دروس تمهیدیه

جلسه بیست و چهارم

00:41:45
17

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

یک نکته از درس دیروز؛ آنجایی که گفته بودند تقیه فرع تعارض دو روایت است. فرض این است که اینجا معارضی نیست. می‌گوییم که در خود بحث تقیه و تعارض هم این مطلب غلط است. چرا؟ برای اینکه تعارض لزوماً این نیست که یک روایاتی با این مضمون باشد و این روایات با آن روایت تعارض پیدا کند؛ بلکه ما اینجا عموم ادلۀ ارث را داریم. عمومات ادلۀ ارث هم اقتضا می‌کند که همۀ طبقات، حق قصاص داشته باشند؛ ولی این روایت «حل النساء قوت او عفون» می‌آید و می‌گوید که نه، انگار همۀ طبقات ارث حق قصاص ندارند. این می‌شود تعارض. از فرع و وجود تعارض، فرع و تعارض روایت مفروض عدم وجود المعارض، افروز وجود معارض، معارضش هم عموم ادلۀ ارث. مفهوم صحیح معلوم نبود. تعارض یعنی چه؟ این روایت با آن روایت. صاحب کتاب می‌فرمایند که این روایت «حل النساء قوت» معارض ندارد؛ یعنی چه؟ روایت خاصی با همین مضمون خاص که دقیقاً مخالفت پیدا کند با همین روایت، نداریم. می‌گوییم تعارض لزوماً این نیست که روایت خاصی با مضمون خاصی با این تعارض پیدا کند. عموم ادلۀ ارث، ادلۀ ارث که حق در واقع طبقات را تعیین می‌کرد، آنجا تعیین طبقه داشتیم دیگر در ارث. آنجا نشان می‌داد که اولوالأرحام و اولیا سه طبقه بودند. اینجا می‌گوید: اولیا غیر نسا. اولیای دم از آنجا فهمیده می‌شد، اولیای دم همۀ طبقات ارث. از اینجا فهمیده می‌شود غیر از نساء. این می‌شود تعارضش. (مفهوم شد؟) بله؟ چه کار کردیم؟ امروز که بیشتر می‌خواهیم اشکال کنیم، تازه تکۀ آخر متنم را هم که بخوانیم، خیلی می‌خواهیم به آن اشکال کنیم. یک کتاب قصاص خوبی خواندیم با هم دور هم. در واقع رد کتاب قصاص با هم خواندیم.

در مورد «صحیحۀ ابی» چند تا نکته است، عرض بکنم. نکتۀ اول این است که الان اینجا سه نفرند: یکی پدر، یکی پسر، یکی روح‌القدس! یک پدر، یک پسر، یک مادر. پسر حق قصاص دارد؛ ولی مثل جاهای دیگری که باید دیه را بدهند و برگردانند، اینجا هم باید در واقع یک ششم دیه را که حق مادر است، «به کل واحد منهم السدس»؛ هر کدامشان یک ششم. یک ششم پدر، یک ششم مادر. درست؟ اینجا یک ششمش که حق مادر می‌شود، که به او برمی‌گرداند؛ چون مادر چه می‌خواسته؟ دیه می‌خواسته. پدر عفو کرده بود. عفوش هم چه شکلی بود؟ مجاناً صلواتی. پدر عفو مجانی کرده. خب، این خون مقتول. مقتول اینجا کیست؟ پسر. پدر شجاع، پدر پسر، پسر این پدر، مادر. داداش! اینی که دارد قصاص می‌کند، درست است؟ پسرش. پسرش پدر، پدر پسر. قصاص‌کننده چند نفر. (تو ایران که اسمشان معلوم نیست، یکیشان پدر پسر شجاع است. دیده‌بودین؟ پسر شجاع؟ اینها را؟ کارتونش را؟ کارتون پسر شجاع داریم. بر پدر پسر شجاع. معلوم نیست اسمش چیست. پدر پسرش باشد.) عرض کنم خدمتتان که این پدر عفو مجانی کرده. آن خونِ آن مقتول، در واقع یک مقدار از سهم آن خون، خون‌بها، سهم پدر می‌شد دیگر، یک ششم. درست؟ حالا اینجا، این یک ششم را که این پدر بخشیده، به کی بخشیده؟ به اولیای قاتل بخشیده، به خود قاتل بخشیده. گفته: نوش جانت. بازم اگر مورد خاصی برای کشتن بچه‌ها است، بیا پیش خودم، جای دیگر نرو! حالا که بخشیده، آقا بخشیدن یعنی چه؟ یعنی من این دیه‌ای که باید می‌گرفتم را دادم به خودت. اگر ۸۰۰ میلیون است، ۸۰۰ میلیون مال خودت. حالا سهم پدر است از این بخش، یک ششم. حالا که پسر می‌خواهد قصاص کند (روشن شد؟). پسر می‌خواهد قصاص کند، آن یک ششم را که خود قاتل مالک بوده دیگر. بابای مقتول به قاتل بخشیده بود. حالا این پسری که می‌خواهد قصاص کند، یک ششم را باید بدهد به ورثۀ اینی که الان می‌خواهد بکشدش. معلوم. روایت دیروز هم از این جهت حل شد. مادر که یک ششم از پسر از نوع خودش.

