سفر

جلسه سوم

سفر . 1393/01/07
00:53:52
70

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی آل محمد من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و اصلح لی العقدة و..."

این شد شب‌های گذشته که ان‌شاءالله امشب و شب‌هایی که در پیش داریم، در مورد آداب مسافرت صحبت بکنیم. هم مربوط به بحث آداب معاشرت است که بخشی از معاشرت ما در سفر است و خیلی هم کمتر به آن پرداخته شده است و کمتر در موردش چیزی می‌دانیم. یک بخشش این است. بخش دیگر هم این هست که ایام نوروز است. بالاخره خیلی‌ها اهل سفرند در این ایام تعطیلات. از این دو جهت، بحث ما به درد می‌خورد در مورد سفر.

بحث اصلی که داریم این است؛ حالا ما ان‌شاءالله در این شب‌ها، هر شب در مورد سفر صحبت خواهیم کرد. هرچند که آخرش بحثمان تمام نخواهد شد. این هشتگ‌هایی که داریم در مورد سفر، حالا سعی می‌کنیم که خیلی، یک جاهایی‌اش دیگر باید بزنیم آخرین مطلب. کم می‌آرید؟ حالا می‌بینیم که مطلب دارد یا ندارد. اساساً چیز خوبی است یا نیست؟ پس چرا بیشترین کشته‌های کشور در سفر است؟ ما ان‌شاءالله این بحث‌ها را که پیش ببریم در مورد امنیت سفر، دعاهای سفر، چقدر ما دعا داریم در مورد سفر. همراه داشته باش، در امان باشی از خطر. پشت فرمان، روشن می‌کند، راه می‌افتد. آداب وقتی نمی‌دانیم... احتمالاً یا دوشنبه یا سه شب دیگر، دعاهای سفر را می‌آوریم. البته فرصت به خواندنش نمی‌رسد. حالا باید دوستان بهشان بدهیم این‌ها را چاپ بکنند، پخش بکنند بین عزیزان. چندین دعا داریم در مورد سفر. دعاهای مختلف سفر.

اگر با آدابش باشد خیلی چیز خوبی است. خیلی عالی است. وقتی بدون آدابش باشد، بدبختی و جهنم است. سفر اگر هدف داشته باشد، هدف الهی داشته باشد، توش یک معنویتی برای آدم باشد، خیلی چیز خوبی است. اگر نداشته باشد، اصلاً در روایات داریم که هر که می‌خواهد سالم بماند، سفر برود. "سفر کنید، سالم بمانید." دست دکترها بگویند آقا، از این ۱۱۰ جلد بحارالانوار که داریم، جلد ۷۳ بحار، ۱۰۰ صفحه‌اش فقط در مورد سفر است. ۱۱۰ جلد، یک جلدش، یک‌سوم از این یک جلد در مورد سفر است.

سفر خودش انواع و اقسامی دارد. یک نوع سفر، حج است. یک نوع سفر، عمره است. یک نوع سفر، زیارت امام است. سفر، مطلب داریم. یک دکتر بیاید اینجا بنشیند، مطلب یاد بگیرد، بعد برود سفر درمانی راه بیندازد. مریض که برایش می‌آید... من وقتی خودم یک مشکلی داشتم، یک مریض روحی... به یکی از اساتید بزرگوار که الان ایشان مشهد تشریف دارند، از اساتید درجه یک قم، چندین سال پیش، مجرد بودیم آن موقع، رفتیم خدمت ایشان. گفتم آقا من یک مرضی دارم، یک مشکلی. مرضی که نه، آشوب و استرس و تشویش و فلان. "سفر برو خوب می‌شوی." یک سفر رفتیم، خوب شدیم. سفر درمانی داریم. ما در روایات اهل بیت به ما یاد دادند، به شرط اینکه با آدابش باشد. ها؟ بلد باشیم چه کار کنیم. الان که سفرها خودش شده استرس. یعنی طرف از سفر برمی‌گردد، تازه مریض شده است. مریضی روحی، مریضی جسمی. خب بلد نیست با چه کسی برود، چه جور برود، آداب را نگه دارد. چرا اکثراً دوست دارند تنها بروند سفر؟ چیزی که شب‌های بعد بهش می‌رسیم، پیغمبر ملعون دانستند کسی که دوست دارد سفر تنهایی برود. با چهار نفر می‌رود، کتک‌کاری، دعوا، فحش و فحش‌کشی.

