در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان.
بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد.
این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
سورۀ منافقون باید هر هفته در نماز جمعه خوانده شود؛ چالش اصلی جامعۀ اسلامی، نفاق است نه کفر.[1:40]
خطر آخوند فاسد از ساواکی بیشتر است؛ منافق، دینت را با روضه و قرآن سر میبُرَد. [6:15]
جانمایۀ نفاق، غفلت از «ذکرالله» است؛ بزرگترین باخت و خسران انسان، فراموش کردن خداست. [7:15]
رمز فریب منافق، «مشغول کردن» است، تا از اصل غافل شوی. [9:40]
ذکرالله واقعی، انجام «تکلیف» است؛ همان کاری که نفْسَت از آن فریاد میکشد و شیطان با عبادتهای دیگر سرگرمت میکند.[14:00]
محک بزرگ سلوک: وقتی پدر آیتالله بهجت او را از نماز شب منع کرد، تکلیفش «اطاعت» بود، نه عبادت. [17:40]
ابلیس پس از شش هزار سال عبادت، در یک «تکلیف» کلیدی سجده نکرد و رانده شد. [23:00]
«احساس تکلیف» ناگهانی در بزنگاه انتخابات، جشن تکلیف است، نه ذکرالله. [24:30]
اوج بندگی در میدان تکلیف؛ سید خوانساری در نماز باران گفت: «اگر باران نیاید، دماغ نفسم به خاک مالیده میشود». [29:00]
آیتالله بهاءالدینی: حساب کار امام خمینی از بقیه جدا بود؛ بار او استخوانهای هر مرجع دیگری را تکهتکه میکرد. [32:10]
قرآن در سورۀ منافقون، ما را از «خسران» بزرگ انسان هشدار میدهد. ریشۀ این فاجعه، نه دشمن بیرونی، که خطر درونیِ «مشغولیت» است. منافق ما را به ظواهر و امور دنیوی سرگرم میکند تا از «ذکرالله» غافل شویم. اما این ذکر حقیقی چیست؟ صرفاً نماز و عبادتی نیست که گاهی خود به سرگرمی بدل میشود. ذکر حقیقی، شناخت و ادای «تکلیف» است؛ همان وظیفۀ الهی که اغلب، «منِ» ما را درهم میشکند.
به آیتالله بهجت بزرگ بنگرید که به امر پدر، نماز شب را ترک کرد. تکلیف او در آن لحظه، اطاعت بود و ذکرش همین. یا آیتالله خوانساری که برای نماز باران به میدان آمد، درحالیکه خطر تحقیر را به جان خریده بود و میگفت: «دماغ نفسم به خاک مالیده میشود.» این راه و رسم اولیای خداست.
اما منافق، تو را چنان مشغول میکند که از کربلا «درس مذاکره» میآموزی. او بیآنکه خونی بریزد، تو را از حقیقت دور میکند. بیایید تکلیف حقیقی خود را بیابیم و به آن عمل کنیم، چرا که ذکر واقعی همین است و رهایش کردن، خسران محض است.
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابیالقاسم المصطفی محمد، اللهم صل علی محمد و آل محمد الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی اعدائهم اجمعین من الآن الی قیام یوم الدین.
رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي، وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي، وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي يَفْقَهُوا قَوْلِي.
یکی از آیاتی که در قرآن کریم خیلی جامع و کامل داستان خسران انسان را توضیح میدهد، شرح میدهد و اشاره میکند، آیات پایانی سورۀ مبارکۀ منافقون است. سورۀ مبارکۀ منافقون، سورهای سفارششده است که در جامعۀ اسلامی، خیلی به این سوره بها داده شود، مورد توجه باشد. نمازی که در هفته واجب است همه حضور داشته باشند، چه نمازی است؟ نماز جمعه. البته برای زمان حضور پیغمبر و امام، در نماز جمعه، که چهار رکعت تبدیل میشود به دو رکعت. دو رکعت هم تبدیل میشود به خطبه. مهمترین نماز طول هفته هم هست؛ یعنی نماز ظهر روز جمعه. روز جمعه سیدالاعمال، سیدالایّام، بهترین روز، مهمترین روز. نماز ظهرش هم مهمترین نماز است.
