مبانی تبلیغ در قرآن

جلسه هشتم

00:49:47
54

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم الله الرحمن الرحیم.
بر اساس سوره جمعه بحث را شروع کردیم. سرفصل‌ها را از سوره جمعه گرفتیم و رفتیم. شرایط مبلغ: «هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ» که حالا در مورد آن «رَسُولًا مِنْهُمْ» و شرایط تبلیغ و این‌ها وارد بحث شدیم. الان دو سه روزی ان‌شاءالله روی سوره مزمل و مدثر هستیم به عنوان اینکه این دو تا سوره هم سوره تبلیغی است. قرآن اینجا از تفسیر شریف المیزان ان‌شاءالله استفاده خواهیم کرد. ایشان می‌فرمایند که در واژه «مزمل» بعضی آیه را چنین معنا کرده‌اند: «ای کسی که با مشقت و دشواری نبوت، متضمن این رسالت، دور تو پیچیده، تو فشار، تنگنا دست و پاتو بسته.» (از جهت معنا نیست. رد نمی‌کنند. دلیلی نیست ولی بعید هم نیست خب این ازش فهمیده بشه.) «إِلَّا قَلِيلاً» عرض کردیم که طلبه و مبلغ سرمایه‌های معنوی و علمی این هست که دستش را می‌گیرد. اگر این‌ها نباشد، طلبه باید خود را بچسباند به این و آن. از فلان طلبه می‌آید و می‌رود با فلان بازیگر سلفی می‌گیرد. می‌رود با فلان فوتبالیست عکس می‌گیرد. می‌رود طلبه عنوان را از مداح می‌گیرد که این خیلی بد است. طلبه را نباید به عنوان منبریِ فلان مداح بشناسند. مداح را باید به عنوان مداحِ فلان طلبه بشناسند. این مداح، مداح جلسه حاج آقای فلانی است.
بهجت پای مداحی مثلاً حاج سعید حدادیان نشست؟ سعید حدادیان می‌رفت مسجد آقای بهجت.
حاج سعید حدادیان مداحیِ خوشبخت بود. نمی‌گویند که آیا خوشبخت سخنان مثلاً عالمی بود که در جلسه می‌شنید؟ این‌که عالم باید از مداح ارتزاق آبرو بکند، نه اینکه طلبه ارتزاق آبرو از مداح بکند. بدترش اینکه بشود خودش مداح. این مداح پلنگ آبرویی پیدا می‌کند، مریدها و طرفدارهای این آقا را بکشد سمت خودش. این‌ها با طلبگی منافات دارد، با حقیقت تبلیغ منافات دارد.
اشکالی ندارد آدم سخنران جلسه مداح معروفی باشد. هیچ مشکلی ندارد. چه اشکالی دارد جمعیتی که برای خدا، برای امام حسین جمع شده‌اند آدم ظرفیتِ استفاده (اشکال)، وقتی که من بخواهم همین که عرض کردم دیروز، روی دوش یکی برم بالا... خب، کی این اتفاق می‌افتد؟ چرا یک طلبه را می‌آورد به کسب وجه از دیگران؟ وقتی که طلبه از درون تهی باشد، سرمایه نداشته باشد؛ چه علمأ، چه عملاً، چه اخلاقاً، چه معنویتاً. وقتی که از درون چیزی ندارد، از بیرون کسب وجه بکند. باید وقتی علم نیست، مضاف به علم شود تا معرفه شود. قاعده‌ی «و ای بسا» و «چه بسا» و «چه بسیار» طلبه‌هایی که می‌آیند کسب اضافه از این و آن می‌کنند. رد می‌شود، می‌آید، وایمی‌ ایستد. یک لحظه یک سؤال می‌کنی که بعداً در منبرها به مناسبت و نامناسب بگوید: «ولی یک وقتی ما خدمت آیت‌الله بهجت بودیم، ازشون سؤال کردیم...» تشری «شوتیده» این را. رفته همین فقط وصل در ارتباط را بتواند برساند و اثبات بکند. تمام است. آره این اضافه حاصل بشود که من، سائل آیت‌الله بهجت، من شاگرد (حالا بالاتر از آن، شاگرد آیت‌الله بهجت است) ما در محضر آقای بهجت بودیم.
این اضافه! یک وقتی هست آدم غرضش این نیست. اشکال ندارد. نقل‌قول می‌کند، داستان می‌گوید، خاطره می‌گوید، نکته‌ای تویش است برای مردم تعریف می‌کند. یک وقت غرض این است که از این راه کسب وجه بکند، کسب آبرو بکند. این‌ها مال طلبه‌های تهی است. سرمایه ندارد، دستش خالی است. هر وقت این را در طلبه دیدی بدان که باری ندارد، این چیزی ندارد، این بهره‌ای نداشته. آنی که بهره دارد پی این‌ها نیست.
الان در مصاحبه بالا مصاحبه داشتیم، بحثی داشتیم، آنجا عرض کردم، گفتم که آدم‌های پولدار هیچ وقت ادای آدم پولدارِ پولدار را درنمی‌آورند. بلکه آدم پولداری وقتی ادای «نداره» را در می‌آورد که کسی دور و برشان (نه) خیلی (نه)... چون می‌داند اگر بخواهد پولداریش را نشان بدهد که دیگر فقرا را از تو خانه می‌اندازد بیرون. سفر کربلا بودیم. این را گفتم بالا در مصاحبه. ما روحانی کاروان... یک کاروان بودیم که معمولاً این‌ها پولدار بودند از بالا شهر تهران، از شمیران و فلان. یک پیرمردی بود خیلی لباس‌های درب و داغون، کاپشن جرواجر، شلوار پاره. «بدبخت اینا است دیگه. این فقیره.» این جمعه، مسئول کاروان گفت: «حاج آقا ایشون را می‌شناسی؟» گفتم: «نه.» گفت: «ایشون سه تا پمپ بنزین توی آمریکا دارد.» پولدار مگر نشان می‌دهد که پول دارد؟ ناداری، بدبختی، بیچارگیِ کسی دور و برش، راهی (نه) صد دلاری است. صد دلاری می‌رود یک بستنی می‌خرد می‌آید. طلبه‌ی دارا کلمه‌ای که اظهار فضل می‌کند، تفاخر دارد، این علامت ناداریش است. دو تا واژه یاد گرفته، دو تا درس و نیم‌بند پیش یک استادی رفته. از دور «جان قلک آفرین سر و صدا داشت.» آن جیبی که پول خُرد دارد، سر و صدا داشت. جیبی که اسکناس دارد، تراول دارد، علی ایحال.
