در مجموعه جلسات «شبکهٔ حقیقت» سورهٔ «والعصر» با نگاهی تازه و عمیق بازخوانی میشود؛ از راز زمان و مفهوم خسران تا راه رهایی انسان از زیان.
بیانی پرکشش از ایمان، عمل صالح و صبر که با حکمتهای امیرالمؤمنین (علیهالسلام) و سیرهٔ امام حسین (علیهالسلام) جان میگیرد.
این گفتارها پلی است میان تفسیر ناب قرآن و زندگی امروز، برای آنکه انسان بداند چگونه از «عصرِ خسران» به «فجرِ ایمان» برسد
*هشدار قرآن: انسان پیوسته در حال ورشکستگی است.[01:20]
*از نگاه قرآن، عامل اصلی خسران انسان «بطالت» و بیهودگیست.[06:30]
*انسانِ غافل، جهان را اسباببازی پیشرفتهای میبیند، نه یک ابزار دقیق برای کمال. [11:30]
*آیتالله بهجت از نوجوانی عوالم توحیدی را در نماز سیر میکرد؛ دیگران بیخبر بودند. [14:50]
*هشدار آیتالله بهجت: روزی میفهمیم که میتوانستیم «سلمان» شویم و نشدیم. [19:20]
*سرمایهگذاری واقعی، کمال انسانی است. پیشرفت ظاهری، عینِ بطالت است. [25:00]
*هر هدفی غیر از خدا «باطل» است و ایمان به آن، انسان را ورشکسته میکند. [27:00]
*فریاد فاطمه زهرا(س) بر سر مخالفانش: در قیامت، «خسارت» واقعی خود را خواهید فهمید. [36:00]
*پشت درِ شعلهور، نالۀ «یا رسولالله» بلند شد و با هر فشار، ضربات تازیانه شدیدتر ... [39:10]
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد. اللهم صل علی محمد و آل محمد و فعال الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین. ربّ اشرح لی صدری و یسر لی امری اهل العادت من لسانی یفقهوا قولی.
بحث جلسۀ قبل این نکته بود: سورۀ مبارکۀ عصر فرمود: "والعصر ان الانسان لفی خسر"؛ به عصر قسم، انسان در خسارت، در خسران است. عرض میکردیم این داستان خسران انسان چیست؟ چرا خدای متعال انسان را در خسران دانسته است؟ که البته خب بعدش نکاتی دارد، آیۀ بعدی که تا حد زیادی مطلب را روشن میکند. این خسران، آن حالتی است که دارد علیالدوام و بیوقفه سرمایهاش را از دست میدهد. سرمایهاش عمرش است، توانش است، امکانات و اختیار و هوشیاریش است، سلامتیش است. نعمت جوانیش دارد میرود. خُرد خُرد دارد از چنگش در میآید ولی ما به ازای آن برایش نمیآید. چیزی جایش را پر نمیکند. چیز ارزشمندی در فضای کمال انسانی برایش تعریف شده باشد، در عالم انسانیت او قابل توجه و ارزشمند باشد. کیف و حالیه، خوشگذرانی و سر کردن و گذراندن ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۴۰ سال، ۵۰ سال. تهش، در روایت فرمود: "اگر دو روزش مثل هم باشد، بدبخت است." اگر فردایش از امروزش بهتر بود که خب، هیچی، مشخص است دارد حرکت میکند؛ اگر فردا و امروزش یکسان بود، دارد سوخت میدهد، در خسران است. اگر فردایش از دیروزش بدتر بود، "بمیرد بهتر است." تعبیر روایت، تعبیر عجیبی است: "بمیرد بهتر است." افتاده است در سراشیبی. چهار تا چیزی هم که قبلاً کسب کرده بود، چهار تا کمالی هم که دشت کرده، دارد از چنگش میرود. یک چشمی را کنترل میکرد، قبلاً مراقبتی داشت؛ زبانی را حواسش به آن جمع بود؛ حلال و حرامی حالیش میشد؛ در معامله دقتی داشت. روز به روز این دقت دارد کم، این مراقبت، این مراعات دارد کمرنگ میشود. این بمیرد بهتر است؛ مرگ برایش بهتر است.
تعبیری که امام سجاد فرمود، که "این عمرش شده مرتع شیطان." خیلی تعبیر عجیبی است. مرتع شیطان، چراگاه شیطان! شیطان افتاده در چراگاه عمر این. او دارد چاق میشود از فرصتها و امکانات این. او دارد چاق میشود، او دارد بهرهمند میشود، او دارد رشد میکند، سهم او دارد بیشتر میشود. خودش هم گفت: "گفت من از عباد تو سهم برمیدارم، نصیباً مفروضاً. به خدای متعال گفت: "من میکنم از این بندههای تو. آخرش میبینی اینها مال من میشوند یا مال تو." شکار میکند این را، به که سواری میدهند؟ مطیع که میشوند؟ حرفگوشکن که میشوند؟ افسارشان دست که میافتد؟ آدمیزاد به طبیعت زندگی دنیایی و مادیاش این شکلی است: اگر خودش حواسش به آن نباشد، اگر خودش خودش را جمعوجور نکند، در خسارت است، در باخته. وضعیت ثابت پایدار ابتداییش، اوضاعی که میدهد و چیزی نمیگیرد، این خسارت است، این خسارت را قرآن با تعابیر مختلفی از آن یاد میکند.
