متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین.
در بخش پایانی کتاب، مطالبی هست که ان‌شاءالله خیلی سریع می‌خوانیم؛ چون نکاتی است که عمدتاً قبلاً به آن اشاره شده و توضیحاتش داده شد. در آخرین لحظات حضور در آن وادی، برخی دوستان و همکارانم را مشاهده کردم که شهید شده بودند. می‌خواستم بدانم این ماجرا رخ داده یا نه؛ بیشتر بحث راستی‌آزمایی تجربه‌شان است که این برادر عزیزمان، مواردی که دیده بود را می‌خواسته تطبیق بدهد، تا ببیند چقدر آنچه دیده بوده مطابق با واقع است.
از‌ همان بیمارستان، توسط یکی از بستگان تماس گرفتم و پیگیری کردم و جویای سلامتی آن‌ها شدم. گفتند: «نه، همه رفقای شما سالم هستند.» اول فکر کردم که آنجا که رفته بودم، همان موقع تعجب کردم. پس منظور از این ماجرا چه بود؟ من آن‌ها را در حالی‌که با شهادت وارد برزخ می‌شدند، مشاهده کردم. چند روزی بعد از عمل، وقتی حالم کمی بهتر شد، مرخص شدم؛ اما فکرم به شدت مشغول بود. چرا من برخی از دوستانم را که الان مشغول کار در اداره هستند، در لباس شهادت دیدم؟
یک روز برای اینکه حال و هوایم عوض شود، با خانم و بچه‌ها برای خرید به بیرون رفتیم. تا وارد بازار شدم، پسر یکی از دوستان را دیدم که از کنار ما رد شد و سلام کرد. لکنت گرفتم. به همسرم گفتم: «این فلانی بود.» همسرم که متوجه نگرانی‌ام شده بود، گفت: «آره، خودش بود. این جوان اعتیاد داشت و دائم دنبال کارهای خلاف بود. برای به دست آوردن پول مواد، همه کاری می‌کرد.»
گفتم: «این زنده است؟ من خودم دیدم اوضاعش خیلی خراب است. مرتب به ملائک التماس می‌کرد. حتی من علت مرگش را هم می‌دانم.»
خانمم با لبخند گفت: «مطمئنی که اشتباه ندیدی؟ حالا علت مرگش چی بود؟»
گفتم: «بالای دکل مشغول دزدیدن کابل‌های فشار قوی برق بوده که برق او را می‌گیرد و کشته می‌شود.»
خانمم گفت: «فعلاً که سالم و سر حال است!»
آن شب وقتی برگشتیم خانه، خیلی فکر کردم. پس نکنه آن چیزهایی که من دیدم، توهم بوده؟ دو سه روز بعد، خبر مرگ آن جوان پخش شد؛ بعد هم تشییع جنازه و مراسم ختم همان جوان برگزار شد. من مات و حیران مانده بودم که چه شد. از دوست دیگرم که با خانواده آن‌ها فامیل بود سؤال کردم: «علت مرگ این جوان چه بود؟» گفت: «بنده خدا تصادف کرده.» من بیشتر تو فکر فرو رفتم؛ اما خودم جوان را دیدم. او حال و روز خوبی نداشت. گناهان و حق‌الناس و غیره حسابی گرفتار کرده بودندش. به همه التماس می‌کرد تا کاری کند.
چند روز بعد، یکی از بستگان به دیدنم آمد. ایشان در اداره برق اصفهان مشغول به کار بود. لابه لای صحبت‌ها گفت: «چند روز قبل یک جوان رفته بود بالای دکل برق تا کابل فشار قوی را قطع کند و بدزدد. ظاهراً اعتیاد داشته و قبلاً هم از این کارها می‌کرده. همان بالا برق به پایین پرت می‌شود.» خیره شده بودم به صورت مهمان. گفتم: «فلانی را می‌گویی؟ شما مطمئنی؟» گفت: «بله، خودم بالا سرش بودم؛ اما خانواده‌اش چیز دیگری گفتند.» گفتم: «خب، این هم موردی است که بالاخره روشن است؛ نیاز به توضیح ندارد و برادرم دلش گرم شده بود به این ماجراهایی که دیده بود و آینده او را دیده بود. وضعیت برزخی، حقیقت برزخی او را دیده بود که وقتی از دنیا برود مسئله قطعی هم بود. به او نشان دادند که این به‌ این نحو از دنیا می‌رود و وضعیت برزخیش این‌شکلی است.»
خب، پس از ماجرایی که برای پسر معتاد اتفاق افتاد، فهمیدم که من برخی از اتفاقات آینده نزدیک را هم دیده‌ام. نمی‌دانستم چطور؛ نزد یکی از علما رفتم و این موارد را مطرح کردم. ایشان هم اشاره کرد که در این حالت مکاشفه که شما بودی، بحث زمان و مکان مطرح نبوده؛ لذا بعید نیست که برخی موارد مربوط به آینده را دیده باشید. بعد از این صحبت، یقین کردم که ماجرای شهادت برخی همکاران من اتفاق خواهد افتاد.
یکی دو هفته بعد از بهبودی من، پدرم در اثر یک سانحه مصدوم شد و چند روز بعد، دار فانی را وداع گفت. خیلی ناراحت بودم؛ اما یاد حرف عموی خدا بیامرزم افتادم که گفت: «این باغ برای من و پدرت است و به زودی به ما ملحق می‌شوی.» در یکی از روزهای دوران نقاهت به شهرستان دوران کودکی و نوجوانی سر زدم. به سراغ مسجد قدیمی محل رفتم و یاد و خاطرات کودکی و نوجوانی برایم تداعی شد. یکی از پیرمردهای قدیمی مسجد را دیدم. سلام و علیک کردیم و برای نماز وارد مسجد شدیم.
یک‌بار یاد صحنه‌هایی افتادم که از حساب و کتاب اعمال دیده بودم. یاد آن پیرمردی که به من تهمت زد. به خاطر رضایت من، ثواب حسینیه‌اش را به من بخشید. این افکار و صحنه ناراحتی آن پیرمرد همین‌طور در مقابل چشمانم بود. با خودم گفتم: «باید پیگیری کنم و ببینم این ماجرا تا چه حد صحت دارد؛ هرچند می‌دانستم که مانند بقیه موارد این هم واقعی است؛ اما دوست داشتم حسینیه‌ای که به من بخشیده شد را از نزدیک ببینم.»
به آن پیرمرد گفتم: «فلانی را یادتان هست؟ همان‌که چهار سال پیش مرحوم شد.» گفت: «بله، خدا نور به قبرش ببارد. چقدر این مرد خوب بود. این آدم بی‌سر و صدا کار خیر می‌کرد. آدم درستی بود. مثل آن حاجی کم پیدا می‌شود.»
گفتم: «بله؛ اما خبر داری این بنده خدا چیزی تو این شهر وقف کرده؟ مسجد، حسینیه؟» گفت: «نمی‌دانم؛ ولی فلانی خیلی با او رفیق بود؛ حتماً خبر دارد. الانم داخل مسجد نشسته.»
بعد از نماز سراغ همان شخص رفتیم. ذکر خیر آن مرحوم شد و سوالم را دوباره پرسیدم: «این بنده خدا چیزی وقف کرده؟» این پیرمرد گفت: «خدا رحمتش کند. دوست نداشت کسی خبردار شود؛ اما چون از دنیا رفته به شما می‌گویم. ایشان به سمت چپ مسجد اشاره کرد و گفت: «این حسینیه را می‌بینی که اینجا ساخته شده؟ همان حاج آقا که ذکر خیرش را کردی، این حسینیه را ساخت و وقف کرد. نمی‌دانی چقدر این حسینیه خیر و برکت دارد. الانم داریم بنایی می‌کنیم و دیوار حسینیه را برمی‌داریم و ملحقش می‌کنیم به مسجد تا فضا برای نماز بیشتر بشود.»
من بدون اینکه چیزی بگویم، جواب سوالم را گرفتم. بعد از نماز سری به حسینیه زدم و برگشتم. من پس از اطمینان از صحت مطلب، از حقم گذشتم و حسینیه را به بانی اصلی‌اش بخشیدم.
شب با همسرم صحبت می‌کردیم. خیلی از مواردی که برای من پیش آمده بود، باورکردنی نبود. با لبخند به خانمم گفتم: «آن لحظه آخر به من گفتند به خاطر دعاهای همسرت و دختری که تو راه داری، شفا یافتی.» به همسرم گفتم: «اینم یک نشانه است؛ اگه این بچه دختر بود، معلوم می‌شود که تمام ماجرا‌ها صحیح بوده.» در پاییز همان سال، دخترم به دنیا آمد.
اما جدای از این موارد، تنها چیزی که پس از بازگشت، ترس شدید در من ایجاد می‌کرد و تا چند سال مرا اذیت می‌کرد، ترس از حضور در قبرستان بود. من صداهای وحشتناکی می‌شنیدم که خیلی دلهره‌آور و ترسناک بود؛ اما این مسئله اصلاً در کنار مزار شهدا اتفاق نمی‌افتاد. البته حالا بعضی‌ها این‌ها را دست گرفته بودند، این بخش‌ها را که ایشان صدای وحشتناک و این‌ها را مثلاً برای واضحات مشخص تفاوت اموات و شهدا و وضعیت اموات و شهدا، شهدا در یک آرامش و امان امواج وضعیت را ندارند و برزخشان وضعیت بسیار سختی دارد. در آنجا آرامش بود و روح معنویت که در وجود انسان‌ها پخش می‌شد؛ لذا برای مدتی به قبرستان نرفتم و بعد از آن فقط صبح‌های جمعه راهی مزار دوستان و آشنایان می‌شدم.
اما نکته مهم دیگری را که باید اشاره کنم، این است که من در کتاب اعمالم و در لحظات آخر حضور در آن دنیا، میزان عمر خودم را که اضافه شده بود، مشاهده کردم. به من چند سال مهلت دادند که آن هم به پایان رسیده. من اکنون در وقت‌های اضافه هستم، دیگر بی‌قرار ایشان برای رفتن و دل تو دلش نیست. البته عمر دست خداست، حالا این‌ها با خداست و خیلی قطعی نمی‌شود در مورد این‌ها نظر داد. به من گفتند: «مدت زمانی که شما برای صله رحم و دیدار والدین و نزدیکانت می‌گذاری، جزو عمر شما محسوب محسوب نمی‌شود.» معانی متعددی دارد؛ یکیش این است که یعنی در حسابی که می‌کنند، جزو عمر به حساب نمی‌آید. یعنی حساب نمی‌کند. یکیش این است که عجلی که برایت نوشتند، فارغ از این‌ها بوده. یعنی اگر هشتاد سال نوشت، هشتاد سال است بدون صله رحم و دیدار والدین و فلان و این‌ها. اینجوری نوشتند. حالا وقت‌های دیگر هم دارد. زیارت کربلا هم دارد که جزو عمر به حساب نمی‌آید. سر سفره هم دارد که جزو عمر به حساب نمی‌آید. این‌ها معانی است که می‌تواند داشته باشد. همچنین زمانی که مشغول بندگی خالصانه خداوند یا زیارت اهل بیت هستید، جزو این مقدار عمر شما حساب نمی‌شود.
