قیامت یوم الفصل است نه برزخ
دیدن تاثیر همه اعمال در برزخ
خط قرمز خداوند
برزخ بروز اعمال انسان نه توجه و ذات او
بروز توجهات وعلاقه ها در عرصه قیامت
عرصه برزخ، عرصه بروز عمل
نکاتی از سه دقیقه در قیامت
حق الناس قبل از تکلیف هم باید ادا شود.
متذکر کردن هر فرد بر حسب خودش توسط خداوند
نوعی از مکاشفه بودن تجربه نزدیک به مرگ
آیا باید تجربه نزدیک به مرگ را بگوییم؟
نکاتی در مورد اجنه
مهم بودن جهت گریه برای اموات
صلوات موجب بروز آثار وجودی اهلبیت است.
جمع اصول و فروع دین در صلوات
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. بحثی که در خلال توضیحات علامه در «المیزان» کمی به آن وارد شدیم، بر اساس ضرورتی بود که البته اینها اصل مطلب و بهصورت پراکنده در جاهای مختلفی از «المیزان» آمدهاند. این نکته بود که این موازنه و این تعادل باید حفظ شود. نگاه ما باید نگاه معتدلی باشد نسبت به دنیا و آخرت و نسبت به قضایای مختلف. قضاوت عجولانه نداشته باشیم. عجولانه به سمت چیزی نرویم، عجولانه از چیزی فاصله نگیریم، عجولانه تصمیم نگیریم که این کار سختی است. برای اینکه انسان عجول نباشد، باید حق را تشخیص دهد، مطابق با حق عمل کند، و پایبند به حق باشد. رسالۀ حقوق امام سجاد (علیه السلام) در این زمینه فوقالعاده است و اصل و رکن این کتاب، درسی است که باید از همان اول به ما یاد بدهند؛ اول دین که ما باید حقوق را بشناسیم، چون از اول کمالات ادای حقوق است، خصوصاً حقالناس و حق دیگران، حق هر کسی که ما با او در ارتباطیم. در آن رساله، اینها به بیانی بینظیر مطرح شده و باید به زبان ساده به ما یاد بدهند. ای کاش خداوند این هنر را به بنده و امثال بنده بدهد؛ زبان تمثیل و سادهسازی مطالب و معارف را، که اینها را با بیانی ساده جا بیندازیم. به یک بچه از همان بچگی یاد بدهیم حق و حقوقی که حتی گوشت نسبت به تو حق دارد، چشمت نسبت به تو حق دارد. این مؤذنی که دارد اذان میگوید حق دارد، این قاضی حق دارد، آن رزمندهای که در جبهه دارد میجنگد، آن سرباز حق دارد. اینها همه حق دارند به گردن شما. در این بستر زندگی کنید؛ نه اینکه همه وظیفه دارند نسبت به تو و تو طلبکاری، نه. اینها همه حق دارند، وظایفی هم دارند، ولی حقی هم دارند. تو نسبت به همه وظیفه داری. این حس وظیفهگرایی اگر در ما زنده شود، این رمز اصلی برد ماست.
نکتهای که از این تعادل باید حفظ شود، امیرالمؤمنین (علیه السلام) که ایام شهادتشان را داریم میگذرانیم و داریم وارد ایام شهادت این بزرگوار میشویم، که جان همۀ ما به فدای ایشان، و انشاءالله توجهات حضرت را داشته باشیم؛ دو بیان متفاوت دارند که این دو بیان تعادل ایجاد میکند در ذهن ما و نشان میدهد که خود حضرت هم نگاهشان، نگاهی متعادل بوده است: یک نگاه، نگاهی است که کاملاً از دنیا بریده است و عاشق مرگ است، و یک نگاه، نگاهی است که کاملاً دنیا را میخواهد و عاشق دنیاست. این در نهجالبلاغه به طرز عجیبی دیده میشود. یک وقت یک کسی دنیا را مذمت میکند، حضرت به او میتازند: «برای چه دنیا را مذمت میکنی؟» و همینقدر هم میتازند به اینهایی که شیفتۀ دنیایند. جفت اینها را در نهجالبلاغه داریم که اگر فرصتی بشود باید بخوانیم. و جالب اینکه ما سفارش شدهایم برای امور دنیایی دعا کنیم که حالا در جلسۀ قبل، فایلها دارد چندتا چندتا ضبط میشود. ما در آن جلسه گفتیم امشب میگوییم، ولی خب دوستان با فاصله میشنوند؛ چون اینها ضبط میشود، میرود، ارزیابی میشود، ویرایش میشود، دوستان اینها را گوش میدهند، نظر میدهند: «اینجایش حذف شود، اینجایش فلان شود.» به هر حال، کارها این شکلی میشود. از یک زمان قبل، چند روزی فاصله است تا اینکه این صوتها به گوششان برسد. ما دعایی را داریم در ماه رمضان سفارش شده. امام ـ سندش هم جالب است ـ در کافی، جلد ۴، صفحۀ ۱۶۱، سندش هم از ابن ابی عمیر است که ایشان از محمد بن عطیه نقل میکند از امام صادق (علیه السلام). دیگر اهل فن میدانند ابن ابی عمیر وقتی میآید، دیگر سند چه درجهای از اعتبار را دارد. فرمودند در دعایی که هر شب ماه رمضان سفارش شده بخوانید، مال هر شب رمضان است. یک دعای دیگر هم داریم مال دهۀ آخر ماه رمضان. به این نحو: «خدایا، من از تو درخواست میکنم در آن امر محتومی که امر حتمی و حکیم بریدهای، از قضاوتی که نه رد میشود و نه تبدیل میشود، برای شب قدر من رقم بزنی و دیگر بی برو و برگرد است: «أَنْ تَکْتُبَنِی مِنْ حُجَّاجِ بَیْتِکَ الْحَرَامِ» اینکه من را جزو حاجیان بیتالله حرام بنویسی «الْمَبْرُورِ حَجُّهُمْ، الْمُکَفَّرُ عَنْهُمْ سَیِّئَاتُهُمْ، سَعْیُهُمْ مَشْکُورٌ» که حجّشان مقبول واقع شود، گناهانشان بخشیده شود و سعیشان مشکور باشد و اینها.
