متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
**بسم الله الرحمن الرحیم**
«الحمدلله. خیار و رویه. من اشترا اعتماداً علی رؤیه سابقه او الوصف بدون رؤیه، ثم وجده علی خلاف ذالک، کان بالخیار بین الرد و الامساک.»
کسی که خریدی انجام دهد، به پشتوانه اینکه قبلاً آن را دیده است یا توصیفی از آن شنیده است (مثلاً در دیجی کالا که زده است اینها را دارد، شما عکس را میبینی و در دیوار رؤیت میشود. اگر این عکس سرکاری بود چه؟ عکس را رؤیت کردهای و وصل بود)، و بعد آن را بر خلاف آنچه دیده یا شنیده، بیابد، اینجا حق خیار دارد؛ یعنی میتواند بین رد کردن و نگه داشتن، یکی را انتخاب کند. بله، بین رد و امساک، خیار دارد.
«ولا یحق له المطالبه بالعرش، کما لا یسقط خیاره ببذل البائع العرش او ابدال العین باخری.»
و حق مطالبه ارش را ندارد. (ارش را کجا میخواستید؟ خیار، خیار از سابقههای برگهای اصول فقه است. خب همه اینها با هم ریخت) همانگونه که خیار او به بذل ارش از سوی بایع ساقط نمیشود. حالا اگر بایع بگوید: «آقا بیا این پول را بگیر و هیچی نگو.» خودش که نمیتواند مطالبه عرش کند، اما اگر بایع آمد و به او ارش داد، آیا خیار ساقط میشود؟ من حق پس گرفتن و پس دادن دارم. روشن است که در خیار، دیگر رضایت شرط است. عزیز طلاق است؛ مگر من این را برداشتم، این کلید را نگاه کردم، دیدم درست است؟ بعد رفتم دیدم که اینجاها اصلاً جوری که گفته بود نخورده. کنترل... آفرین! بیع ما با کنترل معنا پیدا میکند.
مشتری میگوید: «یکی دیگه بهت میدهم. اصلاً حال نکردم از تو بخرم. میخواهم پولش را بگیرم و یکی دیگر بخرم.» در حالی که حق من چیست؟ روشن است. «آقا من از حق خیارم میگذرم به ازای اینی که ازت میگیرم، یک بسته دیگر در کنار آن.» ارج معالم، اینجا ارش ندارد طرف. ابتدا به ساکن ارش ندارد؛ مگر اینکه من بگویم از حق خیالم میگذرم در ازای آن مقدار پولی که میگیرم. دیگر خیار نیست.
«بل الخیار یثبت للبائع ایضاً اذا کان قد رأی المبیع، ثم وجده علی خلاف ذالک.»
بلکه خیار ثابت است برای بایع نیز، زمانی که مبیع (یعنی کالا) را ببیند یا اعتماد کند بر وصفی، و بعد ببیند من مبیعی که دیده بودم این نیست. مثلاً بهت گفتم الاغ میدهم، خر میگیرم. اشاره به اختیار داری؟ تراول میخواستم. پول را قبلاً دیدم، بعد الان یک پولی بهشون میدهم. خلاف ذلک، لزوماً خراب نیست؛ اونی که دیدم نیست. من رنگ صورتی سفارش دادم، برایم آبی فرستادی! چه فرقی میکند؟ الان عیب دارد؟ تمام شد. اینی که من دیدم نیست. من معامله را بر آن انجام دادم. آقا! من عکس دختر مش قمقمه را دیدم، آن دختر خوشگل بزرگ را. آن کوچک زشت را بهم دادند. بلبوله؟ حله؟ تا حالا اینجور قانع نشده بود؟ درسته؟ پس بایع خیار دارد. غفوری... وقتی که مبیع را دیده باشد، داشته باشد، بعد خلاف کشف شود. به اونی که میفروشد، فروشنده. فروشنده میگیرد دیگه. سنّد. پایان. پارسالم که میخواندیم، اگر اونی که مشتری میدهد، میشود سنّد؛ خلاف سمن، خیار. پس خلاف سمن، خیار ثابت برای بایع و مشتری است، وقتی که خلاف واضح شود در سمن. مورد اولش (شاید بالا منظورش مشتری باشد، عزیزم). یعنی مثل مشتری که وقتی اینجور باشد: «اذا کان فلان...» نصب جمله. المبیع کی؟ مشتری. «ایضاً»، یعنی مثل همان مشتری که اینجوری میکند. یعنی برای بایع ثابت است ایضاً، مثل مشتری که مبیع را میبیند. هم مشتری، هم بایع ثابت است.