آنقدر این داستان عجیب است که شما حتی اگر نماز جمعه هم نخواندید، خودتان خواستید نماز ظهر بخوانید، مستحب است که نماز ظهر را بلند بخوانید. بانک نماز ظهر به اِخفات خوانده میشود، باید صدا نداشته باشد؛ ولی نماز ظهر روز جمعه مستحب است که بلند خوانده شود، حتی وقتی که نماز جمعه هم نیست. خود این نماز، حالا دو رکعت تبدیل به خطبه شد که حالا آن خطبهها بخشش سیاسی و اخلاقی و اینهاست، آن دو رکعتی هم که میماند، شامل دو تا سورۀ سفارششده است: در یک رکعت سورۀ جمعه و در یک رکعت سورۀ منافقون. همه باید حضور پیدا کنند، پشت پیغمبر خطبه بخوانند، گوش بدهند و پیغمبر برایشان خطبه بخواند، پشت پیغمبر نماز بخوانند.
نماز جمعه خیلی مهم است، در حدی که معامله آن موقع مشکل پیدا میکند، تصریح دارد میکند قرآن: «باید ول کنید معامله را.» آب دستتان را باید بگذارید زمین. وقتی که الله اکبر نماز جمعه گفته میشود، باید بروید آنجا که پیغمبر برایتان سورۀ منافقون بخواند، پیغمبر برایتان سورۀ جمعه بخواند. پیغمبر و رسول، منافقین را نشان میدهد. آنقدر نقش تربیتی دارد سورۀ مبارکۀ منافقون، محتوایی دارد که آنقدر مهم است، آنقدر حساس است، باید آنقدر جدی گرفته شود.
از اوّل عبارات سورۀ منافقون خیلی شلاق دارد: «اینها میآیند پیش تو، میگویند تو پیغمبری. غلط کردند تو پیغمبری! ولی اینها غلط کردند. اینها منافقند. این حرفها را قبول ندارند.» پتۀ اینها را روی آب ریختن، خیلی عجیب است. شما تصور کنید هر هفته پاشوید بروید پشت پیغمبر نماز بخوانید. پیغمبر این سوره را بخواند. چرا؟ چون چالش عمده جامعۀ اسلامی توسط منافقین است. جامعۀ اسلامی خیلی از بیرون آسیب نمیبیند. کافر نقشی ندارد، تأثیری ندارد، کلاهش رنگی ندارد، پشمی به کلاهش نیست، خریداری ندارد. اگر هم کافر خریداری دارد، حتماً منافقی بوده که این را رنگ کرده، به اسم قناری تحویل داده است. تا منافقین نباشند، کفّار مشتری ندارند، در جامعهای که دین مطرح است، مسلمان متدین. نه جامعۀ بیدین، چرا؟ با خودشان از همین جنس هستند. جامعهای که اهل دین است، به کافر تمایلی ندارد. منافق است که تمایلها را میبرد به سمت منافقان.
معمولاً ردی از آن به جا نمیماند. سخت شناخته میشود، سخت باور میشود که اینقدر خطرناک است. چرا؟ برای اینکه مثل ما دارد نماز میخواند، قرآن به سر میگیرد، همین کار را میکند، اسمش هم شاید علی باشد، حسن اسم میخورد، شاید عمامه هم داشته باشد و بالاخره همین است دیگر؛ من توصیف بیشتر با رسم شکل که قرار نیست بکنم. بالاخره، خلاصه، این خیلی کم، باورش سخت است که مثلاً این از نتانیاهو ضررش بیشتر است. امام میفرمود: «آخوند فاسد، در نگاه من از ساواکی بدتر است.» ناخنهایت را در میآورد، میفهمی چقدر بیشرف است. این ناخنهایت را در نمیآورد، این بغلت ایستاده، نماز هم میخواند؛ ولی از کربلا درس مذاکره میگیرد! بابا روضه سرت را میبرد!
خیلی جالب است، استاد قرآن میخواند، روایت میخواند، اصلاً درد ندارد. بدون درد و خونریزی، همان کارهایی که آنها، ساواکیها میخواستند بکنند، آنها ناخنهایت را میکشیدند که در دست کربلا درس مذاکره بگیری، خونت را که میکشیدند، از کربلا بیشتر درس جنگ و انتقام و حماسه میگرفتی. ولی این یکی بدون اینکه ناخنت را بکشد، کاری میکند که از کربلا درس مذاکره میگیری. منافقین آنقدر مهماند!
جانمایۀ نفاق چیست که اینها را منافق کرده و آن کار اصلی که منافقین میکنند با بقیه چیست که قرآن از این تعبیر کرده به خسارت اصلی ؟ حالا جاهای دیگر هم تعبیر به خسران مبین شده است. اصل داستان خسارت این است: اینها باختند خودشان را و کاری میکنند که شما هم میبازی و کاری، هر آنچه که شما در قیام و انقلاب و جهاد و زحمت به دست آوردهاید، همه را به باد میدهی. کاری که منافقین سر جامعۀ دینی در میآورند، این است. میشود خسران محض، باخت محض.
