَوِیّاً». آیه قرآن هم اشاره دارد، مثل یک بشر کاملاً شبیه خودمان. عرض کردم مکاشفات این شکلی است دیگر. یک چیزی، یک دودی و هالهای، آخه در سریال یک دودی میآید، مه میگیرد و بعد اینجوری میکند و کشف بوده. هیچ چیز غیر عادی ندارد. «و با لهجه شیرین و دلنشین علامه.» لهجهشان آذری بوده. عرض کردم بزرگان را لهجهها و وصف دنیاییشان باهاشان هست. آنها خودشان با خودشان دیگر لهجه ندارند. آن ور دیگر آذری و کرد و اینها نداریم. الان دارد در بهشت یک کُردی مثلاً به آذری خورده، «زبونمو نمیفهمه توی ساخت و ساز افتادهاند و مترجم میخواهند.» اینجوری نیست که هرکی آنجا اصلاً اعتباریات کلاً محو میشود. زبان از اعتبارات است. آنجا حقایق انتقال داده میشود. ولی با اینها که میخواهم صحبت بکنند، آن لهجه و آن زبان و آن سیما و اینها هست. «از تیپ و توصیف و حسن سیرت و سرّیرتم بدین عبارت بشarتم داد.» میگویند از من خیلی تعریف کردهاند. «علامه طباطبایی فرمودند: تو نیکو صورت و نیکو سیرت و نیکو سرّیرتی.» برای علامه طباطبایی رساله مینوشتم، ایشان را دیدم، جلو آمدند، ایستادند و گفتند که تو هم صورتت خوب است، هم سیرتت خوب است، هم سرّیرتت باطن ذات. «تا چند لحظهای در حضور انورش مشرف بودم، رضوان الله تعالی علیه و افاض علینا من برکات انفاسه النفیسه.» آن متن روی قبر طباطبایی را آیت الله حسنزاده نوشتهاند دیگر: «المرتقی الی جنت ذات». کسی که اینجا دفن است، کسی است که ارتقاء پیدا کرده به جنت ذات. ایشان نوشتهاند روی قبر علامه طباطبایی.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه ششم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه هشتم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه نهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه یازدهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوازدهم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...