متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
گاهی در روایات، تعبیر «مروّت» به کار برده میشود، درباره اینکه آدم شخصیت مؤمنی داشته باشد. مروّت را به این میگوییم که شخصیت مردانهای دارد؛ اهل یک چیزهایی هست، یک چیزهایی حالیش میشود. یک آدم با مروّت، آدم بافرهنگی است، به قول ماها؛ یعنی یک سری چیزها را ملتزم است و معتقد است. در روایات، خیلی وقتها واژه مروّت که به کار میبرند، یعنی همین فرهنگ بین ماها. آدمی هست که حالیش است، بلد است چهکار بکند، بلد است چه جور برخورد بکند.
در برخی روایات، مروّت در سفر مطرح شده است؛ یکی مروّت در حَضَر (یعنی وقتی که سفر نیست، حَضَر ضد سفر است)، و یکی مروّت در سفر. آدم یک سری چیزها را بهعنوان فرهنگ شخصی خودش در غیر مسافرت داشته باشد، وقتی که حضور دارد و سفر نرفته است. در حَضَر یک سری چیزها را هم باید در سفرِ فرهنگی شخصیاش داشته باشد. من پنج شش تا روایت را متنشان را میخوانم، چون امشب وقتمان هم کم است، خیلی از مطالبمان هم مانده است. یعنی هر شبی ما چند تا مطلب را لابلای حرفهایمان رد کردیم و آمدیم جلو. امشب سخنرانی باشد، مطالبمان هنوز مانده است در بحثهای مهمی.
مروّت در حَضَر، مروّت در سفر. من پنج شش تا روایت را فقط اشارهوار بدون اینکه متنشان را بخوانم، میخواهم تیتر بهتان بگویم. در یک روایت، مروّت در حَضَر را اینجور گفته است: یکی تلاوت قرآن. آدم برنامه شخصیاش وقتی که سفر نیست، فرهنگ شخصی آدم این است که روزانه یکی از کارهایی که جزء برنامه آدم است، قرائت قرآن است؛ به قرآن بخواند و ارتباط با قرآن داشته باشد. مجالست با علماست. هفتگی، روزانه. فاجعه است کسی با علما در ارتباط نباشد، اهل سخنرانی گوش دادن، مجلس سخنرانی رفتن، دیدن علما هیچکدام از اینها. امام سجاد در دعای ابوحمزه فرمودند: «خدایا نکند دیدی من مجالس علما نمیروم، حال مناجات را از من گرفتی!» کسی مجالس علما نرود، کمکم لذت معنویت را دیگر نمیچشد، از دستش میرود. انس با یک آدم راهرفته، صاحبنفس، باحال، باصفا و باسواد، این را ما همه لازم داریم در حَضَر.
یکی دیگر، نظر در فقه، مطالعات دینی، درس دینی. آدم اهل مطالعه است، درس میرود، استفاده میکند. شبانهروز باید یک وقت داشته باشیم مطالعه کنیم در حَضَر. یکی دیگر، محافظت بر نماز در جماعت. برنامههای حَضَرِ روزانه آدم، این برنامههایش ثابت است دیگر؛ قرائت قرآنش، ارتباطش با علما، مطالعات دینی، شرکتش در نماز جماعت. اینها در حَضَر.
در سفر چی؟ اول یک دور همه حَضَر را بگویم، بعد بیایم همه سفر را بگویم، بهتر نیست؟ تا حالا چهار تا حَضَر گفتید. یکی دیگر، عمارت مساجد خدا. این هم شبیه همان جماعت است. مساجد را آباد میکند، رفتوآمدش در مساجد زیاد است، مساجد را رونق میدهد. یکی دیگر از اینها برادر در راه خدا دارد؛ رفیقهای درستوحسابی. حالا انشاءالله دهههای بعدی فاطمیه در بحث رفاقت وارد خواهیم شد. یک بخشی از آداب معاشرت، آداب رفاقتی که خیلی بحث مهمی است، شاید دو سه دهه فاطمیهمان طول بکشد که چهجور باید رفیق بگیریم، باهاش چهجور تا بکنیم، کی باشد، چی باشد، در راه خدا باشد یعنی چی.
یکی دیگر از برنامههای همنشینی با اهل خیر است. این غیر از رفاقت است. رفاقت یعنی آدم یک آدم ثابتی را برای خودش انتخاب کرده، باهاش رفیق است. همنشینی با اهل خیر یعنی هر از گاهی رفتوآمد دارد با بعضی از این آدمهایی که خوبند، مؤمنند، معتقدند، پاکند. با آنها رفتوآمد.
یکی دیگر از چیزهایی که در سفر و در حَضَر، جزء فرهنگ شخصی آدم و مروّت در حَضَر است، تلاش برای برآوردن حاجات برادران است. آدم جزء برنامههای روزانهاش باید باشد. رفیق اگر کاری دارد، مشکلی دارد، اینکه رفیق بگوید کار دارم، بعد شما بگویی کار دارم، این با فرهنگ اسلامی جور درنمیآید، مگر اینکه کار واجبی داشته باشی؛ نمازت مانده، چه میدانم پدرت امر کرده. وگرنه «کلاس دارم» که نشد دلیل که رفیق شما از شما چیزی میخواهد. کلاسم داشته باشی، مگر اینکه به حد وجوب برسد. اگر واجب نیست، گذشت.
برنامههای شخصی روزانه، فرهنگ سفر، آن چیزی که آدم باید در سفر برنامه ثابتش باشد، یکی این است که آن توشهای که با خودش برمیدارد، به دیگران بدهد. حالا ما در سفر یک چیز خوبی برداشتیم، یک کیلو پسته برداشتیم، بردیم، در سوراخ قایم میشویم، یک وقت کسی نبیند. خیلی چیز بدی است. آدم چیزی که دارد، در اختیار دیگران میگذارد، تعارف میکند. تعارف "شاه عبدالعظیمی" هم به قول ماها درستوحسابی باشد. شاه عبدالعظیم میگوید «بفرما، بفرما» تعارف واقعی، برمیدارد میبرد میگذارد سر سفره آنها. امتحان واقعی آن توشهای که همراهش است را میدهد به دیگران. خوبی بردارد.
چیزهای بهدردبخور مانده. میخواهد بریزد دور، چیزهای درستوحسابی، درستو درمون. مخصوصاً دارو. خیلی سفارش شده: «سفر که میروی، دارو با خودتان ببرید.» دارو نه یعنی آشغالهایی که در یخچالِ خانه هر کسی هست ها! داروی درستوحسابی؛ مثلاً سرکه چیزی است که آدم باید در سفر با خودش داشته باشد. آویشن چیزی است که آدم در سفر باید با خودش داشته باشد. شبای درد، سرماخوردگی و زکام، گلو درد، سردرد و اینها، آویشن است. داروهای اینشکلی آدم یک مقدار باید همراهش باشد، تا دیدی کسی هم نیاز پیدا کرد، سریع بهش میدهد.
یکی دیگر زیاد یاد خدا باشد. یاد خدا و دعا و اینها که خب شبهای قبل مفصل صحبت شد. یکی دیگر این است که حُسن خُلق داشته باشد. در مورد این هم دیشب صحبت شد. یکی دیگر این است که زیاد شوخی کند با کسانی که با آنها دارد سفر میرود. اخم و تخم یک گوشه بنشیند و هی برود سیگار بکشد و این حرفها نداریم. هی باید در جمع باشد، بگوید و بخندد، ولی در غیر معاصی خدا. خدای نکرده کسی را مسخره نکند، غیبت کسی را نکند، توهین به مقدسات نباشد.