و یکی دیگر از چیزهایی که من از تو میخواهم در این شبهای قدر حتماً برای من رقم بزنی، بی برو و برگرد: «أَنْ تَجْعَلَ فِیمَا تَقْضِی وَ تُقَدِّرُ مِنَ الْأَمْرِ الْمَحْتُومِ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» اینکه قرار دهی در آنچه قضا و قدرم را تعیین میکنی از امر محتوم در شب قدر یک چیزی که اصلاً دیگر جابهجا نشود، دست نخورد، تغییر نکند و حتماً رقم بخورد، چیست؟ خیلی باید امر مهمی باشد، بهشت باید باشد. «أَنْ تُطِیلَ عُمْرِی» اینکه عمرم را طولانی کنی آقا، کسی که عاشق مرگ است، چرا باید درخواست طولانی شدن عمر کند؟ آن هم این شکلی. وقتهای دیگر دعا کن، ماه رمضان وقت این حرفهاست؟ شب قدر، آن هم کلاً سه تا چیز بخواهی: یکی حج را بخواهی، یکی طولانی شدن عمر را بخواهی! حج که دنیاست. که آقا، ما را ببخشید، با حج بی حج سرکوچه است و اینها. یتیم سرکوچهتان هم آنجا است، مکه آنجا است، کعبه آنجا است. اینها را دیگر نمیدانم چرا امام صادق (علیه السلام) دور بزنم، بدانند چی باید بخواهند، یاد بگیرد. امام صادق (علیه السلام) از مردم که در برخورد با خدا چه باید بخواهند؟ دیگر حضرت با آن شمع عصمتشان برخورد کردند، دیگر کار به از ما مشورت نگرفته، درخواست حج میکنند، درخواست طولانی شدن دنیایی! «وَ أَنْ تُوَسِّعَ عَلَیَّ فِی رِزْقِی» و اینکه رزقم را توسعه دهی رزقم را توسعه بده، از چیزهای حتمی که بی برو و برگرد باشد اینکه رزقم را وسعت بدهی. بقیهاش چی؟ «وَ أَنْ تَجْعَلَنِی مِمَّنْ تَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِکَ» و اینکه مرا از کسانی قرار دهی که با او دینت را نصرت میدهی من را جزو آن قرار بده که با من دینت نصرت شود، من را سرباز دینت قرار بده. سه تا چیز در این فقره دعا میخواهد: طولانی شدن عمر، وسعت رزق، سرباز دین. آن هم که من هم حاجی شوم که آن هم بحث جدایی است و آن هم در فقرۀ قبلی.
خب، چرا باید درخواست طولانی شدن عمر کنیم؟ عشق به مرگ مگر نیست؟ خب، چرا من طولانی شدن عمر دیگر برای چی میخواهم؟ مگر آن ور بهتر نیست؟ خب زودتر بمیریم! نسبت دنیا و آخرت را نمیفهمید! خیلی خوب است، ولی هر یک آنی که اینجا هستی، یک فرصت برای تولید یک درجۀ بالاتر از حیات، یک درجۀ بالاتر از قرب و معنویت به خدای متعال، ولو یک ثانیه. آیتالله بهاءالدینی (رحمت الله علیه) اصلاً در برزخ سیر میکرد. عجیب بود. بنده بعضی چیزها را با یک واسطه شنیدهام از برخی از شاگردان ایشان در قم که الان در سطح مراجع هستند و اینها. یکی از این عزیزان میفرمود: «در قبرستان بهاءالدین نشسته بودند.» حالا خاطرم نیست این را چه کسی دیده بود این قضیه را، یا خود آقای بهاءالدینی نقل کردند یا کسی که او هم چشمش باز بود دیده بود. حالا خاطرش هست، گفت: «کسی آمد کنار ایشان، مشکلی داشت؛ یک زنده.» این همزمان هم اینکه بغلش بود مشکلش را داشت طرح میکرد، هم آن مرده دستش را آورده بود بیرون از ایشان چیزی میخواست. ایشان گفتند: «ما بسیاری از مشکلات اهل برزخ را با یک صلوات حل میکنیم.» با یک صلوات! مشکلاتی هم این درخواست داشت، هم آنی که آنجا بود. آقای بهاءالدینی به دوتاشان با همدیگر یک جمله فرموده بودند: «انشاءالله درست میشود.» بلند شد و رفت. تعبیر مشتری در اکثر از مملکت با هم گفته بود: «انشاءالله درست میشود.» پسر ایشان آقا حمید از دنیا رفته بود. ایشان فرموده بود: «آنقدر که این حمید ما میآید اینجا، ظاهراً در بازار قم کار میکرد، در بهشت