‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
جلسه نود و یکم بحث صدیقه در قیامت را خدمت عزیزان داریم. ادامه متن کتاب از آن بخشهایی است که این دیگر آخرین نسخهای است که زیر چاپ هنوز نرفته. بناست آن را بدهیم که باز این آخرین نسخه، یکی دو بخش به آن اضافه شده. بهزودی در دسترس عزیزان قرار خواهد گرفت.
خب، صفحه ۶۲ کتاب، بحث قرآن ماجرای جالبی است. در میان دوستان ما جوانی فوقالعاده بااستعدادی بود که در نوجوانی حافظ و قاری قرآن شد. در نوجوانی هم قرآن را حفظ کرده بود، هم قاری بود و برای بسیاری از بچههای محل الگو گردید. از لحاظ درس و اخلاق از همه بهتر بود و خیلی از بزرگترها به ما میگفتند: «کاش مثل فلانی بودید!» این پسر به دنبال مفاهیم قرآن رفت. در ۱۶ سالگی یک استاد کامل شده بود؛ بچهای که در ۱۶ سالگی بالاخره استاد قرآن بود. در جلسات مسجد برای ما از درسهای قرآن میگفت و در جوانانی مثل من خیلی تأثیر داشت. دوران دبیرستان تمام شد. او به دانشگاه یکی از شهرها رفت و ما هم استخدام شدیم. دیگر ازش خبر نداشتم. گذشت تا اینکه در آن وادی یکباره یادش افتادم. البته به یاد قرآن افتادم. دیگر فضا اینجوری است: به محض اینکه انسان چیزی را به یادش میآید، آنجا حاضر میبیند. یادش میآید. حتماً رابطه حکایاتی هست. چون دیدم برخی از کسانی که در دنیا با قرآن مأنوس بودند و به آن عمل میکردند، چه جایگاه والایی داشتند. در بحث اعمال در خطبه پیامبر (روایت پیامبر) ملاحظه فرمودید در مورد اینکه چقدر جایگاه آنهایی که انس با قرآن دارند، بالاست. آنها همینطور آیات قرآن میخواندند و بالا میرفتند؛ درجات اهل بهشت و اهل کمالات به درجات معارف قرآن میروند. میگویند: «اقرا و ارقَ»، «ارقه» از ترقی میآید. «اقراء و ارقَ»، قرائت کن، ترقی کن. قرائت و ترقی، ترقیات ملکوتی و کمالات ملکوتی از قرآن است؛ چون اصلاً حقایق همین است. قرآن جامع همه حقایق عالم است. همه حقایق را قرآن نزول داده، نازل کرده. نازلکردن تجلی خود خداست. دیگر تجلی کرده به کلام خودش و حتی شاید این «انا انزلناه» برگردد به بسم الله، احتمال «بسم الله الرحمن الرحیم انا انزلناه فی لیلة القدر». جماعت را و کمال خدا را تنزل دادیم و تجلی دادیم. پایینآوردن اینجا به معنای به قول آیت الله جوادی آملی، پایینآمدن باران از ابر نیست که وقتی نازل میشود دیگر توی ابر نیست. پایینآمدن مثل تنزل مطلب از فکر شما به زبان است. میگویند: «از فکرم بر زبانم جاری شد»، «بر قلمم جاری شد»، «در دفترم تنزل کرد»، «این مطالب را ریختم تو دفتر»، «مطالب را ریختم روی تخته». ریختن روی تخته یعنی چه؟ ریختن تو ذهنم نیست؟ چرا، هم تو ذهنمه هم روی تخته است. روی تخته تنزل و تجلی آنی است که تو ذهنمه. نازلش کردم روی تخته. نازل شد بر زبان. خدای متعال تجلی کرده؛ تجلی کامل در قرآن.
قرآن یک حقیقت عجیبی است و همه اسرار و ملکوت و اینها در قرآن به میزان ارتباط و عمقی که انسان نسبت به قرآن پیدا میکند، بهرهمند از حقایق عالم میشود و نفوذ پیدا میکند در ملکوت عالم. حالا در حد قرائتش اگر باشد، این بالاخره بهره همین مادی و اینها را میبرد، هرچند آثار خیلی خوبی هم دارد. در نورانیت او گوش او را تطهیر میکند، چشم او را تطهیر میکند. اگر آیات را با انگشت لمس بکند، تطهیر ید برای او میآورد، دست او تطهیر میشود و حفظ قرآن خیلی سفارش شده و در حافظهداشتن قرآن که این حافظه کمکم در سینه جا پیدا کند. سینه کمکم به قلب نفوذ بدهد، یکی بشود این حقایق با انسان، جوری که دیگر در خواب هم از او گرفته نشود، کنده نشود. اگر اینطور باشد که خب دیگر خیلی درجه عالی است ولی در حد اینکه بلد باشد و قرائت بکند و اینها، خیلی خوب است. انس با قرآن، لااقل روزی ۵۰ آیه را که در روایت داریم. حالا اگر نشد، روزی یک صفحه دو صفحه. انس با قرآن خیلی مهم است. انس با قرآن و انس با معارف قرآن. حالا البته همین حد قرائت قرآن، تلفظش، بله، روایت به این نحو است که حالا بنده از حفظ دارم میخوانم -حافظه ما که ضعیف است، نقل به مضمون میکنیم و هرچه میگوییم شما با لحن مضمون بپذیرید، البته اصل مطلب درست است. قریب به این روایت را داریم که امام حسین علیه السلام شنیدند یکی از فرزندانشان را، یک استادی به او بسم الله یاد داده یا سوره حمد یاد داده، یک مقدار قرآن یاد داده. اگر دهان این استاد را لبریز از جواهر کنم، طلا و نقرهها، این حقش ادا نمیشود. بسم الله، سوره حمد، مثلاً... معلمین قرآن انشالله نانشان توی روغن است. این سالها خیلی آسیب خورد به جایگاه قرآن و قراء قرآن، جلسات قرآن و اینها به دلایلی که تو فضای رسانهای و فضای مجازی یک عده بیحیایی و بیشرمی و با نامردی یک چیزی را چند برابر خودش جلوه دادند و آن را هم دستمایه کردند برای آسیبزدن به قاریهای قرآن و حافظان. بسیار آسیب خورد، جلسات قرآن و بسیار تنزل پیدا کرد. جلسات خلوت شد. خیلی چیز محسوسی بود. آسیب جدی وارد شد. انشالله دوباره برگزار شود و بنا بر این باشد. ماه رمضان را در پیش داریم. با مراعات پروتکلهای بهداشتی، جلسات قرآن، دورهمیها، توی ساختمان آپارتمان دو تا خانواده، سه تا خانواده، پنج تا خانواده، دو نفر، سه نفر، ۱۰ نفر دور هم جمع شوند، با هم قرآن بخوانند. یک نفر بیاید قرائت را یاد بدهد. تلفظها را درست بکند. ما نیاز داریم به تلفظ.