یکی از کلمات خیلی دقیق و فوقالعادۀ قرآن که خیلی غریب است، کلمۀ "مبتلون" است. یکم در مورد "مبتلون" صحبت بکنیم. حالا ما همینجور برنامهمان ماهیانه بود، خود این یک مصیبتی بود که بههرحال سرعتش پایین بود. در هر جلسه چگالی بحثمان میرفت بالا، باید در یک ساعت خیلی مطلب ردوبدل میکردیم. دیگر حالا یک ماهه، یک ساعت که بود، شد نیم ساعت! دیگر حالا چی از تویش در بیاید، خدا میداند. این هم خودش یک خسرانی است بههرحال که ما در این جلسه گرفتار شدیم. کلمۀ "مبتلون" در قرآن، خدای متعال چند بار خسارت را مال "مبتلون" میداند. دو تا آیه را حالا در این جلسه میخوانم. یکی در سورۀ مبارکۀ غافر، آیۀ ۷۸؛ یکی در سورۀ مبارکۀ جاثیه است، آیۀ ۲۷. خیلی آیات غریب و فوقالعادهای است.
فرمود: "فإذا جاء امر الله قضی بالحق." وقتی امر خدا میآید، با حق قضاوت میشود. حق همهجا را میگیرد، حق تصمیمگیر نهایی. قضاوت یعنی این تصمیمگیری نهایی. هرجا در قرآن میفرماید حرف از قضاوت و قضیه و اینها میگوید، یعنی آن تصمیم نهایی. قضی الامر یعنی آن تصمیم نهایی انجام شد. قضی بالحق، آن تصمیم نهایی آخر با چه گرفته میشود؟ آن مهر آخر را چه میزند؟ پرونده را چه میبندد؟ حق. این خیلی جای بحث دارد. اصل بحث در مورد همین حق است که انشاءالله فرصت باشد بعد مفصل به آن بپردازیم.
"قضی بالحق"؛ با حق تصمیم نهایی گرفته میشود. آنجا که این حق میآید، مهر آخر را میزند، پرونده را جمع میکند و تصمیم آخر را میگیرد، "خسرَ هنالک المبتلون." چه کسانی آنجا خسارت زدند؟ آنهایی که "مبتلون" هستند. "مبتل" یعنی چه؟ "مبتل" از بطلان میآید، از بطالت میآید. یکی از کلمات، یکی از موارد بطالت که ماها در فارسی خیلی خوب استفاده میکنیم، بهجا استفاده میکنیم، همین کلمۀ بطالتی است که "بابا عمرت را به بطالت نگذران." "این کارها چیزی جز بطالت ندارد." این قشنگ همان یکی از موارد "مبتلون" است. "مبتلون" آنهایی هستند که به بطالت میگذرانند. الکی، بیخود، بیخاصیت، هیچی، هیچ و پوچ. "مبتلون" اینها. الکی خوش است. الکی میگذراند. اصلاً نمیداند دارد چهکار میکند. اصلاً نمیداند برنامهاش چیست، هدفش چیست، کجا باید برود، چهکار باید بکند، چه خوب است و چه بد. صبح بلند میشود، اصلاً خودش نمیداند تا شب باید چه کارهایی را انجام بدهد؛ مگر آن کارهایی که موظفش کردهاند: اموری هم هستش که اگر مثلاً انجام ندهد، یا نانش قطع میشود یا بیمهاش قطع میشود. یک ثمرۀ این شکلی، یک ثمرۀ حیوانی برایش دارد. وگرنه همین هم دقیقاً نمیداند. این شغل است، این کار است؛ فقط همین که حقوقی میدهند، کاری باید انجام بدهی. اینها بطالت، بیهدفی، بیجهتی، الکی گذراندن است.