دو تا سؤال کوچولو. سؤال دوم این است: من اختیار دارم برگردم، اختیار فسخ دارم. این چطور استخراج شده؟ با توجه به ابزار اصولی... الان پایین مثلاً شما خبر واحد. بعد خبر واحد شما، دلیل شرعی لفظی، دلیل شرعی لفظی شما استنادش به شارع چه شکلی اثبات میشود؟ این همه بحث شرعی دیگه. عصای اصولی؛ یا ظن داری یا قطع داری. ظن داری، باید اثبات بشه حجیتش. حجتش اثبات شد خبر واحد... یک طرقی داشت. اصل مثلاً همه خیارات از کجا آمده؟ روایات. بدون شک برگرفته از زمین احکام ادله اربعه سال اولتون.
«المستند فی ذلک اما ثبوت الخیار عند تخلف الرؤیه او الوصف.»
اما اینکه خیار ثابت است نزد تخلف رؤیت یا وصف، اگر با رؤیت مخالف بود یا با وصف مخالف بود، خیار برای من ثابت است. چرا؟ (کرده) میگوید: وقتی ولی خدا را میزنی، خدا عدو خدا را برات مسلط میکند. غذا میخوری؟ توضیح دادم برادر من، این همه فک زدم. من خیلی حدیث، این خبر واحده. دلیل اینکه میگوید این ثبوت (روایت) داریم. روایت یعنی چی؟ خبر واحده. این الان یا متواتره یا واحده. اگر واحده، آن سیری که کلاً داشتیم برای اینکه اثبات بشود، اول قطع بود، ظن بود، ظن بود. شارع بهش حجیت میداد. مسیر حجیتبخشی به خبر واحد چی بود؟ سیره متشرعه و سیره عقلا بود. امضای شارع بود. آیه نبا را استدلال میکردند. آیه چی؟ استدلال میکردند به روایات. استدلال میکردند. میگفتند این تواتر اجمالی دارد، چی چی دارد؟ نصف حلقه ثانیه. الان برای شما گفتم. خوب کاری کردین شما. درس بده. بچه بودم، یک عملیات فقهی انجام دادم، عملیات انتحاری. «یدونه» زدن معروف بین الاصحاب. سؤال شما: کار فلان اینا بلدین چه جوره؟ فلان... یکی از اساتید ما توی مسئلهای یک نظری داشت. «اینجوری نیست. در مورد وقت بود. وقت فلان چیز، تا این وقتی، تا اون وقت. منظور این نیست. منظور اونه.» بعد دادم به استاد عزیز. سال بعدش یکی از رفقا آمد گفتش که آره، «این استاد تو سخنرانی گفتن که من نظرم عوض شده به نسبت پارسال. فلانی آمد نظر ما را عوض کرد.» حل.
«معروفٌ بین الاصحاب و استدل له بصحیح جمیل بن دراج.»
این بین اصحاب معروف است و استدلال شده است برای آن به صحیح جمیل بن دراج. استدلال کرده است برایش. «تو دل له» استدلال. نظر فقهی منو عوض کنی؟ خیلی گُلاخی! (استدلال شده بهش).
«بصحیح ابی عبدالله علیه السلام: رجلٌ اشترا ضیعه و بیع ارض، وقد کان یدخلها و یخرج منها. فلما أنقد المال، سار الی الضیعه، فقلبها (نه قبل قلبها)، ثم رجع فاستقال صاحبه. فلم یُقِله. فقال ابو عبدالله علیه السلام: انه لو غلَبَ منها قلباً منها و نظر الی تسع و تسعین قطعه، ثم بقیه منها قطعه و لم یرها، لکان له فی ذلک خیار الرؤیه.»
