در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان.
بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد.
این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
علامت تکلیف حقیقی، فشاری است که بر هوای نفس میآورد؛ آنجایی است که آبرویت به خطر میافتد! [14:34]
ریشۀ اصلی خسران انسان، مشغول شدن به بازیهای ظاهری و غفلت از «ذکرالله» است. [15:50]
آزمون صدق در قرآن؛ تنها امیرالمؤمنین(ع) بود که برای هر نجوا با پیامبر(ص)، صدقه پرداخت کرد. [21:50]
ذکرالله واقعی، انجام «تکلیف» است، نه سرگرمیهای معنوی و تشریفاتی. [23:40]
اوج ذکر و ادای تکلیف در کربلا؛ عباس(ع) بود که آب را بر خود حرام کرد... [26:50]
قرآن در سورۀ منافقون به ما هشدار میدهد: «لَا تُلْهِكُمْ أَمْوَالُكُمْ وَلَا أَوْلَادُكُمْ عَن ذِكْرِ اللَّهِ». این غفلت، همان خسران واقعی است. اما این «ذکرالله» چیست؟ صرفاً ورد و نماز نیست؛ بلکه ادای «تکلیف» است؛ تکلیفی سخت که «منِ» ما را میشکند. این همان اسلام امیرالمؤمنین است، نه اسلام معاویه که دنبال راحتی و ریاست بود. به شهید رئیسی بنگرید که در سختترین زمان، قدم در میدان تکلیف گذاشت، نه برای طلب عُلُوّ و برتری. قرآن میفرماید آخرت برای چنین کسانی است.
اما اوج این ذکر، این تکلیفمداری، در کربلاست. قمر بنیهاشم (ع) را تصور کنید که تشنه به آب میرسد. منطق میگوید بنوش تا توان رزم داشته باشی. اما ذکر دیگری بر قلبش حاکم میشود: «فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین»؛ عطش حسین (ع) را به یاد آورد. این یاد، ذکر حقیقی او بود. آب را بر آب ریخت و مشک را بر دوش گرفت. او از خنکای آب گذشت تا به تکلیفش در برابر امامش عمل کند. این است ذکرالله؛ آن لحظهای که برای خدا، از خود میگذری.
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
نظام انقلاب و مردمی بودنِ آن داستانی عجیب است. این آیه چه میگوید؟ این را بگویم و روایتی بخوانم و کمکم بحث را تمام کنیم. میفرماید: «ای مؤمنان، اینطور نباشید که اموال و اولاد شما را از ذکر خدا غافل کند.» آیه آن در اواخر سوره مبارکه منافقون اینچنین میفرماید: «یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم ولا اولادکم عن ذکر الله»؛ مال و فرزندت تو را مشغول و سرگرم نکند که از ذکر خدا دور شوی.
معلوم میشود عمدتاً چیزی که نمیگذارد ما این تکلیف را که باید فشارش را تحمل کنیم و به سمتش برویم، انجام دهیم، دو تعلق جدی است: یکی تعلق به پول و دیگری تعلق به فرزند. جدی هم هست ها! جدی است، مخصوصاً گاهی آن بچه و خانواده و اینها شوخی نیست. آقا، حرف بچه که میشود، آدم انتقادی که میکند، فاصله ازت میگیرد. این را چند بار من عرض کردم.
آدم همسرش را انتخاب میکند (قالب نمونه که از جوانی حال و هوای انقلابی، معنوی و اینها دارند)، میگردد، حالا همسری پیدا میکند که در همین حال و هوا باشد. جور هم نبود، طلاق میدهد. انتخابش دستت بوده، برآورد داشتی وقتی ازدواج کردی. بچه نه انتخابش دست توست، نه بقیه داستانها. بعد میرود تو دل جامعه. تو یک پرهیزهایی داری؛ با هر کسی قاطی نمیشوی، هر جایی نمیروی، با هر کسی رفیق نمیشوی، تو هر محیطی نیستی. بچهات میرود، کمکم رنگ میگیرد. بعد میآید یک سری حرفها را به تو انعکاس میدهد. بعد میبینی بین تو و بچهات داره فاصله میافتد. بعد بچهات را دوست داری. بعد میخواهی فاصله را پر کنی. بعد میگویی: «من خودم یکُم بهش نزدیک کنم.» بعد حالا یکی دو تا چیز، کمی فتیلهاش را شل کنم. مهم اینه که ما از هم فاصله نگیریم. بچه کمکم دارد تو را میبَرد. بعد یک حال و هوایی هم داری. میگویی: «ما از جامعه دوریم، ما پیر شدیم، خبر نداریم. اینها تو جامعهاند، اینها دانشجو هستند، اینها خبر دارند.» یک توهم اینجوری هم میزنی که «اینها باسوادند، این دانشگاه دیده است، این دنیا دیده است، این میفهمد! آه! ما چقدر بیسوادیم.» موی ساده را بگو ساده! هم انتخابات شرکت میکردیم، به فلان گزینه رأی میدادیم. بچه میداند چی به چی است. این خبر دارد، این با هوش مصنوعی سروکار دارد، خیلی راحت. تمام شد داستان.
