‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
درباره حدیث "اذا اتئیتم رضیت و اذا رضیت و بارکت و لیس لبرکتی، نهایت و اذا اسائتم غضبت لعنت و لعنتی تطبع الصابع من الوراء" که سندش در کتاب شریف کافی، جلد ۲ آمده است؛ این حدیث قدسی است که خدای متعال به یکی از انبیا وحی کردند. بحث درباره دو شان نزولی است که گفته شد. یکی از آنها این بود که آیه برای دفاع از عایشه نازل شد، در برابر آن گروهی که، بله، اسمش عبدالله بن ابی بود؛ او رئیس این طایفه بود و خلاصه تهمت زد. گفته شده است که عایشه به ماریه قبطیه تهمت زد و برای دفاع از ماریه قبطیه این آیه نازل شد. علیایحال، اینجا خدمت شما عرض کنم که این دو قول وجود دارد و ایراداتی به این دو قول برای شان نزول اول گرفتهاند.
ایراد اول این است که پیغمبر تحت تأثیر تهمتها قرار گرفتند، حرف را پذیرفتند؛ چون میگوید تا یک ماه خانه عایشه نرفتند و با فاحشه بد برخورد نکردند. بعد گفتند که من چکار کنم؟ بالای منبر رفتند و بعد از مردم پرسیدند. مردم عدهای اینگونه جواب دادند. از اسامه، از امیرالمؤمنین پرسیدند، مشورت کردند. تا آخر هم ماندند که چکار بکنند. پیغمبر اکرم یک ماه گرفتار این مسئله بودند. این یک مسئله جدی است که ما با برادران اهل سنتمان داریم؛ که "واقعاً اینی که شما میگویید" یعنی دارد پیغمبر را پایین میآورد. این یک ایراد جدی به این ماجرا.
ایراد دوم هم این است که حکم قَذف قبل از این آیات نازل شده بود. قذف، وقتی کسی قذف کرد، باید او را... یعنی از ظاهر این آیات با همه، دیگر خب، این معلوم است که قبلاً گفته شده بود. حکم قذف این است که چهار تا شاهد بیاورد. اگر نتوانست چهار تا شاهد بیاورد (حالا بحث قسم مال لِعان بود)، این در حکم قذف، اگر نتواند چهار تا شاهد را با همدیگر بیاورد، شلاق میخورد دیگر. به قسم کشیده نمیشود. یعنی وقتی که نسبتی، چیزی را، اینجور مسئلهای را به کسی داد، بلافاصله و چهار شاهد با همدیگر همزمان بیاورد. اگر نیاورد، شلاق میخورد. خب، اینجا عبدالله بن ابی را چرا پیغمبر شلاق نزد؟ مگر حکمش قبلاً نازل نشده بود؟ بعد بیایند و پیغمبر سؤال بکنند: "شما چه میگویید؟" بعد مردم: "به نظر شما من عبیدالله ابن ابی را بیایم شلاق بزنم؟" بله، پیغمبر، آن هم به قول شما، رئیس حکومت. یک همچین حکومتی، آن هم در سال پنجم هجرت، که در مکه نیست، در مدینه است. پنج سال از هجرت گذشته، این حکومت بالاخره شکل گرفته، قوه قضاییه دارد، قوه مجریه دارد، پیغمبر. آن هم اینهمه فتنه و بلوا درست بشود در جامعه اسلامی و هیچ برخوردی نکنند پیغمبر. این ایرادات به شان نزول اول.
ایرادات به شان نزول دوم یک مسئله دارد. اولاً این شان نزول اصلاً با ظاهر قرآن جور در نمیآید. قرآن میفرماید: «إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنْكُمْ»؛ کلمه "عصبه" را توضیح خواهیم داد. عصبه به معنای گروه است. عایشه یک نفر بود، در حالی که قرآن دارد میگوید که "گروهی از شما" تهمت زدند. طلا، عبیدالله یک گروه بودند. اول که میگویند که بعداً حضرت اینها همه را با همدیگر (این چند تایی که بودند) حد برایشان جاری کردند. ولی اینجا مسئله یک نفر است. بله، خب، این یک ایراد اول.
ایراد دوم این است که چرا پیغمبر حد جاری نکرد بر عایشه؟ که در جلسه قبلم به آن اشاره کردم. بله، حالا مصلحتی بوده، به هر نحوی بوده، یا گذاشتند بعداً جاری بشود. حالا این هم... و مسئله سوم، شبهه سوم این است که پیغمبر اینجا گفتند که "علی! برو این جریج قبطی را خلاصه بکشش." یعنی پیغمبر تحت تأثیر یک حرف، یک شهادت یک زن، (البته ما اینجا توجیه داریم، هم درباره عصبه توجیه داریم، هم درباره اینکه پیغمبر فرمودند "برو بکشش"). "بکشیدش"؛ اینجا به قول ما طلبهها میگوییم اراده جدی نبود، اراده استعمالی بود. یک وقتهایی اهل بیت، مخصوصاً پیغمبر اکرم واژههایی را استفاده میکردند، بعداً خودشان توضیح میدادند به چه نحوی بوده، منظورشان چی بود و اینها. مثلاً دارد که آن طرف بعد از تقسیم غنائم آمد و شکایت کرد که: "تو فامیلبازی کردی و حق من را خوردی." به پیغمبر: "حق من را خوردی، من رفتم جنگیده بودم، برای چه فلان کردی؟" اینها. پیغمبر به امیرالمؤمنین فرمودند که: "علی جان! زبانش را ببر." "ببر پشت خیمه، زبانش را ببر." آوردند پشت خیمه و مردم همه منتظر که چه اتفاقی میخواهد بیفتد. پیغمبر دست امیرالمؤمنین را دراز کردند، یک کیسه بهش دادند. بله، "علی جان! زبانش را ببر." خب، این "زبانش را ببر" شاید اینجا فرمودند: "علی جان! بکشش." یعنی اینکه آها! این قضیه را از بین ببر. "اینو بکش"، یعنی آن اتهامی که نسبت به این آدم گفته شده را بکش، فتنه را خاموش کن، یا روشن کن این وضعیتی که این آقا دارد، مسئلهای که دارد، که حقیقت را روشن میکند. این را، خلاصه، قابل توجیه است "بکشیدش". پس لزوماً به این معنی نیست که پیغمبر حکم قاطع دادند که: "ای عایشه! چون این را گفته، پس بکُشیدش."