خیلی مشکلات داریم در مورد سفر. فرهنگمان خیلی مشکل دارد، متأسفانه، در مورد سفر. سفر آدم را پخته می‌کند، آدم را باتجربه می‌کند. "سفر آدم را پخته می‌کند." آدم باتجربه می‌شود. بعداً یک کسی می‌خواهد برود یک جایی استخدام بشود، در یک اداره‌ای، باید ازش بپرسند شما چند تا سفر رفتی؟ کجاها رفتی؟ علامت این است که عقلت کار می‌کند یا نه. آدمی که سفر نرفته، عقلش کم است. آدمی که سفر نمی‌رود، مشکل دارد. تجربه و بصیرتش کم است. خیلی سفر چیز مهمی است. ما یکی از دوستانمان بود. "هوا داشته باشد." این‌ها ترسی نداریم. یک سفر مناطق سنی‌نشین، رد شد از آنجا. پخته می‌کند آدم را. بسیار. "سفر باید تا پخته شود!" سفر باید زیاد کرد. سفر سلامتی می‌آورد برای آدم، بصیرت می‌آورد برای آدم. به شرط اینکه آدم در سفر یک سری چیزها را مراعات بکند، یک سری چیزها را دنبال بکند، تعقیب بکند. یکی از سفر دنبالش بود، عبرت است. سفر همه‌اش کیف و حال نیست که سفر در قرآن ۲، ۴، ۶، ۱۰، ۱۲ بار گفته سفر بروید. آدم شرعی، سفر برو، حال کن، خوش بگذره. ۱۲ جای قرآن گفته سفر برو. در دو تا سوره اصلاً کلاً از اول تا آخر در مورد سفر صحبت کرده. دو تا سوره بلند: "سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ... کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذِّبِينَ." چه کار کردی؟ یعنی آدم کافر باید سفر برود، مؤمن برگردد. یک سفر رفت، اعتقادات داشت، بردند. دقیقاً برعکس فرهنگ قرآن. سفر، نه فقط کربلا بروی، ایمانت بیشتر بشود. اهرام ثلاثه را ببین، یک نگاه بنداز. "آها! از فرعون که گنده‌تر نیستی؟" پدرت را در می‌آورم. فرعون را می‌بینی؟ این کله‌گنده‌ای بود برای خودش. سفر عبرت است.

**پاراگراف دوم:**

اولی که راه می‌افتد در مسافرت، باید چشمش دنبال این باشد که من درس بگیرم، حرف می‌زند در مسافرت. مثل آن پیغمبر خدا که از در خانه‌اش راه افتاد، سفر برای عبرت. یعنی این بهش گفتند که اولین حیوانی که جلو در خانه دیدی، دنبالش راه بیفت. نگاه کرد، دید، رفت. یک حیوانی بود، حالا آن گوشه بود. چی بود؟ در یک دریایی و خلاصه یک برکه، یک برگی بود، این سوارش شد. یک قورباغه‌ای بود، این آمد پرید و دوباره یک ماجرای پروتکل مفصلی از اول تا آخر. هفت، هشت، ده نفر مشغول بودند. از آنجا می‌افتادیم، به آن می‌شد، فلان و این‌ها. مورچه است. این ته ته آب. این فقط آنجا زندگی می‌کند. یک مسافرت رفت یک پیغمبر. حیواناتشان هم برای عبرت مسافرت می‌رفتند. حیواناتشان، نه آدم. داستانش کجاست؟ داستان حضرت سلیمان. کدام حیوانش؟ هدهدش آمد سان ببیند. حضرت سلیمان همه را جمع کرد. "باید یک جواب قاطعی بیاورد وگرنه پدرش را در می‌آورم یا سرش را از تن جدا می‌کنم یا عذابش می‌کنم، زندانی‌اش می‌کنم." حضرت سلیمان مقتدر. خلاصه چند ساعتی گذشت، هدهد آمد. حضرت فرمودند: "کجا بودی؟" "اخبار و اطلاعات آوردم. شما خبر نداری. رفتم ملکۀ سبا را دیدم. دیدم این‌ها خورشیدپرستند و یک زنی هم حاکمشان و فلان و این‌ها."

