متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن قیام یوم الدین.
در ادامه، متن کتاب را می‌خوانیم. بحث جدیدی را شروع می‌کنیم که چند جلسه‌ای ادامه خواهد داشت. این بحث خیلی مهم است و بسیار غریب. در واقع، اکنون دیگر در معرض اضمحلال قرار گرفته و جزو افسانه‌ها به حساب می‌آید. حتی بین خود ما هم که متشرع به حساب می‌آییم، خیلی وقت‌ها این مسائل اصلاً به حساب نمی‌آید و جدی گرفته نمی‌شود. خوب، برویم ببینیم که بحث جدید چیست.
عنوان این بخش، «محرم و نامحرم» است. مطالب جالبی در آن وجود دارد. دوست داشتم که ابتدا توضیحاتش را بدهم و آخر، متنش را بخوانم؛ چون اگر متن را اول بخوانم، ممکن است کسی دچار سوءتفاهم شود. شما فعلاً متن را بشنوید و فقط یکی دو نکته کوچک را لابلای متن عرض می‌کنم. بعداً می‌آیم سراغ بحثی که خودمان داریم، به همان نحوی که می‌خواهم عرض کنم که معمولاً کمتر بحث محرم و نامحرم این شکلی گفته می‌شود.
خیلی مطلب در موضوع ارتباط با نامحرم شنیده‌ام: اینکه وقتی یک مرد و زن نامحرم در یک مکان خلوت قرار می‌گیرند، نفر سوم آنها شیطان است. یا وقتی جوان به سوی خدا حرکت می‌کند، شیطان با ابزار جنس مخالف به سوی او می‌آید. یا در جایی دیگر بیان شده که در اوقات بیکاری، شیطان به سراغ فکر انسان می‌رود. خیلی از رفقای مذهبی را دیدم که به خاطر اختلاط با نامحرم، گرفتار وسوسه‌های شیطان شدند و در زندگی دچار مشکلات. این موضوع فقط به مردها اختصاص ندارد. زنانی که با نامحرم در تماس هستند، هم به همین دردسرها دچار می‌شوند. اینجا بود که کلام حضرت زهرا را درک کردم که می‌فرمودند: «بهترین حالت برای زنان این است که بدون ضرورت، مردان نامحرم را نبینند و نامحرم‌ها هم آنها را.»
شکر خدا از دوره جوانی اوقات بیکاری نداشتم که بخواهم به موضوعات این‌گونه فکر کنم و در همان ابتدای جوانی، شرایط ازدواج برای من فراهم شد. اما در کتاب اعمال من موضوعی بود که خدا را شکر به خیر گذشت. در سال‌های اولی که موبایل آمده بود، برای دوستان خودم با گوشی پیامک می‌فرستادم. بیشتر پیام‌های من شوخی و لطیفه و غیره بود. آن زمان تلگرام و شبکه‌های اجتماعی نبود، لذا از پیامک بیشتر استفاده می‌شد. رفقای ما هم در جواب برای ما جوک می‌فرستادند. در این میان، یک نفر با شماره ناآشنا برای من لطیفه‌های عاشقانه می‌فرستاد. من هم در جواب برایش جوک می‌فرستادم. نمی‌دانستم این شخص کیست. یکی دوبار زنگ زدم، اما گوشی را جواب نداد. اما بیشتر مطالب ارسالی او لطیفه‌های عاشقانه بود. برای همین، یک بار از شماره ثابت به او زنگ زدم. به محض اینکه گوشی را برداشت و بدون اینکه حرفی بزنم، متوجه شدم که یک خانم جوان است. بلافاصله گوشی را قطع کردم. از آن لحظه به بعد، دیگر هیچ پیامی برایش نفرستادم و پیام‌هایش را هم جواب ندادم.
یادم هست با جوان پشت میز، خیلی صحبت کردم. بارها در مورد اعمال و رفتار انسان‌ها برای من مثال می‌زد. همین‌طور که برخی اعمال روزانه من را نشان می‌داد، به من گفت: «نگاه حرام و ارتباط با نامحرم، خیلی در رشد معنوی انسان‌ها مشکل‌ساز است. مگر نخوانده‌ای که در آیه ۳۰ سوره نور می‌فرماید: «به مؤمنان بگو چشمان خودشان را از نگاه به حرام فروگیرند.» یا امام صادق (علیه السلام) در حدیث نورانی می‌فرماید: «نگاه حرام تیری مسموم از تیرهای شیطان است. هرکه آن را تنها به خاطر خدا ترک کند، خدا آرامش و ایمانی به او می‌دهد که طعم گوارای آن را می‌چشد.»
بعد به من گفت: «اگر شماره تلفن را قطع نمی‌کردی، گناه سنگینی در نامه اعمالت ثبت می‌شد و تاوان بزرگی در دنیا می‌دادی.» جوان پشت میز، وقتی عشق و علاقه من را به شهادت دید، جمله‌ای بیان کرد که خیلی برایم یکی از جملات طلایی این کتاب است. این جمله منحصر به فرد او بود. گفت: «اگر علاقه‌مند باشی و برای شما شهادت نوشته باشند، هر نگاه حرامی که شما داشته باشید، شش ماه شهادت شما را به عقب می‌اندازد.»
خوب، آن ایام را به خاطر دارم. اردوی خواهران برگزار شده بود. به من گفتند: «شما باید پیگیر برنامه‌های تدارکاتی این اردو بشوید.» قبل از اینکه از این رد شویم، این بحث اردو، تدارکات و ماجرای شش ماه را توضیح بدهم، بعد برگردم.
نکته اول این است که ما چقدر حرف‌های این کتاب را می‌توانیم باور کنیم؟ یکی از جاهای عجیبش این است. جلوتر هم باز چند نکته عجیب دارد. خوب، تا حالایش که هرچه خواندیم از کتاب، آیا روایت بود؟ یعنی خصوصاً، بنده آیت‌الله و روایات خوانده‌ام. هر جلسه‌ای هم شاید نمی‌دانم، فکر کنم هر جلسه‌ای هفتاد، هشتاد تا روایت داریم می‌خوانیم. یک کلمه‌اش با روایات منافات ندارد، تضاد نداشته. تا حالا در مورد این‌جور مسائل که حالا اسمش را می‌گذاریم مکاشفات، شاخص مکاشفه، قرآن و اهل‌بیتم قرآن و عترت.
از کجا تشخیص دهیم که هم در مورد خواب و هم در مورد مکاشفه، این خوب است، رحمانیه، درست و صحیح، نورانی یا ظلمانی، شیطانی؟ از کجا بفهمیم؟ مطابقت باید دهیم با قرآن و روایات. خوب، خود ماها عمدتاً نمی‌توانیم. به اهل فن، به کارشناسی باید دهیم که مبانی دین دستش باشد، علم داشته باشد به قرآن و سُنت، فقیه باشد، مجتهد باشد، عالم باشد، اسلام‌شناس. از او بخواهیم.
خوب، حالا ما آمدیم تا اینجایش را عرضه کردیم به علما. علامه طباطبایی، به برخی علمای دیگر اسم آوردیم. از برخی علما که این کتاب را تأیید کرده بودند اسم آوردیم. برخی اساتیدمان این کتاب را هم تأیید کردند و هم ترویج کرده بودند. سفارش کرده بودند که این کتاب‌ها خوانده شود، کتاب‌ها با آنها ارتباط برقرار شود.
خوب، مسئله این است که یک وقت مکاشفه شما کاملاً منافات دارد با دستور دین. یعنی به شما می‌گویند فلان کار مکروه انجام بده یا فلان کار مستحب را ترک کن. اینجا دیگر نمی‌شود به این اعتنا کرد. اگر حرام باشد یا ترک واجب باشد که دیگر قطعی است. در همان حالا، ترکیب مستحبش هم باز باید به عالم مراجعه کرد. شاید در مورد من مثلاً یک مستحب خاصی است که فعلاً مصلحت نماز جماعت ندارد. ممکن است من یک ماجرایی است که الان نماز جماعت نرم، بهتر است. آن هم باز باید به عالم مراجعه کرد و به اهل کار.