یک بابایی یک زمینی خریده. تو اون زمین هم رفت و آمد داشته. وقتی پولش را گرفته برای اینکه بیشتر تحقیق کنه، آمده یک بار دیگه زمین را خوب بررسی کرده، نگاه کرده. بعد برگشته به صاحب زمین گفته: «آقا بیا این را فسخ کن. اشتباه کردم فروختم.» استقاله کرده، طلب اقاله کرده. اینی که خریده، آمده حالا خوب نگاه کرده، نه بابا! قیمتش نیست، این گوشهاش فلان است، این ورش اینجوری! برگشته به صاحب زمین گفته که: «آقا بیا زمینت رو پس بگیر، پولم رو بده.» اونم قبول نکرده و پس گرفته نمیشود. حضرت فرمود نه اینکه: «اگر رفته بررسی کرده، قبلا نگاه به نود و نه قطعه کرده بود، یک قطعه مانده بود.» نود و نه جاشو رفته بود دیده بود. «یک اینجا خیار رؤیت دارد.» زمین رو خریده، بعد نمیدانسته که شهرداری رو دستشویی گذاشته! پنج هکتار زمینه، یک هکتار اون بغلش آسفالت است، اصلاً زمین نیست. فوتبال درست کردهام. بوشهر... چرا طبری؟ بحث رؤیت است. گوشی موبایل، زمین پنج هکتار، ماشین، فرق میکند. پنج هکتار زمینه شبکه صد متر فرق میکند با پنج هکتار. نود و نه درصد. یعنی اگر پنج هکتار دارد، نود و نه درصدش... اگر ده هکتار باشد، یعنی نگاه کن! اون دلیل بر این نمیشه که خیانت داشته باشه. من حجت. اشکال. اگر روایت دلالت ما را داشته باشد که اشکالی نیست. قبول میکنیم که آقا این مثلاً در مورد زمین نمیدانم فلان است. این مثلاً چی چی هست. دانلود مثلاً موتور و ماشین و فلان و اینا که نمیشه اینا رو گفت.
«والا امکن التمسک بفِکره الاشتراط الضمنی.»
وگرنه ممکن است تمسک کنیم به فکرت اشتراط ضمنی. اگر نشه استدلال به روایت کرد، دلالت نداشته باشه، باید تمسک کنیم به همون نظریه اشتراط ضمنی که هر معاملهای وقتی آدم انجام میده، یعنی: «من آنچه دیدهام دارم میخرم.» مثل اینکه من مثلاً برم کتابفروشی، بر فرض کتاب تحقیق علامه مصطفوی را دیدم، از این خوشگلها، چاپ بیروت گذاشته اونجا، چاپ سال شصت. برام فرستاده کتاب کتاب نسخه خطی خود ایشون. (ارزونتره. نمیخواهم. من اونو...) اینو دارم ازت میخرم، با فرض اینکه اینو داری میفرستی، دارم میخرم.
«من یشتری اعتماداً علی رؤیه او الوصف، یشترط لنفسه الخیار ضمناً و ارتکازاً علی تقدیر التخلف.»
پس کسی که با تکیه بر رؤیت یا وصف، چیزی را میخرد، شرط میکند برای خودش خیار را در ضمن و ارتکازاً بر تقدیر تخلف. یعنی اشتراط ضمنی دارد، اشتراط ارتکازی دارد که اگر این تخلف کرد از آنچه من میخواستم، از آنچه من دیدم، از آنچه من بر اساس آن معامله انجام دادم، میتوانم بیایم و آن را برگردانم. بنابر آنچه دیدم، بنابر آن وصفی که خواندهام و دیدهام و شنیدهام، دارم میخرم.