بچه داستان عجیبی است. تو رودست نخوری. بعد تربیتش بکنی، این دیگر کمر آدم را میشکند. خیلی سخت است تربیت. کلاً تربیت یک آدم دیگر خیلی سخت است. این بچهای که در جامعه اینجوری است، تو باید وقت بگذاری، حواست بهش باشد: «قوا انفسکم واهلیکم.» مراقبش باشی، بپایی، آمارش را داشته باشی، با که نشستوبرخاست دارد، کجا میرود، ذهنش درگیر چه مسائلی است، برایش وقت بگذاری، حرف بزنی، دنبال کارش باشی، رفیقش باشی. بخش فشارآور داستانه، وگرنه بچهدار شدن که خیلی حال میدهد. آقا هم که فرمودند بچه زیاد بیاوریم، مشکلات اقتصادیاش هم نباشد، بچه هم زیاد است. مشکل اقتصادی چیست پدرآمرزیده؟! آن کمر آدم را میشکند. تربیتش است. بازی مغالطه اینجا میشود. تو همان یکی را هم داشته باشی، مسئولی. هیچی هم نداشته باشی، بیشتر مسئولی. حسابوکتاب نکردی. کلاً مسئولیم.
کلاً این نگاه همینجوری که اینجوری دین را که نگاهم کنی، همان داستانی که بنده خدا میگفت جلو برویم، صدام دهانمان را صاف میکند. برگردیم، خدا... علیایحال یک آسفالتی دارد. اسلامش این مدلیه. الا ایحال یک پدر درآوردنی دارد این اسلام. اسلام مسئولیت است. اسلام حسابوکتاب است. اسلام امیرالمؤمنین این است. فرقش با اسلام معاویه این است. نه اینکه اسلام معاویه نماز ندارد، اسلام معاویه تکلیف ندارد. بین دو تا خیلی تکلیفم. هرجا هم دارد، یک بخوربخورِی. احساس تکلیف به خوردن. احساس تکلیف کرده، دارد جا میماند. همه ریاست، سهم ما چی میشود؟ این احساس تکلیفش به این است که زندانهاشان میرود موقع تقسیم کار، خودش را قایم میکند.
آقا، در مورد حاج قاسم چی میگفت جلسات؟ حرف فلسطین بود. میخواستیم شاید مثال بیاوریم. آیا سلیمانی را میگشتیم تو جلسه پیدایش میکردیم؟ یک لحظه خوب خودتان را بازیابی بکنید. تو این موقعیت وقتی داستان فلسطین را شما درآوردی، ژنرال منطقهای، یحیی سنوار را تو کشفش کردی، تو بهش نیرو دادی، تو تزریقش کردی. هیئت که میآید، جلو مینشینی. گنده ایشان برجسته ایشان آقای یحیی سنوار هستند. رفیق فابریکمان. فداش بشم. محمد بچه خوبی بود. پیدایش کردم. اینجا موقعیت این است. من که رفتم یک گوشهای آدم خوبی بشوم، بعد کارهاش را این میکرد. آن یکی میآمد میگفت: «ما نگذاشتیم جنگ بشود.» چقدر بیشرفاند اینها! بعد باز اینها دوباره برگشتند جنگ شد. گفت: «نه، آن موقع اگر آن کار را میکردند، جنگ نمیشد.» تو کی وقت کردی انقدر؟ چقدر تفاوت بین این دو تا جمهوری اسلامی، چقدر آدمهاش با هم فرق میکنند! آره، چون یک طرفش قدرت و پول و نفت و ثروت و ریاست. یک طرفش شهادت و رشادت و ایثار و ازخودگذشتگی. جنس امام، آقای اینها بود. جنس یک جماعت دیگر آنها بود. اینها یک جا با هم جمع شدند، آمدند قدرت را تقسیم کردند. آنها گفتند: «درد و مصیبتها و فداکاریهاش مال ما.»
آقا، وقتی ولایت فقیه را تفسیر میکرد، میفرمود: «ولایت فقیه آن کسی است، آن چیزی است که هر وقت نظام بخواهد به بنبست بخورد، میآید خودش را فدا میکند، نظام را نجات میدهد.» ریاست جمهوری باید مرحله بعدی این باشد. بقیه مسئولیتها باید مراحل بعدی این باشد. نیست دیگر. آقا میفرمود که تو مدرسه رفاه (حوصلهتان که سر نمیرود؟ این حرفهایی که میزنید عصر جمعه، بالاخره وقت شما را میگیریم ما وقتی شماها مست غروب جمعه هستید) انشاءالله که از خدا برای امثال من، یک همت جدی برای تکلیف ایجاد بشود، انشاءالله.
