سفر

جلسه هفتم

سفر . 1393/01/13
01:12:42
67

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، صلی‌الله علی سیدنا و نبینا ابی‌القاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة‌الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی امری، و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.

بحثی که خدمت عزیزان داشتیم، فرهنگ معاشرت و فرهنگ مسافرت بود. شب‌های گذشته بحث را پیش بردیم و این دو شب آخر ان‌شاءالله بحث را به سرانجام خواهیم رساند.

بحث امشب درباره این است که با چه کسی باید سفر رفت و همسفر چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد. البته ظاهر بحث شاید خیلی کاربردی نباشد برای سفر که حالا با کی بریم، ولی بحث از آنجایی حساس‌تر می‌شود که ببینیم وقتی برای یک سفر کوتاه‌مدت یک سری ویژگی‌ها را گفته‌اند یک نفر باید داشته باشد تا همسفر شما باشد، سفر طولانی‌مدت زندگی‌اش را با کسی شروع بکند، ازدواج کند، تشکیل خانواده بدهد، از همین‌جا می‌شود فهمید نگاه دین به بحث خانواده و انتخاب همسر چیست. خب، برخی جاهای دیگر دقیق‌تر و صریح‌تر گفته‌اند؛ اینجاها می‌شود یکی از ویژگی‌هایی که همسفر باید داشته باشد.

این است که شما با کسی سفر بروید که بشناسید این طرف کیست، چیست، عقایدش چیست. به آدمی که نمی‌شناسید، سفر نروید. البته عرض کردیم کاروانی فرق می‌کند. آدم با یک کاروان می‌رود —چهل نفره، پنجاه نفره به کربلا؛ یا یک سیصد نفره به مکه— نمی‌تواند تک‌تکشان را قبل از سفر بشناسد، این که نمی‌شود. آنی که در سفر قرار است با او باشید، رفیق شما باشد، در سفر، سفر با وسیله شخصی است، آدم دارد می‌رود، بیشتر اینجور جاها مطرح است. با وسیله شخصی‌اش می‌رود، کسی را با خودش ببرد، با کسی همسفر بشود.

حضرت فرمودند که بشناسید. تازه حضرت فرمودند: «و احذر ممن تعاشره» (مراقبش باش). دربست در اختیارش قرار نده. هرچه گفت قبول کنی، هرچه گفت تأیید کنی، هر کاری گفت برایت درست باشد. آدم خیلی در سفر افکارش تحت تأثیر همسفرش قرار می‌گیرد. خیلی نفس آدم تحت تأثیر چیزهایی که می‌بیند و چیزهایی که می‌شنود قرار می‌گیرد. خیلی باید مراقب بود. چند دقیقه معاشرت با آدم اثر دارد. گاهی چند دقیقه معاشرت دیدگاه آدم را در زندگی نسبت به هفتاد سال عوض می‌کند. بعضی‌ها پنج دقیقه با بعضی‌ها نشستند، هفتاد سال زندگی‌شان عوض شد. یک دقیقه یک کسی را دیدند، چهار دقیقه با کسی حرف زدند، زندگی‌شان عوض شد.

حالا عرض خواهم کرد داستان امیرالمؤمنین را با آن کافر. چند دقیقه در سفر با هم بودند، آن کافر مسلمان شد، به خاطر یک حرکت کوچکی که از امیرالمؤمنین دید. برخی هم در سفر کافر می‌شوند. مسلمان می‌رود، کافر می‌آید، مخصوصاً آخرالزمان که فرمودند: «انقدر قاراشمیش می‌شود اوضاع جامعه». صبح کافر است، طرف صبح مسلمان است، شب کافر است. صبح کافر است، شب مسلمان است. خیلی باید مراقب بود.

با کسی باید سفر کرد که برای شما ارزشی قائل باشد. نوجوانی‌ام (دیدم هم بعضی از این بچه‌ها که اینجا نشستند، آن موقع نوجوان بودم) این حدیث را وقتی خواندم در سفرم بودم با یک کاروانی سفر رفته بودیم. آنقدر این حدیث به من چسبید! حضرت امام صادق فرمودند: «کان یکره لرجل امام صادق کراهت داشتند همیشه نسبت به اینکه ان یذهب من یتفضل علیه مثلک.» این یک روایت است، بنده نوشتم این بود: «لا تسهبن فی سفر مع من لا یرا لک من الفضل علیک کما تری له.»

آدمی که با او سفر می‌خواهی بروی، اینجوری نباشد که تو برایش یک جایگاه ممتازی قائل باشی، ولی او برای تو جایگاه ممتاز قائل نباشد. تو برایش احترام ویژه قائل باشی. حتی سبزی خوردن را هم وارد نکند، حالا دیگر تره و اینها که دیگر هیچی. (سبزی خوردن هست دیگر!) با کسی سفر برو که شما را تحویل بگیرد، آدم حسابت کند.

بعضی‌ها دوست دارند با بعضی‌های دیگر سفر بروند که از کلاس آن‌ها به اینها بماسد. «با فلانی ما سفر رفتیم، فلانی را می‌شناسی؟ بله آقا، ما با ایشان سفر رفتیم.» با کسی سفر برو که تو زینت او باشی، نه او زینت تو باشد. دنبال این هستند که با کسی ازدواج بکنند که آن طرف به این‌ها بها بدهد. «برند کلاس بگذارند، پز بدهند.» فاجعه‌آمیز است، خیلی چیز بدی است. خودش احساس حقارت شخصیتی دارد، دوست دارد با یک خانواده وصلتی بکند که از قبل آن‌ها یک خورده پز بدهد و بگوید: «خانواده فلان وزیر.» «فامیلیم با فلان وکیل و فلان بازیگر.» الان من می‌آمدم پشت یک اتوبوسی عکس یکی از نزدیکترین اقوامم را دیدم. (پشت معمولاً اتوبوس‌ها هست.) یک وقتی یک مغازه‌ای رفتیم در قم، عکس این فامیل نزدیک ما را گذاشته روی میزش. گفتم که: «این عکس فلانی ما اینجا چیکار می‌کند؟» «فلانی شماست؟» تعریف می‌کنی! نه! «فلانی فلان کس اینجا بود.» احساس خاصی نداریم. «تو ما را دیده‌ای؟» آدم ابله این است. «من را به خاطر این لباس ارزش قائل نیست.» «فلان کس، چون بازیگر است، چون معروف است، هنرپیشه است، نبینیم همدیگر را.» ببینیم، شاید کاری به کار همدیگر هم نداشته باشیم. «فلانی فامیلیم.» یک جور دیگر برخورد می‌کند.