**و سیره العقلائیه المنقده لاستحقاق المشتری للفسخ عند التخلف.**
سیره عقلاییه منعقده بر اینکه مشتری استحقاق فسخ دارد، وقتی که تخلف از اوصاف کرد. سیر عقلایش چیست؟ اونی که خریده، آنچه میخری، آنچه سفارش... آنچه برات میفرستند... دیدید آنچه سفارش میدهید versus آنچه برات میفرستند؟ یک شوخی اینجوری درست کردند توی فضای مجازی. با همهچی شوخی میکند. بعد مثلاً عکس رهبر معظم انقلاب با رئیسجمهور ارمنستان و ... دو تا آدم کتوشلواری کراواتی اینور و اونور آقا. بعد عکس یک چیزی که من سیدهای عزیز منبری را پایین انداخته! دو تا از این جوونای لات اینور و اونورش درب و داغون. بعد بالا عکس آقا، این دو نفر بغل. اینم پایین سید. قشنگ تو همون قال: «آنچه سفارش میدهید» بالای عکس آقا، «آنچه برات میفرستند». بله.
**اشتراط ضمنی. مطالبه بالعرش.**
اینی که حق ندارد مطالبه ارش کند. «ولا یسقط خیاره ببذل...» اینی که اگر بایع، ارش بذل کرد، باز هم مشتری حق اختیار دارد. «ولا بالابدال بعین اخری.» اگر بایع کالای دیگری به او داد، باز هم مشتری حق خیار دارد.
«ثبوت العرش یحتاج الی دلیل، و ما من دلیل هنا.»
ثبوت ارش نیاز به دلیل دارد و ما اینجا دلیل نداریم؛ ما فقط دلیل برای خیار داریم. یک جا فقط دلیل داشتیم برای اینکه «میتونه» ارج بگیرد. کجا بود؟
**و مقتضی الاشتراط الضمنی ثبوت الحق فی الفسخ دون العرش و الابدال.**
و مقتضای اشتراط ضمنی ثبوت حق در فسخ است، نه در ارش و ابدال. یاد خاطره افتادم، خندهام گرفت. یکی از مدارس، مدرسه خوبم. متاسفانه نظم و اینا خیلی جدی نیست. بیشتر مدارس چه شکلیه؟ بعد یک طلبهای ایشون داشتند که مثلاً ماهی یکی دو بار میآمد سر کلاس. این آقا پسر دختر یکی از این مسئولین کشوری را پسندیده بود. رفته بود خواستگاری. گوشیش زنگ زد. جواب دادن: «نه، همون طلبهست.» گفتن که: «خب چطوری؟ چه خبر؟» «رفتم خواستگاریش.» گفتن: «به تو نمیدیم.» «چرا؟» گفت: «گفته که به طلبه نمیدیم. خب بگو که من خیلی طلبه نیستم. ماهی یکی دو بار سر کلاس بودم!» یکم مثلاً ارش دارد. بله. کلاس.
و مقتضای اشتراط ضمنی، ثبوت حق است در فسخ، نه در ارش و ابدال. (ابدالم چی بود؟ تعویض.)
**تعمیم للبائع و لانکشاف الخلاف فی الثمن.**
تأمین به بایع دادیم و اینکه انکشاف خلاف در سمن صورت گیرد.
**فلَمَن نکته؟ الاشتراط الضمنی.**
به خاطر اینکه اشتراط ضمنی همه جا بایع و مشتری ندارد؛ بین سمن و مثمن ندارد. من معامله انجام میدهم روی این یا جایگزینش. عرف میگوید: «من معامله میکنم بنابراین که این همان کالاست.» چیز دیگری ندارد. روشن است. قدر متیقن از اشتراط ضمنی عرفی چیست؟ همین است. ممکنه حالا به عرف بگی: «آقا بیا ارش بگیر.» قبول بکند. ولی معامله انجام میدهد یعنی چی؟ بیع انجام یعنی چی؟ شما میری خودکار میخری یعنی چی؟ میخری خودکار یعنی چی؟ اونی که مینویسه! اونی که آبی مینویسه! اونی که سیاه مینویسه! نمیری بگی: «آقا من یک چیزی میخرم که یا مینویسه یا اگه ننوشت پول بگیرم جاش؟»
**الحمدلله رب العالمین.**
**بسم الله الرحمن الرحیم**
«الحمدلله. خیار و رویه. من اشترا اعتماداً علی رؤیه سابقه او الوصف بدون رؤیه، ثم وجده علی خلاف ذالک، کان بالخیار بین الرد و الامساک.»