میفرمود که «توی مدرسه رفاه این رفقا نشستند. امام که آمده بود، خب اول فکر نمیکرد امام مثلاً بتواند برگردد، پروازش بنشیند و بتواند در یک نقطه امنی قرار بگیرد. شد. باورش سخت بود ولی شد. جمع شدند یک گروهی که تقسیم مسئولیت. کلاً شورای انقلاب و اینها جامعه را باور نمیکند.» بعد میگویند: «چرا از زندگی رهبری فیلم ساخته نمیشود؟» الان شما همین جمله را میشود باور کرد؟ برای خود ماها باورناپذیر است. «تو تقسیم وظایف، تقسیم کردند جاهای مختلف را. به من گفتند که خب آقای خامنهای شما چه کاری را عهدهدار میشوی؟» آقا! هیشکس بعد امام انقدر تو این نهضت و انقلاب درد تحمل نکرده. از سال ۴۲ تا خود ۵۷ یا تو زندان بوده، یا شکنجه، یا تبعید. اولین جایی هم که میرود کجاست؟ این را بین پرانتز بگویم. این کتاب را بخوانید، این کتاب شورانگیز است: «خانهدلی که لعل شد.»
میگوید: «وقتی قرار شد برای انقلاب بریم سخنرانی کنیم، مردم را جمع کنیم.» این جهاد تبیین، این آدم دارد میگوید تبیین اینه. مجموعههای گنده گنده، بودجههای گنده گنده برایش میزنند برای یک عنوان جدید، برای سرکیسه کردن که رهبری جلویش را گرفت. یادتان هست؟ بودجه گندهای برای جهاد تبیین. فرمود: «نمیخواهد. جز زحمتبازی اسم جدید بیاید برای بخوربخور.» آنهایی که جهاد تبیین میکنند، هیچی هم گیرشان نمیآید. باز پولها بین کسانی تقسیم میشود که دارند یک کارهایی میکنند که اینها باید بروند جهاد تبیین بکنند.
با همدیگر قرار شد که چند تا شخصیت اصلی بروند برای نهضت سخنرانی کنند. بین پرانتز آقا فرمود: «من میروم.» اولین شهری که میروم بیرجند است. «چرا؟ چون شهر اعلم است، علم نخست وزیر و مردم خیلی شاهدوستاند. آنجا بیشتر از همه نیاز به کار دارد.» صاف میرود تا سخنرانی میکند، دستگیرش میکنند، زندان. تمام. من باشم کجا؟ کدام شهر از همه انقلابیترند؟ بعد پرواز میگیرند، دیگر هتلش درجه چند است؟ من نیم ساعت بیشتر سخنرانی کنم، سردرد میشوم. بعد هم تو مسیر برگشت اشک میریختم. «خدایا، جهاد تبیین از ما قبول کن.» تکلیف این است. فشار دارد، زخم دارد. زخم! میگوید: «در راه خدا باید زخم برداشت.» آیه قرآن است. بله، آیه چند است؟ در سوره... اگر وقت میدادید پیدا کنم: «قرحٌ قد مس القوم.» فرمود شماها زخم برمیدارید. قرح قرح، زخم.
تقسیم کار میکردند. به من گفتند که خب آقای خامنهای، شما کجای داستان دست شما باشد مثلاً شکل بگیرد برای اداره حکومت؟ آقا میفرمود که «من به اینها گفتم من مشهدیام، چایخورم، چایم خوب بلدم درست کنم. من همین دیدارهایی که امام دارد، برای اینها که میآیند چایی درست میکنم.» من راست میگفتم، من مسخره نمیکردم، من واقعاً داشتم این را میگفتم. ولی نمیشود خداییش. فکر نمیکنم آدم ۱۵ سال تبعید، نابود حکومت چای بریزد و اینها. فکر... و واقعاً چون صادقانه همین بود، خدا بهش رهبری را داد. چه پدری از همه درمیآورند رییس بشوند و چقدر بدبخت میکنند همه را. آنی که نمیخواهند رییس بشوند، میخواهند فحش بخورند.