دیگر یقین داشتم که ماجرای شهادت همکاران من واقعی است. در روزگاری که خبری از شهادت نبود، چطور باید این حرف را ثابت می‌کردم. برای همین چیزی نگفتم؛ اما هر روز که برخی همکارانم را در اداره می‌دیدم، یقین داشتم یک شهید را که تا مدتی بعد به محبوب خود خواهد رسید، ملاقات می‌کنم. هیجان عجیبی در ملاقات با این دوستان داشتم. می‌خواستم بیشتر از قبل با آن‌ها حرف بزنم. من یک شهید را که به زودی به ملاقات الهی می‌رفت، می‌دیدم؛ اما چطور این اتفاق می‌افتد. آیا جنگی در راه است؟
چهار ماه بعد از عمل جراحی و اوایل مهر ۱۳۹۴ بود که اعلام شد: «کسانی که علاقه‌مند به حضور در صف مدافعان حرم هستند، می‌توانند ثبت نام کنند.» جنب و جوشی در میان همکاران افتاد. آن‌ها که فکرش را می‌کردم، همگی ثبت نام کردند. من هم با پیگیری بسیار توفیق یافتم تا همراه آن‌ها، پس از دوره آموزش تکمیلی، راهی سوریه شوم. آخرین شهر مهم در شمال سوریه، یعنی شهر حلب و مناطق مهم اطراف آن باید آزاد می‌شدند. نیروهای ما در منطقه مستقر شدند و کار آغاز شد. چند مرحله عملیات انجام شد. ارتباط تروریست‌ها با ترکیه قطع شد. محاصره شهر حلب کامل شد. مرتب از خدا می‌خواستم که همراه با مدافعان حرم به کاروان شهدا ملحق شوم. دیگر هیچ علاقه‌ای به حضور در دنیا نداشتم جز اینکه بخواهم برای رضای خدا کاری انجام بدهم. من دیده بودم که شهدا در آن سوی هستی چه جایگاهی دارند؛ لذا آرزو داشتم همراه با آن‌ها باشم.
کارهایم را انجام دادم. وصیت نامه و مسائلی که فکر می‌کردم برای جبران کنم، انجام شد. آماده رفتن شدم. به یاد دارم که قبل از اعزام خیلی مشکل داشتم، با رفتن من موافقت نمی‌شد و غیره؛ اما با یاری خدا تمام کارها حل شد. ناگفته نماند که بعد از ماجراهایی که در اتاق عمل برای من پیش آمد، کل رفتار و اخلاق من تغییر کرد؛ یعنی خیلی مراقبت از اعمالم انجام می‌دادم تا خدای نکرده دل کسی را نرنجانم. حق‌الناس به گردنم نماند. دیگر از آن شوخی‌ها و سرکار گذاشتن و غیره خبری نبود.
یکی دو شب قبل عملیات، رفقای صمیمی که سال‌ها با هم همکار بودیم، دور هم جمع شدیم. یکی از آن‌ها گفت: «شنیدم که شما در اتاق عمل حالتی شبیه مرگ پیدا کردید و غیره.» خلاصه، خیلی اصرار کردند که برایشان تعریف کنم؛ اما قبول نکردم. من برای یکی دو نفر خیلی سربسته حرف زده بودم و آن‌ها باور نکرده بودند؛ لذا تصمیم داشتم که دیگر برای کسی حرف نزنم. جواد محمدی، سید یحیی براتی، سجاد مرادی، برادر کاظمی، برادر مرتضی زارع و شاه سنایی و غیره در کنار هم بودیم. آن‌ها من را به یکی از اتاق‌های مَقَر بردند و اصرار کردند که باید تعریف کنی. من هم کمی از ماجرا را گفتم. رفقای من خیلی منقلب شدند؛ خصوصاً در مسئله حق‌الناس و مقام شهادت.
چند روز بعد در یکی از عملیات‌ها حضور داشتم. در حین عملیات، مجروح شدم. جراحت من سطحی بود؛ اما درست در تیررس دشمن افتاده بودم. هیچ حرکتی نمی‌توانستم انجام بدهم. کسی هم نمی‌توانست به من نزدیک شود. شهادتین را گفتم. در این لحظات منتظر بودم با یک گلوله از سوی تک‌تیرانداز تکفیری به شهادت برسم. در این شرایط بحرانی، عبدالمهدی کاظمی و جواد محمدی خودشان را به خطر انداختند و جلو آمدند. آن‌ها خیلی سریع من را به سنگر منتقل کردند. خیلی از این کار ناراحت شدم. گفتم: «چرا این کار را کردید؟ ممکن بود همه ما را از دست بدهم.» جواد محمدی گفت: «تو باید بمانی و بگویی که در آن سوی هستی چه خبر است.»
چند روز بعد باز این افراد در جلسه‌ای خصوصی از من خواستند که برایشان از برزخ بگویم. نگاهی به چهره تک تک آن‌ها کردم و گفتم: «چند نفری از شما فردا شهید می‌شوید.» سکوتی عجیب در جلسه حاکم شد. با نگاه‌های خود التماس می‌کردند که من سکوت نکنم. حال آن رفقا تو آن جلسه قابل توصیف نبود. من تمام آنچه را که دیده بودم گفتم. از طرفی برای خودم نگران بودم، نکنه من در جمع این‌ها... اما نه! ان‌شاءالله که هستم. جواد با اصرار از من سؤال می‌کرد و من جواب می‌دادم. در آخر گفت: «چه چیزی بیش از همه در آن طرف به درد می‌خورد؟» گفتم: «بعد از اهمیت به نماز با نیت الهی و خالصانه، هرچه می‌توانید برای خدا و بندگان خدا کار کنید.»
روز بعد یادم هست که یکی از مسئولین جمهوری اسلامی در مورد مسائل نظامی اظهار نظری کرده بود که برای غربی‌ها خوراک خوبی ایجاد شد. خیلی از رزمندگان مدافع حرم از این صحبت ناراحت بودند. جواد محمدی مطلب همان مسئول را به من نشان داد و گفت: «می‌بینی؟ پس فردا همین مسئولی که اینطور خون و بچه ها را پایمال می‌کند، از شهادتش می‌گوید.» خیلی آرام گفتم: «آقا جواد، من مرگ این آقا را دیدم. او در همین سال‌ها طوری از دنیا می‌رود که هیچ کاری نمی‌توانند برایش انجام بدهند. حتی مرگش هم نشان خواهد داد که از راه و رسم امام شهدا فاصله داشته.»
حالا کی بوده این شخص، چی بوده ما دنبال گمانه‌زنی نیستیم. به کسی هم کاری نداریم. آن طرف هم وضعیت افراد هرچه هست به خودشان مربوط است. خدا هم ستارالعیوب است و اصلا سمت این مسائل هم نباید رفت که بخواهیم از برزخ دیگران سر دربیاوریم. خصوصاً اگر کسی باشد که شاید آن وقت وضعیت مطلوبی هم نداشته باشد. ابداً ممنوع است این و حق جستجو و تجسس و این‌ها را نداریم. حالا البته گمانه‌هایی برخی می‌زنند که حالا آن افراد هم کاری نداریم به گمانه‌هایشان و مطلبی که ایشان گفته هم به صورت کلی گفته، هیچ توهین و تهمتی هم به کسی نزده. اگر هم ذهنیت نسبت به کسی خاصی می‌رود، همینی که بالاخره این حرف‌ها به کس خاصی بخورد، خب نشان می‌دهد که حتماً آن شخص جوری از دنیا رفته که شاید خیلی با همین راه امام شهدا و این‌ها جور درنمی‌آمد. یعنی حتماً در ذهن شما این هست که جور درنمی‌آمد و بهترین تطبیق می‌دهیم وگرنه اگر مرگ افراد جوری است که احساس می‌کنید به راه امام شهدا مثلاً مشکلی ندارد که نباید مثلاً نسبت به مرحوم آیت‌الله مصباح یزدی کسی ذهنش نسبت به ایشان نرود. چرا؟ من که کسی نمی‌گوید مرگ ایشان مرگی بوده که مثلاً راه و رسم امام شهدا جور درنمی‌آمد. به هر حال حالا هر کی از دنیا رفته مسئول و پاسخگوی اعمال خودش است. خدا ان‌شاءالله گذشتگان ما را رحمت بکند و اگر هم جزء مسئولین و شاخصین بودند به خاطر خدماتی که داشتند کشیدن در راه این انقلاب و اسلام خدای متعال با فضل و کرمش دستشان را بگیرد. در این ماه رجب و با فضل و کرمش دست ما را هم بگیرد. عاقبت ما را ختم بخیر کند. ما جوری نباشیم که ضرب‌المثل بشیم زبان و همه بگویند که این فلانی است که فقط حرف از معاد و نمی‌دانم قبر و فلان می‌زند. الان مرگ ما موجب هدایت افراد شود. دل‌ها به سمت خدا کشیده شود با و بعد از مرگ‌مان هم تشییع پیکر‌مان، قبرمان، همه این‌ها اسباب هدایت باشد مثل شهید حاج قاسم سلیمانی، رضوان الله تعالی علیه. و اینجوری ما مهم خودمانیم، دیگر کی چی بوده مهم نیست. مهم این است که البته اینجا این داستان از باب اینکه یک نشانه‌ای بود برای صدق آنچه که این برادر عزیزمان دیده، افراد دیگری هم در این جمع بودند که به شهادت نرسیدند و جزئیاتی همین ماجرا داشته که آن جزئیات را تو این کتاب نقل نکرده و آن جزئیات شاهد اصلی صدق ماجرا بوده که برخی از اطرافیان نزدیک آن مرحوم که اینجا دارد بهش اشاره می‌شود، آن‌ها فقط خبر داشتند و کس دیگری حتی از اطرافیان باز مثلاً رده دوم و این‌ها در جریان نبودند، فقط آن رده اول در جریان بودند و این برادر ما به آن‌ها گفته بود با این جزئیات و این خودش نشانه و شاهد صدقی است بر گفتار ایشان که البته رسانه‌ای نیست و قابل انتشار هم نیست و به درد ما هم به درد عموم هم نمی‌خورد. به هر حال مطلبی است دیگر.
حالا خدا ان‌شاءالله با فضل و کرمش دست ما را بگیرد و اینجوری است دیگر، این اعمال ما نتیجه‌اش ظاهر می‌شود در زیستن ما. ما تعیین می‌کنیم خودمان که کیا زیر تابوتمان را بگیرند، کیا پای تابوتمان گریه بکنند. این وری‌ها بیایند پای تابوتمان کف بزنند، سوت بزنند، فحش به بزرگان و این‌ها بدهند یا اینکه قرآن بخوانند، گریه بکنند، روضه بخوانند. این‌ها همش برآورد اعمال ماست و اعمال ما در رشته دخالت و اثر دارد. خدا کند که مرگمان مرگی باشد که باعث روسفیدی باشد مثل شهید احمد کاظمی که جالب هم هست که حالا تقریباً حاج قاسم سلیمانی در ایام سالگرد حاج احمد کاظمی از دنیا رفت، به شهادت رسید که نکته خیلی جالبی کمتر توجه شده. از شدت عشقش به حاج احمد کاظمی. حاج احمد چند وقت قبل از شهادتش خدمت رهبر انقلاب رسیده بود، گفته بود که دو تا درخواست دارم: «برای من دعا کن اینکه روسفید بشم و یکی اینکه شهید بشم.» و هر دو شد، هم روسفید شد و هم شهید شد. اینگونه باشد ان‌شاءالله عاقبت ما با مرگی باشد که هم روسفید بشویم، هم به کسانی ملحق بشویم که این‌ها روسفید بودند، مایه عزت باشد.