برزخی، آنقدر که میآید اینجا، من دیگر ردش میکنم، میگویم یکم برو به اوضاع برزخیات برس.» چرا همش گاهی تعبیری کرده بودیم، در دیوار منزلمان عکس ایشان را زده بودیم، زیرش نوشته بودیم: «همیشه در برزخ بود، گاهی در دنیا!» داماد آقای بهاءالدینی از دوستان بود، به منزل رفت و آمد میکرد. ایشان گفتند که این جمله عصاره زندگی آقای بهاءالدینی است: «همیشه در برزخ بود، گاهی در دنیا.» اصلاً ایشان یک وقت فرموده بود: «چند سال قبل عزرائیل آمد، عزرائیل آمد؛ به من گفت میروی یا میمانی؟ آمدم ازت بپرسم میروی یا میمانی؟» آقای بهاءالدینی فرموده بود: «به او گفتم: چند سالی به من بیشتر فرصت ده، شاید آدم شدم.» آدم دیگر آدم میشود یعنی چی؟ دیگر آدم بشود، دیگر تهش این است که عزرائیل بیاید بهت بگوید میروی یا میمانی؟ دیگر آدم دیگر بیشتر از این مگر آدم ته قرب است؟ دیگر خدای متعال دیگر چه شکلی باید به تو اعلام علاقه بکند که بنده من، میایی، میمانی؟ چجوری عزرائیل را بفرستد؟ دیگر تو، پردها از قلب تو کنار رفته، عزرائیل را میبینی، از تو سؤال میکند، چه حسی است؟ این همان «أَنْ تُطِیلَ عُمْرِی» است. ارزش دنیا را میداند. دنیا خیلی قیمتی است. نه آن دنیای شأن اعتباری، توهمی، زودگذر، فانی؛ این دنیایی که از هر آنش میشود کُره گرفت، با یک نفسش میشود یک ابدیت دیگری ساخت. شاید آدم شدم. بیست سال گفته بودند عمرشان افزایش یافت. حالا یادم نیست این عدد را، یادم نیست، ولی اصل قضیه از ذهنم محو نمیشود که در منزل آن آقا بودیم و کنار ایشان بنده نشسته. آقای بهاءالدینی فرمود: «عزرائیل آمد، به من گفت میروی یا میمانی.» بزرگوار که نقل چاپ شده این مطلب آنجا آمده باشد.
غرض اینکه خب، امیرالمؤمنین (علیه السلام) عشق شهادت موج میزند، عشق به حیات هم در او هم دنیا را دوست دارد، هم آخرت. ولی نه این دنیایی که ماها فکر میکنیم: دنیای فالوور، دنیای کباب، دنیای مرید، دنیای زن، دنیای ثروت، ویلاهای آنچنانی، سفرهای خارجی! اینها توهمات است، اینها شیطان است. اینها را دوست ندارد. دنیای نماز شب، دنیای سحر، دنیای انفاق، دنیای روزه! در دنیای شما سه تا چیز را دوست دارم: یکیش چیست؟ «الصَّوْمُ فِی الصَّیْفِ وَ إِطْعَامُ الضَّعِیفِ وَ الْقَتْلُ بِالسَّیْفِ» یک اینکه مهمانداری کنم، پذیرایی کنم. عاشق اینم. در دنیا زنده بمانم فقط مهمان بیاید اطعام کنم. این چیست؟ این دنیاست که آخرت است. در نامهای هم که به آن کارگزارش نوشت که خانۀ بزرگ خریده بود، فرموده بود: «تو را چه به خانۀ بزرگ؟ مگر تو آنقدر مهمان داری که رفتی خانۀ بزرگ خریده باشی؟» اینها را. اینها قاعده است. قاعدۀ زیستن در این نشئه است. اینها سبک زندگی است. سبک زندگی، مسواک بزن، ساختمان را کثیف نکن. اینها همش روح دارد. همۀ اینها میتواند بهشتی کند، جهنمیت کند. سبک زندگی یعنی آن روحش هم باهاش باشد، نه فقط مسواک بزند. مسواک میزند، خدا لعنتش کند که مسواک میزند. الهی که این دندانهایش بریزد تو حلقش که یک چند روزی، یک چند روزی سکوت اختیار کند. چرا اینقدر فحش و دریوری ندهد؟ هرچی مریض باشد بیشتر به نفعش است. هرچی سالم باشد بدبخت ما را بدبخت میکند، بقیه خودشان را بدبخت میکنند. مگر هر سلامتی برای هر کسی خیر است؟ خدا به طباطباییها سلامتی بدهد که بنویسند، که بگویند، که اینها وجودشان لطف و رحمت است. ترامپ از مرض و کوف و تب بخورد تو سرش! نظم و ورزشی که او میرود، هرچی بیشتر عمرش طولانیتر بشود، همۀ گرفتاری است.