خیلی وقتها اصلاً آدم خجالت میکشد، آدم مذهبی نشسته دارد شوخی بکند با اینجور چیزها. با علما؛ یک سری چیزها خط قرمز است. علما، شهدا، چه میدانم، معارف دین، روضه امام حسین، هیئت. کسی حق ندارد مسخره بکند، شوخی بکند، بخندیم! این حرفها. در سفر زیاد شوخی کنیم، ولی غیر معاصی خدا. آدم یک طبع نرم و لطیفی داشته باشد. کجا چی بگوید؟ جمع را سرحال بیاورد، با نشاط نگه دارد.
آدم با کسانی که با آنها سفر میرود، این جزء مروّت سفر است. باز مخالفت نکند. مخالفت معصیت؟ حرامی انجام دهند؟ میخواهند موسیقی حرامی گوش دهند؟ محل حرامی بروند؟ درست شد؟ اینجور جاها آدم وارد نمیشود. حالا امشب اینجا بخوابیم، آنجا برویم، شام این را بخوریم! حال کنند در این سفر، کوفتشان نشود.
یکی از آداب خیلی مهم سفر این است که بعد سفر شما هیچی از آن سفر تعریف نکنید. بازیگرانی که در سفر چه خوبش هستند... خیلی امشب از مهمترین نکاتی که ما گفتیم، همین بود. بعد سفر نه از خوبیهای سفر برای کسی تعریف میکنیم، نه از بدیهایش. خاطره، تجربه، واسه خودت. به دیگران چه ربطی؟ مگر اینکه جنبه تعلیمی داشته باشد. «ما در سفر آقای فلانی را دیدیم.» عبرت. آن عبرتها شب. ولی «فلانی فلان سوتی را داد، فلان کار را کرد، فلان چیز را با فلان چیز اشتباه گرفت، فلان جا فلان غلط کرد، شیرینکاری کرد.» ممکن است آن طرف راضی نباشد. آن جمع خودمانی بوده، کار بدی هم نکرده، کار خوبی هم کرده، شوخی میکرده مثلاً با شما در سفر. حالا بعضیها که میآیند غیبت طرف را میکنند: «ما یک سفر رفتیم، تازه این را شناختیم، فهمیدیم کی است.» میدانی؟ شروع میکند آبروی طرف را بردن و له کردن.
بعد سفر، آقا دهن! سختیهای سفر! «اینقدر گرما بود! این کاروانمان هم هی لَفت میداد، دیر میآمدند، زود میرفتند. غذاها وای وای! نگو اصلاً چه غذاهایی به ما دادند!» آقا! کسی اینجوری بگوید، اگر ثوابی در سفر برده، رفته زیارت، برمیگردد، سختیهایش را میگوید. چهار نفر هم میخواهند بروند زیارت کربلا. چی میگوید این بدبخت؟ میگوید «لب مرز سه شب خوابیدیم و سرما بود و غذایمان فلان.» آقا! ما دیگر نمیرویم کربلا. بلد باشیم.
یکی دیگر از چیزهایی که در سفر سفارش شده، کتمان سرّ است. این کسانی در سفر با شما بودند. طرف آمده حالا یک حرفی به شما زده، درددلی کرده، چیزی گفته، مشورتی خواسته، چیزی ازش دیدی؟ دیدی آقا این طرف مریض است، مثلاً فهمیدی فلان قرص میخورد. افتاده به همه دارد خبر میدهد.
مروّت از کارهای خوبی که آدم در سفر باید فرهنگش باشد، خدمت به دیگران است که دیشب عرض کردم. این روایت را داشته باشید. خیلی این روایت زیباست: «شما به یک مسافر در سفر کمک کنید.» با برخی بزرگان سفر میرفتیم. بزرگان. اول مرز کربلا بودیم، مرز عراق، مهران. همان آنجا. هم جاهای دیگر. این بزرگوار، پیرمرد مجتهد، عارف، از شاگردان علامه طباطبایی، شهیدان، آیتالله بهجت. خیلی بزرگان. ایشان خودش الان در رأس و به بزرگان حاضر کشور. از اتوبوس آمدند پایین، سریع دویدند رفتند سر صندوق. ساکها را درآورد. در کار دیگران را میانداخت. کسی میلنگید، عقب ساکش را میرفت، کمکش میکرد، میآورد، وسایل میگذاشت، میبرد، میآورد. فرهنگ.
پیغمبر فرمود: «هر کسی به یک مؤمن مسافری در یک حاجتی کمک کند.» عجب! رو من واقعاً باورتان میشود؟ اینقدر ناراحتم امشب شب آخر است، روضهها تموم میشود. خدا شاهد است سر شب به خانوادهام گفتم دلم گرفته. امشب دور هم بودیم، معارف اهلبیت را میگفتیم، لذت میبردیم. به یک مؤمن مسافری در یک حاجتی کمک کند، یک مؤمن مسافری یک جایی مشکلی پیش آمده، کمکی میخواهد، خواستهای دارد. «نفس الله عنه ثلاثاً و سبعین کربة.» خدا هفتادو سه تا دردسر را ازش برمیدارد. یک دردسر از یک مؤمن مسافر برداشته، خدا هفتادو سه تا دردسر ازش برمیدارد. این هفتادو سه تا کجا است؟ «واحدة فی الدنیا من الهم و الغم.» یکدانه از این هفتاد و سه تا دردسر در دنیاست: هم و غم. آدم به هم و غم بیفتد، نجاتش میدهد. سر وقتش کمک برساند.
ماجرای آن پیرزنی که در بنیاسرائیل زندگی میکرد، بچهاش رفته بود با گوسفندها توی چرا و بازی و اینها. یک فقیری آمد در خانهاش، در زد. ظاهراً مسافر هم بوده. این هم سر غذا بوده، یک لقمه داشته، پیرزن. روایت از امام صادق: «مادر من گرسنهام، یک چیزی به من بده.» همان لقمه را میدهد. پشت در میافتد... یک فرشتهای میآورد، سؤال میکند: «این چیست؟» میگوید: «این بچهات را همین الان گرگ خورد توی بیابان، میخواست گاز بزند، همان موقع این فقیر لقمهای که تو دادی را گاز زد.» لقمه به لقمه! روایت: «یک لقمه به یک لقمه هفتاد و سه تا دردسر را برطرف میکند.» یکیش در دنیاست، همینهاست. هفتاد و دو تایش بعد مرگ.
سؤال کرد: «یا رسولالله، من کرب العظمی؟» آن دردسرهای بزرگ بعد مرگ چیاست؟ مگر؟ حضرت فرمودند: «یتشاقل الناس بانفسهم.» آن وقتهایی که مردم به خودشان مشغول میشوند، «وانفسا» گیر میکنند، آنجا خدا کمک میکند. بعد اینجا روایت را داشته باش: فرمود: «آنجا یک وقتی است که ان ابراهیم یقول: اسئلک بخلتک لا تسلمنی الیها.» حضرت ابراهیم خدا را به مقام خلیل بودنش قسم میدهد، میگوید: «خدایا، من را از این دردسرها نجات بده.» آنجور دردسرهایی که حضرت ابراهیم به مقام خلیل بودنش قسم میدهد، هفتاد و دو تایش را خدا به خاطر یک کمک به یک مؤمن مسافر... حالا این مؤمن مسافر زائر امام حسین اگر باشد که دیگر هیچی! هیچی!