بعد می‌روند از قبرس می‌آورند، معروف است، شناخته شده است. بابا همان بنده خدا! گاهی شده بود در خیابان راه می‌رفتیم، آقا جمعیت روی این بنده خدا، این فامیل نزدیک ما مجموعه، با عینک دودی بیاید بیرون کسی نشناسدش. یک وقتی بهشت زهرا با همدیگر بودیم، می‌خواست برود خرما پخش بکند. این بنده خدا سر قبر یکی دیگر از اقوام بودیم. عینک دودی زده، فلانی می‌ریختند سرش، امضا! واقعاً بعضی احترام دیوانه‌وار تحویلت می‌گیرد. «فلانی تأیید کرده.» «این با فلانی فامیل است.» «این با فلانی رفیق است.» او خودش کیست؟ خودش آدم است؟ خودش ارزش دارد؟

نگاه کن. درست است، گاهی لباس احترام می‌آورد، جایگاه می‌آورد، ولی خودت هم اخلاقت، اعتقاداتت. این را من نگاه کردم: خوش‌تیپ است، دیدم خیلی خوش‌هیکل و خوش‌تیپ است. با کسی سفر برو که به خودت ارزش قائل باشد، به خاطر خودت و امکاناتت، نه به خاطر اینکه به کسی بندی و جایگاه خاصی داری. خودت را آدم می‌داند!

آن حدیث قبلی هم که ترجمه نکردم، امام صادق بدشان می‌آمد با کسی سفر بروند که این خودش را بهتر می‌داند، احساس می‌کنی که ما وضع مالی‌مان بهتر است، ما یک موقعیت بهتری داریم، ما معروف‌تریم. با این‌ها سفر نروید. کسی که خودش را تافته جدا بافته می‌داند، با او نباید سفر رفت. باید رهایش بکنند، تنها بشوند، باورش بشود که کسی هست. امشب طلبکار می‌شود. چی است؟ با کسی سفر برو که از لحاظ مالی شبیه خودت باشد، وضعیت اقتصادی به هم بخورد.

با یک آدم پولدار، خب پامیشوند می‌روند. او دوست دارد شب به شب پیتزا بخورد، این پول نان و پنیر هم ندارد. سفر به جفتشان زهر مار می‌شود. «اذا صاحبته فصحب نحوک». امام باقر فرمودند: «با کسی سفر برو که مثل خودت باشی.» تیپ خودت. از جهت فرهنگی، از جهت اقتصادی، از جهت اعتقادی، اخلاقی. این دوست دارد از اول تا آخر مداحی گوش بدهد، او می‌خواهد از اول تا آخر آهنگ گوش بدهد. فیلم چارچنگولی! فیلم مزخرف! فلیم! اگر بهمان بدهند، تف هم نمی‌اندازیم به این فیلم‌ها. فیلم‌های آشغالی که ماشاءالله به زور بی‌خود!

خدا رحمت کند، یک دوستی داشتیم، به روح همه اموات، مخصوصاً این رفیق ما، مرحوم حاج آقای شهرکیه و اموات خودتان، همه آن کسانی که دل‌سوخته اهل بیت بودند، یک صلوات بفرستید! (اللهم صل علی محمد و آل محمد.) این دوست ما روحانی بود. شهر مشهد، خیابان آیت‌الله بهجت. آن موقع خیابان آزادی بود. آنجا ساکن بود. هشتاد و هفت تا الان چند سال می‌شود؟ شش سال. شش سال است که ایشان از دنیا رفته. در راه کربلا کاروان تصادف کرد. از ماشین بیرون افتاد. استاد ماجرای خیلی قشنگی هم دارد. همانجا لحظات آخرش به دوستان گفتش که: «من را با رادیو سلام دفن کنید.»

یک وقتی منزلشان بودیم. ایشان خودش اصالتاً دورگه سرخس و شمال بود. گفتم: «حاج آقا مسافرت اینها چیکار می‌کنی؟» ماشین نداشت. در خانه‌شان تلویزیون هم حتی نداشتند، ولی اخباری را، چیزهایی را به من گفت که من بعد هشت سال دارم می‌فهمم، در مورد یک سری شخصیت‌های مملکت. یا اطلاعاتی داد، یک پیش‌بینی‌هایی کرد. بس که این مرد مؤمن و بصیر بود. الان تازه گفت: ما یک سفر رفتیم دیدیم در اتوبوس فیلم گذاشتند. دیدم در شخصیت بچه‌ها اثر منفی دارد. تصمیم گرفتم دیگر سفر نروم. سفری که من می‌خواهم بروم، دخترم رقاصی یاد بگیرد، در اتوبوس بخواهد هرزگی یاد بگیرد. خیلی از این کثافت‌کاری‌ها را از توی فیلم‌ها یاد می‌گیرند. دیگر از کجا یاد می‌گیرند؟

شهرستان رفته بودم کرمان، یک بچه جوانی بود، عاشق شده بود. شعر گفته بود. شعرش را برای من آمد خواند. گفتم: «که شما عاشق شدی؟ موردی هم داری که عاشقش شدی؟» گفت: «نه.» گفتم: «کسی را دیده‌ای عاشق بوده؟» گفت: «نه.» گفتم: «پس کجا ماشاءالله انقدر واردی؟» گفت: «فیلم! توی فیلم‌ها دیدم!»

