تفسیر سوره نور

جلسه پنجم

01:04:34
85

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسر لی ام ولل عقدة من لسانی یفقهو."
درباره بحث لِعان که در آیات مبارکه ۶ تا ۱۰ به آن اشاره شده بود، ملاحظه فرمودید که لِعان یکی از احکام اعجاب‌انگیز دین اسلام است. این حکم برکات متنوعی دارد:
از یک طرف، وقتی مرد کار خلافی از همسرش می‌بیند، مجبور به سکوت نیست. اسلام کاری نکرده که مرد یک عمر خودخوری بکند و نتواند حرفی به زبان بیاورد و چیزی بگوید. بلکه راحت می‌تواند اینجا اعاده حیثیت بکند؛ خلاصه حد خودش را از این خانمی که به او ظلم کرده و به او خیانت کرده بگیرد. این یک وجه آن است.
وجه دیگر این است که زن را هم در حریم حفاظت و صیانت قرار داده است. هر کسی به‌مجرد یک احتمالی یا خلاصه گاهی خورده‌حسابی، جرئت نمی‌کند که به زنش تهمت بزند؛ چون این عواقب را دارد و بعدش یک همچین ماجراهایی هست.
از طرف دیگر، مرد را مجبور نمی‌کند دنبال چهار شاهد برود. این هم به غیرت او آسیب می‌زند، هم به مردانگی او؛ از این جهت که تا بخواهد دنبال چهار شاهد برود و بیاورد، صحنه و ماجرا عوض می‌شود، یک حرف و حدیثی پیش می‌آید و بعد باز خود این چهار نفر درگیر ماجرا می‌شوند. این چهار نفر برای اینکه از حیثیتشان دفاع بکنند، باز فتنه‌ای به پا می‌شود سر یک همچین مسئله‌ای.
بحث سردی روابط و شکسته‌شدن حریم‌ها و اینها هم هست که خب، این حریم‌ها وقتی شکسته شد، دیگر خدای متعال اجازه نمی‌دهد که اینها سر خانه و زندگی بیایند با همدیگر زندگی کنند. اینها بلافاصله از هم جدا می‌شوند بدون طلاق و حرام ابدی می‌شود؛ ولو بعداً شهودی بیایند و یا ادله جور شود، بیناتی جور شود، اماراتی جور شود، لو برود که این دروغ بوده، یکی‌شان دروغ می‌گفته؛ ولی کار تمام است. دیگر به‌محض اینکه چهار شهادت را هر دو طرف می‌گویند، حرام ابدی می‌شود.
تکلیف بچه همینجا روشن می‌شود. بالاخره یک بچه اگر بخواهد بیاید، بگوییم سر یک دعوای خانوادگی و اینها، این بچه را ول کنند تو خیابان؟ نخیر، مادر وظیفه‌اش است که این بچه را بگیرد و بزرگ کند و او به پدر ملحق می‌شود، رابطه نسبتی برقرار است.
آیه آخر، یعنی آیه دهم اینجا، فرمود: "و لولا فضل الله علیکم و رحمته و اَنَّ اللهَ تَوّابٌ حَکیمٌ." که خب، این جالب است. در فضایی که خدای متعال دارد حکم می‌برد، "حکیم" است خدای متعال، ولی "تَوّابٌ حَکیمٌ". خیلی زیباست. خدای متعال این صفاتش، مجموعه این صفات و این اسماء حسنای الهی، ذات مقدس حق تعالی، همه با هم هستند و همه کنار هم. خدا افراط و تفریط در صفات ندارد که یک وقتی دیگر برود تو فضای غضب و دیگر یکی بیاید جلویش را بگیرد؛ تو فضای رحمت و دیگر حالا فعلاً خیلی شل گرفته. نخیر! خدا حکیم است و حکمتش اقتضا دارد که حکم بکند، قاعده‌مند باشد، نظام قاعده‌مندی بسازد در عالم تکوین، در عالم تشریع.
عالم تکوین، عالم بود و نبود است؛ عالم تشریع، عالم باید و نباید است. خدای متعال حکیم است هم در عالم تکوین (بود و نبود) و هم در عالم تشریع (باید و نباید). الان مثلاً در این حرم چند انسان هست، این ستون‌ها هست، اینجا مثلاً این پله‌ها هست، این سنگ‌ها هست، این حرم هست، این قبرها هست، این انسان‌ها هست. حیوانی مثلاً در اینجا نیست، دزدی مثلاً در اینجا نیست، کافری مثلاً در اینجا نیست. این همه در عالم بود و نبود، عالم تکوین.
ولی حالا انسانی که اینجا هست، این خانمی که اینجا هست، "تکویناً" هست، ولی "تشریعاً" نگاه به او حرام است. "باید و نباید" بودنش مربوط به عالم تکوین است. نگاه کردن و حرف زدن با او قواعدی دارد، قانونی دارد و اینها. این دوش نظام تشریع است.
خدای متعال در نظام تکوین و در نظام تشریع، حکومت دارد، حکیم است، حاکم است. ولی به همان میزان هم توّاب است؛ یعنی حکمت اقتضا می‌کند قانون ایجاد بکند، هم خود عالم را قانون‌مند بسازد در تکوین، هم قانون را به مردم بگوید در تشریع. ولی از آن طرف، توبه‌پذیری اقتضا می‌کند که توبه بپذیرد. اگر کسی تخطی از این قانون کرد، تخطی از این حکمت حکم کرد، او می‌پذیرد. چرا اینجوری است؟ چون فضل و رحمت خدا اقتضا دارد: "و لولا فضل الله علیکم و رحمته."
خب، اینجا درباره این آیه، حالا جلوتر عرض می‌کنم، مرحوم علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) در المیزان عبارتی دارند که این جزای این آیه حذف شده. جزایش چیست؟ حالا ان‌شاءالله جلوتر می‌گویم. جزای شرطش فقط اینجا شرط آمده است. "اگر فضل خدا و رحمتش نبود... در حالی که خدا توّاب و حکیم است." خب، بعدش چی؟ خدایی که توّاب و حکیم است، اگر فضل و رحمتش نبود چه می‌شد؟ حالا باید ببینیم که اینجا جزای شرط چه بوده که حذف شده. حالا باید جلوتر پی ببریم.
نکته‌ای هست اینجا پیرامون اینکه چرا این دو حد قَذْف برایشان جاری نمی‌شود؛ برای اینکه هر دو نسبتی دادند که شاهد نتوانستند بیاورند. شما فقط می‌گویید که اینها قسم می‌خورند. خب، الان اینجا یک نسبتی داده شد، بعدش چه شد؟ الان برای کسی روشن نشد آخر این راست گفت یا دروغ گفت؟ این آقا راست می‌گوید یا خانم راست می‌گوید؟ اگر دروغ می‌گوید باید هر دوش جاری بشود. اگر راست می‌گوید که خب بله، چه کار بکنیم؟
یک نکته این است که خب، شأن نزول آیه نشان می‌داد که بحث سر غیرت و غیرت مرد بود که او را به این کار وادار می‌کرد و اینها. و از طرفی هم که خب، هر دو قسم خوردند، دیگر واگذار به غضب خدا را. دیگر غضب خدا هست اینجا. دیگر این غضب خدا یک جایی بالاخره اینها را زمین‌گیر می‌کند اگر کسی دروغ گفته باشد. برای ما آنچه مهم است این است که حکم به ظواهر بکنیم. در نظام قانونی، آنچه اهمیت دارد، حکم به ظواهر است. ما نمی‌توانیم حکم به باطن بکنیم. خود پیغمبر اکرم هم حکم به باطن نمی‌کردند. در بسیاری از موارد، حضرت داوود (علیه السلام) بودند که مأمور به "حکم داوودی" و "حکم باطن" بودند. بعد از ایشان هم دیگر تا دوران حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) که ایشان حکم داوودی دارند، حکم به باطن می‌کنند بدون بیان و بدون اینکه کسی قسم بخورد و بینه بیاورد. مثلاً مالی هست این وسط، دو نفر اختلاف دارند سر اینکه این پول مال من است. خود آن پول به حرف می‌آید، می‌گوید: "من مال فلانی هستم."