اول سوره مائده میفرماید: «لا تحلوا شعائر الله.» زائر خانه خدا، این جزء شعائر اسلام است. شب شهادت امام رضا بود اگر اشتباه نکنم. گفتم: «این زائری که دارد میآید توی این سرما، بر برف، پیاده میآمد. تُندش بگویی، بدرفتاری کنی، این هم جزء شعائر الهی است. به شعائر خدا توهین کردی.» پرچم اسلام. الان پرچم اسلام، قمر بنیهاشم پرچم از دستش افتاد. شما به یک مؤمن مسافر، زائر اهلبیت وقتی توهین میکنی، به همان پرچم داری توهین میکنی.
اهلبیت دارد سفر میرود. حضرت لقمان، فرد وارسته، نصیحتهایی دارد برای فرزندش. نصیحتها مهم است. خدا آمده یک سوره برایش گذاشته توی قرآن. نصیحتهایی که لقمان نشسته بود، به بچه... حالا لقمان که خیلیها میگویند اصلاً پیغمبر هم نبوده. خدا او را مخیر کرد، گفت: «میخواهی حکیم باشی یا نبی باشی؟» یک مقام. مقام حکیم یعنی آدمی که فهمش نسبت به عالم غیب باز است، از عالم غیب مطالب را میفهمد. نبی مسئولیت دارد این را به دیگران هم برساند. در راه رساندنش سختی هم اگر دید، تحمل کند. در مشهد حضرت لقمان را مخیر کردند: «میخواهی نبی باشی یا حکیم باشی؟» «فاختار الحکمة لشقة النبوة.» این شخص حکیم توی خلوتی نشسته، پسرش را نصیحت کرده. خدا آمده توی قرآنش گذاشته تا آخر، تا ابد مردم بیایند بخوانند، عمل کنند. چقدر نصیحتها قیمتی است!
بخشی از نصیحتهایی که توی قرآن نیامده، از حضرت لقمان در مورد سفر است، در مورد آداب سفر است. مفصل نصیحت کرده پسرش را: «پسرم، چهجور سفر برو؟» من بدون اینکه متن را بخوانم، ترجمه سریع فقط میگویم و دیگر میرویم، دیگر بحثمان را تمامش میکنیم. یکیش این است: «پسرم، با اینهایی که سفر میروی، باهاشون زیاد مشورت کن.» سفر. یکی دکتر است، یکی بقال است، یکی تاجر است. یکی فلان. فلان چیز چهجور درست میشود؟ فلان کار توی شغل شما مثلاً. فلان جنس کدامش بهتر است؟ مشورت بگیر. تجربه بیشتر، سنوسالشان بیشتر. زیاد تبسم کن. این لبخند از لبت نیفتد. توی دستت بخشنده باش. هرچه داری از توشه خودت به دیگران بدهی. هر وقت تو را صدا زدند، جوابشان را بده. کمک خواستند، کمکشان کن. این را خیلی قشنگ گفته: «پسرم، سعی کن در سفر پوست کلفت باشی.»
تو از چهار چیز پیروز باشی بر همه: ۱. در سکوت طولانی قهرمان میدان سکوت. وقتی همه دارند وراجی میکنند، حرفهای مفت یا مفت میزنند، چرتوپرت میگویند که خیلیهاش هم دل میشکند و غیبت و تهمت و دروغ و لغو است، قهرمان باش آنجا، در میدان سکوت همه را ببر.
یکی دیگر در نماز خواندن است. وقت نماز. زیاد بخواندنش باکیفیتش. از سفر که برگشتی، پرونده اعمال بردن پیش امام زمان. نفر اول توی سکوت این آقا بود، نفر اول توی نماز این آقا بود. و سومیش نفر اول توی بخشندگی، توی دست بخشنده داشتن این آقا بود. از مرکزی که داشت بخشید، از مالی که داشت بخشید، از توشهای که داشت بخشید.
«پسرم، وقتی تو را شاهد گرفتند، به کار حق شهادت بده.» یک چیزی دیدی؟ «آقا من اینجا بگویم، به نفع گرفتم. اینها ناراحت میشوند، میگویند آقا شما که بودی آنجا. دیدی که این فلانی مال آن یکی. شما بودی.» خجالت نکش. وقتی ازت مشورت میخواهند، فکرت را خوب به کار بنداز، بهترین نظر را به اینها بده. اصحاب راه افتادند، کسانی که با تو در سفرند، همسفر تو هم با آنها برو. صدقه میدهند یا قرض میدهند، تو هم برو صدقه بده، قرض بده. کسی که از تو بزرگتر است، حرفهایش را گوش بده. وقتی تو را به کاری امر میکنند، انجام بده. وقتی از تو چیزی میخواهند، بهشان بده و «قل نعم و لا تقل لا.» نه گفتن یکی از ویژگیهای آدم متکبر است، عرضاندام کند. امشب ساعت ۹ برویم حرم! دیر. آقا! من زودتر برویم. مخالفت کردی. توی زندگی زیاد داریم، جاهای مختلف.
بعد میفرماید که: «وقت نماز که شد، تأخیر نینداز. با جماعت هم بخوان.» میفرماید که: «هرجا که رسیدی ...» این دیگر توصیهای است که از کسی که بتواند عمل بکند، خیلی مرد است. نماز. «هر وقت از زمینی که خواستیم راه بیفتد، یک جا خواستید بروید از آنجایی که تو ساکن بودی، یعنی هر منزلی که رسیدی، استراحت کردی، میخواهی بروی.» با آن زمین وداع. نماز وداع بخوان. «هرجایی فرشتههای مخصوص خودش را دارد، به این فرشتههای مخصوص آن زمین این را بده.» بگو. «اگر میتوانی تا صدقه ندادی توی سفر چیزی نخور.»
لقمان هر وقت هم سوار مرکب بودی، قرآن. کمترین خلافمان دیگر موسیقی سنتی است دیگر ها؟ کمترین. من خیلی هم با مداحی گوش دادن توی سفر نیستم، اصلاً کلاً خیلی موافق با مداحی گوش دادن زیاد نیستم. همه میشناسند دیگر. به روضه و مداحی و اینها. من حتی ببینم مثلاً چند نفر زیاد توی این فضا شده، برخورد شدید هم کردم. یک بنده خدایی بود از دوستان آمده بود از تهران، طلبه بود، جمع طلبگی بودند، هندزفری توی گوشش بود و مداحی یکی از این مداحها. شور. یک بار، دو بار نصیحت. ازش. بار چهارم میخواستم بروم توی گوشش. «بابا مرد حسابی! روضه برات لوس میشود.» بعد روضه را کنار فلان موسیقی راک و رپ و پاپ و اینها قرار میدهد. ضربآهنگش برایش مهم است. بعد کمکم عادی میشود، مغزش نابود میشود. (هندزفری گوشی یکجوری طراحی شده است و صدا را از بیرون دریافت بکند. وقتی فرو میکنی توش، صدا را...) دکتر میگوید هندزفری پدر سیستم بدن کلاً درمیآید.
توی ماشین آدم قرآن زیاد... قرآن زیاد گوش میدهد. بله، این هم از مرضهای فرهنگی ماست. کسی قرآن گوش بدهد، میگویند مگر ختم است؟ ما همینجا تفسیر داشتیم چند سال پیش. قبل تفسیر قرآن پخش میکردیم، مردم اینجا ختم قرآن پخش میکنیم! بابا قرائتهای قشنگ مجلسی، برخی از قاریهای خوب کشوری، برادران شاکرنژاد و دیگران. آدم لذت میبرد. بچهشیعه، حزباللهی، اهلبیتی. قاری قرآنی که مصریها میآیند پیشش، کم میآورند، لنگ میاندازند. عاشق همان ریتم باشیم فقط. تفسیر قرآن گوش بدهیم توی راهها. سخنرانی گوش بدهیم، باز در حد اعتدال، افراط و تفریط نکنیم.
