دروس تمهیدیه

جلسه بیست و سوم

00:41:33
15

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، وصلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد، الطیبین الطاهرین. و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.

«فقط تناقش الموثقه بمناقشتین.» موثقه با دو مناقشه روبه‌رو شده است.
اولین مناقشه این است که «الولا ان الشیخ قال بعد ذکره للموثقه»؛ شیخ طوسی بعد از اینکه موثقه را نقل کرده، فرموده است: «قال علی بن الحسن»؛ کدام علی بن الحسن؟ ابن فضال. «هذا خلاف ما علیه اصحابنا»؛ این خلاف چیزی است که اصحاب ما بر آن بوده‌اند. «وعلق فی الوسائل بعد نقل ما ذکر عن شیخ»؛ صاحب «وسائل» – شما مثل لپ‌تاپ می‌مانید، امروز یک‌کمی دیر می‌آید بالا – در «وسائل» بعد از نقل آنچه از شیخ ذکر شد، تعلیق زده است. (گفتم «محمدون ثلاث متقدمون» و «محمدون ثلاث متاخرون»). «محمدون ثلاث متقدمون» چه کسانی بودند؟ محمد صدوق و طوسی و کلینی. «محمدون ثلاث متاخرون» چه کسانی بودند؟ بله، شیخ حر عاملی، مرحوم فیض و مرحوم مجلسی. اینجا یکی از «محمدون متاخرون» در «وسائل» بعد از نقل آنچه از شیخ ذکر کرده، این‌گونه تعلیق زده است (این عبارت اوست): «بما ان است که یقول هذا محمول علی التقیه،» که این روایت را من می‌گویم حمل بر تقیه می‌شود. «وعلیه فلایمکن العمل بها»؛ پس با این حساب نمی‌شود به این موثقه عمل کرد. «اما لکونها محمولت علی التقیه»؛ یا به دلیل اینکه حمل بر تقیه می‌شود، «او لکونها علی خلاف ما علیه اصحابنا»؛ یا به دلیل اینکه برخلاف آن چیزی است که اصحاب ما بر آن بودند. (کتابم را جاهایی حاشیه نوشته بودم، حاشیه‌های خوبی هم نوشته بودم. حالا سفری برای ما پنج‌شنبه حاصل شده و یک شب دیشب رسیدیم خانه.) بله، این کلام صاحب «وسائل» است که می‌گوید: «من حمل بر تقیه روایت می‌کنم.»

ولی جواب، «اما عن الاول (جمله علی بن الحسن). فان الحمل علی التقیه فرع تعارض روایتین والمفروض عدم وجود المعارض.» این را آقای خویی (رهبر انقلاب) هم در درسشان گفته‌اند: «حمل بر تقیه وقتی است که دو روایت تعارض داشته باشند، و فرض بر این است که اینجا ما معارض نداریم. وقتی معارض نداریم، حمل بر تقیه معنا ندارد.» رهبر انقلاب می‌فرمایند: «که اصلاً حمل بر تقیه ربطی به تعارض دو روایت ندارد. تقیه یعنی اهل سنت چیزی گفتند و ما خلاف آن را گفتیم یا موافق آن گفتیم، خلاف حرف خودمان، از باب تقیه بحث ‌شود که حالا اهل سنت واقعاً گفتند یا نگفتند، این بحث تقیه‌اش هم جای اثبات دارد. به‌هرحال، اولی را گفتند که آقا این حمل بر تقیه جایش آنجاست. دومی با کدام مشهور تعارض دارد، با چه؟ این کلام علی بن الحسن تعارض با روایت هم ندارد.