البته یک نکتهای که هست این است که ما البته اگر هیچکدام از این شان نزولها را هم نداشته باشیم، آیات خودش گویاست. «کی بوده الان که این حقیقت برای ما شفاف است؟» کسی حق ندارد به کسی تهمت بزند، کسی حق ندارد نسبت بدهد بدون شاهد، بدون فلان. اینکه برای ما در مورد خود ظاهر آیه، که ما بحثی نداریم. بیشتر بحثمان یک بحث اعتقادی و کلامی با اهل سنت است که این را میخواهند بگویند: "آقا! این عایشه. هرچند شما خیلی ارادتی به ایشان ندارید و فلان و اینها، این یک همچین شخصیتی است. خدا برای دفاع آیه نازل کرده." ما میگوییم نخیر، بلکه برعکس. یک همچین شخصیتی که خدا برای اینکه ایشان را، خلاصه، اتهامی که زده را رسوا بکند، آیه نازل کرد که: "ببینی عجب آدمی است! عصبه منکم!" در خانه از خود شماهاست. اتهامی زده به آن یکی همسر پیغمبر.
این یک نکته. نکته دوم در مورد کلمه "عصبه". کلمه "عصبه" به چه معناست؟ من در مورد کلمه "عصبه" یک توضیح بدهم، بعد دوباره برگردیم به یک نکته در مورد شان نزول، نکته آخر. عرض کنم کلمه "عصبه" از ماده عصب است. سلسله اعصاب که میگویند: "عصب، بیماری عصبی". عصب به معنای رشتههای تو در تو است، درهم، رشتههایی که با هم پیوند دارند. لذا به اعصاب میگویند: "اعصاب". تعصب را که میگویند. تعصب، «امام المتعصبین»، امیرالمؤمنین در نهج البلاغه در مورد شیطان میفرمایند: «امام المتعصبین». متعصبین، بله. شیطان، منافقین و کفار و متکبرین و متعصبین و اینها، امامشان امیرالمؤمنین نیست، امامشان امام رضا نیست. امام اینها شیطان است.
متعصب یعنی که؟ یعنی کسی که پیوندهای غیر الهی دارد با دیگران. این پیوندها را سفت چسبیده. پیوند سر قومیت، پیوند سر گروه، سر حزب، سر طایفه، اینجور مسائل. اینها پیوند. یعنی برایش مهم نیست که این آقا دارد اشتباه میکند یا درست میگوید. مهم این است که همشهری من است. در انتخابات به کسی رأی میدهد که همشهریاش باشد، همحزبیاش باشد، از دارودسته خودش باشد. میشود تعصب. این آدم امامش امیرالمؤمنین نیست. امام شیطان. «امام المتعصبین» این تعصب است. و تعصب در جهان است و حضرت امام (رضوان الله علیه) در چهل حدیث، تعصب را بحث کردند و تعصب چقدر بد است. خب، این سلسله رشتهها پیوستگی، تعصب به معنای پیوستگی. عصب یعنی پیوستگی. عصبه گروهی را میگویند که اینها با همدیگر پیوستگی دارند، به هم متصلاند. یک رشته. کی؟ گفتند حالا اینها باید بین ۱۰ تا ۴۰ نفر باشند. عصبه بین ۱۰ تا ۴۰ نفر است. در سوره مبارکه یوسف هم اگر خاطرتان باشد، بله، همان اول سوره مبارکه یوسف است. بله، صفحه ۲۳۶، آیه هشتم: «إِذْ قَالُواْ لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلَيْنَا مِنَّا وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ». گفتند: "چرا یوسف نزد پدر ما محبوبتر است از ما؟ در حالی که ما یک رشته متصل به همیم. یک گروه." ما بعد گفتیم ۱۰ تا ۴۰ نفر. خب اینها ۱۰ نفر هم بودند دیگر. ۱۱ نفر بودند. یک نفر که پدر بود. بله، صفحه قبل، ۱۱ تا برادر بودند، شمس و قمر هم که پدر مادر یا خاله حضرت یوسف (علیه السلام). پس این ۱۱ نفر ۱۰ نفر بودند. پس عصبه درست است. حالا خیلی درگیر سر این نیست که این باید عصبه حتماً ۱۰ نفر باشند، ۱۱ نفر باشند، ۴۰ نفر باشند. اینها کاری... بحث این است که یک مجموعه به هم پیوسته، مجموعه به هم متصل، افرادی که با همدیگر رابطه محکم و مستحکم دارند.