شعر بخوانیم. گفتند: «آقا مسافر شعر باید بخواند. شعر باید بلد باشد.» اصلاً ما چند تا شعر به خودمان بلدیم؟ چند تا شعر نو، قدیم به بچهها شعر یاد میدادند، شعرهای درستوحسابی. شعر اهلبیت. شعر ابوطالب را یاد میدادند به سادات اول. فرزندان اهلبیت، ابوطالب پدر امیرالمؤمنین، یک سری اشعار دارند، هست اشعارشان. مدرسه که میرفتند، شعر یاد میگرفتند. توی سفر میگوید: «شعر بخونیم، ولی به شرط اینکه شعر لغو نباشد، دنا نباشد.» آن هم باز دوباره با آداب خودش.
اینها. توی مسیر میگوید: «از اول شب هم حرکت نکن.» در شب مسافرت نکن. «یک مقدار از سفر را در شب بنداز.» چون در شب زمین طیالارض پیدا میکند، زمین زود طی میشود. «یک مقدار از سفر را در شب بنداز که با سرعت طی بشود.» در راه هم صدایت را بالا نبر. این هم از آداب سفر. این دو سه تای آخر را هم بگویم، عرض ما تمام.
سوغاتی از سفر آوردن، این از آداب سفر است. چند شب پیش هم اشاره شد. سنگ. آدم باید از سفر سوغاتی، حداقل برای همین فامیل درجه یک بگیرد. یک چیز خوب. آدم بگیرد و مسافرتی که رفته، بدون سوغاتی، نداریم. بعد سفر آدم ولیمه بدهد، سفره پهن کند، رفقایش را مهمان کند.
دیگر اینکه از سفر که برمیگردد، پیغمبر فرمودند که: «اگر میتواند اولین که از سفر برگشته، هیچ کاری نکند، فقط برود غسل کند، دو رکعت نماز بخواند.»
صحیح و سالم. و از همه زیباترش به استقبال مسافر رفتن. کسی از سفر میآید، استقبالش برویم، مخصوصاً اگر از سفر زیارتی میآید. میگوید: «شما وقتی حاجی از سفر برمیگردی تا وقتی غبار سفر روی تنش است، بری دیدنش.» «مَن مَسَّ حاجباً به غباره، کَمَنِ استَلَمَ الحَجَرُ الاَسوَذَ.» انگار دستت به حجرالاسود خورده. حاجی که با غبار راه برگشته، بغل میکنی، ثواب دست رسیدن به حجرالاسود. دست حجرالاسود برسد. حجالاسود فرشته الهی بوده که خدا به شکل سنگ درش آورده. سلام بدهی به حجرالاسود. هر دوره طواف دست تکان میدهند. این فرشته شهادت میدهد. شما وقتی دست تکان میدهی، روز قیامت دستت را میگیرد. حالا کسی نتوانسته برود مکه. حاجی برگشته، تا وقتی غبار تنش نشسته، برود دیدنش.
از سفر کربلا، جای دیگر آمده: «مَن زار زائرنا...» اگر زائر ما را زیارت بکند، انگار ما را زیارت کرده. شما میروی دیدن یک زائر امام حسین، ثواب زیارت کربلا بهت... از حرم آمده، استقبال... استقبال مسافر، مخصوصاً زائر رفتن. فرمودند که از آداب دیدن مسافر، استقبال مسافر رفتن این است: «اگر از مکه برگشته، لب به حجرالاسود خورده، مستحب است شما این لبهای او را ببوسی.»
بعد در روایت فرمود: «بخاطر اینکه حجرالاسود جایگاه بوسه پیغمبر است، چون لبان پیغمبر اکرم به حجرالاسود رسیده.» کسی حجرالاسود را بوسیده، برگشته، شما مستحب... لب یک سنگ و پیغمبر... کسی این سنگ را میبوسد، اینقدر لبهایش قیمتی میشود. اینجا اجازه کراهت دارد بوسیدن لب، ولی اینجا اجازه... لبهای من از شما سوال... شب آخر است. روضه شب جمعه. اگر بازویی جای بوسه پیغمبر. سینهای جای بوسه پیغمبر. نه یک بار، نه دو بار. هر وقت وارد میشد، پیغمبر بلند میشد، دستش را میبوسید. هر وقت میخواهد خداحافظی کند، پیغمبر سینهاش را میبوسید. این را باید چه کرد؟ این را باهاش چه کردند؟
امشب چه؟ چگونه؟ چه غریبانه؟ امشب اصلاً انگار نه انگار پیغمبر دختری داشت! چقدر دیوانه! بردند مادر ما را امشب دفن کردند. مادر ما را امشب... چقدر دیوانه این بچهها! خداحافظ زینب. «تو را بهجان من آرام گریه کن، مثل برادرت حسن آرام گریه کن.» این شعر را بخوانم. شب آخرمان است. چقدر حیف است تموم. «مادرم ما را تنها نگذارد. میدانم آب میشوی از داغ مادرم، مانند انجمن آرام گریه کن.» کمتر به این شمایل نیلی نگاه کن. «سیلی مزن به صورتم، گریه کن. انقدر خاک بر سر و روی نریز، قدری کنار این آرام گریه کن.» دستم رسید. اسما زخمی. «زینب! بیا بگو به من آرام گریه کن.»
حالا بیا به یاد حسین غریب ما! بنشین و آرام گریه... خدا را شکر مجبور اسما فقط تو وایسا بهم کمک کن. امام صادق آقا نماز خواندن کنار امام صادق. شروع کرد گریه کردن. فرمود: «یاد مادرم امیرالمؤمنین میخواست مادرم رو بده.» آبی روی آتش گذاشت! آب آنقدر بیحال شد. نماز خواند. نماز صبر بود. خودت کمکم کن به در گرفتن. آروم گریه میکنند. یک به دیوار میخورد سر شب جمعه است. کربلا. نبین روضهمان تموم نمیشود. میخواهم بگویم: «خانم جان زینب جان! خوب تجربه کسب کردی. یاد گرفتی آستین این تجربه غریبان گرفت.» یک گوشه تو رو خدا بگویم فقط کربلا و مدینه. مدینه از دهان بیرون میآمد، صدای زینب بلند میشد نگاه کند، چون باباش علی. ولی کربلا صدا زد: «بابا!»
لا اله الا الله. یا الله رحمان و یا رحیم قدیم و یا حمید. و به حق محمد و یا علی به حق علی و فاطمه. دلم نمیآید. رفتیم کنار الله. خدایا به حق مادر سادات، به حق زخمهای تن، زخمهای دل فاطمه، فرج فرزند امام زمان برسان. نازنینش از ما راضی و خوشنود بفرما. حضرتش قرار بده. نسل ما نوکران. اموات علما، شهدا، فقها، امام. امشب جمعه. شام غریبان فاطمه زهرا، سر سفره مادر بفرما. شب اول قبر مادر سادات به فریادمان در دنیا، زیارت در آخرت شفاعت اهلبیت نصیب ما بفرما. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود. احمد معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام، مسئولین خدمت منصور بدار. هر آنچه گفتیم و سلام نمیدانی برای ما رقم بزن.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد، فعال الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری ولل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
گاهی در روایات، تعبیر «مروّت» به کار برده میشود، درباره اینکه آدم شخصیت مؤمنی داشته باشد. مروّت را به این میگوییم که شخصیت مردانهای دارد؛ اهل یک چیزهایی هست، یک چیزهایی حالیش میشود. یک آدم با مروّت، آدم بافرهنگی است، به قول ماها؛ یعنی یک سری چیزها را ملتزم است و معتقد است. در روایات، خیلی وقتها واژه مروّت که به کار میبرند، یعنی همین فرهنگ بین ماها. آدمی هست که حالیش است، بلد است چهکار بکند، بلد است چه جور برخورد بکند.