خیلی مهم است. طلبه سرمایش را از نماز شب می‌گیرد. طلبه سرمایش را از توسل می‌گیرد. طلبه سرمایش را از اشک می‌گیرد. «صَلاحُ البُکاءُ» سلاحش، امضا و تأیید این آقا بود، حمایت آن آقا، شهریه این آقا، مریدبازی آن جمعیت و ارادت‌ورزی این گروه، عکس انداختن با آن مسئول، دُم این را دیدن. این‌ها نیست. این دُم کدخدا را دیده. کدخدای حقیقی خدا را ببیند.
آقای قرائتی می‌آید می‌گوید: «کدخدا را ببین، ده را بچاپ.» خدا را ببین، دل را بچاپ. خدا را ببین، دل را. آنی که خدا باهاش بسته (گره خورده)، غصه این چیزها که «که بیاید، کی برود؟» حرِ آزاد (رضوان خدا بر حضرت امام، رضوان خدا بر حسب، رضوان خدا بر حضرت امام، این ابرمرد، این مرد بزرگ که نمی‌فهمیم واقعاً مقامات این مرد را). آمدند منافقین بعد آن ماجرای عدم حمایتی که تقاضا داشتند امام حمایت بکند از مجاهدین خلق در ماجرای مبارزات سال ۵۰، تقریباً در نجف. سران این‌ها آمدند با امام دیدار داشتند. از راه‌های مختلف روی امام کار می‌کردند که شما یک نامه‌ای بنویس از مجاهدین حمایت کن. «ما با شما هم کاسه‌ایم.» «دیگه بابا ما هم روبروی شاهیم، روبروی امپریالیسم.» «شما عقایدتان مشکل دارید، قائل به معاد نیستید. من آرای شما را بررسی کردم.» و این‌ها. «آقا! انقدر پول می‌دهیم، انقدر حمایت می‌کنیم، انقدر طرفدار می‌آوریم، راهپیمایی راه می‌اندازیم.» آخرش را «آخری که گیر آوردند گفتند که پس حالا که اینطور شد، می‌رویم، راه می‌افتیم، هرچی رساله‌جمع می‌کنیم، هرچی هم مقلدت را برمی‌گردانیم.» فرمود: «اذن! دست شما را می‌بوسم اگر این کار را بکنی! دستم بار مقلدینم را از روی دوشم. خدا خیرتون بده. هرچی کمتر بهتر. چی جواب بدهم روز قیامت؟ حالا به من بگویند: "آقا! می‌آیم، بزن، پدرتان در می‌آید." آقا، رقیب گیر بیاید، درس آن‌ور بگذارم.»
حفظ کن. آیت‌الله جوادی آملی چنین می‌فرمود: اگر طلبه‌ای سالیان سال جای تبلیغ می‌رفت، سخنرانی می‌کرد، منبر داشت. طلبه نوپایی آمد، طلبه جدیدی آمد. اقبالی که به این طلبه جدید شد زیاد بود. دید که دارد سرازیر می‌شود از منبر من و دستگاه من به آن طرف. در خودش ذره‌ای احساس کدورت کرد، بداند تمام این سال‌ها در ولایت شیطان بوده است. این حرفی که گفتید «قیمت» خوشحال می‌شدم (بشویم). من اگر اینجا منبر می‌روم، یکی دیگر آمد. منبر او شلوغ‌تر است. پای منبرهای ما می‌روند آنجا. الحمدلله، وظیفه را از دوش ما برداشتند. نگاه تکلیف‌گرا اینجوری است. نگاه منفعت (آن) حالا می‌رود دسیسه جور می‌کند، پرونده درست می‌کند. از خودش می‌گوید: «قدر ما را نمی‌دانید که ما چه کسی هستیم. فلانی این‌ها کجا بودند آن وقتی که بچه‌اش آمده؛ وقتی شما موز بودید ما ولایت فقیه نوشته بودیم.» این می‌شود آدم. این کاشفیت از این دارد که تا حالا هم تو ولایت الله نبوده. «يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ مِنَ النُّورِ» الی ظلمات بوده. تا حالا همه‌اش را داشته اخراج می‌کرده از نور (به) ظلماتی که بوده، همه را دعوت به آنجا می‌کرده. چقدر کار سخت است، کار طلبه...