دیگر برای امام زمان و برای حکام، یاران و فرماندهان حضرت (درباره ایشان است) که اولی که حضرت تشریف می‌آورند، خدا ان‌شاءالله فرج موفورالسرورشان را نزدیک بکند و ما را شاهد و ناظر این فرج بابرکت، ظهور بابرکت قرار بدهد. ان‌شاءالله به حق اهل بیت، وقتی تشریف می‌آورند (ارواحنا فداه)، این اصحاب را که می‌خواهند بفرستند در شهرهای مختلف و بلاد مختلف، حضرت می‌فرماید که "بروید حکم کنید، حکومت کنید." "آقا، ما سوادش را نداریم، علمش را نداریم." در روایت داریم که حضرت یک دست مبارک را می‌گذارند جلوی سینه اینها، یک دست مبارک را می‌گذارند پشت سینه اینها. این دو دست را به موازات سینه اینها از بالا به پایین می‌آورد و این "حکومت داوودی" و "حکم داوودی" به اینها منتقل می‌شود. کاری که پیغمبر اکرم با امیرالمؤمنین کردند، وقتی امیرالمؤمنین را فرستادند یمن (نجس‌های وهابی نجات دهد)، فرمودند که: "برو علی جان، حکم کن." امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: "یا رسول الله، من علم قضاوت و علم حکومت ندارم." دست مبارکشان را کشیدند و فرمودند: "دیگر تا آخر عمر موردی نبود که برایم پیش بیاید و حکمش را ندانم. نگاه می‌کردم و می‌دانستم." امام زمان هم با اصحابشان همین کار را می‌کنند، حکم داوودی.
الان که ما حکم داوودی نداریم و شرایطش فراهم نیست، باید چه کار بکنیم؟ "انما اقضی بینکم ای بالله و بِالْبَیِّنات." پیغمبر فرمودند: "من قضاوتم بین شما به وسیله قسم‌ها و بینات است." قسم‌ها مثلاً در بحث‌های مختلف در فقه داریم. یکی از بحث‌های ثابت این است که مرافعه در دعوا (هر دو طرف رفع می‌کنند)، او می‌گوید که (در بحث نکاح داریم که دو نفر سر یک نفر می‌گویند که) "من این خانم را به عقد درآوردم." آن یکی می‌گوید: "من به عقد درآوردم." اگر کسی بینه‌ای داشته باشد، شاهدی داشته باشد، می‌آورد. اگر نداشته باشد، قسم می‌خورد. بحث حَلْف و قسم خوردن، مرحله بعد از بینات است.
خب، اگر قسم خورد، یعنی دیگر حسابش با کرام‌الکاتبین، با خود خدای متعال است. خب، حالا یک وقت‌هایی آدم‌ها زیادند؛ کسانی که قسم دروغ می‌خورند. شما می‌بینید توی زندگی‌ها، طرف به خاطر اینکه ۵۰۰ تومان پول از شما بگیرد، گدایی دارد می‌کند، هر جور قسمی، هر جور دروغی سر هم می‌کند. ما مسئولیتی نسبت به اینها نداریم.
در ماجرای امیرالمؤمنین و آن یهودی (پالان اسب حضرت بود، چه بود؟) خلاصه، این برداشت و برد از آنجا. آمدند تو دادگاه. بعد به قاضی گفتند که "این مال من است." گفت که "علی، شاهدی داری؟" فرمودند: "نه." گفت: "بینه‌ای داری؟" فرمودند: "نه." خب، پس مال دست این است. قاعده ید جاری می‌شود دیگر. اینجا که مال دست هر کسی باشد، اصل بر این است که مال خودش است. شما الان ادعا داری نسبت به آن مالی که در دست دیگری است. وقتی مال در دست دیگری است، باید بینه‌ای بیاوری، شاهدی بیاوری.
بعد از دادگاه بیرون آمدند و یهودی راه افتاد و گفتش که "من مسلمان شدم. اخلاق شما را که دیدم، حاکم اسلامی و فلان و اینها، از زور و پارتی و جبر و عنف و فلان و اینها استفاده نکردی برای اینکه حقت را بگیری. مطیع ضوابط بودی، مطیع قانون بودی. این دینی که تو را تربیت کرده و اینجوری است، من این دین را قبول دارم، مسلمان می‌شوم." خلاصه، در قضاوت‌ها به این نحو باید بود.
پیغمبر اکرم فرمودند: "اگر کسی آمد پیش من، قسم دروغی خورد، شاهد دروغینی آورد، حقی را از محکمه من گرفت، به ناحق نرود بعداً بگوید من این را از پیغمبر گرفتم، پیغمبر امضا کرد." نخیر! "این دارد قطعه‌ای از آتش را با خودش می‌برد، ولو من پیغمبر به او دادم. من مأمورم بر اساس ظواهر، قسم‌ها و بینات حکم کنم." کسی قسم خورد، کسی بینه آورد، ما قبول می‌کنیم، قانون بر این است. قانون اگر بخواهد مطیع پشت پرده‌ها و ملکوت عالم باشد، مردم سریع پس می‌زنند؛ مگر اینکه به یک حدی از بلوغ و عقل و شعور و اینها برسند که دیگر قبول بکنند، مثل دوران امام زمان. وگرنه خب، پیغمبر اکرم تا بخواهند بگویند که "آقا، من دارم می‌بینم باطن عالم، این مال فلانی است." چه بلوایی به پا می‌شود. نسبت به امیرالمؤمنین که این همه تأکید کردند، این همه سفارش غلیظ و شدید و فلان و اینها... اینقدر مردم پس زدند و ریختند و بستند دست امیرالمؤمنین را و آن فجایع را به بار آوردند! خب، اینها که اینجور آدم‌هایی هستند که این مسئله اینقدر شفاف و روشن و با این همه تأکید را قبول نمی‌کنند، حالا پیغمبر بیاید بگوید که "آقا، من می‌بینم که این مال فلانی است، حق با فلانی است." خب، چه بلوایی به پا می‌شود! "جانبداری دارد می‌کند"، "حق و ناحق کرده." "رو چه حسابی؟" "مگر شاهد داری؟" "مگر کسی این را گفته؟" هیچ کس این حرف شما را قبول نمی‌کند.
خلاصه، اینجا این دو نفر برای اینکه حرفشان را اثبات بکنند، قسمشان را خوردند. قسم که خورده شد، حد از آن برداشته می‌شود. آن قسم می‌خورد و لعنت خدا، غضب خدا را دارد بر خودش می‌خرد که "اگر من دروغ بگویم، لعنت خدا بر من، غضب خدا بر من." اینجا دیگر ما دلیلی نداریم برای اینکه حد قذف را بر اینها جاری بکنیم.
اگر زن اینجا (گفته شده) حرف هیچ کدامشان قبول نمی‌شود و برمی‌گردیم به اصل عملی. اصل بر این است که اگر تا الان مجرد بوده، اصل بر مجرد بودن آن دختر است. اگر هم متأهل بوده، مثلاً زن یکی دیگر بوده، بعد دو نفر دارند می‌آیند می‌گویند "ما طلاقش را از شوهر قبلی‌اش گرفته بودیم و زن ما شده." دو نفر دارند یک ادعا را می‌کنند. این خانم هم قبلاً زن یکی دیگر بود. اصل بر این است که برگردد در همان کابین همان همسر سابق. به اصلش برمی‌گردد دیگر. حرف هیچ کدامشان را نمی‌پذیرند.
یکی از دلایلی که اینجا هم جاری نمی‌شود، شاید به خاطر آن حریم‌ها، بالاخره بین زن و شوهر است؛ چون زن و شوهر بالاخره اینها لباس همدیگرند. "هُنَّ لِباسٌ لَّکُم وَ اَنتُم لِباسٌ لَّهُنَّ." زن و شوهر لباس هم هستند، حریم هم هستند. دیگر کارد به استخوان رسیده که اینها حاضر شدند تو دادگاه بیایند و پرده‌دری بکنند و لباسشان را پاره بکنند. او بگوید که "این خلاصه به فراش من خیانت کرده." آن یکی بگوید که "این دارد دروغ می‌گوید."
لذا وقتی کار به اینجا می‌رسد که زن و شوهری بالاخره بیایند و فلان و اینها، دیگر پرده‌دری‌ها و فلان و اینها به اوج رسیده و کمتر پیش می‌آید که اینها به‌خاطر مناسبت کوچکی یا خورده‌حسابی بخواهند زود همدیگر را متهم بکنند. کارد به استخوان رسیده که همچین ادعایی می‌کنند. لذا اینجا حداقل شاید یکی از دلایلی که برداشته شده، همین باشد که به هر حال اینها اثر هیجان و احساسات و فلان و اینها نبوده.