«واما الثانی فان نقل الشیخ عن ابن فضال مرسلون، البته اینجا اول و ثانی‌اش کمی – آره، در چاپ برعکس افتاده، احتمالاً – اول کلام علی بن حسن، بعد حمل بر تقیه. ولی اینجا اول، خب، این اول و دومش می‌دانی به چه می‌خورد؟ این اولی‌اش می‌خورد به «محمولت علی التقیه»، دومی‌اش می‌خورد به «لکونها علی خلاف ما علیه اصحابنا». اول آن حمل بر تقیه. اما دومی: «واما عن الثانی فنقل الشیخ عن ابن فضال» این است که شیخ از ابن فضال نقل کرده مرسل است، «لایمکن الاعتماد علیه»؛ نمی‌شود به آن اعتماد کرد. مگر آنکه عبارت او «الا ان عبارته قد لا یظهر منها»؛ گاهی از عبارتش ظاهر نمی‌شود مگر «الا ان مضمون الموثقه مخالف لما علیه مشهور اصحاب»؛ مضمون موثقه مخالف است با چیزی که مشهور اصحاب بر آن بودند. «ومعه یدخل المورد تحت کبرا سقوط روایه عن الحجیه باعتراض المشهور عنها»؛ اگر این‌گونه باشد که اصحاب و مشهور اصحاب اعراض کرده باشند، این می‌رود تحت آن قاعده کلی که می‌گفت اصحاب اگر اعراض کنند، از حجیت ساقط می‌شود. «ولربما یبنی علی عدم تمامیتها فللا تلد لدینا مشكله بنا علیه، و چه بسا بنا می‌شود بر عدم تمامیتش، یعنی چه؟ عدم تمامیت چه؟ حجیت یا روایت؟» احسنت! بهترین جواب. بله، حجیت اعراض مشهور. «و چه بسا بنا می‌شود بر عدم تمامیت حجیت اعراض مشهور» پس مشکلی ما نخواهیم داشت بنا بر آن. بنا بر اینکه عدم اعراض مشهور است. نه، عدم حجیت اعراض مشهور.

شنونده باید عاقل باشد. از مناقشه دوم جواب یادتان هست که در مورد حجیت اعراض مشهور می‌گفتیم، آقای خویی نظرشان بر این نیست که حجت باشد. خیلی واقعاً کیف می‌کنیم، نظرات خوبی بودند. یه هفته را تمام کرده بودیم، رحمت الله علیه. ایشان می‌گوید که آقا تهش این است که می‌خواهی بگویی که آقا حالا این کلام ابن فضال، علی اینکه مرسل است برفرضِ قبول، تهش این است که می‌خواهد بگوید که آقا این خلاف مشهور است. می‌گذاریمش کنار آن مبنایی که می‌گفت خلاف مشهور حجیت ندارد، ما هم آن را قبول داریم. پس باز هم مشکل به این نحو امکان روایت و اثبات بشود. مناقشه بود در موثقه.

مناقشه دوم که دیگر بحث‌های رجالی و اینها بود که جلسه قبل مفصل بحث شد. «شیخ الطائفه، رو شیخ طوسی روایت کردند الموثقه عن علی بن الحسن بن فضال»؛ ایشان موثقه را از علی بن حسن فضال روایت کرده، «وطریقه الیه فلمشیخه و جمع الشیخ والفهرست»؛ و طریق او در «مشیخه» و «فهرست» – جمع شیخ – «یمروا به علی بن محمد بن از زبیر» و «از زبیر»؛ بنا بر «عدم کفایت شیخوته الاجازه فی اثبات الوثاقه». آقای ساعدی، طریق، طریق از شیخ مشایخ، طریق خوب بود، ولی یک هفت-هشت تا جمله ترکیب شده، خب شنونده باید عاقل باشد. عرض کنم خدمتتان که طریق شیخ به علی بن حسن، بن علی بن حسن بود. چی بود؟ علی بن حسن بن فضال. طریقی که در آن این آقای محمد بن اسماء – من، الحمدلله، یادم نمی‌ماند – علی بن محمد بن زبیر توی این طریق قرار گرفته و این آقا «وهو المیوثق»؛ توثیق نشده. توثیق نشدنش بنا است بر عدم کفایت «شیخوخت اجازه» در اثبات وثاقت. جلسه قبل گفتیم: گفتیم خود ایشان توثیق می‌شود به خاطر اینکه در طریق مشایخ جزو مشایخ نجاشی بود یا شیخ بود. وقتی جزو مشایخ شیخ شد و شیخ در چندین طریق اسم او را آورد، معلوم می‌شود که موثقش می‌داند. خود این کار توثیق است، ولو تصریح نکند به اینکه «فلانی صددرصد.» اگر این را این‌جوری گرفتیم که خب صقه می‌شود. ولی اگر این را قبول نکردیم، گفتیم «شیخوخت کفایت نمی‌کند» برای وثاقت، باز هم ایشان توثیق نمی‌شود. جان؟ مباشر. یادم است قبول می‌کند. بالاخره یک اعتماد اجمالی داشته دیگر، همین‌جور که در و دیوار و چیزی در خیابان، مثل «هشتگ مهسا امینی» زده باشم و آنجا نوشته باشند روی دیوار، من بیاورم اینجا؟ یک ارزیابی ابتدایی داشته نسبت به روایت.