کسی که خریدی انجام دهد، به پشتوانه اینکه قبلاً آن را دیده است یا توصیفی از آن شنیده است (مثلاً در دیجی کالا که زده است اینها را دارد، شما عکس را میبینی و در دیوار رؤیت میشود. اگر این عکس سرکاری بود چه؟ عکس را رؤیت کردهای و وصل بود)، و بعد آن را بر خلاف آنچه دیده یا شنیده، بیابد، اینجا حق خیار دارد؛ یعنی میتواند بین رد کردن و نگه داشتن، یکی را انتخاب کند. بله، بین رد و امساک، خیار دارد.
«ولا یحق له المطالبه بالعرش، کما لا یسقط خیاره ببذل البائع العرش او ابدال العین باخری.»
و حق مطالبه ارش را ندارد. (ارش را کجا میخواستید؟ خیار، خیار از سابقههای برگهای اصول فقه است. خب همه اینها با هم ریخت) همانگونه که خیار او به بذل ارش از سوی بایع ساقط نمیشود. حالا اگر بایع بگوید: «آقا بیا این پول را بگیر و هیچی نگو.» خودش که نمیتواند مطالبه عرش کند، اما اگر بایع آمد و به او ارش داد، آیا خیار ساقط میشود؟ من حق پس گرفتن و پس دادن دارم. روشن است که در خیار، دیگر رضایت شرط است. عزیز طلاق است؛ مگر من این را برداشتم، این کلید را نگاه کردم، دیدم درست است؟ بعد رفتم دیدم که اینجاها اصلاً جوری که گفته بود نخورده. کنترل... آفرین! بیع ما با کنترل معنا پیدا میکند.
مشتری میگوید: «یکی دیگه بهت میدهم. اصلاً حال نکردم از تو بخرم. میخواهم پولش را بگیرم و یکی دیگر بخرم.» در حالی که حق من چیست؟ روشن است. «آقا من از حق خیارم میگذرم به ازای اینی که ازت میگیرم، یک بسته دیگر در کنار آن.» ارج معالم، اینجا ارش ندارد طرف. ابتدا به ساکن ارش ندارد؛ مگر اینکه من بگویم از حق خیالم میگذرم در ازای آن مقدار پولی که میگیرم. دیگر خیار نیست.
«بل الخیار یثبت للبائع ایضاً اذا کان قد رأی المبیع، ثم وجده علی خلاف ذالک.»
بلکه خیار ثابت است برای بایع نیز، زمانی که مبیع (یعنی کالا) را ببیند یا اعتماد کند بر وصفی، و بعد ببیند من مبیعی که دیده بودم این نیست. مثلاً بهت گفتم الاغ میدهم، خر میگیرم. اشاره به اختیار داری؟ تراول میخواستم. پول را قبلاً دیدم، بعد الان یک پولی بهشون میدهم. خلاف ذلک، لزوماً خراب نیست؛ اونی که دیدم نیست. من رنگ صورتی سفارش دادم، برایم آبی فرستادی! چه فرقی میکند؟ الان عیب دارد؟ تمام شد. اینی که من دیدم نیست. من معامله را بر آن انجام دادم. آقا! من عکس دختر مش قمقمه را دیدم، آن دختر خوشگل بزرگ را. آن کوچک زشت را بهم دادند. بلبوله؟ حله؟ تا حالا اینجور قانع نشده بود؟ درسته؟ پس بایع خیار دارد. غفوری... وقتی که مبیع را دیده باشد، داشته باشد، بعد خلاف کشف شود. به اونی که میفروشد، فروشنده. فروشنده میگیرد دیگه. سنّد. پایان. پارسالم که میخواندیم، اگر اونی که مشتری میدهد، میشود سنّد؛ خلاف سمن، خیار. پس خلاف سمن، خیار ثابت برای بایع و مشتری است، وقتی که خلاف واضح شود در سمن. مورد اولش (شاید بالا منظورش مشتری باشد، عزیزم). یعنی مثل مشتری که وقتی اینجور باشد: «اذا کان فلان...» نصب جمله. المبیع کی؟ مشتری. «ایضاً»، یعنی مثل همان مشتری که اینجوری میکند. یعنی برای بایع ثابت است ایضاً، مثل مشتری که مبیع را میبیند. هم مشتری، هم بایع ثابت است.