خب، مثالی هم که اینجا مطرح کردند، گفتند که مثلاً دو تا برادر هستند، پدرشان کشته شده، یکی از این دو تا قاتل را می‌بخشد و عفو می‌کند. این یک بحثی هم که دیروز داشتیم طبق نظر رهبر انقلاب که تفاوت دارد مطالب این کتاب، کاملاً اگر یکی از این اولیا بخشید، مانع اجرای قصاص نمی‌شود. این تو بحث استقلال هم ایشان قائلند که عرض کردم هر چی که نظر آقای خویی است، یک دانه ایشان مخالفش دارد. اینها هم بعد ایشان می‌فرمایند که نه آقا، این انحلالی نیست. حسن استقلالی نیست. این به همان نحو عام‌المجموعی است. فقط به شرط اینکه دیگری خلع ید نکرده باشد. از این عام‌المجموعی مثل وقف که ایشان مثال می‌زند که تو وقف، آن موقوف‌علیهم به نحو عام‌المجموعی برایشان وقف شده. یکی اگر از اینها افتاد، مرد، برای بقیه صادق است تا وقتی که یک خلع ید نکرده، یا اختیاراً یا به نحو غیر اختیاری. این هم ذیل این عام‌المجموعی است. اگر خلع ید کرد، خارج می‌شود. اگر کسی هم آمد گفت: آقا، من دیگر از حق قصاص گذشتم، خودش خلع ید کرده. این اعلام او هم باعث نمی‌شود که یک نفر اعلام کرد، یکی از اولیای دم. پس تمام شد، عفو گرفتیم از یکی از اولیای دم، حق از بقیه ساقط نمی‌شود. خب، حالا این یکی از دو تا برادر آمد قاتل را عفو کرد. عفوش مانع از این نمی‌شود که آن برادر دیگر بخواهد حق قصاص داشته باشد؛ ولی اگر آن برادر بخواهد قصاص کند، باید، آره، باید دیۀ این را، باید نصف دیه‌اش را بدهد به خود جانی یا به ورثه‌اش قبل از اینکه قصاصش کند. خب، این هم شد از این.