حضرت فرمود: «مگر تو آنقدر مهمان داری که رفتی خانۀ به این بزرگی خریدی؟» پس خانه بزرگ برای چی میخواهی؟ برای مهمان، برای پذیرایی. نه برای کیف و حال، یک گوشهاش میز بیلیارد بگذاریم، یک گوشهاش برای چی میخواهی بروم و تو بنشینم قشنگ ریلکسیشن کنم؟ سونا، جکوزی میخواهند. حالا خودت هم برو. مگر میگویند کسی نداشته باشد؟ ولی چقدر میآیند، چقدر میبرند، چقدر دیگران سهم دارند، حق معلوم. درست شد؟ این است قضیه این دنیاست. تجربهگر عزیز گفته بود که من گفتم: «تو حسابت آنقدر پول بود، درخواست کرد بهش ندادی. در کیش فقیهی نگفت وقتی کسی از شما درخواست میکند واجب است به شما که پول.» گفتم: «کی فتوا داده؟ کی گفته آقا؟ اینجا این جواب دادن به واجب است، میروی جهنم.» ملکوتی حساب و کتاب دیگر. این دنیاخواهی است، این گرفتاری است. این غل و زنجیر است. پول خوب است، ولی اطعام ضعیف کنم. تابستانها روزه بگیرم. میخواهم در دنیا باشم، تابستانها روزه بگیرم. میخواهم در میدان جهاد بجنگم. اما خدا دوست دارد اینهایی که «یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا» در راه خدا به صف میجنگند زنده باشم، اگر زنده ماندنی هم هست، همش در میدان باشد. بچرخم. یکم دیگر خسته شدم. همش میدان جنگ است. استخری، جکوزی، این میشود دنیای درست. به خودم یک چیزی میرسد، البته آدم بالاخره خودش هم متنعم میشود، ولی این زاویه را دارد، این دید را. ماشین خوب برای چی میخواهی؟ همسر خوب برای چی میخواهی؟ بچه برای چی میخواهی؟ ویلا برای چی میخواهی؟ ویلا داشته باشم، بدهم رفقا و فامیلهایمان، یک جوری یک عده دنیا آبادی. این میشود موازنه. امیرالمؤمنین عاشق شهادت بود، ولی عاشق دنیا به این معنا هم بود. به سلامتش میرسید، به جسمش میرسید، به خوراکش میرسید. خیلی کارها نمیکرد که مریض نشود. غذاها را میخورد، درست میخورد. به سلامت، روایت داریم در مورد سلامت: اینطور غذا بخورید، کم بخورید، جویده بخورید، فلان شود، قبل از خواب تخلیه کنید، ساعت غذا خوردنتان، وعدههای غذاخوری، چی بخورید، چی نخورید. خاک بشود دیگر دنیاگرایی است. به ابزارت آسیب میزنی؟ حق نداری. تو به این ابزار بدن آسیب میبینی و در نماز شب میافتی. بیچاره! از جنگ و جهاد میافتی، از علمآموزی میافتی. سلامتت را حفظ کن. فقط درس بخوانی؟ ابدیتت است. سلامت کنی؟ میخواهی جهاد بروی؟ سلامت. میخواهی نماز بخوانی؟ توجه به خدا پیدا کنی؟ گرفتار میشوی وقتی که یک روزه نمیتوانی بگیری، یک نماز نمیتوانی بخوانی، یک حرم نمیتوانی بروی. این پاها مشکل دارد، یک حرم هم نمیتواند برود. سلامت.
بهجت تا روز آخر عمرش آمد مسجد. تا سه ماه رجب و شعبان و رمضان آخر عمرشان روزه گرفت. ۹۵ سالش بود. سلامت. پیادهروی میکرد، قدم میزد، غذایش را مراقبت میکرد. تا روز آخر نافلههایش را ایستاده خواند. آقای بهجت در تهران خلاف است دیگر. آیا ابتلای دیگر؟ حالا حضرت که نمیخواستند چاق بشوند که. قطعاً امام از حضرت تخطی نکردند که گرفتار بشوند. ابتلایی بوده. چرا اینطور شده؟ خدا میداند. عرض کردم شاید ژنتیکی بوده، چی بوده. هرچی بوده حضرت دعا میکردند: «خدایا، برای من پایان من را شهادت قرار بده.» امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهجالبلاغه کتابی دارند آقای دشتی: «امام علی (علیه السلام) و امور معنوی و عبادی» در فصل ششم در مورد هدفداری صحبت میکنند. آنجا این که بنده فقط اشاره میکنم. حضرت گریۀ شوق میریخت برای شهادت. دعای همیشگی امیرالمؤمنین (علیه السلام) این بود: «فَارْزُقْنَا الشَّهَادَةَ وَ اسْتَتِمَّ الْمِنَّةَ بِهَا لَقَائِیَ فِی فِتْنَةٍ» پس شهادت را روزی ما کن و این نعمت را برای دیدارم در فتنه کامل گردان. «شهادت را روزیام کن، از فتنه من را نگه دار.» همیشه ازت دعای شهادت. بعد از نامۀ مالک، پایان نامه نوشتن: «وَ أَنْ یَخْتِمَ لَنَا وَ لَکَ بِالسَّعَادَةِ وَ الشَّهَادَةِ» و اینکه پایان کار ما و تو را به سعادت