آیت الله گلپایگانی جوانی عربی را ملاقات کرد، نوجوانی عربی. و به او فرموده بود که: «بیاییم نزدیک بشویم که من سوره حمد بگویم، اصلاح کند.» مرجع تقلیدی که همه از او تقلید میکنند و جایگاه بلندی دارد. آیت الله گلپایگانی رحمت الله علیه. ایشان پی این بود که قرائتش را غلط دارد. غلامرضا فقیه یزدی تو این کتاب «تندیس پارسایی» تو آن کتاب هستش که از جانب امام زمان به ایشان پیغام رسیده بود که «تلفظ سوره حمدت را درست کن.» قرائت سوره انسانی که یک فقیه جامعالشرایط و انسان معنوی کمنظیر در درجه بسیار عالی معنویت، قرائت قرآن را جدی گرفت. تلفظ را درست کرد. همین تجویدهایمان و همین قرائتهایمان نیاز به استاد و مربی داریم که به ما آموزش بدهند. نه حالا آنجور حرفهای و فنی و اینها. در حدی که بالاخره بتوانیم خوب تلفظ بکنیم. قرائت ما درست بشود، خصوصاً در اعرابگذاریها: «اشهد ان محمداً عبده، اتقبل شفاعت و رفع درجه». این اعرابها را باید انسان درست تلفظ بکند و گاهی غلط تلفظکردن آسیب میزند به نماز ما. نماز را حتی گاهی باطل میکند. اینها دیگر بحثهایی است که باید روی آن دقت داشت. نیاز به استاد و مربی دارد. خود انس با قرآن، جلسات قرآن، یک کسی بیاید قصههای قرآن را برای بچهها بگیرد. بچههای کمسنوسال. کتاب «قصص قرآن» آیت الله اشتهادی، مرحوم آیت الله اشتهادی. الان هم ما از نزدیک اشتهارد داریم بحث ضبط میکنیم، گویا در یک جایی نزدیک اشتهارد هستیم. منطقه خیلی عالمخیز و خیلی خوبی است. خیلی علمای بزرگ داشته اشتهارد. یکیشان همین مرحوم آیت الله محمدی اشتهاردی. یک کتابی دارد ایشان، «قصههای قرآن»، کتاب خیلی خوبی است برای بچهها. خود ماها میتوانیم بخوانیم، استفاده کنیم، برای بچهها بگوییم داستانهایشان را. کتاب دیگری هم هست. یک کتاب هست «نگهبان غار» که یا رحماندوست ترجمه کرده و نویسندهاش عرب است به نظرم. این قصههای قرآن و حیوانات قرآن را به صورت رمان درآورده. یک بیان خیلی جذاب و این هم از آن کتابهای خواندنی است. اگر اینها البته پیدا شود، پیدا بکنیم و در دسترس قرار بدهند. کتاب خیلی خوبی است. معارف قرآن را، خصوصاً داستانهای قرآن را، ارتباط برقرار بکنیم و ارتباط بدهیم. خصوصاً نوجوانها، کودکان را که بیشتر آشنا بشوند و جلساتمان هم معارف قرآنی باشد. به این نحو کسی بیاید داستانهای قرآن را بگوید، معارف قرآن در حد عموم و فهم ما، تفسیر قرآن، یک تفسیر ساده. بحثهای حاج آقای قرائتی که خدا حفظشان کند. یک دور تفسیر قرآن صوتی گفتند، یک دور تصویری گفتند. مکتوب، برخی آقایان دیگر هستند. البته من چون گوش ندادم بحثهایشان را، به صورت کامل معرفی نمیکنم ولی آنها دو تفسیر قرآن گفتند و ثبت شده. فایلش هم منتشر شده. کامل گوش ندادم ولی چند جزء گوش دادم و بگویم استفاده کردم، هم خواندیم. خیلی بحثهای خوب و ساده و بیان شیرین و توی ۵ دقیقه، ۷ دقیقه، یک آیه، دو تا آیه را، دو تا سه تا آیه را گاهی مطرح میکند. خیلی زیبا و جذاب. تو راه شما همین را اگر گوش بدهید، میتوانید. مسافرتهای طولانی چند جزء مثلاً گوش دادیم قرائتی را. حرف دین چیست؟ حرف خدا چیست؟ حرف اهل بیت چیست؟ قرآن چه میگوید؟ کلیت چقدر گرههای ذهنی ما باز میشود؟ چقدر شبهات ما برطرف میشود؟ چقدر مبنا دست آدم میآید؟ ضابطه زندگی آدم قاعده و اسلوب پیدا میکند. قرآن خیلی مهم است و با آن باید انس داشت. جلسات قرآن خیلی مهم است. مجلسی که توش قرآن و معارف قرآن گفته میشود. روایت عجیبی است. دیگر فرصت نیست دیگر ما در مورد آن با هم گفتگو بکنیم. خود عزیزان انشالله بروند و روایتش را ببینند. اینترنت سرچ بکنید. روایت در مورد جلسات قرآن، روایات در مورد فضیلت قرآن. ببر در کتاب کافی شریف روایت داریم. کتاب «فضل القرآن» یک بابی است. فضیلت قرآن، روایاتی که دارد خیلی روایت خواندنی و جالبی است و کتابهای دیگری که چاپ شده در مورد اصل قرآن. خودشان اشاره به شخص مشخصی است خیلی خوبی در مورد قرآن کتابهای خوبی دارد. دو سه تا کتاب به نظرم ایشان دارند در مورد اصل قرآن و ارتباط با قرآن و فضایل قرآن و مجالس قرآن و این بحث این شکلی که قبیل مسئله است، ایشان زیاد توش مطرح کرده. جلسات قرآن و خود قرآن انشالله جدیتر بگیریم. خصوصاً ماه رمضان در پیش داریم و روزی از ما نگذرد بدون انس و ارتباط و قرائت قرآن، ولو شده ترجمه. حالا این کتاب ترجمه آقای علی ملکی است که خب خیلی معرفی شده و همه میشناسند. تا حد زیادیش بنده ترجمهاش را خواندهام. اینجا هست و جزء ۲۲. این را از اولش یک دور ترجمه ایشان را تقریباً کامل شاید خواندهام و ترجمه قشنگ و روانی است. البته نقدهایی وارد است و برخی اساتید نقد جدی دارند به ترجمه ایشان. برخی جاها واقعاً نقد جدی هست به ترجمه ایشان و مطلب گاهی عوض شده در ترجمه و آن که قرآن دارد میگوید به نحو دیگری مثلاً یکی از آنها را میپرسیم که «خالق آسمانها و زمین کیست؟» میگویند: «الله الحمدلله. حمد مال خداست.» ولی: «اکثراً شکر نمیکنید.» خب، الحمدلله که حالیتان شده، چه بدانید چه ندانید، چه بگویید و چه نگویید، حمد مال خداست. اگر هم میگفتید خالق یکی دیگر است، باز همانی که شما خالق میدانستید، همه حمد مال خداست. حواستان نیست به اینکه همه حامد خدایان هستند، شاکر خب. بعضی از مشکلات این شکلی در ترجمه ایشان هست ولی اصل ترجمهاش خیلی ترجمه خوب و روان و بعضی جاها واقعاً اعجابانگیز است. یعنی بعضی جاها خیلی بحث قرآنی خیلی قشنگ با یک اصطلاحات کفخیابانی روزمره برخی مطالب را ایشان مطرح میکند که خیلی دلنشین و شیواست و خیلی به آدم میچسبد. ترجمه. حالا مثلاً بنده یک مقدارش را بخواهم برایتان بگویم. ایشان میگوید که تازه مثلاً میگوید که آیا قرآن که: «و رضوان من الله اکبر»، تازه رضایت خدا از همه اینها برتر است. تازه مثلاً فیش ترجمه نوجوانان خیلی میتواند خوب باشد. ترجمه تفسیری، ترجمه خواندنی قرآن. تو اینترنت هم سرچ بکنید، فایلش به صورت رایگان هست و میتوانید ترجمه ایشان را داشته باشید. متن قرآن با ترجمه ایشان. آقای علی ملکی ترجمه خوب و روان و خواندنی و سادهای است. البته عرض شد که نقدهایی هم به آن بخشهای دیگر هست. ایشان البته سعی کرده که از مطالب المیزان ترجمهاش را استفاده بکند و خلاصه مباحث المیزان را به صورت ترجمه درآورده، در قالب ترجمه. فوقالعاده است. خیلی خوب است. اینها را انس داشته باشیم. دور هم با هم بخوانیم، با هم حفظ بکنیم. با هم دور همی. این ترجمهها تو مساجد باب شود. همین ترجمه، ترجمه خیلی خوبی است. به جای این ترجمههای قدیمی یغوری که اصلاً ادبیاتش آدم را میبرد ۲۰۰ سال پیش. یک ادبیات ساده و شیوا و جذاب. و نمیدانم چه اصراری هست ما گاهی به قرآن که میرسیم یک ادبیات یغوری را انتخاب میکنیم که فقط همه پس بخورند. ادبیات سادهای که همه بفهمند، ارتباط برقرار.
همین آقا استاد قرآن بود و جلسات قرآن برقرار داشت. در جلسات مسجد برای ما از درسهای قرآن میگفت و در جوانانی مثل من خیلی تأثیر داشت. دوران دبیرستان تمام شد. او دانشگاه یکی از شهرها رفت و ما هم استخدام شدیم. دیگر از او خبر نداشتم. البته به یاد قرآن افتادم چون دیدم برخی از کسانی که در دنیا با قرآن مأنوس بودند، جایگاه بالایی داشتند. آنها همینطور آیات قرآن میخواندند و بالا میرفتند. اما برخلاف آنها، کسانی که مردم آنها را به عنوان حافظ و به اهل قرآن میشناختند، اما اهل عمل به دستورات قرآنی نبودند، در عذاب گرفتار بودند. به خاطر قرآن آدم را احترام میکنند که به عنوان معلم قرآن، حافظ قرآن، قاری قرآن، مفسر قرآن، ولی آدم خودش عامل به قرآن نباشد. ممکن است آدم گاهی دو ساعت در مورد نگاه به نامحرم در کنفرانس و سمینار سخنرانی بکند. بحث علمی و ذهنی و اینها یک چیز است. عمل اینکه به جان آدم نشسته باشد و با جان آدم عجین شده باشد، یک چیز دیگر است. همین تازگی ما اینجا یک صحبتی داشتیم، تأکید بر این کردیم که دعاها نگوییم «دستت درد نکنه»، بگوییم «خدا خیرت بده.» آمدیم پایین، گفتم: «خدا پدر مادرت را بیامرزد.» یادآوری کرد که: «همینی که گفتی خودت عمل کن. نگو دستت درد نکنه.» نهیب خوبی هم برای ما بوده. تکانی خورده. همین است. یعنی آدم گاهی عادت کرده به حرفزدن مثل ما و آن قدر دیگر حجم حرفزدن بالاست، عمل گم میشود و اصلاً دیگر اهتمام به عمل هم کمکم از بین میرود. یعنی اصل این است که چیزی یاد بگیرم من بگویم. ملکش میشود حرفزدن، ملکش میشود. نه عملکرد. برعکس باشد. خدا انشالله کمک کند اهل عمل بشویم. به خصوص کسانی که برخی عقاید قرآنی در زمینه پیروی از اهل بیت را فهمیده بودند. قرآن را چشیدهاند و خدا چیزی هم به آدم فهمانده. اینجا اگر حالت مسیح برگردد. مائده. که اینها درخواست کردند که: «ربنا انزل علینا من السماء مائده.» خدایا، سفره آسمانی برای ما بفرست. خدای متعال فرمود: «میفرستم ولی اگر حقش را ادا نکنی، یک جوری عذابتان میکنم که تا حالا هیچ احدی را عذاب نکردهام.» به حواریون از عیسی فرمود. یعنی ماجرای بعد مائده و قبل مائده فرق میکند. یک وقت عنایت خاص نمیکنی تو هم عبادت خاص نمیکنی. اینجا عبادت خاص هم نکردی، کتک خاص هم نداری. ولی اگر عنایت خاص کردم، بعد عنایت خاص، عبادت خاص. باید خالصتر بشوی، پاکتر بشوی، لطیفتر بشوی و اگر نشدی، چوب هم سنگینتر است. یک جوری میزنم. آنی که نماز نمیخواند و اهل این مسائل نیست و این کارها نیست و اینها، ولی تو نه مثل تو که آمدی تو این وادی. حقایق را بهت فهماندم، لذتش را چشیدی، اهلش را بهت نشان دادم، تفاوت این مسیر و آن مسیر را فهمیدی، ول میکنی باز میروی جز اینها میشوی. این دیگر گریبان آدم را میگیرد. خیلی در آن درآن؟ گرفتار این آدم شدیدتر به نسبت آنی که فقط بینماز بود و فقط یک آدم عادی. یک رتبه بالاتری تأثیر دیگران داشته، اثرگذار بوده و رهبری و راهنمایی دیگران را هم داشته. دیگر از این بدتر است.
