تفسیر سوره انفال

جلسه دوازدهم

00:49:27
40

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم. «اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی رضا قلوبهم. لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً مَّا أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ».
وزان این آیه، همان وزان آیه «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمَى» است. می‌فرماید که: «وَ مَا أَلَّفْتَ حِينَ أَلَّفْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ». وزان همان این است که می‌گویند کثرت در وحدت و وحدت در کثرت. این حرف را بزرگان می‌زنند و ما نمی‌فهمیم چه می‌گویند. این همین سوره انفال در همین فضاست و یک سیر از کثرت به وحدت در افق جامعه. خدا در افق حوادثی که دارد پیش می‌آید و این برای مردم، اتفاقاتی که رخ می‌دهد، این جلوات توحیدی را دارد مرور می‌کند و بررسی می‌کند. خوب خدای متعال تألیف کرد بین قلوب. "الفت" "تألیف" "جعل الشیء لا الفتن". "الفت" و "الف" دو تا مصدرش به معنای جمع شدن و انضمام با انس و التیام. دو تا چیز کنار هم قرار بگیرند، بین دو تا چیز انس و التیام باشد، به این می‌گویند الفت. به عدد هزار هم می‌گویند "الف" به خاطر اینکه بزرگترین عددی است که دارد بین احشار و آحاد جمع می‌کند؛ یعنی ده تا صدتایی‌ها، ده تا ده تا که شدند، الفت بین صدتایی‌ها که ایجاد شد، این می‌شود "الف" (به عدد الف) از این جهت "الف" می‌گویند و درش کثرت هم معمولاً لحاظ می‌شود. چطور؟ تصوری که داریم فعلاً کفایت می‌کند. بین دو تا چیز تضادی نباشد، سازگار باشند با هم. سازگاری باشد و همدیگر را پوشش بدهند، همدیگر را دفن نکنند. پس تألیف یعنی ایجاد الفت.
در مقایسه کردن ترجمه‌های زبان عربی، ترجمه که ایشان اول لغت را بررسی می‌کند. ایشان مبنایش، مبانی خاصی است. جلد یک مقدمه، درس گفتیم مفصلی. مقدمه رو. بحث صوتش هم باید باشد اگر از دست نرفته باشد. فیضیه. عرض کنم که بیشترم همین بحث رویکرد و مبنای ایشان مهم بود که یک مبنای خاصی (مبانی) اصولی‌اش هم فرق می‌کند. قالب "علت ذاتی" چیزهای عجیب و غریب. "مشترک لفظی" را در قرآن قبول ندارد مطلقا. اصلاً مشترک لفظی می‌گوید اگر در زبان عرب اثبات شود که به سختی اثبات می‌شود، در قرآن اثبات نمی‌شود. مشترک لفظی. واژه "عین" را گفتم اینجا. بارها، هفتاد تا معنا ندارد. یک معنا دارد با هفتاد خصوصیت. معنایش تلألؤ است. در "عین" تلألؤ است. یک وقت تلألؤ چشمه است، یک وقت تلألؤ طلا یا طلای نقره. جاسوس هم می‌گویند "عین" چون هی دارد بررسی می‌کند که چه اتفاقی... نگاه در بین مبنای ویژه‌ای است که ایشان دارد. طباطبایی نزدیک است از یک جهت. چون علامه "لسان قرآن" را "لسان ویژه خودش" می‌داند. می‌گوید مبنایی دارد علامه در المیزان که من این را در کتاب آوردم. در همین کتاب علوم قرآنی (می‌گوید علامه طباطبایی نظرشان بر این است، نظر مشهور که خب آقای خویی هم نظرشان همین است) در البیان اینطور مطرح می‌کنند. علوم قرآنی از بحث‌های خیلی مهم است که در حوزه غریب است. قبل از اینکه این بحث مطرح بشود، ما باید "علوم قرآنی"، بحث "قرآن چرا تحریف نشده" (بحث بسیار مهم روز هنوزم هست، همیشه هم)، "خود محکم و متشابه قرآن به چه نحوی؟" "دلالت‌های قرآن به چه نحوی؟" "زبان قرآن به چه نحوی است؟" بحث‌های بسیار مهم کلامی الان داریم. مثل بحث هرمنوتیک، از بحث‌های روز که تعدد قرائات به چه نحوی می‌شود. لسان قرآن، لسان هرمنوتیک دارد یا ندارد. کتب مقدس لسانش لسان هرمنوتیک است. بحث‌های روز و بحث‌های بسیار غریب. اصلاً نیست. دانشگاه درگیر شبهه دارند. ما اصلاً هیچی هم نخواندیم که بخواهیم جواب بدهیم.