اگر این آیه بخواهد درباره شان نزول دوم باشد (تهمتی که به ماریه قبطیه زدند)، عصبه بودنش اینجا چه میشود؟ خب شیعه میگویند که این شان نزولش همین ماجرای شان نزول دوم است. یعنی این تهمتی بود که به عایشه نزدند، تهمتی که به ماریه قبطیه زدند. اینجا عصبه را شما چکار میکنی؟ بله، میگوییم که میشود گفت یک مجموعه به هم پیوسته طراحی کردند. سردسته ایشان بود، از دهان ایشان این حرف آمد بیرون. طراحی بود، با برنامه بود. یک گروهی تصمیم گرفتند، توطئه کردند، کاری کردند. خواستند یک جوری این خانم ماریه قبطیه را از چشم بیندازند. خواستند یک ضربه به پیغمبر بزنند. خواستند یک لکه ننگی در دامن پیغمبر بگذارند. همه اینها قابل احتمال است، یعنی فرضش ممکن است. و آخر کار این شخص، خلاصه، آمد گفت. ماجرای انتخابات خودمان. کی؟ یک مجموعه به هم پیوسته، از خارج از کشور و اینها، برنامهریزی کردند که بعد از انتخابات شورش و فتنهای به پا کنند. دو نفر آمد بیرون، بهعنوان سران فتنه. اینها تهمت زدند. خب، این نمیشود گفتش که همین دو نفر. نخیر، یک مجموعه به هم پیوسته و گسترده است و طراحی خیلی منظم و منسجمی هم شده. همه نشستند برنامهریزی کردند، تقسیم سرانه کردند. اینجا هم در مورد این مسئله میشود همین را گفت که: «إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِّنْكُمْ». اینهایی که این افک را آوردند، یک عصبهای از شما هستند. یک گروه به هم پیوسته. اینکه از خودتان هم هستند. با شما نسبت... این «منکم» یعنی از شما، از خانواده پیغمبرند، یا از شما مسلمانها، از شما مؤمنین، از کشور شما، از جامعه... همه قابل فرض است.
یک نکتهای که هست این است که از این آیه برداشت میشود که این تهمت را به یک شخص مهمی زدند؛ با برنامه بوده و عدهای میخواستند از این بهرهبرداری کنند. این نکتهای است که از ظاهر آیه فهمیده میشود که: «شما این را فکر نکنید. «لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُمْ» یک اتفاق بدی شد. شما دیدید که جامعه دچار تزلزل شد. اتفاق بدی بود، افتاد. احساس خطر کردید. ولی این را بد نشمارید، بد ندانید. این خیر بود برای شما.» معلوم میشود که یک طراحی و توطئه بزرگی بود که واقعاً مؤمنین را دچار تزلزل کرد، فتنه بود، دچار اختلال کرد، جامعه را ریخت به هم. خلاصه منافقین و کفار اینها داشتند بهرهبرداری میکردند از این ماجرا. یک مسئله جدی بود.
کلمه "افک" به چه معناست؟ "افک" اینجا به معنای چیزی که از حالت اصلی و طبیعیاش درآمده. این را میگویند: "از حالت اصلی و طبیعیاش خارج شد." به بادهایی که از مسیر اصلی خارج شده، بیراهه دارد میآید، این از مسیر خودش نیست. باد خارج از مسیر را بهش میگویند «معتفه» که در قرآن هم داریم. «معتفه» هر حرفی هم که از مسیر حق و واقعیت، انصاف و اینها خارج باشد، بهش میگویند "افک". لذا به دروغ، تهمت، اینها میگویند "افک". «عَفَاکَ نَسِیمَ أَخَاکَ» هم داریم. بعضی کارشان افک، افکن است و کلی «مشا نما» یعنی دروغ. اینها را میگویند "افک". مرحوم طبرسی، که قبر شریفشان همین بالا، صاحب تفسیر شریف مجمع البیان (رضوان الله علیه)، ایشان میفرمایند که به هر دروغ سادهای نمیگویند "افک". یک دروغی باید باشد که مسئله را از صورت اصلیاش دربیاورد. یک دروغ مهمی است، دارد اتفاق بدی پشتش میافتد. خیلی تویش ظرافت دارد. ما میگوییم دروغ. به کسی که به بچهای که مثلاً یک حرفی را جابهجا میگوید، میگوییم: "دروغ نگو. دروغگو دشمن خداست." به یک کسی هم که دارد یک چیزی میگوید که خلاصه یک مملکت را دارد به باد میدهد، آن را هم میگوییم: "دروغ نگو. دروغگو دشمن خداست."
بچه میگوید که مثلاً: "من ماست را نریختم." "دروغ نگو. دروغگو دشمن خداست." آن مسئول هم دارد میگوید که: "آقا، آن مسئول قبل ما آمد خورد و برد و دزدید و رفت و فلان و اینها." بهش میگوید: "آقا! دروغگو دشمن خداست." قابل مقایسه نیست. آن دارد "افک" میزند. حالا افترا، تهمت، افک، حرفی که دارد یک جامعه را، یک مسیر را، گروه را، از آن روال خودش خارج میکند، از آن روند اصلی خودش خارج میکند. این مردم را دارد از یک مسیری درمیآورد، خارجشان میکند. این را میگویند. دروغ معمولی پس نیست. یک دروغ بزرگی است که جریانساز است، جریانی دارد درست میکند. دروغ رأی میآورند، رئیس جمهور میشوند، نماینده مجلس میشوند. این دیگر دروغ معمولی نیست. این افک است. اینهایی که با افک آمدند، افک آوردند: «عصبه منکم». عصبهای از شما هستند. اینها با همدیگر متحدند، پیوند دارند، ارتباط فکری دارند، روابط دارند. یک گروه متحد و درهم پیوسته، شبکه منسجم بودند. اینهایی که افک داشتند، با برنامه آمدند که نگاه مردم را نسبت به پیغمبر عوض بکنند. محوریت هم خود شخص پیغمبر اکرم بود. چه به این همسر تهمت زده باشند، چه به آن یکی همسر، چه به عایشه بوده باشد، چه ماریه قبطیه. هیچکدام از این دو تا فرد مهم نیستند. یعنی نه فضیلتی برای عایشه است، نه فضیلتی برای ماریه قبطیه. فضیلت برای خود پیغمبر اکرم است. خود پیغمبر را هدف گرفته بودند از راه تهمت زدن به همسر. کاری است که الان هم میکنند. شخصیتهای برجستهای که محترماند در دید مردم، برای مردم جریانسازند. اینها از طریق خانوادهشان، زنشان، بچهشان، بچه را تخریب میکنند، زن را تخریب میکنند، داماد را تخریب میکنند، عروس را تخریب میکنند. اطرافیان نزدیک او که تخریب شوند، وجهه آن آدم بین مردم از بین میرود. نگاه مردم نسبت به این آدم عوض میشود. اینها با برنامه، با توطئه.