یک جملهای در مورد شهید رئیسی خیلی مظلوم واقع شد. نمیدانم چرا این جمله اصلاً مطرح نیست. همه وقتی میخواهند توصیف شهید از زبان آقا بگویند، آن جمله را میگویند که آقا فرمود: «دلم برای رئیسی سوخت.» اولاً، شوخی جدی این است: «آقا در مورد مهسا امینی هم گفت دلم برای این دختر سوخت، دختر از دنیا رفت. دل ما براش سوخت.» خیلی چیز ممتازی برای شهید رئیسی نیست که حالا دل آقا براش سوخته. البته آقای جمله فوقالعادهای آنجا میگوید. تحلیل کنم بعد بیایم جمله اصلی را بگویم. آقا میفرماید که «همه من دیدم، تمام جریانهای مختلف و آدمهای مختلف و تقریباً بلا استثنا دارند از خدمات و زحمات این مرد میگویند. دلم برای رئیسی سوخت چون هیچکدام حاضر نبودند زمان حیاتش یک کلمه از این حرفها را بگویند، بلکه برعکسش را میگفتند.» این معنای جمله چیست؟ یعنی ما یک وفاقی، الحمدلله، بر نفاق در مملکتمان حاکم است. پته هیچکس مثل آقا نمیتوانست اینجوری بریزد رو آب. همه را شست و انداخت کنار. اینجوری نگاه نکند. مردم حرف زیاد میزنند. اینها پشت پرده پدر... دلم برای رئیسی سوخت. بالاخره کار اداره بشود، مملکت را با همینها بالاخره ما باید پیش ببریم. این یک بخشش.
آن جمله اصلی که به نظرم آقا در مورد شهید رئیسی گفت، این است که اصلاً گم شد، هیچ خبری ازش نیست. اگر آقا فرمود: «شهید رئیسی مصداق بارز این آیه بود: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ فِی الْأَرْضِ عُلُوًّا وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» آخرت را برای کسانی قرار دادیم که ذرهای تو این دنیا دنبال اینکه بهتر از بقیه باشند نیستند.» مصداق بارز این آیه! خیلی حرف است، خیلی حرف است. فقیه مفسر است، میفهمد چی دارد میگوید. امیرالمؤمنین فرمود: «کسی دنبال این باشد که بند کفشش از دیگری بهتر باشد، مصداق این آیه نمیشود.» بند کفشش بهتر میشود. پله پله بری بالا، بلکه یکجوری موقعیت و منصب میگرفت که فقط خودش را له میکرد. این تکلیف بود. رفقای دیگر که فیلمش منتشر شد، بهش گفتند: «نیا آقا، الان وقتش نیست. تو گزینه رهبری. حیف. مملکت پرتگاه. بگذار یکی دیگر بیاید فحشهاش را بخورد. قوه قضاییه حالا حالا کارت را بکن. موقعیت را داشته باش. یکم موقعیت بهتر بشود. یکجوری بیا که ملت احساس کنند که تو با آمدنت خیلی اوضاع خوب شده و اینها قدرتو بدانند.»
یادتان است دیگر چی گفت؟ گفت: «به درک که میخواهد اینجوری بشود. یک مشت حرف رو زمین مانده، قانون رو زمین مانده. من با خودم یکی باید باشد بیاید. اعتماد داشته باشند. جریانهای مختلف را بتوانند جمع بکنند.» واقعاً هم همین روحیه را داشت. آنقدر میتوانم خرج خرج کنم. ما دنبال این است که من آنقدر میتوانیم جمع کنیم، کاسب میشویم. عبادت تجار. ما تو ذکر و عبادت و اینها اول صحبت میکنیم چی میدهند. کاسبی دیگر. اینهاست که ذکر است و ذکر نیست. اثر نمیکند. فرمود: «مشغولت نکند بچهات و چی و پولت.» چون معمولاً ما دنبال همین اینهاییم. اینجور منافع از چی؟ از ذکر الله. این را میاندازد آدم از ذکر الهی، از آن ذکر با آن معنا. بعد چی فرمود؟ «و من یفعل ذالک فالحاصرون.» هر کس اینجوری بشود، این خسارتزده واقعی است. بدبخت این است. مشغول این ظواهر و این جاذبههای دنیا شدن، خیلی گفتنش ساده است ولی کمر میشکند. خیلی خیلی. «رئیس بشویم مزه نکند، یک بار یک پلوی مشتی ریاست نخوری.»
یکی از اساتید میفرمود. نقل میکرد از یک کسی. آیتالله بهجت یعنی غذای وحشتناکی نقل میکردند. تشرف داشت خدمت امام زمان. این جمله از امام زمان با این واسطه نقل شده. حضرت فرموده بودند که «این شهید اول و شهید ثانی...» میدانی خب علمای شیعه این دو تا ممتاز بودند. بینظیر، بینظیر بودند. حیف که در مورد اینها کمتر گفته میشود، مطالعه میشود. جفتشان هم شهید شدند. گردن زده شدند. به طرز فجیعی هم کشته شدند. سن کم، ۵۰ و خردهای سال. امام زمان فرموده بودند که «این دو تا پلوی مرجعیت نخورده.» دلش میسوخت امام زمان برای دو مرجع بزرگ که این همه زحمت کشیدند. چیزی نرسد. همهاش زندان و شکنجه و تبعید و گرفتاری و بدبختی. برکت هم از همینهاست.