من یکباره دوست قرآنی و نوجوانیام را در چنین جایگاهی دیدم. اینکه ۱۶ سالگی استاد کامل بود، بعداً خطش عوض شده. جایی در جهنم برای او آماده شده بود که وحشتناک بود. چنان ترسی داشتم که نمیتوانستم سؤالی بپرسم اما با یک نگاه ماجرا را فهمیدم. او با اینکه بسیاری از حقایق قرآنی را فهمیده بود اما به خاطر روحیه راحتطلبی، حب راحت. خدا نجات میدهد که ۶ تا حکم اساس معصیت خداست و عمدتاً این ۶ تا محبتی است که ما را فشار به لغزش میدهد و خطمان را عوض میکند. این ۶ تاست: حب دنیا، حب ریاست -این روایت است- حب طعام، حب نساء، حب نوم حب خواب و حب راحت. اینها وقتی میآید، حب خدا را از دل دنیا میبرد. حب همین مادیات و زندگی فریبنده و زودگذر فانی، علاقه به ریاست، علاقه به طعام. خوراک نیاز داریم ولی یک وقت آدم غذا میخورد از باب وظیفه و نیاز بدن و اینها. یک غذا میخورد به خاطر اینکه عاشقش است. دغدغهاش میشود وصال غذا. میرسیم. امسال ما دو ساعت سه ساعت فراق غذا را تحمل میکنیم که ناهار بشود و وصلش برسیم. فراغ ؟ را تحمل میکنیم که نمیخوریم. از فراق مثلاً شیشلیک او را دارد تحمل میکند. فراق جوجهکبابی را دارد تحمل میکند. پیتزا را تحمل میکند. این میشود حب طعام. در بندش نیست. در قید و بند این چیزها نیست. این بود میخورد. چیز این بود میخورد. نبود اصلاً نمیخورد. حب طعام، حب نساء، وابستگی به زنها از جهت وابستگی شهوانی و غریزی. نه وابستگی فطری و وابستگی ضروری در زندگی به صورت فضای مورد نیازی که خدای متعال قرار داده و وظایفی دارد. خب خواب. یک وقت آدم میخوابد و میخوابد برای اینکه پاشود، بیداریش را استفاده کند. بعضی وقتها هم بیدار میشود برای اینکه یک استراحتی کرده باشد از خواب قبلی که باز بتواند از خواب بعدی لذت ببرد. میگفت یکی از افرادی که خیلی خوابیده بود، میگفت پاشو یکم استراحت کن بعد باز بخواب. استراحت کن. بعضی بعضی از ماها بیداریهایمان استراحت بین دو تا خواب است. این میشود فروش حب نان و که خیلی بدتر است، حب راحت. راحتطلبی. فضای مجازی اینها هم که آمده. قدیم یک ظرفی میشستیم و یک لباسی میشستیم و کنار حوض میرفتیم یخ میشکستیم و لباس بچه آنجا میشستیم. الان که پوشک شده، ماشین ظرفشویی آن هم یک ماشین لباسشویی و همهچیز هم که با یک تلفن. بچه هم که دیگر اصلاً نمیآوریم که اذیت نشویم و غذا را هم که زنگ میزنیم بیاورند و دیگر عملاً همین. فقط تو گوشیمان مشغولیم برای خودمان. آن هم ای کاش از همین استفاده بهینه میکردی. من که یک چیزی یاد بگیریم. میچرخیم که این امروز چه گفته و آن لباسش چه شده، آن رنگ مویش چه شده و فلان خواننده کجا کنسرت دارد. راحتطلبی یک چیز بیچارهکنندهای است و راحتطلبی انسان را بیچاره میکند و یکی از شاهکلیدهای نفاق، انسان را بیچاره و نفاق میکند. همهچیز را انسان دوست دارد که در اثر راحتترین مسیر، راحتترین راه از ابتداییترین مسیر و سطحیترین چیز خصوصاً در معنویات. بهترش هست آخر وقت اگر بخوانم که فقط قضا نشود و حالا الان حال ندارم. الان ناهار خوردم. الان شام خوردم. الان خوابم میآید. دیر خوابیدم و الان باید قطار پیاده شوم و اتوبوس نگه دارد پیاده شوم. باز وضو بگیرم. از این قبیل ماجرا. اینها راحتطلبی. راحتطلبی یکی از مسائل بود که این او را بیچاره کرده بود و تحت تأثیر برخی اساتید که بحث یکسانبودن ادیان را مطرح میکردند، دین خودش را تغییر داده بود.
شبهات اعتقادی، آقا، خیلی مهم است و اعتقادات انسان باید سفت و محکم باشد. تو نیاز داریم به اینکه به صورت استدلالی و منطقی دین را یاد گرفته باشیم. بتوانیم با دودوتا چهارتا از عقایدمان دفاع کنیم. توحید خدای متعال، اسما و صفات خدا، وحدانیت خدا، پیغمبر. خصوصاً یکی از مسائلی جدی که در زمان ما دارد بیچاره میکند همه را و خصوصاً جوانها را، شبهه درباره خود قرآن است. از کجا معلوم که این همین است؟ تحریف نشده؟ حرفهای پیغمبر نیست؟ تناقض با هم دارد. فلان دارد. جواب داده شده همش. کلیات این شبهات پاسخ داده شده است و چیزهای مشخصی هم هست ولی گرفتار کرده. شبهه اعتقادی. آقا، خدا رحمت کند. استاد عزیز و فرصت نشد تو این جلساتشان یاد بکنیم. استاد عزیز و بزرگوار، علامه آیت الله مصباح یزدی رضوان الله تعالی علیه که انشالله مرقد نورانی او که متصل به مرجع نورانی اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین است، برکاتش بر ما نازل شود و روح بلند این استاد عزیز دعاگوی همه ما باشد؛ چه آنهایی که به ایشان ارادت داشتند، چه آنهایی که ارادت نداشتند. چه آنهایی که بهرهمند بشویم و بشوم. ایشان استاد عزیز روزهای آخر که حالش بد بود، خب یک شخص این شکلی که عمری در معارف گذرانده و ارتباط خاص و خاص ویژهای داشته با امثال آیت الله، علامه طباطبایی، بسیاری از بزرگان دیگر. تو جا که افتاده بود، چشم باز کرده بود. آقازادهاش بود که گفت: «یک دغدغه الان فقط دارم. بروید یک لیستی از شبهات تو جامعه جمع بکنید و پیگیر بشوید برای پاسخدادن اینها. همین الان این کار را بکنید و خبرش برای من بیاید.» از اولم ایشان پیگیر همین کار بود و طرحهایی هم که مثل طرح دانشجویی، طرح ولایت، یک ذخیره بزرگی برای برزخ و معاد. ایشان طرح بسیار عالی و فوقالعادهای بود و چقدر اثر داشت. اصل پاسخگویی به شبهات را واجب میدانست و خوارج و اینها را هم ایشان مثال میزدند که آنها از شبهات کوچک شروع شد و به آنجا رسید کارشان؛ روبروی امیرالمومنین و اهل بیت قرار گرفتن. با مشکلات حاد کسی شروع نمیکند. از کوچک کوچک شروع میشود. تو جمعهای این شکلی خصوصاً. خیلیها وقتی دانشگاه میروند، یکی مثال زندان هم رفته بود زمان شاه، مصاحبه کرد. فیلمش هم تو فضای مجازی پخش شده. میگوید: «من سلولهای بدنم همش لیبرال است. به خاطر آن چند وقت که رفتم انگلیس. آنجا که رفتم فهمیدم که دنیا یک چیز دیگر است. صحیفه سجادیه و معارف ما و نه تفسیر المیزان ریشهای ندارد.» یک سفر جمع دانشجویی میرود. یک غذای متنوع و فضای دگراندیشی را تجربه میکند، خالی میشود و له میشود. میبیند که حرفهای قبل پل ناپایدار است. یک آقایی، یکی از این اساتید که ایشان هم متأسفانه زاویه پیدا کردند و از دنیا رفت. ایشان درس خارج اینها هم تو حوزه خوانده بود و با آیت الله جوادی هم رابطه تنگاتنگ و نزدیکی داشت و شناخته شده بود در ارتباط با آیت الله جوادی آملی و با فضای لیبرالی شما شروع شد، از دنیا رفت و نسبت به خیلی مسائل بیاعتقاد بود و این اواخر در فضیلت یزید هم حتی قلم زد و نوشت. یک وقت نوشته بود که: «من بچه بودم فکر میکردم قورمه سبزی مادرم بهترین قورمه سبزیهای دنیاست.» یک مدت مادرم رفت مسافرت، عمهام قورمه سبزی پخت. این جمله قبل ناقص است و به نظر میرسد مقدمهای برای مثال بعدی است. مادرم که رفت مسافرت عمم قورمه سبزی داد. چی است؟ علی و فاطمه و حسن و حسین نداشتند. عمق نداشتند. ریشه است و خالیبودن دست. سطحی بودن در ذهن آدم وقتی ریشه ندارد، عقاید انسان باید سفت باشد. قرص. مباحث عقلی، معارف عقلی، کلمات بزرگان، آنهایی که به صورت استدلالی و منطقی مطالب شهید مطهری رحمت الله علیه. مطالب خود مرحوم آیت الله مصباح یزدی که واقعاً قرص سفت است. در بیمه مطالب بتن آرمه است و نمیشود در آن هیچ خدشهای وارد کرد و خصوصاً مطالب و معارف مرحوم علامه طباطبایی بینظیر. در همه آثار. این مرد بزرگ اینها آدم را سفت میکند، مانند دو نفر که نشسته، برخاست میکند. اینجور به هم نمیریزد. میشود آدم مدت طولانی انس قرآن داشته باشد. در اثر ارتباط با چهار تا آدم این شکلی یکهو به این عقیده برسد که هیچ فرقی با همدیگر ندارند.