خسران مال بطالت است، خسران مال "مبتلون" است. اینها دچار خسارتاند. اینها چیزی گیرشان نمیآید. فرض بفرمایید که بنده را ببرند مثلاً توی این رصدخانۀ مراغه؛ فرض بفرمایید مثلاً من بروم بنشینم چه میدانم، در یک هواپیما، یک جنگندۀ خیلی پیشرفته. من سر در نمیآورم از این ابزار و قطعاتی که این تو است. من بنشینم در این کابین خلبانی، در این جنگنده. چهکار میکند؟ این دکمههای رنگی دارد، لعابی دارد، یک صدایی دارد. بازی میکنم تقتق. خوشم میآید. این را میزنی مثلاً اینجوری برمیگردد بالا. این را میزنی رنگش قرمز میشود. آن را میزنی آبی میشود. دوتایی با همدیگر میزنی، آن یکی دکمۀ سومی کار میکند. سرم گرم است دیگر. حالا بزن. این جنگنده هم در حرکت باشد، خاموش باشد، اینجور با این قطعاتش بازی میکنیم. یک وقت در حال حرکت است، هر یک دانه که میزنی، یک بمبی، یک موشکی، یک چیزی از آن در میشود. رفت بالا، آمد پایین. نمیداند این کارش چیست، اصلاً برای چه این جنگنده تولید شده است، اصلاً کجا باید برود، چهکار باید بکند. این اعضا و این قطعات و اینها، این ادوات و اینها، اصلاً کاربردش چیست؟ برای چه درست شده است؟ هیچ تعریفی از این ندارد. این را بهش میگویند "مبتل". و چیزی هم جز ضرر و زیان ندارد؛ هم خودش را نابود میکند و به کشتن میدهد، آن کسی که در این جنگنده نشسته، همین جنگنده را نابود میکند، هم با این جنگنده بقیۀ را بدبخت میکند. همش خسارت است. هرجور حساب کنی خسارت است، هرجور حساب کنی ضرر.
تا وقتی توجیه نشود حق چیست، حق یعنی چی؟ یعنی آقا این اصلاً داستانش چیست؟ برای چه کاری است؟ چهکار باید بکند؟ کجا باید برود؟ حق یعنی اینها. جهتش چیست؟ کاربردش چیست؟ استفادهاش چیست؟ فایدهاش چیست؟ هر یک دانه از اینهایی که جلو من است، تعریفی که از این شده است چیست؟ چه وقت باید استفاده کنم؟ چقدر باید استفاده کنم؟ خیلی حساس است، خیلی دقیق. بنده در این کابین خلبان بودم، در هواپیما. یک وقتی به مناسبت پروازی حالا شناختن، لطف کردند، ما را بردند توی کابین خلبان. خیلی جذاب است. حالا آدم بنشیند، از هیچی سر در نمیآورد. فقط حرکت میکند. دستگیره را میگیرد اینجوری میکشد، قشنگ میآید پایین. چقدر حساس! از مثلاً ۱۰ دقیقه قبل دائِم با این برج مراقبت باید چک بشود. یک ذره جابهجا بشود، یک ذره از آن مدار خودش خارج بشود، هزار و یک گرفتاری درست میشود. گاهی مثلاً سه تا هواپیما در یک مسیر دارند میروند با یک ارتفاعی، یکی بالاتر است، یکی بالاتر. یکم بالا پایین بشود، آن یکی هم دچار اختلال میکند. یکم مسیرش منحرف بشود، ممکن است اصلاً بخورد به کوه. کمااینکه خیلی از این هواپیماها به کوه میخورد. چند لحظه، چند ثانیه اگر دیرتر این هواپیما را مثلاً کج بکند، میخورد به کوه. آنقدر حساس است. آن که خلبان است میفهمد؛ ولی بچه وقتی در پرواز است ببرندش در کابین خلبان، همۀ اینها را به شکل، به چشم اسباببازی میبیند. یک اسباببازی خیلی پیشرفته که اگر بابایش میخواست برایش بخرد خیلی باید پول خرج میکرد. "بابای منم هیچوقت از این چیزها برایم نمیخرد. از این هواپیما الکیها میگیرد. از این دکمهمکمهها هم ندارد. تهش باتری و کنترل و اینها داشته باشد." عالم را یک اسباببازی فوق پیشرفته میبینید. لهو و لعب میبیند. زندگی را چیزی جز این بازی سر کردن و گذراندن و خوش بودن و اینها نمیداند. این میشود "مبتل". این میشود خسارت.
این مهمترین سرمایه هم که از دست میدهد، انسانیتش است. این را یکم دل بدهید، خیلی این حرفها، حرفهای مهمی است. ماهی هر لحظهای که اقداممان برای شناخت این عالم، برای شناخت خودمان، برای شناخت انضباطمون در این عالم، هر لحظهای که از دست میدهیم، فاصلۀ میلیاردی میافتد بین ما و آن کمالات. و گاهی برگشتنمان خیلی سخت میشود، خیلی سخت میشود. هر یک روزش کار را بهشدت سخت میکند. آنهایی که خیلی زود ملتفت میشوند، شروع میکنند راه میافتند، میفهمند چقدر طول میکشد تا برسم. و با تعجب نگاه میکنند نسبت به آنهایی که اصلاً انگار نه انگار. میگوید: "بابا ما که زود فهمیدیم، احساس میکنی در این ۴۰ سالی که رفتیم، هیچی نصیبمان نشده." بزرگانی که از اول اهل این مسیر بودند، آقای بهجت از نوجوانی احوالات فوقالعادهای داشت. رضوان الله علیه. از ۱۲-۱۳ سالگی که همان سنینی هم بود که ایشان رفت کربلا طلبه شد، که ایشان بعد از اینکه کربلا میرود اصلاً بالغ میشود در همان سنین نوجوانی. نمازهای فوقالعادهای داشت. مرحوم نایینی مثل اینکه شبهای جمعه میآمدند کربلا از نجف به کربلا. مرحوم نایینی هم شخصیت فوقالعادهای، ظاهراً نماز صبح حرم امام حسین، ایشان امام جماعت بود. آیت بهجت فرموده بودند: "نماز جماعت ایشان که برقرار شد، من بچۀ ۱۲-۱۳ ساله بودم. دیدم جا برای وایسادن نیست. یک دانه از این چهارپایهها بود که خادمها مثل اینکه رویش وایمیستادند. انتهای صف اول گذاشته بودم." ایشان میگوید: "من دیدم زیر آن چهارپایه جا میشود، کوتاه رفتم در صف اول، زیر چهارپایه خودم را جا کردم." جا نبود برای وایسادن. "الله اکبر" گفتم، دیدم چه نمازی دارد میخواند! عوالمی را سیر کرد در نماز. مرجع تقلید ۸۰ ساله، این نوجوان ۱۲-۱۳ ساله میگوید.
نماز که تمام شد، فهمیدید "نماز آقا" را، گفتند: "یعنی چه نماز آقا؟" بعضی از شاگردان مجتهد مرحوم نایینی گفته بود که: "فهمیدید نماز ایشان چطور است؟" گفتند: "نه، چطور است مگر؟" ایشان تا مدتها فکر میکرده هرکه الله اکبر میگوید و نماز میخواند، در نماز این اتفاقات برایش میافتد. با چند نفر که صحبت کرده بوده، یکی به ایشان گفته بوده که: "آقا اینها را جایی نگو. این فقط مال تو است. بقیۀ احوالات را در نماز ندارند." گفته: "مگر اینجوری نیست که آدم الله اکبر میگوید بعد مثلاً قلباً احساس میکند اینطور میشود، بعد مثلاً عوالمی که سیر میکند، عوالم توحیدی، اینها چی؟" میگوید: "این ملت از اینجور نمازها نمیخوانند، اسرار را به کسی نگو." بعد مدتها دوزاریش افتاده بود که آقا اصلاً بقیه این احوالات را ندارند در نماز. این آدمی که از ۱۲-۱۳ سالگی حالش این بوده، ۸۰ سال این مدلی نماز خوانده. روز به روز بهتر، روز به روز بهتر. نه مساوی! اگر نمازی خواندی که در این نماز یک حقیقت جدیدی برایت منکشف نشد، بدان که نمازت فایده ندارد. حقیقت جدیدی منکشف نشد. گفتنش خیلی ساده است ولی شنیدنشم خوب است، یعنی آدم لااقل بداند با کهها فاصله دارد.
برای امثال من خوب است، خودش یک هوشیاری است دیگر. خودش یک درکی از خسارت است: که چه میتوانستم باشم و نیستم. افشارد داشته باشم، که ویلای چند صد متری داشته باشم. همه دوست داریم برگردیم ۲۰ سال پیش، برویم همۀ پولهایمان را سکه بخریم، دلار بخریم، سکه بخریم. الآن احساس خسارتمان این است که چرا من ۲۰ سال پیش آن پولی که دستم آمد سکه نخریدم؟ الآن احساس خسارت میکنم و "خسرَ هنالک". احساس خسارت و الآن دارم، این درکی که الآن دارم، شرایطی که الآن میفهمم. "برگرد ۲۰ سال پیش این کار را بکن." ما معمولاً درکمان از خسارت اینها است؛ ولی آن روزی که حقیقت جلوه میکند، آدم میفهمد، درکش از خسارت درست میشود. این مطلبهای وحشت را بگویم بعد جملۀ ایشان را نقل میکنم. ایشان وصیت کرده بود، همین آقای بهجتی که اینجور نماز خوانده بود، وصیت کرد و بعد از مرگم یک دور هم ایشان کل نمازش را قضا کرده بود. وصیت کرده بود یک دور از بلوغم تا آخر عمرم. پول داده بود از ماترک، "یک دور قضای نمازم را بدهید بخوانند برایم." یعنی چه؟ امید نداشته که! این درست بوده. آقای بهجت هر نمازی که میخوانده، بعدش برمیگشته به خودش، گفته: "دمت گرم نماز!" نه! آقای بهجت نمازش که تمام شده، میگفت: "این هم باید بدهم بعداً قضایش را بخوانند." آدم حقیقی این است. و ما بعد از مرگ میفهمیم که آدم حقیقی این بوده. آن خسارت و درد.
این جمله از آقای بهجت است که خیلی ترسناک است. میفرماید: "ما در قیامت میفهمیم هر یک از ما میشد سلمان بشویم و اختیاراً نشدیم." فرمود: "به کدام دادگاه برویم شکایت کنیم؟ از خودمان شکایت کنیم که اختیاراً سلمان نشدیم!" الآن به ما بگویند آقا این برج فلان جای مثلاً برج ۵۰ طبقۀ سعادت آباد است، ۲۰ سال پیش تو مالکش بودی، با کمترین زحمت، خودت نخواستی بشوی. آمدند بهت دادند، سندش را هم آوردند امضا کردن، خودت نخواستی. ببین چه برجی شده! ببین متری چند شده! همین الانش اینقدر حسرت وجود ما را میگیرد، ممکن است بمیریم، ممکن است سکته کنیم. نسبت به یک چیزی که آخرش هم باید بگذاریم برویم. واقعیتی ندارد. وهم است. حالا بعد از مرگ، آن وقتی که آدم دیگر ابزاری ندارد. ابزاری ندارد، حالا فهمیدیم خب میخواهیم چهکار کنیم؟ با کدام دستوپا؟ میفهمیم بله، نماز چه چیز خوبی بود. "برگرد!" خیلی این را ترسناک ها. نمیدانم، شاید من چون خودم از عمق دل نمیفهمم نمیتوانم منتقل کنم، ولی شماها قطعاً از من پاکترید، بهتر هستید. انشاءالله حتماً ملتفت هستید نسبت به این مطلب.
یک روزی میآید که حقیقت برای آدم افشا میشود و میبیند که اینقدر ساده بوده و میتوانسته و نخواسته. الآن هم که میفهمد دیگر، دیگر نمیشود هیچ کاری کرد. هیچ کاری نمیشود کرد. همین لحظاتی که بقیه استفاده کردند. همین نمازی که بقیه خواندن. همین دو رکعت نماز صبح. سلمان هم همین دو رکعت را میخواند. همین دو رکعت با همین شده سلم. با همین دو رکعیتان میشده به کجاها رسید. نخواستم. نشدم. به بطالت گذراندم. خیلی، خیلی عمیق و ترسناک. خودم به بطالت گذراندم. یک چیزی هم الان دستم را پر نکرده.
یک فیلمی تازگی دیدم، یک کلیپی به عنوان کلیپ طنز منتشر کرده بودند ولی نمیدانم چرا من خیلی حالم منقلب شد. نمیدانم شاید گریه کردم وقتی این کلیپ را دیدم. یک فیلمی بود، جنبه طنز البته داشت، یعنی قشنگ در فضای طنز و اینها بود، بگو بخند واقعی بود ولی به عنوان طنز منتشرش کرده بودند. یک بچهای ظاهراً در جنوب کشور یا مثلاً پسر ۳۰-۴۰ ساله. مادرش از اولی که این به دنیا آمده بود و اینها حالا مادرش یا مادربزرگش. دهۀ ۶۰ یکی، پدرش بهجا گذاشته، یکی هم مادربزرگش جمع کرده بود. آن یکی باباش از دنیا رفته بود. این مادربزرگه بود، این برای این پول جمع کرده بود. دهۀ ۶۰ بستههای همینجوری، دهها بستۀ پول چقدر؟ آقا ۱۰ تومانی، ۱۰ تومانی و ۲۰ تومانی. مثلاً صد تا بسته، هزار تا بستۀ ۱۰ تومانی جمع کرده، پسانداز کرده، "برای بچه که مثلاً بعداً این بچه در آینده...". خیلی بود آقا آن ۱۰ تومان آن موقعها چهکار میشد باهاش کرد؟ ۱۰ تومان و ۲۰ تومان، چند صد متر زمین میشده باهاش خرید! چقدر سکه میشده باهاش خرید! نرفته بوده سکه بخرد، پولها را جمع کرده. بعد این بچه آمده بود پیدا کرده بود. حالا آن یکی که بعد از مرگ پدرش پیدا کرده بود، در سرش میزد که: "آخه اینها چی بود جمع کردی؟ ۲۰ تومانی را کجا ببرم؟ چهکارش بکنم؟ با این چی میدهند؟ آدامس نمیدهند با این بستههای ۲۰ تومانی." میدانی چند واحد آپارتمان با اینها میشد خرید؟ چقدر زمین را در کجا میشده خرید؟ "و خسروا هنالک المبتلون." به بطالت گذراندی. معنایش هم این است: آن کار اصلیه را نکردی. آنجایی که باید سرمایهگذاری میکردی نکردی. آنی که ارزش داشت را کسب نکردی. آنی که ارزش داشت، آنی که کمال خودت بود.
ما وقتمان را میگذاریم. خیلی این حرف ترسناک و واقعاً غمانگیز است. وقت صرف میکنیم برای به کمال رساندن یک چیزهایی که بیرون از وجود ما است؛ ولی ما آن را کمال خودمان میدانیم. توضیح بدهم: ماشینمان میرود بالا، احساس میکنیم که خودمان رفتیم بالا. ماشینت رفته بالا، این الان رتبۀ ماشینت افزایش پیدا کرده. ماشین خریدی، بهش میرسی. مثلاً تصادفی بوده، بهش میرسی. این هرچی که زحمت کشیدی، هر کاری که کردی، کمال کیه؟ کمال ماشینه. نمیگویم این کار را نباید کرد ها. آدم باید برسد به زندگیش؛ ولی مسئله و بدبختی ما این است که آن به کمال میرسد، ما خوشحال میشویم. آن به کمال میرسد، ما احساس حالمون عوض بشه. "من پارسال مثلاً چه میدانم پراید داشتم، الان مثلاً چی دارم آقا ال نود. خونمون مثلاً پارسال کجا بود آقا مثلاً شوش، الان کجا میشینه زعفرانی. خونهمون رفت. میدانی اینجا متری چند است، آنجا متری؟" اگر واقعاً هم کمالی باشد، کمال آن آجر و خشت و زمین و اینها است. تو برای چی به خودت گرفتی؟ لباسی که مثلاً تنمون است، قیمتش چقدر است؟ میرویم عمل چه میدانم زیبایی و اینها میکنیم، این پوست همچین باطراوت میشود. نمیخواهم نفی بکنم، عرض میکنم اینکه این کارت درست است یا غلط است، یک حرف. این است که این را کمال خودت بدانی، احساس شاد بودن کنی، احساس کنی داری پیشرفت میکنی؛ این بدبختی است. این بطالت است: "و خسر هنالک المبتلون."
خلاصه آقا، مطلب را جمعش کنم، برویم در روضه. این "مبتلون" است که فرمود: "خسارت مال مبتلون است." در یک آیۀ دیگر "مبتلون" را تعریف کرد. این آیۀ دیگر را هم بگویم و عرضم را تمام کنم. خیلی آیۀ فوقالعادهای است، در سورۀ مبارکۀ عنکبوت، آیۀ ۵۲. خیلی آیههای عجیبی است قرآن! چه آیاتی دارد! اصلاً باورمان نمیشود اینها در قرآن باشد. میفرماید: "والذین آمنوا بالباطل و کفروا بالله اولئک هم الخاسرون." آنهایی که ایمان به باطل دارند، کفر به خدا دارند، اینها خودِ خودِ خسارتزدهها هستند. آنجا فرمود: "خسر هنالک المبتلون." اینجا "مبتلون" را دارد تفسیر میکند. "مبتلون" کیان؟ آنهایی که ایمان به باطل دارند، کفر به الله دارند. سادهاش کنم برایتان، خسته نشوید. هر هدفی، هر مقصدی، هر نتیجهای، هر سودی، هر پیشرفتی که توش خدا نباشد و نزدیک شدن به او نباشد، باطل است. و هر انگیزه و جهتی که برای غیر خدا باشد، ایمان به باطل است و آن آدم "مبتل" است. نتیجهاش هم خسارت است.
فرض بفرمایید من آمدم اینجا صحبت میکنم که چه میدانم مثلاً فالوور پیدا کنم، چه میدانم از همین چرت و پرتها دیگر، فالوورهایم را ببینم. "چرا فالوورهایم را ببینند؟" امضا بگیرند. دیگر حالا الان هم که خیلی چیزها مد شده است دیگر. خدا نباشد، تکلیف نباشد، حق نباشد، مفت نمیارزد، مفت! جملههای استاد قرائتی میگفت با اشک تعریف میکرد: "وای بهادینی به من فهماند." خدا رحمت کند این مرد بزرگ عارف بالله را. آن وقتی که دیگر کوران شهرت من بود، دهۀ ۶۰، آقای بهادینی به من فرمود که: "قرائتی، همه تو را میشناسند." گفتم: "بله دیگر. تلویزیون نشان میدهد و اینها." آن زمان مرجعیت تک رسانهای؛ تلویزیون. نگاه میکرد دو تا کانال هم بیشتر نبود. دو تا کانال، یک آخوند ثابت هم بیشتر نداشت دیگر، حکومتی داشت. میگفت: "به من گفتش که یک میمون هم بازیگوشی بکند در تلویزیون، همه خوششان میآید نگاه میکنند. فرق تو با آن چیست؟" من خیلی جا خوردم. گفت: "اگر خدا نباشد، اگر برای خدا نباشد، ای چه بسا از تو بهتر هم باشد، لااقل جهنم نمیرود." خیلی حرف عجیبی است. "سر مردم را گرم کردیم، پای منبر اونو شلوغ کردیم، دور و ورمون شلوغ شده." میری توی مغزت. اینقدر آدم...