یک نکته: وقتی خلاف همه چیز باشد و اینها که نقد نمی‌کند. نکته اول این است. نکته دوم هم این است که طریق داشتن اینها و در طریقشان هم افرادی بوده که اجمالاً مورد اعتماد بودند. بعدش هم ممکن است یک نفری که مورد اعتماد نبوده، یک بار، دو بار در طریقی واقع بشود. ولی وقتی کسی زیاد در طریق واقع شد، در چندین طریق نسبت به راویان مختلف قرار گرفت، این حاکی از این است که این آدم صحت و آن راوی که لااقل شیخی که مثلاً شیخ طوسی دارد از او نقل می‌کند، یعنی استاد مباشر خودش، مثلاً برای او، باید «صقه» باشد. همچین آدمی که توی چهار، پنج طریق او را قرار دارد نسبت به چهار، پنج تا. معلوم ذلک.

«آقا گاهی جواب دادن گفتن به ان المخبر به کتب ابن فضال شیخ و نجاشی واحد»؛ آنی که کتب ابن فضال را برای شیخ و نجاشی گفته، یکی بوده. کی بوده؟ «و هو احمد بن عبدون.» بله، جلسه قبل خواندیم. «فالکتب التی کانت عند الشیخ هیه به عینها الکتب التی کانت عند النجر.» کتبی که پیش شیخ بوده، دقیقاً همان کتبی بوده که پیش نجاشی بوده. «وبما انا للنجاشی الا تلک الکتب طریقا آخر معت معتبر»؛ چون نجاشی برای آن کتب طریق دیگری معتبر داشت، «فلا محال تکون روایت شیخ معتبر»؛ ناگزیر روایت شیخ هم معتبر است. عیناً کتاب‌هاشان یکی بوده. طریق شیخ مشکل دارد. طریق نجاشی خوب است. یک طریق دیگری دارد که طریق نجاشی را می‌گذاریم جای طریق شیخ. جلسه قبل همین به از بحثمان بود که اصلاً از کجا معلوم که اینها عین همه‌اند. یکی باید همین را اثبات می‌کرد. جواب هم ندادند، یعنی دیگر پذیرفتند ولی ما طلبه‌های زرنگی هستیم و گول نمی‌خوریم.

بحث بعدی و اما جواز الاقتصاص. الان ما مشکل اقتصاص داریم. اینها از اختصاص «لکل واحد من الاولیا بلا حاجت الی کسب الاذن من البقیه»؛ اما اینکه می‌شود قصاص را جاری کنند هر یک از اولیا، بدون نیاز به کسب اجازه از بقیه. خبر بگیری، اجازه بگیری، صبح می‌روی یک صحنه اعدام می‌زنی، می‌آوری، کله‌پاچه می‌گیری و جاتون خالی مثلاً امروز رفتم قاتل «ممدم» را اعدام کردم، آمدم تو راهم کله‌پزیه خلوته، یک کله‌پاچه هم گرفتم. بعد بقیه می‌گویند: «فلان فلان شده، ما می‌خواستیم دیه بگیریم.» ما مثلاً آمده بودند با ما صحبت، پنج برابر دیه می‌خواستیم. بالاخره من رفتم اعدام. از خون داداشم نمی‌توانستم بگذرم.