دوست قرآنیام را شناختم اما با تغییر دین، راه جهنم را برای خودش هموار کرد. او حتی در زمینه گمراهی برخی جوانان محل، مجرم شناخته شد چرا که الگویی برای آنها شده بود و خبر تغییر دین او واکنشهای بدی در بین جوانان ایجاد کرد. یک قاری شناخته شده قرآن یکهو خبر منتشر میشود که دینش را تغییر داده. خیلی آسیب جدی میزند. آسیب جدی میزند. چقدر اذهان را منحرف و مشوش میکند نسبت به معارف قرآن و تردید ایجاد میکند در نفوس و باطن دیگران نسبت به این حقایق. البته اساتید او هم در این گمراهی و در آن جایگاه جهنمی باهاش شریک بودند. از دیگر موقعیتهایی که در جهنم و در نزدیکی او مشاهده کردم، نحوه عذاب برخی افراد بود که من از سابقه ایمان و انقلابیبودن آنها مطلع بودم. مثلاً جایی را دیدم که شبیه یک سطح معمولی بود. وقتی خوب دقت کردم دیدم این سطح پر از نوک شمشیر یا نیزه است. من تو خواب برخی افراد را ایشان به این عهد دیده بود. اصلاً نمیشد آنجا راه رفت. یعنی شبیه پشت جوجهتیغی بود. خیلی چیز وحشتناک. کسی که مسیر راه خدا را ناهموار کند. به مردم سوق بدهد به سمت جهنم و رسماً مسیر را از سمت بهشت برگرداند. نه بنا دارد کسی را به بهشت ببرد، نه میگذارد کسی هم کس دیگری را به بهشت ببرد. این خودش خار راه است. دیگر این خودش این شمشیر و نیزهای است که تو این مسیر است و تو دست و پای افراد میرود و چقدر راه را سخت میکند برای اینکه کسی سمت خدا برود. ملکوت این آدم همین میشود. وضعیتش این شکلی میشود که در یک جایی دائماً این را عبور میدهند که البته اینها صورت کار است. اینها جنبه صورت کار است که به افراد دیگر نشان داده شده. درد فردی میخواهد این صورت باشد، میخواهد صورت نباشد. فرض کنید که یک نفر سیلی خورده، صورت سرخ است و درد سیلی را دارد. یک نفر هم سیلی نخورده ولی آبرویش را بردهاند. حیثیتش را از بین بردهاند. ضربه به حیثیت من ضربه زد. به شما مثلاً ممکن است صورت این را به صورت کسی ببینی که سیلی خورده. خب این صورت کار است. واقع کار اصلاً صورت ندارد. آن درد درونی این فرد تصویرسازی نمیشود از او کرد. آدمی که راه خدا را منعطف کردهاستفاده صحیح: مسدود کرده، بسته. افراد را منصرف کرده از این مسیر. این آدم واقعاً نمیشود تصورش را کرد. توی فضایی که شما را هی دائم در نیزه و شمشیر عبورت بدهند. از این نیزه و شمشیرها فرورود وجود تو. درد او را دارد. صورت باشد یا نباشد. ممکن است هزار تا صورت با هم باشد ولی هزار تا درد را با همدیگر دارد. ببینم چه میشود. هزار تا صورت دارد که یک صورت ولی هزار تا درد یکجا هست. خیلی چیز عجیب و خطرناکی است که حالا مثلاً گاهی زبانش هم دراز است. زباندرازی میکرده و زبان او است که رفتند جهنم. خیلیها با زبان او، چقدر زبانشان باز شده برای نیش و کنایه و متلک و آزار مومنین و انقلابیها و اینها. این یک زبانی است که هزار نیش زبان به این زبان متصل شده است. میلیاردها نیش زبان به این زبان متصل است. خیلی، خیلی به خدا پناه میبرم از این عذابها و این گرفتاریها.
به هر حال بعد دیدم کسی را از دور میآورند. پاهایش را بسته بودند. او را سر و ته آویزان کرده و بدنش را روی این سطح میکشیدند. سر و ته آویزان کرده بودند. فریادهای او دل هر کسی را به لرزه میانداخت. تمام بدنش زخمی. فضای جهنم فضایی است که فضای پشتبودن به رحمت خداست و آنجا رحمت خدا هیچ جلوهای ندارد و ملائکهای هم که در جهنم هستند غلاظ شداد، ذره رحم در وجود اینها قرار ندارد. مظهر غضب و قهر جلال حق تعالی فقط هستند. خب برخی افراد جلال و جمال خدا را با هم دارند. برخی ملائکه این شکلیاند و اهل بیت هم که در اوج هم مظهر جمالاند هم مظهر جلالاند. «المتو معنای این کلمه در контекst مشخص نیست، شاید: یا من انک ارحم الراحمین فی موضع العفو و الرحمة و أشد المعاقبین فی موضع نکال و النقمة.» فهمیدم که تو در موضع عفو و رحمت ارحم الراحمینی. در دعای افتتاح که انشالله در ماه مبارک رمضان میخوانیم. و در موضع نکال و نقمة هستی. نقمة اگر بخواهی بزنی، اشد المعاقبین هستی. رحم و به کسی مهلت و امان نمیدهند. خیلی فضای عجیبی دارد جهنم. سر سوزنی رحم در دل آنها نیست. ناله زیاد است. در جواب اینها گفته میشود که: «صبر و واحد نداشته باش.» «لا تدعوا صبورا واحداً». یک بار ناله نزن. خیلی ناله بزن. تا میتوانی ناله بزن. آنقدر ناله بزن تا جانت دربیاید. این ملائکه سر سوزنی رحم در اینها نیست. رحمت و شفقت پیدا نمیکنند از این نالهها. کسی آنجا تو مسئولین عذاب و موکلین عذاب هیچ ترحمی در وجودشان پیدا نمیشود. اصلاً خدا رحم در وجود اینها قرار نداده. نه. مظهر فقط، مظهر جلال و غضب خدای متعالاند و هیچ از رحمت خدا بهرهای ندارند. هر ملکی یک جلوهای است و هیچ نقصی هم نیست. این یک اسم خدای متعال است. فقط اشد المعاقبین یا اسم منتقم. منتقم خالی. یک وقت منتقم ناصر هم هست. ناصر رحیم هم هست. مثل حاج قاسم سلیمانی رحمت الله علیه. منتقم بود در برابر داعشیها و اسرائیلیها ولی رحیم هم بود. «اشداء علی الکفار رحماء بینهم». شدید بود، رحیم هم بود. ولی بعضی فقط شدید. ملائکه جهنم فقط شدیدند. ملائکه بهشت هم فقط رحیماند. شدید اهل بیت هم رحیماند هم شدیدند. و آنجا هرچه اینها ناله بزنند، صدای جیغ و گریه و بلند میشود و آن گریه هم از عمق دل اینها اصلاً نیست. یعنی با انقطاع و بریدن و روکردن به خدا نیست. فقط درد است. همان لحظه اگر برش گردانند دنیا میبینی که کرونا میگیرد. جیغ و داد و ناله و گریه و التماس و اینها. بدبخت شدم! تو حالت هواپیما سقوط میکند. جیغ و داد، یا ابوالفضل، یا زهرا، یا فاطمه. تو فرودگاه همان فیلمش را درمیآورند، نگاه میکنند. فحشش را میدهند، قیمتش را میکنند و تهمتش را میزنند و همهکارهایش را میکند. برای اینکه اینها رسوخ کرده در قلبش و ملکه شده و حالش همین است. جهنمی را هم اگر برگردانند تو دنیا، همان لحظه که برگردد شروع میکند آدمکشی و ظلم و غارت و جنایت. یعنی صدام الان نالهها دارد در جهنم. به محض اینکه برش گردانند ادامه میدهد. به محض اینکه برگردد میبینید نالهاش ناله واقعی نیست. ناله درد است نه ناله محبت. هیچ محل رحمت هم از جانب خود خدای متعال هم نیست که بخواهد خدا رحمت را جاری بکند. او در موقعیت ی خود را تثبیت کرده که اصلاً بهرهای از رحمت ندارد.