چهار بار شهادتی که خود طرف می‌دهد، انگار دارد کار چهار شاهد را انجام می‌دهد. چهار شاهد لازم است برای ادعا. دیگر این خودش چهار بار شهادت می‌دهد که "خدا را شاهد می‌گیرم که من دارم راست می‌گویم." خدا این چهار شاهد انگار چهار بار خدا را شاهد گرفتن است؛ حکم چهار شاهدی که باید .... نه دیگر بله، خود توریه هم احکامی دارد. جایی هست بالاخره به نحوی استفاده کرد. اگر مفسده بخواهد بر او بار بشود، طرف را خلاصه گمراه بکند و حقی را ناحق بکند و اینها، توریه حرام است قطعاً. ولی اگر نه، آدم بالاخره دارد از جایی راه دررویی برای خودش درست می‌کند؛ مخصوصاً این جمله آخرش که "لعنت خدا بر من باشه، غضب خدا بر من باشه." این دیگر خودش یک بار روانی دارد که انگار طرف دارد پی همه چیز را به تنش می‌مالد که بعداً اگر لو برود و هر چه بشود و چیزی بشود و اینها...
توی فرهنگی که توی فرهنگ اسلامی، رحمت و لعن الهی یکی از مبانی فرهنگی است، این خیلی نکته مهمی است. خدای متعال، ببینید، فرهنگ بخش مهمش نظام ارزشی و ارزش‌گذاری است. توی فرهنگ، اصلاً فرهنگ چه می‌شود که عوض می‌شود؟ فرهنگ متناسب با چیست؟ با نظام ارزشی. وقتی شما نظام ارزشی یک جامعه را می‌آوری در حد اینکه کی پولدارتر است، کی خوشگل‌تر است، کی خوش‌هیکل است، این فرهنگ آن کشور عوض می‌شود، فرهنگ آن جامعه عوض می‌شود. فرهنگ می‌شود فرهنگ تجمل. هر کی داراتر، بهتر. هر کی داناتر، بهتر. اینها می‌شود دو تا فرهنگ: فرهنگ دارایی، فرهنگ دانایی.
توی فرهنگ، هر کی قدرت بیشتری دارد، هر کی راحت‌تر می‌تواند زور بگوید، هر کی راحت‌تر می‌تواند به خواسته‌هایش برسد. جان بچه‌اش بیشتر باشد، مالش بیشتر باشد. در مورد این قرآن خیلی اشاره دارد. قبلی‌ها که از شما مالشان بیشتر بود، اکثر نفر بودند (جمعیتشان بیشتر بود)، چه بودن؟ در هر صورت، اینها می‌شود نظام ارزشی. نظام ارزشی، زیرساخت فرهنگی را می‌سازد. فرهنگ روی حساب نظام ارزشی ساخته می‌شود.
فرهنگ اسلامی، نظام ارزشی که زیرساختش است، چیست؟ رحمت و لعن خدا، غضب خدا، لطف خدا. خیلی مهم است. لذا قرآن سوره به سوره (و بسم الله الرحمن الرحیم شروع می‌شود) کار به کاری که به ما گفتند، شما داری شروع می‌کنی با بسم الله الرحمن الرحیم است. توجه به رحمت الهی و جلب رحمت الهی باید آنی باشد که فضای جامعه را می‌گیرد. لذا سوره توبه با بسم الله الرحمن الرحیم نیست؛ چون آدم‌هایی را دارد تو این سوره نام می‌برد که اینها از رحمت الهی دورند، منافقین هستند. محور سوره مبارکه توبه، منافقین هستند. اینها در فرهنگ جامعه از رحمت الهی طرد شدند. لذا با اینها که می‌خواهد صحبت بکند و درباره اینها می‌خواهد حرف بزند، حرفی از رحمت نمی‌آورد.
فرهنگ پس زیرساختش (این خیلی نکته خیلی خیلی مهمی بود)، زیرساخت فرهنگ را نظام ارزشی شکل می‌دهد. وقتی توی نظام ارزشی، طرف اصلاً برایش ناموس جایگاه ندارد، اصلاً همسر، تعلق به همسر، تعصب نسبت به همسر، غیرت مذموم می‌شود؛ نظام ارزشی را به نحوی ساختند که اصلاً تقبیح می‌شود، سرزنش می‌شود آدمی که نسبت به همسرش تعلق دارد؛ یعنی زن با مرد وقتی می‌رود تو رستوران، مرد می‌خواهد غیرت نشان بدهد و پول همسر را حساب بکند، همه برمی‌گردند چپ‌چپ نگاه می‌کنند: "تو داری به همسر توهین می‌کنی! او باید خودش برای خودش حساب بکند." بله بله. "به چه حقی داری زن را شما ذلیل می‌کنی؟" "هر کسی باید مال خودش را حساب بکند." "هر کسی مال خودش." "هر کسی بهره‌ای که می‌برد باید خودش هزینه‌اش را پرداخت بکند." اینکه مثلاً مرد ولایت دارد بر زن، تعصب دارد، غیرت دارد، اجازه نمی‌دهد دیگری در حریم او وارد بشود، اصلاً اینها چیزهایی است که به‌شدت ملامت می‌شود. یعنی اینها را علامت خودکامگی، مخالف با حقوق بشر، خلاصه، هیومن رایتز، با حقوق بشر خلاصه، مخالف است. ولی در نظام ارزشی اسلام، غیرت، حی حیا. اینها توی نظام ارزشی خوب...
وقتی شما یک چیزی را در نظام ارزشی زیرساخت می‌کنید، فرهنگ روی این زیرساخت شکل می‌گیرد. مثلاً در یک نظام ارزشی، مردن یک چیز منفور است، واقعاً همه نفرت دارند از مردن. ولی در یک نظام ارزشی، همه عاشق مردن، عاشق لقای خدا هستند، عاشق شهادت هستند. دو تا فرهنگ متفاوت. حضرت امام (رضوان الله علیه) می‌فرمودند که "ما را از چی می‌ترسانی؟ ما ملت شهادتیم. ما همه این ۲۰ میلیونی که امام فرمودند، این ۲۰ میلیونی که جمعیت کشور است، همه‌شان عاشق اینند که شهید بشوند. کی را تهدید می‌کنی؟"
یک قوم دیگر هم از مرگ می‌ترسند و شانه خالی می‌کنند. تو تاریخ چقدر از اینها داشتیم؟ بعد همه را هم آخر از تیغ می‌گذراند. در ماجرای مختار و مصعب و اینها که آن آخر سریال مختار بود، جنازه ترس مرگ، خلاصه، پناهنده شدند به مصعب. آن جمعیت عظیم را همه را سر زد. خب، از ترس مرگ، این می‌شود ذلت. نظام ارزشی که از مرگ نمی‌ترسد، فرهنگش، فرهنگ ذلت‌ناپذیری است. فرهنگش، فرهنگ عزت است. زیر حرف زور نمی‌رود، زیر بار استکبار طاغوت نمی‌رود، زیر بار مدارای با ظالمین نمی‌رود.
زیرساخت فرهنگی و نظام ارزشی او... توی فرهنگ اسلامی، زیرساخت فرهنگی، رحمت؛ یک بخشی از زیرساخت فرهنگی، نظام ارزشی فرهنگی اسلامی، رحمت و لعن الهی است. لذا از واژه‌های "کثیرالاستعمال" در قرآن این دو تا است. توی روایات، توی قرآن: "رحم الله فلان." "رحم الله من علم من عین و فی عین و الی عین." امیرالمؤمنین فرمود: "خدا رحمت کند کسی را که می‌داند از کجاست و در کجاست و به کجا می‌رود." خدا رحمت کند. تو دعا کردن‌ها "خدا رحمت کند." "خدا لعنت کند." "لعن الله بنی امیه." "لعن الله یزید." "لعن الله معاویه." یعنی انسان‌ها را سوق می‌دهد به سمت رحمت خدای متعال. ارزش برایشان رحمت است و ضد ارزش، لعنت. آنی که ارزشمند است، آنی که همه باید به فکرش باشند، آنی که باید دنبالش باشند، رحمت و رضایت الهی است و آنی که ضد ارزش است (باید ازش بد (گفتار) باشد، قبیح)، کسی به این مبتلا بشود، از چشم بقیه می‌افتد. آن می‌شود غضب و لعنت الهی.