دو تا سؤال کوچولو. سؤال دوم این است: من اختیار دارم برگردم، اختیار فسخ دارم. این چطور استخراج شده؟ با توجه به ابزار اصولی... الان پایین مثلاً شما خبر واحد. بعد خبر واحد شما، دلیل شرعی لفظی، دلیل شرعی لفظی شما استنادش به شارع چه شکلی اثبات میشود؟ این همه بحث شرعی دیگه. عصای اصولی؛ یا ظن داری یا قطع داری. ظن داری، باید اثبات بشه حجیتش. حجتش اثبات شد خبر واحد... یک طرقی داشت. اصل مثلاً همه خیارات از کجا آمده؟ روایات. بدون شک برگرفته از زمین احکام ادله اربعه سال اولتون.
«المستند فی ذلک اما ثبوت الخیار عند تخلف الرؤیه او الوصف.»
اما اینکه خیار ثابت است نزد تخلف رؤیت یا وصف، اگر با رؤیت مخالف بود یا با وصف مخالف بود، خیار برای من ثابت است. چرا؟ (کرده) میگوید: وقتی ولی خدا را میزنی، خدا عدو خدا را برات مسلط میکند. غذا میخوری؟ توضیح دادم برادر من، این همه فک زدم. من خیلی حدیث، این خبر واحده. دلیل اینکه میگوید این ثبوت (روایت) داریم. روایت یعنی چی؟ خبر واحده. این الان یا متواتره یا واحده. اگر واحده، آن سیری که کلاً داشتیم برای اینکه اثبات بشود، اول قطع بود، ظن بود، ظن بود. شارع بهش حجیت میداد. مسیر حجیتبخشی به خبر واحد چی بود؟ سیره متشرعه و سیره عقلا بود. امضای شارع بود. آیه نبا را استدلال میکردند. آیه چی؟ استدلال میکردند به روایات. استدلال میکردند. میگفتند این تواتر اجمالی دارد، چی چی دارد؟ نصف حلقه ثانیه. الان برای شما گفتم. خوب کاری کردین شما. درس بده. بچه بودم، یک عملیات فقهی انجام دادم، عملیات انتحاری. «یدونه» زدن معروف بین الاصحاب. سؤال شما: کار فلان اینا بلدین چه جوره؟ فلان... یکی از اساتید ما توی مسئلهای یک نظری داشت. «اینجوری نیست. در مورد وقت بود. وقت فلان چیز، تا این وقتی، تا اون وقت. منظور این نیست. منظور اونه.» بعد دادم به استاد عزیز. سال بعدش یکی از رفقا آمد گفتش که آره، «این استاد تو سخنرانی گفتن که من نظرم عوض شده به نسبت پارسال. فلانی آمد نظر ما را عوض کرد.» حل.
«معروفٌ بین الاصحاب و استدل له بصحیح جمیل بن دراج.»
این بین اصحاب معروف است و استدلال شده است برای آن به صحیح جمیل بن دراج. استدلال کرده است برایش. «تو دل له» استدلال. نظر فقهی منو عوض کنی؟ خیلی گُلاخی! (استدلال شده بهش).
«بصحیح ابی عبدالله علیه السلام: رجلٌ اشترا ضیعه و بیع ارض، وقد کان یدخلها و یخرج منها. فلما أنقد المال، سار الی الضیعه، فقلبها (نه قبل قلبها)، ثم رجع فاستقال صاحبه. فلم یُقِله. فقال ابو عبدالله علیه السلام: انه لو غلَبَ منها قلباً منها و نظر الی تسع و تسعین قطعه، ثم بقیه منها قطعه و لم یرها، لکان له فی ذلک خیار الرؤیه.»