یادم می‌آید چند روز بعد آماده عملیات شدیم. جیره جنگی را گرفتیم و تجهیزات خودم را حسابی برای شهادت آماده کردم. من آرپی‌جی برداشتم و در کنار رفقایی که مطمئن بودم شهید می‌شوند، قرار گرفتم. گفتم: «اگر پیش این‌ها باشم بهتر است، احتمالاً با تمام این افراد همگی با هم شهید می‌شویم.» نیمه‌های شب هنوز ستون نیروها حرکت نکرده بود که جواد محمدی خودش را به من رساند. او کارها را پیگیری می‌کرد. سریع پیش من اوآمد و گفت: «الان داریم می‌رویم برای عملیات، خیلی حساسیت منطقه بالاست.» او می‌خواست من را از همراهی با نیروها منصرف کند. من هم بهش گفتم: «چند نفر از این بچه‌ها به زودی شهید می‌شوند، از جمله بیشتر دوستانی که با هم بودیم. من هم می‌خواهم با آن‌ها باشم بلکه به خاطر آن‌ها ما هم توفیق داشته باشیم.»
دستور حرکت صادر شد. من از ساعت‌ها قبل آماده بودم. سر ستون ایستاده بودم و با آمادگی کامل می‌خواستم اولین نفر باشم که پرواز می‌کند. هنوز چند قدمی نرفته بودیم که جواد محمدی با موتور جلو آمد و من را صدا کرد. خیلی جدی گفت: «سوار شو! باید از یک طرف دیگر خط‌شکن محور باشیم.» باید حرفش را قبول می‌کردم. من هم خوشحال سوار موتور جواد شدم. ۱۰ دقیقه‌ای رفتیم تا به یک تپه رسیدیم. به من گفت: «پیاده شو، زود باش!» بعد جواب داد: «دست یحیی را بیاور.» سید یحیی سریع خود را رساند و سوار موتور شد. من به جواد گفتم: «اینجا کجاست؟ خط کجاست؟ نیروها کجا هستند؟» جواد هم گفت: «این آرپی‌جی را بگیر، برو بالای تپه، بچه‌ها تو را توجیه می‌کنند.» رفتم بالای تپه و جواد با موتور برگشت. این منطقه خیلی آرام بود. تعجب کردم. از چند نفری که در سنگر حضور داشتند پرسیدم: «چه کار کنیم؟ خط دشمن کجاست؟» یکی از آن‌ها گفت: «بگیر بنشین، اینجا خط پدافندی است. باید فقط مراقب حرکات دشمن باشیم.» تازه فهمیدم که جواد محمدی چه کار کرد.
روز بعد که عملیات تمام شد، وقتی جواد محمدی را دیدم، با عصبانیت گفتم: «خدا بگم چیکارت بکنه! برای چی منو بردی پشت خط؟» لبخندی زد و گفت: «تو فعلاً نباید شهید بشی. باید برای مردم بگی که اون طرف چه خبره. مردم معاد رو فراموش کردند. برای همین جایی تو رو بردم که از خط دور باشی؛ اما رفقای ما اون شب به خط دشمن زدند. سجاد مرادی و سید یحیی براتی که سر ستون قرار گرفتند، اولین شهدا بودند. مدتی بعد، مرتضی زارع، بعد شاه سنایی و عبدالمهدی کاظمی و غیره در طی مدت کوتاهی تمام رفقای ما که با هم بودیم، همگی پر کشیدند و رفتند؛ درست همانطور که قبلاً دیده بودم. جواد محمدی هم بعدها به آن‌ها ملحق شد؛ بچه‌های اصفهان را به ایران منتقل کرد. من هم با دست خالی از مدافعان حرم به ایران برگشتم، با حسرتی که هنوز اعماق وجودم را آزار می‌دهد.
مدتی از ماجرای بیمارستان گذشت. پس از شهادت دوستان مدافع حرم، حال و روز من خیلی خراب بود. من تا نزدیکی شهادت رفتم؛ اما خودم می‌دانستم که شهادت را از دست دادم. به من گفته بودند که هر نگاه حرام حداقل شش ماه شهادت آن‌ها که عاشق شهادت هستند را عقب می‌اندازد. روزی که عازم سوریه بودیم، پرواز ما با پرواز آنتالیا همزمان شد. این هم از آن مواردی است که برخی به کتاب دست گرفتند که کسی که جانباز و مدافع حرم بود و رزمنده بود و سنش هم مثلاً نزدیک به پنجاه سال و این‌ها، چطور آدمیزاده و لغزش از همه ما سر می‌زند. خیلی بزرگ‌تر از ایشان هم لغزیدند و سر خوردند تو خیلی از مسائل ابتدایی‌تر از این بحث. یک نگاهی بوده و از دست در رفته بوده. سریع هم ایشان متنبه شده. چند دختر جوان با لباس‌های بسیار زننده در مقابل من قرار گرفتند و ناخواسته نگاه من به آن‌ها افتاد. بلند شدم. خودمو تغییر دادم. هرچه می‌خواستم حواس خودمو پرت کنم، انگار نمی‌شد؛ اما دیگر دوستان من در جایی قرار گرفتند که هیچ نامحرمی نبود. این دخترها دوباره در مقابلم قرار گرفتند. نمی‌دانم شاید فکر کرده بودند من هم مسافر آنتالیایم. هرچه بود، ایمان من آزمایش شد. گویی شیطان و یارانش آمده بودند تا به من ثابت کنند هنوز آماده نیستی. عکس‌العملی انجام ندادم؛ اما متأسفانه‌ نمره قبولی از این آزمون نگرفتم. به هر حال دل انسان می‌لرزد. از خدا می‌خواهیم که ما را نگه دارد خودش و خدا هم با این مسائل معمولاً به ما ما نیستیم که خودمان را نگه می‌داریم. اگر هم گناهی از آدم ترک می‌شود به توفیق الهی است، به اذن حق تعالی است. او که نگه می‌دارد ما را از گناه. در میان دوستانی که با هم در سوریه بودیم، چند نفر را می‌شناختم که آن‌ها را جزو شهدا دیدم. می‌دانستم آن‌ها هم شهید خواهند شد. یکی از آن‌ها علی خادم بود. علی پسر ساده و دوست داشتنی سپاه بود. آرام بود و با اخلاص. در فرودگاه جایی نشست که هیچ کسی در مقابلش نباشد تا یه وقت آلوده نگاه حرام نشود.
در جریان شهادت رفقای ما، علی هم مجروح شد؛ اما همراه با ما به ایران برگشت. من با خودم فکر می‌کردم که علی به زودی شهید می‌شود؛ اما چگونه و کجا؟ یکی دیگر از رفقای ما که او را در جمع شهدا دیده بودم، اسماعیل کرمی بود. او در ایران بود و حتی در جمع مدافعان حرم حضور نداشت؛ اما من او را در جمع شهدایی که بدون حساب و کتاب راهی بهشت می‌شدند، مشاهده کردم. من و اسماعیل خیلی با هم دوست بودیم. یکی از روزهای سال ۱۳۹۷ به دیدنم آمد. ساعتی با هم صحبت کردیم. خداحافظی کرد و گفت: «قراره برای مأموریت به مناطق مرزی اعزام بشم. رفقای ما در سیستان و بلوچستان مسائل امنیتی در آن منطقه به گونه‌ای است که دوستان پاسدار برای مأموریت به آنجا اعزام می‌شدند.» فردای آن روز سراغ علی خادم را گرفتم. گفتند: «سیستان.» یکباره با خودم گفتم: «نکنه باب شهادت از آنجا برایش باز بشود.» سریع با فرماندهی مکاتبه کردم. با اصرار تقاضای حضور در مرزهای شرقی را داشتم؛ اما مجوز حضور ندادند.
مدتی گذشت. با رفقا در ارتباط بودم؛ اما نتوانستم آن‌ها را همراهی کنم. در یکی از روزهای بهمن ۹۷ خبری پخش شد. خبر خیلی کوتاه بود؛ اما شوک بزرگی به من و تمام رفقا وارد کرد. یک انتحاری وهابی خود را به اتوبوس سپاه زد و ده‌ها رزمنده را که مأموریتشان به پایان رسیده بود، به شهادت رساند. سراغ رفقا را گرفتم. روز بعد لیست شهدا ارسال شد. علی خادم و اسماعیل هر دو در میان شهدا بودند. الهی که روحشان در جوار سیدالشهدا دعاگوی ما باشد. برای ما دعا کنند، ان‌شاءالله. عزیزی که اسمشان در کتاب آمد با نظر رحمت و لطفشان به ما نگاه کنند. دست ما را بگیرند و شفاعت کنند ما را. به هر حال این کتاب سه دقیقه در قیامت فضای شهادت داشت و دل‌ها را هوایی شهادت کرد. ان‌شاءالله که شهادت روزی همه ما بشود.
در دنیا وقتی با آن شهید صحبت می‌کردم، توصیفات جالبی از آن سوی هستی داشت. او اشاره می‌کرد که بسیاری از مشکلات شما با خدا، با توکل به خدا و درخواست از شهدا برطرف می‌شود. مقام شهادت آنقدر در پیشگاه خداوند با عظمت است که تا وارد برزخ نشوید متوجه نمی‌شوید. در این مدت عمر با اخلاص بندگی کنید و به بندگان خدا خدمت کنید و دعا کنید. مرگ شما هم شهادت باشد. بعد گفت: اینجا همچون پروانه به گرد شمع وجود اهل بیت حلقه می‌زنند و از وجود نورانی آن‌ها استفاده می‌کنند. من از نعمت‌های بهشت که برای شهدا سؤال کردم، از قصرها و حوریه‌ها و غیره... گفت: «تمام نعمت‌ها زیباست؛ اما اگر لذت حضور در جمع اهل بیت را درک کنی، لحظه‌ای حاضر به ترک محضر آن‌ها نیستی.» بزرگ‌ترین آیه خدای متعال، بزرگ‌ترین جلوه خدای متعال و شاهکار خلقت است. اصلاً همه خلقت و فعل وجود این‌ها است. شما در این ماه رجب در ادعیه و اعمال این ماه دارید. یکی از ادعیه که وارد شده که با بسم‌الله الرحمن الرحیم شروع می‌شود، فرض می‌کنیم که «لا فرق بینک و بینهم الا انهم عبادک.» خدایا، بین تو و اهل بیت فرقی نیست، تنها فرق این است که این‌ها بنده تو هستند. تنها فرقی که هست همین است. این‌ها بنده تو هستند، هیچ فرقی نیست. خیلی حرف است. بین امیرالمؤمنین و خدا یک فرق فقط هست. آن هم این است که امیرالمؤمنین هرچه که دارد از بندگی خداست، از خودش دارد. امیرالمؤمنین از بندگی. همین تفاوت، هرچه او دارد، احاطه‌ای که خدا، علمی که خدا، رحمت خدا، غضب خدا، شدت خدا، لطف خدا، حمایت، عنایت، رازقیت، خالقیت، همه را اهل بیت دارند به اذن الله. حضرت عیسی هم پرنده را، یعنی گلی را به شکل پرنده درست می‌کرد، توش می‌دمید، خلق می‌کرد، پرنده روح درش می‌دمید به اذن الله. حضرت ابراهیم این پرنده‌های تکه تکه را خطاب کرد و صدا زد و این‌ها آمدند، زنده شدند، زنده‌شان کردند. این‌ها مظهر خالقیت و رازقیت هستند. حضرت خضر مامور شد بچه‌ای را بکشد، مظهر محی و ممیت. حضرت عیسی مظهر محی بود. حضرت خضر اینجا جلوه ممیت شد. احیا می‌کنند، می‌کشند، می‌برند، می‌آوردند، بالا می‌برند، پایین می‌آورند، عزت می‌دهند، ذلت می‌دهند. هرچه حق‌تعالی دارد این اهل بیت عصمت و این چهارده نور پاک دارا هستند. دیگر حالا دیدن این‌ها در بهشت اوج کار گل بهشت است. گل بهشت. من دیدم که برخی از شهدا تاکنون سراغ حوریه‌های بهشتی نرفتند، از بس که مجذوب جمال نورانی محمد شدند. و آنجا جلوه جمال امیرالمؤمنین و اباعبدالله الحسین و بقیه اهل بیت وقتی بروز پیدا بکند، روایت داریم که حوری‌ها می‌آیند به بهشتیان می‌گویند که ما آماده شما هستیم، ما مشتاقیم. چون حوری‌ها آنجا مشتاقند برای بهشتی. اینجا را آذین بستیم، مشتاق شما هستیم، آماده‌ایم، مهیای شما هستیم، منتظریم. این‌ها دور امام حسین علیه السلام جمع شدند که تو روایت داده است: «حدیث الحسین.» در حال حدیث با اباعبدالله. وقتی حوری‌ها بهشتی‌هایی که دور امام حسین هستند را می‌گویند: «این‌ها می‌گویند که ما آنقدر غرق مشاهده اباعبدالله الحسین علیه السلام هستیم که از بهشت فارغ شدیم.» به تعبیر از بهشت غافل شدیم:
گر تو را در منزل جانانه مهمان کنند
گول نعمت را مخور مشغول صاحبخانه شو
آنجا صاحبخانه را مشغول دیدار شدند. در بهشت صاحبخانه امیرالمؤمنین، صاحبخانه است. صاحبخانه است، لذا هر دری را که در بزنم درهای بهشت «یا علی». کتابخونه را صدا می‌زند: «لا قلیل سلاما.» این سلام چیست؟ سلام «هی سلام» همان لیله القدر. لیله القدر کیست؟ فاطمه. لیله القدر لیله فاطمه. این شب قدر حضرت زهرا سلام الله علیهاست. پس همه آن سلام در بهشت مثل شب قدر. شب قدر سلام همش جلوه‌های فاطمه است. بهشت به این‌ها بهشت شده. این‌ها حقیقت بهشتند. خدا کند که ما محروم نشویم از این مراتب، از جلوه‌ها. با فضل و کرمش، خدای متعال به آبروی اهل بیت عصمت، نصیب ما هم بکند همچین چیزهایی. به هر حال صحبت‌های من با ایشان تمام شد؛ اما این نکته که زیبایی جمال نورانی اهل بیت حتی با حوریه‌ها قابل مقایسه نیست را در ماجرایی عجیب دریافتم.