در برخی روایات، مروّت در سفر مطرح شده است؛ یکی مروّت در حَضَر (یعنی وقتی که سفر نیست، حَضَر ضد سفر است)، و یکی مروّت در سفر. آدم یک سری چیزها را بهعنوان فرهنگ شخصی خودش در غیر مسافرت داشته باشد، وقتی که حضور دارد و سفر نرفته است. در حَضَر یک سری چیزها را هم باید در سفرِ فرهنگی شخصیاش داشته باشد. من پنج شش تا روایت را متنشان را میخوانم، چون امشب وقتمان هم کم است، خیلی از مطالبمان هم مانده است. یعنی هر شبی ما چند تا مطلب را لابلای حرفهایمان رد کردیم و آمدیم جلو. امشب سخنرانی باشد، مطالبمان هنوز مانده است در بحثهای مهمی.
مروّت در حَضَر، مروّت در سفر. من پنج شش تا روایت را فقط اشارهوار بدون اینکه متنشان را بخوانم، میخواهم تیتر بهتان بگویم. در یک روایت، مروّت در حَضَر را اینجور گفته است: یکی تلاوت قرآن. آدم برنامه شخصیاش وقتی که سفر نیست، فرهنگ شخصی آدم این است که روزانه یکی از کارهایی که جزء برنامه آدم است، قرائت قرآن است؛ به قرآن بخواند و ارتباط با قرآن داشته باشد. مجالست با علماست. هفتگی، روزانه. فاجعه است کسی با علما در ارتباط نباشد، اهل سخنرانی گوش دادن، مجلس سخنرانی رفتن، دیدن علما هیچکدام از اینها. امام سجاد در دعای ابوحمزه فرمودند: «خدایا نکند دیدی من مجالس علما نمیروم، حال مناجات را از من گرفتی!» کسی مجالس علما نرود، کمکم لذت معنویت را دیگر نمیچشد، از دستش میرود. انس با یک آدم راهرفته، صاحبنفس، باحال، باصفا و باسواد، این را ما همه لازم داریم در حَضَر.
یکی دیگر، نظر در فقه، مطالعات دینی، درس دینی. آدم اهل مطالعه است، درس میرود، استفاده میکند. شبانهروز باید یک وقت داشته باشیم مطالعه کنیم در حَضَر. یکی دیگر، محافظت بر نماز در جماعت. برنامههای حَضَرِ روزانه آدم، این برنامههایش ثابت است دیگر؛ قرائت قرآنش، ارتباطش با علما، مطالعات دینی، شرکتش در نماز جماعت. اینها در حَضَر.
در سفر چی؟ اول یک دور همه حَضَر را بگویم، بعد بیایم همه سفر را بگویم، بهتر نیست؟ تا حالا چهار تا حَضَر گفتید. یکی دیگر، عمارت مساجد خدا. این هم شبیه همان جماعت است. مساجد را آباد میکند، رفتوآمدش در مساجد زیاد است، مساجد را رونق میدهد. یکی دیگر از اینها برادر در راه خدا دارد؛ رفیقهای درستوحسابی. حالا انشاءالله دهههای بعدی فاطمیه در بحث رفاقت وارد خواهیم شد. یک بخشی از آداب معاشرت، آداب رفاقتی که خیلی بحث مهمی است، شاید دو سه دهه فاطمیهمان طول بکشد که چهجور باید رفیق بگیریم، باهاش چهجور تا بکنیم، کی باشد، چی باشد، در راه خدا باشد یعنی چی.
یکی دیگر از برنامههای همنشینی با اهل خیر است. این غیر از رفاقت است. رفاقت یعنی آدم یک آدم ثابتی را برای خودش انتخاب کرده، باهاش رفیق است. همنشینی با اهل خیر یعنی هر از گاهی رفتوآمد دارد با بعضی از این آدمهایی که خوبند، مؤمنند، معتقدند، پاکند. با آنها رفتوآمد.
یکی دیگر از چیزهایی که در سفر و در حَضَر، جزء فرهنگ شخصی آدم و مروّت در حَضَر است، تلاش برای برآوردن حاجات برادران است. آدم جزء برنامههای روزانهاش باید باشد. رفیق اگر کاری دارد، مشکلی دارد، اینکه رفیق بگوید کار دارم، بعد شما بگویی کار دارم، این با فرهنگ اسلامی جور درنمیآید، مگر اینکه کار واجبی داشته باشی؛ نمازت مانده، چه میدانم پدرت امر کرده. وگرنه «کلاس دارم» که نشد دلیل که رفیق شما از شما چیزی میخواهد. کلاسم داشته باشی، مگر اینکه به حد وجوب برسد. اگر واجب نیست، گذشت.
برنامههای شخصی روزانه، فرهنگ سفر، آن چیزی که آدم باید در سفر برنامه ثابتش باشد، یکی این است که آن توشهای که با خودش برمیدارد، به دیگران بدهد. حالا ما در سفر یک چیز خوبی برداشتیم، یک کیلو پسته برداشتیم، بردیم، در سوراخ قایم میشویم، یک وقت کسی نبیند. خیلی چیز بدی است. آدم چیزی که دارد، در اختیار دیگران میگذارد، تعارف میکند. تعارف "شاه عبدالعظیمی" هم به قول ماها درستوحسابی باشد. شاه عبدالعظیم میگوید «بفرما، بفرما» تعارف واقعی، برمیدارد میبرد میگذارد سر سفره آنها. امتحان واقعی آن توشهای که همراهش است را میدهد به دیگران. خوبی بردارد.
چیزهای بهدردبخور مانده. میخواهد بریزد دور، چیزهای درستوحسابی، درستو درمون. مخصوصاً دارو. خیلی سفارش شده: «سفر که میروی، دارو با خودتان ببرید.» دارو نه یعنی آشغالهایی که در یخچالِ خانه هر کسی هست ها! داروی درستوحسابی؛ مثلاً سرکه چیزی است که آدم باید در سفر با خودش داشته باشد. آویشن چیزی است که آدم در سفر باید با خودش داشته باشد. شبای درد، سرماخوردگی و زکام، گلو درد، سردرد و اینها، آویشن است. داروهای اینشکلی آدم یک مقدار باید همراهش باشد، تا دیدی کسی هم نیاز پیدا کرد، سریع بهش میدهد.
یکی دیگر زیاد یاد خدا باشد. یاد خدا و دعا و اینها که خب شبهای قبل مفصل صحبت شد. یکی دیگر این است که حُسن خُلق داشته باشد. در مورد این هم دیشب صحبت شد. یکی دیگر این است که زیاد شوخی کند با کسانی که با آنها دارد سفر میرود. اخم و تخم یک گوشه بنشیند و هی برود سیگار بکشد و این حرفها نداریم. هی باید در جمع باشد، بگوید و بخندد، ولی در غیر معاصی خدا. خدای نکرده کسی را مسخره نکند، غیبت کسی را نکند، توهین به مقدسات نباشد.