پس آنی که ملاک است، این است که منافات و تضاد نداشته باشد با آیات و روایات. ولی اینکه هرچه می‌گویند باید توی آیات آمده باشد، نه، این نیست. نباید آیات و روایاتی ضد این گفته باشد، ولی این نیست که هرچه که طرف دیده، دقیقاً همان باشد. یک کسی می‌گفت که من سحر، کابل و دمای بهجت را، سحر هم بود، برایم وقت عبادت بود. «پاشو نماز شب.»
بعد فرمودند که: «امروز ستون دین، نماز نیست، نماز شب است.» «آن که گفتند نماز، نگفتند کدام نماز؟ نماز الان به خاطر اینکه کار سخت‌تر شده، هجوم بیشتر شده و این‌ها، این ستون را تو باید ببری بالاتر. یکم بالاتر بگیر ستونت را که بیشتر در معرض امنیت باشی. پایین باشی، ممکن است با تخته زود بخوری زمین. هرچه می‌خواهی، قیم خیمه را وسیع‌تر بگیری و ستون بالاتر ببری. دیگر الانم دوره دورانی است که به قیم وسیع‌تر بگیریم. بیشتر اندوخته و توشه و آذوقه داشته باشی در این خیمه که محافظت بشوی از آسیب‌های بیرونی. قیم بزرگ‌تر کنی، باید ستونش را بالاتر ببری. باید نماز شب بخوانی.»
خوب، این بابا رفته بود به برخی بزرگان گفته بود. خیلی ها از آن خوششان آمد و برخی‌شان در درس اخلاق‌هایشان هم گفته بودند این‌ها را؛ که مثلاً آقای بهجت به برخی گفتند که امروز ستون دین، نماز شب است نه نماز.
خوب، این مطلب در هیچ آیه و روایتی نیست. مطلب لطیفه است. این کشف مثالی است. یک رزق نورانی است. یک رزق برزخی است. یک تحفه و هدیه معنوی است که عنایت شده از جانب آقا. و از این قبیل هم زیاد است. برخی شبانه‌روزی ده‌ها مسئله این شکلی دارند. حالا چه به نحو مکاشفه، به نحو الهام، به انواع مختلف. خیلی از این‌ها باز می‌کند قرآن و روایات را. یعنی تازه روایت را می‌فهمی باهاش. پس این‌ها به درد ما می‌خورد و هیچ چیز هم نمی‌توانیم انکارش بکنیم. این‌جور چیزها ابداً قابل انکار کردن نیست.
خوب، ایشان می‌گوید: «هر نگاه حرامی که من کردم، به من گفت: "هر نگاه حرامی شش ماه شهادت را عقب می‌اندازد."» تو آیات و روایت این را داریم؟ خیر، این‌جور نگفتند. ولی کاملاً آیات و روایت با این مطابقت دارد. یعنی این دارد تفسیر می‌کند آیت‌الله و روایت را. به ما می‌فهماند. آیا چطور می‌فهمانه؟ ببینید، روایت می‌گوید که گناه، روزی را عقب می‌اندازد. «زوی عنه الرزق». زاویه می‌گیرد که قبلاً خواندیم تعدادش را؛ که خدا یک چیز و روزی به کسی می‌خواهد بکند، این گناه می‌کند، روزی فاصله می‌گیرد، زاویه می‌گیرد، از او دور می‌شود به خاطر گناه و موج منفی که ایجاد می‌کند و انرژی منفی که به باطن عالم از خودش صادر می‌کند، رزق او تغییر پیدا می‌کند.
پس گناه در رزق اثر دارد. هر گناهی یک نحو در یک رزقی اثر دارد. به نحو کلی، هر گناه که ببین، کلیه گناهان با کلیه روزی‌ها نسبت دارد. حالا هر نوع گناه خاصی یک اثر خاصی روی رزق خاصی دارد. ترک هر گناه خاصی هم یک اثر خاصی برای جلب یک رزق خاصی است. یک کسی خشمش را کنترل می‌کند، یک‌جور روزی پیدا می‌کند. یک کسی شهوتش را کنترل می‌کند، یک‌جور دیگر روزی دارد. یک کسی زبانش را کنترل می‌کند، یک‌جور دیگر روزی دارد. یک کسی دیگر دستش را کنترل می‌کند که به سمت بیت‌المال نرود، یک‌جور دیگر روزی دارد. به به به به! این روزی‌ها مختلف است و هر کدام با گناهش یک‌جور.
حالا رابطه بین چشم و شهادت، رابطه خاصی است. چون شهادت از جنس شهود حق‌تعالی و شهود به چشم کار مستقیم دارد. اگر کسی می‌خواهد به شهود برسد، باید چشم داشته باشد. «شهید ینظر به وجه‌الله.» شهید نظر می‌کند به وجه‌الله. نظر، چون نظر می‌کند، چشم چشم. لذا آیات سوره مبارکه نور هم قبل از ماجرای آیه نور، بحث چشم را مطرح کرده و کنترل نگاه. پیغمبر اکرم فرمود: «قضوا ابصارکم عما حرم الله علیکم ترون العجائب.» «چشم‌هایتان را کنترل کنید از آن چیزهایی که خدا به شما حرام کرده، عجایب می‌بینید.»
جای دیگر فرمود: «اگر کنترل کنید، هرچه ما اَری، هرچه من می‌بینم، شما می‌بینید.» با کنترل. حالا ان‌شاءالله در بحث رساله حقوق به بحث چشم برسیم، نکات بیشتری را عرض بکنیم در مورد این محرم و نامحرم. این بخش‌هایش که مربوط به آیات قرآن است و بحث نظر و این‌هاست، ان‌شاءالله در سوره مبارکه نور نکات را عرض می‌کنیم.
پس شهادت یک نسبت خاصی با چشم دارد. گناه هم که مانع رزق می‌شود. پس گناه چشم، اثرگذار است در اینکه رزق شهادت عقب بیفتد. حالا شش ماهش، این دیگر از اینجا دارد فهمیده می‌شود. یعنی آن، این به نحو جزئی است. دیگر کلی نیست. کلیاتش را و قواعدی که از آیات و روایات آمده. یک نکته دیگر هم این است که اصلاً شهادت خودش رزق است. یکی از اقسام روزی این است.
خیلی فوق‌العاده می‌خوانم در مورد اینکه شهادت رزق است. زیارت عاشورا بخوانی، رزق زیاد می‌شود. چه‌می‌دانم، سوره واقعه بخوانی، زیاد می‌شود. بین‌الطلوعین بیدار باشی، زیاد می‌شود. اصل رزق، رزق معنوی‌هاست. نه اینکه پولدار می‌شوی، مثلاً خانه‌دار می‌شوی. نه. خودت توسعه پیدا می‌کنی. مگر تو خانه را نمی‌خواهی برای اینکه حالت و دلت خوب باشد؟ خانه مستأجری اذیتت می‌کند، کلافگی می‌کنی. خانه کوچک این‌جوری است. این کاری با تو می‌کند، سوره واقعه، اُنس با سوره واقعه، چون همه‌اش سیر در عوالم بالاست، با تو کاری می‌کند که قلب توسعه پیدا می‌کند. اصل این است که دیگر تو در این خانه تنگ و کوچک و پر سر و صدا این‌ها که هستی، احساس کلافگی نمی‌کنی. وگرنه ممکن است تو در قصری هم باشی، احساس کلافگی کنی، حالا ممکن است خانه‌تان عوض شود. ولی اصل رزق این است. این حسی که توسعه که از درون پیدا می‌کنی، نه توسعه از بیرون. خود آن توسعه از درون، اصل رزق این است. اشتباه نکن.