بعد دیگر تو روایات ما دیگر مفصل ببینید دیگر کجاها چه اشخاصی را لعن کردند. مثلاً کسی که بین‌الطلوعین بخوابد، مثلاً بر فرض که این ملعون است. ببینید، حالا مثلاً این ملعون است یعنی هم‌ردیف شمر و معاویه است؟ نخیر. مراتبی دارد. صد درجه دارد رحمت، صد درجه دارد. همان جور که کسی یک کار خیلی کوچکی انجام می‌دهد، تو روایت دارد: "یک آشغال را از روی زمین بردارد، رحمت خدا شامل حالش می‌شود." رحمت خدا با همان رحمتی که خدا در مورد شهدا می‌فرماید، همان است. خیلی فرق می‌کند. اینجا هم لعن یعنی یک حدی بعد برایش می‌آورد. یک حد نامطلوب است. تو کار حرام یا تو کار مکروه، نامطلوبیت هست. نامطلوب برای خدای متعال. وقتی پای نامطلوبی می‌آید وسط، نظام ارزشی، نظام چیست؟ رحمت و لعنت.
شما الان با کارت یا داری به سمت رحمت خدا می‌روی، یا اگر به سمت رحمت نمی‌روی، به سمت لعنت داری (می‌روی). اگر کار واجب و مستحب باشد، یا مباحی باشد که با انگیزه الهی باشد، این می‌شود رحمت. اگر حرام و مکروه باشد، یا مباحی باشد با انگیزه غیر الهی، یا حتی واجب و مستحبی با انگیزه غیر الهی باشد، لعنت (است). خب، اینجا توی لِعان، اینها دارند لعنت را بر خودشان بار می‌کنند. "لعنت خدا بر من اگر من این (کار) را دروغ بگویم." "غضب خدا بر من." اگر آن آقا راست بگوید. فرهنگی که توش اینها ارزش دارد، لذا اینجا این حرف‌ها هم خریدار دارد و هست. وگرنه اگر لقلقه زبان باشد و اهمیتی برای مردم نداشته باشد، می‌گوید "پول را بچسب." به رحمت و غضب و لعن... زیرساخت فرهنگی هنوز درست نیست.
زیرساخت فرهنگی را یک جوری بار آورده که تو نظام قضایی، نظام جزایی، نظام کیفری یک جامعه، آنی که بیشتر از همه برایشان بد است، حتی بیش از اینکه "من از چشم مردم بیفتم، جلو چشم مردم حد بخورم." ببینید، اینجا دیگر حد جلو چشم است. اینجا بدی را چه می‌دانند؟ غضب خدا، لعن خدا. این اصل ماجراست. زیرساخت فرهنگی این جامعه درست ساخته شده است. یک وقت تسویه جامعه‌ای می‌گوید: "آقا، خدا ناراضی، اهل بیت ناراضی. من فقط آبروم جلوی در همسایه مهم است." زیرساخت فرهنگی غلط. نظام ارزشی طرف مشکل دارد. مردم هم هیچ کس نفهمید، تو خلوت بود، تو دادگاه بود. فقط آقای قاضی بود. هیچ کس هم نبود. دادگاه اینجوری است دیگر. الان تو بحث لِعان، هیچ کس هم که نباشد، یک قاضی پیش یک نفر است. قاضی... هیچ کس هم باخبر نشد. قاضی هم که آدم عادلی است دیگر. قاضی اگر بخواهد عادل نباشد که قاضی نمی‌شود. با تقوایی باشد، امین باشد، راز نگهدار باشد. خب، این هم کسی است که نمی‌رود به دیگران بگوید. با این حال، "من باکی از این ندارم که مردم بفهمند یا نفهمند. آنی که اصل ماجراست، لعن و غضب الهی است. تو خلوت هم من فقط از این این است که ارزش دارد و این است که من دارم می‌پذیرم به خودم. بابت حرفم هزینه می‌کنم که این حرفم اینقدر نسبت بهش مطمئنم که حاضرم لعن الهی را به خودم بخرم، غضب الهی." می‌شود نظام ارزشی اسلام.
در لِعان، که نمی‌شود البته در لِعان، بیشتر مسئله سر آقایان است؛ یعنی ادعا از طرف مرد است. زن که نمی‌آید ادعا بکند معمولاً. من ندیدم در مورد لِعان به این نحو باشد که زن ادعا بکند "شوهر من این کار را کرده." و "من آمده‌ام لِعان می‌کنم." بیشتر سر زن است؛ چون بحث هم به فرزند و فلان و اینها تعلق می‌گیرد. مردی بخواهد درباره زنش همچین ادعایی را بکند. بله، خب، مردم که هیچ وقت راضی نمی‌شوند کسی بگوید "آقا، من پول گرفتم می‌آیم لِعان بکنم." بله، بله. خب، اینجا غضب از لعن هم بالاتر است. غضب الهی از لعن الهی؛ یعنی لعن الهی زیرمجموعه غضب الهی است. ببخشید. غضب زیرمجموعه لعن. بله، برعکس. غضب زیرمجموعه لعن. چون لعن در برابر رحمت است و "رحمتی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ."
یک روایت خیلی عجیبی داریم، می‌فرماید که: "اذا اطعت رضيت و اذا رضيت باركت و ليس لبرکتی نهاية." و "اذا عصیتُ غَضِبتُ و اذا غَضِبتُ لَعنتُ و لَعنَتی تبلُغُ ماوراَ السَّبْع." این تکه آخرش را فقط تردید دارم. حالا باز نگاه می‌کنم، حدیث، ترجمه‌اش چیست.
خدای متعال می‌فرماید: "وقتی من اطاعت بشوم، راضی می‌شوم. حرفم را که گوش می‌دهند، راضی می‌شود. وقتی هم راضی بشوم، برکت می‌دهم. برای برکتم هم نهایتی نیست." "از آن وقتی معصیت من بشود، غضب می‌کنم. وقتی غضب کنم، لعن می‌کنم و لعن من هفت آسمان را در بر می‌گیرد." حالا این "لعن من هفت آسمان را در بر می‌گیرد"، "ماورا الصبع" دو احتمال دارد. یکی اینکه لعن من هفت آسمان را دربر می‌گیرد یا تا هفت نسل پشت طرف را دربر می‌گیرد. جفتشان احتمال در مورد این حدیث داده شده است. "ماورا الصبع" تا هفت پشت، تا هفت پشت یعنی "ماورا" یعنی هفت آسمان یا نه هفت پشت. در هر صورت، هر دو ممکن است.
معصیت چی می‌آورد؟ غضب الهی را می‌آورد. غضب الهی، لعن الهی را می‌آورد. لعن هم که آمد، دیگر هفت آسمان. یعنی هفت آسمان، موجودات هفت آسمان از این آدم احساس تنفر و بیزاری و دوری دارند. هفت نسل او هم احتمالش هست که تا هفت نسل خلاصه بتوانم پشتش را بسوزانم. ببینید، یک اطاعت، رضایت خدا را می‌آورد. یک رضایت خدا، برکت می‌آورد. یک برکتش بی‌نهایت است. یک معصیتش، غضبش را می‌آورد. یک غضبش، لعنتش را می‌آورد. یک لعنتش هفت پشت یا هفت آسمان را در بر می‌گیرد. خیلی عجیب است! حدیث.
خلاصه، معصیت خدا چه را می‌آورد؟ غضب می‌آورد. غضب، لعن می‌آورد. پس معلوم می‌شود که لعن دایره‌اش گسترده‌تر است. خاص مطلق، بله، در لعن. یک وقت هست که هم دوری هم یک ضرب و شتم و جزا و چیزی هم هست کنارش. ولی یک وقت هم هست که فقط دوری است. یک نفر هست، شما ازش کناره‌گیری می‌کنید، کناره‌گیری می‌کنید، هم دو نفر را می‌فرستید بروند بزنندش. آنی که می‌روند می‌زنندش، غضب است. ولی آنی که کناره‌گیری می‌کنیم فقط آن لعن. اینجا آن زن و مرد، زن لعن خدا را می‌گوید، مرد غضب خدا را می‌گوید. خاص‌تر است، عذاب. یعنی می‌گوید که "من هم لعن شاملم بشود، هم غضب خدا تنگ‌تر است." دیگر غضب هم لعن است و هم یک چیزی اضافه‌تر. عام است دیگر، عام نسبت به خاص. وقتی که می‌آید، آن عام را هم دارد. یک چیزی اضافه‌تر دارد. انسان حیوان است، یک چیزی اضافه‌تر از حیوان هم دارد. اینجا غضب، لعن هست، یک چیزی اضافه‌تر هم دارد. «رِضا».