«فهو رای معروف»؛ این نظر معروفی است. «و یدل علیه ظاهر آیت الکریمه»؛ ظاهر آیه کریمه هم بر آن دلالت دارد. «و من قتل مظلوما فجعلنا لولیه سلطانا». شناخته شده است، یعنی همان شاید معنای مشهور و اینها هم تویش باشد، یعنی دیگر هم خیلی رایج است، خیلی معروف. می‌فرماید اگر کسی مظلوم کشته بشود، برای ولی او سلطانی قرار می‌دهیم که بتواند قصاص کند. «فان الحکم مادام مجعولا لطبیعی الولی»؛ تا وقتی که این حکم جعل شده برای طبیعی ولی، یعنی «علی مصنوعی» نه، حاج آقا ولی طبیعی باشد. طبیعی ولی یعنی چه؟ یعنی این کلی، یعنی هر آن کسی که عنوان ولی بر او صادق است، حق را به او داده‌اند. «لولیّه سلطانا». بله، ترجیح که نداده، تعیین که نکرده برای باباش، برای بابابزرگش. ولی بحث «ولی دم» هم می‌دانید در کتاب قصاص با ولیّی که جاهای دیگر گفته می‌شود، فرق می‌کند. کجا بود؟ تازگی هم می‌خواندم، خیلی هم جالب بود. اصلاً اولیای دم و اینها که گفته می‌شود، تو بعضی از مباحث فقهی، بعضی از جاها اساساً اصلاً ناظر به زن‌هاست. دیه و اینها. این ولیّ با آن ولیّی که در کتاب نکاح گفته می‌شود فرق می‌کند که بدون اذن ولیّ نمی‌شود مثلاً باکره‌ای را عقد کرد. بحث تخصّصی‌اش را دارم وارد می‌شوم. آن ولیّ فرق می‌کند با این ولیّ، این ولیّ اولیای دم، همه آنهایی که تو همان طبقه ارث بودند. خوب پس برای طبیعی ولی وضعش کردند. هر کسی که ولیّ است، هر کسی به عنوان ولیّ برای او صادق است، این سلطان برای او قرار داده شده است. بحث حاجب بودنش آن حالا باید گفت که حالا ادله دیگر ناظر به اینجا هست، نیست؟ حاکمه یا نه؟ بگوید که تا وقتی طبقه اول هست، طبقه اول حاجب است از طبقه دومش. ولی فعلاً به صورت کلی و به صورت فارغ از روایات دیگر، ما باشیم و همین بیان، ما باشیم و همین می‌فرماید ما برای ولیّ این مظلوم سلطان قرار دادیم.

وقتی طبیعی ولیّ آمده، «فیلزم انحلاله به عدد افراده»؛ اینجا یعنی به تعداد افرادی که عنوان ولیّ برشان صدق می‌کند، این سلطان هم انحلال پیدا کرده. اگر پنج تا ولیّ دارد، یعنی پنج تا سلطان. روشن است، آقا؟ «کما فی سایر الموارد»؛ همان‌گونه که در جاهای دیگر هم همین‌طور است. «التی ینحل فیه الحکم بانحلال الموضوع»؛ که می‌آید حکم منحل می‌شود به خاطر اینکه موضوعش منحل می‌شود. این «منحل، منحل» فارسی نیست‌ها. ما تو فارسی مثلاً می‌خواهیم بگوییم «آقا جلسه امروز منحل شد.» منحل شد یعنی از بین رفت. درست شد؟ این «منحل شد» یعنی تقسیم شد، پخش شد. منحل شد الحمدلله. بین پنج نفر منح تقسیم شد بین پنج نفر. جاهای دیگر هم داشتیم که یک حکم منحل می‌شد چون چند تا موضوع پیدا می‌کرد، منحل می‌شد به چند تا موضوع. «و احتمال و کون الحق قائما بالمجموع او بالجامع به نح سرف الوجود بعید بلظاهرالآیه تعلقه بالجامع به نحو الانحلال.» چی گفت اینجا؟ چقدر آدم لذت می‌برد وقتی جملات امتحان را در درس می‌خواند. خیلی مزه می‌دهد. چی گفته‌های بابل؟ احتمال اینکه حق قائم به مجموعه باشد. بله، حق برایشان ثابت شد. حق دادن. این بعید است که برای همه باشد. خیلی خوب، احسنت! ماشاءالله. اجازه پخش می‌شود بین این درس هفته آقای علی اسدی. مجموعه تقریباً درست است.