آن آقا ۳۰ سال (جواد آقای ملکی تبریزی نقل کرده) ۳۰ سال صف اول نماز جماعتش ترک نمی‌شد. یک روز دیر آمد، دید که صف اول یکی وایساده، جایش پر شد، صف پر شده. (وایسا) صف عقب دیدند بعد نماز بلند بلند گریه می‌کند. «تو سرش، دیر رسیدی؟ ناراحتی؟» گفت: «نه، صف اول جا نبود.» «ناراحتی چی شده؟» «فهمیدم این ۳۰ سال حب ریا بود. حب این بوده که بگویند این آقا در صف اول نمازش ترک نمی‌شود.» ۳۰ سال برای این نماز خوانده‌اند. حالا منبر برود برای اینکه بگویند آقا! منبری همین که بگویند چه بافضیلت است، چه عالم است، چه باسواد است. آن اخلاص می‌شود سرمایه آدم، آن حریت می‌شود سرمایه. آن وقت این حرفی که می‌زند اثر انتقال «وَلِلَّهِ مَثَلٌ أَعْلَىٰ». «فُرادَى» قیام کرده برای خدا، تک و تنها. با کسی دیگر کار ندارد، کاری ندارد کی بیاید، کی برود، شلوغ شد، خلوت شد. بعضی از اساتید (محسن) می‌بینیم جمعیت هزار نفر باشد، همانجور درس می‌دهد که یک نفر. هیچ فرقی برایش ندارد. بلکه راحت‌تر احساس می‌کنی هزار نفر شد یک باری روی دوشش است، سنگین شد، اذیت دارد می‌شود. این می‌شود سلامت نفس. خدا نصیب من بکند. واقعاً این حرف اثر دارد، این دیدن این آدم اثر دارد، این حرف نمی‌زند، اثر دارد. می‌شود آقای بهجت. با کدام یکی از شما حرف زد؟ کیست که عاشق و دیوانه بهجت نباشد؟ چقدر ما حرف از بهجت بلدیم؟ نقدی الان بخواهیم سه تا نقل بکنیم. چی چی یادمان است؟ عکسش در حجره کدام‌مان نیست؟ عکسش در گوشی کدام‌مان نیست؟ کدام عاشقش نیستی؟ اثر اخلاص، دل‌ها را خدا برمی‌گرداند. «مَن کانَ لِلَّهِ کانَ اللَّهُ لَهُ»
«کانَ اللَّهُ لَهُ» مکان شورای شهر و فرمانداری و مسجد و هیئت امنا و کانون و هیئت امنا «لَهُ» باشد. تمام، بارمان را بستیم.
«کانَ اللَّهُ لَهُ» قرآن «تَرتِیلاً».
مانیفست و اساسنامه تبلیغی را دائماً باید مرور کنی. دائماً باید مراجعه داشته باشی، تذکر داشته باشی. «یادت نره با این می‌خواهی کار کنی.» ما داعی به قرانیم. بله مبلغ باشی، انس با قرآن نداشته باشی؟ این دایی «النف». این داعی به چیست؟ قرآن نیست. قرآن مگر کسی است که سال به سال‌ها قرآن وا نکنی؟ چه مبلغی؟ دعوت به چه داری می‌کنی شما؟ چیزی که خودت سال به سال مطالعه نمی‌کنی، دعوت به او داری می‌کنی؟
آیه بعد می‌فرماید که: «إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا» قولی ثقیلی در زبانت القا کردیم به تو. کسی که قول ثقیل به گردنش است، وظیفه ابلاغ قول ثقیل دارد باید از شب مدد بگیرد. وگرنه این بار ثقیل را نمی‌تواند برساند. شبی که باید دریافت... یک وقتی هست آدم خلوت‌گریز شده. غذای روحانی معیار، اولاً که حال نیست. معیار انرژی گرفتن است. یک وقتی آدم برای اینکه یک حالی پیدا کند، انرژی از دست می‌دهد برای اینکه انرژی پیدا کند یک حالی را از دست می‌دهد.
خیلی کارها هست حال نمی‌دهد. حج، آن‌قدر که دیگران رفتند، ما خودمان عمره که رفتیم. عمره چیز باحالی نبود. مخصوصاً سعی صفا و مروه. شما بدنی که خیس عرق است، یک لنگ پات. حالا مثل من چاق و چله باشی، این پاها به هم ساییده می‌شود، عرق‌سوز می‌شود. ۷ دور باید بروی. «بی با این عرقی که لای پا هیچی هم نداری یک دستمال کاغذی نمی‌توانی استفاده بکنی.» بدن خیس عرق، زن و مرد قاطی. بله، طوافت را بکنی و فلان و این‌ها. بهتر است در عمره فضای محدوده‌ی حرم و این‌ها. خلاصه کار سخت‌تر است. حج زیر سایه که نمی‌توانی. یک مگس را که از خودت نمی‌توانی دور کنی. در آن گرما بیفتد تابستان مثل ماجرای منا و این‌ها هم پیش بیاید. (رحمت الله علیه) چون گرما (من فیلم‌هایش را بچه‌های صدا و سیما، یکی بچه‌های شبکه خبر که آنجا فیلمبرداری کرد، فیلمی که او پخش می‌کرد به خود من نشان داد. با هم کربلا هم اتاق بودیم صفحه صدا و سیما رفته بودیم اربعین. فیلم‌هایی که با گوشی گرفته بود به من نشان داد.) گفت: «این‌ها قابل پخش نبود. این حاجی‌ها که روی هم افتاده بودند، همدیگر را تیکه تیکه کرده بودند.» در می‌آید سیاه پوست. بدن سیه است. بعد پوست لایه سیاه کنده شده یک لایه‌ی سفید به تنش مانده. زن‌هایی که وسط جمعیت. اصلاً صحنه حالم بد. «حج تا اربعین.» گفت: «۳ ماه افسردگی گرفتم به زور.» چون رفیق صمیمیش آنجا کشته شد جلو چشمش. فیلمبردار شبکه خبر: «افسردگی داشتم به زور رفقا آمدم این سفر.» خلاصه فقط اگر پنکه‌ها را روشن می‌کرد، مردم زنده (میماندند). طراحی بوده برای کشتنشان. خدا ان‌شاءالله آل سقوط را هرچه سریع‌تر به سقوط حقیقی و نهایی برساند.