در دوران نوجوانی و زمانی که در بسیج مسجد فعال بودم، شب‌ها در قبرستان محل که پشت مسجد قرار داشت، رفت و آمد داشتم. ما طبق عادت نوجوانی برخی شب‌ها به داخل قبرهای خالی می‌رفتیم، رفقا را می‌ترساندیم؛ اما یک شب ماجرای عجیبی رخ داد. من داخل یک قبر رفتم. یکبار متوجه شدم دیواره قبر کناری فرو ریخته و سنگ لحد‌های قبل پیدا است. من در تاریکی از حفره ایجاد شده به درون قبر نگاه کردم. اسکلت یک انسان پیدا بود. از نشانه‌های روی قبر فهمیدم که آنجا قبر یک خانوم  است. همان لحظه یکی از دوستان وارد قبر شد. او می‌خواست اسکلت‌های مرده را بردارد. هرچه باهاش صحبت کردم که این کار را نکن، قبول نکرد. من از آنجا رفتم. لحظاتی بعد صدای جیغ این دوستم را شنیدم. فهمیدم دیده بود که از ترس این گونه فریاد زد. من او را بیرون آوردم و بلافاصله وارد قبر شدم. به هر طریقی بود، قسمت سوراخ قبر را پوشاندم. با گذاشتن چند خشت و ریختن خاک، قبر آن مرحومه را کامل درست کردم.
در آن سوی هستی و درست زمانی که این ماجرا را به من نشان دادند، گفته شد: «آن قبری که پوشاندی مربوط به یک زن مومن و با تقوا است و به خاطر این عمل و دعای آن زن، چندین حوریه بهشتی در بهشت منتظر شما هستند.» همان لحظه، وجود نورانی اهل بیت در مقابل من قرار گرفتند و من مدهوش دیدار این چهره‌های نورانی شدم. از طرفی چهره زیبای آن حوریه‌ها را هم به من نشان دادند؛ اما زیبایی جمال نورانی اهل بیت کجا و چهره حوری‌های بهشتی کجا. من در آنجا هیچ چیزی به زیبایی جمال اهل بیت ندیدم. فرهاد، این‌ها واقعیتی است. امیرالمؤمنین فرمود: «ما لله آیت هیه اکبر منی.» خدا آیه‌ای بزرگ‌تر از من ندارد. جان به قربان امیرالمؤمنین و اولاد طاهرینش و برادرش رسول‌الله و همسرش فاطمه زهرا.
امام زمان طاووس اهل جنه‌اند. طاووس، طاووس! دلربایی دارد. هرکه باز می‌کند مات و مبهوت می‌شود. انسان ترکیب این رنگ‌ها و این جلوه‌ها، یک کلکسیونی از زیبایی‌ها و کمالات است. حالا هر پرنده‌ای یک جلوه‌ای دارد، یک رنگی دارد، یک رونقی دارد، یک دلبری دارد. طاووس انگار همه دلبری همه پرنده‌ها را یک‌جا دارد. یعنی شما اگر به طاووس نگاه کنی، انگار به همه پرنده‌ها نگاه کرده‌ای. شاید سر طاووس بودن امام زمان هم همین باشد. همه کمالات همه انبیاء و اولیاء در او هست و او جلوه می‌دهد، با او هست. دیدار این جمال در دنیا، در برزخ، در قیامت معادلی ندارد. خدا ما را از دیدارشان محروم نکند و دیدارشان با آبرو باشد. برای ما آبرومند باشیم وقتی که به دیدارشان نائل می‌آییم و خجالت‌زده و شرمنده نباشیم. در مقام توبیخ ما و سرزنش ما نباشد. محبت و مهرشان را دریافت کنیم.
اما نکته مهمی که در آنجا فهمیدم و بسیار با ارزش بود، اینکه توفیق شهادت نصیب هر کسی نمی‌شود. انسان با اخلاص که بتواند از تمام تعلقات دنیوی دل بکند، لیاقت شهادت پیدا می‌کند. شهادت یک اتفاق نیست، یک انتخاب است. نکته بسیار زیبایی است، شهادت اتفاق نیست، انتخاب است. شهادت اتفاق ده دقیقه، یک ربع، یک ساعت، نیم ساعته نیست. یک انتخاب است. یک انسان در طول زندگی در بیست سال، سی سال، چهل سال، پنجاه سال زندگی رقمش می‌زند. در دوراهی‌هایی که قرار می‌گیریم و باید روی خودمان پا بگذاریم، روی دنیا و امور اعتباری و فانی پا بگذاریم. امور زودگذر و خیالی. اینجاها آن وقت‌هایی است که انسان شهادت خودفروشی به خداست: «ان الله اشترا من المؤمنین اموالهم و انفسهم بإن لهم الجنة» خدا می‌خرد از این‌ها مالشان و جانشان و «و من الناس من یشتری نفسه ابتغاء مرضات الله». خودفروشی به خدا می‌کند. این خود هیچکدام توهمی. خود الکی. همین را خدا از ما همان را که آخرش هم باید بمیریم و بزنیم و برویم، با فضل و کرمش خدای سبحان این خدای مهربان، این الله با این عنایت بی‌پایانش، این رئوف رحیمی که مهر مادر یک صدم مهر او در دنیاست. به مهر او در دنیا یک صدم مهر او در عوالم، نود و نه تاش را گذاشته برای آخرت، یک درصد از رحمتش را تو دنیا جلوه داده و یک درصد از این یک درصد شده رحمت مادر.
این خدای مهربان از ما جانمان را می‌خرد، همین را که تو تصادف، تو انفجار و کرونا و این‌ها می‌دهیم. البته اگر انتخاب‌های انسان عاشقانه و بنده‌وار باشد، با کرونا رفتن‌اش هم شهادت است. در کرونا خدا جانمان را می‌خرد مثل این عزیزانی که شهدای سلامت بودند، همنشینشان با انبیاء و اولیاء باشد که این‌ها انتخاب کردند جهاد و فداکاری را. کرونا شد میدان جهاد و بستر و قتلگاه این‌ها. این‌ها تو آن نفس نفس زدن‌ها و خس خس و سرفه‌هایشان انگار تیر می‌خوردند و در خون خودشان می‌غلطیدند و به ملاقات خدای سبحان می‌رفتند. انتخاب مهم است، انتخاب عاشقانه. خدا را ترجیح دادن بر دیگران، این قدم اول است. ترجیح دادن خدا بر همه، بر خودمان، بر همه کس. حرف خدا حرف اول و آخر باشد. خواست او اول و آخر باشد. او چی می‌خواهد؟ او چی می‌خواهد؟ هرچه که او بخواهد، این برایم ملاک بشود و تو زندگی این را دنبال کنیم. «یهدی به الله من اتبع رضوانه صبح الاسلام من اتبع رضوانه». پیگیر رضایت او باشیم. پیگیر باشیم او چی می‌خواهد. اینجا دیگر همه علاقه‌هایمان الهی می‌شود.
او می‌خواهد من بچه ام را دوست داشته باشم. بچه ام را دوست دارم. همسرم را به خاطر او دوست دارم. شغلم را به خاطر او دوست دارم. پول را به خاطر او دوست دارم. از پول محافظت می‌کنم چون او گفته و جایی خرج می‌کنم که او گفته. کسب می‌کنم چون او گفته. نگه می‌دارم چون او گفته. همه ش می‌شود فرمان او. خالص رضایت او. اگر اینطور توانستیم بشویم این همان است که هم حاج احمد کاظمی می‌فرمود که ما راهی نداریم جز اینکه شهید زنده باشیم تا شهید بشویم و حاج قاسم می‌فرمود که فقط کسانی شهید می‌شوند که شهید بوده باشند. شهید زیستن یعنی همین، دل بریدن، قطع تعلقات از این و چشم نداشتن به این، توقع نداشتن از آن. که عزیز همیشه آدم در روایت می‌گفت: «اگر می‌خواهی به خدا نزدیک بشوی، از مردم چیزی نخواه.» این روایت خیلی زیباست، در این ماه رجب این روایت می‌تواند ما را بسازد. فرمود: «اگر می‌خواهی به مردم نزدیک بشوی ازشان چیزی نخواه. اگر می‌خواهی به خدا نزدیک بشوی از او چیزی بخواه.» با این تفاوت که از مردم وقتی می‌خواهی از ندار می‌خواهی. از خدا وقتی می‌خواهی از دارا می‌خواهی. عزتت را هم می‌کند، لبریزت هم می‌کند. آن‌ها ذلیلت هم می‌کنند، خارت هم می‌کنند. چیزی هم بهت نمی‌دهند، بعدش هم منت می‌گذارند، تحقیرت می‌کنند. چرا از او بخواهیم؟ چرا از اینها بخواهیم؟ از خدا می‌خواهیم به خدا خودش اسباب را فراهم می‌کند چون کارها را با اسباب پیش می‌برد و این مردم را هم اسباب در دست اوست. دل‌ها به دست اوست. خودش می‌آورد این‌ها را بسیج می‌کند. به هر نحوی که هیچ رزقی هیچ وقتی هم آدم از رزقش محروم نمی‌شود. آنی که برایش نوشتند، ته دریا برو تو آسمان بره، رزقش را بهش می‌رسانند. خدا زیر دین کسی نمی‌ماند. «علی الله رزقها» مکلف دانسته به اینکه رزق بنده‌هایش را برساند. انگار خودش، خودش را تکلیف کرده رزق بنده‌هایش را باید بهشان برساند. اینجوری اگر باشد، خدا اگر کمک بکند، این حال و هوا را پیدا بکنیم. به حق این ماه رجب، به حق این ریزش این باران در این ماه رجب. باران رحمت خدای متعال که در این ماه لبریز است. آن به آنی بارش نفحات همه جا را گرفته و دارد می‌بارد. اینطور اگر باشد، انسان دل بریده زندگی می‌کند. دل بریده از خلق و دل بسته به خدا. و این می‌تواند خدا را انتخاب بکند و پایش بایستد و این می‌شود شهید واقعی. و این می‌شود شهادت یک انتخاب آگاهانه که برای آن باید تمام تعلقات را از خود دور کرد.