و شهادت قرار دهد. عاقبت من و تو را سعادت و شهادت قرار داده که همین هم شد. جفتی در این شب قدرم بنویسم. هر جنگی که ازت میرفتند شهید نمیشدند گریه میکرد. امیرالمؤمنین اشک میریخت. در جنگ احد وقتی به شهادت نرسید ناراحت بود. اینها همه را مرحوم آقای دشتی از نهجالبلاغه نقل کردهاند. این مال خطبۀ ۱۵۶ نهجالبلاغه است. همه اینها در نهجالبلاغه آمده است. اینها که خواندم را آورده. سند عرض کرد به پیغمبر اکرم که: «آیا شما در روز احد به من نفهماندید وقتی که همه شهید شدند، شهدا شهید شدند و آیا شهادت آن در نزد تو گرامی است؟» آن وقتی که من در معرض شهادت بودم و به شهادت نرسیدم، شهادت نصیبم نشد و بهم فشار آمده بود از این قضیه، مگر شما به من نفرمودید که: «أَبْشِرْ فَإِنَّ الشَّهَادَةَ مِنْ وَرَائکَ» بشارت باد، شهادت هنوز پیش روی تو است خوشحال باش، تو هم شهید میشوی. چرا شهید نشدم؟
حالا ببینید پیغمبر فرمود: «إِنَّ ذَلِكَ كَذَلِكَ» پس چنین است بابا، همین خواهد شد. «فَكَيْفَ صَبْرُكَ؟» پس صبرت چگونه خواهد بود؟ آن وقتی که بخواهی شهید بشوی، صبرت چطور است؟ میتوانی صبر کنی شهید بشوی؟ امیرالمؤمنین عرض کرد: «یا رسولالله، لَیْسَ هَذَا مِنْ مَوَاطِنِ الصَّبْرِ، وَ لَكِنْ مِنْ مَوَاطِنِ الْبُشْرَى وَ الشُّكْرِ» ای رسول خدا، این از جایگاههای صبر نیست، بلکه از جایگاههای بشارت و شکر است اینجا که جای صبر نیست، اینجا جای شکر است و جای شادمانی است، جای شکر است. مگر با خبر شهادت دادن به کسی باید صبر کند؟ باید شاد بشود. این شهادت است. این نگاه من به شهادت است. من پر میزنم برای شهادت. نه اینکه بیتاب بشوم: «میخواهم من را شهید کنند. وای خدایا، چکار کنم؟ فلان روز، فلان جا.» بیتاب میشویم، مضطر میشویم. فرمود: «من در جستجوی شهادت میگردم مثل کسی که دنبال آب زلال میگردد. وَ اللَّهِ لَوْ لَا رَجَائِيَ الشَّهَادَةَ عِنْدَ لِقَاءِ الْعَدُوِّ لَأَقْرَبْتُ رِكَابِي ثُمَّ شَخَصْتُ عَنْكُمْ فَلَا أَتَطَلَّبُكُمْ» به خدا قسم اگر امید شهادت هنگام روبرو شدن با دشمن را نداشتم، رکابهایم را جمع میکردم و هرگز دنبال شما نمیگشتم در خطبۀ ۱۱۹ نهجالبلاغه: «به خدا قسم اگر امیدواری به شهادت نداشتم، اگر به عشق شهادت نبود، اصلاً اینجا بین شماها نمیماندم. پا میگذاشتم تو رکابم، بین شما میرفتم. اصلاً با شما کار نداشتم. ولتان میکردم مثل باد شمال و جنوب.» بادی که میزند و میرود. ولتان میکردم، میرفتم. چون که خیلی شماها مکّارید. «تَعَايَوْنَ وَ تَنَاوَعُونَ» شما یکدیگر را عاجز میکنید و به یکدیگر حمله میبرید بعد حضرت گلههایی از اینها کردند: «لَا غِنَى فِی كَثْرَةِ عَدَدِكُمْ» کثرت عدوان شما بینیازی نیست اینها که دیگر حالا کار نداریم.
بعد فرمود: «لَقَدْ حَمَلْتُكُمْ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ الَّتِي لَا یَهْلِكُ عَلَيْهَا إِلَّا هَالِكٌ» من شما را بر راه روشنی حمل کردم که جز هلاك شونده بر آن هلاک نمیگردد من دعوت میکنم به یک راه روشنی که شماها با این افکار پراکندهتان به این راه نمیرسید. این راهی که من دارم دعوت میکنم، هرکی اینجا وایسه میرود بهشت، هرکی بلغزد میرود. شما دنبال چیزهای دیگریاید. بعد مقایسه کرده مرحوم دشتی اینجا کلام پایانی امیرالمؤمنین را هنگام شهادت با کلام پایانی یکی دیگر از خلفا، موقع کشته شدن. که او برگشت گفت: «قَتَلَنِی الْمَجُوسِی!» این آتشپرست مرا کشت ناراحت بود. با یک لحن ناسیونالیستی، تحقیرگرایانه، از یک موضع متکبرانه، لحن و لسانی که بوی اندوه و تأسف و اینها دارد، دشنام به دیگران میکند. امیرالمؤمنین وقتی که ضربه بهش میخورد چی میگوید؟ «فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ» به خدای کعبه رستگار شدم که اینجا خیلی لطیف مقایسه میکند. نفر قبلی موقع کشته شدن چی گفت؟ ایشان موقع کشته شدن چی میگوید؟ «به خدای کعبه فائز شدم، به نتیجه رسیدم.» این عشق به شهادت.
از این نگاهی که دارد، از آن طرف ببینید در کتاب «سلیم بن قیس» که خب برخی بزرگان خیلی به این کتاب علاقه دارند، البته برخی هم تردیدهایی در این کتاب دارند، در جلد ۲ آمده صفحۀ ۵۶۹. سلیم میگوید: «امیرالمؤمنین» البته در خود سلیم بحثی نیست در اینکه این همه این روایات از اوست یا نه، آنهایی که تردید خودشان بحث دارند. نه در کتابش بحث. همه قبول دارند اولین کتاب شیعه است در صدر کتب شیعه است. شیخ مفید و بزرگان در مورد کتاب خیلی اهمیت قائلند. به همین کتابی که هست، برخی هم تردیدهایی دارند در این کتاب موجود. «امیرالمؤمنین فرمود که من با پیغمبر در یکی از این راههای مدینه قدم میزدم. رسیدیم به یک باغی.» جالب است این نگاه و این رویکرد. «به پیغمبر گفتم: "ما أَحْسَنَهَا مِنْ حَدِیقَةٍ" چه باغ قشنگی! حضرت فرمودند: "مَا أَحْسَنَهَا، وَ لَكَ فِي الْجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْهَا" چه باغ زیبایی، و تو در بهشت باغی زیباتر از آن داری.» این نگاه آخرتگرایانه است که جفتش هم درست است. پیامبر جداست. امیرالمؤمنین میفرماید: «چه باغ قشنگی!» پیغمبر میفرماید: «این چه باغ قشنگی؟ آنی که تو در بهشت داری چقدر قشنگتر است؟ آن بهتر از این است.» بعد رسیدیم به یک باغ دیگری. دوباره گفتم: «ما أَحْسَنَهَا مِنْ حَدِیقَةٍ!» دوباره پیغمبر فرمودند: «مَا أَحْسَنَهَا، وَ لَكَ فِي الْجَنَّةِ أَحْسَنُ مِنْهَا.» این هم قشنگ است، آنی که تو در بهشت داری قشنگتر از این است. رسیدیم به هفت تا باغ. همینطور رفتیم و من هی به پیغمبر همینو میگفتم، پیغمبرم همینو میفرمود. «فَلَمَّا خَلَا لَهُ الطَّرِيقُ» وقتی راه خلوت شد «اعْتَنَقَنِي» مرا در آغوش گرفت «ثُمَّ أَجْهَشَ بَاكِيًا» سپس با صدای بلند گریست و «قَالَ: بِأَبِي الْوَحِيدُ الشَّهِيدُ.» فرمود: پدرم فدای آن یتیم تنها شهید باد. یعنی تو تنها میمانی و شهیدت میکنند. پیامبر به امیرالمؤمنین گفت: «گفتم: یا رسولالله، مَا یُبْکِیکَ؟» چه چیز تو را میگریاند؟ فرمود: «وَ قَائِنٌ فِى صُدُورِ أَقْوَامٍ لَا یُبْدُونَهَا إِلَّا مِنْ بَعْدِی» کینه و دشمنی در سینه اقوامی است که آن را جز بعد از من، آشکار نمیکنند کینههایی در این سینههاست نگه داشتهاند بعد از من سر تو خالی و میکنند. «أَحْقَادُ بَدْرٍ وَ ضِرَارُ أُحُدٍ» انتقام بدر و کینۀ احد اینها از بدر و احد مانده در دلشان.
حالا کلام امیرالمؤمنین چیست؟ نگاه امیرالمؤمنین چیست؟ عرض کرد: «فِی سَلَامَةٍ مِن دِینِی؟» در سلامت دین من؟ دینم سالم است یا نه؟ گرفتاریهای دنیا مهم نیست. دینم سالم است یا مرگ مهم نیست. دینم سالم است؟ فرمود: «فی سلامۀ من دینی؟» بله، دین. آخه دین مگر علی حقیقت دین نیست؟ امیرالمؤمنین: «قسیم الجنة و النار» تقسیمکنندۀ بهشت و جهنم. خود ایمان، خود اسلام. «فِی سَلَامَةٍ یَا عَلِیُّ! فَابْشِرْ یَا عَلِیُّ! فَإِنَّ حَیَاتَکَ وَ مَوْتَکَ مَعِی» ای علی، دینت سالم است! بشارت باد ای علی! که زندگانی و مرگت با من است تو زندگی و مرگت با منی، «وَ أَنْتَ أَخِی وَ أَنْتَ وَصِیِّی وَ أَنْتَ صَفِیِّی وَ وَزِیرِی وَ وَارِثِی وَ الْمُؤَدِّی عَنِّی وَ أَنْتَ مُقْضِیُّ دَیْنِی وَ مُنْجِزُ وَعْدِی وَ مُبْرِئُ ذِمَّتِی» تو برادر منی و تو وصی و ولی و وزیر و وارث منی و ادایکنندۀ حق من و انجامدهندۀ وعدۀ من و بریکنندۀ ذمۀ من هستی. تعابیری که دیگر حالا به کار بردند. تا جلوتر: «فَاصْبِرْ لِظُلْمِ قُرَیْشٍ إِیَّاکَ» پس بر ستم قریش بر تو صبر کن وقتی که قریش به ظهور میکند صبر کن و «وَ تَظَاهُرِهِم عَلَیْکَ» و بر همدستی آنان علیه تو وقتی همه با هم پشت هم میشوند روبروی تو میایستند صبر کن. و تعابیری که جلوتر به کار میبرند و میفرمایند که هر وقت امتی بعد از پیغمبرش اختلاف پیدا کردند، «ظَهَرَ أَهْلُ بَاطِلِهَا عَلَى أَهْلِ حَقِّهَا» اهل باطلش بر اهل حقش چیره شدند. اهل باطل بر اهل حق غلبه کردند. غلبۀ ظاهری. و این اختلاف و این تفرّق و اینها هست و باید صبر کنی و «وَ تَتَبَیَّنُ الْحَقُ عَلَى مَسِیرٍ» حق در مسیری ظاهر میشود تا اینکه بالاخره حق معلوم بشود کجا باید برود و برسد. اینها.
«وَ لَکِنْ جَعَلَ الدُّنْيَا دَارَ الْأَعْمَالِ» ولی دنیا را سرای عمل قرار داد. تفسیر دنیا و آخرت. دنیا هرچی میخواهد بشود، بشود. دنیا را خدا دار اعمال قرار داده. اینی که این برد، آن برد، این رئیس شد، آن رئیس، آن وزیر شد، آن بالا رفت، اینها گولت نزند. دنیا دار اعمال است. ببین کی برد؟ کی برد؟ کی با خودش یک چیزی برد؟ رجایی ۲۰ روز رئیس، ولی با خودش برد ایمان، سلامت نفس، با تقوا، ابدیت برد، دعای مردم برد، دلسوزی و خیرخواهی و فداکاری برد. بعضیهای دیگر ۵۰ سال رئیس. این ۲۰ روز، آن ۲۰ سال، آن ۲۰۰ سال. ۵ میلیون، ۸ میلیون، ۱۲ میلیون، ۲ میلیارد مرید، فالوور، کف زن، لایک کن، کامنت بگذار، در لایو او میآیند، این لایو ۳۰ نفر میآیند، لایو ۳۰ هزار نفر میآیند. کی برد؟ دنیا دار اعمال است. کی چی دارد؟ اینها گولت نزند. «وَ جَعَلَ الْآخِرَةَ دَارَ الْقَرَارِ» و آخرت را سرای قرار قرار داد. آخرت دارالقرار است. اینجا باید عمل کرد. این دنیاست، این گرفتاریهای دنیاست. این و «سلامهٌ من دینی؟» آنی که در این دنیا به درد میخورد، به کار میآید، سلامت دین است، اصلاح نفس، خودسازی، تکامل، مطابقت با حق است، دوری از هواهاست. نگاه امیرالمؤمنین به این است. گرفتارت میکنند. آقا، چند وقت بعد چی میشود؟ یک ساله، دو ساله. وای خدایا، چکار کنم؟ حالا از الان نمیشود کاریش کرد؟ نمیشود؟ بعضیهایشان را سبیلشان را چرب کرد. اینها حرفهای ماست. اگر کسی هم یک گزارش قطعی از آینده ما بدهد، اینجوری پدرمان در میآید. هرچی بهتر که به ما گزارشی از آینده ندهند. هرچی همش بهتر. آقا، بچهات را از دست میدهی. وای بدبخت میشویم. حالا نمیشود کاریش کرد؟ آقا، بچهات به زودی از دست میدهی. کیست که بگوید: «أفَی سَلَامَةٍ مِن دِینِی؟» آیا دینم در سلامت بود؟ آقا دینم سالم است یا نه؟ بچهام سالم میمیرد یا نه؟ سالم با تدین میمیرد یا نه؟ خب، الحمدلله. چی بهتر است؟ البته ما دعا برای دنیا هم میکنیم، برای اصلاح امورمان، تقدیراتمان. تغییر میکنیم، توسعه در رزق میخواهیم، طول عمر میخواهیم. ولی اینها یک موازنهای دارد.