خلاصه، این حال نمی‌دهد، شلوغی جمعیت انرژی دارد، حال ندارد. بله، اگر آدم انرژی بگیرد و عمیق بشود، حال هم می‌کند. اینجور هست. یعنی کم‌کم در آن فضا، در آن شلوغ‌پلوغی همه درگیر گرما و جا و برود برای خودش در یک حال خیلی باحالی (نه) آن دیگر صفای خاصی می‌خواهد که من امثال من شاید زیاد باشد، من خودم که می‌شناسم در این فضا، فضای عمره که غیر از آن نگاه اولی که به کعبه می‌افتد و طواف اول و نه در آن شلوغی، طواف بین ۴ شک بکنی. «توفو» هیچی دیگر، اصلاً دیگر حال و مال همه می‌رود. پنج تا شد، برم نمی‌توانی بگردی. بعد «لاتو آدم هست.» قاتل در مورد طواف هم «اجرا» می‌شود. تشکیلاتش باید بالاخره یک بنایی را بگیری بیایی و بعد از یک جایی شروع کنی در توی «سگ» یک قدم برمی‌گردی. یک لحظه حواست نیست برمی‌گردی گیر می‌کنی. باید چیکار کنی؟ یک قدم برگشت. او درگیر قرائت پشت مقام ابراهیم. سخت‌ترین نمازی است من در طول عمرم خواندم. نماز طواف نساء بود که این یک خورده جابجا بشود، طوافش باطل است. «بابا به همه زن‌های عالم بهت حرام است.» شش ماه، سه ماه درگیر این «زاده ولزالین» بودم که آنجا یک وقت غلط درنیاید. حالی نیست آنجا وسط این اعمال و درگیری‌ها و این‌ها. ولی انرژی، انرژی می‌گیرد.
آقا! عمره انرژی می‌دهد، حج انرژی می‌دهد. آفرین! آفرین! باریکلا! باریکلا! باریک فراوون الی ماشاءالله. این صفحه برای ما پیش آمده. آدم مشهد می‌رود. جمعی را می‌برد. حال مال اصلاً خبری نیست هیچ. ولی انرژی تا دلت بخواهد انرژی، انگیزه. ولی اینکه بخواهد در حرم بروی یک گوشه بنشینی و حالی پیدا کنی و حرفی بزنی، صفایی پیدا (کنی) نه.
خدا رحمت کند حضرت امام را. ایشان جعبه طلبگی مشهد می‌رفتند. امام حرم نمی‌رفت. خیلی ایشان توی مسافرخانه می‌ماندند. برای این‌ها غذا درست می‌کردند. ظرف‌ها را می‌شستند. جا پهن می‌کردند. دعای زیارت را هم... برو زیارت هم. همین به ظاهر شما یک گوشه بنشینی به ضریح نگاه کنی. از آن نگاه‌های عاشقانه که یک دو قطره اشک حس نوشتنت بیاید و غزلی بسرایی. اسکاج می‌کشد. «اگه فلان فلان کثیف هم خورده.» حالی نیست اینجا. ولی همان وسط یک وقت خدا یک جذبه‌ای می‌دهد. بوده، بوده، بوده‌اند. لابلای این یک دفعه یک جذبه‌ای شده. آقا! در باز شده. وسط شستن نجاست دیگران، رفته دستشویی. به خاطر خدا نجس کرده بقیه. قبلی پا شده رفته نشست. وایساده به خاطر خدا. برخی بزرگان من شنیدم، می‌گفتند که اولین مکاشفه‌شان در دستشویی بوده (توی) خاطر خدا. واسه هیچکس نمی‌بینند کثافتکاری قبلی را می‌شویی عطر. آفرین!
بله اینجوری است. خلاصه عالم محاسباتش خیلی با محاسبات ما فرق می‌کند. نماز شب یک خلوتی است و انرژی گرفتن، ولو حال هم تویش نباشد. ولو هیچی هم نباشد. اشکی هم نیاید. آدم هیچ حسی هم ندارد. فرمود: که این رزقش که تأمین شده است و تضمین شده است، نوری که خدا به چهره او می‌دهد، به کلام او می‌دهد. آقا! چرا خدا نور می‌دهد به کسی که نماز شب بخواند؟ حضرت فرمودند که: چون خلوت می‌کند، خدا یک هاله‌ای از نور خودش را (به) گفته بودند که برگشت به علامت طباطبایی. گفت: «سریال آخر نه پی...» فراموش (نه). داستانی که آقا عبدالوهاب آزادش را می‌گفتند. می‌گفتند طرف برگشت، خود علامه از اینکه از آنجا آمد ناراحت بود. مرحوم مطهری مرد پیدا نشد. زندگی و مشکل مالی علامه تا آخر عمر مستأجر بودند. پول یک لباس تکمیل بکنم. این بنده خدا آن داستانی که اتفاق افتاد که ما توی ۱۷ ۱۸ سال که شما را تنها گذاشتیم، پول دو ریال تهش مانده بود که دادیم به گاریچی که ما را آورد دم در خانه‌مان داخل تبریز. در تبریز هم شرایطشان سخت بود. ایشان تا ۳ سال شب‌ها پاسبانی می‌دادند در برابر دشمن. شب تا صبح مرحوم علامه با تفنگ پشت تفنگ نشسته.