آدم باید مراقب دینش باشد در سفر. خب حالا بعضی‌ها که هرچی هم بود با عرق‌خور هم سفر می‌روند. سر سفره هم عرق هم هست، چیزهای دیگر هم هست. عیار ایمان و اعتقاداتش را بشناسی. البته اینجوری حالا بگوییم یک معصوم، امامزاده، هیچ کاری نباشد، حتی به اندازه کلمه لغو از او صادر نشود، گیر نمی‌آید یک همچین آدمی. نمازخوان است حداقل، برای نماز وایمیستد حداقل. محرم و نامحرم حالی‌اش می‌شود حداقل. حرام و حلال حالی‌اش می‌شود، یک چیزهایی.

«و لا تصحب من یکفیک». با کسی سفر نرو که وضع اقتصادیش از تو بهتر است. ذلیل بشوی. ببینید اهل بیت فرمودند: آدمی که وضع مالی‌اش از تو بهتر است، با او سفر بروی، ذلیل می‌شوی. مجبور می‌شوی خرج بکنی، دست به جیب بشوی. شما بایستی نگاه کنی، وضعش خوب است، وایمیستد چهار تا رانی مهمانت می‌کند، آنجا نمی‌دانم ذرت مکزیکی می‌خرد، ذلیل هم می‌شوی. «هیهات من الذلة». یک بخشش اینجاهاست. آدم با هم‌تراز خودش سفر می‌رود.

شهاب بن عبد ربه می‌گوید: «خدمت امام صادق عرض کردم آقا، شما حال من را می‌دانی، من را می‌شناسی، وضعیت اقتصادی من را می‌دانی، می‌دانی وزنم خوب است. من با بعضی از دوستام می‌روم سفر، در راه مکه می‌رویم. من خیلی برای این‌ها خرج می‌کنم. این کار خوبی است؟» حضرت فرمودند: «لا تفعل! این کار را نکن یا شهاب! ان بسطت بسطات اجحفوا بهم.» اگر آن‌ها بخواهند مثل تو هی خرج بکنند که خب بهشان ظلم می‌شود. بنده خدا پول ندارد، بعضی وضع اقتصادیش بد است. اگر هم بخواهند آن‌ها خرج نکنند، شرمنده تو می‌شوند. تو ذلیلشان می‌کنی.

«فاصحب نظرائک.» دوباره فرمودند: «فاصحب نظرائک.» با هم‌تراز خودت سفر برو، تا شرمنده‌ات نشود. گیر می‌آید! مثل این دین هست! تو دنیا گیر می‌آید! جا دارد آدم برای این‌ها بمیرد. جا دارد آدم التماس کند برای اینکه: «بگذار من براتون بمیرم.» بس که این را فهمیدن. باکلاس است. پول نداریم، خرج می‌کند. چقدر برای آدم کرامت انسانی قائل هستند! غربی‌ها پز آن را می‌دهند. مثل سگ آدم می‌کشند به اسم حقوق بشر! کثافت‌کاری این کشورهای اروپایی از این دهات غربی، از این استکبار جهانی، مثل ریگ آدم می‌کشند، مثل حیوان!

آن زندان ابوقریب، کتابش چاپ شده، خاطراتش. من چند سال پیش می‌خواندم. این‌ها چیکار می‌کردند با این اسرا؟ عریانشان می‌کردند، بعد می‌گفتند: «چه کارهایی با همدیگر بکنید!» مثل چه حیوان‌هایی! حقوق بشر توی آن‌ها نیست. بشر هستید؟ بشر! امام صادق حقوق بشر حرف بزند، نکرده. حیوان درنده دنیا را دارند می‌درند به اسم حقوق بشر.

یکی از حسین بن ابی‌العلا می‌گوید: «من با بیست و چند نفر راه افتادیم رفتیم مکه. به هر منزلی که می‌رسیدیم، من یک گوسفند سر می‌بریدم، پخش می‌کردیم بین فقرا، بین کاروان.» می‌گوید: «هرجا که می‌رسیدم، یک چلوکباب دست همه می‌دادم.» یعنی همانجا گوسفندش را می‌گرفتیم و سر می‌بریدیم و یک کباب مشتی می‌دادیم همه بخورند. آمدم خدمت امام صادق علیه السلام. (حالا این آدمی که هرجا رسیدند، یک چلوکباب مشتی به همه، هرجا رسیدند، یک گوسفند کشته و پخش کرده.) به قول تهرونی‌ها تخت کرده. آمده خدمت امام صادق، خدمت مؤمنین. گفتم: «آقا چیکار کردیم! غذا دادیم بهشان. أعوذ بالله من ذالک. مؤمن من ذلیل بکنم؟ نه فحش دادم، نه بی احترامی کردم، غذا دادم بهشان.» امام فرمودند: «گوسفند کشتی! مگر نمی‌دیدی یک عده‌ای هستند پول ندارند مثل شما از این کارها؟»

خجالت می‌کشم، هرجا می‌رسند، می‌بینند که شما یک کبابی بهشان می‌دهی. «ذالک فتقاصر الیه نفسه.» شما کوتاهی کردی. می‌گوید: «برگشتم. گفتم: استغفرالله و لا حول ولا قوه الا بالله. آقا غلط کردیم.» یعنی مهمانی‌هایی که آمدیم تحویل بگیریم یک کسی را، گند زدیم به شخصیتش. فحش دادیم!

برخورد امام صادق. به یکی از یارانشان. دنبال حضرت بود. با حضرت رفتم در سوق الاحزاء (بازار کفاش‌ها، بازار کفش‌فروشی). این رفیق امام صادق که کنار حضرت بود یا غلامی داشت از سندی بود (هندوستان و پاکستان، آن طرف‌ها بود. جل ایالت سند و اینها هستش). می‌گوید که این غلام امام صادق برگشت، این یار امام صادق برگشت غلامش را صدا کند: «کجایی مادر فلان؟» که او آدم خوبی است. باباهاشان کافرند. این مال سند است، اصلاً همه بی‌دینند. حضرت‌ها! هر طایفه‌ای ازدواج دارد بین خودشان. راوی می‌گوید: «دیگر از آن به بعد حضرت فرمودند: برو که دیگر من باهات کار ندارم.» از آن به بعد دیگر هیچ‌کس. این آدم یک کلمه به کسی که تازه کافر بوده، به زنش هرچی به دهانش می‌رسد می‌گوید! به رفیقش می‌گوید! به آخوندها می‌گوید! به مقلد می‌گوید! به خدا می‌گوید! مثل تمساح اشک می‌ریزد. مسخره کرده.