ریشهاش چیست؟ در این آیات پایانی سورۀ مبارکۀ منافقون است. ریشهاش این است: مشغول میشوید به یک سری بازیهای الکی. کاری هم هست که شیطان هم میکند. اصلاً گویی شیطان هم آنقدری موفقیت ندارد که منافقین موفقیت دارند. روایت هم دارد که: «شیاطین انس از شیاطین جن خطرناکترند.» در خطبۀ حضرت زهرا سلام الله علیها که حضرت فرمودند: «منافقین انس آمدند میدان را دست گرفتند، بعد پیغمبر بازی را به هم زدند، بعد منافقین جن سوار شدند.» شیطان وقتی دید میدان آماده است، کلهاش را آورد بیرون، آمد وسط معرکه. میدان دست منافقین بود. یعنی بساط آخر کار را برای ابلیس چه کسانی در میآورند؟ منافقین.
چکار میکنند منافقین؟ مشغول میکنند. به ظاهر. منافقین ظاهربینند. از نقطهضعف ظاهربینی آدمها استفاده میکنند. مسائل ظاهری را برجسته میکنند، بُلد میکنند. آدمها را مشغول میکنند. ظاهر آدمها را، میافتند به سمتش. از باطن آدمها بیرغبت میشوند نسبت به باطن. ظاهرگرا میشوند. این ظاهرگرایی، دنیاگرا میکند. این دنیاگرایی کافر میکند و اصل داستان که در این آیه اشاره میکند این است که از ذکرالله میاندازدت. رابطۀ با خدا! خیلی عجیب است. اینها خیلی جای بحث و دقت دارد. مشغول این ذکر میشود، مشغول این دنیا میشود، مشغول ظواهر میشود، از یاد خدا میافتد. بعد قرآن همین را اشاره میکند به عنوان چی؟ به عنوان خسران. علامه طباطبایی هم از این تعبیر میکنند به خسران مبین، میفرماید: «خسران مبین همین است: آدم خدا یادش برود، فراموش کند، حواسش از خدا پرت باشد.»
ما باختی از این بزرگتر نداریم. از این باخت، بزرگتر از این خطر نداریم. یادش نیست در دنیا، یادش نیست اینجا چکار است. یک رئیس جمهوری صبح تا شب کار میکرد، شبها هم نمیخوابید. همه آمارهایش هم مثبت بود. با یک کلمۀ «ناهار خوردی؟» بلایی سرش درآوردند. شما جرئت نمیکردی ازش دفاع کنی. شما دلت نمیآمد دوباره بعد بهش رأی بدهی! جالب نیست؟ بعد میشود با دلار ۱۵۰ تومانی هنوز کارنامۀ موفق داشته باشی، سرت را بالا بگیری، افتخار کنی؟
آمده معاون در تلویزیون. این زنی که نماد قدرت ملی است، اولاً جلو چشم بقیه دارد تحقیرش میکند. من نمیدانم چرا همه خفهخون گرفتند. زن زندگی آزادیتان کجا بود؟ زنی که نماد قدرت شد برای شماها، در دنیا عزت آفرید. این زن تا مرز شهادت رفت. در آن لحظه از خودش قدرت و شجاعت نشان داد. دارد سؤال مردم را میپرسد. این آقا شروع کرده خار مغیلان بهش میگوید! هیچکس صدایش در نمیآید. چون زن زندگی آزادی کارکرد دیگری دارد. کارکردش مشغول کردن است. این را دقت میخواهد. خیلیها حواسشان نیست نسبت به رمز فریب. یک کلاهی است که باید سرت بزنند، حواست پرت بشود، سرت گرم بشود. چه جملهای فرمود این مرد حکیم، این مرد بزرگ، رهبر عزیز انقلاب، سال ۱۴۰۱! خیلی محشر بود. چقدر این آدم فوقالعاده است! چه نعمتی است خدا به ما! فرمود این بازیها مشغولتان نکند.
در کوران زن زندگی آزادی، که ما کف خیابان چند ده تا شهید میدادیم با قتل صبر، حتی کلمۀ فتنه را حاضر نشد سال ۱۴۰۱ آقا استفاده کند، با اینکه سال ۸۸ پای کارش ایستاد برای کلمۀ فتنه. حتی کلمۀ فتنه را استفاده نکرد. فرمود که: «بعد سالها دارد مشکلات اصلی مردم حل میشود، میخواهند حواستان را پرت کنند، سرگرم بشوید، مشغول بشوید.» یعنی حتی به این هم یک جوری مشغول نشوی، یادت برود دارد چه اتفاقی رقم میخورد.