نکته این است که منظور از دنیا می‌خواهی نه یعنی پول می‌خواهیم. نه نه نه. اتفاقاً دنیایش چه دنیایی بهتر از اینکه شما (نه). چه دنیایی بهتر از اینکه شما این‌قدر شرایطت فراهم باشد، فکرت باز باشد، ۳۰ سال بنشینی المیزان بنویسی؟ بودی تو فضای نوشتن حتماً. سخت‌ترین کار این است که طلایی بخواهد یک چیزی را بنشیند بنویسد. پایان‌نامه نوشتن شما می‌دانید سخت‌ترین کار دنیا است. آخرتی نیست. کار دنیوی می‌شود پایان‌نامه نوشت. بنشینی تمرکز کنی. متون را. بعد تازه چیزهای حاشیه‌ای که الان ختم کیه؟ الان جلسه چیه؟ الان آن‌ور، الان بچه‌ام را این‌ور. الان نمی‌دانم زنم را سلامتی آرایشگاه. الان بچه را ببرم استخر. امروز که گذشت، فردا هم که آنجور، پس فردا هم که آنجور. آقا! دو هفته مانده مهلت پایان‌نامه تمام بشود، چیکار کنیم؟ شما بنشینی ۳۰ سال قوی‌ترین کتاب تفسیری تاریخ شیعه را بنویسی توی بستری که به قول مرحوم علامه همسرم می‌آمد هر یک ساعت یک چایی می‌گذاشت. این دنیا است. دنیا اگر این‌ها نیست، چیست؟ دنیا همه‌اش پول که نیستش که. دنیا هم نه. همین نکته، همین است که دنیایی هم که ملاک دنیایی که اگر نماز شب دنیایی است که آخرتش ازش آباد بشود. نه آخرت خودِ آخرت نیست. دنیا است. «آخرِ زن خوب آخرت دنیاست دیگه.» زنی که همه زندگیت باشد. مثل پروانه دورت بچرخد. نگذارد آب... آخرت دنیایم است. دنیا می‌خواهی نماز شب. آخرت می‌خواهی نماز... آفر- شاگردهای خوب شما ببینید. علامه طباطبایی الان دنیا را نگرفته با این شاگردهاش؟ یکیش حسن‌زاده آملی، یکیش جوادی آملی، یکیش مصباح یزدی، یکیش مطهری، یکیش بهش... دیگه چی می‌خواهی؟ دنیا چیست؟ من نمی‌دانم دنیا چیست؟ سرآمد عرفان عصر ما کیست؟ علامه طباطبایی. سرآمد فلسفه عصر ما کیست؟ علامه طباطبایی. سرآمد تفسیر عصر ما کیست؟ علامه طباطبایی. این دنیا است دیگه. شما یک دانشگاهی به اسمت باشد. یکی از قوی‌ترین و قدرتمندترین دانشگاه‌های کشور به اسم شما باشد که خروجی‌هاش می‌گویند این محصول دانشگاه علامه طباطبایی. دنیا است دیگه. دنیا نیست؟
شکمت پر باشد مثل (دور از جان) مثل گاو. آدم بخورد. تبریک امیرالمومنین توی «نهج‌البلاغه»: «همه آها علف‌ها.» و من که مثل بزی که همه همه‌اش علفش است. علی بخواهد آخر سر پیری بیاید اینجور بشود. چشم علی روشن. تعبیر خاصی در ماجرای نامه عثمان بن حنیف ازت می‌فرمایند که: «چشم علی روشن که بخواهد بیاید آخر عمری در حد گوسفند زندگی بکند.» همه همه‌اش باشد که شکمش را سیر بکند.
«نه من دو قرص نان از کل دنیا قانعم.» علی دنیا دارد یا ندارد؟ خود امیرالمومنین در نهج‌البلاغه می‌فرماید که: «پیغمبر شما مردم کسی بود که یک روز سیر بود، یک روز گرسنه.» بعد استدلال امیرالمومنین (کشته) من را، آقای استدلال دیوانه می‌کند آدم را. می‌فرماید که: «خب مردم! خدا اَهَانَ أَکْرَمَ؟ خدا پیغمبرش را اهانت کرد یا اکرام کرد با این زندگی که براش درست کرد؟» خدا زندگی پیغمبرش را اینجور قرار داده بود که پیغمبر یک روز سیر، یک روز گرسنه. یا به تعبیری، هر دو روزی سه وعده غذا. الان خدا با این کاری که با این نوع برخوردی که به پیغمبرش دارد، دارد تحویلش می‌گیرد یا دارد اَهَانَش کرده؟ اگر اکرامش کرده، پس چه می‌شود حال آن کسی که هر روز می‌خوابد. پس اونو اهانت کرده. خیلی حرف عجیب. منطق امیرالمومنین جوابی هم ندارد. یا پیغمبرش را اهانت کرده یا اکرام؟ اگر اکرام کرده، پس آنی که هر روز سیر است، اهانت. اگر آنی که هر روز سیر است، اکرام، پیغمبر را چه؟ اَهَانَ خدا به پیغمبرش اهانت می‌کند؟ زندگی ماها است دیگه. مال کجاست؟ مال همین فضای تبلیغ است دیگه. طلبگی همین است. زندگی طلبگی همین است. تبلیغ همین است. گرسنگی‌هاش. همین گرسنگیش. دیشب خدمت بزرگواری بودیم. ایشان می‌فرمود ماجرای آن عالم را در نجف متوسل به امیرالمومنین می‌شود: «آقا! وضع خیلی خراب است. نمی‌توانم زندگی کنم.» معروف بین علما می‌گویند در مورد نجف سه تا اصطلاح عربی: «حَبُّ الشَعیر، زیارة الامیر، ماءُ» چی چی. اصطلاح خاصی. آب شور، نان جو، زیارت امیر. نجف، زندگی نجف این است. امیرالمومنین نجف بودن. همین دارد بهت فشار می‌آید.
برو اکبرآباد هند. آنجا یک آقایی است. «توپ فلان.» آدرس در خانه‌اش را بزن. یک مصرع شعر گفته. در مصرع دوم گیر است. برو بهش بگو که: «به آسمان رود و کار آفتاب.» به آسمان رود و کار آفتاب. «تو از کجا فهمیدی من این را گفته بودم؟» «به ذره گر نظر لطف بوتراب کند.» بقیه‌اش مانده بودم. گفته بودم: «نصف زندگیم را می‌دهم.» دخترمم. تکمیل صحبت دختر را گرفت. نجف این است. دنبال پول، برو آنجا.