خوش‌مسافرت باشد. آدم‌های بداخلاق، گیر، لج‌باز، بددهن، سفر نروند. بفهمند مشکل دارند. آدم پولداری هم هست، به خاطر خرج.

وقتی چند نفر می‌خواهند سفر بروند، از بین خودشان یک نفر را امیر می‌کنند. حالا در روایت فرمود: «امیر ماها». چی می‌گوییم؟ مادر خرج؟ درست است؟ اگر سه نفر هستند در کاروان، سه نفر دارند سفر می‌روند، «اذا خرج ثلاثه فی سفر یُأمّر احدهم.» وقتی سه نفر هستند، یکیشان باید امیر باشد. مدیر کاروان! مدیر کاروان داشته باشیم. هرکی هرجا گفت و هرجا خواستیم وایسیم و هرجا خواستیم بخوابیم و هرچی خواستیم بخوریم و هر جور خواستیم خرج کنیم. سفر حساب و کتاب دارد. اول از همه امیر انتخاب می‌کنی. سفر سه‌نفره می‌خواهی بروی، باید امیر داشته باشی.

یک عده منابع اهل سنت -اینکه خواندم صغیر جلد اول صفحه هشتاد و نُه- از پیغمبر نقل کرده -اهل سنت- وقتی سه نفر مسافرت می‌خواهند بروند، یک نفرشان باید امیر باشد. پیغمبر رفت، امیر هم معرفی نکرد. اولاً قبل از سفر همه هزینه‌های سفر یک برآورد ابتدایی دارم می‌خوانم: «در این سفر تقریباً دویست هزار تومان خرج‌مان می‌شود نفری.»

اول سفر، قبل از اینکه راه بیفتیم، پول هرکی را می‌گیرد. بعد فرمودند که این خاصیتش چیست؟ «اخلاقهم». این باعث می‌شود آرامش بیشتری داشته باشد. پول می‌دهند سفر کوفتش می‌شود. بابا سفر برای آرامش! درست و حسابی سفر می‌روند که آرامش بیاورد. اخلاقشان هم با همدیگر بهتر است. خیالش راحت است قبل سفر می‌دهد. «بخوابیم، آقا فلان رستوران غذا بخوریم.» هرچی امیر گفت. با امیر هماهنگ می‌کنم. حالا اگر خانوادگی می‌رویم، امیر که کیست؟ آقا، پدر محترم که حرف آخر را می‌زند. به مادر می‌گوید: «چشم.» امیر محترم ایشان است. هرکی نظری دارد، با امیر هماهنگ می‌کند، به ایشان مشورت می‌دهد. ایشان هرچی گفت.

در سفر هم وقتی کاروان حرکت می‌کند، چند نفر با هم سفر می‌روند. «سیروا من افقکم متناسباً مع اضعفکم.» متناسب با ضعیف‌ترین فرد کاروان باید پیش بروند. یک سفر برویم، درست و حسابی. یک دانه درست و حسابی. یک سفر، آن زانتیا دارد، این یکی پیکان جوانان. با همدیگر از یکجا راه می‌افتند. بعد نیم ساعت زانتیا رسیده به مقصد، یک قلیان هم زده، جاده پنچر کرده، دارد دستمال سفید تکان می‌دهد، با هم همسفرند. خیلی هم دارد خوش می‌گذرد! انقدر خوب است! اصلاً با هم رفتند سفر! دقیقاً خلاف فرمایش پیغمبر اکرم. می‌گوید: «زانتیا باید راه بیفتد پشت پیکان جوانان.» پیکان جوانان را جلوتر بیاندازد. متناسب با ضعیف‌ترین فرد کاروان سفر می‌روند.

اگر پیاده دارند می‌روند، این پیاده‌روی‌های کربلا معرکه‌ای است. کاروان صد نفره رفته. یک نفر نیم ساعته می‌رود، یک نفر دو ساعته می‌رود، یک نفر پنج ساعته می‌رود. مدیر کاروان بدبخت، پدرش در می‌آید. ستون هفتصد آنجا قرارمان. یکی یک روزه رسیده، یکی پس‌فردا می‌خواهد برسد. درست! همه با همدیگر! کاروان! نه اینکه مدیر اینجا نباید کاری بکند. بقیه باید بفهمند متناسب با ضعیف‌ترین فرد راه بروند. مراعات ضعیف‌ترین فرد را باید کرد. در کاروان غذا می‌خواهند بخورند، چهار تا جوان قبراق و سرحال دوست دارند فست‌فود بزنند. دو تا پیرمرد و پیرزن بدبخت بیچاره هم هستند که سوپ می‌خواهند. «متناسب با اضعف پیش بروند.»

در سفر هم البته دنگی‌دنگی هر کسی سهمش مشخص است، قبلش می‌دهد. ولی باید سعی کنی که در خرج‌ها با تو باشد، ولی حساب شده. مشخص است پول ناهار مشخص است چقدر است. آدم خودش می‌گوید: «آقا، این خصلت بخشندگی در سفر داشتن شیعه اهل بیت این است.» شیعه اهل بیت از دست بخشنده‌اش شناخته می‌شود. اسم پول آمد، یک جوری دارد می‌پیچاند که حضور نامحسوس می‌گذارد، می‌رود که هیچ‌کس نفهمد که این اصلاً اینجا بود. می‌آید می‌خورد و در می‌رود، به طرز شگفت‌آوری. فقط موقع خوردن پیدایش می‌شود. موقع خرج کردن اصلاً به طرز خیلی نامحسوس نیست. این آقا هیچ‌وقت نامحسوس موقع خوردن پیدایش می‌شود. بعضی‌ها که خیلی باحال هستند در زیارت این شکلی‌اند: ظرف شستن با یکی دیگر است، غذا پختن با یکی دیگر است، وسیله خریدن با یکی. فقط زیارت!