یک توضیحاتی هم رهبر انقلاب اینجا به دو مناسبت این روایت را بحث کردند: یکیش تو همان بحث اینکه مادر مستقلاً حق قصاص دارد، که آنجا هم که می‌گفتند روایت معارض ندارد، این همین خود این روایت معارضش است. برای اینکه اینجا مادر حق قصاص دارد. آقایان می‌گویند که نه، اینجا که حق قصاص مادر است، حرفی ازش نیستش. مادر دارد دیۀ عمش را که نمی‌گیرد. دیه‌ای دارد می‌گیرد که بابت قصاص بوده. معلوم می‌شود مادر حق قصاص داشته، از حق قصاص گذشته، به جایش دیه گرفته. خب، این هم شد «حل النساء قوت»، این هم یک نکته. بحث بعدی هم در مورد استقلال استیفا بود که حالا نکاتی عرض کردم. اگر خواستید، نکات بیشتر هم آقای خویی اینجا یک بحث قشنگی دارند. حیف آدم این را بهتان نگویم. یک گفتگوی قشنگ اینجا دربارۀ بحث علمی قشنگ مرحوم آقای خوانساری در جواب آقای خویی. آقای خویی می‌گویند که توی این روایت، پدر و مادر قصاص نمی‌خواستند. درس بعد! اینها هم که قصاص نمی‌خواستند، راضی به قصاص نبودند؛ ولی مانع از این نشد که پسر بتواند قصاص کند. بحث سر همین است دیگر. بحث استقلال است دیگر. این نشان می‌دهد که هر کدام از اولیا استقلال دارند در استیفا. قصاص به تنهایی می‌تواند قصاص را انجام دهد. یکی هم اگر بین این ده تا ولی دم قصاص را خواست، بابت همان قصاص (معلوم.). خب، بعد هم می‌گوییم که خب، پس چرا باید دیه بدهد به بقیه؟ اگر مثلاً یک کسی زودتر کشت، بقیه گفتند ما دیگر می‌خواستیم. چرا به آنها دیه بدهد؟ بر اساس اصل اگر بود، دیگر نمی‌داد. آقای خوانساری اینجا جواب می‌دهند به ایشان. می‌فرمایند که اگر اینها هر کدامشان استقلال داشتند. خب، دیگر لازم نبود که اینجا این بچه یک ششم دیه را بدهد به مادر و آن یک ششمی هم که سهم پدر است، بدهد به ورثۀ جانی. اینی که حضرت فرمودند باید سهم مادر را بدهد، سهم پدر را هم بدهد به ورثۀ جانی، خودش دلیل بر چیست؟ بر عدم استقلال در قصاص. پس این روایت نه تنها دلالت بر استقلال نمی‌کند؛ بلکه خیلی دلیل خوبی شد برای اینکه آره. علی عدم استقلال در استیفای قصاص ندارد. (تند می‌شود و معلوم نیست؟ بگویید توضیح بدهم. تند شد الان؟ معلوم است؟ آقایون معلوم است؟) رهبر انقلاب حالا به آقای خوانساری جواب می‌دهند. می‌فهمند که این بیان محمول است. خوانساری هم بیان کاملی نیست. چرا؟ برای اینکه اینی که گفتند دیه بدهید، این منافات ندارد با اینکه آن فردی که الان می‌خواهد قصاص بکند، استقلال داشته باشد. چطور؟ آقای خویی هم که این را گفتند، منظورشان این نیست که اگر یکی از اولیا می‌خواست قصاص بکند، دیگر لازم نیست دیۀ بقیه را بدهد. آنها که دیگر می‌خواستند و دیه‌شان را، سهمشان را بدهند. اصلاً علمای شیعه اتفاق بر این دارند که اگر یکی از اولیا عفو کرد، حالا چه مجاناً چه در برابر دیه. عفو این باعث نمی‌شود که بقیه بتوانند قصاص و آنی که می‌خواهد قصاص بکند، قصاص می‌کند. فقط دیگر اینها سهم دیه‌شان را خانوادۀ جانی نمی‌گیرند، از خود همین که قصاص کرده. (روشن آقا؟ معلوم؟) جواب بهتری که باید به خویی بدهیم این است که این روایت نمی‌خواهد بگوید که آقا استقلال دارند اولیای دم. و این هم همان نکته‌ای که عرض کردم. می‌خواهم بفهمم که اینجا حکم در عام‌المجموعی است؛ یعنی حق مجموعاً تعلق گرفته به همۀ اولیا، حکم شامل همۀ افراد می‌شود به شرط اینکه اولیا. خیلی تعبیر ایشان تعبیر قشنگی است. به شرط اینکه اولیا رابطۀ خودشان را با این حق قطع نکنند. این تعبیر مال همۀشان هست تا وقتی تک‌تک قطع نکرده باشند رابطه‌شان را با حق. آنی که می‌گوید آقا من نمی‌خواهم قصاص کنم، رابطه‌اش را با حق قصاص قطع کرد؛ ولی اینکه این قطع کرد، که از بقیه برداشته نمی‌شود. عفو یکی که مانع اجرای قصاص دیگری نمی‌شود. من نمی‌خواهم قصاص کنم، آره دیگر، آره. سهمش را ورثۀ قاتل انگار؟ (نیست؟) آیا یکی از؟ خب دیگر نه. حالا نداشته باشم، اول شده. نه، حق قصاص تا وقتی که من رابطه با حق قصاص قطع نشده، یعنی خود قصاص را بتوانم بگیرم. الان بحث سر قصاص. من می‌آیم، می‌گویم: آقا، من قصاص نمی‌خواهم. من عفو کردم. الان رابطه‌ام با حق قصاص قطع شد. یک حق اولیه‌ای داشتم، انتخاب بین قصاص و عفو. حالا از آن حق اولیه استفاده کردم، حق ثانویه‌ام شد، و دیگر تو این حق ثانویه سهمی از حق قصاص ندارم. منظورشان رابطۀ من با حق قصاص قطع شد، وگرنه به عنوان ولی دم که حق داشتم، حق نظر دادن داشتم، حق انتخاب داشتم. حالا دیگر سهمی از قصاص ندارم. اگر هم من سهمی از قصاص ندارم، دلیل نمی‌شود که بقیه نداشته باشند. حق قصاص به چه نحوی قرار داده شده؟ بر سر حق قصاص، نه مطلق حق قصاص را می‌فرمایند به نحو عام‌المجموعی قرار دادند. آقای خویی قائل بودند که عامی است که انحلال پیدا کرده. عامی است که به تک‌تک افراد داده شده. یکی از ثمرات مهمش بله، اینکه عمل نمی‌شود به این، برمی‌گردد که چون آخرمان دلیل لفظی داریم؛ وگرنه اگر می‌خواستیم به این نظر ایشان عمل بکنیم، ثمره‌اش این شد که چون انحلال پیدا کرده، یکی که گذشت، دیگر تمام شد. دیگر حق قصاص رفت. مبانی وضعیت حالا اصولی و مثلاً اصل موضوعی قرار می‌دهند، بعد می‌گویند که مثلاً اینجا به دلیل لفظی ما این کار را نکردیم. ولی اصل مکتب تعهد. خواندید یا نخواندید؟ مکتب خاصی است تو حلقات هم شهید نقد می‌کند این مکتب را. ایشان شاگرد ایشان بوده. می‌دانید دیگر. عرض کنم خدمت شما که آنجا هم همین است. مکتب تعهد تو بحث وزن. خب، اصلاً به نتیجه نمی‌رسد؛ ولی ایشان می‌خواهد یک اصل اولیه‌ای را در نظر بگیریم. آره، آره. بر اساس، بر اساس مثلاً آن چیزی که. چطور؟ نه، نه. ما برای اینکه بخواهیم به حکم برسیم این کار را می‌کنیم. برای تعیین اصل این کار را نمی‌کنیم. برای تعیین اصل اول می‌بینیم عقل چه می‌گوید. اگر دیدیم عقل به چیزی نرسید، بریم سراغ دلیل لفظ. ما برای اینکه به فرایند تعیین حکم برسیم، اول دلیل لفظی، اگر نبود، اصل عملی. ولی از ابتدا که مسیر این نیست. از ابتدا تو این مسئله و حکم عقل که آمد. حالا بعدش یا حکم شرع هست یا حکم شرع نیست، حکم عقل کفایت می‌کند. اگر حکم شرع را خواستیم تعیین کنیم، اول می‌رویم سراغ ادلۀ لفظ. آن مال حکم شرع است؛ ولی برای تعیین حکم، اول حکم عقل. حالا اتفاقاً همین، حالا همین بحث است دیگر، که اگر ما به یک چیزی رسیدیم، شاید همین بتواند توضیح بدهد که دلیل شرعی‌مان هم به چه معناست. حالا بحث رابطۀ دلیل عقلی با دلیل شرعی یکی از بحث‌های مهم اصولی است که باید سر جای خودش کار شود.