آیا رأی آبدار آقای رئیسی بنده خدا؟ ۱۸ میلیون رأی آورد. ۴ و ۵۰۰ رأی باطله نفر دوم. آرای باطله. خدا اینجوریهاست. ریاست هم میخواهد بدهد، یک کار میکند بهت مزه نکند. زهرمارش میکند برایت. آنهایی که خیلی دوست دارد، را اینجوری باهاشون رفتار میکند. ریاست جمهوری برای نوشتن. «شبی صد بار به خود بگوید چه غلطی کردم آمدم.» میخواهم بدوی حسابکتاب، پاداش و مزه و حوری و پلو و اینها همه برای بقیه. نه، یک ریاست جمهوری نوشتیم فقط کیف و حال. شلاقها را گذاشتیم اینور. حسابکتابهاش بزرگ. یک سال بعد مرگ یکی از اینها گفته بود: «هنوز دارند حسابکتاب میکنند تو برزخ باش.» هنوز حسابکتاب، چقدر طول میکشد؟ اینجا بگذار که حالش را ببرد. لیستش را بیندازد. همه را بخورد. این است که داستان ترسناک مزههایش را میگیرد. یک تکلیف بیمزه. این اصلاً خالصش هم همین است. با فشار، با... بعد معلوم میشود صادق اینجا. معلوم.
یک آیه برایتان بخوانم از آیات عجیب قرآن. کیف. میفرماید که من ایام حج اول که میدانی جزو احکام حج چیست؟ صید ممنوع است. حالا آقا فضای حرم رفتید. خیلیهاتان حتماً مکه. آنجا آخه مگر چیزی پیدا میشود آدم میخواهد صید بکند؟ بیابان لم یزرع. چی پیدا میشود آخه برای صید؟ ممنوع کرده خدا صید را تو ایام حج. سوره مائده است اگر اشتباه نکنم. میفرماید که «من بهتان گفتم صید ممنوع است.» ایام حج که میشود، خودم این آهوها را میفرستم. میگویم: «بریم بشین رو پای حاجیها.» آیه قرآن است: «تَنَالُهُ أَيْدِيكُمْ وَرِمَاحُكُمْ.» آنقدر نزدیک میفرستم، هم تیر بیندازی بهش میخورد، هم تیر هم نیندازی. طناب را و با دستت میتوانی. چرا؟ میخواهم ببینم راست میگفتی من آمدم اینجا مکه حج. اینها رسماً خدا ما را پیدا کرده. پدرم را درآورده. قفلی زده. مشتی! یکی نقشه ایران گذاشته بود، بالایش نوشته بود محل برگزاری اکثر امتحانات الهی. ملیتی را به رسمیت نمیشناسد. بلا بفرستد. میگوید: «آتشسوزی چی داری؟» ملائکه میگویند: «خدایا، دو تا چیز داریم: جنگل بزرگ.» البته غرق نعمتیم. اینها که میگوییم شوخی است. واقعاً به هیچ ملتی اندازه ما خدا نعمت نداده. و چه نعمتی بالاتر از ولایت. ولایت امیرالمؤمنین.
داستانش این است. صدق. همه کلمه ذکر تو یک کلمه است. صدق نشان میدهد چیکاره است. راست میگوید. هیچی هم نیست. برعکس. همیشه باز پای کار است. خیلی جالب است. حالا میرویم بیرون. اینجا هیئت پول هم میگیرند ازتان. مردم پیغمبر سخنرانی میکرد. سوره مجادله است، دیگر. خیلی میآمدند، خوششان میآمد. بالاخره پیغمبر مطالب قشنگ میگوید. از انبیا، از اولیا میآمدند مینشستند. از موسی میگفت، از بنیاسرائیل، آدم، حوا. هر سؤال میکردند جواب میداد. یک هوش مصنوعی که عرض بکنم، یک ابرهوش طبیعی درجه یک. در لحظه جواب میدهد. ملک و ملکوت، بالا پایین. همه تو چنگش. خیلی حال میدهد. آیه نازل شد که «از این به بعد ژتونیه. دم در خشکی حساب میکنی، میآیی تو. نجوای شما. صدقه.» هر کسی با پیغمبر کار دارد، اول شیطان دریافت میکند. چی شد؟ آقا! هیشکس نیامد. یعنی تو اگر بگویی پنج نفر، اگر بگویی دو نفر. صدیق کیه؟ صدیق فاروق. صدیق علی. چرا میگویند میرفت کارگری میکرد؟ روزمزده. آن میزان پولی که باید خرج میشد، میرفت پیش پیغمبر. بابا نفس پیغمبره. داماد پیغمبره. شاگرد خصوصی پیغمبره. این حرفها چیست؟ نه. خدایا! دوست داری ببینی من پول میدهم. من میروم عرق میریزم. پول درمیآورم. خرج... لذا یک آیه از تو قرآن فقط امیرالمؤمنین عمل کرده. نه پیغمبر عمل کرده، نه امام حسن، نه امام حسین، نه اهل بیت. فرمود: «هر کسی میخواهد با پیغمبر حرف بزند، باید خرج بدهد.» ده روز آمد حرف زد، آیه برداشته شد. فرمود: «بابا، خودتان را بدبخت کردید. نمیخواهد، رایگان بنشینید.»