روایت می‌خوانم که پیغمبر و امام صادق چی فرمودند در مورد این‌ها. در سفر، قدم به قدم که پیش می‌روند، یک استراحت موقت می‌کنند. فرمود پیغمبر: «به هر منزلی که می‌رسید، یک مکث کوتاه‌مدت بکنید.» الانی‌ها آمدند کشف کردند. می‌گوید: «هر دو ساعت رانندگی، یک ربع استراحت.» هر منزلی در سفر، اگر محیط خوش آب و هوایی هست، سرعت ماشین را باید کم بکنیم. محیط بد آب و هوایی، سرعت را بیشتر می‌کند -البته نه بیشتر از سرعت مطمئنه-. از خود جاده باید لذت برد. حالا گازش را گرفته می‌خواهد همه را اینجوری ضربتی رد کند، برای توقف هم بغل جاده وایمیستد، چادر می‌زند. نداریم! شهر وایمیستی، توقف می‌کنی!

این دستورات اهل بیت. آن زانتیا و پیکان جوانانه… بود، گفتم حدیثش را بخوانم. البته نه زانتیا در روایت آمده، نه پیکان جوانان. ولی بدتر از این‌ها آمده. امام صادق (صل علی محمد). روایت «من صاحب» روایت خیلی محکمی است، شیخ مفید نقل می‌کند. «من صاحب اخا-اه المومن فی طریق فتقدمه فیه بقدر ما یغیب عنه بصره فقد ظلم.» دو نفر با هم دارند سفر می‌روند، یکی جلوتر می‌زند. آنقدری جلوتر رفته که این دیگر با چشم، چشمش نمی‌تواند او را ببیند. آنی که جلو زده، به این پشتی دارد ظلم می‌کند. تا از دنیا نرفتی، چوبش را می‌خوری.

هست! با همدیگر داریم می‌رویم، سبقت گرفته، آنقدری که این دیگر نمی‌تواند با چشمش او را ببیند. او دارد به این ظلم می‌کند. حالا با ماشینمان خوبی‌اش را ببریم. گازش را می‌دهیم می‌رویم.

آقا، از این حدیث سنگین‌تر بخوانم. مفضل بن عمر آمد خدمت امام صادق. حضرت فرمودند: «با کی آمدی؟» گفت: «پیش اهل بیت که می‌رفتم، با کی آمدی؟» «تنهایی» نداریم. «با کی آمدی؟» «بنده خدایی بود، با همدیگر آمدیم.» «کجا رفت؟» «توی شهر دیگر، نمی‌دانم کجا رفت.» حضرت فرمودند: «اما علمت ان من صاحب مؤمنا اربعین خطوة سأل الله یوم القیامه؟» تو مگر نمی‌دانی آدم با یک نفر چهل قدم راه برود، روز قیامت ازش سؤال می‌کنم؟

بهجت، پدر ما می‌آمد مشهد. اولی که می‌آمدند مشهد، مسافرخانه را هماهنگ می‌کردند. با مسافرخانه طی می‌کردند: «شب اول مثلاً شبی صد تومان.» ده، ده شب که تمام می‌شد، پدر ما می‌خواست حساب بکند. «ده شب، شبی صد تومان چقدر می‌شود؟» قدیم هزار تومان. «دفتر را در بیاور. اسم ایشان را هم بنویس.» «بابا پولش را گرفته، بیشتر هم گرفته.» «فلان کس، فلان مسافرخانه، فلان کسانی که بقال؛ فلان کس، چقال؛ فلان کس، فلان کس.»

یک دکتر می‌آمد معاینه می‌کرد. می‌گفت: «علی آقا اسمش را بنویس.» خدا قیامت سؤال می‌کند: «چهل قدم با هم رفتیم، چی شد؟» چهل سال با هم زندگی می‌کنند. چهل سال با هم همسایه‌اند. شش ماه است خبری ندارند. آپارتمان دارند. با هم زندگی می‌کنیم، فامیلی. آن‌ها باید بغلی را نمی‌دانند. فاجعه است! وضع زندگی.

امیرالمؤمنین سفر رفت. یک مرد ذمی (ذمی به کافری می‌گویند که در کشور اسلامی زندگی می‌کند، مالیات می‌دهد.) در کشور اسلامی زندگی می‌کند. با یک مرد ذمی همسفر بودند. ذمی برگشت به امام امیرالمؤمنین گفت: «این ترید یا عبدالله؟» بنده خدا کجا می‌خواهی بروی؟ حضرت فرمودند: «من می‌روم کوفه.» امیرالمؤمنین: «من می‌روم کوفه.» رسیدند به دوراهی کوفه و شهر. این آقا می‌گوید: «دیدم حضرت نرفتند توی دوراهی کوفه. دوراهی کوفه نپیچید سمت کوفه. آمد سمت من، با من. دیگر با من همین مسیر را آمد جلو.» گفتم: «شما مگر نمی‌خواستی کوفه بروی؟» فرمود: «پس چرا با من داری می‌آیی؟» «پیغمبر ما به ما یاد داده وقتی دو نفر با همدیگر دارند یک جایی می‌روند، سر دوراهی راهشان از هم جدا می‌شود، آدم مؤمن به خاطر رفیقش یک مقدار راه را با او می‌رود، باز برمی‌گردد.» گفت: «پیغمبر شما این را گفته؟» فرمودند: «بله.» گفت: «من فدای این پیغمبر! چه جور می‌شود مسلمان شد؟ تو را شاهد می‌گیرم که منم مسلمان شدم.»

امیرالمؤمنین با من سفر می‌رود. از هرچی آخوند است زده می‌شود. یک کوپه قطار وارد می‌شوند. انگار هر کدام یک سوسماری افتاده. آدم با کسی همنشین می‌شود، خوب باید همنشینی کند. این دستور اهل بیت به ماست.

آدم وقتی سفر می‌رود، باید همکاری بکند با آن‌هایی که در سفر. پیغمبر سفر رفته بودند. یک گوسفندی را آوردند سر بریدند. قرار شد که کباب کنند. یکی دیگر گفت: «منم پوستش را می‌کنم.» یکی دیگر گفت: «منم گوشتش را در می‌آورم.» حضرت فرمود: «منم هیزم جمع می‌کنم.» پدران و مادران ما به فدای شما! پیغمبر کجا! حضرت آقا! حدیثش را داشته. تو را خدا حدیثش را داشته باش. حضرت فرمود: «تکفونی.» من می‌دانم شما دوست دارید که این کاری که من می‌خواهم انجام بدهم انجام دهید که من زحمت نیفتم. «ولاکن الله عزوجل یکره من عبده اذا کان مع اصحابه فرد من بین.» خدا خوشش نمی‌آید وقتی یک نفر با چند نفر رفته سفر، بدش می‌آید. این‌ها فرهنگ است بین ما.