به هر حال اینها چیزهایی است که واقعیت دارد و برای ما محل درس است. میگوید: «تمام بدنش زخمی بود.» خیلی. ما ۲۰ سال، ۳۰ سال زندگی کنیم. ۴۰ سال، ۵۰ سال. این عمر کوتاه. مخصوصاً با این کرونا، وضعیت این است که گاهی عمر دستمال کاغذی از آدم بیشتر است. تازگی یک جایی بودیم. رادیویی بود مال ۶۰ سال پیش. این رادیو از دو سه نسل تو آن خانه عمر بیشتری داشت. یعنی این رادیو تو خانهای بود که ما تو آن خانه یک بچه ۱۰ ساله داشتیم که از دنیا رفته بود و یک جوان ۲۱ ساله داشت خدمت میکرد، از دنیا رفته بود و یک زن ۵۰ ساله از دنیا رفته بود و یک پیرزن ۸۰ ساله. اینها کدام یکی از اقوام ما بودند؟ چهار نسل در این خانه بودند و همه رفتند و این رادیو مانده بود. این رادیو عمرش از چهار نسل بشر بیشتر بود. این هنوز صدا داشت. آن آدمیزاد پودر شده بود توی خاک. یک رادیو عمرش از ۴ نسل آدم بیشتر است.
این خبیثی که مدیر آن کانالهای جنایت بود و اعدام شد. تازگی یکی از علمای انقلابی ما را هی مسخره میکرد. اسمش را گذاشته بود «امیرالمومنین فراسو». امیرالمومنین، امیرالمومنین. این آقا نمیمیرد. مسخره میکرد عمر ایشان، سلامت ایشان. تته پته میکند و نمیتواند حرف بزند و میگفت که: «این آقا ادرارش را نمیتواند کنترل بکند ولی ده تا مسئولیت دارد. قدرت کنترل ادرارش را ندارد ولی...» مغالطه واضح و خندهداری هم هست. همان جوان شرور خبیث کثیف و دریده الان زیر خاک است و این عالم انقلابی با سلامت دارد زندگی میکند، الحمدلله. اگر دو سال پیش به جوان شرور میگفتند که تو دو سال دیگر زیر خاکی و این آقا که به قول تو نمیتواند ادرارش را کنترل بکند و درست حرف بزند، اعدام تو را میبیند و رسوایی و فضاحت تو را میبیند، این از شدت خنده رودهبر میشد یا اگر باور میکرد از شدت تعجب و عصبانیت دیوانه میشد. خیلی واقعاً اینها درسهایی است که روزگار دارد به ما میدهد. باورم نمیشود و این جوان با این عمر کم چه بار سنگینی، چه وضعیتی برای خودش درست کرده! چقدر خون به گردنش است و چقدر جنایت و چقدر، چقدر خدشه کرد در امنیت مردم. چقدر در چهار ریال و درشت آن ایامی که فیلتر شد. چقدر آسیب زد به اقتصاد مردم و زندگی مردم و خود ناامنیها، مشکلات اقتصادی و، و، و... آثار درازمدت لیدر آن جریان و اغتشاشات. ۲۰ سال عمر، ۳۰ سال عمر. آن دلارهایی که تو گرفتی. آن سیستم امنیتی که قویترین، یکی از قویترین سیستمهای امنیتی دنیا بود و نتوانسته با پای خودت برای خودت کاری کنی، آوردنت اینجا. با پای خودت آوردنت پای چوبه دار. با پای خودت. آدم آن قدر ابله و ساده است. ۱۰ سال، ۲۰ سال، ۳۰ سال میخواهی زندگی کنی با گناه و با جرم و جنایت و اینها که تهش چه بشود؟ حق و ناحق. وقتی من میدانم اهلیت و صلاحیت کاری و جایی را ندارم، خودم را در معرض قرار دادم که مثلاً چهار نفر تأیید بکنند، تعریف بکنند، خوششان بیاید یا کنار بکشم یا حتی بد و بیراه بگویم. من ابدیت خودم را قربانی میکنم. البته جایم تکلیف است. آنجا دیگر حالا باید انسان تشخیص بدهد و تشخیص خیلی سخت است. کجا باید بمانم؟ کجا باید عقب بکشم؟ تشخیص برسیم. نیاز به بزرگتر و یک آدم راهرفته دقیق منضبط مسلط داریم که او راه و چاه را نشان بدهد. خطا را نشان بدهد. به هر حال اینجوری میشود. یک جوان حافظ قرآن، استاد قرآن در اثر معاشرتهای بد کارش به اینجا میکشد.
دو روزه زندگی دنیا فریبمان میدهد. زندگی دنیایی که حالا سر و تهش مگر چیست؟ فکر میکنی مثلاً ۱۰ سال بعد چه میشود؟ ۵ سال بعد؟ همینهایی که تا اینجا دیدیم. همین است. ادامهاش هم همین است. یعنی باز شب میشود. میخوابیم. باز روز میشود بیدار میشویم. ناهار میخوریم. تهش ازدواج کسی بکند و جفتگیری داشته باشد و یک ولدی ازش پس بیفتد. لذت آنی مختصر کوتاه مدتی تهش باشد و همه سختیها دور و برش. بچه بزرگتر میشود، رنج و اذیتش که دارد بیشتر است و سخت است و چالشهایی که میخورد پدر و مادر و بچه اینها کاستیهای دنیاست که هیچ چیزی ندارد. «و ما الحیاة الدنیا الا متاع الغرور». برای ابزار. برای سرگرمی. دلخوشکنک و گولزدن سر خودمان. شیر مالیدن. ابزار سرکار گذاشتن. به خاطر این یک سال، دو سال، پنج سال. با این عمر و با این مرگ و میرها با این کرونا در اوج شهرت و در اوج محبوبیت و در اوج ثروت و در اوج فلان، مرگ میبرد همه ما را از بالا شهر از پایین شهر. استخرهای کا نمیدانم چیست. از ویلا و از چه میدانم. کنار فلان معشوقه و فلان رقاصه و فلان دوشیزه زیبا و فلان، همه اینها تهش این است دیگر. حالا تهش چیست؟ آخرش کجا؟ کمی آن طرفتر را نگاه کردم. یک استخر پر از مواد مذاب بود. مانند آنچه از آتشفشانها خارج میشود. یک سینی گرد با قطر یک متر در وسط آن قرار داشت و شخصی روی این سینی نشسته بود. هر چند دقیقه یک بار این شخص تعادل خودش را از دست داده و داخل مواد مذاب میافتاد. بعد تلاش میکرد و به روی این سینی برمیگشت. کمی که دردهایش بهتر میشد دوباره ماجرا تکرار میشد. پناه بردنش به این سینی داغ بود. شوخی نیست. و الله قسم به خدا، جهنم واقعیت دارد. پروسه اینی که دارد میگوید، باور ندارد. اگر باور داشت که حالش این نمیشد. ولی به خدا واقعیت دارد که قرآن گفته. این گریههای اهل بیت، اولیا خدا از جهنم میترسیدند. درست است برای ترس از جهنم کار نمیکردند ولی از جهنم میترسیدند. اهل بیت از جهنم قطعاً میترسیدند. از ترس جهنم فعالیتی انجام نمیدادند. عبادتشان از ترس جهنم نبود ولی از جهنم میترسیدند. آیات جهنم را میخواندند، گریه میکردند و آنقدر اشکهایی میریختند که این محاسن خیس میشد. گاهی این پیراهن زیر محاسن روی سینه خیس میشد. اهل بیت باور داشتند جهنم را. جهنم واقعیت دارد. بله.