مثالی بزنم تا بهتر متوجه بشوید. همان شبی که با دوستانم در سوریه دور هم جمع بودیم و گفتم چه کسانی شهید می‌شوند، به یکی از رفقایم تأکید کردم که: «فردا با دیگر رفقا شهید می‌شوی.» روز بعد در این عملیات، تانک نیروهای ما مورد هدف قرار گرفت. سید یحیی و سجاد در همان زمان به شهادت رسیدند. درست در کنار همان تانک، آن دوست ما قرار داشت که من شهادت او را دیده بودم؛ اما این دوست ما زنده، در زیر بارش سنگین رگبار نیروهای داعش توانست به عقب بیاید. من خیلی تعجب کردم، یعنی اشتباه دیده بودم؟ دو سه سال از این ماجرا گذشت. یک روز در محل کار بودم که این بنده خدا به دیدنم آمد. پس از کمی حال و احوال شروع به صحبت کرد و گفت: «خیلی پشیمونم.» خیلی با تعجب گفتم: «از چی پشیمونی؟» گفت: «یادت هست تو سوریه به من وعده شهادت دادی؟ آن روز وقتی که تانک مورد هدف قرار گرفت، به داخل یک چاله کوچک پرتاب شدم. ما وسط دشت و درست در تیررس دشمن بودیم. یقین داشتم که الان شهید می‌شوم. باور کن من دیدم که رفقایم به آسمان رفتند؛ اما همان لحظه فرزندان خردسالم در مقابل چشمانم آمدند. دیدم نمی‌توانم از آن‌ها دل بکنم. در درونم به حضرت زینب عرض کردم: خانم جان، من لیاقت دفاع از حرم شما را ندارم. من می‌خواهم پیش فرزندانم برگردم. خواهش می‌کنم.»
هنوز این حرف‌های من تموم نشده بود که حس کردم یک نیروی غیبی به یاری من آمد. دست زیر سرم قرار گرفت و من را از چاله بیرون آورد. آنجا رگبار تیربار دشمن قطع نمی‌شد. من به سمت عقب می‌رفتم و صدای گلوله‌ها که از کنار گوشم رد می‌شد را می‌شنیدم، بدون اینکه یک گلوله یا ترکش به من اصابت کند. بوی آن نیروی غیبی من را حفاظت کرد تا به عقب آمدم؛ اما حالا خیلی پشیمونم. نمی‌دانم چرا در آن لحظه این حرف‌ها را زدم. توفیق شهادت همیشه به سراغ انسان نمی‌آید. او می‌گفت و همینطور اشک می‌ریخت. درست همین توصیفات را یکی دیگر از جانبازان مدافع حرم داشت. او می‌گفت: «وقتی تیر خوردم به زمین افتادم. روح از بدنم خارج شد و به آسمان رفتم. یک دلم می‌گفت برو؛ اما با خودم گفتم خانم من خیلی تنها است، حیف در جوانی بیوه بشود. من خیلی او را دوست دارم.» همین که تعلل کردم و جواب ندادم، یکباره دیدم به سمت پایین پرتاب شدم و با سرعت وارد بدنم شدم. درست در همان لحظه پیکرهای شهدا را که من همراه آن‌ها بودم، از ماشین به داخل بیمارستان بردند که متوجه زنده بودن من شدند.
جانبازان حادثه انفجار اتوبوس سپاه هم داشتند. او می‌گفت: «همین که انفجار صورت گرفت، همراه با ده‌ها پاسدار شهید به آسمان رفتم. در آنجا دیدم که رفقای من از جمع ما جدا شدند و با استقبال ملائک، بدون حساب، وارد بهشت می‌شدند. نوبت به من رسید. گفتند آیا دوست داری همراه آن‌ها بروی؟ گفتم بله؛ اما یکباره یاد زن و فرزندانم افتادم. محبت آن‌ها یکباره در دلم نشست. همان لحظه من را از جمع شهدا بیرون کردند. من بلافاصله به درون بدنم منتقل شدم. حالا چقدر افسوس می‌خورم چرا من غفلت کردم؟ مگر خدا خودش یاور بازماندگان شهدا نیست؟ من خیلی اشتباه کردم؛ ولی یقین پیدا کردم که شهادت توفیقی است که نصیب همه نمی‌شود.»
امیرالمومنین می‌فرماید که: «غصه زن و بچه‌ات را نخور. از دو حال خارج نیست؛ یا این‌ها دوست خدا هستند یا دشمن خدا. اگر دوست خدا هستند، خدا خودش بلد است اولیاء خودش را اداره کند. اگر دشمن خدا هستند، که به تو چه که برای دشمن خدا دلسوزی می‌کنی.» یک روایت دیگر هم داریم که: «شهادت اجل کسی را جابجا نمی‌کند.» هر کی به شهادت می‌رسد، سر اجل می‌رسد. زود مرگ کسی نمی‌شود، جوان‌مرگ نمی‌شود با شهادت. این هم نکته دوم. به این‌ها اگر توجه داشته باشیم، خیلی مسائل برایمان حل می‌شود. پس نه خانواده شهید غصه بخورند بابت شهادتش و رفتنش، هم این‌ها دل بکنند از این رزمنده. بدانند که این اگر قرار باشد برود، قرار باشد بماند. شهید حاج قاسم سلیمانی، رحمت الله علیه، سال‌ها خط مقدم بود. چه در دفاع مقدس، چه جنگ لبنان، چه جنگ با داعش. ولی آخر تو فرودگاه ایشان را شهید کردند. این‌ها نکته دارد دیگر. یعنی زیر باران رگبار و گلوله شهید نشد. یک پهپاد آمد و ایشان را شهید کرد. خر سر وقت، سر جایش، آنجایی که نوشته، آنجایی که تقدیر است، آنجایی که حسابش را دارد، آنجا شهید می‌شود، از دنیا می‌رود.
دست از وظیفه نکشیم به خاطر این مسائل. عقب‌نشینی نکنیم. بدانیم این‌ها هم روزیشان با خداست. ما خودمان هم وسیله بودیم. بعد از ما هم کی می‌خواهد ما را اداره کند. همان که خود من را اداره می‌کرد. این مرگ شیرین و دوست‌داشتنی و رویایی را خدا کند مفت از دست ندهیم. از چنگمان شیطان و نفس اماره بیرون نکشد. وعده‌های توخالی و در باغ شهادت که باز است هنوز هم باز است و بعداً هم باز است. ان‌شاءالله جا نمانیم از این قافله، از این قافله جاوید. خدا کمک کند دست ما را بگیرد و از این تعلقات دل بکنیم. دل بکنیم نه یعنی ولشان کنیم. علاقه نداشته باشیم به خاطر خدا. علاقه داشته باشیم. علاقه‌مان مانع علاقه به خدا باشد. اصل علاقه خدا باشد. به خاطر خدا دوست داشته باش. چون خدا دوستشان دارد. این‌ها مؤمنند. بندگان خدا. بچه. روایت داریم: «احب الصبیان.» بچه‌های کوچک را دوست داشته باشیم. «منها بر توحید خودم مفطور کردم.» خدا بچه‌های کوچک را دوست دارد. خدا زن‌ها را دوست دارد. مظهر رحمت مادر را. خدا دوست دارد دختر را. خدا دوست دارد فرزندان ما را. این‌ها نعمت الهی هستند. «هندت کن به اموال و بنین.» امداد الهی است. از این نگاه نگاه کن. رزق، نعمت، مدد خداست به ما. خدا ما را مدد رسانده با این بچه‌ها و روزی کرده این‌ها را. نصیب کرده. جلوه وهاب وهابیت خداست. هبه خداست. «یهب لمن یشاء اناثا»، «یهب لمن یشاء الذکوره». به هر کسی بخواهد دختر هبه می‌کند. بلکه بخواهد پسر هبه می‌کند. هر جا بخواهد دوقلو می‌دهد، هبه می‌کند. این‌ها هبه خداست. هدیه خداست. سالم‌اش هم هدیه است. مریض‌اش هم هدیه است. معلول‌اش هم هدیه است. همش هدیه خداست، هبه خداست. از این باب دوست داشته باش. تمرین کنیم. خدا نظر کند. بتوانیم این مدل علاقه‌مند باشیم. از باب هبه. این‌ها را هدیه خدا ببین. آن وقت دیگر هدیه صاحب دارد، مالک دارد. مالکش خداست و این هدیه را به خودمان می‌سپاریم. هم از عزیزمان می‌گذریم در راه خدا که برود به جهادش برسد. وقتی به جهاد رفتیم، دل می‌کنیم از عزیزانمان و مشغول جهاد و متمرکز جهادمان، به خدا واگذار می‌کنیم و می‌سپاریم. می‌دانیم که خدا از همه دلسوزتر و مهربان‌تر و بهتر از همه می‌تواند رسیدگی کند. در روایتم داریم که وقتی این‌ها میدان جهاد می‌روند، خدا زندگی این‌ها را اداره می‌کند به نحو خاص، با تفضل و عنایت خاص و ویژه. این هم نکته بعدی است.
آخرین بخش از کتاب می‌فرماید که: «این مطلب را یادآور می‌شوم که بعد از شهادت دوستانم، بنده راهی مرزهای شرقی شدم. مدتی را در پاسگاه مرزی حضور داشتم؛ اما خبری از شهادت نشد. در آنجا مطالبی دیدم که خاطرات ماجراهای سه دقیقه در قیامت برای من تداعی می‌شد. یک روز دو پاسدار را دیدم که به مقر ما آمدند. با دیدن آن‌ها حالم تغییر کرد. من هر دوی آن‌ها را دیده بودم که بدون حساب و در زمره شهدا و با سرهای بریده شده، راهی بهشت بودند. برای اینکه مطمئن بشوم به آن‌ها گفتم: نام هر دوی شما محمد است؟ آن‌ها تأیید کردند. منتظر بودند که من حرف خودم را ادامه بدهم؛ اما بحث را عوض کردم و چیزی نگفتم. از شرق کشور برگشتم. من در اداره مشغول به کار شدم با حسرتی که غیر قابل باور است.»