ما را با ناهار ناهارخوری میشود سر کار گذاشت، با چرت و پرت هم میشود کارنامه درست کرد. آن معاون مطبوعاتی چی؟ آوردندش، میگویند: «خب، شما کارنامهتان چی بود؟» میگوید: «همین که زنها در خیابان وحشت ندارند.» کارنامۀ دولت! «زن وحشت ندارند در خیابان.» بر اساس آرامش داریم. میدانی که همهمان! یک جورایی خوب است! خیلی خوب است اوضاع!
مشغول کردن داستانش این شکلی است. سر کار گذاشتن این است. حواست را پرت میکند به یک سری مسائل شرعی بیخود، الکی، دروغین، قلابی، از آن اصل کار. آن اصل کار را اصلاً همیشه شیطان با همان اصل کار مشکل دارد. پدر آدم را در میآورد. استادی داشتیم میفرمود که: «هر کاری دیدی میخواهی انجام بدهی، جیغت میرود هوا، بدان همین یک دانه دارد درستت میکند.» خیلی جمله طلایی و فوقالعادهای است. آن ضربه دارد اینجا میخورد. روی آن میخه. روی میخ که میخورد، صدا میدهد، ولی با فشار میخواهد. ضرب دارد. فشار دارد. میخواهد وارد دیوار بشود. فشاری! کسی بلند میشود. نه! دردی میآید سرگرم میشود. دیگر الکی دارد میگذرد. یک نقطه است. آدم میبیند وقتی دارد اینجا کار میکند، کل کاینات دارد به هم میریزد. شیطان همه را بسیج میکند. این همان کاری است که دقیقاً تو اگر انجام بدهی، آباد میشوی و شیطان همه کار میکند که مشغولت کند به این یک دانه نرسی. به شیطان! داستانهای عجیبی دارد. از همان یک دانه کار مشغولت میکند.
این داستان مشغول کردن داستان عجیبی است. در آن قضایایی که حالا یک وقتی مطرح شد که حالا اصل آن نفسمان، قضایایی که تجربه میشود از باب تذکرش ارزش دارد. وگرنه تحلیل سیاسی و پیشگویی و غیبگویی و اینها ارزشی ندارد. کسی هم نباید به این چیزها اعتنا بکند، مخصوصاً اگر مسئول باشد، نباید اعتنا بکند، نباید نقل بکند. حاشیه هم درست میکند برای دیگران، گرفتاری درست میکند.
در آن قضایا میگفت من دیدم آن مسئول میز فلان جا که مثلاً اسرائیل بود، تا میآمد مشغول پرونده بشود، هزار تا کارتابل وا میکرد ابلیس برایش. گاهی عناوینش هم مقدس است. حالا جزئیاتی هم بود که حالا خیلی انتشار عمومی پیدا بکند که مثلاً چه کسی و چه جایی فعال میکرد برای شما را، مثلاً یک کیفی، یک حالی، یک تفریحی. تا میآمد پای پرونده، همه فعال میشدند. گاهی حتی کاری میکند با نماز مشغول بشود. اینها دیگر خیلی ترسناک و عجیب است.
«تو نماز فلان وقت را نخواندی. دو رکعت مستحبی پاشو! پاشو! خیلی ثواب دارد. آخه این پرونده، پرونده چیست؟ تو آخرت خودت را باید آباد کنی. پاشو! دیگر وقت پیدا نمیشود. غروب جمعه، ماه رجب!» شیطان برای اینکه آدمها را از آن نقطۀ اساسی جدا کند، گاهی پیشنهادات پروندههایی ذکر و تسبیح و روضه و سفر زیارتی و سفر زیارتی! خدا رحمت کند استاد مرحوم آیت الله ممدوحی، میفرمود: «این اواخر رفت کربلا.» ایشان فرمود که: «من نرفته بودم تا حالا، اولین بار بود که رفتم برای اینکه همیشه یک مقارنهای با درس داشت. من نمیتوانستم درس را ول کنم.» تو گوش زنش میزند، پاشو میرود کربلا. احساس میکند این هم شیطانی است که آمده سر راهش. این حق و حقوق دارد بنده خدا. این ذکر این است. یک جایی آدم فشارش میآید، بهش فشار میآید. گاهی در ارتباطش با همسر است، گاهی خصوصاً در ارتباط با پدر و مادر.