یک بخش بعد آنجا طبع المشهور: لسان قرآن تصوراً و تصدیقاً همانی است که در لسان عرب بوده و هیچ چیزی اضافه بر آن (عربی مبین) ولی من الان می‌فهمم که خیر، تصوراً از لسان عرب می‌گیرد. تصدیقاً خودش، به واژه‌ها معنای جدید می‌بخشد، قرآن. در حالی که معانی، چیزی فاصله دار از معانی که مردم می‌فهمیدند نیست. تطابقی در ذهن مردم نداشته باشد، نه. آن‌ها استعمال می‌کنند واژه ایمان را، واژه کتاب را. این‌ها استعمال می‌کنند: «تدری الکتاب و الایمان». تو چه می‌دانستی کتاب چیست؟ ایمان چیست؟ ما آمدیم به تو فهماندیم. کتاب که هر کسی می‌فهمد. بچه هم بگویی کتاب چیست می‌فهمد، ایمان چیست می‌فهمد. محل دلالت تصدیقی قرآن خودش فرهنگی دارد. لسانی تعریف حقایق را. کتاب آوردم، نقل کردم از علامه ولی نفهمیدم ایشان چه می‌گوید. قول علامه طباطبایی، ۱۰ سال روش فکر کردم تا فهمیدم منظورش چیست. فهمیدم که همین مصطفوی می‌فرماید که قرآن عربی مبین است با اینکه یک سری واژه‌هایش هم غیر عربی است. یعنی خودش می‌آورد در چهارچوب خودش، دوباره مهندسی می‌کند واژه‌ها را. لذا هر واژه‌ای که آمده، چه عربی، چه غیرعربی، قرآن باز تولید کرده. این واژه خودش تعریف جدیدی دارد. یعنی شما یک بار باید ببینی عرب این واژه را چطور استعمال می‌کند. مرحله دوم که قرآن این واژه "کتاب" (کتاب لغتی ندارد مخصوص از تحقیق). با این لغت‌شناسی این را بحث نکرده که این تفاوت نکات لطیفی (زبان) خودش درک می‌کرده. بلاغت قرآن به این است که شما ببینید الان رهبر معظم انقلاب واژه‌هایی که استفاده می‌کنند به زبان فارسی دارند استفاده می کنند یا به جای یونانی عربی، ترکی. مردم می‌فهمند آقا چه می‌گویند یا نه؟ "اقتصاد مقاومتی". این کجای زبان فارسی بود؟ "اقتصاد مقاومتی" داشتیم؟ اقتصاد از خودمان گرفت، مقاومتم از خودمان گرفت. ترکیب کرد. معنا بازتولید کردیم، واژه را متناسب با فرهنگ انقلاب. انقلاب خودش عناوین دارد. چرا شما می‌روید اصطلاحات از بیرون می‌گیرید؟ چقدر واژه تولید کردیم در این انقلاب؟ مثلاً "اسلام آمریکایی" در حد اعجاز این جمله از امام. آخرین واژه‌ای است که امام وصل کرد و از دنیا رفت. درگیری الان همیشه همین بوده دیگر. بعد از امام درگیر "اسلام ناب آمریکایی"، "اسلام آمریکایی". چقدر در طول تاریخ از هیچ فقیهی نشنویم ولی همه تصدیق می‌کنند دیگر، درست است؟ خیلی حرف درست. "اسلام آمریکایی"، "آخوند درباری". شما الان "آخوند درباری" را به لغت‌نامه دهخدا مراجعه کنید، چیزی برایش کشف می‌کنیم؟ به لغت‌نامه، به فرهنگ معین مراجعه کنید، چیزی کشف می‌کنیم؟ آخوند را برای شما می‌گوید آخوند یعنی این. دربار می‌گوید این. می‌گوید آخوند درباری، می‌گوید من نمی‌دانم. یک تعریف جدید است. یک کسی این را باز تولید کرده، ترکیب کرده، بازتولید کرده. لذا قرآن واژه‌هایش همه همانی است که (مفردند) در استعمالات عرب هست ولی خودش بازتولید کرده: «یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة». پنج شش تا واژه جعل کرده که هر کدامش یک دریایی از حرف است.