بعدِ سفر، یک پرنده باعث شد یک امت مسلمان بشوند. آن هدهد خبر داد و به حضرت سلیمان نامه داد. بلقیس شد، آمد و این آمد و تختش را برداشتند زودتر از خودش آوردند. "گفتم: من از این همه فاصله، چند صد کیلومتری، آمدم. گفتم: این قدرت الهی بوده، مسلمان." یعنی هدهد سفر می‌رود، ۵۰۰ نفر مسلمان می‌کند. ما یک شمال می‌رویم، کل خانواده‌مان بی‌دین می‌شوند. ای خاک بر سر آن کسی که! هدهد کمتر است؟ کربلا برویم: "خدا هست." بس که این جمله قشنگ، لب آب نشسته بودیم، لب ساحل. ایشان برگشتند، گفتند: "آب، مظهر جمال و جلال الهی است. هم تو شنا می‌کنی لذت می‌بری، هم توش ممکنه غرق بشوی. بلد نباشی شنا کنی، خفه می‌شوی. رحمت خدا هم بلد نباشی ازش استفاده کنی، خود همین رحمت جهنمت می‌کند." بس که زیاد است. جو عبرت است دیگر. آدم ولی باید یک خورده همچین این عقلش کار بکند. خدا بهش نشان بدهد، این هم بفهمد. دریا که می‌بیند، نگوید: "اه، چقدر آب!" خاصی برن توی دریا. کار ندارد. این کلمۀ شریف "خاک بر سرت!" مال همین جاست.

عبرت! مناطق قدیمی، خانه‌ای، یک تکه دیوار مانده. همین خانه‌ای که این همه حلال و حرام کردی که بالا ببری، بسازی برای اینکه چشم همه را کور بکنی. رفتی زیر قرض و قسط و دین و این‌ها که بروی بهترین تلویزیون را بخری. ۸۰۰ سال دیگر نه تو هستی، نه این تلویزیون، نه این خانه‌ات، نه این محله‌ات، نه این شهر است. باستانی را دیدم، آخرش اهرام ثلاثه را. خیلی عجیب است. قرآن می‌فرماید: "ما فرعون، تو کجا از دنیا رفتی؟ کجا مردی؟ به درک واصل شد." درست؟ "آب در می‌آوریم، اهرام ثلاثه، جنازه‌ات را سالم نگه می‌دارم." تو این دنیا بود، چند میلیون زن باردار را شکمش را پاره کرد، بچه‌اش را سر برید به خاطر اینکه موسی به دنیا نیاید. جنازۀ فرعون سالم هست. عکسش را نمی‌دانم دیدید یا نه. عکس ۶۰، حالا با مومیایی، هر کوفت و زهرماری هست بالاخره سالم. آقای فرعون خوش‌تیپ، کت و شلواری، بهترین ادکلن‌های فرانسوی را می‌زده است. از فرعون یک چیز غول بی‌شاخ و دمی درست می‌کنند. سنت‌های خدا را ببین. تو سفر آدم می‌رود سنت ببیند. یک شهر بودند، یک شبه قوم لوط را یک شبه زیر و رو کرده زمین. بعد اواخر سورۀ حج می‌فرماید که "امام مبین". تو این مسیری که دارید می‌روید، مکین بغل جاده است. هیچی از شهر این‌ها نمانده ولی یادی از این‌ها بکنید. از این قوم لوط. "آیات للمتوسمین." این آثار باستانی، باستان‌شناسان، این‌ها را در بیاورند، بفهمی یک قومی به اسم قوم... "تو رو خدا داشته باش!" محلۀ سجادیه. بعداً قرآن نازل می‌شود مثلاً ۵۰۰ سال دیگر. آقا یک محله‌ای پیدا کنی: "قالتاقی ما نداشتیم، تک‌خوری نداشتیم، مهمان بیاید." آدم‌های پررو، نانجیب. "پیغمبر، دختران به شما می‌دهم." "ما به زن‌ها کار نداریم." آدم‌های بعد شبانه و "وَ جَعَلْنَا عَالِیَهَا سَافِلَهَا." زمین را کلاً برگرداند. ملائکه را فرستادیم، چهار طرف را گرفتند مثل سفره. یا علی بسم‌الله بتکان. کثافت‌کاری و ... سنت خودم را ببیند. جهنم‌پرستانی می‌رود سفر. درست‌حسابی نرفته است. خیلی عجیب است به خدا.