دستگاه پیچیدهای است که خدا قرار داده. دقیقاً هم همین آبادش میکند. مرحوم آیت الله العظمی بهجت. پدر ایشان منعش کرده بود. حالا من سابقاً چیز دیگری شنیده بودم. آن را نقل میکردم ولی در این کتاب صحبت سالها که واسه سالی چاپ شده، خب یک کمی عجیبتر است. خاطرات آقای بهجت. میگوید: «پدر ایشان از باب یک سری نگرانیهایی که داشت، خود پدرش هم آدم باصفایی بود. این شعر معروف: "امشب دین در حرمش مهمان است" شعر مال پدر آقای بهجت است.» آدم باصفایی بود. غریبه نسبت به این چیزها نبود. نمیشد گفت مثلاً یک آدم بیدین و لامذهب و اینها بود. ولی نگران شده بود. شیاطین این وسط سوسه آمده بودند. کم سن و سال بود، سن ۱۳ سالگی. میگوید: «بالغ نشده بودم وقتی رفتم کربلا.» به اوایل بلوغش مجتهد شده بود. حساس شده بودند که این با کسانی میرود و میآید که خب بعضیهاشان را هم در حوزه نجف حسابی زده بودند. مثل آقای قاضی. شیاطین اینجوریاند دیگر. یا قاضی باشد که منبع نور باشد بعد همه بیایند بروند استفاده بکنند.
بعضی حرفها را میترسم بگویم که فلان شخصیت بزرگ نجف کسی را فرستاده بود که لولۀ بخاری اتاق آقای قاضی را باز کند که گاز خفه بشود. میخواستند بکشند قاضی را. نمیتوانم بگویم کی بوده. دنبالش نروید. شیطان خیلی خوب کارش را بلد است. خوب بلد است از کدام فرد، کی، برای چه کاری استفاده کند. با چه عنوانی! «بزن! بکُش این صوفی ملحد را، دارد حوزه را به باد میدهد.» یک جوری شده بود که آقای قاضی وقتی میخواستند بروند، شاگردانش میگفتند ما در کوچه که میآمدیم هی اینور اونور نگاه میکردیم. وقتی کسی رد نشود، یک لحظه چشمش بیفتد که من در این کوچه ام، آدم چه محلههایی، روی مدلی میرود خانه، کیا را این شکلی میرود. به پدر آقای بهجت گفته بودند که: «پسرت اینجوری است.» ایشان هم دستور میدهد، میگوید که: «راضی نیستم غیر از درس کاری انجام بدهید.» یک سری چیزها را هم به طور خاص میگوید. یکیاش نماز شب بوده. «راضی نیستم نماز شب بخوانی.» «نماز شب بخوانیم.» که پسر آقای بهجت میگوید تا وقتی پدرش زنده بود، نماز شب نمیخواند. بعد که پدر از دنیا رفت، دیگر نهی برداشته شد.
آقا شوخی نیست. خیلی خیلی سخت است. آدم برای خودش یک مسیر معنوی میچیند: «میروم درس اخلاق، بعد ذکر میگیرم، بعد چله میروم، میروم قبرستان ۴ ساعت سجده، شبها نماز شب پر پیمان، زیارت حرم فلان.» یکهو خدا یک عنصر دیگر میآورد وسط به اسم بابات. میگوید که: «خب، هیچی را انجام نمیدهی. بنده باشی. ذکرالله الان این است.» نکند سرت گرم بود به اینها. این محک سرگرم بودن به امور معنوی است. فرق میکند با ذکرالله. هر ذکری ذکرالله نیست. گاهی سرگرمی است.
باز در همان قضیه که ما رفیقمان دیده بود، میگفت: «وقتی جنگ شد، آمدم در مسجدها و هیئتها، گفتم: "جنگ است." گفتم: "آقا جنگ است."» میگفت: «سینهشان را میزدند، مداحش هم حتی اسمش را آورد.» جالب بود که بعداً هم اتفاق افتاد. بعضیها با سینهزنی سرشان گرم است، با هیئت سرشان گرم است. هیئت، ذکر، روضۀ امام حسین برای سرگرمی است. حال میدهد دیگر. خیلی خوب است. تخلیه هم میشود. ثواب! الان که کربلا خودش شده یک محفل بلاگری. این شبهای جمعه میروید بینالحرمین، آتلیه است. با پول مردم هم از استوری، مستوری، پول جمع میکنند. شب جمعه میروند کربلا، لایو میگذارند برای مردم با ناخن کاشته و اینها در حرم. رفتنشان مشکل دارد چون کربلا بالاخره یک چیزی است که خوب است، حال میدهد دیگر. نه! اسباب تقدیر است. دیگر میشود خود اینها مخدر باشد. گاهی قرآن این شکلی است. نه اینکه قرآن باعث تقدیر است، شیطان گاهی به قرآن مشغول میکند برای اینکه از ذکرالله بیندازد آدم را. این داستانش این است. ذکرالله همان، همان نقطهای که دارد میزند، یک چیز را میشکاند. آن چیست؟ خودت! اونی که خودت را میشکند، خود خودت. خود خودت. یعنی همین که من خیلی برایش حساب باز کردم.