مطلب این است. می‌گوید آقا یکی ممکن است بگوید که آقا این قائم به مجموعه، یعنی همه ولی‌ها وقتی کنار هم جمع شدند، متفقاً درخواست اجرای قصاص کردند، آنجا می‌شود «سلطانا». همه‌شان با هم باید باشند، متفقاً بر یک رأی باشند تا بگوییم «جعل لولیه سلطانا». این می‌شود «قائما بالمجموع»؛ یعنی این حق قائم باشد به جمعشان، به همگیشان، با هم. عموم مجموعی، یک عموم مجموعی، یک عموم استغراقی داریم، یک عموم بدلی داریم. عموم مجموعی، مثلاً می‌گوییم که آقا طلبه‌های، خدمت شما عرض کنم که، طلبه‌های جامعه المصطفی غیرایرانی هستند. به نحو مجموعی به ایشان نظر کردیم. ناظر به افراد و تک‌تک مصادیق نیست من حیث المجموع. وقتی ناظر به تک‌تک افراد بود، یعنی اینی که گفتیم تک‌تک این افراد برایش این عنوان صادق باشد، این می‌شود عموم استغراقی. عموم بدلی هم اگر گفتیم، مثلاً می‌گوییم که آقا بچه‌های جامعه المصطفی را بیاورید راهپیمایی ۱۳ آبان. اینجا بدلیه، یعنی حالا مثلاً هر چقدر که آمدند، چقدر نیامدند. اینها جای تبدیل دارد. جواب مثال‌های فقهی‌اش هم زیاد است دیگر. خوب، عرض کنم خدمتتان که اینجا عموم مجموعی. اگر کسی ادای یک قومی را دربیاورد تو بحث غیبت، چه به نحو عموم مجموعی باشد چه به نحو استغراقی باشد، حرام است. ترک‌ها این‌جوری‌اند. قومیت‌های مختلف ایرانی، بعد می‌گوید من به افرادش کار ندارم، به عموم مجموعی دارم می‌گویم. مجموعه این هم حرام است. تک‌تک افراد هم باشد، آن هم حرام است.