**پاراگراف سوم:**

آیه را نگاه: "أولَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ..." سورۀ روم، آیۀ ۹. "...أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً." آن‌ها خیلی از این‌ها قوی‌تر بودند. یعنی الان تو کل دنیا همجنس‌بازی خیلی قوی‌تر بودند. بالاخره این همه آدم دارند گناه می‌کنند. ما نمی‌توانیم روبروی این‌ها حرفی بزنیم. بابا رفت، هیچی نبود. فقط اسمشان. آن هم نه آدم. هواپیمای تایلند بود، مالزی بود، کجا بود؟ این چند روز کجاست؟ کسی نیست. آقا این‌ها کجایند؟ موسی بن جعفر علیه السلام. حرف می‌زنم. ماجرای آن بابایی که خیلی وقت است تمام شده. جوان بود، رفت. یک سرطان دو ماه از پا انداخت. یک تصادف کرد شبانه، رفت. عبرت! چشمش باز می‌شود نسبت به دنیا. قبرستانش برو. در مورد سفر خیلی صحبت خواهیم کرد ان‌شاءالله. مطالب زیاد است. می‌گوید از همه جا می‌برند، عبرت می‌گیرد آدم. دلش می‌لرزد، به خودش می‌آید. من می‌گوید وقتی طرف از دنیا می‌رود، می‌گوید: "خدایا من هنوز چند ساله؟ چند ساله؟" به نظر شما امام صادق علیه السلام می‌فرمایند: "این عمر عمر ۱۸ ساله است." دنیا رفت. خدا گفت: "چرا گناه کردی؟" نمی‌توانی بگویی من هم‌سن و سالی نداشتم. ۱۸ سال. ۱۸ سالگی به بعد بسته باشد تا ۱۸ سالگی خواب بودی، خام بودی، دنبال بازی بودی، هنوز حالیت نبود، عبرت نمی‌گرفتی. ۱۸ سالگی به بعد جدی. بابا جدی است. ماجرا جدی است.