خدا از کسی بدش می‌آید که روضه امام حسین نرود. خب، قبول، قبول. تنگ و تاریک و باریک. همش عبادت می‌کرد. در سفر یک تعدادی رفتند حج. بعد حج برگشتند خدمت پیغمبر. «چه خبر؟» گفتند: «آقا یک نفر با ما بود، انقدر آدم خوبی بود. در کل سفر، همش لا اله الا الله گفت.» حضرت فرمودند: «فمن کان فی الاغش به الاغ؟» این آقا علف می‌داد؟ کی به خود این آقا غذا می‌داد؟ نماز می‌خواند؟ عبادت می‌کرد؟ زیارت؟

امام خمینی (رحمت الله علیه) مشهد که می‌آمدند، با رفقایشان زیارت می‌خواهد، نماز می‌خواهد. خدا از ما هیأت می‌خواهد. آدم‌های تک بعدی، همه دینشان فقط یا قمه است یا سینه‌زنی.

در سفر کی بیشتر از همه ثواب می‌برد؟ چند تا دیگر روایت بخوانم. ارزان تمام. کی بیشتر از همه در سفر ثواب می‌برد؟ شما یک کاروانی هستید رفتید سفر، کدام یک از شما الان برگشتید بیشتر از همه ثواب برده؟ می‌خواهید بدانید که الان این کار را انجام دهید. عکسش را بخوانم. فرمود: «وقتی دو نفر با هم سفر می‌روند، آنی بیشتر از همه اجرش بیشتر است و بیشتر محبوب خداست که بیشتر با رفیقش تاو می‌کند، مدارا می‌کند.» آنی که خوش‌اخلاق‌تر است. آنی که غرغرش کمتر است. آنی که بیشتر خاصیت دارد، بیشتر کار می‌کند. گریه کرد، بیشتر نمی‌دانم داد و بیداد کرد. بیشتر نمازخوان نه، خوش‌اخلاق‌تر است.

فرمود در سفر اذیت‌ها را تحمل کن. بزرگ‌تر باشد، کوچک‌تر باشد، بهتر باشد، بدتر باشد. پیغمبر فرمود: «کسی که اینجوری باشد، خدا را در حالی ملاقات می‌کند.» کسی که در سفر اذیت دیگران را تحمل می‌کند، در حالی خدا را ملاقات می‌کنیم که خدا این آدم را پیش ملائکه بهش مباهات می‌کند. یاد بگیرید این را. این را می‌گویند درس‌خوان. خدا روز قیامت یک عده را می‌آورد، می‌گوید: «ملائکه، ببینید! یاد بگیرید! این سفر می‌رفت، تحمل می‌کرد، غر نمی‌زد، زهر مار نمی‌کرد سفر را به کام دیگران.»

لقمان: «پسرم، در سفر موافق باش. هرکی هر کاری کرد، هرچی گفت، موافق باشم. مگر اینکه جای گناه بشود.»

و آخر، در سفر اگر با رفیقمان رفتیم در کاروانمان، یک نفر مریض شد، حق این آدمی که مریض شده چیست؟ هیچی، حقش این است که وایسد بمیرد؟ مابقی سفر را می‌رویم. این هم دیگر می‌خواست مریض نشود دیگر!

«و فی حق المصفرِ ان یقیم علیه اصحاب ثلاثه». وقتی یک نفر در کاروان مریض می‌شود، بقیه باید سه روز پیش او صبر کنند. اشکال ندارد. با رفیقتان رفتید سفر، مریض شد. فرهنگ محبت، فرهنگ رفاقت، ارزش دارد. باهاش می‌رویم سفر، چون ویلا دارد، جا دارد، ماشینش خوب است، امکانات دارد، می‌شناسنش، زبان بلد است.

در سفر خادم باش. وای از این حدیث! چقدر این حدیث زیباست! امام سجاد سفر نمی‌رفتند، مگر اینکه قبلش کاروانیان ایشان را می‌شناسند یا نه. اگر می‌فهمیدند که در کاروان کسی هست که امام سجاد را بشناسد، ناشناس می‌رفتند. چون شرطش این است: «من باید خادم کاروان باشم.» عیون و اخبار الرضا جلد دوم، صفحه صد و چهل و پنج. کاروان، یک سفری حضرت می‌رفتند با یک کاروانی. یک نفر غریبه از جای دیگر می‌آمد به این کاروان رسید. امام سجاد را شناخت. برگشت به این‌هایی که در کاروان بودند، گفت: «اتدرون من هذا؟» می‌دانی این آقا کیست؟ «فرزند پیغمبر! خادم کاروان! آوردینش، جهنم!» این جمله عجیب من را بیچاره کرده. فرمود: «فوتونی برسول الله ما لا استحق مثل ذا من قبل». با یک کاروانی آمدم. پیغمبرم به خاطر پیغمبر به من احترام گذاشتند. من مستحقش نبودم. تصمیم گرفتم دیگر سفری نروم. خانواده‌ای توقع ندارم به خاطر پیغمبری کسی این‌ها را تحویل بگیرد. فاطمه زهرا توقع نداشت به خاطر پیغمبر احترام. این هم که ناراحت بود از این نبود که چون به خاطر جایگاه، من را کسی نمی‌داند به من احترام نمی‌گذارد. از این ناراحت بود که مردم از دین خدا برگشتند.