افک یعنی با چیزی که در مسیر خارج میکند. و عصبه هم هستند. یک گروه به هم منسجم و متحدی که نشستهاند فکر کردهاند، کار کردهاند چه شکلی این آقا را بیاوریم از چشم مردم بیندازیم. چه جور مردم را از این آقا جدا کنیم؟ مردم دیگر ببینند که کسی که زنش را نمیتواند جمع بکند، زن آدم هرزه است. یک زن او با دیگران ارتباط دارد. کسی که نسبت به زنش مدیریت ندارد، ما چه جوری میخواهیم مالمان را دست او، فرمان او، جهاد برویم از کشورمان، از میهنمان، از ناموسمان دفاع بکنیم؟ او چه جوری میخواهد از اینها دفاع بکند؟ آن زنش را نمیتواند جمع بکند. خیلی چیز خطرناکی بوده این ماجرا.
«ماجرای خوبی بود برای شما، اتفاق خوبی افتاد. چرا؟ این دشمنان شما را به شما نشان داد.» اصلاً هر زخم و زهر که دشمن میخواهد بر انسان وارد بکند، این خیر است. چون فقط دست دشمن را رو میکند. انسان مومن «در این عالم ضربه نمیبیند». ضربه به مال و جسم و اینها است که آن هم بالاخره رفتنی است. مال رفتنی، جسم رفتنی است. اینها که ضربه بهش وارد میشود که ضربه نیست. آن ضربه واقعی که به عزت و آبرو و جایگاه انسان باشد را، کسی به ما نمیتواند ضربه بزند. چون آن را خدا میدهد، به دست خدا. «إِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ». «الْعِزَةَ لِلَّهِ». این عزت مال خداست، مال پیغمبر است، مال مومن است. کسی نمیتواند لکهدار بکند عزت اینها را. لذا فقط کسی که میآید این وسط شمشیر بلند میکند، میخواهد این عزت را لکهدار بکند، فقط خودش را دارد نابود میکند. با تف میخواهد نور خدا را خاموش بکند.
«هر آنکس پف کند، ریشش بسوزد. چراغی را که ایزد برفروزد، هر آنکس پف کند، ریشش بسوزد.» خودش رسوا میشود، آبروی خودش میرود، دستش برای مردم رو میشود. هیچی مثل اینها خوب نیست که اینها وقتی بیپروا و بیپرده، دشمن و منافقین وقتی دست از ظاهرسازی و فریب و اینها برمیدارند، بیپرده میآیند در میدان، این بهترین اتفاق برای مردم است. این چند سال ظاهرسازی میکرد و یک ماسکی زده و به صورت نشانم داد، به اسم امام خمینی، و به اسم انقلاب، و به اسم چه میدانم انقلابیگری و شیعه بودن و مسلمان بودن و امام حسین و اهل بیت و اینها، یک عمر داشت دروغ میگفت. بعد یک دفعه یک اتفاقی افتاد، این ماسک از صورتش برداشت، مستقیم آمد به شما حمله کرد. "من در شکم شما شمشیر بستم و خنجر از جلو گرفتم." اینها دستشان رو شد. پس این نکته خیلی مهم است.
«وَ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَ الَّذِي تَوَلَّىٰ كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ». خب، این هم خیلی عبارت، عبارت زیبایی است. در این حالا ۲۰ دقیقه، ۲۵ دقیقه بتوانیم این یکی دو آیه را هم بخوانیم، خیلی خوب میشود. پس خود این وقایع اینها را ضد ضربه میکند، مردم را ببینید. اول انقلاب بیمه میکند. اول انقلاب چقدر گروهکها آمدند به اسم مبارزه با شاه، به اسم انقلاب اسلامی، به اسم تشیع، به اسم حزباللهیگری، به اسم مرجعیت، چقدر آمدند خرابکاری، توطئه، برنامه. فقط دستشان رو شد و مردم بیمه شدند، هوشیار شدند، زیرک شدند، بصیرتشان بالا رفت. «لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُمْ»! ملتی که با خدا باشد، خدا را قبول داشته باشد، به خدا دلداده باشد، پشتش به خدا گرم است، این از هیچی نباید... هر فتنه و بلایی و اتفاق تلخی هم که بیاید. هم در ملتش اینجوری است، هم در انسانش اینجوری. چه در فرد، چه در اجتماع. هر اتفاق بدی که بیفتد، کسی دارد اذیتی میرساند، آزاری میرساند، تهمتی میزند، لکه ننگی میخواهد به آدم وارد بکند، توطئه میکند، این فقط برایش خیر است. فقط عزتش افزوده میشود. فقط محبتش در دلها بالا میرود. در چشمها عزیز میشود، دشمنانش ذلیل.