دین صدق اینهاست. ذکر. وگرنه آدم با پیغمبرش. همسرش پیغمبران، وسیله سرگرمی. شهدا وسیله سرگرمی. یادواره شهدا سرگرمی. اعتکاف، شب قدر، نمیدانم کربلا، هیئت حاج فلانی. شور آن نقطهای که باید فدا بشوی. باید خرج بشوی. آن نقطه معلوم میکند. یک نقطه از ابلیس توش قرار میگیرد که باید آقا، این ظاهر نمیخورد. ما آتش این گل باشیم. گفتند دیگر آنجا فدا. خوش به حال آنی که اینجوری است. عصر جمعه است. خدا کند ما برای امام زمان اینجوری باشیم. خوش به حال آنهایی که اینجوریاند. خوش به حال آنهایی که امام زمان با حرفشان حساب باز میکند. حرفشان برای امام زمان حرف است.
آقا در مورد شهید تهرانی مقدم جمله فوقالعادهای دیدید حتماً. در عظمت تهرانی مقدم فرموده بود: «این شهید کسی بود که هرچی به من گفت انجام داد. هرچی با من وعده کرده بود، رساند.» خیلی حرف است ها! این چه مقامی برایشان شهید است. چه عشقی از این طرف به آن آدم. از این ور چقدر دل گرم است وقتی که کسی اینجوری است. چقدر دوستش. روی حرفش حساب میشود. حضورش تعیینکننده است. چقدر تأثیر گذاشته. خیلی خوش به حال آنی که اینجوری است.
خوش به حال آنی که با رفتنش... خیلی جمله سختی است ها! ولی عظمت... خوش به حال آنی که با رفتنش، با مردنش، امام زمان پیر بشود. داغدار بشود. حضرت آقا تو شهادت حاج قاسم چه حالی داشت؟ بعد شهادت رئیسی، رضوان الله علیه. هر بار من را با یک آهی گفت: «آی مخبر، خیلی حیف شد. خیلی حیف شد.» در مورد حاج قاسم چه حالی داشت بعد شهادت؟ خوش به حال آنی که اینجوری است. با امام زمان اینجوری میآید. صد برا، مشتی پوستی. تو کربلا همه البته همینجوری راست میگرفتند ولی بعضیها خیلی موقعیتشان ویژه بود. خیلی و خیلی روی اینها امام حسین حساب بود. حضورشان معادله را عوض میکرد برای دوست و دشمن.
یک عبارتیه. من این روضه را چون هفته پیش، آن جلسه قبل روضه را خواندیم، نمیخواهم کامل این روضه را بخوانم. از اینجا میخواهم گریز بزنم، بروم جای دیگری. ولی اول اینجا میخواهم بروم. یک جمله امام حسین دارد. یک بیت شعر عربی، عربی. وقتی که کنار قمر بنی هاشم آمد، امام حسین… حسین خوب. خیلی جملات فرمود: «کمرم شکست! زبان دشمن به من باز شد!» یک جملهای دارد خیلی عمیق است. خیلی عمیق است. بری تو برای این جمله روضهها. آنهایی که عمیق آدم را آتش بزند، دنبال این روضهها. بعضی جملات این شکلی است. از اینجا میری بیرون تا خانه، میبینی هی دارد از تو وجود این جمله هرچی یادش میافتد آتش دارد میزند. اینها ذکر حدیث روضه به اینکه یک داد بزنیم، به اینها نیست. آتش گرفتنش مهم است. ذکر مهم، اثر مهم مثل وجود آدم.
من دو تا روضه میخواهم بخوانم مبتنی بر همین جملهای که گفتم. اولیش این است: امام حسین کنار بدن عباس یک جملهای فرمود. فرمود: «فرمود خیلی چشمها خواب نداشت.» دیگر از امشب راحت میخوابم. «خیلی چشمها تو دیشب راحت میخوردی.» ولی دیگر از امشب خواب ندارم. چه تعریفی کرد از عباس؟ «دشمن تا دیشب خواب نداشت. امشب دیگر دشمنی به نام عباس ندارد. دشمنهای من امشب راحت میخوابند. روبهرویشان عباس نیست. هراسی ندارند. ولی بچههای من دیشب خواب داشتند. امشب دیگر این بچهها خواب...» دیشب هر وقت میخواستند با ترس از خواب بیدار شوند، میگفتند: «عمو هست!» میگفتند این یک طرف.