پس اینجا مجموعی، احتمال دارد که این حق قائم به عموم مجموعه باشد، همه‌شان. یا نه، مجموعی نباشد اصلاً، عام نباشد، خاص باشد، یک فرد باشد. یک فردی باشد که جامع همه است، «به نحو صرف الوجود». «به نحو صرف الوجود» یعنی ولیّ یک فرد. اصلاً جمع درش ملاک نیست. یک فرد. «به نحو صرف الوجود» یعنی با صرف وجود ولیّ کار داریم. حالا می‌خواهد یک نفر باشد، دو نفر باشد، ده نفر باشد، این «لولیّه» که گفته شده، یعنی یک فردی که جامع باشد. حالا آن، یعنی مال جامع صرف الوجود ولی نه افرادش. به یک فرد نظر داریم، اسم آن فرد را گذاشتیم ولیّ. منظور صرف الوجود این فرد است. به مشخصاتش، تعداد و کمیتش، کیفیتش، به هیچ چیزش کار نداریم. زن، مرد، کوتاه، دراز، یکی از صد تا. مؤمنم، کافرم، یک فرد به عنوان بفرمایید «صرف الوجود» لحاظش کردیم. گفتیم آن ولیّ برای سلطان قرار دادیم. پس دو تا احتمال. یکی اینکه قائم به مجموع باشد. یکی اینکه یک فرد، ولی فردی که صرف الوجود درش مد نظر است، جامع بر جامع اینها حمل بشود. اینها این دو تا احتمال چیست، آقا؟ چرا؟ چون ظاهر آیه این است که به جامع خورده، ولی نه جامعی که یک فردی باشد که صرف الوجود است. جامعی که منحل شده به تعداد افراد خودش. نه دیگر، صرف الوجود نیست دیگر. صرف الوجود یعنی فقط به ولیّ بودن من کار دارم. به افراد کار ندارد. جامعه دوم می‌گوید ولیّی که بین این افراد منحل شده. آره، آره، اصلاً به فرد کار ندارد ها. به افراد خارجی کار ندارد. به یک فرد ماهوی کار داریم. ماهیت ولیّ کار دارد که آن ماهیت ولیّ جامع بین همه افراد است. و ما صرف الوجود او را، هر فردی با هر مشخصات و ویژگی‌هایی که باشد، در بر می‌گیرد. ما صرف وجود این ماهیت را کار داریم. ماهیت ولیّ. اصلاً به افرادم هم توجه نمی‌کنم. یک بحثی هستش که مفهوم و مصداق نسبتش با همدیگر چیست که مثلاً می‌گویند مفهوم آینه، مصداق حالا بحث‌های کلی و جزئی ربطش با همدیگر چیست. اینجا من به کلی نگاه می‌کنم و افراد و مصادیقش را تویش نگاه نمی‌کنم. گفت آینه می‌خرد، گاهی مثلاً نگاه می‌کند من حیث آینه بودنش، یک وقت از حیث اینکه خودش را تویش ببیند. «ینظر فی، ینظر به». یادتان هست؟ بحث‌هایی داشتیم توی منطق. گاهی به خودش نگاه می‌کند، گاهی درش نگاه می‌کند. به آینه نگاه می‌کند، می‌خواهد بخرد. خودش را تویش می‌بیند. حالا اینجا به مفهوم گاهی نگاه می‌کند، می‌خواهد تو این مفهوم مصادیق را ببیند. کار مصداق کار ندارد، به مفهوم نگاه می‌کند. به صرف الوجود این مفهوم کار دارد. به مفهوم کار دارد، به ماهیت این کار دارد. اینجا ماهیت ولیّ را مد نظر قرار داده یا ماهیت ولیّی که به تعداد افراد این منحل شده؟ روشن شد؟ دو تا جامع شد. می‌گوید ظاهر آیه این است که به ماهیت ولیّ کار دارد، ولی ماهیت ولیّی که منحل شده بین افرادش تعلّق پیدا کرده به افرادش. خب، اینها هر کدامش بحث مفصل قصاص است. نه، همینی که من می‌روم قصاص می‌کنم، بعد دیگر من را قصاص نمی‌کنند، یعنی سلطان داشتم. حالا چرا باید دیه بدهم؟ به خاطر اینکه آنها هم سلطان دارند. اگر مسخره‌اش را دربیاورید، ما مجبور می‌شویم مسخره‌مان را دربیاوریم. تعدّد پیدا نمی‌کند؟ پیدا نمی‌کند چی؟ وجود باشد؟ نمی‌تواند. یک نفر به صرف وجود خورده، یعنی یک نفر رفت انجام داد دیگر. نه دیگر. نه. به ماهیت وقتی کار دارد، اصلاً به افراد کار نداشته. حالا الان شما دیگر ماهیت را می‌خواهی اجرا بکنی، افراد را نگاه می‌کنی، می‌بینی که مثلاً این ماهیت بر پنج نفر صادق است. و مثلاً خب ماهیت به همه اینها خورده، به جامع خورده. و الان همه اینها با همدیگر می‌شوند ماهیت. چون منحل که نشده بین اینها.