خیر. بعد به مردم هم نشان داد که نباید هر حرفی را راحت قبول کرد. تسلیم شایعهها نباید شد. این هم باز یک وجه. این برای شما خیر بود. بعد خود این تعبیر «لَكُمْ» هم خیلی تعبیر جالبی است. میفرماید که: «عُصْبَةٌ مِّنْكُمْ» «لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُمْ». اینها یک تعدادی از خود شماها. خیال هم نکنید که برای شماها بد است. یعنی منافقین بین امت رو شدند. دست منافقین در بین امت. ضربهای به آن پیکره عظیم امت که نمیزند. بعضی وقتها ممکن است بعضیها بترسند، بگویند: "آقا! این منافقین الان بین ماها یک سری آدمهای ناتوان... اینها اگر دست مثلاً یک هیئتی، حالا فرض بفرمایید یک مجموعه، یک گروهی، یعنی تعداد آدم ناتوان تویشان هستند، چند نفری هم خبر دارند، ولی میترسند که آقا! اگر اینها دستشان رو بشود، آبروی ما پیش دشمنانمان میرود. میشود فلان مجموعه میرود، دشمن ما را شماتت میکند." نخیر، این ترس ندارد. منافقین از همین خیلی استفاده میکنند. منافقین هر وقت کسی میخواهد بهشان بگوید: "بالا چشمت ابروست"، میگوید: "تو اگر به من اینجوری بگویی، دشمن سوءاستفاده میکند." یک حربهای است برای منافق. تو خودت ابزار دست دشمنی. تو داری کار دشمن را پیش میبری. دشمن که نمیتواند به ما ضربه بزند، کافر که نمیتواند ضربه بزند. منافقی که ضربه میزند، تو بین مایی، وسط مایی، بین مایی میتوانی کاری بکنی، خبر داری، جاسوسی میکنی، اطلاعات نقاط ما را میشناسی، میدانی از کجا بزنی، بلدی، قبولت دارند مردم به اسم اسلام و چی و فلان و اینها. یک حربه دست اینها. فکر نکنید شر است. «دشمن خوشحال میشود؟» نخیر! منافق وقتی دستش رو میشود، وقتی لو میشود در بین یک امت، این خیلی برای شما... عبارت «لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَّكُمْ»، چقدر از تویش نکته درآوردی. و این پیوند حالا در مورد این «به انفسهم خیراً» که در آیه بعد هست. پیوند مومنین با همدیگر یک چیز خیلی عجیبی است که حالا در موردش نکته را عرض خواهم کرد.
هر کسی از اینها، از این کسانی که «جاؤوا بالافک» بودند، افک زدند، این «عصبه منکم»، این تعداد افرادی که با برنامهریزی و توطئه و اینها، خلاصه درصدد ضربه زدن به این چیزها، اینها، هر کدامشان آن وزر و وبال، گناهی که کردهاند گردنشان است. «وَ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ». گناه اینها پاک شدنی نیست. یعنی ولو پیغمبر هم ببخشند، این خودش نکتهای است. یعنی خود همین یک عده اگر بگویند: "آقا! اگر فلانی بوده، تهمت زده، پس چرا حد بر او جاری نشده؟" ادامه آیه جوابش است که: "شما فکر نکنید که حد جاری نشده، یعنی پیغمبر بخشیدند. فکر نکنید که این عفو و اغماض و اینها بوده." نخیر! ولو منابع مصلحتی، در یک دورهای صلاح نیست یک برخورد خاصی بشود، یک مجازات خاصی بشود. این به حساب طرف بخشیده شد. نخیر! خدا آمار کار اینها را دارد و سر وقتش هم خلاصه پدر اینها را درمیآورد، به حسابشان میرسد. هر کسی هر آنچه که از اسم، از گناه (حالا ما اینجا در خود واژهها بحثهای مهمی داریم، ولی نمیخواهیم بحثهای واژهشناسی، لغتشناسی بریم). «اگر میخواستیم بریم، فرق اسم و ذنب و معصیت و خطا چند تا واژه است.» اینها به همدیگر خیلی نزدیک است. گناه، خطا، معصیت، ذنب، عرض کنم خدمت شما که این واژهها به همدیگر خیلی نزدیک است. هر کدامشان هم یک معنایی دارد. از عجایب قرآنی است. واژه "اسم" یک واژهای است که معنای خاصی دارد. اسم به گناهی میگویند که باعث میشود انسان جا بماند، عقب بیفتد. این را میگویند "اسم". این کسانی که دستشان را رو کردند، گناهی کردند، کاری کردند که خلاصه از این کاروان مومنین جا ماندند، جدا شدند، متمایز شدند اینها. این گناهی که کردند، چوبش را خواهند خورد. هر کدامشان هر کاری که کردند، بعداً مجازات خواهند شد.