خب، پس اینجا می‌فرمایند که این حق قصاص مال همۀشان هست تا وقتی رابطه‌شان را قطع نکرده‌اند. کتاب نیامده که آقا اگر غالب استقلال نشویم، اصلاً فلسفۀ قصاص از بین می‌رود. بحث مفصل می‌شود و وقت گرفته می‌شود که این هم جواب می‌دهند و رد می‌کند.

خب، برویم سراغ بخش پایانی این قصاص نفس. «و اما لزوم کن الاغ اختصاص بالسیف». ملازمان قصاص از بین می‌رود. تا آخر وقت می‌رود. «فَتَدُلُّ عَلَیْهِ صَحِیحَةُ الْحَلَبِیِّ وَ صَبَاحِ الْكِنَانِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ قَالَ سَلْنَاهُ عَن رَجُلٍ ضَرَبَ رَجُلاً بِعَصًا فَلَمْ یَقْلَعْ عَنْهُ ضَرْباً حَتَّی مَاتَ أَیُّدْفَعُ إِلَی وَلِیِّ الْمَقْتُولِ فَیَقْتُلُ قَالَ نَعَمْ وَ لَكِنْ لَا یَتْرُكُ یُعْبَثُ بِهِ وَ لَكِنْ یُجَوَّزُ عَلَیْهِ بِالسَّیْفِ». آقا، این قصاص باید با شمشیر باشد. خیلی قشنگ. فقط شمشیر. حقوق بشری قشنگ. می‌خوابانی، یک دانه می‌زنیم. خیلی کیف. دلالت می‌کند بر آن اینکه باید قصاص با شمشیر باشد. تو قصاص نفس، اعدام باید با شمشیر باشد. این سوسول‌بازی‌ها را نداریم. طناب را بده بالا و این برود بالا و فلان و جرثقیل بیاور و زیر پاش را بزن و فلان. گردن می‌پرد. تو حسش را کردی؟ تجربه کجا به کار آدم می‌آید؟ (الکتریکی.) می‌گویند که ما پرسیدیم از امام صادق علیه السلام در مورد مردی که یک کسی دیگر را گرفته با عصا زده، ولش نکرد. آقا همین‌جور زده، زده و زده تا طرف مرده. این را می‌گیرند می‌دهند به ولی مقتول تا بکشدش. قاضی فرمودند: بله، تحویل ولی مقتول می‌دهند، بکشدش؛ ولی به ولش نمی‌کنند. این ولی مقتول همین‌جور بیاید چون او همین‌جوری زد و زده. این هم بزن و بزند یا این قدر مثلاً اذیتش کند تا کشته شود. «یجوز علیه بالسیف». یک ضربه با شمشیر. درست شد؟ «یعبث به» یعنی اذیت کردن. مثلاً تعبیر قشنگ فارسیش می‌شود: ور رفتن باهاش. «بالسیف» اینجا موقع بحث‌های خیلی قشنگ. متن کتاب را تمام کنم بعد نکات درس خارجیش را بگویم که اینجا هم دوباره رهبر انقلاب کلی با این مطالب اختلاف نظر دارند.

«الا انه ما که می‌گوییم سیف ولی برخی‌ها گفتند گاهی گفته شده قبول ندارید». به عنوان ذکر سیف «هو مِن بابِ کَونِه آلةَ القتلِ الْمُتَدَاوَلَ تِلْکَ الْفِتْرَه». گفتند که این چون تو آن زمان، بعضی‌ها هم این‌جوری گفتند، گفتند که چون آن زمان آلت رایج برای کشتن شمشیر بوده، برای همین ذکر سیف شده. و «معه و مع هذا اگر این‌طور باشد با این توضیح فلا تدل علی الحصر و الاختصاص». دیگر دلالت بر حصر و اختصاص ندارد. منحصر در سیف نمی‌شود. اختصاص به سیف ندارد که از سیاق کلام مؤلف برمی‌آید این حرف را قبول ندارد و از ایشان قائل به چیست؟ فقط به سیف.