موازنه. امام سجاد (علیه السلام) در آن دعا عرض کرد: «اگر طول عمر من، مرتع شیطان است، خدای متعال عرض کرد: اگر طول عمر من مرتع شیطان است، من را زودتر ببر.» طول عمر هم ضابطه دارد. هر طول عمری که خوب نیست. طول عمری که من هی بیشتر اینجا آرام آرام بپزم، تربیت بشوم، اصلاح بشوم، نه اینکه دور بشوم. آنجا هرچی عمر کمتر بهتر. یکی از بزرگان تازگی در مورد یک آقایی که در جوانی از دنیا رفت، «خدا بهش رحم کرد. اگر میماند، بتی میشد.» تعبیر بود که بزرگواری در مورد کسی گفت: «خدا بهش رحم کرد با سلامتی دین رفت.» این در این دورههای این الانیا نبود با این فتنههای الان، با این قضایا. خدا بهش رحم کرد. بالاخره الحمدلله عاقبت بخیر شد. لطف خداست. ای کاش اگر این جزو دعاهایی است که همیشه باید بکنیم: «خدایا، اگر ماندن من باعث دوری من از تو میشود، به من طول عمر نده.» ابلیس حماقت کرد، از خدا طول عمر خواست. «درخواست از من چی داری بابت این عبادتهایی که تا حالا انجام دادی؟» طول عمر «قال: رَبِّ فَأَنْظِرْنِي إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ» او گفت: پروردگارا، پس مرا تا روزی که برانگیخته میشوند مهلت ده. تازه تا قیامتش را هم میخواست. معلوم هم نکردی کی میمیرد. پول ضابطه دارد، قدرت. همش اینجوری است. ضابطهاش حق است. دنیا و آخرت شدنش به رویکرد من است، به نگاه من است، به علاقههای من است، به توجهات من است. آخرت دنیا میشود، دنیا آخرت میشود. یکی از وسط عملگی و باربری و نجاری و خیاطی میرود تو وسط بهشت. یکی وسط منبر میرود ته جهنم. وسط روضهخوانی میشود دشمن امام حسین (علیه السلام). از قبل روضهخوانی، از قبل قرآنخوانی. منصور دوانیقی بهش گفتند: «یعنی کبوتر حرم بود. کبوتر مسجد بود. ختم قرآن میکرد. دائم قرآن دستش بود.» بهش گفتند: «فلانی از دنیا رفت تو رئیس شدی.» قرآن را بست. گفت: «هذا فَرَاقٌ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ» این جدایی بین من و توست. دیگر من با تو کار ندارم. شد منصور دوانیقی که فقط چند صد تا سادات را در این ستونهای کاخ بغدادش، تو ستونها گذاشته بود. دورش ملات میریختند و استوانه درست میکرد. داستان عجیب و غریبی نقل شد. قتل عام کرد سادات را. میشود از وسط قرآنخوانی آن ختم قرآن را بشود منصور دوانیقی. میشود از وسط عرقخوری، شاهرخ ضرغام، شهید گمنام مفقودالاثر، احمد بیابانی که این شهدایاند که خیلی دلبرند. احمد بیابانی کمتر معروف است تا این بالا میپوشاند که این خالکوبیهای تنش دیده نشود و به خدا عرض میکرد: «خدایا، یک جور ببر که این خالکوبیها دیده نشود.» جسدش سوخت کامل. هیچی روی پوست دیده نشد و دفنش کردند. بعضی از این شهدای ما کسانی بودند که حکم قتلشان آمده بود. فرستاده بودند جبهه که هم تنبیه بشوند هم اعدامشان نکنند. کاری بکنند. پشتیبانی شهدا را داشتیم. حالا خیلی به این اسم شناخته نشده که حکم اعدام داشتند. در تهران اینها را فرستاده بودند منطقه که آنجا کار کنند. اگر کشته شدند، کشته بشوند. بعضیهایشان متحول شدند، شهید درست و حسابی شدند. این است ماجرا. این است که نمیشود هیچی گفت. این را که هیچی معلوم نمیشود. اینی که شهید شدم «قَتِیلُ الْحِمَار» نشوم آنکه حمار او را کشت، یا از الاغ افتاده و مرد. رسم الاغ آن یکی را بگیرد. زدند کشتندش. از همه جنگها سالم برگشته. از همه شهدا بالاتر باشد؟ یک حساب و کتابهای دیگری دارد. این است که اینجا معلوم نمیشود. در برزخ معلوم میشود. در آخرت معلوم میشود. یک موازنۀ دیگری دارد. مگر هرکی حالش بد میشود با یک بیانی همۀ مسئولین را بعضیها میدمند در این. ای کاش مسئول. تو چه میدانی؟ قضاوت آخه برای چی؟ بعد جالب است اگر به یکی از آنهایی که محبوب توست، بازیگر هالیوود، اگر در موردش حرف بزنیم: «قضاوت نکن. تو چه میدانی! شاید از خدا و از همتان فلانتر باشد.» خیلی جالب است. عمامه دارد دیگر. حتی حکمش را میشود صادر کرد. وسط چیز میشود اعدامش هم کرد. وسط صحن امام امام رضا (علیه السلام) میشود اعدامش کرد. این حقش بوده. «این صیغه میکرده. تو دیدی؟ خودت بودی؟» و الا اینجا کلاً حلال است. این حوزهای که خدا گفته که اینجا را کلاً رفع القلم کردم. هرچی دیدی راحت باش. هرچی دوست داری بگو. قضاوت ندارد. بعد تازه کار خوبی هم کردند. نماز میخوانند، مسجد میروند، روزه میگیرند. اینها را هم میگویند. دلم خوشحالیم. مرگمان هم که دیگر رحمت خداست. میرویم «فِی رَحْمَةِ اللَّهِ الْوَاسِعَةِ» در رحمت گسترده خدا. میرویم تو رحمت باز. خدا به دادمان برسد. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
در حال بارگذاری نظرات...