یک روز در نمازخانه اداره، دو جوان دیدم که در کنار هم نشسته بودند. جلو رفتم و سلام کردم. خیلی چهره آن‌ها برایم آشنا بود. به نفر اول گفتم: «من نمی‌دانم شما را کجا دیدم؛ ولی خیلی برای من آشنایی. می‌توانم فامیلی شما را بپرسم؟» نفر اول خود را معرفی کرد. تا نام ایشان را شنیدم، یاد خاطرات اتاق عمل و غیره برایم تداعی شد. بلافاصله به دوست کناری‌اش گفتم: «نام شما هم باید حسین آقا باشد.» تأیید کرد و منتظر شد تا من بگویم که از کجا آن‌ها را می‌شناسم؛ اما من که حال منقلبی داشتم، بلند خداحافظی کردم. خوب به یاد داشتم که این دو جوان پاسدار را با هم دیدم که وارد برزخ شدند و بدون حسابرسی اعمال، هر دو با هم شهید شدند، در حالی که در زمان شهادت مسئولیت داشتند. باز به ذهن خودم مراجعه کردم. چند نفر دیگر از نیروها برای من آشنا بودند. پنج نفر دیگر از بچه‌های اداره را مشاهده کردم که الان از هم جدا و در واحدهای مختلف مشغولند؛ اما عروج آن‌ها را هم دیده بودم. آن پنج نفر با هم به شهادت می‌رسند. چند نفری را در خارج اداره دیدم که آن‌ها هم هرچند ماجرای سه دقیقه حضور من در آن سوی هستی و بررسی اعمال من خیلی سخت بود، لحظات را فراموش نمی‌کنم؛ اما خیلی از موارد را سال‌ها پس از آن واقعه در شرایط و زمان‌های مختلف به یاد می‌آورم.
چند روز قبل در محل کار نشسته بودم. چاپ اول کتاب «سه دقیقه در قیامت» انجام شده بود. یکی از مسئولین از تهران برای بازرسی به اداره ما آمد. همین که وارد اتاق ما شد، سلام کرد و پشت میز آمد و مشغول روبوسی شدیم. من را به اسم صدا کرد، گفت: «چطوری برادر؟» من که هنوز او را به خاطر نیاورده بودم، گفتم: «الحمدلله.» گفت: «ظاهراً من را نشناختی. ۱۰ سال قبل در فلان اداره برای مدت کوتاهی با شما همکار بودم. من کتاب «سه دقیقه در قیامت» را که خواندم، حدس زدم که ماجرای شما باشد، درست است؟» گفتم: «بله.» و کمی صحبت کردیم. ایشان گفت: «یکی از بستگان من با خواندن این کتاب خیلی متحول شده و چند میلیون رد مظالم داده. به عنوان بازگشت حق و بیت‌المال، کلی پول پرداخت کرده.»
بعد از صحبت‌های معمول، ایشان رفت و من مشغول فکر بودم که او را کجا دیدم. یکباره یادم آمد! او هم جزو کسانی بود که از کنار من عبور کرد و بی‌حساب وارد بهشت شد. او هم شهید می‌شود. دیدن روزمره این دوستان بر حسرت من می‌افزاید. خدایا، نکنه مرگ ما شهادت نباشه. به قول برادر علیرضا قزوه:
«وقتی که غزل نیست شفای دل خسته دیگر چه نشینیم به پشت در بسته
رفتند چه دلگیر و گذشتند چه جانسوز آن سینه زنان حرمش دسته به دسته
می‌گویم و می‌دانم از این کوچه تاریک راهی است به سرمنزل دل‌های شکسته
در روز جزا جرأت برخاستنش نیست پایی که به آن زخم حضوری ننشسته
قسمت نشود روی مزارم بگذارند سنگی که گل لاله به آن نقش نبسته»
خب، بخش پایانی کتاب «سه دقیقه در قیامت»، و وداع ما با کتاب و دوست. کتاب «سه دقیقه در قیامت» چاپ و با یاری خدا با اقبال مردم روبرو شد. استقبال مردم از این کتاب خیلی خوب بود. افراد بسیاری خبر می‌دادند که این کتاب تأثیر فراوانی روی آن‌ها داشت. بارها در جلسات و یا در برخورد با برخی دوستان این کتاب به من هدیه داده می‌شود. آن‌ها من را که راوی هستم، نمی‌شناختند و من از اینکه این کتاب در زندگی معنوی مردم مؤثر بوده، بسیار خوشحال بودم. حتی یکی از دوستان جوان من که باعث شده بود در مدرسه تنبیه شوم، بعد از سال‌ها به سراغم آمد. او یک جلد از کتاب را به من هدیه داد، ضمن تأکید بر حق‌الناس، از من حلالیت طلبید و من بخشیدم، خود را معرفی نکردم که راوی کتابم.
اما یک روز صبح طبق روال همیشه از مسیر بزرگراه به سمت محل کار می‌رفتم. یک خانم خیلی بدحجاب کنار بزرگراه منتظر تاکسی بود. از دور او را دیدم که دست تکان می‌داد. بزرگراه خلوت و هوا مساعد نبود. برای همین توقف کردم. این خانم سوار شد. بی‌مقدمه سلام کرد و گفت: «می‌خواهم برم بیمارستان. من پزشک بیمارستانم. امروز صبح ماشینم روشن نشد. شما مسیرتون کجاست؟» گفتم: «محل کار من نزدیک همان بیمارستان است.» کتاب «سه دقیقه در قیامت» روی صندلی عقب بود. این خانم یکی از کتاب‌ها را برداشت و مشغول خواندن شد. بعد گفت: «ببخشید، اجازه نگرفتم، می‌توانم این کتاب را بخوانم؟» گفتم: «کتاب را بردارید. هدیه برای شماست، به شرطی که بخوانید.» تشکر کرد و دقایقی بعد در مقابل درب بیمارستان توقف کرد. خیلی تشکر کرد و پیاده شد. من هم همینطور مراقب اطراف بودم که همکاران من، من را در این وضعیت نبینند. کافی بود این خانم را با این تیپ و قیافه در ماشین من ببینند.
چند ماه گذشت و من هم این ماجرا را فراموش کردم؛ تا اینکه یک روز عصر وقتی ساعت کاری تمام شد، طبق روال همیشه سوار ماشین شدم. از درب اصلی اداره بیرون آمدم. همین که خواستم وارد خیابان اصلی بشوم، دیدم یک خانم چادری از پیاده‌رو وارد خیابان شد و دست تکان داد. توقف کردم. ایشان را نشناختم؛ ولی ظاهراً او خوب من را می‌شناخت. شیشه را پایین کشیدم. جلوتر آمد و سلام کرد و گفت: «من را شناختید؟» خانم جوانی بود. سرم را پایین گرفتم و گفتم: «شرمنده‌ام، خیر.» گفت: «خانم دکتری چند ماه پیش یک روز صبح لطف کردید و مرا به بیمارستان رساندید.» چند دقیقه با شما کار دارم. گفتم: «بله، حال شما خوب است؟» رسم ادب نبود. از طرفی شاید خیلی هم خوب نبود که یک خانم غریبه، آن هم در جلوی اداره، وارد ماشین بشود. پارک کردم و پیاده شدم و در پیاده‌رو در حالی که سرم پایین بود، به سخنانش گوش کردم.
گفت: «کتاب «سه دقیقه در قیامت»، همان کتابی که امروز به من هدیه دادی درست است؟» می‌خواستم جواب ندهم؛ ولی خیلی اصرار کرد. گفتم: «بله، بفرمایید، در خدمتم.» گفت: «خدا خیلی جستجو کردم. از مطالب کتاب، از مسیری که امروز آمدیم، حدس زدم که شما اینجا کار می‌کنید. از همکارانتان پیگیری کردم. الان هم یکی دو ساعت است تو خیابان ایستاده و منتظر شما.» گفتم: «با من چیکار داری؟» گفت: «این کتاب روال زندگی‌ام را به هم ریخت. خیلی من را در موضوع معاد به فکر فرو برد. اینکه یک روزی این دوران جوانی من هم تمام می‌شود، می‌میرم. جواب خدا را چی باید بدهم؟ درست است که مسائل دینی را رعایت نمی‌کردم؛ اما در یک خانواده معتقد بزرگ شدم. یک هفته بعد از خواندن این کتاب، خیلی در تنهایی خودم فکر کردم. تصمیم جدی گرفتم که توبه کامل کنم. من نمی‌توانم گناهم را بگویم؛ اما واقعاً تصمیم گرفتم که تمام کارهای گذشته‌ام را ترک کنم. درست همان روز که تصمیم گرفتم، تصادف وحشتناکی صورت گرفت و من مرگ را به چشم خودم دیدم. من کاملاً مشاهده کردم که روح از بدنم خارج شد؛ اما مثل شما ملک‌الموت مهربان و بهشت و زیبایی آن را ندیدم. دو ملک من را گرفتند تا به سمت عذاب ببرند. هیچ کس با من مهربان نبود. فن آتش را دیدم. حتی دستبندی به من زدند که شعله‌ور بود؛ اما یکباره داد زدم: من که امروز توبه کردم. من واقعاً نیت کردم که کارهای گذشته را تکرار نکنم.»
یکی از دو ماموری که در کنارم بود گفت: «بله، از شما قبول می‌کنیم. شما واقعاً توبه کردی و خدا توبه‌پذیر است. تمام کارهای زشت شما پاک شده؛ اما حق‌الناس را چه؟» گفتم: «من با تمام بدی‌ها خیلی مراقب بودم که حق کسی را در زندگی‌ام وارد نکنم. حتی در محل کار بیشتر می‌ماندم تا مشکلی نباشد. تمام بیماران از من راضی بودند.» آن فرشته گفت: «بله، درست می‌گویی؛ اما ۱۱۰۰ نفر از مردها هستند که به آن‌ها در زمینه حق‌الناس بدهکاری.» وقتی تعجب من را دید، ادامه داد: «خدا به شما قد و قامت و چهره زیبا عطا کرد؛ اما در مدت زندگی شما چه کردید؟ با لباس‌های تنگ و نامناسب، با آرایش و موهای رنگ شده و بدون حجاب صحیح از خانه بیرون می‌آمدید. این تعداد از مردم با دیدن شما دچار مشکلات مختلف کامل شدند.»