یک بابایی یک زمینی خریده. تو اون زمین هم رفت و آمد داشته. وقتی پولش را گرفته برای اینکه بیشتر تحقیق کنه، آمده یک بار دیگه زمین را خوب بررسی کرده، نگاه کرده. بعد برگشته به صاحب زمین گفته: «آقا بیا این را فسخ کن. اشتباه کردم فروختم.» استقاله کرده، طلب اقاله کرده. اینی که خریده، آمده حالا خوب نگاه کرده، نه بابا! قیمتش نیست، این گوشهاش فلان است، این ورش اینجوری! برگشته به صاحب زمین گفته که: «آقا بیا زمینت رو پس بگیر، پولم رو بده.» اونم قبول نکرده و پس گرفته نمیشود. حضرت فرمود نه اینکه: «اگر رفته بررسی کرده، قبلا نگاه به نود و نه قطعه کرده بود، یک قطعه مانده بود.» نود و نه جاشو رفته بود دیده بود. «یک اینجا خیار رؤیت دارد.» زمین رو خریده، بعد نمیدانسته که شهرداری رو دستشویی گذاشته! پنج هکتار زمینه، یک هکتار اون بغلش آسفالت است، اصلاً زمین نیست. فوتبال درست کردهام. بوشهر... چرا طبری؟ بحث رؤیت است. گوشی موبایل، زمین پنج هکتار، ماشین، فرق میکند. پنج هکتار زمینه شبکه صد متر فرق میکند با پنج هکتار. نود و نه درصد. یعنی اگر پنج هکتار دارد، نود و نه درصدش... اگر ده هکتار باشد، یعنی نگاه کن! اون دلیل بر این نمیشه که خیانت داشته باشه. من حجت. اشکال. اگر روایت دلالت ما را داشته باشد که اشکالی نیست. قبول میکنیم که آقا این مثلاً در مورد زمین نمیدانم فلان است. این مثلاً چی چی هست. دانلود مثلاً موتور و ماشین و فلان و اینا که نمیشه اینا رو گفت.
«والا امکن التمسک بفِکره الاشتراط الضمنی.»
وگرنه ممکن است تمسک کنیم به فکرت اشتراط ضمنی. اگر نشه استدلال به روایت کرد، دلالت نداشته باشه، باید تمسک کنیم به همون نظریه اشتراط ضمنی که هر معاملهای وقتی آدم انجام میده، یعنی: «من آنچه دیدهام دارم میخرم.» مثل اینکه من مثلاً برم کتابفروشی، بر فرض کتاب تحقیق علامه مصطفوی را دیدم، از این خوشگلها، چاپ بیروت گذاشته اونجا، چاپ سال شصت. برام فرستاده کتاب کتاب نسخه خطی خود ایشون. (ارزونتره. نمیخواهم. من اونو...) اینو دارم ازت میخرم، با فرض اینکه اینو داری میفرستی، دارم میخرم.
«من یشتری اعتماداً علی رؤیه او الوصف، یشترط لنفسه الخیار ضمناً و ارتکازاً علی تقدیر التخلف.»
پس کسی که با تکیه بر رؤیت یا وصف، چیزی را میخرد، شرط میکند برای خودش خیار را در ضمن و ارتکازاً بر تقدیر تخلف. یعنی اشتراط ضمنی دارد، اشتراط ارتکازی دارد که اگر این تخلف کرد از آنچه من میخواستم، از آنچه من دیدم، از آنچه من بر اساس آن معامله انجام دادم، میتوانم بیایم و آن را برگردانم. بنابر آنچه دیدم، بنابر آن وصفی که خواندهام و دیدهام و شنیدهام، دارم میخرم.
**و سیره العقلائیه المنقده لاستحقاق المشتری للفسخ عند التخلف.**
سیره عقلاییه منعقده بر اینکه مشتری استحقاق فسخ دارد، وقتی که تخلف از اوصاف کرد. سیر عقلایش چیست؟ اونی که خریده، آنچه میخری، آنچه سفارش... آنچه برات میفرستند... دیدید آنچه سفارش میدهید versus آنچه برات میفرستند؟ یک شوخی اینجوری درست کردند توی فضای مجازی. با همهچی شوخی میکند. بعد مثلاً عکس رهبر معظم انقلاب با رئیسجمهور ارمنستان و ... دو تا آدم کتوشلواری کراواتی اینور و اونور آقا. بعد عکس یک چیزی که من سیدهای عزیز منبری را پایین انداخته! دو تا از این جوونای لات اینور و اونورش درب و داغون. بعد بالا عکس آقا، این دو نفر بغل. اینم پایین سید. قشنگ تو همون قال: «آنچه سفارش میدهید» بالای عکس آقا، «آنچه برات میفرستند». بله.