خلاصه این ماجراهای این شکلی هزار جلوه دارد در جهنم. عذابها و شاید هیچ دو عذابی شبیه هم نباشد. مفسدین هم شبیه هم نیستند. تو همین مفسدین سیاسی و اقتصادی و امنیتی یک جور امنیت ما را به خطر میاندازند. یک جوری داعش یک جور به خطر میاندازد. آل سعودی به خطر میاندازد. صهیونیست خطر میاندازد. قاچاقچیهای زور خطر میاندازند. اراذل و اوباش چه جور به خطر میاندازند. هم سطحش متفاوت است، هم نحوش متفاوت است. چاقوکش و قمهکش هم. هیچ دو تا قمهکشی شبیه هم نیستند. حکیم یک مدلی دنده سبکی دارند. یک جور آزاری دارند. اینجا هم همین است. یک جور خیلی واقعاً ترسناک. و وضع جهنم و جهنم و هیچ فاصلهای ما به جهنم نداریم که بخواهیم خودمان را در امان بدانیم. هیچ! فقط رحمت خداست که نگه میدارد از جهنم. هیچی دیگر. ما هیچی نداریم. نه عمل داریم نه اتصال. تو با اهل بیت از کجاست؟ ابدی است؟ خیالت جمع است، قطع نمیشود؟ همین جوان اهل قرآن مگر ارتباطش قطع نشد؟ قرآن داشت دیگر. قرآن نجات میدهد ولی به شرطی که ما دستمان را نکشیم. اهل بیت هم نجات میدهند. نه اینکه من دستم را با هر معصیت ی یک بار دارم دستم را از دامن اهل بیت میکشم. فرمود که: «هیچ نجاتی نیست الا به طاعة الله». فرمود که: «کسی شیعه امام ولی ما نمیشود مگر به طاعت من.» «اطاعوا الله». هیئت اطاعت خدا را بکنیم و معصیت خدا را اگر بکنیم، این دشمنی با خداست. مخالفت با خداست. محبت و رفاقتی نیست، دشمنی با خداست. گناه روبروی خدا ایستادن است. پس چشم این است. از رحمت خدا بریده شدم. واقعاً وحشت کردم. این افراد را شناختم و گفتم: «اینها که خیلی برای اسلام و انقلاب زحمت کشیدهاند!» فقط در چند مورد فلان. نذاشتند سخن من تمام بشود. ماجرای طلحه و زبیر را به یاد من آوردند. کسانی که در صدر اسلام و در جوانی برای خدا و اسلام بسیار زحمت کشیدند اما سرانجام در مقابل اسلام واقعی قرار گرفتند و فتنههای بزرگی ایجاد کردند. آن هم که مشکلدار شد از زاویه پیدا کردن. آنقدر گاهی خوب بودند، شبشان ترک نمیشد. آیت الله سبحانی به یکی از این منحرفین در نامه نوشته بودند که تو چون کسی بودی که دفترچه محاسبه داشتی و مکروههایی که از سرت میزده توی دفترچه مینوشتی. الان آمدی پیغمبر را اصلاً پیغمبری را قبول نداری و همین بس که همه ادیان با هم یکیاند. اصل این شبهات و ترجمهاش از یک بابایی بود. الان در ایران هم نیست. به همان آقا آیت الله سبحانی نوشته بودند که تو مکروهاتت را مینوشتی. شوخی ندارد. نفس لغزشهایی که داریم. همین که دارد حرف میزند، جایگاه نشستگی مثلاً میخواهد موعظه کند دیگران را. سر تا پا عیب و ایراد و اشکال. من لبریز از عیوب هستم. هرچه آدم به خودش نگاه میکند، آنجا اشکال دارد، اینجا اشتباه است، اینجا خطا است، اینجا اشتباه گفتم، آنجا درست نفهمیدم، اینجا عجله کردم، اینجا از باب حب نفس حب شهرت بود، آنجا از باب حب قدرت، از خودم دفاع کنم چون خواستم رقیبم را حذف کنم. آنجا حسادتم، اینجا تکبرم بود. اینجا خواستم یک سودی سمت خودم بکشم، یک پولی بیاید، یک مریدی بیاید، طرفداری بیاید. در فنون مختلف گاهی اصلاً یک چیز عجیبی است. نفس و حیلههای نفس، نقشهبازیها ی نفس، دنیا، نفس، شیطان. هیچ راه نجاتی هم نیست الا پناه بردن به خدا و «من یعتصم بالله فقط هدی الی صراط مستقیم». و چنگانداختن با استغاثه و عجز و لابه و التماس. نماز استغاثه امام زمان، نماز استغاثه حضرت زهرا. اینها کلید واقعاً برای نجات و توسلات این شکلی. زیارت عاشورا، زیارت اهل بیت، حرم رفتن این مقبره علما، بزرگان، شهدا، شهدای گمنام. همه روستاها، شهرها شهید هست، سید هست، عالم هست، روحانی هست. نباشد قبر اینها هست. مزار اینها هست. مزاری که آدم پناه ببرد. جلسات قرآن، یک هیئتی، یک روضهای. اینها که دیگر آقا مجلس روضه که هست شما در لسآنجلس هم که باشی دیگر دور هم که مریض روضه میتوانی بگیری. به اینها باید پناه آورد. دست انداخت وگرنه عاقبت ما اینایی که سرمایه داشتند و زحمتها کشیده بودند، مجاهدتها کرده بودند به قول آقا فرحزاد میگفت: «گاهی آدم از دریاها عبور کرده توی استکان آب غرق میشود.» واقعیت. صد تا دریا ازش رد میشوی. خیالت جمع میشود که تو دیگر از دریا عبور کنی. استکان آبی میآورند، توش غرق میشود. باور هم نمیکنی. به حساب نمیآوری. دست کم میگیرد. ده تا موقعیت گناه را با قدرت رد کردی. مثلاً دختران جوان زیبای فلان و اینها. پیرزن ۸۰ ساله جهنمیات میکند. واقعیت. انسان به خودمان نمیتوانیم تکیه بکنیم. به خودمان اعتمادی نیست. این ارتباط، ارتباط عمیق قلبی باید بشود با قرآن، با اهل بیت و به دل بنشیند و به دل راه پیدا کند و از درون باشد. و مخصوصاً این جنبههای بیرونی که گاهی من استاد قرآن میشوم و اینها دیگر آن قدر این حواشی میآید که اصل کار دیگر گم میشود. دیگر من جلسات برای اسم و رسم تیزر و تبلیغات و مرید و منبر تشکیلات. فایلش را منتشر کنند و عکسهایش را بگذارند و خبرش بیاید. بفهمند ما کی هستیم و یک جلوهای باز از نفس و از «انا» و از شهوات و از هی بروز بدهیم خودمان را نشان دهیم. خب این هم از این داستان.
ماجرای بعدی را که نقل میکنند در صفحه ۶۷ و ۶۸ که خون بخوانیم سریع میخوانیم چون در این موضوع زیاد صحبت کردیم. بحث مشارکت. میگوید: «از همشهریهای ما بود کسی که به ایمان او اعتقاد داشتیم. او مدتی قبل از دنیا رفته بود. حالا او را در وضعیتی دیدم که خوشایند نبود.» گرفتار عذاب نبود اما اجازه ورود به بهشت برزخی را هم نداشت. این هم هست. دیگر اینها حالتی است که نه تو جهنم و عذاباند نه وارد بهشت میشوند. توی حالت حیرت و حالت پنجاه پنجاه. سالن انتظاری. هنوز تکلیفش روشن نشده. خیلیها که اهل برزخاند همین وضعیتشان شاید غالباً هم همین باشد. حالا هنوز معلوم نیست. حالا یا شفاعت نصیبش بشود یا حقالناسها، مسائل این شکلی آنقدر زیاد باشد که زمینش بزند. وضعیتی که نمیداند. تشبیه شد. فرض کن توی ارتفاعی کسی پایش را روی صخرهای بگذارد که زیر این صخره خالی است. توی ژاپن و اینها، چین و اینها یک سری پلهای این شکلی درست کردهاند. پل شیشهای درست کردهاند تو ارتفاع مثلاً ۸۰۰ متری، ۵۰۰ متری ارتفاعات خیلی زیاد بالای قلّهها. هتل کابین. اینها بالا جذابیت توریستی دارد. زیرش این زیر پای شما شیشه است و تمام این ارتفاع آنجا محسوس. حالا فیلمهایش، چیزهای عجیبوغریب وحشتی که مردم پیدا میکنند. روی زمین روی آن شیشهها به میلههای بغل طرف خودش را گرفته و دارد فقط جیغ میزند. زیر پایش را میبیند. میبیند که خالی است. در یک شیشهای که لطیفه که اصلاً انگار هیچی نیست. زیر پایت را خالی میبینی در یک ارتفاع بسیار بالا. وضعیت صراط و برزخ و اینها همین است. آنی که کسی دستش در دست امیرالمومنین و اهل بیت باشد، خیالش جمع باشد. آنجا که عبورش بدهند به عروة الوثقی. به عروة الوثقی. «فمن یمسک بالعروة الوثقی». و «من یکفر بالطاغوت که اول کفر به طاغوت میخواهد بعد ایمان به خدا». کفر به طاغوت بیرون و در بعد ایمان به خدا میخواهد. ریسمان محکمی دست انداخته. زیر پایش اینها را که میبیند وحشت نمیکند ولی ماها بند به همین دنیا و شهوات و امور وهمی هستیم. مثل این میماند که من ۸۰ سال لباسهایم را همه لباسهایم را بردم تو حیاط روی یک رختآویزی آویزان کردم. فرض کن من هی رفتم درخت آویزی تو تاریکی با چشم بسته کدهای قیمتی خودم را، لباسهای قیمتی ما را آویزان کردم و بعد ۸۰ سال بفهمم که آن رختآویز نقشی بوده روی دیوار که با رنگ شکل رختآویز کشیده بودند. رختآویز واقعی نبوده و هرچی که آنجا آویزان کردند افتاده زمین و هرچی هم که روی زمین افتاده رفتگر برده. بعد ۸۰ سال بفهمم که همه لباسها به یک رختآویز خیالی بند بوده. این حکایت زندگی ماست که به این چیزهای دل میبندیم که واقعیت ندارد. ریاست من، قدرت من، شهرت من، اسم و رسم من، شاگرد من، استاد من، محل زندگی من، میز من، اداره من، اهل کار من، امضای من. هیچ کدام از ما واقعی نیست. خواب و خیال. دو حالت برزخ و گرفتاری است که یکهو چشم باز میکند. با واقعیتها مواجه میشود و عمل متناسب با واقعیت هم ندارد. گناه آن قدر هم زیاد نیست. حالا جهنم ذات و عقاید نیست که ایمانکی بالاخره بوده. یک هیئتی هم میرفته گاهی ولی آنجور هم اتصال به اهل بیت و اینها نبوده. یا حتی مثلاً حالا کمتر بیشتر بالاخره فضاهای مختلف. اینها تو حالت برزخ.