«رسول من انفسهم». منت گذاشت وقتی که بعث کرد منهم یک رسولی را. بعد دوباره «رسولاً یتلو علیهم آیاته» (تلاوت آیات)، «یزکیهم» (تزکیه)، «یعلمهم الکتاب و الحکمة و إن کانون من قبل لفی ضلال مبین». هشت تا واژه عرب هست ولی تعریف قرآن از ضلالت یک چیز دیگر است، تعریفش از آیات یک چیز دیگر است، تعریفش از کتاب یک چیز دیگر است، تعریف... مرحله اول انسان باید بیاید در استعمالات تا ذهنش نزدیک بشود به حریم دلالت تصوری. همین «آیات الاحکام» رو (گفت) که «احکام» می‌گوید. بعد خیلی مؤدبانه می‌گوید «لامستم النساء». یعنی می‌فهمد که تو این قرآن یعنی چه. نکته‌اش این است؛ می‌فهمد این واژه در قرآن یعنی چه. قرآن با این سبک سیاق و این لسان وقتی دارد می‌گوید «لامستم النساء» را با روحش یعنی چه؟ قرآن می‌خواند و انس با قرآن دارد، می‌فهمد یعنی چه. باشد بالاخره، خود این یک نظام واژگانی و یک نظام معنایی دارد. قرآن خودش نظام معنایی دارد. مثل شاهنامه بلا تشبیه، مثل دیوان حافظ. دیوان حافظ واژه‌هایی است که ببینید الان کسی می‌خواهد شرح حافظ کند نمی‌آید برود مراجعه کند به لغت‌نامه. لغت‌نامه درد شما را دوا نمی‌کند. یک پایه‌ای را دارد نزدیکت می‌کند به اینکه بالاخره شراب یعنی این ولی آن «شراب ناب و می بی‌غش» وقتی می‌گوید: «دو تا می‌کند شراب ناب و می بی‌غش و رفیق گردی مدام میسر شود». شراب ناب یعنی چه؟ می بی‌غش یعنی چه؟ شراب که همان می ناب هم که همان بی‌غش است ولی خودش تولید کرده. شراب ناب در فرهنگ حافظ معنایی دارد، می بی‌غش هم در فرهنگ حافظ معنای دیگری دارد. ما از ترکیب نحوه استعمال او که این واژه را کجا استعمال می‌کند، سیاق استعمالی اوست که یک واژه را بار مثبت بهش می‌دهد، یک بار منفی. مثلاً ایشان در مورد "بشر" و "آدم"، "بشر" و "انسان" همین را می‌گوید که مثلاً بشر معمولاً، بشر و انسان شما از لغت‌نامه می‌پرسی می‌گوید یکی ولی قرآن تعریفش از بشر و انسان یکی نیست. بشر یک معنا دارد، انسان یک... یا مشترک لفظی. بشر یعنی بشر، انسان یعنی انسان. بشر یعنی انسان. در بشر یک حیثیت مد نظر است، در انسان یک حیثیت دیگر. کما اینکه «الناس» وقتی می‌گوید، «ناس» وقتی می‌گوید، این‌ها قشنگ با همدیگر تفاوت... به مناسبت اشاره کردیم به این بحث بسیار... واژه "تألیف". «تألیف قلوب». تألیف کرد بین قلوب. نه بین افئده است، نه بین صدور. قلب و فؤاد و صدر و این‌ها همه را قرآن دارد تفکیک می‌کند از هم. برای شما واضح است که وقتی قرآن می‌خوانی صدر یک معنا دارد، قلب یک... قشنگ در سیاق استعمالات قرآن که این کشف سیاق استعمالی که کارهای فوق‌العاده و بعد ادامه پیدا کند، آخر کار نیست. ادامه باید پیدا کند و حتماً اگر ادامه پیدا کند، ارتقا پیدا می‌کند. «فی خراسان جمیعاً ما ألفت بین قلوبهم». اگر هر آنچه در روی زمین است انفاق می‌کردی، نمی‌توانستی تألیف بین قلوب کنی. من مهارت دارم، جذب کردم، رفتیم یک جا سخنرانی کردیم، صد نفر جذب شدند. جذب به این حقایق که کار قلب است، کار قلب و غریزه نیست. قلب است که متمایل می‌شود، قلب است که حجاب ازش برداشته (می‌شود). این کار خداست. هدایت با پول و محبت و فلان و این‌ها هم نیست. فقط اوست که دارد.
این انفاق به معنای این است که جریان امری را شما، عوض ... خود نفقه به معنای سوراخ زدن و در واقع جریان ایجاد کردن، کاری که موش می‌کند. موش نفقه... نهر را جاری می‌کند برایش. یک چیزی را می‌گوید. یک آب باریکه‌ای من دارم در جریان باش و بهش... منافق هم از همین ماده است. نفاق دائماً در جریان است. یک روز می‌گوید که برنده می‌شوید. این‌ها می‌گویند ما هزینه‌تان را از اول گفتیم این کار را نکن، ثابت نیست منافق. من آوردم در می‌آید. اولین کسی که مخالفت کرد من بودم. این می‌شود انفاق. خدای متعال آمد شما را از تفرقه و تنازع و این‌ها نجات داد. ائتلاف ایجاد کرد. انس و مهربانی و اتفاق و این‌ها آورد. یک دستی آورد. فقط هم کار او بود. اونی که دل‌ها را به هم نزدیک... «و لکن الله ألف بینهم». خدا بود تألیف بین... استدراک است دیگر. یعنی فکر نکنید کار شجاعت تو بود و کار فلانی بود و... امام خمینی (ره) خیلی از این استدراک‌ها. خیلی «لکن همه سرباز خداییم» در ماجرای خرمشهر یا خود انقلاب. نه شما کاره‌ای بودید انقلاب خرمشهر. استدراک یعنی توهم این هست که من کاره‌ای بودم، من شأنیتی داشتم، من یک کاری کردم. با من کف میدان بودیم، همه زحمت... اسباب فعالیت مسبب. «إِنَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ». او هم عزیز است، هم حکیم. مرکز عجایب قرآن همین است که ایجاد یعنی همه آیات الهی مظاهر و تبلور اسماءالله است. هر آیه‌ای وقتی دارد مطرح می‌شود، ختم به کدام اسم می‌کند؟ اسامی ترکیبی. گاهی یک اسم است، گاهی ترکیبی. بستگی دارد. یک بحث بسیار مفصل اسماءالله. خدا تألیف قلوب که کرد، تألیف قلوبش مظهر کدام اسم بود؟ کدام اسم؟ چون خدا که یک عنوان کلی است. خدا یعنی چه؟ خدا یعنی عزیز، خدا یعنی حکیم، خدا یعنی علیم، خدا یعنی قدیر. خدایی نمی‌پرستیم ما، علم می‌پرستیم، قدرت می‌... خدا یعنی تمام العلم، تمام القدرة، تمام الحکمة، تمام الحیات (حیه دیگر نه تنها حی بلکه حیات)، علیم دیگر نه تنها علیم بلکه علم. همه علم اوست. بحث‌های الهیات (و من هذا اخص) فلسفه، ان‌شاءالله می‌رسید جلد اسفار. تا این بحث‌ها حل بشود از این دینی که تا حالا داشتید بی‌دین می‌شوید و هدایت می‌شوید به دین اصلی.