چند تا بحث داریم اینجا آقا جان. یکی بحث مماثلت. مماثلت بین قتل و قصاص. آیا می‌شود بگوییم هر جور که قاتل کشته، همان‌طور بکشیمش؟ مثلاً اگر یکی دیگری را آتش زده، می‌توانیم آتشش بزنیم؟ نکتۀ دوم در مورد این است که حالا اگر مماثلت جایز نبود، آیا فقط باید با شمشیر باشد؟ یا با دار زدن هم می‌شود؟ یا با گلوله هم می‌شود؟ یا با جریان الکتریسیته هم می‌شود؟ یا تزریق سم و مادۀ کشنده و اینها به بدن هم می‌شود؟ در مورد مماثلت دو تا نظر. نظر اول مشهور و صاحب جواهر. خب، خود صاحب جواهر به مشهور نسبت می‌دهد که ایشان می‌گوید باید با شمشیر باشد. شمشیر هم نه به هر جایی. شمشیر فقط به گردن. فرق سر طرف نمی‌تواند بزند یا مثلاً فرو کند تو قلبش، تو شکمش مثلاً فرو. فقط گردن. این می‌شود عدم جواز مماثلت. برخی‌ها هم از غلام ابن جنید و ابن سعید حلی و اینها گفتند مماثلت جایز است. اگر با سنگ زده تو سر کسی کشته، با سنگ بزن تو سرش. ابن جنید یک بحثی است در کتاب «مختلف» علامه که آقا اگر خواستند این کار را بکنند، اولاً شرطش این است که باید از جنایت تجاوز نکند. ثانیاً شرط می‌کنند که قصاص با سیف باشد؛ یعنی این، او زده تو سرت، تو بابت آن که زده تو سرت بزن؛ ولی کشتنش باید با شمشیر باشد. خب، پس باز هم فهمیده می‌شود که آقا مماثلت را جایز نمی‌دانند. صاحب جواهر از مشهور نقل می‌کند: هر جا زده، با شمشیر بزن به همان جایش. منظور این است که آخر قصاص اصلاً سیف. وقتی گفته می‌شود یعنی گردن، «ضَربُ عُنُق». ضربه زده بابت ضربش بزن؛ یعنی انگار یک ضربه زده و کشته. تو هم یک ضربه بزن و بکش؛ ولی کشتنت با شمشیر باشد. (جان. با سنگ زده و کشته، تو هم با سنگ بزن و با شمشیر بکش! آره، فیلم‌های ترکیه و هندی. جانم.) نه، قصاص مادون نفس به علاوه قصاص نفس.

خب، خدمت شما عرض کنم که حالا آیات و روایاتی هم به عنوان دلیل اینجا آوردند که دیگر بحثش مفصل می‌شود بخواهم بخوانم. (جان. اینجا استناد کردم به آقای «فمن اعتد علیکم...» همین‌طور دیگران هم اگر باشند، که باشند، به این ادله می‌توانند استناد کنند.) ما از این الان عبور می‌کنیم و خب رهبر انقلاب آخر مماثلت را قبول نمی‌کنند و می‌فهمند که در بین فقهای امامیه هم کسی که قائل باشد، پیدا نکردند. می‌فرمایند که فقط چیست؟ نه، خب همان را ایشان گفتند که همین هم بحث مفصلی می‌کند. می‌گویند که آره، می‌گویند که، می‌گویند به ایشان نسبت داده شده؛ ولی پیدا نکردیم همچین چیزی. در مورد مماثلت گفتند که آقا جواز مماثلت در قصاص، وقتی که «اذا کان آلةُ سیفاً او حدیدا». اگر آن آلت، در واقع قصاص سیف یا حدید است، اگر قاتل با شمشیر کشته یا با چاقو، اینجا را یک عده قائلند به اینکه مماثلت جایز است. مثل ابن جنید، شیخ و علامه. شیخ علامه اینجا هست، یک نظر است که فقط اگر با چاقو و شمشیر کشته، مماثلت جایز است. به همان طرزی که با شمشیر کشته، با همان تُرس بزنید. با همان ترسی که با چاقو زده، با همان تُرس بزنید. مماثلت. و قول دوم، که قول مشهور است، گفتند که آقا کلاً به غیر از ضرب عنق جایز نیست. روایاتی هم دارد که آقا یکی از روایات ادله همین روایتی که خواندیم، «صحیحۀ حلب». حضرت می‌فرمایند که یک جور نباشد، بدهند این را تحویل اولیای مقتول، نه کیف کنند، «یعبث به»، ور بروند. همین‌جور حال کنند، عشق و حال تفریحی بکشند طرف را. یک ضربه با شمشیر می‌زند، تمام. (روشن؟) چون که قاتل با شکنجه کشته مقتول را، دلیل اجازه نمی‌دهند که شما با شکنجه بکشیدش. بله، باید با شمشیر.