سراغ تک‌تکمان می‌آید، تک‌تکمان را می‌برند. ۲۰۰ سال دیگر هیچ کدام از این آدم‌ها، این هیئت نیست. هر کدام یک گوشه، یک قبری اختیار کردند برای خودشان. اسمشان هم نیست. وجود داشته. این است. عبرت بگیر. یک روایت حضرت امیر در نهج‌البلاغه، در یک شب دیگر ان‌شاءالله می‌خوانم برایتان. هر جای کرۀ زمین قدم بزاری، یک ماجرای مشتی هم دارد. تو دوران امام هادی، کسی این داستان را باور نمی‌کرد. مسخره کرد. یک بلای زنده‌اش خطر ندارد، مرده‌اش خطر داشته باشد بترسیم؟ می‌گوییم عبرت بگیریم. همین بهشت رضای خودمان، شاید هزار سال دیگر بشود یک شهرک مسکونی. قبرستان بوده. این قدر عبرت! حسود عبرت بگیرد. یک آیۀ عجیب‌تری در قرآن داریم. این دیگر خیلی عجیب است. سورۀ مبارکۀ حج. این‌ها اگر سفر بروند چشم دلشان باز می‌شود. عقلشان کار می‌کند. چشم دل باز می‌شود. می‌دانی یعنی چی؟ چشم دل آدم باز می‌شود با سفر. اگر کسی اهل عبرت باشد در سفرها، وقایعی که برایش پیش می‌آید از خدا درس بگیرد. تنها سفری که نرفته‌اند تا آنتالیا و دبی و این‌ها بوده برای تفریح و خوشگذرانی این‌ها بوده. یک ۱۰ روز برویم جوجه بزنیم و خلاصه، "دوره بکوبانیم" و ... سفرهای قرآن را نگاه کن. دو تا سورۀ قرآن در مورد سفر صحبت کرده. یکی سورۀ کهف، یکی سورۀ مریم. سوره بلند. دو سورۀ کهف، ۵ تا سفر گفته. تو سورۀ مریم، ۵.

**پاراگراف چهارم:**

سورۀ کهف، سفر اول، سفر اصحاب کهف. اوزا نابسامان. "از شهر بزنیم برویم بیرون." رفتند توی غار. سفر برای اینکه گناه نکنم. نه اینکه پول خرج کنم، سفر بروم که گناه کنم. دقیقاً چپش. مهاجرت برای سینه. ما آلایندگی‌ها مشکل داشت. "دیگه من تو روستا زندگی می‌کنم! کثافت‌خانه و گناهخانه‌ای باشد!" این را خیالت نیست. آلایندگی‌ها را احساس نمی‌کنی؟ کثافت را نمی‌بینی؟ آدم لاشخور، دروغگو، کثیف، بی‌نماز گرفتن. بابا آدم ۵ دقیقه با یک آدم بی‌نماز یک جا می‌نشیند، دو هفته قبض روح می‌شود. اصل سفر برای این‌هاست. اصحاب کهف اینجور سفر کردند. سفر دومی که در سورۀ کهف دارد، دو تا رفیق بودند. یکیشان خیلی وضعش خوب بود، یکی وضعش خوب نبود. آنی که وضعش خیلی خوب بود، می‌نازید. یک باغی داشت خارج از شهر. شب از باغش برگشت خانه. صبح دوباره رفت سفر کرد به باغش که ببیند چه خبر؟ دید رعد و برقی زده، کل باغ را سوزانده است. سفر دوم.

سفر سوم در سورۀ کهف، سفری که حضرت موسی رفت استاد عرفان پیدا کند. حضرت خضر را. یک سفر رفت برای اینکه به حضرت خضر برسد. تو خود این سفری که رفت کلی مصیبت. سفر بعدی سفر با خود حضرت خضر بود که سه تا امتحان ازش گرفت. رفوزه شد، برگشت. سفر پنجم، سفر حضرت ذوالقرنین. یاجوج و ماجوج آن طرف بودند. ایشان آمد سدی درست کرد بین این مردم بی‌‌پناه و مست. سفری سفرش خاصیت داشت. برای مردم گره باز کرده. تهران امسال دارد می‌آید اینجا. "یک چند روزی هست آقا؟" "چند روز می‌آید؟!" و یک کودتایی تو کل فامیل می‌کند و می‌رود. سفر ایران. این ۵ تا سفر سورۀ کهف. ۵ تا سفر سورۀ مریم. سفر اول سفر حضرت مریم بود. فضای شهرش آلوده است. گذاشت از شهر رفت. توی معبد ساکن شد. سفر دوم حضرت مریم بچه‌دار شد، دوباره برگشت تو شهر. ماجراهایی. سفر سوم حضرت ابراهیم دید این‌ها همه بت‌پرستند. آذر هم حرفش را قبول نمی‌کند. از این شهر رفت تک و تنها. سفر چهارم سفر حضرت موسی از مدین راه افتاد برگردد مصر. تو راه پیغمبر ادریس از زمین رفت تو آسمان. اینجوری هم دارند بعضی‌ها سفرند. آسمان.