خلاصه غرض اینکه زندگی طلبگی همین است. بله، ول می‌کنم (برکاتم را). برو دیگر. همین پول گرفتی دیگر چی می‌خواهی؟ علامه امینی که عرب معروف است دیگر. عرب می‌آید در حرم امیرالمومنین، بچه‌اش را می‌آورد. «یا علی!»
شب خواب دیدم امیرالمومنین: «هاست بیت مایی!» آدم فوری آنی است که در می‌خواهد برود. بچه را که آدم فوری جواب نمی‌دهد که. آدم بچه‌اش در خانه‌اش یک چیزی می‌خواهد که فوری جواب نمی‌دهد که. بچه را اتفاقاً نگه می‌داری. «کوچه! بچه بیا از تو کوچه گریه بکند.» در بزند، سریع می‌فرستد برود. حالا بچه خودت، بچت این پاره تَنَت است، مال خودت است. تو اینو می‌خواهی. بچه خودت است. علامه امینی نسبتش این است. تو چی می‌خواهی؟ زانو چیست؟ درد چیست؟ کافر می‌شود نسبت طلبه این را باید احساس بکند جزء متن البیت. تو خانه است. نباید چشمش به چیز دیگر باشد. آقا! مال چی شد؟ خانه چی شد؟ زندگی چی شد؟ تا آخر عمر مستأجر. بابا! علامه طباطبایی تو خانه است دیگه. علامه طباطبایی تو بغل امام زمان است. نسبت این است. این چه دنیا هم دنیا است، هم آخرت. علی ایحال ما «قَوْلًا ثَقِيلًا» چون داریم باید ظرف ثقیلی (نه) در ظرفی داشته. خدا حرف سنگینی را دارد روی دوش طلبه می‌گذارد. روی دوش مبلغ می‌گذارد. این دوش نباید بشکند. این کمر نباید خم بشود. کمر اگر می‌خواهد صاف باشد، اهل قیام باید باشد. «قیام لیل» شب باید راست‌قامت بشود که این بار سنگین را بکشیم. شب خواب باشی، خوابی دیگه. یک‌وری روی این پهلو، یک‌وری این. چیزی نمی‌تواند ببرد. نه جایگزین هم «قَوْلًا صَغِيرًا» (نه) دستور قرآن است دیگه. «إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلًا». شب را خوب بچسب که در روز هرچی (هرچه) انرژی می‌رود. گوشی شما شب می‌زنی به شارژ تا صبح. صبح تا شب استفاده می‌کند. جایگزین هم ندارد. فقط به برق متصل بشود. تو خلوت، یک خلوت پیدا می‌کنی، یک پریزی که هیچکس نیست. هیچکس بهش نزده. این ساعت دیگر مال برق است. مال شارژ «قَوْلًا ثَقِيلًا».
حالا به مناسبت این ماجرا را می‌خواستم عرض بکنم. ببینید چه «قَوْلًا صَغِيرًا» (ثقیلاً) یادم است که آیت‌الله جوادی آملی این داستان را که می‌گفتند گریه می‌کرد در درس. کسی بود محکوم به اعدام شده بود. مادرش مفصل در کافی است. از خیلی سال پیش، ۱۰ سال پیش ما این را ۱۱ سال پیش مال درس آیت‌الله جوادی شنیدیم. یک هاله‌ای از مطلب تو ذهنم بوده. البته روایتش را بعداً رفتم دیدم. محکوم به اعدام شده بود و داشتند می‌بردند پیش طاغوت آن است. حالا منصور بود، هرکه بود. به نظر می‌آید که حاکم منطقه‌ای بود. این تو مسیر امام صادق. آن مأمور داشت این را می‌برد. حضرت بهش گفتند که: «از طرف من به آن حاکم بگو که جعفر بن محمد به تو گفت...» منو آنجا ظاهراً آن حاکم هم اهل علم، قیافه و این‌ها بوده. یک چیزهایی داشته سر در می‌آورده. اگر بشوم الان برم یادم باشد نگاه بکنم، می‌زنم تو کانال ان‌شاءالله. الان یادم باشد، روایت خیلی قشنگ. روایت عجیبی است. آمد. حالا یا حاکم بود یا کس دیگری بود که آنجا تشخیص می‌داد به چهره‌ای نگاه کرد. گفت: «صورتت صورت آدم اعدامی، دستت هم دست آدم اعدامی، چشمات هم چشم آدم اعدامی.» تک تک از آن را (به) زبان را نگاه کرد. گفت: «این زبونت یک «قول ثقیل»ی روش است. یک چیزی دارد. آره، یک حرفی را از جعفر بن محمد آمدم برایت نقل کنم.» گفت: «چیست؟» گفت: «حضرت این را فرمود.» من دیدم تشخیص حرف سنگین روی دهان. همین‌قدر واسطه‌گری در یک نقل می‌شود «قول صغیر» (ثقیل) بعد نجات پیدا. در واقع آن خود محتوا مهم نبود؛ یعنی طرف دیگر کار نداشت که جعفر بن محمد چی گفته. اصل اینکه فهمید این دهان از یک دهانی از ملکوت دارد یک چیزی (می‌آید).