و گفته بود که من دستور استغفار سحر را بهت می‌دهم، درمان همه مشکلات است. من گفتگو کردم که مشکل من اصلاً درمان ندارد. گفته بود: «درمان همه مشکلاتت است.» گفته: «آقا، من قدم کوتاه است. با استقبال سرد. چه شکلی می‌خواهد قدم بلند بشود؟» «درمان کنی عزیزم، مشکل از قد کوتاهی‌ات نیست. مشکل از فکر کوتاه بودن است. با استغفار سحر، فکرت بلند می‌شود. بعد می‌فهمی که قد کوتاه چیزی نیست.» این هم درمان رزق به این نیست که قد کوتاه‌ات را بلند کند. فکر کوتاه‌ات را بلند کند. درست شد؟ خودت بلند می‌شوی، بزرگ می‌شوی. چی؟
امیرالمؤمنین فرمود که: «قدش کوتاه است، همتش بلند است.» در نهج‌البلاغه است. قدشان کوتاه است. اصلاً کلاً آدم کوتاه قد، عنایت خاصی به این‌ها شده که وقتی یک متن منتشر کردیم «نعمت کوتاه‌قدی یا قد کوتاه»، چند تا روایت دارد که آن‌هایی که کوتاه‌قدند، یک مزیت‌هایی نسبت به آن‌هایی که قد بلندند، دارند. یعنی خود این هم باز باطنش رزق است. نمی‌داند طرف، مثلاً خوش‌فکرترند، طراحند. این‌ها ویژگی‌هایی است که آدم‌های کوتاه‌قد دارند. ما از باطن عالم که سر در نمی‌آوریم. از خودش هم سر در نمی‌آوریم. باربی می‌گوید: «هیچ‌کدام این‌ها معلوم نیست خیر باشد یا شر باشد.» رزق شما به همین است که وضعیت این شکلی است، قدت کوتاه است. خودش رزقی بوده برای شما. رزقت به این بوده که مثلاً فلان دانشگاه قبول نشدی. اسمت بین کسانی است که ازدواج نکردی. بعضی‌ها رزقشان به این است که خدای متعال مانع می‌شود از ازدواجشان، چون این باعث می‌شود که برکات دیگر نصیبشان می‌شود. مثل حضرت معصومه (سلام‌الله علیها) که برخی بزرگان می‌فرمودند که ایشان را خدا از نعمت فرزند ظاهری محروم کرد و نه همسر داشتند و نه فرزند داشتند. به جایش، خدای متعال حوزه علمیه قم را به ایشان داد. حضرت معصومه (سلام‌الله علیها) یک بچه می‌خواست خدا بهش بده. حالا چند هزار تا طلبه در دامن ایشان پرورش پیدا کردند، تربیت شدند. و همین‌طور حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) مزارشان مخفی، تشییع پیکرشان مخفیانه بود، دفنشان مخفیانه، قبرشان به ظاهر بدون زائر بود. پس این بحث رزق، نکته‌ای است که باید بهش توجه داشته باشیم.
شهادت رزق. ببینید، در کافی جلد ۲ صفحه ۵۴، از ابوبصیر از امام صادق (علیه السلام) قال: «استقبل رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم) حارثة بن مالک بن نعمان انصاری.» یک آقایی است به اسم حارثه‌ بن مالک. پیغمبر آمدند این آقا را دیدند. از ماجراهای معروف بین عرفا و بزرگان. پیغمبر بهش فرمودند که: «کیف انت یا حارث بن مالک؟» «حالت چطور است آقای حارث؟» حارث گفت: «یا رسول‌الله، مؤمن حقاً.» «مؤمن واقعی هستم.» «یعنی مؤمن واقعیم، یعنی مثلاً کمالات مؤمن را دارم. یعنی باورم از عمق جان، از ته قلب باور دارم.» رسول‌الله به او پیغام فرمودند که: «لکل شیء حقیقه فما حقیقه قولک؟» «هر چیزی یک پشتوانه‌ای دارد، یک محک صدقی دارد. تو محک صدقت چیست؟ حرف تو حقیقتش چیست؟ از کجا می‌گویی؟»
حارث گفت: «یا رسول‌الله، نفسی عن الدنیا.» «ای رسول خدا، نفسم از دنیا کنده شد.» پس علامت ایمان حقیقی این است که دل از دنیا بریدن. «فأسهَرت لیلَه.» «من را به بی‌خوابی وادار کرده.» «و أظمأتُ هِجَیرَهُ.» «من را به تشنگی کشانده.» «بی‌میلم کرده، بی‌اشتها کرده من را نسبت به این مشت حیات دنیا.» «و کأنی أنظرُ إلی عرشِ ربی.» «انگار دارم نگاه می‌کنم به عرش پروردگارم.» «و قد وُضِعَ للحِساب.» «و انگار فضا برای حساب‌کتاب آماده شده و دارند حساب‌کتاب می‌کنند.» «انگار دارم نگاه می‌کنم.» این باور وقتی باور به حساب و کتاب، کلاً بحث حساب‌کتاب، این باور که شکل بگیرد، علامت ایمان حقیقی است. دائماً خودش را در این حساب‌کتاب دارد می‌بیند. می‌شود حالت محاسبه دائمی.
«أهلَ الجَنَّه.» «انگار دارم نگاه می‌کنم به بهشتیان.» «یتَزاوَرُونَ فِی الجَنَّه.» «دارم می‌بینم این‌ها در بهشت دارند می‌روند زیارت همدیگر. اینجا نشسته‌ام دارم می‌بینم این‌ها می‌روند سر می‌زنند با همه.» «و أهلَ النّار فِی النّار.» «انگار دارم می‌شنوم صدای "اُه اُه" جهنمی‌ها را.» موسیقی حیوانات را سوره مبارکه مؤمنون عرض کردیم که جوار دارند. به این‌ها می‌گویند: «اخسئوا.» یعنی صدای این‌ها صدای سگ است. برخوردیم که بر خوردنی که با سگ می‌کند. چون مرتبه حیات این‌ها، مرتبه سگی و حیوانی است. «انگار دارم می‌شنوم صدای "اوه اوه" جهنمی‌ها را در جهنم.»
«فقال له رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله و سلم)،» پیغمبر به او فرمودند که: «عبدٌ نَوَّرَ الله قلبَه.» «این بنده‌ای است که خدا دلش را نورانی کرده.» دلنورانی. «از حجاب در آمد. از حجاب ماده در آمد.» «أَبصَرتَ فَاثْبُت.» «حضرت فرمودند که: بصیرت داری. چشم دلت باز شده. ثابت بمان.» «مراقبت از او بیشتر است و خطر او بیشتر.»
«فقال: یا رسول‌الله،» حالا حاجتش چیست؟ مثل حاج قاسم بنده خدا. چی می‌خواهد؟ حاجتش چیست؟ گفت: «یا رسول‌الله، ادعُ لِی.» «برای من دعا کن آقا جان.» «أن یَرزقَنِی الشَّهاده.» «شهادت کنار شما روزیم شود.» عاشق شهادت. در شهادت. چون شهادت، ملاقات خداست دیگر. این شهادت و این‌جور بریدن از غیر خدا و در آغوش گرفتن خدا با همه کمالات و جلوات و رحمتش، این آن حاجتی است که این آدم پاک‌باخته، دلباخته دارد.
پیغمبر هم دعا کردند. عرض کردند: «اللهم ارزق حارثة شهادت.» «خدایا شهادت را روزی حارثه بکن.» پس این بحث من اینجا بود. «روزی‌ام بشود کنار شما. شهادت روزی‌ام بشود.» پیغمبر هم دعا کردند: «اللهم ارزق حارثة شهاده.» «خدایا شهادت را روزی حارثه بکن.» و شهادت چیست؟ روزی است.
گفتم که: «فَلَمْ یَلْبَثْ إِلَّا أَیَّاماً.» چیزی نگذشته، چند روزی گذشت. «حَتَّی بَعَثَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی‌الله علیه و آله و سلم) سَرِیَّه.» جنگی را تدارک دید. «فَبَعَثَهُ فِیهَا.» حارثه را با خودشون در این جنگ بردند. «فَقَاتَلَ حَارِثَةُ بْنُ مَالِک.» حارثه‌ بن مالک هم خوب جنگید. این‌ها به سیاست می‌گویند فکر می‌کنم مثلاً عرفان از سیاست جدا می‌شود. این متن می‌آید در متن جنگ. شمشیر کشیده، شمشیر زده. توهمات عزیزم. آن، آنجا باید ساقی را عوض کرد. اگر عرفان و معنویتی است که بهت می‌گوید که هیچی نگو. «جاهد الکفار و المنافقین علیه.» یک وقت باید توپ و تفنگ دستت بگیری. یک وقت هم باید کپشن بنویسی و توییت بکنی و با کفار و منافقین و این‌ها باید بجنگی. اگر کسی از عرفان گفت و مجاهد نبود، بهش بگو ساقی‌ات را عوض کن. جنس بد جلویت انداخته‌ام. توهمات خیلی توهمات خطرناکی هم عرفانی. عرفانی که به پاک‌بازی می‌اندازد و آدم‌ها از خود در می‌آورد. فداکاری می‌کند برای حق، برای جبهه حقیقت، از خود می‌گذرد، به خود پا می‌گذارد، خودش را به کام خطا می‌اندازد. این‌ها نماد عرفان واقعی است. مثل حضرت امام، مثل رهبر انقلاب، مثل علامه طباطبایی، مثل آقای بهجت رضوان‌الله. هر کدام به نحوی این‌طور بودند.