**پاراگراف پنجم:**

سفر به معنویت داشته باشد. عرض امشب ما تمام. بقیه مطالب ان‌شاءالله شب‌های بعد، عرض خواهیم کرد. مطلب خیلی زیاد است، بحث زیاد داریم. اگر برسیم ان‌شاءالله تمام بکنیم. سفر باید معنویت داشته باشد، خصوصاً اگر سفر تو شب جمعه باشد. تو شب جمعه، یعنی تو شب جمعه سفر معمولی هم که آدم رفته، باید بهش معنویت بدهد. هر جا هستی این شب جمعه را سفر معنوی داشته باش. یا اگر توی سفر هستی، خرج تفریح و این‌هایش نکن. شاهنامۀ فردوسی بخوانیم. شب جمعه. شب پول‌ها که این عالم است. به تعبیر امام صادق، شب شادی اولیا خداست. اولیا خدا شب‌های جمعه به ملاقات خدا می‌روند. پیغمبر، امام زمان، شب‌های جمعه می‌رود عرش. سفر از زمین به آسمان دارند شب‌های جمعه. بعد فرمودند: "ما اهل بیت هر شب جمعه سفر به عرش داریم. وقتی برمی‌گردیم، علممان بیشتر شده است. اگر آن سفر را نرویم، علممان از بین می‌رود."

کتاب شریف کافی که فرصت نیست بخوانم. "هفته به هفته امام زمان شب جمعه یک سفری به عرش دارد." اولیای خدا اینجورین، شب‌های جمعه، شب این شکلی است برایشان. راوی می‌گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودیم ذیل، "احوال" می‌گوید این شب جمعه‌ای بود تو سفر بودیم. حضرت به من برگشتند گفتند قرآن، سفر بودیم. امام معصوم همراه امام می‌ریزد. شب جمعه است. تو سفریم. یکی قرآنی، چیزی تفسیر کنند. شب جمعه را باید تو سفر گذاشت برای معنویت. شب جمعه پیغمبر جنگ که می‌خواستند بروند، شب جمعه حرکت می‌کردند. از جنگ هم می‌خواستند برگردند، شب جمعه حرکت می‌کردند که این برکات شب جمعه برسد، رحمت شب جمعه برسد. شوخی نیست. از وقت اذان مغرب، درهای رحمت الهی باز می‌شود. شب جمعه همان شبی است که امام حسن مجتبی می‌فرماید: "دیدم از سر شب تا صبح مادرم به عبادت ایستاده بود. دعا نکرد. صبح که شد گفتم: مادر جان چرا برای خودتان دعا نکردید؟" "یک شب‌ها یک شب کامل دعا کرد. برای خودتان دعا فرمود: الجار اول ثم الدار." همسایه بعد. شب جمعه را قدر می‌دانستند اهل. شب جمعه شب زیارت، شب جمعه شب حرم است، شب جمعه شب کربلا از عرش کوتاه است. امام زمان شب‌های جمعه عرش می‌رود. به ما گفتند شما دست خدا را در عرش زیارت کنید. هر که نمی‌تواند برود، برود کربلا. شب‌های جمعه کسی. امام صادق فرمودند به ابوبصیر: "شب جمعه بروی کربلا، انگار خدا را در عرش زیارت کردی." شب جمعه شب کربلاست.