خیلی وقتها اصلاً آدم خجالت میکشد، آدم مذهبی نشسته دارد شوخی بکند با اینجور چیزها. با علما؛ یک سری چیزها خط قرمز است. علما، شهدا، چه میدانم، معارف دین، روضه امام حسین، هیئت. کسی حق ندارد مسخره بکند، شوخی بکند، بخندیم! این حرفها. در سفر زیاد شوخی کنیم، ولی غیر معاصی خدا. آدم یک طبع نرم و لطیفی داشته باشد. کجا چی بگوید؟ جمع را سرحال بیاورد، با نشاط نگه دارد.
آدم با کسانی که با آنها سفر میرود، این جزء مروّت سفر است. باز مخالفت نکند. مخالفت معصیت؟ حرامی انجام دهند؟ میخواهند موسیقی حرامی گوش دهند؟ محل حرامی بروند؟ درست شد؟ اینجور جاها آدم وارد نمیشود. حالا امشب اینجا بخوابیم، آنجا برویم، شام این را بخوریم! حال کنند در این سفر، کوفتشان نشود.
یکی از آداب خیلی مهم سفر این است که بعد سفر شما هیچی از آن سفر تعریف نکنید. بازیگرانی که در سفر چه خوبش هستند... خیلی امشب از مهمترین نکاتی که ما گفتیم، همین بود. بعد سفر نه از خوبیهای سفر برای کسی تعریف میکنیم، نه از بدیهایش. خاطره، تجربه، واسه خودت. به دیگران چه ربطی؟ مگر اینکه جنبه تعلیمی داشته باشد. «ما در سفر آقای فلانی را دیدیم.» عبرت. آن عبرتها شب. ولی «فلانی فلان سوتی را داد، فلان کار را کرد، فلان چیز را با فلان چیز اشتباه گرفت، فلان جا فلان غلط کرد، شیرینکاری کرد.» ممکن است آن طرف راضی نباشد. آن جمع خودمانی بوده، کار بدی هم نکرده، کار خوبی هم کرده، شوخی میکرده مثلاً با شما در سفر. حالا بعضیها که میآیند غیبت طرف را میکنند: «ما یک سفر رفتیم، تازه این را شناختیم، فهمیدیم کی است.» میدانی؟ شروع میکند آبروی طرف را بردن و له کردن.
بعد سفر، آقا دهن! سختیهای سفر! «اینقدر گرما بود! این کاروانمان هم هی لَفت میداد، دیر میآمدند، زود میرفتند. غذاها وای وای! نگو اصلاً چه غذاهایی به ما دادند!» آقا! کسی اینجوری بگوید، اگر ثوابی در سفر برده، رفته زیارت، برمیگردد، سختیهایش را میگوید. چهار نفر هم میخواهند بروند زیارت کربلا. چی میگوید این بدبخت؟ میگوید «لب مرز سه شب خوابیدیم و سرما بود و غذایمان فلان.» آقا! ما دیگر نمیرویم کربلا. بلد باشیم.
یکی دیگر از چیزهایی که در سفر سفارش شده، کتمان سرّ است. این کسانی در سفر با شما بودند. طرف آمده حالا یک حرفی به شما زده، درددلی کرده، چیزی گفته، مشورتی خواسته، چیزی ازش دیدی؟ دیدی آقا این طرف مریض است، مثلاً فهمیدی فلان قرص میخورد. افتاده به همه دارد خبر میدهد.
مروّت از کارهای خوبی که آدم در سفر باید فرهنگش باشد، خدمت به دیگران است که دیشب عرض کردم. این روایت را داشته باشید. خیلی این روایت زیباست: «شما به یک مسافر در سفر کمک کنید.» با برخی بزرگان سفر میرفتیم. بزرگان. اول مرز کربلا بودیم، مرز عراق، مهران. همان آنجا. هم جاهای دیگر. این بزرگوار، پیرمرد مجتهد، عارف، از شاگردان علامه طباطبایی، شهیدان، آیتالله بهجت. خیلی بزرگان. ایشان خودش الان در رأس و به بزرگان حاضر کشور. از اتوبوس آمدند پایین، سریع دویدند رفتند سر صندوق. ساکها را درآورد. در کار دیگران را میانداخت. کسی میلنگید، عقب ساکش را میرفت، کمکش میکرد، میآورد، وسایل میگذاشت، میبرد، میآورد. فرهنگ.
پیغمبر فرمود: «هر کسی به یک مؤمن مسافری در یک حاجتی کمک کند.» عجب! رو من واقعاً باورتان میشود؟ اینقدر ناراحتم امشب شب آخر است، روضهها تموم میشود. خدا شاهد است سر شب به خانوادهام گفتم دلم گرفته. امشب دور هم بودیم، معارف اهلبیت را میگفتیم، لذت میبردیم. به یک مؤمن مسافری در یک حاجتی کمک کند، یک مؤمن مسافری یک جایی مشکلی پیش آمده، کمکی میخواهد، خواستهای دارد. «نفس الله عنه ثلاثاً و سبعین کربة.» خدا هفتادو سه تا دردسر را ازش برمیدارد. یک دردسر از یک مؤمن مسافر برداشته، خدا هفتادو سه تا دردسر ازش برمیدارد. این هفتادو سه تا کجا است؟ «واحدة فی الدنیا من الهم و الغم.» یکدانه از این هفتاد و سه تا دردسر در دنیاست: هم و غم. آدم به هم و غم بیفتد، نجاتش میدهد. سر وقتش کمک برساند.
ماجرای آن پیرزنی که در بنیاسرائیل زندگی میکرد، بچهاش رفته بود با گوسفندها توی چرا و بازی و اینها. یک فقیری آمد در خانهاش، در زد. ظاهراً مسافر هم بوده. این هم سر غذا بوده، یک لقمه داشته، پیرزن. روایت از امام صادق: «مادر من گرسنهام، یک چیزی به من بده.» همان لقمه را میدهد. پشت در میافتد... یک فرشتهای میآورد، سؤال میکند: «این چیست؟» میگوید: «این بچهات را همین الان گرگ خورد توی بیابان، میخواست گاز بزند، همان موقع این فقیر لقمهای که تو دادی را گاز زد.» لقمه به لقمه! روایت: «یک لقمه به یک لقمه هفتاد و سه تا دردسر را برطرف میکند.» یکیش در دنیاست، همینهاست. هفتاد و دو تایش بعد مرگ.
سؤال کرد: «یا رسولالله، من کرب العظمی؟» آن دردسرهای بزرگ بعد مرگ چیاست؟ مگر؟ حضرت فرمودند: «یتشاقل الناس بانفسهم.» آن وقتهایی که مردم به خودشان مشغول میشوند، «وانفسا» گیر میکنند، آنجا خدا کمک میکند. بعد اینجا روایت را داشته باش: فرمود: «آنجا یک وقتی است که ان ابراهیم یقول: اسئلک بخلتک لا تسلمنی الیها.» حضرت ابراهیم خدا را به مقام خلیل بودنش قسم میدهد، میگوید: «خدایا، من را از این دردسرها نجات بده.» آنجور دردسرهایی که حضرت ابراهیم به مقام خلیل بودنش قسم میدهد، هفتاد و دو تایش را خدا به خاطر یک کمک به یک مؤمن مسافر... حالا این مؤمن مسافر زائر امام حسین اگر باشد که دیگر هیچی! هیچی!