میخواهم از ذکر الله برایتان بگویم. روضه این تعبیر مال یکی از اساتید است. خیلی تعبیر زیبایی است. انشاءالله چلوای کربلای قشنگ با تکلیف به کربلای بریم. بریم خرج بشویم برای امام حسین. تا حالا امام حسین خیلی خرج ما کرد. هر بار هم میرویم. «بیا کربلایی بریم خرجش بشود. کربلا بریم برنگردیم.» انشاءالله با این روزی کربلا، با این روضه کربلا اینجوری نصیبمان بشود. این جمله معروف را شنیدید؟ وقتی آمد کنار نهر آب. آمده برای حسین. تکلیفمداری این است. این داستان همه حرفهایی که امروز زدم. اگر حوصله نکردی، اگر خسته شدی، اشکال ندارد، همین یک جمله خلاصه تمام این سخنرانی امروز است. مرد جنگ تشنه است. فرمانده است. رزمنده است. آب بخورد بهتر میجنگی. منطقی هم است. طبیعی هم است. همه هم تحسینش میکنند. اصلاً همه بهش میگویند: «اول خودت آب بخور.» دستش را انداخت، آب را آورد بالا. جمله مخترع: «فذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین.» از اعماق این ذکر. این را ذکری که توش تکلیف است، فدا کردن، زخم برداشتن. یکهو برگشت. گفت: «آخه لبهای حسین! آخه حسین، حسین.» میگوید: آب را رها کرد. رها کرد برگشت.
این تعبیر مال یکی از اساتید است. فرمود: «این فذکر عطش الحسین نه یادش افتاد.» این ذکر قلبی عباس بود. قلب عباس داشت با این ذکر میزد. عطش حسین، عطش الحسین، عطش الحسین. یعنی انگار از همه این عالم فارغ شده. گل همه کائنات. تو حدیث کسا فرمود: «من برای این پنج تا خلق کردم همه عالم.» کجا رفت؟ روز زن افروز. همه عالم را برای این پنج تا خلق کرده. چهار تایش رفتند، یکیش این. این یکی همه عمرش رفت. چند دقیقه مانده. این از همه حاجتهاش فقط یک چند قطره از همه این دنیا، فقط چند قطره آبش هم دست من عباس است. این فذکر عطش الحسین، همه وجودش را گذاشته. این چند قطعه. فذکر عطش الحسین و اطفال الحسین. همه وجودش بنده به آن لبهای لبتان. لبهای خشک مو. بچههاست. صدای گریه علیاصغری که هی دارد تو گوشش میپیچد. دست و زدن، بده بهمان. این دست و زدن داده به دندان. تیرباران کردند. لا اله الا الله. دیگر این مَشک افتاد. اینجاش دیگر ذوقیه. نمیدانم درست است، غلط است. بعضی اهل حال اینجوری دیگر روضه را این شکلی میخوانند. میگویند از اینجا دیگر داستان عوض شد. همه یک لحظه احساس خسارت واقعی و باز دست داد. تو آمدی تو دنیا چیکار کنیم؟ کاش مادر تو را نمیذاشت. اینجا بازی عوض شد. گفت: «آب نرسید به حسین. خدایا، من دستهایم رسید به آب. آب نخوردم ولی دستهایم خنک شد.»
این دستها را هم نمیخواهم. خدایا، من چشمم به آب خورد. چشم حسین به آب نخورده بود. من این چشمانم. خدایا، من به مخیلم آمد آب بخورم. این سری که توش زمزمه آب خوردن پیچیده باشد را هم نمیخواهم. فدات بشوم! فدای غیرتت بشوم! فدای ادبت میشوم! فدای عشقت بشوم! خوش به حالت! خوش به حالت! امام حسین از کنار بدن تو یکجوری برگشت، از کنار هیچ شهیدی اینجوری نیامد. چیکار کردی با دل امام حسین؟ راوی میگیرد: «از دور دیدیم، دیدیم دارد دارد پیاده میآید. سوار ماشین. افسار اسب را گرفته. امام حسین دارد پیاده برمیگردد.» صحنه را فقط تصور کن. چقدر جلوههای بصری این تصویر بالاست. میگوید: «دیدیم هی با سر این آستین امام حسین دارد اشکهایش را پاک میکند.» خیلی پیگیر اشکهایش را پاک میکند. برگشت سمت خیمه. همه ریختند: «آقا چی شد؟ چی شد؟»
برو به جمعشان. «خوب جایی رفت. توجهی، نظری، عنایتی.» این را تو یکی از مقاتل دیدم. خیلی عجیب بود. میگوید: «زن و بچه دور امام حسین را گرفتند و گفتند: آقا چی شد؟ بگو چه خبر شده؟ چی شده؟» فرمود: «نه، همه باید جمع بشید تا بگویم. بگو همه بیایند. همه زنها بیایند. همه بچهها بیایند.» جمع کرد همه را. فذکر عطش الحسین. ذکر عباس بود. حالا ذکر مصیبت عباس، ذکر حسین شده. چه عالمی، عالم عشق. چه عالمی، عالم فنا. خوش به حالش! حالا امام حسین میخواهد همه برای عباس گریه کنند. فرمود: «جمع بشید.» جمع شدند. همه بیتابند. فرمود: «بگذارید بگویم چی دیدم. من رفتم دو تا دسته بریده دیدم.» یک چشم میگوید: زینب کبری این را که شنید. این را دیگر اگر میخواهی ناله بزنی، حلالتان. جا دارد با این تکه روضه ناله زدن. زینب کبری که شنید، یک جملهای گفت. گفت: «چقدر بعد تو ما را کوچک کنند! چقدر خارمان کنند! چقدر تحقیرمان کنند!» ببین امام حسین چیکار کرد برای حضرت عباس. سنگ تمام گذاشت. میخواهد همه آ عباس. میخواهد داغ عباس را تو وجود همه بیندازد. زینب رو نگفت: «خواهرم، آرام باش.» میگوید امام حسین فرمود: «ای والله! آره به خدا، خیلی کوچکمان کردند.»