**اشتراط ضمنی. مطالبه بالعرش.**
اینی که حق ندارد مطالبه ارش کند. «ولا یسقط خیاره ببذل...» اینی که اگر بایع، ارش بذل کرد، باز هم مشتری حق اختیار دارد. «ولا بالابدال بعین اخری.» اگر بایع کالای دیگری به او داد، باز هم مشتری حق خیار دارد.
«ثبوت العرش یحتاج الی دلیل، و ما من دلیل هنا.»
ثبوت ارش نیاز به دلیل دارد و ما اینجا دلیل نداریم؛ ما فقط دلیل برای خیار داریم. یک جا فقط دلیل داشتیم برای اینکه «میتونه» ارج بگیرد. کجا بود؟
**و مقتضی الاشتراط الضمنی ثبوت الحق فی الفسخ دون العرش و الابدال.**
و مقتضای اشتراط ضمنی ثبوت حق در فسخ است، نه در ارش و ابدال. یاد خاطره افتادم، خندهام گرفت. یکی از مدارس، مدرسه خوبم. متاسفانه نظم و اینا خیلی جدی نیست. بیشتر مدارس چه شکلیه؟ بعد یک طلبهای ایشون داشتند که مثلاً ماهی یکی دو بار میآمد سر کلاس. این آقا پسر دختر یکی از این مسئولین کشوری را پسندیده بود. رفته بود خواستگاری. گوشیش زنگ زد. جواب دادن: «نه، همون طلبهست.» گفتن که: «خب چطوری؟ چه خبر؟» «رفتم خواستگاریش.» گفتن: «به تو نمیدیم.» «چرا؟» گفت: «گفته که به طلبه نمیدیم. خب بگو که من خیلی طلبه نیستم. ماهی یکی دو بار سر کلاس بودم!» یکم مثلاً ارش دارد. بله. کلاس.
و مقتضای اشتراط ضمنی، ثبوت حق است در فسخ، نه در ارش و ابدال. (ابدالم چی بود؟ تعویض.)
**تعمیم للبائع و لانکشاف الخلاف فی الثمن.**
تأمین به بایع دادیم و اینکه انکشاف خلاف در سمن صورت گیرد.
**فلَمَن نکته؟ الاشتراط الضمنی.**
به خاطر اینکه اشتراط ضمنی همه جا بایع و مشتری ندارد؛ بین سمن و مثمن ندارد. من معامله انجام میدهم روی این یا جایگزینش. عرف میگوید: «من معامله میکنم بنابراین که این همان کالاست.» چیز دیگری ندارد. روشن است. قدر متیقن از اشتراط ضمنی عرفی چیست؟ همین است. ممکنه حالا به عرف بگی: «آقا بیا ارش بگیر.» قبول بکند. ولی معامله انجام میدهد یعنی چی؟ بیع انجام یعنی چی؟ شما میری خودکار میخری یعنی چی؟ میخری خودکار یعنی چی؟ اونی که مینویسه! اونی که آبی مینویسه! اونی که سیاه مینویسه! نمیری بگی: «آقا من یک چیزی میخرم که یا مینویسه یا اگه ننوشت پول بگیرم جاش؟»
**الحمدلله رب العالمین.**
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه هفدهم
دروس تمهیدیه
جلسه هجدهم
دروس تمهیدیه
جلسه نوزدهم
دروس تمهیدیه
جلسه بیستم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و یکم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و سوم
دروس تمهیدیه
جلسه بیست و چهارم
دروس تمهیدیه
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه
جلسه اول
دروس تمهیدیه
در حال بارگذاری نظرات...