توی سوره مبارکه حمد: "غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لَا الضَّالِّینَ." درجه اولی که ما ازش پناه می‌بریم به خدا و می‌خواهیم جزء اینها نباشیم، مغضوب علیهم است. رتبه دوم ضالین است. مغضوب علیه بدتر از ضالین است. آفرین. هم ضلالت، هم غضب، هم لعن، هم غضب. ما اول از همه خیلی برایمان فوری است که جزء اینها نباشیم. کجاها خدا به چه کسانی غضب کرد؟ مثلاً قوم مغضوب الهی، قوم یهود هستند. خدا ان‌شاءالله ریشه‌شان را بکند امام زمان. "غَضَبَ اللهُ عَلَیْهِم." خدا بر اینها غضب کرده است. قوم مغضوب الهی مقرب بشوند و رضایت اینها را جلب بکنند و خلاصه، اینها قوم مغضوب خدا و ما می‌خواهیم جزء اینها نباشیم. از تبار اینها نباشیم. ارادت فکری، پذیرش فکری، تبعیت فکری نسبت به اینها نداشته باشیم. تبعیت فکری و عملی با اینها هیچ سنخیتی نداشته باشیم. "اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ." (بله، بله. به پیغمبر) "از راه برگردند، مسلمان‌ها که هیچی." می‌گویند: "از خود تو هم هیچ وقت راضی نمی‌شوند، مگر اینکه تو برگردی از راه کلیهود." "و َلَن تَرضیَ عَنکَ الْیَهُودُ وَ لَا النَّصارَی حتّی تَتّبِعَ مِلَّتَهُم." پیغمبر هم آن موقع راضی می‌شوند و قبولت می‌کنند.
خلاصه "اِهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیمَ، صِرَاطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ وَ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لَا الضَّالِّینَ." غیرالمغضوب صفت کسانی است که استثنا نیست. این وصف برای "أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ"؛ یعنی وصف برای "الَّذِینَ." صراط آن کسانی که بر آنها نعمت دادی و بر آنها غضب نکردی. نه اینکه بعضی ترجمه‌ها غلط است. "صراط کسانی که به آنها نعمت دادی، نه آنانی که بر ایشان غضب کردی و نه آنانی که گمراهان هستند." نخیر، این ترجمه غلط است. "صراط کسانی که بر ایشان نعمت دادی و بر ایشان غضب نکردی و آنها جزء گمراهان نیستند." پس دو صفت تخصیص خورده است. بعضی هستند نعمت خدا بهشان داده، ولی خداوند برشان غضب کرده است. در هر صورت، در این ماجرا آن خانم حاضر می‌شود غضب الهی را بر جان خودش بپذیرد و بخرد اگر مرد راست بگوید.
و نکته آخر در مورد جزای محذوف در این آیه. آیه آخر گفتیم: خب، این فضل الله، رحمت خدا اگر نبود چی؟ شرط گفت. جزای شرط را نگفته. حالا از قرائن و کلام و اینها، اولاً که خود این یک نکته بلاغی دارد. یک وقت یک متکلمی توی فضایی دارد صحبت‌هایی می‌کند، بعد آخر یک جمله ناتمام می‌گوید و تمامش نمی‌کند. این ابهت می‌آورد و انگار حرف آخر است. اصلاً یک وقت‌هایی حرف آخر را نیمه‌کاره می‌گویند. مثلاً می‌گویند که "ولی من، پسر جون، هر دانشگاهی که بخواهی اسمت را می‌نویسم. شهریه‌اش هر چقدر باشد، می‌دهم. کلاس کنکور هر چقدر هزینه‌اش باشد، می‌برمت. خودم می‌برمت کلاس کنکور، می‌برم و می‌آورم، دانشگاه می‌برم و می‌آورم. ولی..." ولی اگر درس نخوانی. اصلاً خود این که نمی‌گوید (بار ابهتش خیلی بیشتر است تا اینکه بخواهد بگوید: "اگر درس نخوانی.") این چه نکته بلاغی دارد. چقدر قشنگ است. قرآن دیگر، بلاغتش که "این کارها را بکنید، او بیاید چهار بار شهادت بدهد، این خانم چهار بار شهادت بدهد، او شهادت پنجمش اینجوری باشد، شهادت پنجمش اینجور بشود." "اگر خدا فضل و رحمت نداشت..." چقدر قشنگ! "اگر خدا فضل و رحمت نداشت که خدا تواب و حکیم است..." پس نکته بلاغی در این آیه است.
ولی حالا احتمالاتی هم داده می‌شود درباره اینکه لذت می‌برید از قرآن دیگر یا نه؟ سرمست می‌شوید از این آیات یا نه؟ من که به و خالق، خدا دارد با ما حرف می‌زند. خالق، پرده کنار برود، امام رضا با آدم حرف بزند، چه حالتی پیدا می‌کند؟ خدای امام رضا، آن کسی که امام رضا از سر شب تا صبح برایش سجده می‌کرد و گریه و زاری می‌کرد و عبادت شروع می‌کرد، او دارد با ما حرف می‌زند. "اگر فضل و رحمت خدا نبود." "لولا فضل الله علیکم و رحمته." اگر نسبت به شما فضل و رحمت نداشت. همین بس است دیگر. انسان این را بشنود و از اشتیاق و لذتش جان بدهد.
برای جزای شرط می‌شود مثلاً چند احتمال داد. یکی اینکه "اگر فضل و رحمت خدا نبود، آبروی شما را می‌برد، رسوایتان می‌کرد." یا اینکه "شما را مجازات می‌کرد، نابودتان می‌کرد." یا اینکه "اگر فضل و رحمت خدا نبود، همچین احکام حساب‌شده‌ای بهتان نمی‌داد." حالا خود فضل و رحمت هم از بحث‌های مهم قرآن است. ترکیب این دو با همدیگر، چرا این دو را با هم می‌آورد؟ فرقش چیست؟
ببینید، رحمت که در برابر لعن بود که بحث لعن و فلان و اینها مطرح شد، فضل الهی نسبتش با رحمت الهی چیست؟ حالا این بحثی است که باید مفصل بحث بشود. در روایات هم کار شده است. تو آیات قرآن هم مفصل تو همین سوره مبارکه نور هم به نظرم یک بار حساب کردیم، یکی دو جای دیگر هم بود. درست است؟ اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود ...
فضل آن چیز اضافه بر سازمان است؛ یعنی بیشتر از عدل. یک کسی یک کاری انجام داده، مزدش، جزایش تا یک حدی است، شما بیش از آن حد به او می‌دهید. کارگر که بنایی بکند و فلان و اینها، روزمزد باشد، روزی ۷۰ هزار تومان مثلاً حقوق دستمزدش است. قوم می‌آید برای شما کار می‌کند، شما به او صد هزار تومان می‌دهید. خدا با عدلش با ما برخورد نکند، با فضلش با ما برخورد بکند. کسی بخواهد اگر خدا با عدلش برخورد بکند، پیغمبر اکرم فرمودند: "حتی من هم به بهشت نمی‌روم اگر خدای متعال بخواهد با عدلش برخورد بکند. "حَتّی أنا؟" حتی من هم به بهشت نمی‌روم. با عدل الهی... عدل الهی... عدل الهی یعنی شما... مختص به اقتضای این وسعت خدای متعال و وسعت رحمت خدا، عمل آورده باشد. خود این عملی که شما انجام دادی مصداق رحمت خداست، فیض اوست. اصلاً خود عمل خوب شکر می‌طلبد. ما فقط باید شاکر این باشیم که خدا اجازه می‌دهد که ما اسمش را به زبان بیاوریم.