شیطان شش هزار سال عبادت کرده، به تعبیر امیرالمؤمنین، که معلوم نیست از سالهای آخرت است یا سالهای دنیاست. سالهای آخرت باشد، یک روزش ۵۰ هزار سال! آمارها و نرخها و اینها! مگر میشود با ابلیس رقابت کرد؟ شش هزار سال که دو هزار سالش سجدهاش بوده. میرسد به آن نقطۀ کلیدی. آن ضربهای که دقیقاً باید بخورد سر جایش. همین یک ضربه هم بود. همین یک بدون کار را اگر انجام میداد، الان ابلیس بغل جبرئیل بود و من و شما وقتی که میخواستیم بگوییم قرآن نازل شده، میگفتیم که حضرت ابلیس این را نازل کردهاند برای پیغمبر! اسمش ابلیس نبود. یک کار را اگر انجام میداد، در عالیترین رتبه بود. دقیقاً نقطهای که باید بخورد در وجودش که ذکرالله همین است، جا خالی میدهد.
چرا؟ تا حالا با ذکر و تسبیح و سجاده و منبر و محراب و اینها مشغول بوده، سرش گرم بوده، سر یک جماعتی هم گرم کرده. وای خدا! چقدر اینها ترسناکاند! کربلا رفتن سرمان گرم است. شاخصش هم یک کلمه است: تکلیف، تکلیف، تکلیف واقعی. نه تکلیفی که نفسمان برایمان در میآورد! برای من هم الان نفسم تکلیف در میآورد. هر کسی را که از من مخاطبش بیشتر است و پامنبرش بیشتر است و منبرش جذابتر است، احساس تکلیف میکنم که یک جوری ضایعش کنم. تکلیفها، تکلیف شرعی! آیا روایت! کی اینها را میگوید! این طاغوت من هر کلاسی که رفتم، تک تک درس مراجع، علما، اینها، این هم با من بوده! اصلاً این به من بنویس. عمۀ المیزانی که میخواندم میگفت: «فیش بردار! این خیلی منبرت را میگیرد.» باهاش همهجان با آن بوده. همه را هم یاد گرفته. همه را هم ذخیره کرده. تا یکی خواست جلو بزند، این را ضایعش کن. این دارد مردم را منحرف میکند. «آقا! چی گفته؟ نه! این اعراب را غلط خواند. این معلوم میشود سواد ندارد. سواد هم نداشته باشد، جاهل. جاهل هم باشد مردم را به انحراف میکشد.»
چه این همه استدلال! کی یاد گرفتی تو؟ سواد داری مگر؟ تو بلد هستی مگر؟ تو عمل کردی؟ جفتی از یک جا داریم در میآورید. این همان را دارد میگوید که من بخوانم، قاطی تو شده. آن دیگر حرف تو است، حرف خدا و پیغمبر نیست. مشکلات که تو بخوانی! چقدر داستان جالب شد. امام خمینی. «همه احکامی که شما گفتی من میخواهم اجرا کنم.» بعضیها صدایشان در آمد. «نه! احکامی که من خودم در رساله گفتم، خودم هم بلدم اجرا کنم.» این همه ۶۰ سال تدریس و فتوا و منبر و اینها! اینها چه شد؟ کی بود؟ ننهمرده ابلیس. بعد ۶۰۰۰ سال. چرا؟ چون ذکرالله نبوده. این با درس و کلاس و تدریس مشغول است.
داستان خسران انسان، مشغولیت است در برابر ذکر. و ذکر شاخص اصلیاش یک کلمه است: تکلیف. تکلیف کلفت دارد. باید زورت بیاید. البته تا یک جایی زورش میآید. از یک جایی که دیگر آن میشکند، دیگر زورش هم نمیآید. حال میکنم! ولی علامت تکلیف این است: فشار دارد! فشار دارد روی هوای نفس. همین حرف بابایی که میگوید نماز شب نخوان، خیلی فشار میآورد به آدم. توجیه درست کند. «بابای ما که سواد ندارد، از این مسائل خبر ندارد!» من شنیدهام، حرفهای عجیب. باورتان نمیشود. میترسم شبهه بیفتد. بعضی حرفها که بعضی آقایان در نقد آقای بهجت چه گفتند نسبت به همین قضیه. تو شبهه میشود دیگر، شرحش نمیدهم برایتان که شیطان چه کلمات قشنگی.