میگوید: «وقتی من را دید، با التماس از من خواهش کرد که کاری برایش انجام بدهم.» لازم نبود حرفی بزند. من همهچیز را با این نگاه فهمیدم. آنجا تکلم و گفتگو به این نحو نیست که حالا عزیز اشکال کرده بود که فارسی صحبت کردن، زبان اهل بهشت عربی است. جواب داده شد: «زبان آنجا نیست اصلاً. زبان اعتباری دنیایی آنجا نیست. آنجا حقیقت است.» حالا زبان عربی، زبانی است که عرب اعراب اجمه نیست. گنگی و ابهام ندارد. آنجا به واضحترین بیان با هم صحبت میکنند. نه هیچ خشونتی هست، نه هیچ تردیدی هست، نه هیچ ابهامی هست، نه هیچ گونهای از اعجامی هست. هیچ گنگی و سربستگی و اینها ندارد. همهچیز واضح و شفاف است و شفاف است. همه برای هم عیاناند. حقیقت و نورانیت و صفاست. آنها که به هر کی هرچی میخواهد به کسی برساند بدون ذرهای اشکال، سختی و مشکل و اینها منتقل میکند.
جهنم نه، جهنم همه در زبانشان هم حالیشان نمیشود. میگوید: «زبان آدمیزاد را نمیفهمد.» آدم زباننفهمی است. زباننفهم است. زبان فارسی منظورش نیست. اتفاقاً گاهی استاد زبان فارسی هم ممکن است باشد. استاد زبان عربی هم ممکن است باشد ولی زباننفهم بودن ربطی به زباندان بودن ندارد. میگوید: «حرف حالیش نمیشود.» این بچه هرچی میگویم حالیش نمیشود. نه اینکه زبان جهنمیها همین است: زباننفهمی. تو دنیا هم که بودند حرف حالیشان نمیشد. هیچکس جز خودش نمیفهمد مشکل چیست. میگوید که: «با یک نگاه همهچیز را فهمیدند ؟. از من درخواست کرد که نجاتش بدهم. گفتم: "اگر توانستم، چشم."» او هم مثل خیلیهای دیگر گرفتار حقالناس بود. مدتی بعد از بهبودی به سراغ برادر کوچکترش رفتم بلکه بتوانم کاری برایش انجام بدهم. به برادرش گفتم: «خدا رحمت کند برادر شما را اما یک سؤال دارم. از برادرتان راضی هستی؟» نگاهی از سر تعجب به من کرد. «این چه حرفی است؟ خدا رحمتش کند. برادرم خیلی مهم است. همیشه برایش خیرات میدهم. بنده خدا. بینابین.» اما برادرت پیغام داده که من گرفتار حقالناس هستم. باید برادر کوچکتر مرا حلال کند. ایشان با عقل من نگاه کرد. گفت: «اشتباه میکنی.» گفتم: «اما برادرت به من توضیح داده. اگر لطف کنی و بشنوی برایت میگویم ولی باید قبول کنی که حلالش کنی.» لبخند تلخی به لبانش نقش بست و گفت: «جالب شد. بگو اگر واقعاً درست باشد حلالش میکنم.» گفتم: «شما ۲۰ سال قبل با برادرت در یک کار اقتصادی شراکت داشتی. صد هزار تومان شما، صد هزار تومان برادرت. برادرت این پول را به کسی داد که کار کند. آن شخص سود را ماهیانه به حساب برادرت میریخت. هر ماه ۲۰۰۰ تومان به من میداد.» گفتم: «مشکل همین مطلب است. حق شما ۳۰۰۰ تومان بوده، هزار تومان را برادرت برمیداشت.» باز هم با تعجب نگاهم کرد. گفت: «از کجا میدانی؟ اما قول دادی حلالش کنی.» من این را گفتم و رفتم. یک دو ماه بعد ایشان به سراغ من آمد. گفت: «آن روز که شما آمدی، از همان شخصی که پول در اختیارش بود و کار اقتصادی میکرد، پیگیری کردم. حرف شما درست بود. اما برادرم حکم پدر برایم داشت. حلالش کردم. همان شب برادرم را در خواب دیدم. خیلی خوشحال بود و همینطور از من تشکر میکرد. بعد هم به من گفت: "برو داخل حیاط خانه. مادرم فلان نقطه را حفر کن. یک جعبه گذاشتهام که چند سکه طلا گذاشته بودم برای روز مبادا. این سکهها هدیه برای تو است."» ادامه داد: «من رفتم و سکهها را پیدا کردم. حالا آمدهام پیش شما. میخواهم دو سه تا از این سکهها را برای کار خیر معرفی کنم.» الحمدلله پول خوبی به آنها پرداخت شد.
ماجرای بحث در واقع شراکت که در امر شراکت بحث خیلی دقیق است. کلاً مباحث حقالناس و اینها خب بحث دقیقی است و هرجا که حقی از دیگران مطرح است که نباید فوت شود و باید به حق او بهش استیفا شود و حقش را بگیرد. واقعاً آنی که ضابط است و قاعده است و منطق ماجراست. این هم تشخیصش بسیار کار سختی است. حالا مرحوم آیت الله شیخ مجتبی تهرانی، به اسم حاج آقا مجتبی میشناسیم. ایشان آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی رضوان الله علیه. ایشان کتابی دارند «اخلاق الهی» و یک دو جلد است که الان ۲۷ کتاب در زمینه همین بحث حقوق است. حالا بحثهای حقالناس، اینها اگر دوستان میخواهند پیگیری کنند. حقوق افراد و این حق. و حالا رساله حقوق قبلاً معرفی شد و شرح خوبی از رساله حقوق هم معرفی شد که خیلی کمک میکند. آن کتاب، این کتاب هم کتاب خوبی است. جناب آیت الله مظاهری هم در مورد حقالناس دارند که روی سایت ایشان موجود است. عزیزان میتوانند به اینها مراجعه بکنند. اگر رفقا اینها را تو مدرسه تعالی کار بکنند که خیلی هم بهتر میشود و همه میتوانیم استفاده بکنیم انشالله. و خیلی مفید و فایده خواهد بود. بحث حقوق، حق هر قشری، هر طیفی چیست و به چه نحو است و چکار باید کرد. رفقا کار بکنند.