اول سوره مائده میفرماید: «لا تحلوا شعائر الله.» زائر خانه خدا، این جزء شعائر اسلام است. شب شهادت امام رضا بود اگر اشتباه نکنم. گفتم: «این زائری که دارد میآید توی این سرما، بر برف، پیاده میآمد. تُندش بگویی، بدرفتاری کنی، این هم جزء شعائر الهی است. به شعائر خدا توهین کردی.» پرچم اسلام. الان پرچم اسلام، قمر بنیهاشم پرچم از دستش افتاد. شما به یک مؤمن مسافر، زائر اهلبیت وقتی توهین میکنی، به همان پرچم داری توهین میکنی.
اهلبیت دارد سفر میرود. حضرت لقمان، فرد وارسته، نصیحتهایی دارد برای فرزندش. نصیحتها مهم است. خدا آمده یک سوره برایش گذاشته توی قرآن. نصیحتهایی که لقمان نشسته بود، به بچه... حالا لقمان که خیلیها میگویند اصلاً پیغمبر هم نبوده. خدا او را مخیر کرد، گفت: «میخواهی حکیم باشی یا نبی باشی؟» یک مقام. مقام حکیم یعنی آدمی که فهمش نسبت به عالم غیب باز است، از عالم غیب مطالب را میفهمد. نبی مسئولیت دارد این را به دیگران هم برساند. در راه رساندنش سختی هم اگر دید، تحمل کند. در مشهد حضرت لقمان را مخیر کردند: «میخواهی نبی باشی یا حکیم باشی؟» «فاختار الحکمة لشقة النبوة.» این شخص حکیم توی خلوتی نشسته، پسرش را نصیحت کرده. خدا آمده توی قرآنش گذاشته تا آخر، تا ابد مردم بیایند بخوانند، عمل کنند. چقدر نصیحتها قیمتی است!
بخشی از نصیحتهایی که توی قرآن نیامده، از حضرت لقمان در مورد سفر است، در مورد آداب سفر است. مفصل نصیحت کرده پسرش را: «پسرم، چهجور سفر برو؟» من بدون اینکه متن را بخوانم، ترجمه سریع فقط میگویم و دیگر میرویم، دیگر بحثمان را تمامش میکنیم. یکیش این است: «پسرم، با اینهایی که سفر میروی، باهاشون زیاد مشورت کن.» سفر. یکی دکتر است، یکی بقال است، یکی تاجر است. یکی فلان. فلان چیز چهجور درست میشود؟ فلان کار توی شغل شما مثلاً. فلان جنس کدامش بهتر است؟ مشورت بگیر. تجربه بیشتر، سنوسالشان بیشتر. زیاد تبسم کن. این لبخند از لبت نیفتد. توی دستت بخشنده باش. هرچه داری از توشه خودت به دیگران بدهی. هر وقت تو را صدا زدند، جوابشان را بده. کمک خواستند، کمکشان کن. این را خیلی قشنگ گفته: «پسرم، سعی کن در سفر پوست کلفت باشی.»
تو از چهار چیز پیروز باشی بر همه: ۱. در سکوت طولانی قهرمان میدان سکوت. وقتی همه دارند وراجی میکنند، حرفهای مفت یا مفت میزنند، چرتوپرت میگویند که خیلیهاش هم دل میشکند و غیبت و تهمت و دروغ و لغو است، قهرمان باش آنجا، در میدان سکوت همه را ببر.
یکی دیگر در نماز خواندن است. وقت نماز. زیاد بخواندنش باکیفیتش. از سفر که برگشتی، پرونده اعمال بردن پیش امام زمان. نفر اول توی سکوت این آقا بود، نفر اول توی نماز این آقا بود. و سومیش نفر اول توی بخشندگی، توی دست بخشنده داشتن این آقا بود. از مرکزی که داشت بخشید، از مالی که داشت بخشید، از توشهای که داشت بخشید.
«پسرم، وقتی تو را شاهد گرفتند، به کار حق شهادت بده.» یک چیزی دیدی؟ «آقا من اینجا بگویم، به نفع گرفتم. اینها ناراحت میشوند، میگویند آقا شما که بودی آنجا. دیدی که این فلانی مال آن یکی. شما بودی.» خجالت نکش. وقتی ازت مشورت میخواهند، فکرت را خوب به کار بنداز، بهترین نظر را به اینها بده. اصحاب راه افتادند، کسانی که با تو در سفرند، همسفر تو هم با آنها برو. صدقه میدهند یا قرض میدهند، تو هم برو صدقه بده، قرض بده. کسی که از تو بزرگتر است، حرفهایش را گوش بده. وقتی تو را به کاری امر میکنند، انجام بده. وقتی از تو چیزی میخواهند، بهشان بده و «قل نعم و لا تقل لا.» نه گفتن یکی از ویژگیهای آدم متکبر است، عرضاندام کند. امشب ساعت ۹ برویم حرم! دیر. آقا! من زودتر برویم. مخالفت کردی. توی زندگی زیاد داریم، جاهای مختلف.
بعد میفرماید که: «وقت نماز که شد، تأخیر نینداز. با جماعت هم بخوان.» میفرماید که: «هرجا که رسیدی ...» این دیگر توصیهای است که از کسی که بتواند عمل بکند، خیلی مرد است. نماز. «هر وقت از زمینی که خواستیم راه بیفتد، یک جا خواستید بروید از آنجایی که تو ساکن بودی، یعنی هر منزلی که رسیدی، استراحت کردی، میخواهی بروی.» با آن زمین وداع. نماز وداع بخوان. «هرجایی فرشتههای مخصوص خودش را دارد، به این فرشتههای مخصوص آن زمین این را بده.» بگو. «اگر میتوانی تا صدقه ندادی توی سفر چیزی نخور.»
لقمان هر وقت هم سوار مرکب بودی، قرآن. کمترین خلافمان دیگر موسیقی سنتی است دیگر ها؟ کمترین. من خیلی هم با مداحی گوش دادن توی سفر نیستم، اصلاً کلاً خیلی موافق با مداحی گوش دادن زیاد نیستم. همه میشناسند دیگر. به روضه و مداحی و اینها. من حتی ببینم مثلاً چند نفر زیاد توی این فضا شده، برخورد شدید هم کردم. یک بنده خدایی بود از دوستان آمده بود از تهران، طلبه بود، جمع طلبگی بودند، هندزفری توی گوشش بود و مداحی یکی از این مداحها. شور. یک بار، دو بار نصیحت. ازش. بار چهارم میخواستم بروم توی گوشش. «بابا مرد حسابی! روضه برات لوس میشود.» بعد روضه را کنار فلان موسیقی راک و رپ و پاپ و اینها قرار میدهد. ضربآهنگش برایش مهم است. بعد کمکم عادی میشود، مغزش نابود میشود. (هندزفری گوشی یکجوری طراحی شده است و صدا را از بیرون دریافت بکند. وقتی فرو میکنی توش، صدا را...) دکتر میگوید هندزفری پدر سیستم بدن کلاً درمیآید.
توی ماشین آدم قرآن زیاد... قرآن زیاد گوش میدهد. بله، این هم از مرضهای فرهنگی ماست. کسی قرآن گوش بدهد، میگویند مگر ختم است؟ ما همینجا تفسیر داشتیم چند سال پیش. قبل تفسیر قرآن پخش میکردیم، مردم اینجا ختم قرآن پخش میکنیم! بابا قرائتهای قشنگ مجلسی، برخی از قاریهای خوب کشوری، برادران شاکرنژاد و دیگران. آدم لذت میبرد. بچهشیعه، حزباللهی، اهلبیتی. قاری قرآنی که مصریها میآیند پیشش، کم میآورند، لنگ میاندازند. عاشق همان ریتم باشیم فقط. تفسیر قرآن گوش بدهیم توی راهها. سخنرانی گوش بدهیم، باز در حد اعتدال، افراط و تفریط نکنیم.