و خلاصه انفاق. همه موجب، همه عالم را جمع بکنید. تا او اراده... از چه اسمی است؟ از اسم عزت و حکمت. عزت یعنی نفوذناپذیری. غلبه نمی‌شود کرد. مغلوب نمی‌شود. عرض (عزیزه‌ای) که می‌گویند زمینی که کلنگ درش فرو نمی‌رود به این می‌گویند ارض عزیزه. نفوذناپذیر. اصلاً خود بحث نفوذ و این‌ها بحث سیاسی. پادزهر نفوذ چیست؟ عزت. کی دشمن نفوذ می‌کند؟ وقتی شما عزت... عزت نفوذناپذیری. یعنی بهت می‌گوید برو فلان برنامه را اجرا کن. من «هیهات منّا الذلة». ذلت از ما. ما تحت امر غیر خدا نمی‌رویم. تحت حکم غیر خدا (نمی‌رویم). «ذق إنک أنت العزیز الکریم». بله، یعنی نفوذناپذیر بود. از هر دری می‌زدند آدم نمی‌شدی، زیر بار نمی‌... کریم یعنی اینکه اینجا عزیز کریمی یعنی تحویلت می‌گیریم که بهت عذاب داریم می‌دهیم. تمسخر. کنار چاه فاضلاب بعد اینکه آمدم اینجا ازت پذیرایی کنم... آقا از خودتان پذیرایی کنید. شما عزیزید، کریمید. عزت پس این است و حکمت هم که خب روشن. فرمان قاطع و نظر دقیق و یقینی. حکم کردن برش (حالا حکمت، یک حکمت داریم، یک حَکَم. این افسار اصلی که می‌گیرند و می‌کشند و بهش جهت می‌دهند). حکمت آن چیزی که به شما جهت می‌دهد و سر هر دوراهی و سر هر تردیدی شما را قاطع می‌کند به آن جریان حق و مسیر درست. حکمت. حکم هم به معنای همین آن برش و خلاصه حکمی است که انبتن (باشد). "بتُ" یعنی البته که می‌گوییم البته (الف لام) «بتُ» آمده، الف لام سرش است. البته «بتُ» یعنی یقین. البته الف لام دیگر. البته از عجایب زبان عربی است دیگر.
«یا ایها النبی». در مورد تفاوت نبی و رسول قبلاً عرض کردیم و اینکه چرا قرآن گاهی «یا ایها النبی» می‌گوید، احسنت. وقتی قوس نزول را نظر دارد می‌گوید «رسول». وقتی قوس صعود را نظر دارد می‌گوید «نبی». مثل اینکه پسر شما دکتر باشد، پزشک باشد. شما وقتی که یک وقت صدایش می‌کنی و می‌خواهی بهش بگویی برو آب بیار، بهش می‌گویی که «پسرم». درست شد تفاوتش؟ قوس صعودش نظر دارد که دکتر بودنش است. یک وقت به قوس نزولش که پسر بودنش. «پسرم» وقتی می‌گوید به قوس نزول نظر دارد. «دکتر» وقتی می‌گوید به قوس صعود نظر دارد. اینجا هم همین است. «نبی» وقتی می‌گوید به قوس صعود، «رسول» وقتی می‌گوید به قوس نزول. آن جنبه که بین مردم و تبلیغ می‌کند و رسالتش را می‌رساند. خب «یا ایها النبی حسبک الله». و من اتبع... ماده «حسب» از ماده‌های بسیار لطیف و دقیق قرآن است. مصطفوی از شاهکارهای تحقیقی که توانسته بگوید که آقا بین «ظن» و «خال» و «حسب» در قرآن، در زبان عرب تفاوتی نیست. افعال چیست؟ «قال و ظن فلان، حسبه فلان». چند تا بود؟ «زعم فلان، وجد فلان، رعا فلان، الفا فلان الفینا ... اوان». بین همه این‌ها ایشان می‌گوید در قرآن آن‌هایی که استعمال کرده، قرآن استعمال کرده، بین همه‌اش تفاوت و قرآن معنای جدید بخشیده. خب بین «ظن» و «خیال»، خود ماده «خال» را تو فعلش اینجوری استعمال می‌کند ولی تو باب افعال برده «مختال». «إن الله لا یحب کل مختال فخور». مختال را در قرآن داریم. یعنی خیال. خدا از آدم خیال‌باف خوشش نمی‌آید. و ماده حسب را خب «حسبان» دارد. «حسبان» مصدر، معنای دیگری دارد. «به حسبان» یعنی در حسابرسی. حساب کدام واژه؟ حساب که ما تو فارسی می‌گوییم به معنای رسیدگی کردن و اشراف و نظر به یک چیزی. اشراف و نظرش. رسیدگی می‌کند. یک امری را دارد، رسیدگی. حساب، حسابرسی. هم «حسبی» پس چه می‌شود؟ «حسبک». «حسبی» می‌گوید: «حسبنا الله و نعم الوکیل». این در قرآن داریم دیگر. «حسبک الله، حسبنا کتاب الله». «حسبی» یعنی چه؟ یعنی در محاسبات من جز این نمی‌گنجد. «مرا کافی آنکه...» آنکه می‌گوید «الیس الله بکاف عبده». آنکه خوب می‌گوید کافی است دیگر. چرا بگوید «الیس الله مثلاً به حسب عبده»؟ «الیس الله بکاف عبده». کافی یک بحث دیگر است، کفایت یک بحث دیگر است. کفایت کفالت. «حسبی» یعنی من هر چه محاسبه می‌کنم در محاسبات من فقط او گنجانده است. یعنی او را سبب الاسباب می‌دانم. یعنی «حسبی الله». لکن الله ألف... او اسباب را سببیت بهش می‌دهد، او به اسباب از سبب‌سازیش من شیداییم به سبب‌سوزیش. مولوی می‌گوید، می‌گوید از سبب‌سازیش... من هم سبب‌سازی می‌کند هم سبب‌سوزی. گاهی یک چیزی نمی‌خواهی بشود، می‌شود. هر کاری هم می‌کنی نمی‌شود جلویش را گرفت. پایان‌نامه نوشته چی؟ «معرفة الله بفسخ العزائم». پایان‌نامه کرده این را. یکی از اسباب معرفت خدا «فسخ عزائم» است. برای پایان‌نامه کرده که چه شکلی می‌شود با فسخ... خدا را... و «نقض الهمم». دیدم که گاهی من همت می‌کنم، هر چه سعی می‌کنم کار نمی‌شود. یکی دیگر می‌خواهد. گاهی هم هر چه که تلاش برخلافش می‌کنم باز می‌شود. همه جور مانعی درست می‌کنم. این هم کار پس وقتی او سبب‌ساز است و سبب‌سوز. در محاسبات من فقط اوست که به عنوان سبب... در او اگر بخواهد سببش درست، «حسبنا الله و نعم الوکیل». درست شد؟ «حسب الله» یعنی خدا ما را کافی است؟ پس یعنی چه؟ این چقدر فرق کرد. خدا کافی است یعنی چه؟ خدا کافیه. خدا کافی است برای حسابرسی. خدا کافی است به عنوان سبب‌سازی. حیثیتش فرق کرد. «أللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ» کجا، «حَسْبِيَ اللَّهُ و حسبك الله» کجا. خدا تو را کافی است در محاسباتت. فقط او را محاسبه کن. در حسابرسی فقط نظر او را داشته باش. حسابرسی‌هایمان هوای این را داریم، هوای او را داریم. هوای اعتبارمان را داریم، هوای آبرو. حساب همه چیز را می‌کنیم. «لا تحسبن الذین قتلو». حساب این‌ها جزو اموات حساب نکنید. مپنداری چیست؟ ما تو فارسی همه واژه‌ها را به همدیگر... می‌کنیم. اصطلاحات را. مپندارید یعنی چه؟ حساب نکنید. چند تا شهید دادی. نگو ما پنج تا رو تو این دسته از دست دادیم. به دست آوردیم. ۵۰ تومان دارم برمی‌گردانم. از دست رفتن چیزی که پیغمبر فرمود به عایشه. قربانی کردن، صد تکه کردن. ۹۷ تکه را دادند، سه تکه ماند. روایت آمد گفتش که یا رسول الله همش رفت، سه تا تکه‌اش مونده. چرا برعکس می‌گویی؟ بگو ۹۷ تایش ماند سه تایش رفت. اینی که دست ما مانده رفته است. اونی که دست خداست که (به دست آوردیم) که «ان الله یأخذ الصدقات». دست او. چیزی که در جیب من است رو مونده به حساب می‌آورم. چیزی که در جیب خداست از دست رفته. حماقت این‌هاست دیگر. باید برعکس بشود. چیزی که در جیب خداست مونده و «ما عندالله باقی». اونی که پیش تو است از دست رفته. اونی که پیش خداست مونده. درست شد؟ کار قرآن این است. باید محاسباتت عوض بشود. او را در حساب خودت بیار. چیزی که برای اوست را به حساب بیار. چقدر رضایت او حاصل شد؟ چقدر نصرت او بود؟ نصرت زید و بکر و عمرو را تو محاسباتت نداشته باش که روسیه از ما حمایت می‌کند که، کی حمایت می‌کند؟ این‌ها مخالفت... نظر می‌کند. در طول... نه در، در طول خدای متعال نصرتش را چه شکلی می‌رساند با مؤمنینی که از تو تبعیت کردند. در طول چون نصرت خدا وابسته است به اینکه بالاخره این جماعت... آخر سوره «یا ایها النبی حرالمؤمنین علی القتال». حَرِّض. باز دوباره تشویق کن. تفسیر می‌کنیم. “حَرِّض” فرق می‌کند با تشویق و فلان. حر از تحریض به معنای خالص کردن نیت و توحید فکر و منقطع کردن از علایق مادی که از روی محبت صورت. خیلی طولانی شده. ایشان می‌گوید به معنای کسی که حالت عشق و محبت شدید دارد. در استعمال قرآن صحه گذاشته. «بین استعمال حرض یعنی شوق شدید». تحریض یعنی چه؟ یعنی او را دیوانه‌شان کن. دیوانه قتال کن. «حرالمؤمنین علی القتال». عاشق شهادت باشند و دیوانه بنشینند گریه کنند برای شهادت. امیرالمؤمنین سلام الله علیه داشت که هر جنگی که برمی‌گشت گریه می‌کرد. چرا گریه می‌کنی؟ «خدا منو.. نظ لایق شهادت نبودم. من دوباره برگشتم به شهر و زنده ماندم». هر جنگی که این در تاریخ بصیر است. هر جنگی که امیرالمؤمنین برگشت، گریه کرد. خداوند شهادت... حالی که امیرالمؤمنین داشت برای آمادگی شهادت و مخصوصاً ماه آخر رمضان آخر و حالتی که بالای منبر. کسی که قراره مفاصا را از خونه فرق کنه و این‌ها. این حالت فرمود: «والله لَابْنُ أَبِی طَالِبٍ آنِسٌ بِالمَوتِ مِنَ الطِّفلِ إلَى ثَدْیِ أُمِّهِ». آنقدر که علی عاشق شهادت است، بچه عاشق سینه مادر نیست. این حالت «حَرِّضَ المومنین علی القتال» این‌ها این شکلی عاشق جنگیدن باشند. تعبیر جنگ هم می‌آورد. حالا این حرف‌ها را شما بزنید شما می‌شوی آدم افراطی جنگ‌طلب. چی؟ صد تا نیت خالص کند و انقطاع پیدا کند نسبت به... «إن یَکُن مِّنکُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ». اگر از بین شما بیست نفر صابر باشید... همه بار کار را آورده روی صبر. خیلی کلید موفقیت. بدوانید. و ختم در همه امور عالم صبر کتاب ندارد که ۱۰۱ راهکار موفقیت. همش کشک است. فقط صبر. «بیست تا باشین بر ۲۰۰ تا غلبه می‌کنیم». به شرطی که صابر باشید. خیلی صبر مهم است. «یَغْلِبُوا أَلْفًا». اگر صد تا اینجوری داشته باشی بر هزار تا غلبه می‌کنیم. «أَلْفًا مِّنَ الَّذِينَ كَفَرُوا». از هزار تایی که این‌ها کافرند. چرا ۱۰ برابر؟ قدرت خیلی عجیب. عجائب. «أَلَمْ یَفْقَهُون». از کجا می‌آید؟ می‌گوید آخرش تحلیل کرد. خب نه. وقتی می‌آید آخر آیات لسانش، لسان تعلیل است. چرا خدا غلبه می‌دهد شما را با این نسبت؟ خب حالا خود فقه توضیح دارد که به چه معناست. فهم عمیق از یک فهم. همه ابعاد نیستا. کسی که همه مسائل را می‌داند این بهش می‌گوییم فقیه. نه. کسی که در یک مسئله خوب تا عمقش رفته، به کُنه مسئله رسیده. مسائل چیست؟ همان نگاه سبب‌بینی، نگاه آیه‌بینی. این نمی‌فهمد یکی دیگر دارد اسباب را جور می‌کند. این فقه ندارد. خوب می‌فهمد چرا. تو همینی که الان می‌فهمد. خوب می‌فهمد موشک را چه شکلی بسازد، طولانی کند ولی فقه ندارد. نمی‌فهمد که کیست که این موشک را فرود می‌آورد، کی موشک را بلند می‌کند. «منم که موشک بلند می‌کنم». «ولکن الله رمی، لکن الله ألف». « لَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ». نمی‌فهمد خدا کشت، خدا پرت کرد، خدا انداخت. امام در ماجرای طبس فرمودند که این‌هایی که آمدند، هلیکوپترهای آمریکایی را منهدم کردند ما منهدم نکردیم. «شن کار خداست». چقدر با عمق جانش فهمیده مسئله را. خدا را دارد می‌بیند در عرصه. حضرت استاد آیت الله مصباح فرمودند که امام به ما آموخت که در صحنه سیاست پیش از هر کسی خدا در صحنه (است). از جملات ماند. خدا را دارد می‌بیند در (صحنه) عرص. من علامه طباطبایی اینجا می‌فرماید که ضریب این دو تا چها...؟ چرا ۱۰ برابر می‌شود؟ دو تا چند تا است؟ دو تا پنج تا. خیلی عجیب است. فرمول ایشان خیلی عجیب است. از این آیه کشف می‌کند. می‌گوید چرا ۱۰ تا می‌شود؟ چون دو پنج تا می‌شود. دو تایش بابت صبر، پنج تایش بابت فقه. دو پنج تا می‌شود ۱۰ تا. هر یکی شما که صابر است، بر دو تا از آن‌ها غلبه می‌کند. هر یکی شما که فقیه است، بر پنج تای آن‌ها غلبه می‌کند. لذا شما هم صبر داشته باشید هم فقه، بر ۱۰ نفر غلبه می‌کنید. از عجایب... الم. اشاره‌ای می‌فرماید و کسی کشف بکند این حرف... تحلیل می‌کند. صابر شما نسبتش دو برابر، فقیه شما نسبتش پنج برابر. صابر فقیه دو برابر می‌شود. «تخفیف ایمان»، «لسان امتنان» (مجازاتش کمتر می‌دهم). می‌گوید نه، می‌دانم شما ضعیفید. من کم نمی‌کنم. حکم کم می‌کنم، غلبه را کم نمی‌کنم. دو برابرش کنار. برابر. لسان تخفیف خدا تخ ... به این نیست که از امتنانش کم کرد. به این است که از تکلیف سهم از وظیفه شما کم کرد. نه از وظیفه خودش. «لسان خفیف الله» در «امتنان». خدا در شما ضعف دید. حالا که ضعف دید اینطور می‌گوید. می‌گوید که: بله، نقطه ضعف روحی و باطنی ضعف دارند ولی خدا دارد امتنان می‌کند. دارد مجازات می‌کند. می‌گوید ضعف فقاهتی دارید ولی باز به خاطر صبرتون دو برابر بهتون می‌دهم. چون ضعیفید کمش کردم. آنجا ۱۰ برابر می‌دادم اینجا دو برابرش کردم. می‌گوید نه. چون می‌دانم ضعیفی. باورهای شما ضعیف است. بابت باور نمی‌توانی نصرت داشته باشی. مطلق نصرت را برنداشتم. بابت صبرتان را بهتون می‌دهم که نصرت. صبر همان دو برابر. نصرت فقاهت پنج برابر. کم شده. رابطه بین... اگه دو تا داشته باشی. اگر پنج تا. یک جا گفت ۱۰ برابر، یک جا گفت دو برابر. نسبت این‌ها چی می‌شود؟ مخرج مشترک باید بگیرید دیگر. مخرج مشترک ۱۰ و دو در چی ضرب شده؟ یعنی چند بار کسب شده که شده دو. الان «خفیف الله عنکم و علم» (صابره) دیگر. انجام موضوعیت نصب شده. قبلش گفت ۲۰ تا صابر باشید بر ۲۰۰ تا غلبه‌تان. خب چرا آن‌ها ۲۰ تا غلبه؟ چون فقیه هم بودند. اینجا می‌گوید ببینید باید صد تا باشید تا بر ۲۰۰ تا غلبه بدهم. درست شد؟ یعنی حکم تخفیف داد که فقاهت ندارید، کمش کردم ولی کمیت را بالا ببرید. بابت کمیت و پنج برابرش کنید. آن پنج برابری که من در اثر فقاهت شما جبران می‌کردند باید جمعیت‌تان جبران کنید. عدد که مفهوم ندارد. بحث می‌کردیم، درس می‌گرفتیم. عدد مفهوم... یعنی وقتی به شما می‌گوید که این را سه بار بگو، سه بار بگو نه. یعنی دو بار هم نگو، چهار بار هم نگو. مگر اینکه یک لیوان آب بیار من ناراحت می‌شوم بر فراز. یک وقت است در مقام تهدید. یعنی یک ولا دو. پذیرفت. وارد نیست. درست است؟ چون در مقام تهدید است. اینجا می‌فرماید یا ۲۰ تا باشید با فقاهت که غلبه بدهم بر صد تا یا اگر فقاهت نداری ۱۰۰ تا باشید. آن پنج تا جمعیت‌تان، نیرو خودتان اگه نباشه نسبت یکان، دهگانی دارد می‌گوید دیگر.