خب، یک بخش دیگر از داستان را هم از کتاب را بخوانیم. بخش اعمال. وظیفه داریم جلسه بعد هم بحثمان تمام شود. ولی حالا جوان پشت میز وقتی نابودی بسیاری از اعمال من را دید، نکته جالبی را به من یادآور شد. من دیدم برخی انسانهای دانا جدای از اینکه کارهای خودشان را برای رضای خدا انجام میدهند اما در ادامه ثواب کارهای خوبی که در دنیا انجام میدهند به یکی از هدیه به معصومین تقدیم میکنند. مفصل نکاتی عرض شد. یکی از راههای نجات و عاقبتبخیر هم همین است و حفظ عمل. حالا ماه رجب در پیش است و ماه امیرالمومنین ارواحنا فداه و ماه شهر الله. الاسب معنای این کلمه مشخص نیست رحمت خدا میبارد در این ماه که حالا ماه مبعث پیغمبر هم هست. ماه رحلت زینب کبری هم هست. خیلی مناسبتهای مختلف در این ماه است. ماه رحمت است. با امیرالمومنین قرار بگذار. یک عمل گوشهای برای هدیه به امیرالمومنین و همه اعمالمان تحت شعاع و تابع این عمل باشد. حالا مثلاً صد تا سلام است مانند زیارت امین الله باشد. یک صفحه قرآن باشد. مطالعه کتاب خاصی باشد. روزی نیم ساعت، ۵ صفحه، ۱۰ صفحه. به نیت هدیه کنیم به امیرالمومنین علیه السلام. همه اعمالمان هم تابع عدیل است. البته دعای خیلی خوبی است. خصوصاً هدیهاش به اهل بیت در حرمهایی که میرویم دعای عدیله بخوانیم و هدیه کنیم به آن امام که انشالله موقع جان کندن کمک بکنند و حفظ بکنند ما را. اینجا هم بخواهند حفظ بکنند اعمال را و آن عملی که معصوم مد نظرش باشد و هدیه او باشد انشالله مورد قبول واقع میشود و انشالله آثاری در زندگی حاضر و حفظ میشود و حفظ میکند. میگوید: «انسانها ممکن است در ادامه زندگی به خاطر گناه و اشتباهات ثواب اعمال خوب خودشان را از دست بدهند در نتیجه وقتی برزخ است و مانند این دست خالیاند.» در این زمان آنهایی که این ثوابها را هدیه گرفتند به آن شخص سر میزنند. ازش دلجویی میکنند. خود عمل هم حتی اگر حبط بشود، آن عمل. هدیه چون ما یک عمل داریم، یک هدیه عمل. دو تا عمل است. آن هدیه عمل را داریم و خدا کریم است آن. و آن معصوم هدیهای که گرفته، او معصوم نیازی اولاً به هدیه ندارد. بعدش هم کریماند که در ازای بدی دیگران خوبی میکردند. بعد به دشمنانشان خوبی میکردند. «دوستان را کجا کنی محروم؟ تو که با دشمنان نظر داری.» حالا کسی هدیه داده باشد و نه مقید بوده باشد به صورت ثابت قطعاً محروم نمیماند. انشالله ازش دستگیری خواهد شد. این بزرگواران که به این صحاب ؟ احتیاج ندارند. لذا این اعمال خیر را به همان شخص برمیگردانند. در مورد زیارت امین الله هم همین است. این محفوظ میماند در صندوقچهای و در قیامت امام زمان این را باز میکنند و نوری میشود و انسان را دستگیری میکند. زیارت امین الله در بین زیارتها خیلی جایگاه ویژهای دارد. در همه مراجع شریف هم میشود خواند. این زیارت رجبیه هم که خب خیلی چیز خوبی است. در قبرستانها و اینها میشود. مزار شهدا هم که میرویم. زیارت رجبیه را. معصومه، حرم امام رضا، عبدالعظیم. امامزادهها، علما، خوبان، شهدا، گزارش شهدا، شهدای گمنام رجبی. خیلی خوب است. زیارت امین الله را در همه حرم اهل بیت، ائمه معصومین میشود خواند. خطاب به آن ائمه. اگر یک امام با ضمیر مفرد، اگر دو تا امام با زمان ؟ ضمیر تثنیه «السلام علیکما». مثلاً در کاظمین و سامرا این را توضیح دادهاند به چه نحوی. این باعث حفظ عمل میشود. بنابراین به شما توصیه میکنم که خالصانه این کار را انجام بدهید. یعنی ثواب تمام کارهای خیر خودتان را به مقربین درگاه الهی هدیه کنید. مطلب خیلی به دلم نشست. به جوانم پشت میز گفتم: «چرا خدا بعضی از کسانی که دین و ایمان درست حسابی ندارند اینقدر مال و ثروت میدهد؟» این کار اهل ایمان را در مورد راه درست به شک و تردید میاندازد. بحثهای واقعیت و جذابیت آنجا مفصل در مورد اینها توضیحات داده شده. او هم گفت: «خداوند برخی افراد را که از مسیر او دور شده و غرق در دنیا شدهاند و برای دستورات پروردگار ارزش قائل نیستند، به حال خود رها میکند تا در آن سوی هستی به حساب آنها رسیدگی بشود.» اینها دیگر خدا دیگر این را به یک جایی رسانده که بازگشت ندارند. اینها دیگر غرق میشوند. یعنی بریده میشوند. عملاً همانجور که یک بچهای که تو مدرسه است تا وقتی که امیدی هست که درس بخواند تنبیهش میکنند، پدرش را میخواهند، کسر نمره میکنند، کسر امتیاز میکنند، گوشش را میکشند، میزنند، از این ترفندها استفاده میکنند برای اینکه درسخوان بشود. اصلاً برای درسخواندن نداره. در مدرسه برو. شما راحت! مدرسه، کتاب، نه دفتر، نه نمره، نه انضباط. هیچ. آدم سادهلوح فکر میکند که این خلاص شد. ما اینجا نگهاش داشتند. به ما نمره میدهند، انضباط و فلان و صبح ۷ صبح باید اینجا باشیم. او راحت ۱۰ صبح بیدار شد. اخراج از مدرسه شده. دکترها بدن ؟ این را میخواهند طبیبش کنند، پزشکش کنند. اینها میخواهند دانشمند هستهایاش بکنند. آن میرود دنبال مشاغل یا مشاغل مضر. قاچاقچی و موادفروش و فلان و اینها بشود یا غیر مفید و یا کمفایده ؟. اینجور مسائل.
نکته بسیار مهم: «برخی از این افراد به محض اینکه از خدا چیزی از مال دنیا بخواهند سریع بهشان داده میشود تا دیگر با خدا حرف نزنند. به تعبیر شما سریع ردش کنند. آن دانشآموز اخراجی اگر بیاید پشت مدرسه بگوید که یک دقیقه من را بزنید بروم تو این سرویس بهداشتی، دستشویی دارم، سریع راهش میدهند ولی آن دانشآموز سر کلاس شاید ۱۰ بار هم درخواست بکند، نمیگذارند برود. بهش دیکته میگوید. بازی به حسابش نمیآوری. مثلاً ارزشی برایت قائل نیستیم. خارج از ماجرا. «هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست. سلسله موی دوست حلقه دام بلاست». هر که در این حلقه نیست فارغ از این ما است. برخی از این افراد فکر میکنند که مقرب خدایند که هرچه میخواهند فراهم است. که وقتی اینها فراموش میکنند: «فتحنا ابواب کل شیء». اما در واقع اینطور نیست. اینها به حال خود رها شدهاند. میخواهند کار خوب کنند اما توفیق پیدا نمیکنند. کار خیلی هم اگر انجام بدهند یا باعث فساد میشود یا نابودش میکند. خودمان را نگاه کنیم ببینیم جز اینهاییم ؟. نیست. حالمان چطور است؟ خدا برمیگرداندمان. تذکرمان میدهد. متوجهمان میکند. میشکندمان. ما را دلشکسته میکند. ما را خیلی نعمت بزرگی که هنوز صدای ما را میشنود و دوست دارد بشنود. صدای ناله از ما بلند میشود. ولی اگر نه، دیگر صدای اینها نیست. هرچه گناه میکنیم اوضاعمان بهتر هم دارد میشود. وضع اقتصادمان، بچه دار هم شدیم، خانهام هم خریدیم، ماشینم هم خریدیم، ویلایم. کرونا هم نگرفتیم و و…»
من گفتگو را به یاد داشتم تا اینکه سال بعد در یک جلسه فامیلی یکی از افراد ثروتمند بیایمان را دیدم. درست مصداق اهل نماز و عبادت نبود. هرچه از خدا بخواهم سریع میدهد بهش. گفتم: «کدام کشورها رفتی؟» «بیشتر کشورهای دنیا رفتم.» همینطور اسم کشورها را برد. گفتم: «چند بار تا حالا کربلا رفتی؟» «چند سفر مشهد؟» خندید. اثر تمسخر که گفت: «کربلا که فعلاً امنیت ندارد اما اگر بخواهم یک قطار کامل را میخرم، همه را مشهد میبرم.» دوباره سؤال را تکرار کردم: «چند بار تا حالا مشهد برگشتی؟» گفتم: «حرم امام رضا رفتی؟» گفت: «فرصت نشد اما اراده کنم میروم.» بزرگتر هیئت فامیلی را صدا کرد. گفت: «حاجی، امسال هزینه غذای ۱۰ شب محرم به حساب من بزن.» این را گفت و بلند شد و رفت. درست یکی دو شب محرم اعضای هیئت به سراغش رفتند که غذا بگیرند اما خارج از کشور بود. این آقا بعد تا برگشت باز هم مثل همیشه مردمان عادی هزینه پرداخت کرده بودند. خبر دارم که هنوز این شخص توفیق زیارت مشهد را پیدا نکرده.
آنقدر غر ق پول اینها است. اگر نیاید خدا مشغولش میکند. چشمبند میکند. دیگر نه مسجد میتواند برود، نه هیئت میتواند برود، نه حرم میتواند برود. ولی بنده خودم را، بنده خوبم را فارغ میکنم. هزینه گرفتاری. نجاتش میدهم. ای همهاش زیارت باشد، حرم باشد، توسل باشد، دعا باشد. هیئتش ترک نشود. مناجاتش ترک نشود. نمازش عقب نیفتد. پشت ترافیک نگهش میدارم. کار برایش پیش میآید. سر از آن یکی زنگ میزند. سر از آن یکی مهمان میآید. سر اذان مشتری میآید. سر اذان فلان میشود. آن یکی بنده خوبم را ادارهاش میکنم. قشنگ سر اذان که میشود بازی ده دقیقه همچین خلوت میشود که خودش با اختیار طوع کامل مغازه را میبندد. بوی فراغتی میگیرد. خیال راحت. از درون آسوده. جمعی که رزقش جابجا نمیشود. قشنگ با آرامش نمازش را میخواند. نافلههایش را هم میخواند. برمیگردد باز میکند. بدون نگرانی. خدا فارغ کرده برای خودش. فیلم ماه رجب که در پیش است. از خدای متعال بخواهیم برای خودش فارغ کند. ما را برخورد سوا ؟ کند. بار به خودش مشغول کند. مشغولیتهای دیگرمان را از ما بگیرد و با خدا رفیق بشویم. به خودم میگویم انشالله به دعای عزیزان به شدت محتاجیم و برای سلامت جسم و روح و روان و ما و همه گرفتاران و بیماران و وابستگان و اینها همه نیازمند دعاییم و همه برای هم باید دعا کنیم. خدا دستمان را بگیرد انشالله. باز جلسات بعد ادامه متن را بخوانیم و کتاب را بتوانیم انشالله تمام کنیم.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه پنجم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه سوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه چهارم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه اول
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
جلسه دوم
شرح و بررسی کتاب سه دقیقه در قیامت (موضوعی)
در حال بارگذاری نظرات...