شأن ما چقدر است واقعاً! ما قدر خودمان را نمی‌دانیم. قدر این لباس، قدر موقعیت، قدر این توفیق، قدر این فرصتی که خدا به ما داده. طلایی بشویم. واقعاً قابل قیاس با هیچی نیست. هیچی هیچی. یک عالم قابل قیاس نیست. به تعبیر مرحوم صفایی: «می‌فرمود خدا لطف کرد شغل انبیاش را به ما داد.» ما هم شغل پیغمبرش کرد. با شوخی نیست. شما بگویید آقا! من هم شغل وزیر نفتم. هم شغل رئیس جمهورم. آخه هم شغلم یعنی چی؟ شغلم یعنی یک کار سطح پایینی است که دوتایی با هم اشتراک داریم. نه رئیس جمهور. خدا اجازه داده یکی دیگر در طول موازی کار رئیس جمهور، رئیس جمهور باشد. فقط رئیس جمهور اصلی این باشد. آن هم کارش را بکند.
شوخی نیست. ورثه الانبیا، امناء الرسل. شما امین پیغمبری، وارث رسولی. وارث ارث می‌بری. ارث را کی می‌برد؟ ارث را کی می‌برد؟ آقای ذوی الارحام. ورثه، فرزند شما با عالم شدن، با درس خواندنت می‌شوی فرزند رسول‌الله که من بخواهم برم چی چی یکم مثلاً پز بدهم که مثلاً من برم یک مدرک دانشگاهی داشته باشم که ملت دکتر بخورد. این قبل اسم آن یک چیزی برایمان بیاورد. استاد دانشگاه بخاطر نفهمیده. «تله بگیرم.» حقیقت نرسیده. این محروم است. هیئت علمی. بعد همه جا می‌گوید هیئت علمی. آقای دکتر. شما حاج آقا بودی. همیشه اسم دکتر می‌خوانند. همه جا پیش آمده. دکتر فلانی، دکتر فلانی، دکتر فلانی. بعد «بدن روحانیه» دکتر نیست. خدا رحمت کند مرحوم علامه طباطبایی، علامه تهرانی، استاد محمد حسین، ایشان حرام می‌دانسته اطلاق عنوان دکتر، مهندس، فلان این‌ها را بر طلبه. وهن روحانیت. وهن امام زمان.
من سر سفره امام زمان بنشینم. بعد بگویم که آقا! ما سر سفره کفار هم بودیم. (از) دانشگاه «بیلدینگا» یک دسته بیلی آنجا دکترا دارم. وهن امام زمان است این. این تحقیر امام زمان است. من لقمه از امام زمان بگیرم بعد برم بگویم یک هسته خرمایی هم آقا! دم در هستند. ایشان به من دادند. «کی نون گرفتی ها.» رفتی از یک گدایی توی کوچه خرما دادند.
«قَوْلًا صَغِیرًا» که همان «قَوْلًا ثَقِيلًا» همان قرآن است.
آیه بعد می‌فرماید که: «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلًا.» «وَطْئًا» به چه معناست؟ قدم گذاشتن. «إِنَّ نَاشِئَةَ اللَّيْلِ» نشئه شب «أَشَدُّ وَطْئًا» برای قدم گذاشتن شدید می‌شود. خوب رفت، خوب پا گذاشت. پا جای سفتی و «وَأَقْوَمُ قِيلًا». قیلش محکم‌تر است. این است که هیچی کار شبانه، هیچی کار سحرانه. این دیگر از این آیه دیگر صریح‌تر در این معنا نداریم. «إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلًا» تو در روز شناوری. همه انرژی دارد می‌رود. با این درگیری، با آن درگیری، با عمر مردم برسی. قضاوت بکنی. کفار چی می‌گویند؟ سیاستمدار غربی چی می‌گوید؟ طرحشان چیست؟ برنامه‌شان چیست؟ نیروهایمان را چجوری جمع بکنیم؟ حزب حزب‌اللهی‌ها کجا بیایند؟ چیکار بکنیم؟ می‌برد انرژی آدم را. شما نیم ساعت پای تلگرام باشی، هیچی نمی‌ماند برایت. یک جایی آدم باید وصل باشد. «دوستان با بهاییت آشنا بشو. در این‌ها نفوذ بکنند.» رفت بهایی شد و جاسوس شد و رفت. این مال آدمی است که مایه ندارد.
اگر مایه دارد (هرچی) هرچی مایه دارد ور می‌دهد (ور دارد) می‌برد می‌زند به کار. سرمایه دیگر ندارد. رسول مال ندارد. از جیب می‌خورد. بعد دیگر می‌افتد به گدایی. سرمایه همین سحر است. آدم دارد می‌رود توی جمع این‌ها. باید یک جایی بند باشد. انرژی بگیرد. وگرنه می‌کنند این‌ها از آدم. اعتکاف از رفقا.
«شهردار شده. حاج آقا! ما می‌رویم کار مردم را حل کنیم. شما به این اعتکاف گوشه نشینی.» اعدامش کنند. امام ماه مبارک که می‌شد، تعطیل ملاقات. روز ۱۱ نوبت ختم قرآن می‌کرد امام. ۱۱ تایم جدا داشت در روز در ماه رمضان. خیلی ۱۱.
الان منو طلبه‌ای که پیچ و کشکم حسابم نمی‌کنند. الکی برای خودم می‌روم. خودم را می‌چپانم جاهای مختلف. روزی یک وعده اگر نوبت بکنم، قرآن بخوانم، کلاه می‌اندازم آسمان. رهبر مملکت باشی. وسط جنگ. جنگ با همه دنیا. شوروی و آمریکا با هم یکی شده‌اند. هیچی هم نیرو نداری. هیچی هم نداری که بجنگی. یک ضد موشک، یک ضد گلوله، چه می‌دانم. هیچی به هیچی. انرژی باید بگیرد. ولی نمی‌توانی. آن رزمنده‌ای که در جبهه به عشق امام دارد می‌زند، اداره (نه) انرژی از امام می‌گیرد. امام عجیب می‌خورد (غرق در) وصل به این معدن لایزال است. اثری ندارد. تمام می‌شود.