شما بدانید اگر همه مدینه جمع می‌شدند به فاطمه زهرا احترام می‌گذاشتند، فاطمه زهرا می‌رفت یک گوشه ناشناس زندگی می‌کرد که مردم به خاطر پیغمبر احترامش را نگذارند. مجبورش کردند: «بیا در کوچه‌ها راه بیفت، در خانه تک تک آدم‌ها را بزن، بگو من دختر پیغمبرم، احترامم را نگه دارید.» اگر همه احترامش را نگه می‌داشتند، همین کاری که امام سجاد کرد. بس که این فاطمه مهربان است. بس که این فاطمه خانم است. بس که این خانم خانم است.

شیخ طبرسی داستانی را نقل کرده، می‌گوید: «سید احمد بن عبدالرحمن حاکم مدینه بود. در دورانی مشکلی پیش آمد. سید شبی کنار قبر پیغمبر و مسجد پیغمبر، می‌گوید: متوسل شدم، خیلی گریه کردم، زجه زدم، ناله زدم، از حال رفتم. در عالم رویا، رعیت فاطمه الزهرا، مادرم فاطمه زهرا را دیدم و هی تقول لی یا ولدی ی ابن عبدالرحمن کثرت، کثرت و تضرعک قد اَقْرَح قلبی». «پسرم سید احمد، اینجور زجه نزن، دلم زخم شد، قلبم زخم شد. تو اینجور گریه می‌کنی، من طاقت گریه تو را ندارم. وقتی حاجت داری گریه نکن! من مادرت هستم، طاقت ندارم ببینم اینجوری گریه می‌کنی.»

«چیکار کنم؟ حاجت دارم.» دعایی به من یاد داد. دعایش را نقل کردم، تا بخوانم، حاجتم برآورده شد. خودتان را می‌زنید. فاطمه زهرا می‌گوید: «آخ عزیزم نزن! طاقت ندارم گریه شما را.» همچین مادری دلش از دنیا سیر شده. همچین مادری چند شب است دارد دعا می‌کند: «خدایا من را دیگر ببر! دیگر طاقت ندارم! دیگر خسته شدم.»

دختر پیغمبر! پیغمبری که قرآن فرمود: «عزیزٌ علیهما ما عنتم» (شما سختی ببینید، پیغمبر اذیت می‌شود). فاطمه زهرا اینجوری است. طاقت ندارد مردم سختی ببینند، اذیت. برای همین وقتی گفتند: «فاطمه! صدای گریه‌ات اذیتمان می‌کند.» گفتی که: «راحت می‌شوین یک چند روز تحمل کنید.» امشب شب شهادتی است. این داستان را یادگاری داشته باشید.

دو تا داستان شبیه به هم است، من یکی‌اش را می‌خواهم برایتان بگویم. حاجی نوری در کتاب دارالسلام جلد دوم صفحه هشتاد و چهار نقل کرده این را. مرحوم آیت‌الله انصاری زنجانی هم در الموسویة حضرت الزهرا جلد بیست و دوم صفحه چهارصد و شصت و نه ماجرا را نقل کرده. ماجرای دلخراش از آن چیزهایی که فقط شب شهادت می‌شود گفت. می‌گوید: «دوران خلافت بنی‌عباس، مردی از دشمنان اهل بیت بود. یک سائلی آمد پشت در خانه‌اش. این سائل از محبان اهل بیت. در زد، درخواست کرد. دختر این مرد بخیل، این دشمن اهل بیت، این آدم پَست، سهمیه روزانه داشت، پدرش بهش روزی دو تا قرص نان می‌داد. این دختر آمد در را باز کرد، این سائل را دید. به این سائل برگشت. رفت در خانه، پدرش برگشت، گفتش که: «کی بود؟ چی بود؟ چی خواست؟» گفت: «گدایی بود، سائلی بود، درخواست کرد، بهش نان دادم.» گفت: «آخه من را به کسی قسم داد که نتوانستم جواب رد بهش بدهم.» گفت: «به امیرالمؤمنین علیه السلام؟» گفت: «تو را به علی قسم می‌دهم، یک چیزی به من بده.» «علی علاقه داری؟» گفت: «آره.» گفت: «غلط کردی! تو به علی علاقه داری!»

من را آورد، ساطور برداشت آورد. قسمش دادم: «علی را دوست نداری؟» گفتم: «چرا جونمم فداش می‌کنم.» گفت: «پس دستت که چیزی نیست برایش. دستت را بده.» هرچی قسمش دادم، باکیش نبود. صدا زدم: «یا عالم سِرّ و الخَفایا، انت واقف بما یفعل هذا القاتل.» «خدایا ببین این آدم قسی‌القلب می‌خواهد با من چیکار کند.»

می‌گوید: «دست من را قطع کرد. من را از خانه انداخت بیرون. رفتم در بیابان. از شدت خونریزی و گریه بیهوش شدم. چند دقیقه گذشت دیدم یک کسی بالا سرم نشسته.» این کسی که بالا سرش نشسته بود کی بود؟ پادشاه آن منطقه بود. برای شکار رفته بود. «این دختر کنار درختی افتاده، دستش قطع شده، دارد خون از این دست می‌دهد. این دختر هم حالی، جانی به تنش نمانده.» دست این دختر را بست. «تو دختر هستی، منم پسر دارم. در خانه خودمان یک چند سالی باشی. ازت خوشم آمد، عروس خودم باش.» سوار کرد، همراهش کرد، برد در خانه خودش. ساکنش کرد. پسرش این دختر را ندیده بود، ولی یک جای دیگر کاخ ساکنش کرد. مدت این دختر بود، تمام روزها را روزه می‌گرفت و نماز. کسی نمی‌دانست. یعنی این پسر پادشاه نمی‌دانست که این دختر دستش قطع شده.

خواستگاری کردند. دختر هم دستش را می‌پوشاند. خواستگاری کردند. قرار شد ازدواج کنند. ازدواج کردند. در حجله وقتی دختر را فرستاد آنجا، تازه پسر دختر را دید. دختر هم دستش را پوشانده بود. این پادشاه پشت در وایساد. پسر چیکار می‌کند؟ اگر خواست دست او را دید، خواست تنه‌ای بزند، می‌روم جلو، از این دختر دفاع می‌کنم. پسر به دختر گفتش که: «یک لیوان آب به من بده.» این دختر رفت با دست چپ آب ریخت توی لیوان. با دست چپ لیوان را برایش آورد. این برگشت به شوخی گفتش که: «پدر ما رفته برای ما زن گرفته، کسی که دست راستش را از دست چپش تشخیص نمی‌دهد!»