بلکه اگر کسی هم شریک اینها بوده، به اندازه یک کلمه، به اندازه شطر کلمه، کسی به اندازه یک کلمه به اینها حمایت از اینها کرده، تایید اینها را کرده، خدا هوای او را هم دارد، آمار او را هم دارد، حساب او را هم. اندازه یک کلمه. امام این هارون ملعون که پشت این دیوار قبرش بوده (که حالا جنازه را درآوردند شنیدم که یک تکه آشغالی بود، حالا کندند و درآوردند. خدا لعنتش بکند، خدا عذابش را بیشتر). جناب صفوان جمال از یاران موسی بن جعفر (علیه السلام) بود. شتردار بود و شتربان بود. ایشان شتر زیاد داشت و کرایه میداد به سربازان و مسئولین حکومت هارون. این شترها را به خود هارون شتر را چند تا شتر اجاره داده بود که این برود مکه، باهاش برگردد. هارون به مکه. و موسی بن جعفر دیدند صفوان جمال را، گفتند: "صفوان! برای چه شتر کرایه دادی به هارون؟" گفت: "آقا جان! من خودم که نبردمش. غلامان فرستادم ببرندش. جای بدی نمیخواهد برود. گناه که نمیخواهد بکند. من کمکی در گناه کرده باشم. میخواهد مکه برود." حضرت فرمودند که: "همین قدر در دلت دوست داری که او زنده باشد برگردد، شترت را تحویل بدهد و پولت را بهت بدهد." گفت: "بله." حضرت فرمودند: "میزان گناهکاری و از چشم خدا میافتی به همین میزان که دوست داری یک هفته بیشتر عمر بکند که برگردد." به هر میزان انسان شریک باشد در گناه، با دلش، با انگیزش، با تاییدش، با سکوتش، همه اینها را خدا حواسش هست، آمارش را دارد، مجازاتش را.
«وَ الَّذِي تَوَلَّىٰ كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ». آنی که بین اینها است و آن متولی بخش اعظم گناه است، آن دیگر عذاب عظیم دارد. آن کسی که افراد جزو بودند، خردهریز بودند، پادو بودند، اینها را که خدا پدرشان را درمیآورد. آنی که متولی بوده، «تَوَلَّىٰ كِبْرَهُ»، آن سردمدار بوده، جزو سران بوده، پیشدار بوده، پیشرو بوده، جلودار بوده. آن که هیچی، آن عذاب عظیم دارد.
حالا خدا وقتی بگوید «عذاب عظیم». خدایی که به همه دنیا میگوید: «قَلِيلٌ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِيلٌ». همه دنیا را خدای متعال میفرماید: «قَلِيلٌ» کم. بعد این خدای متعال در مورد عذاب بفرماید «عذاب عظیم»، چه عذابی است که خدا بزرگ میداند؟ این عذاب اینجا حالا این در مورد کی بوده؟ گفتند که عبدالله بن ابی بوده که سردسته اصحاب افک بوده. بعضی گفتند مسطح بن اثاث بوده، حسان بن ثابت بوده. ولی آنی که حالا بیشتر از همه بود و خلاصه آتیش این فتنه را داغ نگه داشته بود و این ماجرا خلاصه خیلی آتیش سوزاند، آن میشود «تَوَلَّىٰ كِبْرَهُ». سران فتنه میشود، رئیس. او عذابش از همه اینها بیشتر است.
این از این نکته. آیه بعدی را میکند. خدای متعال به مومنین، پس اینجا در یک فتنه اجتماعی، در یک تهمتی که زده شد، دو گروه شدند مردم. یک گروه آنهایی که دامن زدند به این فتنه. یک گروه کسانی که سکوت کردند در برابر فتنه. خطاب میکند. میفرماید: "شما چرا دفاع نکردید؟ چرا نگفتید حرف بیحساب و کتاب و بیمبنا را نباید زد؟ چرا تو دهن اینهایی که داشتند تهمت میزدند نزدید؟ چرا با اینها برخورد نکردید؟"
«لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ!» (واو اشباع، «سَمِعْتُمُوهُ» را «واو» «رَأَيْتُمُوهَا» اگر یادتان باشد که میگفتیم). بله، واو اشباع. برای چه وقتی شما این حرفها را شنیدید، این تهمت را شنیدید، این افک را شنیدید؟ «لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ» «لِلْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ بِأَنفُسِهِمْ خَيْرًا». چرا وقتی افک را شنیدید، مومنون و مومنات به خودشان گمان خیر نبردند؟ خیر نبردن خودشان منظور کیست؟ خودشان یعنی مومن دیگر. یعنی وقتی دارند به یک مومن دیگر تهمت میزنند، انگار به شما تهمت زدند. سکوت کردی شما. سند بخواهی، مدرک بخواهی. "آقا! شما دلیلت چیست؟ مدرکت کیست؟ مدرکت چیست؟ شاهدت کیست؟ چرا سکوت کردید؟ برای چه گذاشتی آنهایی که اهل شایعه و توطئه و فتنه بودند، راحت دستشان باز باشد این حرف را پخش بکنند؟" میبینید چقدر آیات ظریف است. عدهای تهمت زدند.
آن کسى که خدا آمار جزئیترین کسی که در این مسیر قدم برداشت را دارد. «وَ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ مَّا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ». هر کسی در این فتنه بزرگ اجتماعی به اندازه یک سر سوزن، سر جویی سهمی داشته، من حسابش را... آن هم که «تَوَلَّىٰ كِبْرَهُ»، پدر آن را هم که درمیآورند. ولی شماهایی که مومن بودید، سکوت کردید. یک مومنی که بهش تهمت زدند، گمان خیر نبردید. برای چه دفاع نکردید؟ اینها را توبیخ میکنیم. چرا حرف را گوش دادی؟ چرا باور کردی؟ چرا سکوت کردید؟
«وَ قَالُوا هَٰذَا إِفْكٌ مُّبِينٌ». برای چه نگفتید این افک مبین است؟ افک مبین مشخص است. خب وقتی کسی سند ندارد، مدرک ندارد، میگویند: "اینجور میگویند." "در روزنامهها نوشتهاند." "شنیدیم فلانی دزد است." این که دیگر همه میدانند. "برو در تاکسی یک بار بنشین میفهمی!" آن چه استدلالی شد؟ شما وقتی سند نیست، مدرک نیست، برای چه؟ حالا تازه آنکه دارد تهمت را میزند. آن که در تاکسی نشسته، بگو: "شما سندت کجاست؟ مدرکت کجاست؟" «لَوْلَا سَمِعْتُمُوهَا الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِنَاتُ أَنفُسَهُمْ خَيْرًا وَ قَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُّبِينٌ». مدرکت کو؟ سکوت کردی. با آبروی مسلمان بازی بکنند، آدم سکوت میکند. آدم به فکر زندگی خودش باشد که من رفاقتم به هم نخورد. به فکر این باشد که من از کارم بیرون نکنم، این رئیسم است، همسایهمان است، این دلخور میشود، آن ناراحت میشود. به درک! وظیفهات را انجام بده.