**پاراگراف ششم:**

یک ماجرای عجیبی را نقل می‌کند مرحوم علامه مجلسی در جلد ۴۵ بحارالانوار از سلیمان بن اعمش. "من یک دوستی داشتم، یک کسی همراه من بود تو کوفه. سفری کرده بود." می‌گوید: "سفری کردیم. همراهی داشتیم. این همراه من ناصبی بود، شیعه نبود. دشمن اهل بیت. دشمن معمولی اهل بیت نیست. کسی که به اهل بیت توهین می‌کند." پناه بر خدا! آدم همراه من بود. شب جمعه شد. شروع کردم باهاش در مورد فضایل حسین صحبت کردن. بعد گفتم که، "بگذار باهاش یک خورده صحبت می‌کنم. ببینم اگر همونجور ناصبی ماند؟" "سحر بشود. سحر شب جمعه زیارت امام حسین. صحبت این‌ها، گمراهی! هر که می‌رود حرم حسین می‌رود جهنم! هر که کربلا می‌رود جهنمی است، بدعت‌گذار است! این‌ها چیست این حرف‌ها؟" سحر شد. رفتم در اتاقش در زدم. "فقالت لی امرأته: زیاره الحسین؟" از پشت در زنش گفت: "این شوهر ما رفته زیارت حسین!" "خودم گفتم: ما آمدیم این آقا را مسلمانش کنیم، شیعه‌اش کنیم. زنش می‌گوید که رفته زیارت حسین؟!" من دنبالش راه افتادم حرکت کردم. گفتم: "می‌روم تو حرم امام حسین پیدایش می‌کنم ازش می‌پرسم ماجرا چیست." آمدم، دیدم کنار قبر امام حسین شب جمعه، صورت به زمین گذاشته، از خدا دارد طلب توبه. سرش را بلند کرد. برگشتم بهش گفتم: "یا شیخ! کنت تقول بالام زیارة الحسین بدعه." تو دیروز می‌گفتی زیارت حسین بدعت است، هر که برود گمراه است، همه می‌روند تو جهنم! حالا شب جمعه حسین را زیارت می‌کنی؟ گفت: "یا سلیمان لا تلمنی. سلیمان اعمش! من را ملامت نکن. من یک خوابی دیدم دیشب. یک ماجرایی برایم پیش آمده است." گفت: "من ذره‌ای برای این اهل بیت امامتی قائل نبودم تا اینکه امشب یک خوابی دیدم. من را بردند تو خواب یک مردی را دیدم جلیل‌القدر که از بس جمال و جلال نمی‌توانم وصفش کنم. دیدم در کنار این مرد یک کسی روی اسب سوار است. روی سر این مرد تاجی است. این تاج چهار تا رُکن دارد. تو هر رکنش جوهریست، برلیانیست که این به اندازۀ فاصله، فاصلۀ سه روز می‌درخشد. چهار طرف تاج این آقا نوری دارد می‌زند که مسیر، مسیر سه روزه است.