«و اما انه علی تقدیر اختصاص بعض الاولیا من دون اذن البقیه.» اما اینکه اگر یکی آمد قصاص کرد، بقیه اذن ندادند، داستان الان می‌شود که دیه و اینها را باید به آنها پرداخت. خیلی روایت‌های جالبی هم دارد که حالا یکی‌اش را اینجا داریم: «ف علیه دفع و مقدار حصه من الدی»؛ این آقایی که قصاص را جاری کرده، باید سهم دیه بقیه را به آنها بدهد، اگر دیه بخواهند. «ذالک الی ورثه الجانی.» حالا این قصاص می‌کند، می‌آید خانه با کله‌پاچه. اینها می‌گویند: «فلان فلان شده، ما بخشیده بودیم. تو رفتی قصاص کردی! باید دیه بدهی به ورثه جانی!» می‌رود در خانه قاتل. تا دیروز آنها هی می‌آمدند با گل و شیرینی و اینها که آقا حلال کن، بگذر. از امروز این باید برود: «آقا غلط کردم. بچه‌تان را کشتم. عفو کرده بودند دیگر! تو را خدا بگذرید!» نه دیگر، باید بپردازد. از این به بعد اینها دیگر می‌خواهند ازش. «الا تقدیر العفو عن القصاص و الدیه.» اگر بقیه اولیا عفو از قصاص و دیه کردند، یکی از اولیا رفت قصاص کرد. ورثه جانی اینجا می‌توانند چه‌کار کنند؟ آقا دیه بگیرند. دیگر باید همه باشد. در مقابلش اشکال ندارد. این هم نکته خوبی. آره ظاهراً اگر اگر آن‌وری‌اش درست باشد، این ورش هم درست می‌شود دیگر. اگر عفوش جان جایز بکند، همه‌شان یا از همه‌شان. ولایت فقیه الان نمی‌دانم قانون چیز، قانون اساسی و قانون مدنی و اینها. نمی‌دانم تو این مسئله مراجعه کنم. یکی می‌تواند صحبت کردن. بخشیده. خیلی قشنگ. این را بده ترکیه سریال بسازد. این نمی‌دانم واقعاً پیچیدگی که کی زودتر چه‌کار کرده. تقریباً می‌شود گفت بله.

«فهو المشهور بین الاصحاب.» خوب است بین اصحاب مشهور است. «و تدلّ علیه صحیحه اولاد الحنات»؛ و صحیحه اولاد حنات بر آن دلالت دارد. هم از اباعبدالله علیه السلام نقل شده است: «قتله.» گفتم آقا یک مردی (فِلم ترکیه‌ای شما) آقا یک مادر دارد، یک پسر دارد، یک بابا. «فقال العبد»؛ بچه می‌گوید: «ان اقتل قاتل ابی.» من می‌خواهم فقط قاتل بابام را بکشم. «بقال العبد»؛ بابا نه، من می‌خواهم بگذرم. مادر خیلی خوبه. نظر مادر خیلی برایم جالب بود. «و قالتلام ان اورید انخذ دیه.» البته اینجا نگفته که این بخشیده، یعنی همه‌شان با هم نظرشان باید گرفته بشود. کأنه اینجا مطلبی از روایت که فهم نمی‌شود. یکی‌شان اگر گفت من بخشیدم، بخشیده نشد. هر کسی یک چیزی گفته است. اینجا باید با هم هماهنگ کنند بعد اجرا کنند. خب، حالا چه‌کار کنم؟ «فلیئتل ابن ام المقتول السدس من ال»؛ یک ششم دیه را پسر این مقتول می‌دهد به مادر مقتول. چرا؟ «و یئتی ورثه القاتل السدس و یئتی ورثه القاتل السدس من الدیه حق العب الذی افا.» ورثه قاتل هم می‌آید یک ششم دیه را می‌دهد به کی می‌دهد؟ به پدره که عفو کرده. یک ششم دیه به مادرش، یک ششم دیه به پدر. حالا یک ششم دیه را پسره می‌دهد به مادره، چون پسر قصاص خواسته بین دیه و قصاص، قصاص خواسته. روشن؟ یک ششم را خانواده قاتل می‌دهند به بابای مقتول. چرا؟ برای اینکه بین قصاص و دیه، از این جهت دیه، اینها دیه‌شان را گرفتند. روشن شد؟ خانواده قاتل. فاعل «فلیئتی» را هم همان «ابن» می‌دانید یا نه؟ آره، این بهتر است. «و یئتی ورثه القات و ورثه القات.» پس همان پسره، دیه را پسره می‌دهد. من اول به ذهنم می‌آمد که «ورثه القاتل» بخوانم فاعل بشود. الان اینکه بگوییم بهتر است. یک ششم می‌دهد به مادر که هیچ. یک ششم را هم خود همین پسره می‌دهد به ورثه قاتل، حق پدره. پدراست که عفو کرده. یک ششم دیه را به نامِ آنکه پدره از این یک ششم دیه گذشت دیگر. سهم بابایی که نگرفتیدش، عفو کرده بود، برمی‌گردد به خانواده قاتل. «و یختل» یعنی مادر مقتول. مادر مقتول نه، مادر بچه. آره آره.

و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات دروس تمهیدیه