تکلیفت چیست؟ میگوید: «یک مسلمان، یک مومن! آن خود تویی.» «بِأَنفُسِهِمْ خَيْرًا». آبروی او لکهدار بشود، آبرویت لکهدار شده. او ضربه ببیند، تو ضربه خوردی. من حالا باید انشاالله برای جلسه بعد بیاورم که پیغمبر اکرم فرمودند: «مؤمنان مثل به منزلت الجسد»، نه مثل یک بدن میمانند. «یکی وقتی یک بدن وقتی دست درد بکند، چشم هم بیخوابی میکشد. سر هم درد میگیرد.» چشم نمیگوید: "به من چه!" نخیر! وقتی دست درد میکند، چشم هم بیخوابیاش را تحمل میکند. کمر هم درد میگیرد به خاطر بیخوابی و به خاطر اذیت و سردرد میگیرد. کل بدن تحت تأثیر یک درد، یک عضو قرار میگیرد. «همه مومنین به منزله یک جسدند.» یکی وقتی یک دردی پیدا میکند، همه آن بدن متعلم میشود، آسیب میبیند. «ما اهل بیت هم آسیب میبینیم.» یک مومن وقتی مریض میشود، ما مریض میشویم. «به مرضه مرض»، ناله مرض است. «ما به خاطر مریضی او مریض میشویم. چون به یک پیکر» آنها با ما اتحاد دارند، وصلند. مومنین با همدیگر ارتباط دارند. خب، بعد آن وقت آدم ببیند یکی را دارند آبروی او را لجنمال میکنند. بدترین توهینها، رکیکترین عبارات برای او به کار میرود. آدم سکوت بکند. دست راست بگوید: "به من چه!" دست چپ را دارند له میکنند. دست چپ له بشود. دست چپ اگر بریده بشود، وظیفه کار شما، دست راست سنگینتر میشود. سختتر میشود. به تو بیشتر فشار میآید. برای چه دفاع نمیکنی از دست چپ؟
ببینید چقدر این دین زیبایی است! چقدر این معارف، معارف قشنگی است! رابطه مومنین با همدیگر چه نوع رابطهای است. حالا انشاالله روایتش را جلسه بعد میخوانم. اینجا میفرماید که: "شما چرا گمان خوب نبردید؟" بالاخره اینها آدمهایی هستند که آدمهای علیهالسلامی نیستند. آدم بنشیند پای بیبیسی بعد از آدمهای بهایی، ملحد، همجنسباز، بیدین، بیاخلاق، مرتد، دشمن، از همه بدتر دشمن، بنشیند حرف اینها را گوش بدهد، به یک مومن، مسلمان خوب گمان بد ببرد به خاطر حرف یک دشمن. برای چه؟
«لَوْلَا سَمِعْتُمُوهَا!» شما که از این آدم بدی ندیده بودید. برای چه؟
وجوه هیچ قرینهای نبود، هیچ بینهای نبود، هیچ چیزی نبود که آخه بتواند دلیل باشد یا برای شما یک گمان دیگر ایجاد بکند. برای چه آخه شما یک حرفی را فقط شنیدید، قبول؟
این هم از این. با کلمه «انفس» را هم که حالا ذکر کردیم و روایت بخوانیم. جلسه بعد، جاهای قرآن، جاهایی از قرآن همین تعبیر را دارد. مثلاً در سوره مبارکه حجرات، آیه یازدهم؛ تعبیر قرآن به این نحو است. سوره حجرات، آیه ۱۱، صفحه ۵۱۶: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَىٰ أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ». چند سوره حجرات هم که همهاش درباره ایمان است. همان روح این ایمان اینجا دیگر بیداد میکند. آیه ۱۱، صفحه ۵۱۶: «ای کسانی که ایمان آوردید! یک گروهی، گروه دیگر را تمسخر نکنند. شاید آنها از اینها بهتر باشند.» همینقدر که آدم احتمال بدهد دیگری از او بهتر است، باعث میشود دیگر جرات نکند دیگری را مسخره کند. یعنی تمسخر وقتی است که انسان پایینتر از خودش میداند: «وَلَا نِسَاءٌ مِّن نِّسَاءٍ». زنها هم نسبت به همدیگر تمسخر نکنند. «عَسَىٰ أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ». چه بسا این زن، از آن زن بهتر باشد. «وَلَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ». خودتان را ملامت نکنید. «لمز» یعنی نیش زدن. به خودتان نیش نزنید. خیلی جالب است. نمیفرماید به دیگران نیش نزنیم، به خودت نیش نزن! در همین سوره مبارکه نور هم دارد: «سَلِّمُوا عَلَىٰ أَنفُسِكُمْ». به خودتان سلام بدهید. از حضرت پرسیدند که: "آقا! «سَلِّمُوا عَلَىٰ أَنفُسِكُمْ» یعنی چه؟" حضرت فرمودند: «کسی وقتی جایی وارد میشود، سلام میکند، بهش جواب سلام میدهند. پس تو به خودش انگار سلام کرده.» آدم وقتی سلام میکند، انگار به خودش سلام کرده. جواب سلام بهش میدهند. و از طرفی هم آدم وقتی به دیگری سلام میکند، به یک مومنی، به یک مسلمانی، خب ما اتحاد داریم با همدیگر، همان که عرض شد. مال یک بدنی، مال یک پیکریم. بنی آدم اعضای یک، حالا «یکدیگرند» یا نسخه بهتر و درستش این است که «اعضای یک پیکرند، که در آفرینش ز یک گوهر. چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را نماند قرار. تو کز محنت دیگران بیغمی، نشاید که نامت نهند آدم.» خلاصه اینجا همه مال یک پیکر.