«فَقَاتَلَ.» رفت در میدان. «فَقَتَلَ تِسعَةً أَوْ ثَمَانِيَةً.» هشت نفر یا نُه نفر را کُشت. «ثُمَّ قُتِلَ.» آن گاه به شهادت رسید. حارثه چی می‌خواست از پیغمبر؟ «دعا کنید که من شهادت روزی‌ام بشود.» پس شهادت یک‌جور روزی است. گناه هم که روزی را عقب می‌اندازد. چشم هم که رابطه مستقیم با شهادت دارد، چون از جنس مشاهده و ملاقات است. و از این می‌شود تقریباً کشف کرد که گناه چشم، مانع روزی شهادت می‌شود و عقبش می‌اندازد. حالا شش ماهش شاید برای همه این‌طور نباشد و شاید در هر نگاه حرامی همین‌طور نباشد. شاید بعضی نگاه‌ها بیشتر از شش ماه عقب بیندازد. شاید بعضی نگاه‌ها کمتر از شش ماه عقب بیندازد. حالا نمی‌توانیم این را به عنوان یک قاعده ثابت بگیریم.
یکی از دوستان چند ماه پیش این را خوانده بود، پیام داده بود که خوب این‌جور گفته. «مهندس معکوسش چی می‌شود که حالا ما یک سری کارهایی بکنیم که شهادت جلو بیفتد؟» فرمولش همین بود دیگر. مراقبه چشم، شهادت را جلو می‌اندازد. روزی اصل شهادت. هم باز هر کسی که با ایمان از دنیا برود و تعلقات از دنیا کنده شده باشد و به اهل‌بیت و عوالم بالا و حقایق در عوالم بالا اتصال داشته باشد، این مرگ شهادت است. «من مات علی حب آل محمد مات شهیداً.» «هر کسی با محبت اهل‌بیت بمیرد، شهید مرده.» «ولو کان علی فراشه.» «ولو در بستر بمیرد.» حالا در بیماری به نحوی، تصادف به نحوی. هر کدام از این‌ها شهادت به حساب می‌آید. ولی خوب مراتب شهادت متفاوت است؛ که ما یک جلسه، آن روزی که سردار عزیز حاج قاسم سلیمانی به شهادت رسید، یک بحث مفصلی نسبتاً در مورد شهادت کردیم.
خوب، پس هر آنچه که از جنس مراقبه است، هر آنچه که از جنس مشاهده است، از ادراک محضر حق‌تعالی است، از جنس بریدن تعلقات، مراقبه چشم، این‌ها زمینه شهادت را در انسان فراهم‌تر می‌کند. خود این‌ها می‌گفتند، رزمنده‌ها می‌گفتند: «ما در جبهه قشنگ می‌فهمیدیم چه کسانی دیگر در این عملیات شهید می‌شوند.» از حس و حال و قیافه و رفتار و فرم طرف مربوط بود. «این در عملیات شهید می‌شود.» مدافع حرم گفتند ما مثلاً می‌فهمیدیم دیگر. می‌گفتیم: «این یکی دیگر رفت در فاز شهادت. این دیگر از این سفر برنمی‌گردد.» این‌جوری که این خیز برداشته و این حالی که این دارد، این دیگر از این عملیات بیرون نمی‌آید. پس این شد ماجرای شهادت.
برویم ادامه داستان. خوب، آن ایام را به خاطر دارم. اردوی خواهران برگزار شده بود. به من گفتند: «شما باید پیگیر برنامه‌های تدارکاتی این اردو باشی.» «مربیان خواهر کار اردو را پی‌گیری می‌کنند، اما برنامه تغذیه و توزیع غذا با شماست. در ضمن، از سربازها استفاده نکن.» من سه وعده در روز با ماشین حامل غذا به محل اردو می‌رفتم و غذا را می‌کشیدم و روی میز می‌چیدم و با هیچ‌کس حرفی نمی‌زدم. شب اول، یکی از دخترانی که در اردو بود، دیرتر از بقیه آمد و وقتی احساس کرد که اطرافش خلوت است، خیلی گرم شروع به سلام و احوالپرسی کرد. من سرم پایین بود و فقط جواب سلام را دادم. روز بعد، دوباره با خنده و عشوه به سراغ من آمد و قبل از اینکه با ظروف غذا از محوطه اردوگاه خارج بشوم، مطلب دیگری گفت و خندید و حرف‌هایی زد که من هیچ عکس‌العملی نشان ندادم. خلاصه، هر بار که به این اردوگاه می‌آمدم، با برخورد شیطانی این دختر جوان روبرو بودم، اما خدا توفیق داد که واکنشی نشان ندادم.
شنیده بودم که قرآن در بیان توصیف این‌گونه زن‌ها می‌فرماید: «إنّ کَیدَهُنَّ لَعَظیم.» «مکر و حیله برخی زنان خیلی زیاد است.» در مورد شیطان گفته شده: «کان ضعیفا.» «کید شیطان ضعیف است.» ولی در مورد زنان مکرشان بزرگ است. در بررسی اعمال، وقتی به این اردو رسیدیم، جوان پشت میز به من گفت: «اگر در مکر و حیله آن زن گرفتار می‌شدی، به جز آبرو، کار و حتی خانواده‌ات را از دست می‌دادی.» اول آبرو، بعد کار، بعد هیچی به هیچی. فقط هم توهمات و تخیلات است. هیچ‌چیز هم در این‌ها نیست. برخی گناهان، اثر نامطلوب این‌گونه در زندگی روزمره دارد.
یکی از دوستان همکارم، فرزند شهید بود. خیلی با هم رفیق بودیم و شوخی می‌کردیم. یک بار دوست دیگر ما به شوخی به من گفت: «تو باید بروی با مادر فلانی ازدواج کنی تا با هم فامیل بشوید. اگر ازدواج کنی، فلانی همیشه پسرت است.» از آن روز به بعد، سر شوخی ما باز شد. من دیگر این رفیق را پسرم صدا می‌کردم. هر زمان به منزل دوستم می‌رفتی و مادر این بنده خدا را می‌دیدیم، ناخودآگاه می‌خندیدیم.
در آن وادی وانفسا، پدر همین رفیق من در مقابلم قرار گرفت. همان شهیدی که ما در مورد همسرش شوخی می‌کردیم. ایشان با ناراحتی گفت: «چه حقی داشتید در مورد یک زن نامحرم به یک انسان این‌طور شوخی کنید؟»
خوب، این‌ها بحث‌های مربوط به نامحرم است که بسیار حساس و باریک و خطرناک و دقیق و بسیار غریب. بین بعضی‌ها هم که اصلاً انگار خزعبلات و کلاس شده. دیگر الان این دوره‌ها گذشته و ما نباید متحجر باشیم. الان دیگر روابط هست و الان باید در صحنه باشیم و الان فلان و این جنسی دارید و مسائل مهم‌تر از این داریم و همه گیر و به این دلیل و بروید با اختلاس فلان کنید و... انسان نمی‌فهمد. آدمی که خبر ندارد از عوالم بالا. خبر ندارد، نه انسان را می‌شناسد، نه عالم را می‌شناسد، نه نقاط ضعف انسان را می‌شناسد، نه نوع خلقت خدا که این زن و مرد را با چه نسبتی در برابر هم آفریده و چقدر این کشش و جاذبه دو طرف برای همدیگر زیاد است و چه راه‌هایی دارد در این جاذبه که انسان به خطر می‌افتد و آسیب می‌بیند و لطمه می‌خورد. ما نمی‌دانیم از چه مسیری می‌آید و آسیب می‌زند و دینمان را به خطر می‌اندازد. این حرف‌ها به خاطر همین است.