"قال: هذا محمد و آل محمد." و "والآخر علی مرتضی." آن آقا پیغمبر اکرم است، این هم علی بن ابی‌طالب. یک شتری روی این شتر، محملی. توی این محمل دو تا زن نشسته‌اند. این شتر دارد بین زمین و آسمان پرواز می‌کند. گفتم: "لمن هذه الناقة؟" توی این شتر، این دو تا خانمی که توی این شترند کیند؟ "فقال: لخدیجه الکبری و فاطمه الزهرا." یکیشان خدیجه کبری است، یکی دیگر فاطمه زهرا. "و غلامهما الحسن بن علی." این هم بچه‌شان حسن ابن علی. "یریدون زیارة المقتول ظلماً شهید کربلا الحسین." کربلا زیارت حسین. می‌گوید من حرکت کردم سمت این شتر، سمت این محمل. این دو تا خانم بودند. می‌خواستم بروم این دو تا خانم را نگاه کنم. محملی که فاطمه زهرا درش بود. خواستم بروم ببینم. تا آمدم، دیدم کاغذی از آسمان به سر من پاشید. دیگر نداشت من به آن محمل نگاه کنم. تو خوابم نمی‌گذارند کسی فاطمه زهرا... حالا کار نداریم. این روزها خیلی اوضاع خراب است. مدینه. می‌گوید تو خواب رفتم فاطمه زهرا را ببینم، سیلی از کاغذ بود که از بالا ریخت. دیگر نگذاشت من ببینم. کاغذ را دست گرفتم ببینم چیست. دیدم تو این کاغذها نوشته: "امان من النار لزوار الحسین فی لیلة الجمعه." این امان‌نامه از آتش است برای کسانی که شب جمعه بروند زیارت حسین. کاغذی را برداشتم. تا آمدم بردارم، به من برگشتند گفتند: "تو که می‌گفتی زیارت بدعت است؟ زیارت به تو نمی‌رسد تا اینکه بروی حسین را زیارت کنی، معتقد باشی به حسین ابن علی." از خواب پریدم، سراسیمه خودم را رساندم به زیارت حرم حسین. "و انا تائب." شب جمعه دنبال این شتری که پرواز می‌کرد بین زمین و آسمان، فاطمه زهرا را می‌برد کربلا. ما هم برویم امشب عیادت مادر تو کربلا. عیادت فاطمه زهرا تو کربلا. امشب برویم پای روضۀ مادر بشویم. نمی‌خواهد عیادت مادر. امشب فاطمه کربلاست. قشنگ گفته: "سائل و سینه‌زن و سیب سحر، سوز دل بهر عزای تو دمادم داریم. هفت‌سین کربلا جور، آقا ما فقط یک سفر کربلا."

"السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی..." از زبان مادر: "علیک سلام الله ابداً و ما بقیه و لا جعل الله..." پارسال که کربلا دعوتمان نکردند: "کربلا نیایم، نمی‌خواهم این سال را ببینم. دلم تنگ است. دلم تنگ است شب‌های جمعه حرم." "و لا جعله آخر العهد من زیارته." "کوه همه بار، السلام علی حسین." امشب برای گدایی در خانۀ فاطمه برویم کربلا. گدایی‌اش از حسین: "شما سوا کنید. رومون را زمین نمی‌اندازید." "می‌رسد نان شب ما از هوای فاطمه." "آمدیم اصلاً در این دنیا برای..." "جانم به تو. اهل شعر و روضه او را باید از پیغمبر حیدر شنید." "ما کجا حال و هوای فاطمه؟" "هک شده با خط حَی تو روی درهای بهشت." "اولویت هست اینجا با گدای فاطمه." "اشهدُ علیاً هر که گوید در شود." "وارد به جمع بچه‌های فاطمه." "می‌رسد بر ما یکی از یا دعای فاطمه." "فاطمه مادر جانم! خانم جان! خیلی مدیون توام. اگه گوشۀ چشم شما سوا کردی." "قبل ابراز نیازم حاجتم می‌دهد تا که می‌خوانم خدایم را فاطمه." "حق با گریه تنها پیر کن مارا در عزای فاطمه." "جانم! می‌زنم بوسه به دست، که در روز می‌زنم به دست آنکه در روز زلف من را زد گره با سر جدای فاطمه. حسین جانم! جانم جانم حسین!"

**پاراگراف هفتم:**

شب جمعه. حسن! روضه برای حسین. ایام فاطمیه طعم دیگری دارد. بانی این روضه. وقتی سکینه آمد کنار بدن پاره‌پارۀ بابا، بس که گریه کرد، بیهوش شد. بابا را دید. فرمود دختر: "فَذَکِّرُونِی، فَنَدَبُونِی." شهید و غریب دیدن یعنی تو بستر باشد. بازم برام غربت حسین نکشه که عمر من سر برسد. از زبان مادرش این دوبی. "عمر من سر بیا کربلا به آخر برسد." "امروز به دخترم وصیت کردم. امروز به دخترم وصیت کردند: گهواره محسنم! به اصغر حسین!"
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...