به عدل اگر بخواهد بشود، کسی به بهشت نمی‌رود. کسی کاری نکرده در برابر خدای متعال. همه‌اش به فضل اوست و به رحمت او. رحمت گسترده، "رَحمَتی وَسِعَت کُلَّ شَیءٍ." وسعت رحمت خدای متعال تمام عالم را گرفته است. رضا هم رحمان، هم رحیم. رحمان به آن جنبه عام و گستردگی، گستره رحمت خدای متعال است. همه عالم ذیل رحمت، رحمت کلی وسعت کل شیء. رحمت خدا همه چیز را در برگرفته است، مثل علم. علم خدای متعال احاطه بر همه چیز دارد. هیچی از دایره علم او خارج نیست. هیچی هم از دایره رحمت او خارج نیست.
این رحمت خدای متعال رحمانش، رحیم بودنش هم که به معنای ثبوتش است. آن رحمان مبالغه است. برای مبالغه است. رحیم برای صفت مشبهه است. ثبوت را می‌رساند. "مَنْثَبَتَ لَهُ الرَّحمان." کسی که رحمت برای او ثابت است. رحمتش قطع‌شدنی نیست. رحمت خدای متعال فصلی، حالی به حالی و پناه بر خدا (العیاذ بالله) این چیزها نیست که بگوییم حالا یک مدت خدا (العیاذ بالله) سرحال بود، رحمتش خوب گل کرده بود، یک چند وقتی دیگر رحمتش قطع شده. زحمتش ثابت است. تا بوده رحیم بوده و تا هست رحیم است.
فضل و رحمت خدا اقتضا دارد که توبه‌پذیر باشد. خدا چون فضل و رحمت دارد، توبه‌پذیر است و حکیم است. توبه‌پذیری او به اقتضای فضل و رحمتش است. وگرنه قاعده بر این است: کسی خطا کرده و کتکش را بخورد. الان توی اداره یک تخلف کرده، توبه دیگر معنا ندارد. تخلف، کتکش را بخوری، بعد چوبش را بخوریم. ولی خدای متعال فضل و رحمتش... عدل اقتضا دارد که چوب بخورد، ولی فضل اقتضا دارد که ببخشد، رحمت خدا اقتضا دارد که ببخشد.
خب، حکیم بودنش هم باز بر اساس توبه و بر اساس فضل، راه را باز می‌گذارد برای اینکه خلاصه اینها بخواهند برگردند. یک تبصره همیشه خدا تو هر قانونی کنارش می‌گذارد، بنا به اقتضای فضل و رحمتش همیشه تو هر قانون یک تبصره (است). توبه! الان تو همین سوره ما چند بار بحث توبه را داشتیم. آیه پنجم بود: "إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَلِکَ وَ أَصْلَحُوا" و اینجا هم که بود. خلاصه، اینها همه از فضل و رحمت خداست که همیشه تو هر قانونی... خب، وقتی یک قانونی تصویب می‌شود تو مجلس یا هر جایی، می‌گویند: "آقا، این قانون فلان است. مفاد قانون را معین می‌کند. تبصره‌اش هم این است." عرض کنم که جزایش هم همین است دیگر. کسی استثنا و یک راهی بگذاریم برای آنها که تخطی کردند. و معمولاً تو قانون اینجوری نیست. ما چیزی برای خاطیان بگذاریم. کسانی که حالا اشتباه کرد. مثلاً می‌گوید: "آقا، جریمه." حالا اگر کسی بعداً توبه کرد، راننده‌ای بود با سرعت می‌رفت، جریمه‌اش کردیم. یک چیزی بگذاریم. تبصره‌ای بگذاریم برای اینکه بعداً این راننده اگر پشیمان شد، یک مدت دیگر این کارها را نکرد، یا واقعاً از ته دل پشیمان است از اینکه با سرعت زیاد رفته، جریمه‌های سابق بخشیده باشد. اصلاً این حرف‌ها... ولی فضل و رحمت خدا اقتضا دارد که تو حکمتش، قانون‌چینی‌اش به این نحو جاساز می‌کند فضای برگشت و توبه و اینها را. خلاصه خدای متعال بله، برگردیم، برگردیم اینجا.
آخر این متن، فقط من از المیزان بگویم. مرحوم علامه طباطبایی، تقدیر را به این نحو گرفتند: "لولا ما أنعم الله علیکم من نعمة الدین و التوبة." نعمت را ایشان چه گرفتند؟ نعمت دین و نعمت توبه برای گنهکاران و نعمت تشریع شرایع، تشریع قانون‌گذاری برای نظم امور زندگی شما. این فضل و رحمت پس چی بود؟ همین نعمت است. اگر این نعمت دین، نعمت توبه‌پذیری و نعمت قانون‌گذاری ( "اِنَّ اللهَ تَوّابٌ حَکیمٌ") ایشان از آن "اِنَّ اللهَ تَوّابٌ الْحَکیمٌ" این شرط را قشنگ پروراندند. اگر این نعمت‌ها نبود، خب، جزایش چیست؟ "لَلَزَمتکُم الشَّقاوه." "شقاوت شما را می‌گرفت، معصیت و اشتباه هم شما را هلاک می‌کرد و نظام زندگی‌تان هم از هم می‌پاشید." ایشان شرط را، ترکیب کل جمله را یک شرط جدید ساخت با شرط جدید. متناسب با این شرط، با هر بخشی از این شرط، جزای شرطش را، به قول ما تو فضای منطق می‌گوییم، با جزء غیر تام، با هر جزء غیر تامی یک جزای غیر تامی در نظر می‌گیرد. که مثلاً شما اگر این نعمت دین نبود، گمراه می‌شدید. اگر نعمت توبه‌پذیری خدا نبود، معصیت شما را نابود می‌کرد. اگر نعمت قانون‌گذاری خدا نبود، زندگی‌تان از هم می‌پاشید، امور زندگی‌تان مختل می‌شد. خب، این هم از جزا شرط و جزای شرط.
برویم در آیات ۱۱ تا ۱۶. یک چهار پنج دقیقه‌ای وقت داریم. "اَنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالْإِفْکِ عُصْبَةٌ مِّنکُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّکُمْ." خب، ماجرای افک مطرح می‌شود. تهمتی که زدند و آیاتی که نازل شد. من در این ماجرا، شأن نزولش را اگر فرصت بکنم تو این چند دقیقه فقط بگویم. بقیه بحث باشد برای جلسه بعد.
شأن نزول ماجرا چی بود؟ چرا این آیات نازل شد؟ دو تا شأن نزول گفتند برایش:
یکی اینکه این آیه برای دفاع از عایشه نازل شد در برابر تهمتی که گروهی از مردم به او زدند. پس اینها را خوب دقت بکنید؛ چون بحث نزول می‌خواهیم رویش بحث بکنیم. از بحث‌های خیلی مهم است و محل اختلاف شیعه و سنی است و خیلی مباحث از همین جا درآمده است؛ اختلافات کلامی و بحث عقیدتی و اینها خلاصه از تو همین آیه و شأن نزولش درآمده است. از آیات خیلی مهم است. پس یک شأن نزول که گفته شده این است که گروهی از مردم به عایشه تهمت زدند و این آیه برای دفاع از عایشه نازل شده است. این شأن نزول اول است.
شأن نزول دوم این است که خود عایشه به ماریه قبطیه تهمت زد. علی‌ای‌حال، پای عایشه در میان است. این ور عایشه مظلوم بوده و به او تهمت زدند، این ور ظالم بوده و خودش تهمت زده است. دو تا مبناست. البته برخی تفاسیر (تفسیر نمونه و اینها) هیچ کدام از این دو تا مبنا را قبول ندارند، می‌گویند جفتش اشتباه است. ولی خب، بسیاری از بزرگان ما شیعه قائلند به اینکه شأن نزول دوم درست است و اهل سنت هم که قائلند به اینکه شأن نزول اول درست است.