این قواعد دست ما نیست. آن کسانی که اشراف به این عوالم داشتند، چم و خم عالم را می‌دانستند، زیر و زبر عالم در مشتشان بود. این‌ها این همه خطر احساس می‌کردند در ارتباط با نامحرم که حالا بنده نکاتی را ان‌شاءالله عرض خواهم کرد در مورد خطیر بودن این مسئله و حساس بودنش و دقت مضاعفی که باید داشت. و یک سری ریزه‌کاری‌هایی که بین ما و خیلی نکات را اول در این بحث، به خاطر اینکه مخاطب ما شاید همان ابتدا دچار یک شوکی بشود اگر ما بخواهیم در مورد خطرات ارتباط با نامحرم بگوییم و ممکن است مطلب خوب جا نیفتد.
لذا اول بنده در مورد ضرورت ارتباط با نامحرم می‌خواهم حرف بزنم. بخش غریبی است و اینکه زن و مرد باید در عرصه اجتماع باشند، کار بکنند و ممکن است این نیاز به رابطه داشته باشد و زن در عرصه باید باشد، بیاید، برود، حرف بزند. ارتباط گرفتن زن و مرد، یک وقتی فوق‌العاده ضروری است. در مورد آن می‌خواهم نکاتی عرض بکنم که خوب جا بیفتد. در مورد اینکه یک نگاه متحجرانه نداشته باشیم که زن‌ها را ما می‌خواهیم کنج پس‌دعا قایم بکنیم و یک سیاهی هم بیندازیم روی‌شان. نه، در متن جامعه. بنده خودم در بعضی از مشاوره‌ها، بعضی از این خانم‌های متفکر و دانشمند و مؤمن را معرفی می‌کنم حتی به آقایان که مثلاً صحبت‌های ایشان را گوش بدهید یا مثلاً بعضی مباحث این‌ها را پیگیری بکنید. ما پس اصلاً هیچ مشکل این‌جوری نگاه جنسیتی این‌جوری نداریم که می‌خواهیم زن‌ها را حذف بکنیم. اول باید خوب توضیح داده شود و نکات مهمی از آیات قرآن خوانده شود که معمولاً این آیات خوانده نمی‌شود و توجه به این نکته‌اش نیست. خیلی حساس است. آن‌ها را هم قاعدتاً نشنیده‌ایم. یعنی نه این‌ورش را شنیدیم نه آن‌ورش را که چقدر مرز باریک و خطرناکی است و اگر بخواهیم مراعات بکنیم، خیلی کارهای ما از این به بعد عوض خواهد شد در ارتباط با نامحرم.
خوب، اول در مورد ضرورت این ارتباط: ببینید، زندگی اجتماعی ما همه‌اش رابطه است. رابطه‌ها زندگی اجتماعی را شکل می‌دهد. ما نیازهایی داریم، مسئولیت‌هایی داریم. این‌ها باعث می‌شود که باید رابطه داشته باشیم با بقیه. البته یک مرزی را گذاشته‌اند در این روابط به اسم محرم و نامحرم برای اینکه آسیب نخوریم. شخصمان آسیب بخورد، نه، شخصیتمان آسیب بخورد، نه، زندگی و خانواده‌مان، نه، آبرومان، نه، ابدیتمان. همه این‌ها را خواستند ملاحظه بکنند. می‌شناختند ما را. می‌دانستند از کجاها آسیب می‌بینیم. تعلقاتمان چه شکلی است؟ قوه خیال کجا فعال می‌شود؟ شیطان از کدام دروازه‌ها وارد می‌شود، ما را فریب می‌دهد و ضربه می‌زند. لذا خواستند این درها را ببندند. مرزها را تعیین کردند. گفتند: «با این‌ها گرم نگیر. با آن‌ها آن‌جور حرف نزن. با این‌ها دل و قلوه رد و بدل نکن. به این نگاه نکن. با آن کار نکن.» این‌ها مرزهایی است که بسته‌اند.
اصل رابطه یک امری است که هیچ بحثی در آن نیست و این رابطه ممکن است اقتضا بکند به اینکه یک مرد با یک زن صحبت بکند. حتی درخواست داشته باشد، همکار باشند با هم و نامحرم هم باشند. در عین حال، اقتضای کار به این است که این‌ها در ارتباط باشند، گفتگو بکنند، فعالیت مشترک داشته باشند. هیچ منعی هم در این ماجرا در اصل کار نیست. مرزهایش فقط جای بحث و گفتگو دارد که در مورد مرزها صحبت کنیم که خیلی مرزهای باریک و سختی است. نکات جالبی داریم در مورد ارتباط نامحرم‌ها با هم. من چند نمونه‌اش را می‌خواهم بگویم. امروز به این آیات یک توجه ویژه‌ای بکنید. این بحث اولمان است. این‌جوری است. در مورد نامحرم در جلسات بعد برسیم به آن روز کاری.
خوب، مثلاً در قرآن دارد که حضرت مریم، کفیل ایشان چه کسی بود؟ تحت تربیت چه کسی بود؟ حضرت زکریا. حضرت زکریا چه نسبتی داشت با حضرت مریم؟ شوهرخاله ایشان بود. یعنی نسبتشان نسبت چه بود؟ محرم و نامحرم. بچه‌ای هم که نداشت. لذا زکریا که بچه نداشت که بگویی مثلاً همشیر بودند، مثلاً از این راه. چون اسباب محرمیت سه تاست: یا نسبی است یا سببی است یا رضاعی. نسب مثلاً فرزند کسی است، نوه کسی است، خواهرزاده کسی است. سبب ازدواج است. کسی که ازدواج می‌کند، همان شوهر محرم می‌شود، هم پدر شوهر محرم می‌شود، هم پدربزرگ شوهر محرم می‌شود، نمی‌شود. سبب... یکم رضاع: شیر دادن. در اثر شیر دادن، محرمیت حاصل می‌شود. زکریا که بچه‌ای نداشتند که اصلاً بخواهند شیر بدهند! یعنی مثلاً یک‌جوری باشد که حضرت مریم از راه شیری چیزی مثلاً بخواهد محرم بشود. «کَفَلَهَا زَکَرِیَّا.» حضرت زکریا کفیل مریم شد. شوهرخاله‌اش هم بود. سوره آل‌عمران آیه ۳۷: «کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا الْمِحْرَابَ.» در خلوت حضرت مریم، حضرت زکریا راه پیدا می‌کرد و نظارت داشت و می‌رفت و گفتگو داشتند. یعنی شاگرد معنوی حضرت زکریا به حساب می‌آمد، تحت تربیت حضرت زکریا بود. هم کفیل مادی‌اش بود هم کفیل معنوی‌اش بود. رسیدگی او با این بود، تأمین امنیتش با این بود. سر می‌زد، حال شمارش حال و روزی او؟ «وَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً.» هر وقت هم می‌آمد سر می‌زد در محراب، می‌دید این‌ها، می‌دید یک رزقی همراهش است، همراه مریم. «قَالَ یَا مَرْیَمُ أَنَّى لَکِ هَذَا؟» «ای مریم، این از کجا آمد؟» «قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللَّهِ.» ببینید! چقدر کلمات کوتاه، بدون دل و قلوه، بدون حاشیه. در عین حال، متن رابطه برقرار است. یک رابطه ایمانی است. یک علاقه ایمانی است. علاقه ایمانی هیچ اشکالی ندارد که یک مرد به یک زن یا زن به یک مرد علاقه ایمانی داشته باشد. الان بسیاری دختر جوان ما داریم، پروفایل گوشی‌شان عکس سردار سلیمانی است یا عکس شهدای جوان. آره. سردار سلیمانی شصت و خرده‌ای سالش بوده. بعضی از شهدا خوشگل‌اند! البته شنیده‌ام که مثلاً بعضی آقایان حساسیت نشان می‌دهند. یکی به من می‌گفت: «رسماً ریخت و قیافه نداره، چرا آمدی مثلاً فلان شهید که ان‌قدر خوشگله ازش عکس می‌ذاری؟ خانمم...» گفتم: «جوان است و این‌ها. به چشم و ابرو کار ندارد.» عکس سیدحسن نصرالله را می‌گذارد، عکس شهید مغنیه را می‌گذارد، عکس حاج قاسم، عکس محسن حججی را می‌گذارد. محسن حججی را به خاطر چه چیزی دوست دارد؟ آن ایمان. اصلاً این اصلاً حجاب ماده و جنسیت این وسط نیست. این اصلاً این وسط نیست. البته این نباید یک بابی بشود باز و با همین‌ها گول بخوریم. ها! این نکته مهمی است که حالا توضیح می‌دهم ان‌شاءالله بحث‌های... بحث‌های سختمان مانده‌ها! به آن‌هایی برسیم، خیلی ماجرا داریم. همه‌اش «کنتاکی» می‌شود آنجا، ان‌شاءالله. فعلاً این‌ها را «گل و بلبل» می‌خواهیم. می‌خواهیم مشتری جمع کنیم فعلاً اول کار. این‌ها طعمه است. این‌ها را جدی نگیرید.