اینجا یک بحثی می‌کنند که آقا این «ضرب عنق» که تو روایت نیامده. فقط گفتند: «یجوز علیه». خب، این الان با شمشیر بزند، شکمش بزند، تو قلبش بزند، خیلی کارها می‌تواند بکند. یک بحثی که اینجا مطرح است (نکات قشنگی چون دارد، عرض می‌کنم که یادگاری داشته باشید)، می‌فهمند که آن وقتی که روایت صادر شده، آن طریق رایج همین ضرب عنق است. اطلاق کلام. خب، وقتی که یک کلامی مطلق آمد، ولی در متعارف عرفی انصراف داشت، انصراف یادتان هست دیگر؟ بحث انصراف چند بار مطرح شد، به همینی که الان رایج است منصرف می‌شود. در همین ظهور پیدا می‌کند. خب، پس وقتی مطلق می‌گویند، ولی به یک مورد خاصی انصراف دارد، به مورد رایجش انصراف دارد. (چای بیاورم؟ مثلاً چای به چی انصراف دارد؟ تو ایران چای سیاه. درست؟ به دمنوش مثلاً آویشن تو ایران نمی‌گویند چایی. بله. آقا اگر گفتند چایی بیاوریم، آنی که رایج است تو ایران به عنوان چایی، چای سیاه است. اینجا دیگر نمی‌شود گفت آقا اطلاق داشت، شما چای سبز بیاوری بگویی من مطلق گفتم. شما مطلق جواب. بله، یعنی اذن دادی به مطلق چای. نه، من بینمان متفاوت. همه عرفی بود، امر رایجی بود که آن باعث انصراف می‌شد. بله. اینجا نه، کثرت استعمال کثرت وجودی لزوماً نیست. چای سبز هم به اندازۀ چای سیاه چه؟ کثرت وجودی یعنی ضربه به سیف. رفتیم هر وقت که ضربه به سیف می‌کردند، گردن می‌زدند. یا وقتی می‌گفتند ضربه به سیف کن، گردن می‌زدند. آقا این همه تو جنگ شمشیر می‌زدند. شمشیرزن با شمشیر دارد می‌آید، پهلو چی؟ نه، به هر حال آن چیزی که بحث قصاص نیست.) خب دیگر پس اصل استعمال لفظ «ضربه به سیف» اختصاص به گردن زدن ندارد بر اساس آن چیزی که شما گفتید. ولی خب بله، تو بحث قصاص، اگر می‌خواستند قصاص کنند، «ضربه به سیف» حاجیم باید فهمیده شود دیگر. این، این یکی محل بحث. نمی‌دانم. گفتند که آقا آن چیزی که رایج بوده، ضرب عنق بوده. می‌فهمند که بله، شکی نیستش که حمل مطلق بر فرد شایع امکان دارد. مطلق را حمل آن فردی که شایع! ولی مال وقتی است که باید آن غلبه به نحوی باشد که قرینه باشد برای استعمال مطلق در آن فرد. مثلاً اگر بچه‌ای از باباش اجازه سفر می‌گیرد به یک مسافت دور، سفر حج. بابام اجازه می‌دهد. معناش این نیستش که با پای پیاده پاشود برود یا مثلاً با قاطر پاشود. اجازه‌اش هم می‌شود بر چی؟ سفری که با آن وسیله‌ای است که وسیلۀ معمول و رایج است. الان عمدتاً با چی می‌روند حج؟ با هواپیما. بچه باباش می‌گوید: بابا، بروم مکه؟ می‌گوید: برو. سه نوبت بهش زنگ می‌زند، می‌گوید: کجایی؟ می‌گوید که پیاده رسیدم به مرزهای آبی کویت. مسیر. لذا اجازه مطلق، ولی چون غلبه سفر با هواپیما، این قرینه می‌شود که اجازه حمل می‌شود بر این سفر به این فرد شایع که هواپیما. که اگر الان ما این غلبه را بتوانیم ثابت بکنیم، مطلق. ولی آیا واقعاً همچین غلبه‌ای وجود داشته؟ یا برعکس؟ اگر، یعنی اگر همچین غلبه‌ای باشد، مطلق حمل بر این چیز می‌شود. عرض کنم خدمتتون که می‌فهمند که آیا در زمان صدور روایت، غالب قصاص‌ها «ضرب عنق» بوده؟ یک جوری که اگر گفتیم آقا «یجوز علیه بالسیف»، اطلاقش باعث بشود که حمله بر این بشود؟ نمی‌شود به همچین چیزی جذب داشت که در زمانی که روایت را فرمودند، غالب قصاص‌ها به «ضرب عنق» بوده باشد. لذا نمی‌شود از روایات لزوم قصاص با «ضرب عنق» را استفاده کرد؛ ولی می‌شود گفتش که این قدر مُتیقِنه فقیه. اینها چقدر وارد است تو بحث. نمی‌شود گفت «ضرب عنق» آن‌قدر رایج بوده که مطلق حمله بر همین فرد شایع؛ ولی قطعاً این فرد متیقنه قدر مطلقش همین قتل است. بله. چرا؟ برای اینکه وقتی ما قضای تاریخی و حکایات و نقل وقایع و اینها را بررسی می‌کنیم، همه حکایت دارد از قصاص به این شکل بوده. و مثلاً اگر می‌خواستند کسی را قصاص کنند، شکمش را پاره نمی‌کردند یا چاقو تو شکمش، تو قلبش. غالباً گردنش را می‌زدند. لذا بعید نیست کسی بگوید که آقا این نوع از آن‌قدر رایج بوده که بشود اطلاق را حمل بر این کرد. حالا ما نمی‌گوییم که این مطلق حمله بر این بشود و از اطلاق دربیاید؛ ولی می‌گوییم قدر متیقن. آن‌قدر فرد شایعی نیست که بگوییم از اطلاق درمی‌آید؛ ولی این خودش مُشعِر به نحوۀ قتل است. حضرت می‌خواهم بفهمند که خیلی قشنگ است، می‌خواهم بفهمند که آقا باید با سرعت بکش، «لا یعبث به»، «یجوز علیه». لفتش ندهید، طول نکشد، اذیت نکنید، با تأخیر نباشد، سریع باشد، با سرعت انجام دهید. نباید با سختی و مشقت باشد، اذیت شود اینکه دارد کشته می‌شود، خصوصاً این تعبیر در برابر کشتن با عصا آمده. قدر مطلقاً از کشتن سریع با شمشیر چه می‌شود؟ می‌شود همان ضرب بقیه. آن انواع قتل مشکوک است. لذا قدر متیقن «ضرب عنق». لااقل این است که بگوییم این موافق احتیاط است و اصل این است که ما به همین «ضربه عنق» قصاص کنیم. ولی توی این «ضرب عنق» یک نکته اینجا داریم که دیگر حالا وقتمان گذشت. آن هم این است که شمشیر موضوعیت ندارد. لذا ایشان تمام این اقسام را جایز می‌داند. گیوتین اسم می‌آورد. عرض کنم خدمتتان که اعدام. حالا اعدام، شلیک گلوله. منفجر چی شده؟ فردا ان‌شاءالله توضیح می‌دهم چه شکلی این‌جوری شده. با گلوله بزن تو مغز طرف، بزنم توی قلب طرف، درجا بمیرد. ایشان همه این اقسام را حتی شوک الکتریکی را هم روش بحث می‌کند که آیا می‌شود این شکل قصاص کرد یا نه؟ یک دوره تخصصی آدم‌کشی.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه