درآمدی بر برزخ در المیزان

جلسه چهاردهم

00:45:56
481

معرفی
یک ذره محبت به اهل بیت گم نمی‌شود.
توجه انسان، سنسور عالم برزخ
راه رفاقت با شهدا
سخت‌ترین حالت در عالم برزخ
جاری شدن تقدیر در شب قدر
سنت اسلاف و اخلاف، اوج قدرت خدا
برهان هارمونی هستی
آبادی دنیا با یاد مرگ
مرگ؛ دعوت به تکامل و رشد
چه چیزی جوانان را به دین جذب می‌کند؟
حالت خوف و رجا در برخورد بامرگ
هرترسی همراه باشوقی است.
متکی به قدرت الهی، مقهور قدرت پوشالی نمی‌شود.
امیرالمومنین علیه السلام چگونه با جوانان سخن می‌گویند؟؟
غلبه خوف در ارتباط بامرگ در بیان مولا امیرالمومنین علیه‌السلام
برخورد صحیح بازندگی در دنیا
دنیا را ابزار قرار بده نه هدف
پول داشته باش ولی اسیرش نباش
با این ادبیات با جوانت سخن بگو!
رمز موفقیت در دنیا
چه کسی دنیای دیگران رو آباد می‌کند؟
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. جمع‌بندی پایانی جلسه‌ی قبل ما این شد که این مواقف حیات، اولین موقف، حسابرسی و ورود به آن نشئه‌ی حسابرسی و بررسی اعمال است؛ و در بین اعمال نیز بررسی حق الناس. لذا ما خیلی در این تجربه‌های نزدیک به مرگ، بحث حق الله را با این جزئیات نمی‌بینیم. شاید در هیچ‌کدام از این‌ها بحث حج مطرح نبود، بحث خمس مطرح نبود؛ مگر کتابی مثل «صدیقه» در قیامت که یک سری از این‌ها را بحث می‌کرد در مورد خمس و فلان و این‌ها. یا مثلاً حق النفس، بحث سیگار_مثلاً _ در آن کتاب داشتیم. یک بخش‌هایی از این جنس، عمدتاً بحث‌های چه بود؟ بحث‌های حق الناس بود: «اینو چرا ضربه زدی؟» یا نسبت به حیوانات: «این موشو چرا این جوری گرفتی پرت کردی؟» یا «غذای این شکلی!» خود همان نکته‌ای که می‌گوید: مثلاً من فلان معصوم را دیدم، مثلاً حضرت عباس (علیه السلام). «چهره‌اش را ندیدم، از پشت دیدم، کمر ایشان را فقط دیدم!» این‌ها همه‌اش توش نکته است، ظرایف و دقایقی است که در این مسائل وجود دارد. حضور را درک کردن، در محضر حضرت عباس (علیه السلام) بودن، تکلم با ایشان، القای معارف از جانب ایشان، دریافت رزق و رحمت از ایشان، کلاس دارد. یک وقت فقط حضور را لمس می‌کنی تا کمر ایشان را می‌بینی، یک وقت چهره را می‌بینی، یک وقت در آغوش می‌گیری، یک وقت عنایات خاص بهت می‌شود؛ باید یا یک وقت عنایت توحیدی بهت می‌شود، پرده‌های حجاب بین تو و خدا را کنار می‌گذارد. آن دیگر مال آقای قاضی و امثال آقای قاضی.

«یا اباالفضل» گفته بود. شخصی در دالانی که داشته می‌رفته، احساس می‌کند اباالفضل (علیه السلام) خرجی داده برای حضرت رقیه (سلام الله علیها). احساس می‌کند حضرت رقیه (سلام الله علیها) «یک کلمه گم نمی‌شود، یک ذره محبت!» ولی این‌ها درجات دارد. این کجا، با آنی که تمام این مواقف را با حضور امیرالمؤمنین (علیه السلام) طی می‌کند. امیرالمؤمنین سیرش می‌دهد، پرده را کنار می‌زند با آن دست یداللهی دیوانه‌کننده. یک اشاره‌ای به این پرده‌ها می‌کند، همه کنار می‌روند. اراده می‌کند؛ فرق می‌کند. تا اینکه ببیند: امیرالمؤمنین را بعد با چه چهره‌ای ببیند؟ فرمود: «مؤمن و کافر همه می‌بیند». اخم و غضب و غیرت او را ببینم یا رحمت و محبت و صمیمیت او را ببینم؟ یک وقت فقط حضور را احساس می‌کنم، یک وقت چهره را می‌بینم. یک عنایت خاصی از جانب ناشناس می‌شود. تکلم نداریم. به محض اینکه متوجه می‌شوی، می‌فهمی این کیست. این شکلی.

این سنسورهای راه پله را دیدی؟ به محض اینکه پا می‌گذاری روشن می‌شود. این سنسورهای آن عالم این شکلی است. یعنی شما رو که برمی‌گردانی، آنجا توجه به این معنا هست. رو برگرداندن این‌ها هست. از یک جا غافلی. همه در معرض دید تو است، ولی به یک جا توجه می‌کنی. صفحه‌ی گوشی شما الان، همه اپلیکیشن‌ها جلویت است، همه در معرض دید است، ولی به یکی متوجه می‌شوی. بعد شما وقتی متوجه می‌شوی، باید انگشتت را لمس کنی که باز شود. انگشت و لمس و این‌ها را نمی‌خواهد. به محض اینکه... حالا شاید بعداً این تکنولوژی به اینجا برسد که به محض اینکه مثلاً توجه به واتساپ کردی، واتساپ باز شود؛ بلکه اصلاً برود بالاتر، اصلاً گوشی نباشد. همین که توجه کردی، اصلاً خود واتساپ برایت باز شود! اصلاً واتساپ در ظرف ذهن شما فعال شود؛ با چشمانت بتوانی تماس تصویری بگیری. من احساس می‌کنم بعداً به این‌ها می‌رسیم. زمان ظهور که این‌ها را داریم. شاید در همین دوران‌های خودمان هم به اینجا برسیم. من که نشانه‌هایش الان دارد دیده می‌شود. اراده می‌کنی تماس صوتی برقرار می‌شود، اراده می‌کنی تماس تصویری برقرار می‌شود، می‌بینی طرف را. دیگر با اشعه‌ها و فیبر نوری خودش ... دیگر حالا به چه نحوی می‌خواهد پیش برود. آنجا این شکلی است. آنجا توضیح ندارد. به محض اینکه به یک چیزی متوجه می‌شوی، می‌فهمی کیست. حتی گاهی در دید تو نیست؛ از پشت سر یک صدایی می‌شنوی. به محض اینکه به صدا متوجه می‌شوی، می‌فهمی کیست. ولو تصویر نمی‌بینی. برخی بودند مثلاً حضرت زهرا (سلام الله علیها) را نمی‌دیدند، صدای حضرت را می‌شنیدند. برخی بودند احساس کردند کسی پشت سرشان است. به محض اینکه متوجه شدند کسی پشت سرشان است، فرمودند: «حضرت زهرا (سلام الله علیها)!» یا یک وقتی حضرت زهرا (سلام الله علیها) را می‌بیند. یا مثل این دوست ما، آقا مجید، می‌بیند در «سه دقیقه در قیامت»، ولی متغیر می‌بیند. یک جاهایی بی‌بی (سلام الله علیها) چهره برمی‌گرداند، چهره در هم می‌کند که این برادر ما می‌گفت: «آن سخت‌ترین لحظات آن موقع برای من این بود.»

خب آن تجربه، خیلی تجربه‌ی عالی و متفاوت است. یک شهید است. شهدا حساب و کتابشان فرق می‌کند. البته شهدا حق الناس هم ممکن است گرفتاری‌هایی داشته باشند. لذا یکی از کارهای خوبی که بنده و شما می‌توانیم انجام دهیم، رد مظالم برای شهداست. بهره‌مند بشوید، حق پیدا کنید گردن شهید. شهدا حق الناس‌هایی دارند به گردنشان. رد مظالم. این را دیگر باید رفت سؤال کرد: «رد مظالم برای شهدا را به چه نحوی باید داد؟» رد مظالم مالی، رد مظالم آبرویی. شهید آن‌قدر دستش از جهت اعمال باز و پر است که دیگر می‌تواند این‌ها را ادا بکند؛ خصوصاً آنجایی که آدم می‌رود برای این‌ها حلالیت می‌طلبد. در خانواده این‌ها، فک و فامیل این‌ها، موقعیت جغرافیایی این‌ها. حق مالی قرضی بوده، ادا می‌کند؛ دینی بوده، پرداخت می‌کند. به نحو عام پرداخت می‌کند. رد مظالم می‌دهد. اینجا آدم گردن شهید. پس آن صحنه، صحنه‌ی این شکلی است. به محض اینکه توجه می‌کنی، قضیه روشن می‌شود. تکلم هم نیست. به محض اینکه اراده می‌کنی یک چیز را بفهمانی، می‌فهمانی. به محض اینکه اراده می‌کنی یک چیز را بفهمی، می‌فهمی. البته فضای ذهنی و ادراکات ما هم هست. یعنی آنجا هم، مثل این برادر، خیلی نکته دارد. می‌گوید: «من آنجا گرفتاری‌هایی که طی کردم، احساس می‌کنم شاید به خاطر بدهکاریم بود.» یعنی چه؟ یعنی آن عذاب و گرفتاری و سختی را لمس کردم، ولی به این مرتبه نرسیدم که بفهمم این مال چیست. معلوم می‌شود که ما یک ابهام‌هایی را در عالم برزخ داریم. یکی از آن ابهام‌های پدر در بیاور عالم برزخ که کمر می‌شکند، ابهام این است که وضعیت قیامتی من چه می‌شود؟ که در برخی از جلسات، یک اشاراتی به برخی از قضایا کردیم که دیگر الان نمی‌خواهم اشاره کنم؛ مثل قضیه‌ی تخته‌سنگ و این‌ها؛ که یک تخته سنگی در دره‌ای در حال تلاطم باشد. حالی که آدم دارد و نمی‌داند که این وایمی‌ ایستد یا می‌افتد که مال یک جوان ۲۲ سه ساله بود. این اتفاق روحش را شاد بکند. به هر حال این قضیه این جوری است. عالم برزخ یک تکانی دارد و نمی‌دانی. یک دلهره‌ای دارد، نمی‌دانی چه می‌شود. یک ابهامی دارد. خیلی چیزها را می‌فهمد نسبت به گذشته. نسبت به آینده مبهم می‌ماند. این همه گرفتاری. می‌گوید: «من صد سال قدم زدم.» می‌گوید: «صد سالش را فهمیدم که دارم راه می‌روم، پاهایم درد می‌کرد، وقتی برگشته بودم، شاید به خاطر بدهکاریم بود.» پس آن قدم اولش بحث حق الناس است در اعمال. حالا خود اعمال جوانبی دارد. بله، برخی حق الله را هم در آن، آن عزیز می‌گوید: «من ۶ تا ازم سؤال کردند. نفر هفتم نیامد که سؤال بکند.» احتمالاً نفر هفتم حق الله بود، شاید چیز دیگری بود، متفاوت برای این‌ها. این می‌گوید: «نمی‌دانم حق مثلاً زن و بچه به شکل گوسفند آمد.» آن یکی به شکل الاغ آمد. آن یکی به شکل خوک آمد. همه‌اش توضیحات دارد. عالم عجیب و غریبی است. یک بحثی انشاالله می‌خواهیم با هم داشته باشیم. اگر توفیقی بشود، یک جلسه‌ای، حالا نمی‌دانم در این مباحث می‌شود یا نه، می‌خواهیم با همدیگر یک «زندگی پس از زندگی» در عالم ارحام بسازیم. تصویری و تمثیلی و توصیفی و تخیلی. که در عالم رحم، دو تا بچه دوقلو، یکی‌شان تجربه‌ی نزدیک به مرگ پیدا کرده بود و در برنامه‌ی «زندگی پس از زندگی»، بین خودشان در همان شکم مادرشان، این آمده بود برای آن یکی تعریف کند چه دیده است. بسازیم بعد بفهمیم که این‌ها چه می‌خواهند بگویند. غرض این است که قضیه این است.

خب، حالا الان این بحثی که دارد پخش می‌شود، مصادف است با روز میلاد امام مجتبی (علیه السلام. پس این عوالم همه‌اش مرگ می‌خواهد و حیاتی وابسته به یک مرگ؛ در این عوالم و این مراتب نهفته است. پس مرحوم علامه فرمود که این‌ها نمی‌تواند بر ما غلبه بکند. از این دو آیه‌ی سوره‌ی مبارکه‌ی واقعه که جلسه‌ی قبل قرائت شد می‌فهمیم «و ما عاجز نیستیم.» بلکه خودمان اجل تعیین کردیم. همه‌اش از موضع قدرت است. مرگ را من می‌دهم، من تعیین کردم، من ساختمش، خلق من است. نه اینکه تا یک جایی من اعمال مدیریت می‌کنم، یک جا دیگر از دستم در می‌رود، آن می‌شود مرگ. «همه این عوالم و نشئات را من ساختم. مرتبه مرتبه سیرت می‌دهم و هر مرحله، ورود تو به یک نشئه است.» بعد مرگ که آن هم من ساختم و آن هم من عبور می‌دهم. آن هم من تعیین کردم، تقدیر کردم، کی بروی، کی نروی، چقدر اینجا بمانی، چقدر نمانی. که جاری شدن این در عالم ماده، در شب قدر که این شب‌ها که در پیش داریم، اتفاق بسیار باشکوهی است. همه این‌ها در آن شب رقم می‌خورد.

و این تبدیل امثال همین است که می‌فرماید: «الّا ان نبدل امثالکم و ننشئکم فی ما لا تعلمون.» خدا قدرت دارد برای اینکه امثال شما را تبدیل کند. هی یک نسلی می‌برد، نسل دیگری می‌آورد. یک طایفه‌ای، یک موجوداتی با افکاری، یک امت، یک جامعه‌ای. آقا، مارکسیست‌ها را شما نگاه کن. چه می‌دانم فلان طایفه، فلان طایفه، فلان طایفه. یک نسلی، امتی آمد با یک سری حرف‌های خدا، برداشت کلاً این‌ها را قیچی کرد، قالب و هم کرد، برد. یک طایفه‌ی دیگر، جای کمونیست‌هایی آمدند که قبلاً نمی‌دانم چی‌چی‌پرست بودند، قبلاً نمی‌دانم فلان بودند. تاریخ ادیان را نگاه کنید. ۱۰ هزار سال پیش، ۵ هزار سال پیش تا هزار سال پیش. یک امتی بودند با این افکار. اصلاً همه‌شان رفتند، اصلاً هیچی از این فکر. یک نژادی بود، هیچی از این نژاد نمانده. هیچی از این قیافه‌ی و ریخت نمانده. یکی از آن تمدن نمانده. هیچی از آن امت نمانده. قدرت‌نمایی خدای متعال است که می‌فرماید: «امثال را تبدیل می‌کنم.» کلاً برمی‌دارم می‌برم، یک جای دیگر چیز تولید می‌کنم. کلاً آن‌ها را می‌برم یک طرف.

این سمت رباط کریم و این‌ها که مزار حضرت لوط (علیه السلام) آنجاست و اکثر ماها نمی‌دانیم. در حاشیه‌ی تهران. علامه حسن‌زاده در «هزار و یک کلمه» فرمودند که مزار لوط (علیه السلام)، همین پیغمبر مشهور، در روستای پیغمبر در شهریار که الان شده جزء رباط کریم در حاشیه‌ی تهران. یک قبر بسیار غریب و متروک در آن حواشی. قبر بسیار بابرکت. بعضی از دوستان می‌گفتند «مرکز تمدنی ایران.» آن تیکه یک بیابان وسیع که اطراف فرودگاه امام خمینی بود. یعنی خدا اصلاً جارو کرده برده. بعد یک چیزی مثل تهران اصلاً نبوده یک زمانی. طالقان برای خودش چیزی بود. چه می‌دانم برخی جاها، برخی شهرها، همان شهرها بسیار کوچک شد. بعداً تبدیل شد به یک روستا شد. بعداً فقط یک اسمی از این‌ها. بعضی جاها مانده که اصلاً آدم هیچ چیزی از این‌ها نمی‌داند. یک امتی اینجا بودند. داریم. همین الان در ایران خودمان بعضی جاهایی که آدم رد می‌شود، همین جور خانه‌های وسیع قدیمی. هیچی از این‌ها نمانده. تمام شده رفته. شده حاشیه‌ی شهر. پاسارگاد، تخت جمشید شیراز حاشیه‌ای افتاده، مرکز تمدن بوده. یک چیزی فقط یک عروسکی ازش مانده. یک قیافه‌ای، ریختی، نشانی، یک اسمی فقط مانده یک گوشه‌ای از زندگی.

قدرت‌نمایی خدای متعال: تبدیل امثال. یک نسلی می‌روم، یک نسل دیگر می‌آیند. و خدای متعال می‌فرمایند که اسلاف را می‌بریم، اخلاف را جایش می‌گذاریم. قبلی‌ها را می‌بریم، بعدی‌ها را می‌آوریم. این نیز بر این اساس است که بعد از مردن شما، خلقتی دیگر ورای خلقت ناپایدار دنیوی به شما بدهیم. خودت را می‌بری، یک خلقت دیگر به خودت می‌دهیم. یک مخلوق دیگر به دنیا می‌دهیم. اوج قدرت‌نمایی این است: خودت را می‌برم توی نشئه‌ی دیگر، یک نفر دیگر را می‌آیم توی این نشئه، یک نسل دیگر می‌آیم جای این‌ها. «چقدر دست و بال من باز است.» نه تو گم می‌شوی که بگویم: این را برداشتم کجا بگذارم؟ آن بیجا می‌شود که بگویم: این را کجا ببرم؟ همه را دارم می‌آورم، می‌برم توی یک چرخه‌ای. هیچ کدام از این دانه به دانه‌اش هم حواسم هست. آن هم گم نمی‌شود در حرکت و سیر از این طرف به آن ور. همه را در نشئه جارو می‌کنم می‌برم جوری که رد پایی ازش آن تو نماند. یک چیز دیگری از همیشه اینجا. نسل بعدی، تمدن بعدی. اگر ۲۰۰ سال پیش می‌گفتند: «توی این شهرها و خیابان‌های ما یک قحطی شده بود در قم.» می‌خواندم بنده تازگی که می‌گفتند: «آدم‌های تپل در این قحطی در قم از خانه بیرون نمی‌آمدند برای اینکه این‌ها را چاقو می‌زدند، می‌کشتند، گوشت‌شان را کباب می‌کردند، می‌خوردند.» در همین شهر قم خودمان تقریباً صد سال پیش این قحطی رخ داده بود که می‌گفتند: «چون مرکب نبود از بندرعباس گندم بیاورد، گندم‌ها را با جو و خاک و این‌ها قاطی می‌کردند.» وضعیت عجیب و غریبی بود که حالا در تاریخ قم دو بار ظاهراً یک همچین قحطی‌ای رخ داده، یک بار هم قرن ۴ بوده. صد سال پیش در قم. بعد اگر صد سال پیش در قم می‌گفتند که آقا اینجا فست‌فودهایی راه می‌افتد، و هایپرهایی راه می‌افتد، اینجا نمی‌دانم در مغازه‌های بازارهای فلان و چه و نوع فروشگاه‌های آنچنانی و از جاهای دیگر می‌آیند اینجا خرید می‌کنند. اجناسش هم ارزان‌تر است. همه چیز هم گیرت می‌آید. دوشنبه بازار، سه‌شنبه بازار، چهارشنبه بازار، هر کدام یک جای محله‌ی گنده وسیع. صد سال پیش کی باورش می‌شد آدم‌های چاقی که آنجا کباب می‌کردند می‌خوردند، چنین وضعی رخ داده؟ اصلاً باورکردنی نیست. همدیگر را کباب می‌کردند. در مسجد امام عسکری، زیرزمین. کباب می‌کردند، آدم می‌خوردند. آدم کباب می‌کردند. جنازه‌هایی بوده در آن قحطی که انگلیس درست کرد، جنازه‌هایی بوده که در خیابان و دفن نمی‌کردند که جمعیت تهران به نصف رسید. یک نسل و تمدن را خدا برداشت برد، یکی دیگر آورد. می‌برد، یکی دیگر می‌آورد.

جمله معروف حاج قاسم (رضوان الله علیه) به نظرم در فتح بوکمال بود، که نشان می‌داد این در و دیوار و می‌گفت: «همه رفتند، ما هم می‌رویم. کیا اینجا بودند؟ کیا قدم زدند؟ از ما هیچ نشانه‌ای نمی‌ماند. آن که می‌ماند فقط خداست.» من با این جمله کار دارم؛ بنده. چون سؤالاتی هست، حالا وقتمان هم کم است. این بخش علامه را تمام کنم، بعد برگردیم به این بحث. پس اینجا الان می‌فرمایند که: «پس مرگ عبارت است از انتقال از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر.» مرگ، دوباره: «مرگ عبارت است از انتقال از خانه‌ای به خانه‌ی دیگر و از خلقتی به خلقتی بهتر.» جملات را داشته باشی. کلمه به کلمه. «از خلقتی به خلقتی بهتر.» این تعریف مرگ است در نگاه علامه طباطبایی. «نه اینکه عبارت باشد از انهدام و فنا.» تمام شدن نیست، نیستی شدن، از بین رفتن نیست، رفتن به یک مرتبه‌ی بالاتر، وسیع‌تر شدن، کامل‌تر شدن.

که یک برهانی است به اسم، حالا اسمش را گذاشتیم «برهان هارمونی هستی.» این برهان بعداً انشاالله به مناسبت میلاد امام مجتبی (علیه السلام)، که جان همه‌ی ما به فدای او. بعضی سؤالاتی که دوستان پرسیدند و واکنش‌ها و فیدبک‌ها و این تعابیری که حالا امروزی‌ها می‌گویند که می‌رسد به ما، خوب هم هست. از دوستان درخواست می‌کنیم که در این زمینه‌ها نظراتشان را بفرستند. بحث‌های اعتقادی، اساس این جلسات هم برای همین شکل است. ما با هم گفتگوی اعتقادی بکنیم. اصلش همین است و آنی هم که ما خودمان خیلی استقبال می‌کنیم و خوشمان می‌آید، همین بحث‌های اعتقادی است. حالا امروز شاید یک چند دقیقه‌ای بحثمان بیشتر بشود، از نیم ساعت رد بشود که همین بحث انشاالله داشته باشیم و حلش کنیم. بعضی از این فیدبک‌ها جالب است. خب، بعضی‌ها خودشان مستقیم نمی‌گویند حرفشان را، بقیه می‌شنوند و می‌فرستند. این‌ها خیلی ارزشمند است. یکی از این مطالبی که منتقل شده این است که گفتند که چند تا سؤال مطرح کردند. بنده سؤال اول را می‌گویم، جلسه‌ی بعد انشاالله عرض می‌کنم سؤال دوم. این جلسه جواب سؤالات دیگری هم البته هست.

سؤال اول این است که: «این حرف‌ها در مورد نشئه‌ی اولاً، و دنیا و این‌ها باعث می‌شود که ما دیگر رغبتی نداریم برای اینکه دنیایمان را آباد کنیم. با این حرف‌ها دیگر دنیا آباد نمی‌شود.» اعتراض بود، نقد بود به این بحث، آن هم به زبان دیگری که شنیده بود این حرف‌ها را. خدا خیرشان بدهد که منتقل کرد. «این حرف‌ها باعث می‌شود که دنیایمان دیگر آباد نکند. ما اگر این حرف‌ها را بخواهیم به کسی بگوییم، به غریبه‌ها بگوییم_ شما می‌گویید دین را از اینجا شروع کنید بگویید_ اولین واکنشی که نشان می‌دهد همین است که: پس ما دیگر دنیایمان را باید ول کنیم، دنیا دیگر آباد نمی‌شود با این حرف‌ها. پس چرا می‌گویی از اینجا شروع کنیم؟» نکته‌ی بسیار قشنگ و مهمی است؛ اینجا هست که اتفاقاً اگر قرار است دنیا آباد بشود، فقط با همین حرف‌ها آباد می‌شود که الان بهش نمی‌پردازم، جلسه‌ی بعد انشاالله.

سؤال دوم. سؤال دوم این است که: «شما می‌گویی این حرف‌ها را در آغاز دین به بقیه بگوییم، و می‌گویی به جوان و نوجوان هم از اینجا بگوییم. برای اینکه جوان اهل تحرک است، اهل پویایی. به او باید بگوییم قدرتمند باش، تو قوی، تو می‌توانی.» بحث نشئه‌ی اولاً و این مرگ را درست نفهمیدیم که یک بخشش همین توضیحات علامه بود که ما داریم خلقت بالاتر را می‌گوییم. ما دعوت به تکامل می‌کنیم، دعوت به رشد می‌کنیم، دعوت به شکوفایی می‌کنیم، نه دعوت به انهدام و فنا، به قول علامه طباطبایی. پس اول «تعریف از مرگ» غلط است. بنده نتوانستم خوب جا بندازم. مشکل از بنده است که نتوانستیم جا بندازیم که مرگ یعنی این. مرگ پایان نیست، مرگ رفتن به یک مرتبه‌ی بالاتر. این قدم است.

قدم دوم اینی که شما می‌گویید: «برای نوجوان خوب نیست، باید برای او از قدرت گفت.» یا برخی دیگر می‌گویند: «این‌ها فقط برای ترساندن است. شما چرا هم‌چنان با ترساندن کسی را جذب دین کنید؟» این را هم که جلسه‌ی قبل جواب دادیم. این‌ها ترساندن نیست. این‌ها دعوت به یک مرتبه‌ی بالاتر است. بله، آدم ناوارد می‌ترسد. الان به بنده بگویند که فیلم بساز برای جشنواره‌ی «کن.» خب من باید بترسم برای اینکه نه سلاحش را دارم، نه ابزارش را دارم، نه امکاناتش را دارم، نه پولش را دارم، نه سوادش را دارم، نه هنرش را دارم، نه مهارتش را دارم، نه عقلش را دارم. هیچ‌چیزش را ندارم. بگویند: «هفته‌ی بعد فیلمت باید در جشنواره‌ی کن اکران بشود.» از شدت ترس می‌میرم. همه‌ی کارش کرده، او چه؟ او بی‌تاب است. یک ترس دیگری هم دارد که «نکند کار من مورد قبول واقع نشود؟» آنجا داور رد بکند، اشکال جزئی داشته باشد، اول نشود، مخاطبین خوششان نیاید. این ترس‌ها را هم دارد. آن ترسش از جنس دیگری است غیر از این ترسی که من دارم. جفت ترس‌هایمان هم درست است، عاقلانه است؛ و هر ترسی هم همراه با یک شوقی است. اصلاً شوق جدا از ترس، و یا اصلاً ترس جدا از شوق نیست. این‌ها هر دو ذاتاً در ذات الاضافه است. این‌ها مفاهیم اضافیه‌ای است که بدون هم اصلاً شکل نمی‌گیرد. یک نکته.

نکته‌ی بعد این است که ما می‌خواهیم دعوت کنیم به قدرت. قدرت یعنی چه؟ یکی از این معانی‌اش چیست؟ این‌ها را خوب دقت کنند دوستان. خواهش می‌کنم که این بحث‌ها را با یک دقت بیشتری_ حالا چند دقیقه‌ای بحثمان را تحمل کنند؛ همین‌ها را در روز میلاد امام مجتبی هدیه کنید_ بعد می‌گویند که ما باید دعوت کنیم به خودباوری، به اعتماد به نفس. این حرف‌ها؟ اول این است که اعتماد به نفس چیست؟ اولین قدم اعتماد به نفس، به درست و غلطش کار ندارد. اولین مرتبه‌ی اعتماد به نفس چیست؟ این است که من وابسته نباشم. به دیگری وابسته نباشم. مستقل باشم. دستم به گدایی دراز نباشد. مقهور و مرعوب نباشم. کی می‌شود آدم مقهور و مرعوب؟ آنی که قدرت دارد، ثروت دارد، توان دارد. چه کسی مقهور و مرعوب نمی‌شود در برابر آنی که قدرت و ثروت دارد؟ مگر داریم؟ که کسی مغرور و مرعوب نشود؟ وقتی که به یک قدرت بالاتر ایمان داشته باشد، وقتی که قدرت او را از دیگری ببیند، وقتی قدرت دیگری را حاکم بر این ببیند. پس این بحث‌ها دارد از قدرت خدا می‌گوید. و وقتی از قدرت خدا می‌گوییم، منِ ضعیفی که در نقطه‌ی اولم و دارم شروع می‌کنم در این حرکت، مرعوب نمی‌شوم، مقهور نمی‌شوم، وامانده و واداده نمی‌شوم، بزدل و ترسو نمی‌شوم. شجاع می‌شوم، قوی‌دل می‌شوم، محکم می‌شوم، بااستقامت می‌شوم. برای اینکه خدا متصل به کسی می‌دانم که او قدرتش بر همه‌ی این‌ها قوی‌تر است.

آن جمله‌ی معروفی که شهید ادواردو آنیلی را متحول کرد از جمله‌ی برادر عزیزمان جناب آقای قدیری ابیانه در تلویزیون ایتالیا به نام «خدایی که قدرتش از قدرت موشک‌ها و ناوگان دریایی آمریکا بالاتر است.» این جمله را شهید ادواردو شنیده بود و آمده بود سمت سفارت ایران در آنجا و دیگر ارتباطش برقرار شد و آخر هم که دیگر مسیر را رفت و به شهادت رسید. این جمله، جمله‌ای است که جذب می‌کند یک جوان را. از ادواردو آنیلی، رئیس یوونتوس و فرزند آنیلی (ثروتمند که جزء ده تای اول دنیا بود)، شهید می‌سازد، متدین می‌سازد. این‌ها جوان را جذب می‌کند، این‌ها اعتماد به نفس می‌آورد. این‌ها فهمیده و بهنام محمدی را در جبهه تبدیل کرد به فرمانده و رزمنده و مجاهد و قهرمان. این‌ها بود.

آن شهید ۱۲-۱۳ ساله که باهاش مصاحبه می‌کند، می‌گوید: «ما نمی‌ترسیم. ما به خدا بندیم.» پس به نوجوان باید این‌ها را گفت. شاهد مثالش هم کلمات امیرالمؤمنین است در امامه‌ی ۳۱ نهج‌البلاغه. خطاب است به مولود امروز به عنوان یک نوجوان. امیرالمؤمنین در خطاب به یک نوجوان چه گفت؟ ما چه می‌گوییم؟ کلمات امیرالمؤمنین را در نهج‌البلاغه بخوانید. بنده نمی‌خوانم، شما خودتان بخوانید. نامه‌ی ۳۱ را دست بگیرید. از به از به یعنی از چه کسی به چه کسی؟. نامه‌ای که می‌نویسند اولش چی می‌گویند؟ «از فلانی به فلانی.» امیرالمؤمنین از به چه شکلی شروع کرد؟ در نامه‌ی ۳۱ به چه شکلی شروع کرد؟ خطاب به یک جوان، خطاب به یک نوجوان. این خطاب هم واضح است در این نامه که به امام حسن مجتبی به عنوان یک معصوم و امام بعدی نیست. از حیث یک جوان، از حیث یک نوجوان است. نامه‌ی تربیتی است. در کلمات امیرالمؤمنین موج می‌زند این تعابیر. اولین عبارت چیست؟ «من الوالد الفانی، المقر لزمان المدبّر، الامر المستسلم للدهر، الظامن للدنیا، الساکن مساکنَ الموتی، و الزائن عنها غداً الی المولود المئمل مالا یدرک، السالک سبیل من قد هلک، غرضُ الاسقام، رهینة الایام، رمیة المصائب، عبد الدنیا و تاغر غُرورِ، و قدیم المنایا، و اسیر الموت، و حلیف الهموم، و قرین الاحزان، و نصب الآفات، و سهیم الشهوات، و خلیفة الانوات.» کلمه به کلمه در مورد مرگ و فنا و نیستی و مذمت این اشعث. این نامه‌ی امیرالمؤمنین خطاب به یک نوجوان است. «أما بعد، فإن فی ما تبیّن من إدبار الدنیا و عنی الدهر علیه و إقبال الآخرت إلیه، ما...» همه‌اش در مورد فنا و مرگ و این فنا. گفتیم: «فنا انهدام نداریم، مرگ نیست.» نه. اینجا می‌خواهد از آن «من توهمی» تفکیک باید کرد و دقت کرد. بیان امیرالمؤمنین در نهج‌البلاغه، بیان خوف‌انگیز نسبت به مرگ، بیان کوبنده است. یک جاهایی هم البته بیان خوب و خوش از تنعمات و لذت‌های آن طرف؛ مثل خطبه‌ی طاووس که می‌فرماید: «اگر بدانی بهشت چه خبر است، اصلاً اینجا کنار من هم نمی‌نشینی. پا می‌شوی در قبرستان‌ها، آماده می‌شویم که الان و مرگتان از بس که بهشت قشنگ است.» این توصیف طاووس بود که نعمت دنیایی بهشت چیست؟ کسی می‌تواند توصیف کند؟ این را می‌گوید. آن تعابیر کوبنده و محکم در مورد مرگ را هم که لبریز نهج‌البلاغه از این تعابیر، آن را هم به کار می‌برد. بگو که ما جذب بشویم! نه. بعد مرگ و حیات با هم باشد. باید این «من توهمی» بمیرد.

یک نکته‌ای که هست توی تجربه‌ی نزدیک به مرگ، ما نسبت به من آن وریمان شاد می‌شویم، امیدوار می‌شویم، خوشحال می‌شویم. خودهمزادپنداری می‌کنیم با این‌ها. پس «من آن وری منم این است.» حیات من آن وری را قبول می‌کنی، باور می‌کنی ولی حاضر نیستیم که من این وری را بمیرانیم. نکته‌ی بسیار جدی و مهمی است. بیان امیرالمؤمنین نسبت به آخرت این مدل است. این فرق می‌کند با بیان‌های دیگر. اصرار دارد که باید اول بمیری از این «من توهمی» خودت تا بتوانی آنجا آن زنده‌ی پایدار لذت‌دار و غرق در تنعمات بشوی.
بعد می‌گویند: «چرا همش ما را می‌ترسانی؟ چرا فلان می‌کنی؟ چرا شماها نتوانستید ماها را جذب بکنید، فلان کنیم؟» البته ما نقص داریم، قطعاً در این بحثی نیست. این واقعاً درست است ولی یک مشکل و چالش جدی داریم برای اینکه تو هم دوست نداری «من توهمی‌ات» بمیرد. تو فقط دوست داری من آن وریت زنده باشد. «این من توهمی دارم می‌گوید اینجا کیف و حالم را می‌کنم. با این من توهمی سیر می‌کنم. وقتی که مردم، یک من خوب دیگر هم آنجا دارم.» این مشکل این است. لذا بیان امیرالمؤمنین در مورد مرگ فرق می‌کند. بیان معتدل در مورد مرگ، و معیار بیان کیست؟ امیرالمؤمنین. نهج‌البلاغه. کتاب معاد در نهج‌البلاغه را بخوانید. کتاب‌های فراوانی داریم در مورد معاد و نهج‌البلاغه. بنده نگاه کردم ۷-۸-۱۰ تا کتاب با این موضوع داریم. مقالات خوب داریم، جزوه‌های خوب داریم از نهج‌البلاغه. علامه جعفری جزوه نوشتند، جمع کردند بیانات امیرالمؤمنین در مورد مرگ چیست؟ به چه لسانی صحبت کرد؟ «این برنامه‌های فلان می‌توانند جذب بکنند.» «شماها همش اینطور کردید.» نه، دیگر این را داری اشتباه قضاوت می‌کنی. این قضاوت عجولانه است. این دارد، این دارد به تو لطف می‌کند. همزمان هم دارد بهت می‌گوید: «نشئه‌ی بعدی هستی و آنجا حیات و زنده‌ای.» هم دارد می‌گوید که: «اینجا این من را تو باید بمیرانی.» این من را تو بمیرانی. به معنای این نیست که باید دست از خوشی‌های زندگی برداری.

نه، خدا رحمت کند انشاالله، غریق رحمت بکند مرحوم آقای ری‌شهری را که رحلت ایشان واقعاً بنده متألم شدم. فقدان ضایعه‌ای بود. ایشان حق‌های بسیاری به گردن ماها دارد. تحول خود بنده از کتاب «کیمیای محبت» ایشان بود. علاقه‌مندی خود بنده به بحث‌های تجربه‌ی نزدیک به مرگ از کتاب «خاطره‌های آموزنده» ایشان بود. علاقه‌مندی خود بنده به روایات از کتاب «میزان الحکمه» ایشان بود. ایشان حق سنگینی به گردن خود بنده دارد. آثار فوق‌العاده و یکی از کتاب‌هایم که همیشه روی میز کار ما توی نرم‌افزار هست، آثار مراجعات دائمی ماست. هم توی آثار، هم توی مطالعات، هم توی منبرها همیشه از آثار ایشان استفاده کردیم و می‌کنیم. یک کتاب فوق‌العاده ایشان دارد به اسم «دنیا و آخرت از نگاه قرآن و حدیث». کتاب خواندنی‌ای است. هم عربیش هست هم ترجمه‌ی فارسیش. چاپ در آن فصل اول کتاب، صفحه در جلد ۱، صفحه ۱۷ مطالب فوق‌العاده‌ای ایشان دارد. توی ۲-۳ پاراگراف. یکیش این است که آدم باید دنیا را دوست داشته باشد. ریشه در فطرت انسان دارد. ولی بحث سر این است که این دنیا، دنیای ابزار است، نه دنیای هدف. «من توهمی.» نه یعنی «من توهمی» یعنی «منی که بخواهد هدف باشد.» من توهمی چیز خوبی است ولی به عنوان ابزار. «منی که بهم می‌گویند دکتر، حاج آقا، حجت الاسلام، امام جماعت.» این‌ها همه «منِ توهمی» است. اگر رفتم توی محراب فکر کردم از بقیه بهترم، احمقم، دیوانه‌ام، جهنمی‌ام. خب، یعنی چه؟ یعنی محراب نروم؟ امام جماعت، یک لباسم را از تن در بیاورم؟ یعنی مسجد را رها کنم؟ یا امام جماعت باشم، جلوتر خودم را نبینم. این شئون اعتباری را ملاک فضیلت نبینم. و بدانم قطعاً در این مأمومین ، من قطعاً اگر همه‌شان از من بالاتر نباشند که باید بنا را بر این گذاشت که قطعاً بعضی‌هایشان یا خیلی‌هایشان از من بالاتر و بهترند. جای امام جماعت چی باشد؟ گود باشد، پایین‌تر باشد. اگر امام جماعت یک وجب اگر از مأموم بالاتر باشد، نماز مأموم چیست؟ آقا باطل است. امام جماعت یک وجب اگر از مأموم بالاتر باشد، نماز باطل است. برای چی؟ برای اینکه هم شأن اعتباری و توهمی‌ات را باید داشته باشی، هم نباید فریبش را بخوری. من توهمی یک من توهمی است. می‌گویند: «حاج آقا، حجت الاسلام، استاد فلان.» یعنی درس ندهم؟ معمم نباشم؟ یعنی امام جماعت نباشم؟ یعنی منبر نروم؟ برو! یعنی پول نداشته باشم؟ داشته باش! اسیرش نشو! گولش را نخور! معیار فضیلت نباش. تو در مدیریت پول نباش، پول در مدیریت تو باشد. او برای تعیین تکلیف نکند، او هدف‌گذاری نکند. تو هدف‌گذاری کن. تو بهش بگو اینگونه خرج شو نه او به تو بگوید. پس دنیا خوب است ولی این دنیا، دنیای ابزار است. پس با نوجوان باید صحبت کرد. از همین جا باید گفت، به او گفت این‌ها ابزار است. به این‌ها گفت قدرت دست خداست. به او گفت واداده و وابسته نباش. نه وابسته دیگران باش به خاطر قدرتی که در آن‌ها می‌بینی، نه وابسته این دنیا باش؛ دنیای توهمی و اعتباری که این ذلیلت می‌کند و خردت می‌کند و کوچکت می‌سازد. این هم کلمات امیرالمؤمنین.

تجربه هم نشان داده ما هر وقت با نوجوان‌ها این شکلی صحبت کردیم، برنده بود. تجربه‌ی موفقی که خود ما داشتیم در نوجوانی، خدا خیر بدهد به آن کسی که الان مسئولیت داره، در نوجوانی به ما گفت: «آثار شهید دستغیب را بخوان.» اوایل بلوغ ما، تقریباً تمام آثار شهید دستغیب (رضوان الله علیه) را به توفیق الهی، به عنایت خدای متعال خواندیم. محور بحث ایشان هم معاد بود. بعضی‌هایش واقعاً سخت بود. یعنی «سرای دیگر» ایشان واقعاً یک حس ناامیدی در ما ایجاد کرد. این‌هایی که: «این چیزهای خوب مال ابرار نیست، مال مقربین. کسی بخواهد در حد ابرار باشد که بهشت معمولی» یک کمالاتی را ترسیم می‌کرد. متون سن نوجوانی برایمان سخت بود. ما آثار ایشان را بلعیدیم، دائم دستمان بود. دیالوگ‌های خاطرات مفصل داریم در اتوبوس و در تاکسی و در ماشین و در خیابان و هر جا. همه این کتاب‌ها دستمان دائم. اول نوجوانی آثارش را دیدیم. ما اهل نشدیم، آدم نشدیم، درست نشدیم ولی آن تعریفی از دین که آدم را جذب می‌کند به ما گفته شد که بعد چند ماه شدم طلبه به لطف خدا. این‌هاش جذاب بود. این یک تجربه.

یک تجربه‌ی دیگر در بحث‌های واقعیت و جذابیت بود که مطرح شد که البته نقص زیاد دارد ولی تجربه شد. با این بیان و با این گفتار، با این ادبیات وقتی با نوجوان و جوان صحبت می‌کنی، جذب می‌شود، می‌فهمد، عاشق می‌شود، شیرفهم می‌شود، راه می‌افتد. ما فکر کردیم باید حتماً به هوای نفسمان بچسبیم. جوان آماده است، بریده است، ملکوتی، آسمانی است. ما خرابش می‌کنیم. ما فکر می‌کنیم با این حرف‌ها جذبش نمی‌کنیم. هی باید قاطی‌اش کنیم. آتشغال آلودش می‌کنیم، خرابش می‌کنیم، پایین‌اش می‌کنیم، نشئه‌اش می‌کنیم، نعشه‌اش می‌کنیم به این دنیای کثیف. پر می‌زند. شهادت حاج قاسم را ببینید. ارتباط جوان‌ها و نوجوان‌ها با شهادت حاج قاسم را ببینید. ارتباط جوان‌ها و نوجوان‌ها با شهادت را ببینید. اسم شهادت که می‌آید کیا پر می‌زنند؟ پیرمردها؟ آن‌ها که مرگ نزدیک‌ترشان است؟ چرا برای شهادت کمتر پر می‌زنند؟ جوان که از مرگ دورتر است از جهت فاصله‌ی سنی، ملاک ۷۰ سال باشد، جوان که ۵۰ سال، ۶۰ سال فاصله دارد با ۷۰ سالگی، ۸۰ سالگی، چرا این پر می‌زند؟ آن ۶۰ ساله چرا می‌لنگد تا به شهادت برسد؟ برای اینکه این پریده است. به همین دلیل باید برای او از پرواز گفت، از بالا گفت.

یک ضابطه‌ی دیگر چیست؟ این دیگر کاملاً روانشناسانه است. «زندگی لذت ببری.» یعنی چی؟ رمز موفقیت در دنیا چیست؟ صبر، اراده، آرامش. آدم موفق کیست؟ کسی که با بقیه وارد رقابت‌های مضر نمی‌شود. کسی که از قضاوت دیگران نمی‌ترسد، پا پس نمی‌کشد. نه، درست است. حسادت نمی‌کند، به هیچ نقطه‌ای از پیشرفت قانع نیست، متوقف نمی‌شود. من از شما می‌پرسم این‌ها چه چیزی می‌خواهد؟ این‌ها رهایی از دنیا می‌خواهد. همه‌ی این‌ها با کی؟ صبر می‌کند کسی که وابسته به دنیا نیست. کی از قضاوت دیگران نمی‌ترسد؟ کسی که وابسته به دنیا نیست. کی دنیا را آباد می‌کند؟ کسی که وابسته به دنیا نیست. کی از دنیا لذت می‌برد؟ کسی که وابسته به دنیا نیست. شهیدی هم در ادامه‌ی آن بحث‌ها گفت: «حق نداری لذت‌های حلال را بر خودت حرام بکنی.» رهبانیت در اسلام ممنوع است. تلاش باید برای آبادانی دنیا باشد.

نکته‌ی قشنگ‌تر و بهتر: کی دنیای بقیه را آباد می‌کند؟ اصلاً آبادانی دنیا بخش عمده‌اش به چیست؟ آبادانی من دنیای خودم را؟ یا آبادانی قدرتمندان و ثروتمندان و مکنونت‌داران دنیای دیگران را؟ بیشتر آبادانی دنیا توسط کدام‌ها حاصل می‌شود؟ من برای خودم بسازم که دنیا آباد نمی‌شود. منی که می‌توانم ۱۰ تا زندگی آباد کنم، باید ۱۰ تا زندگی آباد کنم تا دنیا آباد بشود. کدام آدمی است که می‌تواند ۱۰ تا زندگی آباد بکند و ۱۰ تا زندگی آباد می‌کند و دنیا را آباد می‌کند؟ کسی که وابسته به دنیا نیست. پس اگر می‌خواهیم دنیا را آباد کنیم، اتفاقاً باید این حرف‌ها را بزنیم. باید بفهمیم که اینجا نشئه‌ی ماندگار نیست. اینجا هدف نیست. اینجا زندگی نهایی نیست. زندگی نیست. اینجا همه‌اش فیک است، اینجا همه‌اش مجاز است، اینجا همه‌اش قلابی است، اینجا همه‌اش دروغ است، اینجا همه‌اش سراب است، اینجا همه‌اش تلاش است، اینجا همه‌اش زحمت است. اینجا همه‌اش کار است، اینجا همه‌اش دویدن است. کی اهل آباد کردن دنیا می‌شود؟ آنی که اهل سرگرمی و بازی و ول‌انگاری است؟ یعنی «یَللی تَللی» یکی از این‌ها. «یَللی تَللی» فکر می‌کنم درست بگویم. اهل این‌ها نیست، آن. یعنی کی؟ یعنی کسی که وابسته به دنیا نیست. کی تلاش می‌کند؟ آنی که وابسته به خواب نیست، آنی که وابسته به خوراک نیست.

دیدیم در مسئولان خودمان. آنی که گیر لحافش بود، که باید لحاف چی از کجا بیارند؟ لیوان چیش را توش آب پرتقال بخورد؟ آب پرتقال‌گیری چی‌چی داشته باشد؟ پنکه فلانش همش باهاش باشد. او دنیای همه را نابود می‌کند. آن قاسم سلیمانی، که هر جا شب خوابید باک نیست، غصه‌اش نیست. در پارکینگ بود، در ماشین بود، فلان اتاق بود، فلان خانه و فلان ساختمان بود. او دنیای بقیه را آباد می‌کند. پس باید ما دنیا را از این زاویه، دین را از این زاویه تعریف بکنیم. پس این مباحث اصل است. حتی برای گفتگو با جوان و نوجوان. پس برای اینکه تکیه به بیگانه نکند، خودباوری. خودباوری نه «خودتوهمی» را باور کند. خودِ وابسته به خدا را باور کند که او همه قدرت است. امام خمینی یک‌تنه روبروی کل دنیا می‌ایستد. از هیچ‌کس هم باک ندارد. دنیا را متحول می‌کند. مسیر تاریخ را عوض می‌کند. آن وقت جبهه‌ی مقابل رو به اضمحلال می‌رود، تضعیف می‌شود روز به روز. یک نفر آدم! این چه چیزی می‌خواهد؟ مردم یمن ۵۰ سال پیش کجا بودند الان؟ درست است در جنگند ولی این قدرت، این عزت. لبنان، عراق. درست است همه این‌ها از جهت اقتصادی مشکلاتی دارند. هویت ملی چه؟ وضعیت عزت چه؟ وضعیت احساس شخصیت چه؟ حتی جهت امنیت چه؟ ۲۰ سال پیش عراق چی بود؟ الان دشمنان او جری‌تر، درنده‌تر، قوی‌تر از جهت فتنه‌انگیزی ولی امنیت عراق چی؟ این‌ها محصول چیست؟ محصول باور. کدام باور؟ می‌توانم بایستم در برابر این قدرت‌ها؟ می‌توانم با دست خالی غلبه کنم؟ این پیشرفت، این موفقیت، این چه چیزی می‌خواهد؟ این خداباوری می‌خواهد. خداباوری چه چیزی می‌خواهد؟ اینکه بفهمی اسیر این نشئه نشوی. آدمی که اسیر این نشئه است، نمی‌تواند خدا را باور کند. منی که این میز را نمی‌توانم رها کنم. منی که خوابم کم بشود. منی که مدل فرم موهایم اگر دست بخورد بهم ریخته. معلوم است کاری نمی‌توانم بکنم، اسیرم. باج می‌دهم به خاطر اینکه فقط این فرم موی من تغییر نکند، ۴ تا فالوورم از دست نرود. هر روز به رنگی در می‌آیم. استقلال شخصیت ندارم. به جهنم که هر کس می‌خواهد روبروی من بایستد، ولم کند، بیاید برود. حق را باید بگیرم، پیش بروم. خاصیت حق این است که یک روزی هویدا می‌شود، یک روزی شکوفا می‌شود، یک روزی همه می‌فهمند این چیست. عظمت حق. این‌ها نکات طلایی و مهمی بود که در این بحث باید بهش اشاره می‌شد و بهش پرداختیم.

خود ریسک کردن، یکی از عوامل موفقیت است. ریسک کردن چه چیزی می‌خواهد؟ اینکه بتوانی دل بکنی. کی می‌تواند ریسک کند؟ کسی که می‌تواند بگذرد. کی می‌تواند بگذرد؟ پا بگذارد. نکات مهمی است. این‌ها همه رموز موفقیت است که در زهد نهفته است، در دل کندن از دنیا نهفته است، در شناخت دقیق دنیا نهفته است، در فهمیدن ابزاری بودن دنیا نهفته است. که هدف نگرفتی، گول نخوردی. این‌ها آدم را موفق می‌کند. ما از این‌ها غافل هستیم. از موفقیت می‌گوییم ولی «من توهمی» را چاق می‌کنیم. از موفقیت می‌گوییم اسیر دنیا می‌کنیم. لذا هر چه ما از موفقیت می‌گوییم یک مشت افراد -و یک مشت برده، یک مشت وابسته- فقط تربیت می‌کنیم. نه آدم‌های با عظمت و قدرتمند. آدم‌های ذلیل و ضعیف و زبون و حقیر با این حرف‌های ما تربیت می‌شوند. برای اینکه _تا وقتی این کلام امام حسین (علیه السلام) در روایتم هست_ تا وقتی که اسیر حیات هستی، ذلیلی. در کلمات امیرالمؤمنین، به نظرم در قرآن حکم است که فرمود: «طعم عزت را نمی‌چشد کسی که اسیر حیات است.» همین حیات منظورش است. اسیر این زندگی. نشئه اولی. زندگی دنیاست. این مزه‌ی عزت را نمی‌چشد. می‌خواهی به عزت برسی، به شخصیت برسی، به بافت مستحکم برسی، به موفقیت برسی؟ همه‌اش وابسته است به اینکه این «من توهمی» باید بمیرد و بشکند. این توهمات باید بمیرد و بشکند. این‌ها رمز رسیدن به آن نقطه است. پس این‌ها یک بخش‌هایی بود از این بحث که نشان می‌دهد که ما باید از این مباحث بیشتر بگوییم تا اصلاً از اینجا باید شروع بکنیم برای نوجوان و جوان. آن بخشی که ماند که حالا باعث می‌شود دنیایمان آباد نشود، تا یک حدی ما جوابش را عرض کردیم و حالا نکات دیگری هم دارد که انشاالله در جلسه‌ی بعد به آن می‌پردازیم.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات درآمدی بر برزخ در المیزان

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00