خدایا، به داغ قمر بنی هاشم، فرج آقایمان امام زمان را برسان. قلب نازنینش را از ما راضی بفرما. عمر ما را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکر حضرتش قرار بده. اموات، علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق ملتتمسین دعا، از ساعت سر سفره با برکت اهل بیت مهمان بفرما. عزیزانی که تو این جلسه سفارش کردند، همسر عزیزشان را از دست دادهاند. این عزیزان، این مؤمنین، این خوبان همین لحظه، لحظه در بهشت، سر سفره حضرت عباس علیهالسلام میهمان بفرما. خدایا، موقع جان دادنمان اول وصال به اهل بیت قرار بده. عمر ما را فدا شدن، قطع شدن برای اهل بیت قرار بده. ما را اهل ذکر، اهل ذکر واقعی. خدایا، به فضل و کرمت، گرفتاری مؤمنین، گرفتاری جامعه مؤمنین را برطرف بفرما. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت عنایت بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتی ما میدانی برای ما رقم بزن و آله رحم الله.
[داستان/حکایت تاریخی] رهبر انقلاب در مدرسه رفاه، در جلسه تقسیم مسئولیتها پس از پیروزی انقلاب، در پاسخ به اینکه چه مسئولیتی را بر عهده میگیرند، فرمودند: «من مشهدیام و چای خوب درست میکنم، برای دیدارهای امام چای درست میکنم.» (https://farsi.khamenei.ir)
[داستان/حکایت تاریخی] در تشرفی که به محضر امام زمان (عج) نقل شده، حضرت فرموده بودند: «شهید اول و شهید ثانی پلوی مرجعیت نخوردند.» کنایه از اینکه با وجود مقام بالای علمی، زندگی سختی داشتند و از مزایای دنیوی مرجعیت بهرهمند نشدند. (https://hawzah.net)
[داستان/حکایت تاریخی] پس از نزول آیه وجوب پرداخت صدقه برای نجوا با پیامبر (ص)، تنها کسی که به آن عمل کرد امیرالمؤمنین (ع) بود و پس از مدتی این حکم برداشته شد. (سیوطی، تفسیر الدر المنثور، 6/185، مکتبه آیه الله مرعشی نجفی، دوره شش جلدی)
[داستان/حکایت تاریخی] امام حسین (ع) در کنار پیکر حضرت عباس (ع) فرمودند: «چشمهای بسیاری (دشمنان) خواب نداشتند، اما از امشب راحت میخوابند و در مقابل، بچههای من که دیشب با امید به عمویشان آرام میخفتند، دیگر خواب نخواهند داشت.» (رمز المصیبة فی مقتل من قال انا قتیل العبرة: ج2، ص220.)
[حدیث/روایت] حضرت عباس (ع) کنار نهر آب، به یاد تشنگی امام حسین (ع) افتادند و از نوشیدن آب خودداری کردند (فَذَکَرَ عَطَشَ الحُسَین). (مفتاح الفلاح،ج۱،ص۱۷۷)
[داستان/حکایت تاریخی] پس از شهادت حضرت عباس (ع)، امام حسین (ع) در حالی که با آستین اشکهایشان را پاک میکردند، به سمت خیمهها بازگشتند و خبر شهادت ایشان را به زنان و کودکان دادند. (چهره درخشان قمر بنى هاشم، المجلد 1 (نسخه متنی قائمیه) علي رباني خلخالي)
[داستان/حکایت تاریخی] با شنیدن خبر شهادت حضرت عباس (ع)، حضرت زینب (س) فرمودند: «چقدر بعد از تو ما را کوچک و خوار خواهند کرد!» و امام حسین (ع) در تأیید سخن ایشان گریستند و فرمودند: «آری به خدا، خیلی کوچکمان کردند.»(https://hawzah.net
).
در حال بارگذاری نظرات...