ماجرا چی بوده؟ شأن نزول اول چیست؟ شأن نزول دوم چیست؟ خیلی سریع و خیلی کوتاه اشاره بکنیم. پس اصل ماجرا... تو تفسیر اهل سنت، تو شأن نزول اول (اگه تو تفاسیر شیعه هم آمده) به واسطه تفاسیر اهل سنت بوده. مطلب دست اولی در شیعه نداریم برای اثبات شأن نزول اول. عایشه، همسر پیغمبر، می‌گوید که پیغمبر وقتی سفر می‌خواستند بروند، قرعه می‌انداختند که کدام همسر را ببرند. رأی‌گیری و قرعه‌کشی می‌کردند. هر سفری قرعه انداختند. این سری نوبت کی است که با من بیاید. تو یکی از غزوات، جنگ بنی‌المصطلق، جنگ بنی‌المصطلق که سال پنجم هجرت بوده. سال پنجم هجرت می‌شود سال میلاد امام حسین (علیه السلام). سال پنجم هجرت جنگ بنی‌المصطلق را که حضرت می‌خواستند بروند، قرعه انداختند. قرعه فال به نام من بیچاره زدند، خلاصه، به نام عایشه افتاد. من با پیغمبر حرکت کردم.
آیه حجاب آن موقع نازل شده بود. بحث حجاب در مدینه نازل شده؛ چون آیه حجاب نازل شده بود، من پرده‌نشین بودم. هودج برای من درست کرده بودند روی شتر. این حالت خانه‌مانندی که درست می‌کنند، محمل. احسنت. این را می‌گویند هودج. یک هودجی برای عایشه داشتند روی شتر. ما رفتیم جنگ. جنگ که تمام شد، ما برگشتیم. نزدیک مدینه رسیدیم. تو راه برگشت، نزدیک مدینه، شب بود. من یک حاجتی داشتم، آمدم یک کم از لشکر دور شدم. یک زن تنهای جوان. ۹ سالگی همسر پیغمبر شد دیگر. کم‌سن‌و‌سال‌ترین همسر پیغمبر و تنها همسر بکر پیغمبر عایشه بود. اینجا این دختر جوان خلاصه از کاروان دور می‌شود بدون اینکه کسی بفهمد. جدا می‌شود، می‌رود برای حاجتش. "رفتم و یک کم معطل شدم. وقتی که برگشتم، دیدم لشکر حرکت کرده." حالا شتر و هودج او هم آن موقع می‌گویند که خب، این دختر جوان است، خیلی کم‌سن‌و‌سال و کم‌وزن. از او فهمیده نمی‌شد. بله، اینها فکر کردند که خب، شب بوده، فکر نمی‌کردند کسی پیاده بشود از این هودج‌ها. کاروان برای استراحت یک چند ثانیه وایمی‌ایستاد و حرکت می‌کرد. هودج او هم که معلوم نبوده که او درش نیست. اینها خلاصه می‌روند و عایشه تک‌وتنها می‌ماند آنجا. "وایستادم و گفتم اینها منزل بعدی که برسند، می‌فهمند من تو این هودج نیستم، می‌آیند دنبالم. شب را دیگر دنبال اینها نرفتم که بدوم خودم را به کاروان برسانم، خودشان می‌آیند دنبال ما."
شب را تو بیابان ماندم. یکی از افراد لشکر مسلمانان به اسم صفوان، او هم از لشکر دور مانده بود. حالا با فاصله می‌آمد، جدا شده بود. به هر نحوی بود، تو بیابان صبح شد. او من را از دور دید. نزدیک آمد. من را که شناخت، بدون اینکه یک کلمه حرف بزند، فقط گفت: "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ." شترش را خواباند. من را سوار شترش کرد. مهار شتر را دستش گرفت تا لشکرگاه. بله، جاده ماجرای دیگر هم افتادم که از جنگ جمل وقتی می‌خواستند او را ببرند... الان یادم افتاد. امام حسن مجتبی با شمشیر پای شتر عایشه را... امیرالمؤمنین دستور دادند به محمد بن ابی‌بکر، برادر عایشه، یکی از فرماندهان لشکرشان بود، فرمودند که: "تو برو خواهرت را خلاصه تحویل بگیر که او دست نامحرم نیفتد." همسر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تحویلش می‌گیرند و قرار می‌شود که بفرستند خلاصه تا شهر تحت‌الحفظ برگردانند. بعد امیرالمؤمنین دستور می‌دهند چند خانم با لباس مردانه، سیمای مردانه، ۴۰ نفر دور او را بگیرند. به بصره که ظاهراً می‌رسد، شروع می‌کند داد و هوار کردن که "این بود علی شما؟ این بود امام شما؟ این بود امام المتقین؟ زن پیغمبر وسط ۴۰ تا مرد! فرستاده. آمده‌اند اینجا." تا این را گفت، اینها همه خیلی تعجب کردند. گفت: "عجب بصیرتی دارد علی! چقدر حکیم است! چه برنامه‌ای!" در هر صورت، حالا این خانمی که بعداً قرار است رجم بشود و آن ماجراها را پیش بیاورد، اینجا با جمل دارد برمی‌گردد تو مدینه. مهار ناقه هم دست صفوان.
وارد شهر که شد، مردم گفتند: "اوه! اوه! عجب! اینها پس دیشب با هم بودند." "خوب پس نه می‌گوییم چرا عایشه نبود." شروع کردند خلاصه تهمت زدن و حرف و حدیث درست کردن. بیشتر از همه، آنی که تهمت زد و حرف و حدیث درست کرد، عبدالله بن ابی سلول بود. این آقا خیلی تهمت زد. حالا این ماجرا تو اصل سندش خدشه است، بنابر آنی که اهل سنت می‌گویند؛ چون اهل سنت به‌شدت به این آیه اعتقاد دارند. در زیارت‌نامه‌ای که برای عایشه می‌خوانند، آنها خلاصه جزء فضائلی که ذکر می‌کنند، می‌گویند: "تو کسی هستی که خدا از تو دفاع کرد و در برابر تهمت‌ها تو را تبرئه کرد." با قداست از او اسم می‌آورند. می‌گویند: "عایشه کسی است که خدا از او دفاع کرد." لعن علنی و توهین ایشان، خلاصه، لعن ایشان را جایز نمی‌دانیم. کار درستی نیست. همسر پیغمبر. بعضی تهمت‌هایی که بعضی نادان‌ها می‌زنند، همین الان از کسانی که جیره‌خور انگلیس و جاهای دیگر، به اسم شیعه آمده‌اند کتاب نوشته‌اند که عایشه (العیاذ بالله، پناه بر خدا) فاحشه. چیزی که پیغمبر اکرم فرموده و امام رضا فرمودند، خود امام رضا (علیه السلام) فرمودند که: "همسر هیچ پیغمبری دامن او آلوده نبود. ممکن است خطاکار بودند، ممکن است کافر بودند، بی‌دین بودند، ولی آلوده‌دامن نبودند." چون آلوده‌دامنی همسر، عیب برای خود پیغمبر است.
لذا بله. بله. آنهایی که تهمت زدند، حد... عرض کنم که این شایعه خیلی پیچید و من هم خبر نداشتم و مریض شدم. پیغمبر آمدند دیدن من و دیگر مثل قدیم تحویل نمی‌گرفتند. خود همین‌ها داستان ساختگی است. پیغمبر تحت تأثیر تهمت‌ها و حرف‌ها و اینها قرار گرفته‌اند. می‌گوید که: "من نمی‌دانستم قضیه چطور است و من هم مریض بودم. یک کم گذشت، حالم بهتر شد، بیرون آمدم. بعد کم‌کم از از زنان شنیدم حرف‌ها را. خلاصه، اینها به ما گفتند که یک همچین ماجرایی، همچین حرف و حدیث‌هایی پشت من وجود دارد. مریضی‌ام دوباره شدت پیدا کرد."
پیغمبر دیدنم آمدند. "خواستم که اجازه بدهند من بروم خانه پدرم. رفتم خانه پدرم. از مادرم پرسیدم مردم چی می‌گویند؟ 'غصه نخور، اینها حسودی می‌کنند. جایگاه و موقعیت تو را می‌بینند. حرف بی‌خود.'" اینجا پیغمبر با علی بن ابی‌طالب و اسامة بن زید مشورت کردند که "من چه کار کنم با این حرف‌هایی که مردم می‌زنند." اسامه گفتش که: "یا رسول الله، اعتنا نکن. از خانواده شماست و بالاخره یک حرفی می‌زند. از خودتان است. آدم از بالاخره کسی که از خودش است را که هوایش را باید داشته باشد دیگر." امیرالمؤمنین فرمودند که: "یا رسول الله، خدا به شما سخت‌گیری نکرده. زن هم که الحمدلله زیاد است. شما از کنیزش سؤال کن. اگه گفتی همچین کاری کرده خلاصه ما حسابمان را با او بدانیم که باید چه کار کنیم."