همان نقطهای که قرار است آدم تکلیفش را انجام بدهد، همان نقطهای که آدمها را آباد میکند، پرواز میدهد، با آیه و روایت و استدلال و فتوا و اینها سرت را بند میکند، سرت را گرم میکند. عناوین قشنگ قشنگ. رازشم این است. خیلی سخت شد. نمیدانم شما احساس میکنید چقدر داریم بدبخت میشویم. خیلی پیچ در پیچ. خیلی سخت. ولی برای خودمان که بخواهیم مسئله روشن بشود، همین که آدم میبیند آقا این خالص، بیمزه، بیمزه، بیمزه، نفسانی، تکلیف، فشار دارد. این آبرویم میرود. این خیلی خوب است. «چرا این کار را انجام دادی؟ آبرویم میرود.»
مرحوم سید محمدتقی خوانساری، حالا بین علما مربوط به خوانساری، تکلیف خیلی قشنگ. چقدر سخت است! خدایا! خدایا! این ذکر خداست. یاد خداست. این نشان میدهد مشغول نیست به اینها. ایشان در آن زمانی که خوب بحث همین باران و مشکلات این شکلی و اینها بود، اعلام کرده بود: «من میخواهم نماز باران بخوانم.» شرایط هم خیلی شرایط بههمریخته بود. سربازهای انگلیسی کف خیابان بودند در قم. اینها شهر را دست گرفته بودند. خود مردم دلهره افتاده بودند. «آقا! مرجع تقلید بیاید اینجور وسط خیابان نماز باران بخواند؟ باران نیاید چه میشود؟» سربازهای انگلیسی هم متلک میانداختند: «با این هوا، با این دو تا نماز، دو رکعت نماز، چترمان را هم با خودمان بیاوریم.» البته میدانم که حتی در خلوتهایمان هم خودمان دعا هم حال نداریم! آدم از دعایش هم میترسد! میخواهم بگویم: «خدایا! از این حالات نصیبمان کن!» ببینم! خدا کمر من که میشکند ولی یک جوری نصیبم کن، کمرم نشکن!
بهشان گفته بودند: «اگر رفتی نماز خواندی باران نیامد چه میگویی؟» گفته بود: «دماغ نفسم به خاک مالیده میشود. خوب است. لااقل میفهمم هیچ پخی نیستم پیش خدا. خودم با خودم معلوم میشود چکار هستم.» بابا! این آدم چون ذکرش ذکر است، وقتی میگوید باران ببار، بار میآید. ذکر کسی را سر کار نگذاشته، سرگرم نکرده. آهنگ: «خدایا باران! چشم! تو با این صداقت و صفا جواب تو را ندهم، جواب کی را بدهم؟» میگوید: «یک بارانی آمد، داشت سیل میبُرد قم را.» سربازهای انگلیسی آمدند افتادند به دست و پای سید محمدتقی خوانساری، میگفتند: «ما از خانواده دوریم، برایمان دعا کن. شهر! قدیمی شما آبروداری پیشگاه خدا.» چقدر شیعه شدند! چقدر باورشان محکم شد! این میشود ذکرالله. ذکرالله در تکلیف است. تکلیف، آنجایی که یک پایت را باید بگذاری. یک آبرویی، یک مشقتی.
جلسه قبلی اشاره به این مطلب کردم ولی زود رد شدم. آقای بهاءالدینی فرموده بود: «حساب کار آقا روحالله از بقیه متفاوت بود.» حالا نه اینکه بقیه خدای نکرده بد بودند. امام خیلی ممتاز بود. خیلی ممتاز. شاید در مفرداتش بودند بزرگانی که قطعه قطعه از بعضی جهات از امام بزرگتر باشند. مثلاً در فلسفه شاید از امام قویتر، در فقه از امام قویتر؛ ولی جمعش را که همه را با هم در نظر بگیریم، من فکر نمیکنم مثل امام در طول تاریخ بوده باشد. و در بین اینها، ما دیدیم و سراغ داریم. «حساب کار آقا روحالله از بقیه متفاوت بود.»
آقا روحالله آمده بود خودش را، دفتر و دستک و مرجعیت و اینها را نمیخواست فدا کند. بعد یک باری که با حاج احمد آقا آمده بودند پیش آقای بهاءالدینی، اوّل انقلاب، اوّل اوّل انقلاب که امام رفته بود قم. رفته بود امام دیدن آقای بهاءالدینی. خیلی با هم رفیق بودند. آقای بهاءالدینی از محشریها بود. آقای بهاءالدینی به امام گفته بود که: «به خودت نگاه نکن! این بنا نمیکشد. حاج احمد گفته بود. گفته بودی میمیرد. نمیکشد! این بار سخت است. این کار این نیست.» به او گفتگو کرد که «اذن خودم نیست. سپردم دست .... دست من نیست.» همین هم شد. حاج احمد آقا زمان امام دیگر حالا آمد و بعد امام که دیگر بنده خدا افتاد، نابود، آب شد، ذوب شد. ۷۸ سالگی از دنیا آمد. ۷۳، ۷۴، ۷۵، پنج سال بعد امام بیشتر عمر نکرد. ذوب شد.