هیچ پیغمبری این شأنیت را ندارد. «ماکان» رو گفتیم نفی مقتضی می‌کند. مقتضی برای هیچ پیغمبری نبوده که برایش اسرا باشد. اسرا جمع اسیر. سه‌سوته می‌گوییم و می‌رویم. مثل «جری» و «جرها» مرحوم علامه یک تعریفی از اسیر دارد و تفاوت اسارت و اتخان در المیزان. من مصطفوی (چیز دیگری). «زخم» یعنی طناب بستن. سنگینی در اثر اعمال قدرت و فشار. یک کسی زیر چکمه شما باشد. حالا لزوماً هم لازم نیست با طناب بسته باشند. یعنی شما برایش سیط زیر فشار شماست. هیچ پیغمبری حق نداشت این مقتضی نداشت که بخواهد اسرا بگیرد. یعنی چندین اسیر بگیرد. کی؟ تا کی؟ تا کی؟ اسیر نمی‌گرفت تا وقتی که اسخان فی الارض. ارزش یعنی قشنگ قالب می‌شد. خودش را دیکته می‌کرد. فضا دستش بود. غلبه می‌کرد بعد اسیر می‌گرفت از طیف مقابل. وقتی که هنوز غلبه نکردی و قدرتی نداری اسیر گرفتن شما مساوی با نابودی شماست. پدرت را در می‌آورد. وقتی که قدرت پیدا کردی اسیر گرفتن حالا دیگر اینجا امتیاز است. امتیاز می‌گیری، امتیاز بدهی. چون قدرتی نداری. «تریدون عرض الدنیا و الله یرید الآخرة». شما عرض دنیا را می‌خواهید. عرض از ماده عرض یعنی چه؟ در برابر طول. در معرض چیزی قرار بگیرد. در معرض دید یک چیزی قرار بگیرد. عرض آن چیزی است که جلب توجه (می‌کند). درست شد؟ شما عرض دنیا را می‌خواهید نه یعنی چیزهای زوال‌پذیر دنیا. چیزهایی که از دنیا جلب توجه می‌کند. یعنی پول و اسیر و این‌ها را می‌خواهیم. چرا اسیر نمی‌گیری؟ «خان فی الارض» بشود بعد اسیر بگیریم. درست شد؟ ناپایدار گفتن ناپای... شما این چیزهایی که از عالم ماده جلب توجه می‌کنید رو می‌خواهید. خدا آخرت رو می‌خواهد. «والله عزیز» دوباره عز. یعنی من دوباره زیر بار حرف زور شما هم نمی‌روم که مؤمنین هستید. شما (هری) دنیا را می‌خواهید. من کوتاه نمی‌آیم. من عزیز و حکیمم. من بر اساس حکمتم زیر بار فشار دیگری نمی‌روم. خب این هم از این. «لولا کتاب من الله سبقه لمستکم فی ما اخذتم عذاب ألیم». اگر کتابی نبود، کتاب به معنای تثبیت و اظهار چیزی که در باطن است. اگر نبودید که حکم شده به منع. یعنی اینکه شما بابت اسرا فدا نگیرید. اگر این نبود این عملی که شما انجام دادید و فدیه گرفتید بابت اسرا، باعث می‌شود که: «مسّکم فی ما أخذتم عذاب ألیم». در اینکه اخذ کردید که این فدیه‌ای بود که گرفتید عذاب الیم شما را مس می‌کرد. با شما تماس پیدا می‌کرد. «فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلالًا طَيِّبًا». از آنچه غنیمت گرفته‌اید حلال بخورید در حالی که حلال و طیب است. این حلال را حال گرفتند یک عده. یعنی در حلیتت دارد، «زوحلیت» است. حلال یعنی «زوحلیت». بگذار ببینیم حلال چیست؟ مصدر است یا صفت مشبهه؟ صفت مشبهه است. دقت! (پرواز) فعل حلال مصدر نیست. حلیتت مصدر. «هل» و حلیت مصدر. حلال صفت مشبهه. حلال صفت مشبهه است بر وزن فعال. درست شد؟ مثل جلال. جلال هم صفت مشبهه است. گاهی هم مبالغه است. فعال. خب صفت مشبهه چیست؟ ما ثابت له. ماده ماده برای ثابت. یعنی حلیت و "هل" در او ثابت است. این می‌شود حلال و طیب هم همین است. طیب در او ثابت است. این هم (علم) صفت مشبهه. گذشتیم. «وَ اتَّقُوا اللهَ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ». این حلال و طیب است. این غنیمت‌هایی که برای شما حاصل می‌شود بخورید. تقوا داشته (باشید). خدا هیچ وقت در قرآن خوردن را مطلق نیاورده. همیشه نگاه عالی به خوردن را حفظ کرده. «کلوا من الطیبات» ادامه. چون خوردن که ارزش نیست که. در نگاه لیبرالی که خوردن ارزش است. در نگاه الهی که خوردن ارزش نیست. نگاه ابزاری. هر وقت خوردن را می‌گوید بعدش یک چیزی می‌گوید. می‌گوید حالا رفتی جنگیدی، پول گیرت آمد. خب مبارک است. پول هم گیرتون. کباب هم بزنی به بدن. جان می‌گیری برای جنگیدن. جان می‌گیری برای «اتقوا الله ان الله غفور رحیم». الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00