پس این علاقه ایمانی، این جنس علاقه هیچ مشکلی ندارد. بنده مثلاً می‌بینم فایل صوتی منتشر شده که حالا مثل اینکه اختلاف اقوال هم دارد که این از کدام بزرگوار است؟ که حالا مثلاً برخی به یک خانم دیگر نسبت دادند، برخی به خانم دیگر نسبت دادند، برخی گفتند از دنیا رفته، گفتند هست. خوب، این را بنده گوش دادم. خیلی خوشم آمد. خوب. یعنی چی؟ از صدای زنانه آن شخص خوشم آمد، مثلاً صدای نازک لطیف زنانه بود؟ مثلاً ان‌شاءالله که این نبوده. از آن مطلب، از آن عمق دید، از آن بصیرت، از آن فهم، از آن معنویت پشت این کلام، از این‌ها خیلی خوشم آمد. ممکن است حالا مثلاً آن خانم هم ببیند از ایشان هم تشکر هم بکند به پیامم بدهم.
ماجرای حضرت مریم و زکریا، حضرت زکریا. گفتگو چقدر سنگین است؟ چقدر مؤدب و با آداب است؟ چقدر در حد ضرورت است؟ چقدر بی‌حاشیه است؟ «هو من عندالله.» چهار کلمه. از کجا آمده؟ «هو من عندالله.» توضیح بدهم؟ آره، این آخه این الان این‌جوری است، بعدش هم آن‌جوری است، بعد این‌جوری کنم آن‌جوری می‌شود. اصل رابطه هیچ اشکال ندارد. بزرگان ما بودند، مرد بودند، شاگردان زن داشتند، زن بودند، شاگردان مرد داشتند. بانو امین شاگرد مرد داشتند و بعضی ازشان استفاده می‌کردند. بعضی از این شاگردان مرد ایشان اصلاً و اوایل تفسیر ایشان به اسم برخی از همین شاگردان مرد ایشان چاپ می‌شد تا نمی‌خواستند که کسی بدون آنکه بداند این تفسیر را یک زن نوشته، مبادا ممکن است ذهنیت نسبت به این برگردد و ارتباط داشته باشد. می‌آمده، سؤال می‌کرده، دستور می‌گرفته. علامه طباطبایی رفته بودند منزل بانو امین. یک کسی سؤال می‌کند، هر دو نشسته بودند. بدون اینکه از به کسی خطاب بکند، سؤال می‌کند که: «آقا راه رسیدن به مقام مخلصین چیست؟» می‌گوید علامه طباطبایی و بانو امین دوتایی با هم پاسخ دادند: «ذکر لا اله الا الله.» یعنی حقیقت «لا اله الا الله.» هر دو نفر با هم یک جواب دادند. گفتگو بوده. مرحوم آقای حداد آمدند رفتن دیدار ایشان و گفتگو کردند. تهران، روح مجرد تعریف می‌کند. خوب، این ارتباط با نامحرم به این معنا نیست. چه اشکالی دارد؟ سؤال می‌کند، زنگ می‌زند، پاسخ. البته مرزها خیلی حساس است، عرض می‌کنم. فعلاً کلیت ماجرا را داریم. می‌خواهم باب سوءاستفاده را هم از این ور ببندم هم از آن ور، ان‌شاءالله. و باب افراط و تفریط بسته بشود.
پس کلیت ماجرا اینجا. حضرت زکریا نامحرم است برای حضرت مریم. در عین حال، این گفتگو هست. آیه دیگر. حضرت سلیمان در سوره مبارکه نمل. خوب حضرت سلیمان می‌دانستند که پادشاه سَبَأ یک خانم است. سوره مبارکه نمل را به بحثش می‌رسیم. این‌ها را مفصل‌تر توضیح می‌دهیم. این هدهد را وقتی ازش پرسیدند که تو کجا بودی؟ چی گفت؟ «إِنِّی وَجَدتُّ امْرَأَةً تَمْلِکُهُمْ.» «یک خانمی را دیدم که مالک این‌هاست، پادشاه این‌هاست و دم و دستگاهی دارد و عرش عظیمی دارد، تخت و بارگاه سنگینی دارد.» و بعد دیدم که این‌ها، این خانم و قومش برای خورشید سجده می‌کنند. «وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ.» هدهد گفت: «شیطان اعمال این‌ها را برایشان زینت داده و این‌ها را از خدا منحرف کرد.»
حضرت سلیمان فرمود که: «این هم نکته جالب.» حالا نکات مدیریتی که توش فوق‌العاده است. گفت: «سَنَنظُرُ.» «من پیگیری می‌کنم.» جوگیر نشو. هیجانی نشو. هر پیامی برای آدم می‌آید. سواد رسانه است. سواد رسانه در سیره و کلام حضرت سلیمان. پیام آمده. خوب خیلی عجیب است دیگر. این دارد می‌گوید هدهد دارد حرف می‌زند. تو دیگر حرف می‌زنی. خودش بس است دیگر! در صدقش دروغ نمی‌گویند. حرف زدنش را هم که تکوینی یاد گرفته. پیگیری کرد و فرمود که این نامه من را بردار ببر بده به این. خوب پس نامه داد حضرت سلیمان. یک پیغمبر خدا برای یک زن نامحرم نامه داده. پیام به پیغمبر. دیالوگ. که جفتشان هم مجرد بودند ظاهراً از روایت. این پیغمبر خدا به یک خانم نامحرم پیام داده. حالا مثلاً در امروزی شاید این بوده که مثلاً به ادمینشان گفتند که برو پی‌وی این پیام را منتقل کن. مثلاً یا ایمیل. اروپایی‌ترش ایمیل. چون ما ایمیل خیلی جدی نیست برایمان. اروپا و غرب و این‌ها ایمیل خیلی حساس و مهم است. ایمیل باکس طرف خیلی اهمیت دارد.
نامه داد. «این نامه را بگیر بردار ببر.» «فَأَلۡقِهِمۡ ثُمَّ تَوَلَّ عَنهُمۡ فَٱنظُرۡ مَا لَا یَرۡجِعُونَ.» «این نامه را نوشت.» «وَ قَالَتۡ یَٰۤأَيُّهَا ٱلۡمَلَأُ إِنِّیۤ أُلۡقِیَ إِلَیَّ کِتَٰبٌ كَرِیمٌ.» این خانم گفت که: «نامه ارزشمندی برای من آمده.» «إِنَّهُۥ مِن سُلَیۡمَانَ وَإِنَّهُۥ بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِیمِ.» که این دومین بسم‌اللهی است که در سوره آمده. سوره‌ای که دو تا بسم‌الله دارد، سوره نمل. «أَلَّا تَعۡلُوا۟ عَلَیَّ وَأۡتُونِی مُسۡلِمِینَ.» چقدر سخت و بدون عاطفه و بدون دل و قلوه و با مراعات مرزها و حریم و «که به من سرکشی نکنید و وَتونی مسلمین.» در حالی که تسلیم شدید بیایید پیش من. که این خانم هم گفتش که پرسید که: «چکار، چی می‌گویی؟ چکار کنیم؟» و این‌ها. بعد نکته جالبش این است که این‌ها هدیه فرستادند برای حضرت سلیمان. «إِنِّی مُرۡسِلَةٌ إِلَیۡهِم بِهَدِیَّةٍ.» گفت: «من یک هدیه می‌فرستم برای این‌ها.» «فَنَاظِرَةٌ بِمَ یَرۡجِعُ ٱلۡمُرۡسَلُونَ.» این روحیه‌های زنانه در این خانم است. شما تهدید می‌کنی، ما محبت. ما لبخند می‌زنیم. حضرت سلیمان صفر صحبت کرده بود دیگر. «من هدیه می‌فرستم ببینم این‌ها با هدیه ما چکار می‌کنند؟ شاید مثلاً نرم بشوند، دست بردارند از این تهدید و این‌ها.»