دختر دلش شکست. پسرم ناراحت شد، رفت در رختخواب خوابید. دختر آمد سر به سجده گذاشت. نفس عمیقی کشید، گریه کرد، گفت: «خدایا من اینجوری شدم که این پسر بفهمد من دستم قطع شده.» امیرالمؤمنین آمد. صورت گذاشت زمین و قامت یا مالک یا غنی (انت العالم بِاَسِرّ الخَفایا) محبت ولی. «خدایا من دستم را به خاطر علی تو دادم. من را نجات بده.»

«ثم غشی علیها.» این دختر از حال رفت. «فرعت نورا قد ملعه بین السماء و الارض.» یک نوری بین زمین و آسمان را گرفته. «ثم شق النور علی نصفین.» نور دو تکه شد. «و نزل سریر من السماء الی البیته.» یک تخت پادشاهی از آسمان آمد توی خانه‌اش. «ورعت فیه امرت و اربع و أربعة رجال.» دید یک زن با چهار تا مرد آمدند. «قد اشرق البیت به نور، به نور وجوهم یا وجوهم.» می‌گوید: «از نور چهره این‌ها کل خانه روشن شد.»

یک زن با چهار تا مرد. «و خرجت المرأه من السریر و ذمه الجاریت الیها.» این زن از تخت پیاده شد. دختر را در آغوش گرفت و قال: «لا تقتمی فقد انتهت عموم. غصه نخور، غم‌ها تمام شد. أنا فاطمه الزهرا. من این چهار نفری که می‌بینی کنار من، اولینشان پدرم پیغمبر اکرم، دومیشان علی مرتضی است. کبدی الحسن و الحسین». «پاره جیگرم.» این جمله را داشته باشید. «قد قتل احدهما فی الدنیا بسم». «یکی از این عزیزانم را در دنیا با سم کشتند.» «و الاخر قطعه راسه فی ارض کربلا.» «و آن دیگری سرش را در کربلای کشتند.»

«ثم اقبلت الی امیرالمؤمنین علیه السلام و قالت: یا علی!» فاطمه زهرا رو کرد به امیرالمؤمنین، گفت: «علی جان، این دختر دستش را در راه تو داده. برای این دختر دعا کن به دعای تو دستش سالم بشود. خجالتش از شوهرش و پدرشوهرش برداشته بشود. دیگر از این‌ها خجالت نکشد دست در بدن ندارد.»

امیرالمؤمنین وقتی این را شنید، دست به آسمان بلند کرد. می‌گوید: «از آسمان دیدم یک دستی نازل شد. امیرالمؤمنین دست را گرفت. سوره حمد به دست من چسبان. دستم سالم شد.» «و زحمت‌ها فاطمه الزهرا.» این دختر را در آغوش گرفت، بوسید. «امیرالمؤمنین الی السریر و سریر الی السماء.» فاطمه زهرا به آسمان برگشت. امیرالمؤمنین به آسمون برگشت.

چی می‌خواهم بگویم؟ یک آدم، یک دختر جوان، دستش را در راه علی داد. فاطمه زهرا طاقت نداشت. امیرالمؤمنین طاقت نداشت یک دختر بدون دست بماند. طاقت نداشت در راه علی دست داده باشد. حالا این علی طاقت داده، طاقت داشته باشد فاطمه‌اش دست به پهلو بگیرد. بازویش شکسته باشد. صورتش نیلی باشد.

امیرالمؤمنین! آقا جان! طاقت نداشتی ببینی یک دختر جوان دستش را در راه تو داده. پس فردا شب وقتی دختر پیغمبر با دست… فردا شب وقتی دستت به بازوی ورم کرده خانم جان! یا زهرا! شما که انقدر مهربانی… شما که انقدر خوبی… بیا آقایی کن. نرو! علی می‌شکند. به خدا علی جز تو کسی را…

باز همه دختر پیغمبر اکرم
مرهم درد علی، ای درد بی‌مرهم
زندگی روی به راهی داشتم چشمم زدند
کوری چشم همه با شانه‌های خم
دست‌های تو شکست، تکیه‌گاه محکم
پشت من محکم تو نباشی پیش من این‌ها زمینم
ای علمدار پای این پرچم
نفس‌های شکسته، قیمت جانم
من زنده‌ام با یک قفس، لطف کن یک رحمت
خدا به شاعر شنبه بوس دست ببوس دست مرا
دارم خجالت می‌کشم، من حلالت می‌کنم
اما تو هم همین دستی که باز، دستم را پیش این مظ
ای مظلومه عالم، بمان!
من از تو و از دیدن تو توی شکم برداشتم
از تو و از دیدن تو توی شکم برداشتم
هجده ساله، هجده سال دیگر موی تو گرچه و
ولی با اون خوشم، با همین روی به هم پیچیده و آه تو مرا به آه انداخت
کم کم رفتن از پیش کم کم را
ناله رفته کار من دارد به خواهش کار من می‌کشد
التماست می‌کنم پیشم بمون مادرم؟

ازدواجش این بود: «بابا پیغمبر فرمود اگر فاطمه تا آخر عمرش مجرد بود، هیچ‌کس لیاقت فاطمه را نداشت.» خداحافظ! لااقل یک بار داد زده بودی انقدر جیگرم آتش نمی‌گرفت. مخالفت می‌کردیم دیگران اگر بدی داشتیم. لا اله الا الله لا. چه سری؟ هرکی علمدار می‌شود داداش، همینجور تا…

هم دست‌هایش را می‌زنند. شب شهادت زهرا بخوانم. هم دست‌هایش را زدند، هم زدید. یا صاحب الزمان! کجا دست‌هایشان را زدند؟
«وارد خانه فاطمه می‌خواستیم بشویم. همین که آمدیم اخذ عمر عن خالد بن ولید سیفا.» عمر از خالد بن ولید شمشیر را گرفت. ماجرای چشم چیست؟ فاطمه خودش را انداخت. صاحب الزمان، تازیانه را گرفت زد در چشم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...