«أَشَدُّ وَطْئًا وَأَقْوَمُ قِيلًا.» نه می‌فرماید که «وضع لگدکوب کرد.» معنای آیه این است که: «حادثه شب و یا بگو نماز در دل شب ثابت‌قدم‌تر و یا بگو در مطابقت قلب و زبان شدیدتر.» وگرنه آدم به نفاق کشیده می‌شود. تبلیغ باشد، سحر نباشد. این تجربی است. آدم کم‌کم مبتلا به نفاق. (تجربیات) این دیگر تجربی عینی. آفرین! یعنی دیگر کم‌کم ندارد. اینکه من خودم عمل می‌کنم یا نه، کم‌کم آن‌ور می‌چربد. کم‌کم آن وزن گفتن‌ها و معلومات و زبان تقویت می‌شود تا وزن عمل. و خطر هم همین‌جا است. همه این‌هایی که از راه به در شدند، از همین‌جا بوده. آفرین! آفرین! بله، از آن طرف. حتی غذای این نماز شب نیمه شب یا فکر ما هست. جوانی که سرش آب دارد، خواب دارد، این نمی‌تواند بیدار بشود قبل از نیمه شب؛ یعنی اصلاً وقت نماز شب نشده، بخواند بخوابد؛ یعنی ارتباط قطع نشود با این حقیقت. این نماز شب از اسرار آل‌الله، اسرار پیغمبر در مورد غذایش می‌فهمی که سر من اسرار آل محمد المخزون. غذای نماز شب (روزی) اسرار اهل بیت چیست؟ چی کار غذایش آن (این) قدر. چون خدای تعالی شب را سکن و مایه آرامش قرار داده است و سخنی استوارتر و صائب‌تر است. نتیجه آرامش این است که خاطر انسان از شقاقل معیشت فارغ و دست انسان از اسباب ظاهری بریده است. انقطاع حاصل می‌فهمد فقرش را از خودش. هیچی ندارد. مخصوصاً اگر تاریک باشد. در تاریکی بخوان. پاشو پنج تا مهتابی روشن کن و وسط. چه حس خوبی هم داریم اینجا. نه تاریکی است. بعد جایی باشد که آدم جا (نه) یک جای ترسناکی باشد آدم. توی قبرستان. آن وقت حال! علائم! انرژی می‌گیرد ها! این بله! توی قبر، توی قبرستان آهنگ.
«إِنَّ لَكَ فِي النَّهَارِ سَبْحًا طَوِیلًا.» «سبح» معنای دویدن و تند راه رفتن در آب است. شنا. «سبحاً طويلا» در روز کنایه است از: «غور در مهمات زندگی، انواع زد و بندها در غذای هوای زندگی.» معنای آیه این است که: «در روز مشاغل بسیار داریم که همه وقتت را فرا گرفته، فراغتی برایت نمی‌گذارد تا در آن با توجّه تام متوجه درگاه پروردگارت بشوی. از هر چیزی منقطع بشوی. بنابراین بر توست که از شب استفاده کنی و در آن به نماز (برخیز) و «وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ خَالِصًا».
«وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ» اسم رب تو را ذکر کن. یادت بیاید اسم اسم کی را کی یاد می‌کنیم تو نماز شب؟ دعا می‌کنیم برای (نه) به اسم یاد می‌کنی. «خدا بابام را حفظ کنی. اگه نباشه من نماز شبام (نه)» نه بابا! یادت نرود. تو بودی اینجا. این کار را کردی. تو این را حل کردی. تو این را دفن کردی ها! تو اگر نبودی، درست نمی‌شد. تو اگر نبودی، من طلبه نمی‌شدم. اگر عنایت تو نبود، هزار و یکی مانع بود برای طلبگی من. برای درس خواندن من، برای من، برای ازدواج من و تو جور کردی. تو به من بچه دادی. تو این موانع را برداشتی. هزار تا مصیبت سر من آمد که هر کدامش من را از اسلام خارج بکند.
«وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا» تبتل داشته باش. تضرع و زاری. آدم خودش را برای خدا لوس کند. لَج کند. اصرار کند. بچه‌ها پا بکوبند. اینجوری باید آدم از خدا چیزی بگیرد. وگرنه توفیقات امدادها و این‌ها همه قطع.
«وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا» بریدن از خلق. از همه کس ببرد. دل را فارغ کن. این دو دقیقه نهایی بحث. «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلًا.» به عنوان (آن) و سپردم دست تو. از من کاری برنمی‌آید در برابر این ابرقدرت‌هایی که همه دنیا و پول و ثروت و رسانه و همه چیز دستشان است. منو طلبه بیایم برم یک جا اثرگذار باشم. «فَاتَّخِذْهُ وَكِيلًا.» او و وکالت کند. او باید کار را دست بگیرد.
«وَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ» حالا صبر در مورد صبر هم صحبت شد. تو بحث سبک زندگی هم عرض کردم. الان هم حالا بحثی بود عرض کردم، گفتم: بله! اولین بار سر قضیه سریال آقا! «سلام علیکم.» حال خوشی داشتم و صبحش که ابتلایی برایم پیش آمد. یک کسی می‌خواست مثلاً ما را به گناه بیندازد. «و بابا یک قدرتی این را رد کردیم. بعد رفتیم خدمت مرحوم آیت‌الله پهلوانی تهرانی.» نگاه عمیقی به ما کرد. فرمود که: «اثر نماز شب این است ها! در روز از گناه جلوگیری می‌کند. نگهت می‌دارم.»
«وَاصْبِرْ عَلَىٰ مَا يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْرًا جَمِیلًا.» که این را ان‌شاءالله فردا. آیه بسیار مهمی است. مربوط به بحث ماست. فردا ان‌شاءالله این را بحث خواهیم کرد.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات مبانی تبلیغ در قرآن

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00