وقتی «فَلَمَّا جَاءَ سُلَیْمَانَ.» وقتی هدیه را آوردند برای حضرت سلیمان. فرمود: «أَتُمِدُّونَنِی بِمَالٍ؟» «می‌خواهید مال به من اضافه کنید؟ فکر کردید ما خریده می‌شویم با پول؟» «فَمَا آتَانِیَ اللَّهُ خَیْرٌ مِمَّا آتَاکُمْ.» «این‌ها که خداوند داده، بهتر است از آن چیزی که به شما داده.» «قُولُونَ بِاِظهَارِکُمْ لِأَنفُسِکُمْ اَلتَّجِبِینَ.» «دلخشک نکنید.» «ٱرۡجِعۡ إِلَیۡهِمۡ.» «برمی‌گردی سمت این‌ها.» «فَلَنَأتِیَنَّهُم بِجُنُودٍ لَّا قِبَلَ لَهُم بِهَا.» «به این‌ها بگو ما میریم سر وقتشان با سپاه‌هایی که نتوانند در بروند.» «وَلَنُخۡرِجَنَّهُم مِّنۡهَاۤ أَذِلَّةً.» «با ذلت و خواری این‌ها را از آنجا بیرون می‌کنیم.» «قَالَ یَا أَیُّهَا الْمَلَأُ أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا.» «کی می‌دانستید این خانم راه می‌افتد و می‌آید؟» مسلمین بود. تهدید هم کرد. گفت: «پاشید بیایید اینجا با تسلیم. اگه نیایید که من می‌آیم.» اینکه رفتیم پیام ببریم، می‌دانست حضرت سلیمان که این‌ها می‌آیند. گفت: «این تخت این را قبل اینکه او برسد، یکی بردارد بیاورد.» بقیه ماجراها که من وقتی آمد، «قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ.» «یک‌جور کن که این خانم را در عرش شما نیست، تختت نیست.» «چرا انگار همونه.» «وَ أُوتِینَا الْعِلْمَ مِن قَبْلِهَا.» بعد اینجا دارد که: «قِیلَ لَهَا ادْخُلِی الصَّرْحَ.» «فَلَمَّا رَاَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً.» ببین همه‌اش دو کلمه. «ادخلی الصرح.» «بفرما داخل.» «این عرش شما نیست.» همه‌اش دو کلمه. هیچ دیالوگ اضافه، کلمه اضافه، یکم یک بار هیجانی و عاطفی توش داشته باشد. هیچی نیست. اصل آن گفتگو. «خانم فلانی، خیلی عذر می‌خواهم. ببخشید! باز مزاحمتان شدم. چقدر من امروز هی وقت شما را می‌گیرم!» هر یک کلمه‌اش گرفتاری برزخی دارد. وقتی اضافی صحبت می‌کند. محرم و نامحرم. یک کلمه. «سلام علیکم.» «بله، سلام علیکم.» «امری دارید؟» «بله، خیر.» «این‌طور است، آن‌طور نیست.»
حضرت سلیمان دارد با نامحرم صحبت می‌کند به اقتضای کار، به اقتضای شغل. روابط دیپلماتیک کار و اقتصاد دارد که باید با سران کشورهای دیگر ارتباط باشد. مسئله سیاسی. همه‌اش این خانم هم می‌آید و ایمانم می‌آورد به او. «وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَیْمَانَ.» و برخی روایات هم دارد که ازدواج هم می‌کند از سلیمان با این خانم. فیلم‌های ایرانی آخرش ختم به ازدواج می‌شود! این هم ماجرای حضرت سلیمان است. گفتگوی حضرت سلیمان با این خانم از نمل.
یک آیه دیگر بگویم از حضرت موسی. باز ارتباط با نامحرم که البته این هم ختم به ازدواج می‌شود. در سوره مبارکه قصص، اینجا دارد که حضرت موسی، خوب، در رفته بودی از مصر با مشکلات و تنهایی و گرسنگی و جوان. همه مشکلات و این‌ها دست به دست هم داده بود و «فَلَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقَاءَ مَدْیَنَ.» به ورودی مدین رسید که سرزمین حضرت شعیب بود. «قَالَ عَسَى رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِیَ سَوَاءَ السَّبِیلِ.» اینجا امیدوارم که خدا یک کار من را راه بیندازد، هدایتم کند. «وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْیَنَ.» به آب مدین رسید، به آن چاه رسید. «وَجَدَ عَلَیْهِ أُمَّةً مِّنَ النَّاسِ یَسْقُونَ.» یک تعدادی از مردم، تعداد قابل توجهی دور این آب جمع‌شده‌اند، دارند آب برمی‌دارند. «وَ وَجَدَ مِن دُونِهِمُ امْرَأَتَیْنِ تَذُودَانِ.» دید پشت این‌ها، دو تا خانم‌اند، دارند گوسفندانشان را در واقع رسیدگی می‌کنند، نمی‌گذارند که این گوسفندها وارد گوسفندهای دیگر بشوند. هوای گوسفند. خوب، اینجا حضرت موسی دید که دو تا خانم‌اند. در جمع این‌ها نیامده‌اند، همه مرد بودند. این دو تا خانم لای جمعیت وایستاده نبودند. پیغمبرزاده بودند دیگر. دختران شعیب بودند. این‌ها پشت وایستاده بودند. صف مردانه و زنانه جدا بوده. وایستاده بودند. «همه این‌ها بروند، بعد این‌ها بیایند آب بردارند.»
حضرت موسی «دیده‌بان» بود. خوب آن هم روحیه حمایت از مظلوم و مقابله با ظالم و حس حضرت موسی است دیگر. آمد و فرمود که: «مَا خَطْبُکُمَا؟» «چتان است شما دو تا؟ ماجراتان چیست؟» گفتند: «لَا نَسْقِى حَتَّى یُصْدِرَ الرِّعَاءُ.» «ما آب برنمی‌داریم تا این چوپان‌ها همه از این آب بیایند بیرون.» «وَ أَبُونَا شَیْخٌ کَبِیرٌ.» «ما بابایمان یک پیرمرد است. نمی‌توانسته کار بکند. ما آمدیم برای کارگری. گوسفندها را ما آوردیم.» چرا؟ پس اصل کار زن هم بد نیست. حتی کار چوپانی. چوپانی که معمولاً کاری است که زن‌ها انجام نمی‌دهند. «وقت ضرورت، به اقتضای نیاز، وقتی که یک زندگی باید تامین بشود، کار زن عیبی ندارد. فینف.» اصلش ما بخواهیم ارزش‌گذاری بکنیم که زن کار بکند یا نکند. نمی‌توانیم بگوییم کار بکند، نمی‌توانیم بگوییم کار نکند. مصلحت‌ها را باید سنجید، موقعیت را باید سنجید، شرایط را باید سنجید. نه اصل کار کردن خوب است، نه اصل کار کردن بد است. اینجا دختران شعیب چون کس دیگری نبود کارها را دارند انجام می‌دهند، حتی چوپانی می‌کنند.
بعد که ازدواج صورت می‌گیرد، اصلاً یکی از دلایل هم همین است که دختر شعیب به بابا یک گرایی می‌دهد. «پسر خوبی است ها بابا! مثلاً نظرت چیست به کار بگیریمش؟» و این‌ها. اصلاً ماجرا همین است. استخدامش بکنند که حالا بحث ازدواج ختم می‌شود که این بچه‌ها، این دخترها دیگر از خانه بیرون نروند، درگیر کارهای سفت و سخت نشوند و این کار، کار مردانه است. حضرت موسی انجام بده. چوپانی بکند.
حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) روز اول ازدواج که پیامبر اکرم تقسیم کار بکنند بین امیرالمؤمنین و حضرت زهرا، قرار شد که هر کاری که بیرون از خانه است با امیرالمؤمنین باشد. از در به این ور هر کاری که هست با حضرت زهرا باشد. حضرت زهرا خیلی شکر کردند. گفتند که: «من خدا را شکر می‌کنم پدرم زحمت بار شتر بردن و آب برای شتر بردن و بارکشی بیرون از خانه را از گردن من برداشت.» این‌ها کارهای مردانه است. هیچ افتخاری نیست که یک زن فلان خانم راننده تریلی برتر است مثلاً. یا مثلاً افتخار می‌کنیم که دختران ایران‌زمین آمدند روی این صحنه، کارهایی که دختران معمولاً انجام نمی‌دهند، انجام دادند. «چقدر این کارها دخترانه است؟ چقدر این ورزش دخترانه است؟» روپایی می‌زنند و بعد مثلاً بچه‌داری هم می‌کنی! می‌شود افتخار. «چقدر روپایی زدن تازه؟ خوب برای خود پسرش چقدر خاصیت دارد؟ برای دخترش؟» مثلاً ما می‌خواهیم فرهنگ‌سازی کنیم و می‌گوییم که ما یک حسابی را شکستیم. این‌ها دیگر حالا توضیحات جالب است که آدم‌های متحجر، کسانی که این حرف‌ها را می‌زنند و متحجر می‌دانند، فکر کنند روی مسائل بسته‌بندی افکار را می‌گیرند از جای دیگر. اینکه دارد روی حرف فکر می‌شود و تحمل دارد که این، خوب برای چی که چی این را می‌گوید. تحجر.
و جالب است که این حرفی که الان ما می‌زنیم، در غرب خیلی بهتر و بیشتر شنیده می‌شود تا در مملکت خودمان در مورد محرم و نامحرم و خانواده و این‌ها. الان در غرب خصوصاً کشورهای مثل بلژیک و سوئیس خیلی فضا فراهم است برای این حرف‌ها. بعد تا حدودی، یک موج پنجم در این‌ها راه افتاده و به سمت خانواده دارند برمی‌گردند. مگر این که حرف‌ها به شدت جذاب است برای آن‌ها. «موج غرب‌زدگی‌مان را تازه راه افتادیم که سمت غربی‌ها برویم.» عقب‌مانده به حساب می‌آییم نسبت به این ماجرا.
خوب، حضرت موسی این را گفت و بعد آمد آب برداشت برای این‌ها. «فَسَقَى لَهُمَا.» «آب‌کشی کرد.» «ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ.» «رفت زیر سایه.» خوب دیگر، مثل اینکه یکم خوشش آمده بود. حضرت موسی گفت: «رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍۢ فَقِیرٌ.» «خدا! می‌دانی من خیلی گرفتار هستم. هرچی بفرستی من نیاز دارم.» که امام صادق فرمودند که: «این زن می‌خواست، ولی این شکلی دعا کرد.» «دعا کند و خدا مستجاب می‌کند، خوشش می‌آید.» «فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا.» «یکی از این دخترها آمد پیش حضرت موسی.» «تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاءٍ.» چقدر این مسئله مهم است که خدا با جزئیات این‌جوری نقل می‌کند. دارد صحنه را در حالی که با حیا راه می‌رفت. شلنگ تخته نمی‌انداخت و این‌جوری نفس‌نفس و آخ جون! خیلی سرسنگین و با مثلاً وقار و آرام بیاید و سنگین صحبت کند و با حیا راه برود و این‌ها. آمد. «قَالَتْ إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ لِیَجْزِیَکَ أَجْرَ مَا سَقَیْتَ لَنَا.» «گفت: پدر من شما را دعوت کرد.» چقدر حریم‌ها دارد رعایت می‌شود. نامحرم. «پدرم شما را دعوت کردند که جزای شما را بدهند، پاداشتان را بدهند که اینجا برای ما زحمت کشیدید.» «فَلَمَّا جَاءَهُ وَ قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ.» دیگر حضرت موسی آمد و رفت خدمت شعیب. «غصه نخور. از ظالمین نجات پیدا کردی.» و یکی از این دخترها برگشت به باباش گفتش که: «یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الْأَمِینُ.» «اجیر بگیریم؟» «در خانه این‌ها، کارهایمان. ان خیر من استعجرت. قوی الأم. آدم با قوتی است، دست پر زوری دارد ماشاءالله و هم أمین است، امانت‌دار است.» و دیگر پدر این دخترها به حضرت موسی گفت: «من می‌خواهم یکی از این دخترانم را به تو بدهم.» و ببین کدامشان را می‌خواهم. داماد خودش پیشنهاد داده بود.
ماها که در آن بحث‌های محرم‌نامحرم این‌ها را تحجر می‌دانیم، چقدر عقب‌افتاده‌ایم که درگیر این مسائل هستیم. باز ببینید این‌ها، کلاس قرآن. ببینید مال چند هزار سال پیش چقدر بالاست که پدر می‌آید و پسر می‌گوید که: «من دو تا دختر دارم.» تازه آن هم سن‌هایشان متفاوت است. نمی‌گوید: «اول بزرگه، بعد کوچیکه.» این‌ها این‌ها دوگانه است. این‌ها دوگماتیسم است. این‌ها سنگ‌اندیشی است. این‌ها عقب‌افتادگی است. «عقب‌ماندگی است.» «دو تا دختر دارم. حالا آن بزرگه مثلاً ۴۰ سالش است، دومی مثلاً ۲۰ سالش باشد.» حالا دومی خواستگار دارد. نه. «تو اولی نره، دومی نمی‌گذارم.» اول فلان. از کجا درآمده این بازی مسخره‌بازی‌ها؟ کی گفته؟ کدام قبرستان این حرف‌ها درآمده؟ دوست داری. خودش هم پیشنهاد داد. تازه آن هم مهریه چی بود؟ گفت که: «۸ سال برای من کارگری کن. ۱۰ سالم کنی بهتر است.» مگر ۱۰ سال خاصیتش برای شعیب؟ گفت: «نمی‌خواهم بهت سخت بگیرم.» مهریه‌ام این شکلی است که تولید باشد، از جنس تولید باشد. «وَبَیْنَکَ وَبَیْنَ النَّاسِ.» و دیگر ماجرا تمام شد و حضرت موسی داماد شد. آنجا کار کرد و کُلی پیشرفت کرد. این هم یک گفتگوی دیگر از محرم و نامحرم.
این چند تا را دیدید؟ پس اصل ارتباط محرم و نامحرم در حد ضروریات و رابطه و برای پیش بردن امور و این‌ها هیچ مشکلی، منعی از طرف شارع و حق‌تعالی و دین ندارد. به صورت ملکوتی خیلی خوبی هم دارد اگر مواظبت برای مرزها بشود و کنترل بشود. ولی بحث جای دیگری است. پس دانشگاه رفتن دخترها اشکال ندارد. درس خواندنشان اشکال ندارد. سر کلاس بودنشان با پسر اشکال ندارد. جزوه گرفتنشان از پسرها اشکال ندارد. فعالیت‌های مشترکی که در دانشگاه انجام می‌دهند در قالب انجمن‌ها و تشکل‌ها و این‌ها اشکال ندارد. ولی اول ضرورتش، چرایی‌اش، چگونگی‌اش و مراعات ضوابط و حدود که این‌ها خیلی مهم است. یک سه چهار جلسه دیگر فکر کنم هنوز ما در بحث نامحرم مطلب داریم که ان‌شاءالله بیشتر صحبت خواهیم کرد.
خدا ان‌شاءالله توفیق بدهد و بتوانیم این بحث را پیش ببریم و مطلب را درست بگوییم، هم درست بفهمیم، هم درست عمل بکنیم ان‌شاءالله.
و صلی‌الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00