«لَا تَلْمِزُوا أَنفُسَكُمْ». به خودتان ملامت نکنید. تو اگر به دیگری داری نیش میزنی، به او نیش نمیزنی. «وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الْاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ». خب این هم از بحث اینکه همه را از یک پیکر خدای متعال میداند. خدای متعال قانون را دوباره، بیاور. اول اخلاق را پیش میکشد. این هم خیلی نکته قشنگی است. خدای متعال اول اخلاق را میآورد وسط، بعد ایمان، بعد قانون. اول یک توبیخ اخلاقی میکند اینها را. بعد یک توبیخ قانونی میکند. اول اخلاق، بعد قانون. مومن نبودید. برای چه اجازه دادید که اینها به خود شما تهمت بزنند و افک مبین بزنند و اینها؟ بله. آیه بعد میفرماید: «لَوْلَا جَاءُوا عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِ شُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَٰئِكَ عِندَ اللَّهِ هُمُ الْكَاذِبُونَ». برای چه شما از اینها چهار تا شاهد نخواستید؟ قانون! حالا اخلاق نداشتیم. قانون که بود. قانون که مشخص است. مگر قانون نمیگوید که وقتی یک نفر دارد به کسی نسبت میدهد و چهار تا شاهد بیاورد؟
قانون مگر اول اخلاق، مگر شما مومن نیستید؟ برای چه گذاشتید به آن آدمی که از خودتان است نسبت بدگمانی بزنند؟ اخلاق. مرحله بعد حالا اخلاق نمیخواهیم داشته باشیم. حالا در جامعه اخلاق نباشد، قانون که هست. بالاخره قانون هم اگر بخواهد حکم بکند، آدمها اخلاق و ایمانم، همانطور که فرمود: «اگر دین ندارید، آزاده باشید.» یعنی حداقل در حد قانون، در حد چیزهایی که عرف است، در حد چیزهایی که همه قبول دارند، بپذیرید. در این حد که دیگر آدم! آخه وقتی کسی هیچ دلیلی ندارد، برای چه چهار تا شاهد نیاوردند و شما هم از اینها چهار تا شاهد نخواستی؟ «شُهَدَاءَ». وقتی اینها شاهد نیاوردند، وقتی کسی نسبت میدهد و شاهدی نمیآورد، دلیلی ندارد، مدرکی ندارد. «عِندَ اللَّهِ هُمُ الْكَاذِبُونَ». اینها پیش خدا، جایگاه اینها پیش خدا جایگاه آدم دروغگو است. ولو در باطن حرفش هم راست باشد. همینقدر که کسی یک حرفی را میزند، برایش شاهد نمیآورد، خدا این آدم را دروغگو میداند. ولو ممکن است که واقعاً هم قصد دروغ نداشته باشد، قصد بدی ندارد، احتمال داده، گمانش این بود، حدسش این بود. قصد بدی واقعاً ندارد. شاهد نداری، حرف نزن. خدا وقتی دروغگو میداند، خدایی که باطن این آدم را میداند، دروغگو میداند. شما که دیگر حتماً به او دروغگو بدانید، وقتی کسی حرفی میزند، دلیل ندارد، مدرک ندارد، شاهد ندارد، دروغ میگویی. باید بار بیاید یک جامعه در اینکه هر کس هر حرفی زد باید دلیل بیاورد، مدرک بیاورد وگرنه کسی حق ندارد حرف بزند. نسبتی حق ندارد به دیگری بدهد. "او دزد است. او فلان است. این چکار کرده؟ این خیانت کرده." دلیلت کو؟ یقین داری؟ دیدی؟ برایت اثبات شده؟ میتوانی شاهد بیاوری؟ میتوانی دلیل بیاوری؟ میتوانی برای من اثبات کنی؟ آفرین! اگر نه، برای خودت اثبات شده، حق نداری به من بگویی. برای خودت اثبات شده، برای من یقین حاصل شده، یک نفر اشتباه، دزد است. به دیگران بگویم. برای من حسابم صاف است، من به این آدم اعتماد نمیکنم، من حرف این آدم را قبول نمیکنم. وگرنه پیش خدا آدم دروغگو است. «عِندَ اللَّهِ هُمُ الْكَاذِبُونَ».
الحمدلله رب العالمین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
تفسیر سوره نور
جلسه دوم
تفسیر سوره نور
جلسه سوم
تفسیر سوره نور
جلسه چهارم
تفسیر سوره نور
جلسه پنجم
تفسیر سوره نور
جلسه هفتم
تفسیر سوره نور
جلسه هشتم
تفسیر سوره نور
جلسه نهم
تفسیر سوره نور
جلسه دهم
تفسیر سوره نور
جلسه یازدهم
تفسیر سوره نور
در حال بارگذاری نظرات...