پیغمبر کنیز عایشه را خواستند و گفتند که: "درباره عایشه شک و شبهه‌ای داری؟ شما بودی، خبر داری؟ در جریانی؟" گفت: "به خدایی که تو را به پیغمبری مبعوث کرده، من هیچ خلافی ازش ندیدم تو این زمینه (کاری کرده)." پیغمبر تصمیم گرفتند با مردم مشورت کنند. ماجرا را دیگر چقدر ساختگی است. آمدند بالا منبر و روح مسلمان را... گفتند: "مسلمان‌ها، من این آقای عبدالله بن ابی سلول را می‌توانم مجازات بکنم. به نظر شما این..." با مبانی اهل سنت البته خیلی جور درمی‌آید دیگر که بله و پیغمبر از مردم سؤال بکنند، رأی‌گیری بکنند، دموکراسی باشد. دموکراسی جزء مبانی اهل سنت است دیگر. اصلاً با دموکراسی بود که سقیفه راه افتاد. بله. رأی‌گیری و انتخابات و فلان و... در صورت من در مورد خانواده‌ام چیزی جز خوبی ندیدم، ناپاکی ندیدم. "اجازه می‌دهید شما من عبدالله بن ابی سلول را مجازات کنم؟"
سعد بن معاذ، رئیس طایفه اوس‌ها بود. سعد بن عباده که چند روز پیش هم چند آیه قبل عرض شد درباره‌اش، او رئیس طایفه خزرجی‌ها بود. عبدالله بن ابی سلول تو طایفه خزرجی‌ها بود. "عبدالله بن ابی هم ظاهراً گفتند عبدالله بن ابی." "عبدالله بن ابی سلول یا سول؟" حالا در هر صورت، این اسم‌های تاریخی خیلی چون مشخص نیست. عبدالله بن ابی به نظرم درست‌تر باشد. عبدالله بن ابی توی طایفه خزرج.
سعد بن معاذ و خزرج با همدیگر خلاصه کنتاکت داشتند، رقابت داشتند. بله، جنگ‌های طولانی و خلاصه با همدیگر اختلافات شدیدی. سعد بن معاذ برگشت گفتش که: "آقا، اگه این تو طایفه ما بود، من خودم حسابش را (بحث رقابت طایفه‌ای) خودم گردنش را می‌زدم. آقا، بزن شما باهاش برخورد." "اگر اگر هم مال طایفه خزرج، این خزرجی‌ها بروند گردنش را بزنند." سعد بن عباده که بزرگ خزرج بود (آدم صالحی هم بود)، اینجا تعصب قومیتی گرفته. چند آیه قبل هم خلاصه آمد و گفتش که: "آقا، من چی می‌شوم؟" پیغمبر ناراحت شد. گفتم: "ببین، مردم، ببینید چی می‌گوید." مال چیز بزرگ انصار بود دیگر. خلاصه، اینجا سعد بن عباده رو کرد به سعد بن معاذ و گفتش که: "تو دروغ می‌گویی به خدا. اگر یک همچین کسی تو لشکر شما بود..." نماز برسیم. خلاصه، اینجا چیزی نمانده بود که دعوا بشود بین اوس و خزرج، بیفتند به جان هم و جنگ بشود. پیغمبر بالا منبر وایستاده، ساکتشان کردند، آرامشان کردند. خلاصه، این ماجرا ادامه پیدا کرد. هی کش پیدا کرد. همین جور هی کش پیدا کرد. پیغمبر هم هی ناراحت و اینها. "یک ماه بود پیغمبر (عایشه می‌گوید) یک ماه پیغمبر پیش من نیامدند."
پیغمبری که تقسیم‌بندی کرده بودند هر شب کنار یک همسر، به خاطر یک حرفی که گفته بودند و یک شایعه‌ای که شده بود، یک ماه پیش عایشه نیامد. "من هم می‌دانستم حق با من است. گفتم خدا روشنش می‌کند." خلاصه یک روز پیغمبر آمدند پیش من و خندان بودند و خوشحال. گفتند: "بشارت بده که خدا آیه فرستاده، تو را تبرئه کرده." آیه "أَنَّ الَّذِینَ جَاءُوا بِالْإِفْکِ" آیه افک نازل شده. بعد هم اینهایی که اهل سنت گفتند که اینهایی که تهمت زده بودند (عبدالله بن ابی و دیگران و دیگران)، اینها همه را پیغمبر گرفتند، حد برایشان جاری کردند. این شأن نزول اول.
شأن نزول دوم را خیلی سریع و خیلی کوتاه عرض بکنم. ماریه قبطیه، مادر جناب ابراهیم بود. ابراهیم پسر پیغمبر. وقتی ابراهیم از دنیا رفت، پیغمبر خیلی ناراحت بودند. همان روزی هم که پیغمبر آمده بودند ابراهیم را دفن بکنند، کسوف شد. دیگر ربطی به هم ندارد و اینها. بعد پیغمبر خیلی گریه می‌کردند سر قبر ابراهیم که گفتند: "یا رسول الله، شما چرا گریه می‌کنی؟" حضرت فرمودند که: "درهم توهم رحم کن تا بهت رحم بکنند." "انما ابکی رحمة." "من گریه‌ام اثر رحمت است، اثر علاقه‌ای است که به این بچه داشتم. اصلاً رحم، ترحم، دلم به حالش می‌سوزد." در هر صورت، اینجا عرض کنم خدمت شما که ابراهیم را که دفن کردند، پیغمبر خیلی ناراحت بودند. عایشه آمد گفتش که: "تو چرا اینقدر ناراحتی؟ اینکه بچه تو نبوده! این بچه جریح قبطی بوده." بچه جریح قبطی بود. ماریه قبطیه و جریح قبطی، اینها هم‌منطقه، هم‌شهری و هم‌استانی و فلان و اینها و او هم خادمش بوده، کارهایش را انجام می‌داده. اینجا پیغمبر امیرالمؤمنین را مأمور کردند که برود دنبال جریحه. خلاصه، جریح را بیاورد یا مجازات بکند، تنبیه بکند و اینها.
امیرالمؤمنین شمشیر را کشیدند، دنبال جریح راه افتادند. او وقتی فهمید که امیرالمؤمنین دنبالش افتاده‌اند، رفت، دوید بالای درخت. یک نخلی بود. احساس کرد که امیرالمؤمنین می‌خواهند از درخت بیایند بالا. از درخت خودش را پرت کرد پایین. خودش را پرت کرد پایین، لباسش رفت کنار و یک لحظه عورت نمایان شد. دیدند که اصلاً مردانگی ندارد، مرد نیست، مردانگی ندارد. امیرالمؤمنین عرض کردند: "من در خدمت رسول الله." گفتند که: "آقا، من دستور شما را باید حتماً عمل بکنم یا باید تحقیق کنم؟" "تحقیق کنی." عرض داشتند که: "مرد نیست که بخواهد کاری بکند." "این تهمت خیلی شفاهی بود." فرمودند که: "خدا را شکر که این تهمت و بدی و خلاصه از ما دور کرد."
به نظر ما می‌رسد که همین نزول دوم درست است. قرائن متقنی هم نسبتاً برایش داریم. البته یک ایرادهایی گرفتند، گفتند: "خب، چرا پیغمبر حد جاری نکرد؟ عایشه..." حالا ایرادهایی در مورد هر دوش را عرض می‌کنم جلسه بعد. به شأن نزول اول چه ایرادهایی گرفتند. نزول ولی به نظر ما اینکه پیغمبر حد جاری نکردند، دلیل بر این نمی‌شود که این داستان دروغ باشد. ملاحظاتی بوده است، مصلحت قوی‌تری بوده است، حساب‌وکتاب خیلی خاصی بوده است. و البته بعضی روایات هم دارد که خلاصه امام زمان یک سری حد‌هایی که از قبل مانده، بله، اینها را از تو قبر درمی‌آورند، حدود را خلاصه بر اینها جاری می‌کنند. در هر صورت، این دو تا شأن نزول مربوط به این آیات بود و در مورد اینکه اینها کدامش درست است و کدام غلط است و چه ایرادهایی درش هست، ان‌شاءالله جلسه بعد صحبت خواهیم کرد.
"الحمدلله رب العالمین."
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00