خدمت یکی از علما بودیم، همین در تهران. یکی از دوستانم همراه بود. خیلی برایم جالب بود که از زبان ایشان هم من این را شنیدم. از خوبان اهل معرفت تهران. ایشان فرمود که: «این مشکلاتی که حضرت آقا اثر گذرانده، اگر هر کدام از مراجع شیعه، نه مردم معمولی، هر کدام از مراجع شیعه این حجم از ابتلا را اگر تحمل کرده بودند، استخوانهای بدنشان تکه تکه میشد.» تعبیر ایشان، ایشان وقتی من جمله را شنیدم، فرمود: «هر کدام که بودند، استخوانهاشان تکه تکه میشد. مراجع تکه تکه میشدند، نه مردم معمولی.» یک بار دیگری است. یک داستان دیگری دارد. هیچی گیرت نیاید جز فحش و قضاوت و اذیت و آزار و زخم و درد. و هر کثافتکاری هم که میشود، دیگران عاملش هستند، تو باید حسابش را پس بدهی. تو متهم میشوی. هر کار خوبی هم که میشود، تو زحمتش را میکشی، بقیه به اسم خودشان فاکتور میکنند. میدانی؟ میدان تکلیف، میدان تکلیف این است، نه آنی که شب انتخابات یا ثبت نام میکند سیس تکلیف میکند! جشن تکلیف است دیگر. تکلیف میگیرد یکهو شب. یعنی در دروازههای وزارت کشور باز میشود، نمیدانم جبرئیل میآید، ملائکه میآید، همه خواب میبینند. یکهو میبینی چند هزار نفر احساس تکلیف میکنند. خوبهایشان نیستند. مثلاً در خیلی از وقایعی که کف جامعه باید با مردم فدا کند، دانشگاه برود، با دانشجو حرف بزند، فحش بخورد. نظام، انقلاب، مردم، اینها داستان عجیبی است.
چی میگوید این آیه؟ این را بگویم و یک روایت بخوانم و کم کم بحث را تمامش کنیم.
داستان/حکایت تاریخی] در نماز جمعه که مهمترین نماز هفته است، مستحب است در رکعت اول سوره جمعه و در رکعت دوم سوره منافقون خوانده شود.( ابنبطوطه، رحلة ابنبطوطة، بیروت، چاپ محمد عبدالمنعم عریان، ۱۴۰۷ق/۱۹۸۷م.)
[حدیث/روایت] در روایتی آمده است که شیاطین انس از شیاطین جن خطرناکترند. (بحارالأنوار، ج۳۷، ص۲۱۱)
[داستان/حکایت تاریخی] علامه طباطبایی میفرماید خسران مبین آن است که انسان خدا را فراموش کند و حواسش از او پرت باشد. (ترجمه تفسیر المیزان،علامه طباطبایی جلد : 17 صفحه : 378)
[داستان/حکایت تاریخی] رهبر انقلاب در سال ۱۴۰۱ در کوران وقایع «زن، زندگی، آزادی»، فرمودند که این بازیها برای پرت کردن حواس مردم از حل شدن مشکلات اصلی کشور است تا آنها را سرگرم کنند. (https://farsi.khamenei.ir)
[داستان/حکایت تاریخی] پدر آیتالله بهجت به دلیل نگرانیهایی، ایشان را در نوجوانی از خواندن نماز شب منع کرده بود و ایشان تا زمان حیات پدرشان به این دستور عمل میکردند. (https://www.hawzahnews.com)
[داستان/حکایت تاریخی] در پی قحطی، مرحوم سید محمدتقی خوانساری تصمیم به اقامه نماز باران گرفت. در پاسخ به نگرانیها از عدم بارش باران، فرمود: «دماغ نفسم به خاک مالیده میشود و میفهمم پیش خدا جایگاهی ندارم.» پس از نماز ایشان، باران شدیدی بارید. (https://www.hawzahnews.com)
[داستان/حکایت تاریخی] آیتالله بهاءالدینی در دیداری به امام خمینی (ره) گفته بودند که بار سنگین انقلاب را تحمل نخواهند کرد و این مسئولیت، ایشان را از پا در خواهد آورد. (https://www.hawzahnews.com)
در حال بارگذاری نظرات...