شعر بخوانیم. گفتند: «آقا مسافر شعر باید بخواند. شعر باید بلد باشد.» اصلاً ما چند تا شعر به خودمان بلدیم؟ چند تا شعر نو، قدیم به بچهها شعر یاد میدادند، شعرهای درستوحسابی. شعر اهلبیت. شعر ابوطالب را یاد میدادند به سادات اول. فرزندان اهلبیت، ابوطالب پدر امیرالمؤمنین، یک سری اشعار دارند، هست اشعارشان. مدرسه که میرفتند، شعر یاد میگرفتند. توی سفر میگوید: «شعر بخونیم، ولی به شرط اینکه شعر لغو نباشد، دنا نباشد.» آن هم باز دوباره با آداب خودش.
اینها. توی مسیر میگوید: «از اول شب هم حرکت نکن.» در شب مسافرت نکن. «یک مقدار از سفر را در شب بنداز.» چون در شب زمین طیالارض پیدا میکند، زمین زود طی میشود. «یک مقدار از سفر را در شب بنداز که با سرعت طی بشود.» در راه هم صدایت را بالا نبر. این هم از آداب سفر. این دو سه تای آخر را هم بگویم، عرض ما تمام.
سوغاتی از سفر آوردن، این از آداب سفر است. چند شب پیش هم اشاره شد. سنگ. آدم باید از سفر سوغاتی، حداقل برای همین فامیل درجه یک بگیرد. یک چیز خوب. آدم بگیرد و مسافرتی که رفته، بدون سوغاتی، نداریم. بعد سفر آدم ولیمه بدهد، سفره پهن کند، رفقایش را مهمان کند.
دیگر اینکه از سفر که برمیگردد، پیغمبر فرمودند که: «اگر میتواند اولین که از سفر برگشته، هیچ کاری نکند، فقط برود غسل کند، دو رکعت نماز بخواند.»
صحیح و سالم. و از همه زیباترش به استقبال مسافر رفتن. کسی از سفر میآید، استقبالش برویم، مخصوصاً اگر از سفر زیارتی میآید. میگوید: «شما وقتی حاجی از سفر برمیگردی تا وقتی غبار سفر روی تنش است، بری دیدنش.» «مَن مَسَّ حاجباً به غباره، کَمَنِ استَلَمَ الحَجَرُ الاَسوَذَ.» انگار دستت به حجرالاسود خورده. حاجی که با غبار راه برگشته، بغل میکنی، ثواب دست رسیدن به حجرالاسود. دست حجرالاسود برسد. حجالاسود فرشته الهی بوده که خدا به شکل سنگ درش آورده. سلام بدهی به حجرالاسود. هر دوره طواف دست تکان میدهند. این فرشته شهادت میدهد. شما وقتی دست تکان میدهی، روز قیامت دستت را میگیرد. حالا کسی نتوانسته برود مکه. حاجی برگشته، تا وقتی غبار تنش نشسته، برود دیدنش.
از سفر کربلا، جای دیگر آمده: «مَن زار زائرنا...» اگر زائر ما را زیارت بکند، انگار ما را زیارت کرده. شما میروی دیدن یک زائر امام حسین، ثواب زیارت کربلا بهت... از حرم آمده، استقبال... استقبال مسافر، مخصوصاً زائر رفتن. فرمودند که از آداب دیدن مسافر، استقبال مسافر رفتن این است: «اگر از مکه برگشته، لب به حجرالاسود خورده، مستحب است شما این لبهای او را ببوسی.»
بعد در روایت فرمود: «بخاطر اینکه حجرالاسود جایگاه بوسه پیغمبر است، چون لبان پیغمبر اکرم به حجرالاسود رسیده.» کسی حجرالاسود را بوسیده، برگشته، شما مستحب... لب یک سنگ و پیغمبر... کسی این سنگ را میبوسد، اینقدر لبهایش قیمتی میشود. اینجا اجازه کراهت دارد بوسیدن لب، ولی اینجا اجازه... لبهای من از شما سوال... شب آخر است. روضه شب جمعه. اگر بازویی جای بوسه پیغمبر. سینهای جای بوسه پیغمبر. نه یک بار، نه دو بار. هر وقت وارد میشد، پیغمبر بلند میشد، دستش را میبوسید. هر وقت میخواهد خداحافظی کند، پیغمبر سینهاش را میبوسید. این را باید چه کرد؟ این را باهاش چه کردند؟
امشب چه؟ چگونه؟ چه غریبانه؟ امشب اصلاً انگار نه انگار پیغمبر دختری داشت! چقدر دیوانه! بردند مادر ما را امشب دفن کردند. مادر ما را امشب... چقدر دیوانه این بچهها! خداحافظ زینب. «تو را بهجان من آرام گریه کن، مثل برادرت حسن آرام گریه کن.» این شعر را بخوانم. شب آخرمان است. چقدر حیف است تموم. «مادرم ما را تنها نگذارد. میدانم آب میشوی از داغ مادرم، مانند انجمن آرام گریه کن.» کمتر به این شمایل نیلی نگاه کن. «سیلی مزن به صورتم، گریه کن. انقدر خاک بر سر و روی نریز، قدری کنار این آرام گریه کن.» دستم رسید. اسما زخمی. «زینب! بیا بگو به من آرام گریه کن.»
حالا بیا به یاد حسین غریب ما! بنشین و آرام گریه... خدا را شکر مجبور اسما فقط تو وایسا بهم کمک کن. امام صادق آقا نماز خواندن کنار امام صادق. شروع کرد گریه کردن. فرمود: «یاد مادرم امیرالمؤمنین میخواست مادرم رو بده.» آبی روی آتش گذاشت! آب آنقدر بیحال شد. نماز خواند. نماز صبر بود. خودت کمکم کن به در گرفتن. آروم گریه میکنند. یک به دیوار میخورد سر شب جمعه است. کربلا. نبین روضهمان تموم نمیشود. میخواهم بگویم: «خانم جان زینب جان! خوب تجربه کسب کردی. یاد گرفتی آستین این تجربه غریبان گرفت.» یک گوشه تو رو خدا بگویم فقط کربلا و مدینه. مدینه از دهان بیرون میآمد، صدای زینب بلند میشد نگاه کند، چون باباش علی. ولی کربلا صدا زد: «بابا!»
لا اله الا الله. یا الله رحمان و یا رحیم قدیم و یا حمید. و به حق محمد و یا علی به حق علی و فاطمه. دلم نمیآید. رفتیم کنار الله. خدایا به حق مادر سادات، به حق زخمهای تن، زخمهای دل فاطمه، فرج فرزند امام زمان برسان. نازنینش از ما راضی و خوشنود بفرما. حضرتش قرار بده. نسل ما نوکران. اموات علما، شهدا، فقها، امام. امشب جمعه. شام غریبان فاطمه زهرا، سر سفره مادر بفرما. شب اول قبر مادر سادات به فریادمان در دنیا، زیارت در آخرت شفاعت اهلبیت نصیب ما بفرما. دشمنان دین، قرآن، انقلاب، ولایت اگر قابل هدایت نیستند، نیست و نابود. احمد معظم انقلاب، مراجع عظام، علمای اعلام، مسئولین خدمت منصور بدار. هر آنچه گفتیم و سلام نمیدانی برای ما رقم بزن.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...