«این‌ها طبیعی است. بله، می‌گویند پرسیدیم از مراجع تقلید، بی‌حجابی حق‌الناس است؟ گفتند خیر. بحث فقهی است. بحث ملکوتی است. وقتی طرف خانه ساخته و نورگیر خانه همسایه را کم کرده و مورد اعتراض امام زمان واقع شده، تو داستان‌ها هست. وقتی مسائل حق‌الناس آنقدر ظریف و آنقدر ریزه‌کاری و آنقدر باریک و جزئیات دارد، حضرت امام رحمت‌الله علیه می‌فرمود: سخنرانی می‌کنی، مطالعه نکردیم، روش کار نکردیم. ۲۰۰ نفر نشسته‌اند، یک ساعت سخنرانی تو را گوش می‌دهند. ۲۰۰ ساعت حق مردم را تلف و ضایع کریم. آیت‌الله مظاهری می‌فرمودند، قول امام قیمت ۲۰۰ ساعت باید جواب بدهی. سخنرانی کرده، جلسه علمی بوده. آنقدر که باید حق مطلب ادا نشده. یعنی از آن جلسه خیلی کسی چیزی گیرش نیامده. وقتی سخنرانی و کتاب و بحث‌های مفید و این‌ها اینجور حسابرسی دارد، دیگر بقیه‌اش جای خود دارد. دیگر سر و وضع و تیپ و قیافه، تحریک یک جوان، خدا می‌داند چه وضعی برای این‌ها پیش می‌آید. با دیدن دختر این شکلی، مجرد چه جور گرفتار می‌شود، متاهلش چه جور گرفتار. کسی پرسید آقا با بدحجابی برخورد می‌شود؟ برخورد نمی‌دانم دقیقاً به چه نحوی است. خوب است، بد است، اینهایش را نمی‌دانم. کلیت عرض می‌کنیم و بدحجاب‌ها را هم کاری نداریم. خیلی از کسانی که به ظاهر بدحجابند، دل‌های پاک و لطیف و نرم و صادقند که خدای متعال ان‌شاءالله به حق همان دل‌های پاکشان تو همین بحث حجابشان هم کمکشان می‌کند؛ ولی اینی که تو جامعه حالا به صورت قانونی برخورد می‌شود با برخی از مظاهر بدحجابی، کسی گفتش که این جبر نیست؟ گفتم: کاری که این خانم می‌کند جبر است. نه کاری که قانون با او می‌کند. قانون تا جایی که امر شخصی است کاری ندارد. شما تو خانه‌ات هر جور لباس بپوشی کسی کار ندارد. حق ماشین شخصی شما. شما ماشینت را می‌خواهی قالپاق روش بندازی، ساب ببندی، نمی‌دانم ماشین تو هر رنگی می‌خواهی بکنی، بکن. روی شیشه ماشین هرچی می‌خواهی بنویسی، بنویس. توهین. نوشته روی شیشه ماشین است. کاری کردی که دیگران را تحریک کردی. جوری بود که آزاردهنده بود. صدای ماشین است، صدای ضبط. آنجا دیگر دولت و قانون وارد کار می‌شود. گفتم: کاری که این خانم می‌کند، این جبر است. چون به زور دارد بقیه را می‌کشد سمت توجه به خودش و آلودگی چشم و خصوصاً خانم‌های دیگر را به زور دارد می‌کشد به رقابت. چه خانم‌هایی مجرد، چه خانم‌هایی متاهل. حالا در مورد حجاب بحث مفصلی هست. یعنی فرصتش نبود بیشتر از این صحبت بشود. به رقابت دارد می‌کشد. چقدر استرس وارد بر خانم‌های دیگر می‌کند و زن شوهردارش چه جور، زن جوانش یک جور، زن پیرش یک جور. توجه افتاده. لذا بخش عمده از افسردگی‌ها تو آمریکا توی خانم‌هایی است که اصطلاحاً به سن یائسگی می‌رسند که احساس می‌کنند دیگر کارایی ندارند. به صورت دیوانه‌وار روی می‌آورند به خرید طلا و جواهرات و آرایش و عمل زیبایی این‌ها که کمی در جذابیت باشند و هنوز محل توجه باشند. یک سیکل معیوبی است که هی این دخترهای جوان همیشه زیبا و جوان و با قد و قامت و این‌ها در محل توجه و مورد توجه‌اند و بقیه هی اوت می‌شوند. خود این هم یک روزی از قیافه و تیپ و این‌ها می‌افتد و این هم اوت می‌شود. همش فشار، دغدغه و رقابت و جنگ و یک جنگ بی‌ثمر و الکی برای اینکه دوست دارد زیبا بشود. خب هر چیز زیبایی را که در هر بستری زیبا نیست. اگر شما مادرت را از دست داده باشی، تازه از قبرستان که مادر را دفن کردی آمدی تو خانه. عکس مادرت را گذاشتی داری نگاه می‌کنی، گریه می‌کنی و اشک می‌ریزی و ناله می‌کنی، من هی بردارم مثلاً من پسرخاله شما جلوی چشم شما تو همان حال دست مادرم هی می‌بوسم می‌گویم که خدا نعمت مادر به من داده، خدا نعمت مادر را از من نگیرد. مادر چه نعمتی است. دست و پای مادرم را ببوسم. می‌گویم این کار کار زیبایی است دیگر. زیبا نیست. این کار زیباست ولی الان هم زیباست. تو سر من می‌زند. می‌گویند: آخه الان چه وقت این کار است؟ یعنی چه زیبایی دارد این کار تو این بستر و تو این شرایط؟ چه زیبایی دارد این کار؟ چهره زیبا، زیباست ولی با هفت قلم آرایش تو خیابان برای جلب توجه این جوان و آن پیر و این جوان پانزده ساله. با این وضع ازدواج و این وضعیت اقتصادی و این‌ها، خب این از تحصیل می‌افتد. تو دانشگاه درس می‌افتد. چقدر ما دانشجوی نخبه داشتیم در اثر دیدن این‌ها مشکلات تو درسشان ایجاد شد. مشکلات خانوادگی پیدا کردند. اختلالات جسمی و روانی پیدا کردند. تو معاشرت‌ها، گفت‌وگوها. الان با این فضای مجازی و این اینستاگرام و این‌ها، عکس‌های پروفایل. عکس پروفایلی که شما می‌گذارید، خصوصاً تو اینستاگرام این را عرض می‌کنم که چون اصلاً توجه نمی‌شود، فکر می‌کند خب خودش است و 100 نفر 50 نفری که همه دوستانش هستند و آمده‌اند مثلاً فالو کرده‌اند و صفحه‌اش هم پرایوت. فکر می‌کنی کسی نمی‌آید. در حالی که آن پروفایلش هر جایی که ایشان حضور دارد و کامنت می‌گذارد، پروفایلش دیده می‌شود. هیچ فرقی نمی‌کند. شما عکس پروفایلت را همین را پرینت بگیری، سردر خانه‌ات بزنی یا بگذاری روی پروفایل گوشیت که والله قسم اگر سردر خانه‌ات بزنی، تعداد کمتری نامحرم می‌بیند تا توی فضای اینستاگرام. مگر تو محلتان روزی چند تا مرد رد می‌شود نگاه کند؟ شما هر کامنتی که می‌گذاری، یک معضل جدی است. توی پیج‌های مذهبی و این‌ها فراوان است. غرضی هم ندارند ها! این خانم‌ها آدم‌های بدی هم نیستند.
با من کار ندارد؛ یک عکس از نزدیک صورت باز، حالا موها کمی معلوم است، گردن و این‌ها مثلاً دیده می‌شود و معمولاً کمی آرایش و این‌ها هم هست. این‌ها درست است که از جهت فقهی مراجع؛ ولی روی ضوابط ملکوتی ما آثاری دارد و این یک بخشی از چیزهایی است که حساب و کتاب می‌شود. قطعاً تبعات دارد. هرچیزی که تبعات دارد و آثار آن، هرچیزی بفرستید با آثارش می‌نویسیم. اعمال با آثارش؛ کاری که انجام دادیم، اثری که داشته. من خودم زیبایی خودم را نشان دادم. موهای خوشگلم، اندام خوشگل و زیبایم، اندامی که ورزش کردم، لاغر کردم، کلی کار کردم که اینجوری روی فرم آمده چهره ورزشکاری، هیکل ورزشکاری، موهای سینه را می‌ریزد بیرون. و آثار بدی دارد. دختر جوان نگاه می‌کند. او هم تو زندگی‌اش به مشکل می‌خورد. آسیب برایشان ایجاد می‌شود؛ ولی به هر حال اختلالات خودش. بسیاری از آن‌ها همسرانشان به زیبایی شما نبودند و زمینه اختلاف بین زن و شوهرها شد. قرآن می‌فرماید که کار شیاطین این است که «بین المرعه و زوجه»، بین زن و شوهر تفرقه می‌اندازند. کار شیاطین هر چیزی که باعث بشود که زن و شوهر جدایی بینشان بیفتد، این کار شیطان است. کار الهی نیست. کار انبیاء و اولیاء نیست. کار ملک نیست. هیچ ملکی بین زن و شوهر اختلاف و جدایی نمی‌اندازد؛ مگر اینکه آن اختلاف و جدایی به حق باشد. مثل آسیه و فرعون، مثل نوح و همسرش، جدا شدنی‌اند؛ ولی این جدایی‌های این شکلی که بن‌بست عاطفی ایجاد می‌کند و دل‌ها را از گسیخته می‌کنم، فاصله ایجاد می‌کند، سرد می‌کند. تو محل کارش با یک خانم موهای پریشان و به هم ریخته و قیافه قراقاطی. اول صبحش را که نمی‌آید به این خانم نشان بدهد. قیافه بزک کرده‌اش را نشان می‌دهد. این هم تو خانه می‌رود، قیافه خوشگل و مرتب و تمیز خانمش را که نمی‌بیند. قیافه به هم ریخته اول صبح، چشم‌های پف کرده و موهای پریشان را می‌بیند. شب می‌رود خانه می‌خوابد. صبح پا می‌شود، این خانم را می‌بیند، چشم‌ها ورم کرده، پف کرده، موها ریخته به هم. قیافه اوهنر سرخاب سفید آب می‌آید. بعد می‌آید تو اداره، آنجا همه سرخاب و سفید آب و قیافه‌های آنچنانی. بعد لفظ قلم، بعضی جاها هم که متأسفانه سوء استفاده از خانم‌ها می‌کند برای چه می‌دانید بعضی مشاغل، حالا اسم نمی‌آورم که خدا نکرده ذهنیت بدی نسبت به همه‌شان ایجاد بشود. یک خانم زیبارو به قول خودشان با ارتباط عمومی قوی برای بعضی مشاغل می‌خواهند که فقط دلبری کند. از این راه آن آقا، آن مجموعه تولید سود و درآمد داشته باشد. این خیلی زشت است و خیلی و خیلی تحقیر زن است. استفاده ابزاری از این خانم. این اینجا چیکار می‌کند؟ می‌گویند این در مورد درخت به کار رفته. یعنی بدش می‌آید از اینکه معامله درخت با او می‌کند. آقا می‌کنند که از قیافه می‌خواهم پول در بیاورند. از عشوه کلام اینجور مسائلش می‌خواهم پول در بیاورند. این بدتر از کار با درخت است. اینجا درخت خوشگل است. مردم جذب می‌شوند، می‌آیند یک جنسی هم می‌خرند. شما می‌گفتی من را با درخت مقایسه نکن که خیلی بدتر از کاری است که با درخت می‌کند. ماشین تو نمایشگاه می‌خواهم بفروشم. چهار تا خانم زیبا دورش گذاشته‌اند. خیلی یک فاجعه است. با هیکل چطور؟ با قیافه چطور؟ با آرایش چطور؟ و با لباس چطور؟ چهار تا خانم گذاشته‌اند با عشوه گری چرا؟ درهای ماشین. کی می‌آید ماشین‌ها را نگاه کند؟ به خاطر دیدن این خانم‌ها. یک نگاه به این ماشین‌ها. توهین و تحقیر زن است و زشت است. اصلاً خیلی بد است و آثار بسیار بدی هم دارد. هرزگی‌هایی که بار می‌آورد. نگاه حرام. تو روایت قبلاً خواندیم. تیره‌ای که از جانب شیطان تیر مسمومی است که می‌اندازد تو دل مردم. تیر از کدام چله دارد در می‌آید؟ وقتی تیر مسموم است می‌رود به آن قلب می‌خورد. این چله چی می‌شود؟ آن چله هم مسموم می‌شود. آن هم کثیف می‌شود. بعد این چله تو دست شیطان است. این کمان، کمان شیطان است. درست است. آن دل هم تیرباران شیطان شده ولی این هم کمان شیطان است.
«از او پرسیده بودند: برخی از مردان جوان که همکار یا بیمار شما بودند، با دیدن زیبایی شما به گناه افتادند؟» گفتم: «خوب آن ها چشمانشان را حفظ می‌کردند، نگاه نمی‌کردند به من.» جواب داد: «شما اگه پوشش و حریم‌ها و حجاب را رعایت می‌کردی، آن ها به شما نگاه نمی‌کردند. دیگر گناهی برای شما نمی‌اندیشیدی. در آن حد لازمش را پوشانده بودی و تازه همانجایش را برخی باز مقیدند، اگر چهره زیبایی دارند بیشتر می‌پوشانند. خانم‌های جوان مثلاً خوندید، مثلاً سوم و این‌ها. امام دختر جوان می‌فرمودند که این‌ها باز بیشتر بپوشانند. حالا کمی سن و سال می‌گذرد، دیگر چهل سال آزادتر و بازتر باش. ولی الان با این سن و سال خصوصاً چهره زیباتر هم باشد، این‌ها آثاری دارد تو زندگی بقیه و آثار قطعاً به زندگی خود آدم تو همین دنیا هم می‌خورد. تو همین دنیا جدای از وضعیت برزخی، آثار این شکلی اگر آدم پوشاند، به بقیه نگاه کردند. آنجا دیگر مسئولیت متوجه ما نیست. من مراقبتم را کردم. جلب توجه نکردم. دیگر بیماری خود شخص است که در اثر دیدن من یا کلام من دارد، دارد به وسوسه می‌افتد. من دخالتی نداشتم. او بیمار است. چون خداوند به هر دو گروه زن و مرد در قرآن دستور داده که چشمانتان را حفظ کنید.» این هم نکته مهمی است که خانم‌ها نباید به نامحرم نگاه کنند که این معمولاً دیگر بهش توجه نمی‌شود. متأسفانه سر کلاس هم، سر کار هم، آقا خانم نگاه نکند. «قل للمؤمنات من ابصاره.» به خانم‌های مؤمن هم بگو به مردهای نامحرم نگاه نکند. زل می‌زند به آن معلم مرد و یا به آن سخنران مرد و یا به آن فروشنده مرد. خانم حق ندارد زل بزند. دیگر حالا وقتی تو نگاه کردنش باید دقت بکند، دیگر قطعاً تو حرف زدنش هم که نکاتی مطرح شد تو همین جلسه.
«اما اکنون به دلیل عدم رعایت دستور خداوند در زمینه حجاب، در گناه آن‌ها شریک هستی. تو باعث این مشکلات شدی و این کار از بین بردن حق مردم در داشتن زندگی آرام است. تو آرامش زندگی آن‌ها را گرفتی و این حق‌الناس است. پس به واسطه حق‌الناس، این ۱۱۰۰ نفر در گرفتاری و عذاب خواهی بود تا تک تک آن‌ها به برزخ بیایند و تو بتوانی از آن‌ها رضایت بگیری.» این خانم ادامه داد: «هیچ دفاعی نمی‌توانستم از خودم انجام بدهم. هرچه گفتند قبول کردم. بعد من را به سمت محل عذاب بردند. من آنچه که از آتش و عذاب جهنم توصیف شده را کامل مشاهده کردم. درست در زمانی که قرار بود وارد آتش بشوم، یک کتاب شما و توسل به حضرت زهرا افتادم. همانجا فریاد زدم و گفتم: خدایا، به حق مادرم حضرت زهرا به من فرصت جبران بده.»
خدا تا جمله را گفتم، گویی به داخل بدنم پرتاب شدم. با بازگشت علائم حیاتی، من را بیمارستان منتقل کردند. اکنون بعد از چند ماه بهبودی کامل پیدا کردم؛ اما فقط یک نشانه از آن چند لحظه بر روی بدنم باقی مانده است. دستبندی از آتش بر دستان من زده بودند. وقتی من به هوش آمدم، مچ دستانم می‌سوخت. هنوز این مشکل من برطرف نشده. دست‌های من با حلقه‌ای از آتش سوخته و هنوز جای تاول‌های آن روی مچ من باقی است. فکر می‌کنم خدا می‌خواست که من آن لحظات را فراموش نکنم. بدن برزخی سوخته. روی این بدن هم اثرش را گذاشته. نگویند که چرا روی این بدن؟ بدن بله ربطی ندارد، ولی آن بدن برزخی تابش دارد بر این بدن عنصری و مادی و این بدن هم متأثر می‌شود از آن سوزش بدن برزخی و این مچ هم سوخته و اثرش هم مانده.
من به توبه‌ام وفادار ماندم. گناهان گذشته‌ام را ترک کردم. نمازها را شروع کردم و حتی نمازهای قضا. ولی آنچه من را در به در به دنبال شما کشانده، این است که من را یاری کنید. من چطور این ۱۱۰۰ نفر را پیدا کنم؟ چطور از آن‌ها حلالیت بطلبم؟ این خانم حرف‌های آخرش را با بغض و گریه تکرار کرد. من هم هیچ راه‌حلی به ذهنم نرسید جز اینکه یکی از علمای ربانی را به ایشان معرفی کنم. این هم از ماجرای این کتاب و پرسش‌ها و پاسخ‌هایی که آخر کتاب هست که دیگر خوانده نمی‌شود، اگر عزیزان خودشان خواستند؛ چون عمدتاً سؤالات در قالب مطالبی که مطرح شد، جوابش داده شد.
خب، کتاب «سه دقیقه در قیامت» بعد از یک سال و نیم بحثش به پایان رسید. در ماه رجب و در روزهای آخر قرن در این قالب سال ۱۳۹۹. این سه سال پایانی با آن بحث‌های قبلی و این بحث‌ها و این‌ها مطالبی مطرح شد. از خدای متعال عذرخواهی می‌کنم بابت اینکه حرف‌هایی زدم که در حد و اندازه ما نبود. این حرف‌ها خیلی سطحش و کلاسش بالاتر از ماست. حرف به جایگاه علما و بزرگان. آن‌ها حق دارند این مباحث را مطرح بکنند. امیدوارم این‌ها وزر و وبال نباشد به گردن ما و خدای متعال ما را توبیخ و بازخواست نکند بابت حرف‌هایی که زدیم و عاملش نیستیم و به دعای شما عزیزان و خوبان، ما هم اهل عمل بشویم. به نظرم می‌رسد که عمل به این مباحث به این نود و خرده جلسه یا به تعبیر دیگر صد و خرده‌ای جلسه، شاید یک بیست سی سالی وقت بخواهد و جا دارد اگر ما هر کدام یک بیست سی سال خلوت کنیم برای اینکه عمل کنیم به این مطالب و نکات و دقیق بشویم روی این مسائل با یاد معاد و مرگ و برزخ و قیامت سر کنیم و سیر کنیم.
مرحوم علامه طباطبایی می‌فرمایند که بحث قیامت در بین کتب آسمانی فقط در قرآن مطرح شده است. نه در تورات ما بحثی از قیامت داریم، نه در انجیل. در انجیل فقط اشاره‌ای بهش شده و قرآن عمده مباحثش در مورد قیامت و برزخ و قبر و این‌هاست و آن شاه‌کلید تربیتی امت پیغمبر، بحث قیامت است. بسنده نکنیم به این و کمی بیشتر کار دارد. حالا حالاها ما باید مطالعه کنیم، نیاز به یادآوری داریم، نیاز به ذکر داریم، نیاز به توجه داریم. و حالا کتاب‌هایی هم دارد باز هنوز چاپ می‌شود، عزیزان دیگر ان‌شاءالله پیگیرش هستند و بعد از این هم اگر خواستند مراجعه می‌کنند و می‌گیرند و می‌خوانند. از همه عزیزان طلب حلالیت داریم. حتماً ما هم با صحبت‌هایمان اتلاف وقت داشتیم. مطالبی گفتیم که شاید بعضاً بعضی وقت‌ها مطالب اتقان آنچنانی نداشته. دیگر لابه لای ساعت سخنرانی حتماً مسائلی پیش می‌آید. هرچند بنا بر این بود که مطالب مستند باشد، عمدتاً از روی نوشته‌ها خوانده می‌شد که جابجا نشود مطالب، چه خاطرات، چه داستان‌ها، چه روایات، آیات، نکات، مطالب بزرگان؛ ولی به هر حال با حافظه ضعیفی که داریم، مطالب گفته شده که بعضاً شاید با آن مطلب اصلی کمی تفاوت داشته باشد.
همدیگر را حلال بکنیم، همدیگر یعنی همه مخاطبین همه همه دیگران را. من که ما شما را، شما از عزیزانمون جز خوبی ندیدیم و شرمنده اینکه لیاقت محبت عزیزان رو نداشتیم. می‌دانیم که آنچه که در مورد ما تصور می‌شود، نیستیم. به عیوب و زشتی‌ها و مشکلاتمان واقفیم. به فضل و کرم خدای سبحان امیدواریم. به دعای شما خوبان که با دعای شما، خدای متعال نظر رحمت کند به ما. چشم‌پوشی کند از عیوب گناهان ما. با دست خالی از دنیا نرویم؛ هرچند به یک معنا باید با دست خالی از دنیا رفت و «فاتا علی الکریم به غیر عادی». با روسفید از دنیا برویم و از لبخند رضایت امیرالمؤمنین، ارواحنا فداه، محروم نشویم. آغوش گرم اباعبدالله الحسین، ارواحنا فداه، نصیبمان بشود هنگام جان دادن. قبر ما روضه‌ای از رضوان ریاض بهشتی و باغ‌های بهشتی باشد و در برزخ ان‌شاءالله همه همدیگر را خوب ببینیم و با هم باشیم و دور هم باشیم. آنجا زیر سایه اهل بیت و کنار اهل بیت باشیم. در محضر امیرالمؤمنین کلاس درس داشته باشیم. همه با هم این کلاس مجازی و این فضای بحثی که داشتیم. ان‌شاءالله ایشان که الان می‌داند که خیلی دستش خالی است و خیلی گرفتار است و خیلی مشکلات دارد، نجات پیدا بکند. محل توجه و عنایت اهل بیت واقع بشود. به دعای عزیزان نیاز مبرم و شدیدی داریم. همه به دعای هم نیاز داریم. حلالیت همدیگر را می‌خواهیم. از حقوقی که هست، هر کی که صدای ما را می‌شنود، از همه حقوقی که دیگران در واقع دارند و طلب دارد از دیگران. همه بگذریم و ببخشیم. همه کسانی که ما طلبکار ازشون هستیم، طبعا خیلی‌ها در این دایره قرار می‌گیرند و ما هم مشمول برکت و بخشیده شدن قرار بگیریم.
برای هم دعا کنیم و ان‌شاءالله از قرآن و اهل بیت جدا نشویم. یک سال و نیم با هم زندگی کردیم. جلسات «سه دقیقه در قیامت» روزهای شیرین و تلخ زیاد داشتیم. از صبح جمعه بنزینی، صبح جمعه شهادت حاج قاسم سلیمانی، ایام کرونا، صبح جمعه انتخابات و رحلت علما و بزرگان و اساتیدمان. مرحوم آیت‌الله ممدوحی، مرحوم آیت‌الله مصباح یزدی، بسیاری از علما و بزرگان را در این ایام و این سال، یکی دو سال اخیر از دست دادیم. شهدای بسیار خوب و بزرگی را داشتیم. شهید فخری‌زاده، شهید سلیمانی. جمعیت همراهشان. به همه شهدا، بزرگان و علما و خوبان و حقوق پدران و مادران بسیاری از مخاطبینمان که در این یکی دو سال از دنیا رفتند و حالا در پیام‌ها و این‌ها منتقل می‌شد. آن عزیزان هم ان‌شاءالله هم جایشان خوب باشد، هم وقتی جایشان خوب شد، برای ما دعا کنند. وقتی باطن ما به ملکوت ما را می‌بینند. امیدواریم که شرمنده پیش آن عزیزان نباشیم و دعا کنند برای ما که ما هم روسفید باشیم و با روسفیدی از دنیا برویم. ان‌شاءالله بشود به زودی همدیگر را در همین دنیا به صورت خوب ببینیم. همه خلاصه با مشکلات و موانع دیگر مواجه نباشیم. با دل شاد، با دل غرق و لبریز از رحمت و محبت ملاقات داشته باشیم. همه ان‌شاءالله خدای متعال به لطف و کرمش این مشکلات را و این سختی‌ها را دور کند. همه در پناه لطف و عنایات خاصه او باشند. التماس دعا داریم از همه عزیزان و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00