یکی از اساتید اخلاق منزل ما منبر داشت. یادم نمیرود این قضیه، خیلی، خیلی برایم عجیب بود، اصلاً توقع این حرف را نداشتم. منبر داشت منزل ما. خیلی هم قشنگ ایشان صحبت کرد. همۀ آنها که بودند منزل ما، دوستان به وجد آمده بودند و همه از ما تشکر و تحسین و اینها که آقا "ایشون را باز بگویید." ایشان هم قبول نمیکرد، به سختی توانستیم، "معصومه سلام الله علیها،" ایشان آمد به من گفت: "من نمیخواستم بیایم، چهکار کردی؟ قلبم داره کشیده میشه بیام." گفتم: "از حضرت معصومه خواستم." گفت: "من نمیخواستم، احساس میکنم یکی داره منو می کشه میاره." به ایشان فرداش ایشون را دیدم، گفتم: "آقا دیشو خیلی همه خوشحال بودن، راضی بودن، خیلی تعریف کردن، گفتن ایشون را بازم دعوت کنیم." هی از اینها گفتم و واقعیت هم گفتم، پیازش را داغ نکردم. انداخت پایین با یک حالت خیلی عجیبی. "راضی بودن؟" گفتم: "آره! خدا چی خبر داری؟ اونم راضی؟ کجایی؟" درگیری. "درگیری تو کجایی؟ ۵ نفر، ۱۰ نفر کف زدند، آن را خبر داری راضی است یا نه؟" وگرنه میشود "آمنوا بالباطل." "رضایت اینها را ملاک جهت هدف قرار دادی، به باطل ایمان آوردی." این میشود "مبتل." این میشود خسارت.
یهو چشم باز میکنی، میبینی هیچی نمانده. هیچی! مشتت خالی است. همۀ اینهایی که رویش حساب کتاب کرده بودی، پخش و پلاست. آن قضیه که دوست ما تعریف کرد در آن ماجرای شن. گفتش که: "یک کیسی را ما چهار سال، کیس امنیتی بود دنبالش بودم. چقدر زحمت کشیدم! حتی خب چون نیروی امنیتی بود، به طور ناشناس باید اقدام میکرد. وسط عملیات منو دستگیر کرده بودن، من بازداشتگاه رفته بودم." نمیتوانست که بگوید آقا "من نیروی اطلاعاتیام." بازداشت رفته بودم. "چقدر آسیب دیده بودم. چهار سال زحمت کشیدم برای این کیس. آن روزی که قرار شد این را ارائه بدهیم به آن مافوق خودمان، بنا شد یکی دیگر این را ارائه بدهد." از قضیه گفتش: "من یکهو تو دلم یک طوری شدم که این کیس من بود، آن یکی ارائه بدهد؟ آنجا که حساب کتاب شد، من خیلی به این دلم خوش بود و میگفتم یکی از چیزهایی که در کارنامۀ من است همین عمل من. چهار سال زحمت کشیدم، چهار سال دویدم. به اینکه رسیدن، ردش کردن." گفتم: "آقا چهار سال!" گفت: "دنبال چی بودی؟" "ما خیلی ساده گرفتیم، معلوم شد تو جهتت این نبود که وظیفهات را انجام بدهی، میخواستی خودی نشان بدهی، میخواستی یک پُزی بدهی پیش مافوق ات." این هم میشود "مبتلون."
هر جهتی، هر مقصدی، "زاء من کان له مقصد غیر الله،" هرکه هر مقصدی جز خدا داشته باشد، ضایع شده: "مُزاع المالمونَ الا بِکَ و اجدبَ المنتجعونَ الا مَن انتجبتَهُ فضلَ خَسِرَ المتعزرونَ الا لک." "خواب الوافدونَ الی غیر و خسرَ المُتَعَرِّفونَ الی لک." هرکی "خسرَ المتعرون الا لک." زیارت دعای ماه رجب است دیگر. "خواب الوافدون الی خیر." هرکه به هرکه جز تو چشم داشت، باخت. هرکه متعرض یکی دیگر جز تو شد، خسارت کرد. بابا، همین را میشود یک رنگ خدا بهش زد، "سبقت الله" زد، ابدیش کرد. چرا آخه خرابش میکنی؟ از این سادهها و کوچکها چه چیزها میشود گرفت! ما از آن گندههاش خیلی وقت است چیزی نصیبمان نمیشود. حج میرویم، خیلی چیزی نصیبمان نمیشود. کربلا میرویم، خیلی چیزی مشتمان را پر نمیکند. بقیه باید "سلام علیک یا اباعبدالله." با یک توجه، با یک حال، با یک اخلاص، کُن فَیَکون میکند. وای به حال ما.
بهادینی، بچه آقای فاطمینیا، میفرماید: "بچهاش از حال رفت، مرد." قشنگ مرد. احوال عجیبی داشت آقای بهادینی، شخصیت عجیبی داشت. یک نگاهی به این بچه کرد، گفت: "چقدر انسان ضعیف است!" بچه خوب شد. کار ۱۰ تا ختم صلوات و حدیث کسا و ایمانی که درش بود، اخلاصی که درش بود، توجهی که درش بود، زنده کرد بچه را. ۱۰ تا ختم قرآن اینقدر درش گاهی توجه ندارد. یک کلمۀ سادهاش چقدر نور در میآید! چقدر حیات در میآید!
زهرا مرضیه در خطبۀ فدکیه وقتی دیگر ناامید شد از اینکه اینها حرفش را گوش بدهند، آخر سر گفت: "نعم الحکم الله." "واگذارتون کردم به خدا، قرار من و شما قیامت، محکمه الهی، آنجا حساب کتابمون باشه." فرمود: "آنجا میفهمید چه خسارتی را دچار شدید، مبتل بودن خودتون را میفهمید." به خیالشان فاطمه زهرا آمده اینها را گرفتار کند، از زندگی بیندازد. توهمات ماهاست دیگر، که از این عیش و نوشمون، از این راحتی و آرامشمون، ما را دارد میاندازد. معمولاً اولیا خدا متهماند دیگر، چون راه انسان شدن یک زحمتی دارد. آنی که میخواهد حیوان باشد، زحمت است، مزاحمش است، آرامش و راحتیش را دارد به هم میزند، به چشم مزاحم نگاه میکند به این. به چشم دشمن نگاه میکند در توهمات احمقانهشان. به چشم مزاحم نگاه میکردند به فاطمه زهرا. آمدند گفتند: "یا علی، به فاطمه بگو این صدای گریهاش ما را کلافه کرده. بگو یا شب گریه کند یا روز گریه کند." خسته شدند. خسته شدند. آن صدای نالههایش اصلاً برای این است. دلش برای شماها میسوزد که مبتل شدید، خسارتزده شدید. شما به چشم مزاحم بهش نگاه میکنید.
فدایت بشوم خانم جان. چقدر عرصه سخت گذشت بر فاطمه زهرا. دیگر این روزهای آخر گفت: "خدایا اینها دیگر از من خیلی خسته شدند، من را ببر، منم از اینها خسته شدم." خدا نکند ما یک طوری باشیم، امام زمانمان از ما احساس خستگی بگوید. بگوید: "من دیگر از دست تو خسته شدم!" خسته شدم، این دیگر خیلی خسارت سنگینی است. دیگر ناامید بشود از ما. فاطمه زهرا از این مردم ناامید شد، خسته شد. فرمود: "میروم شکایتتون را به پدرم رسول الله میکنم. میروم میگویم با من چه کردید." آخر هم وصیت کرد گفت: "علی جان راضی نیستم یک دانه از اینها موقع تشییع من کنار جنازه من باشد، نماز بخواند، از قبر من باخبر شود." لا اله الا الله. چه خسارتی! این خسارت! این زنی که سرتاپا محبت، رحمت، مهر، کار به کجا رسید که آزرده و خشمگین و خسته است. خیلی سخت است، خیلی سنگین است. خیلی. چهکار کردند مگر؟
یک قلمش را برایتان بگویم. این عصر جمعه نالهاش را بزنیم. انشاءالله امام زمان هم این غروب جمعه از ما بپذیرد. این عزاداریها. خودم را میگویم: "آذری بضاعتَنا یا ایها العزیز مَسَّنا و اهلُنا و جِئنا بِبِضاعةٍ مُزجاةٍ." ما چیزی نداریم. ما سرمایه نداریم. ما چیزی نداریم بهش تکیه بکنیم. ما آبرویی نداریم. ما دلخوشی نداریم؛ ولی امید داریم. امید داریم این ۴ قطره اشک را از ما قبول کنی. این پیرهن مشکی را از ما پذیری. این حرکت از این هیئت به آن هیئت رفتن، در ترافیک گیر کردنمان، منتظر ماندنمان، طول میکشد، خسته میشویم، گرسنهایم، خوابمان میآید. تو اینها را میبینی، اینها به عشق مادر شماست یا صاحب الزمان. همین قدر از ما بر میآید. ما همین قدر داریم. اینم از شماست. به ما عنایت کردید. این بضاعت، این اشک را انشاءالله از ما بپذیرد امام زمان.
یک جایی یک چیزی گفت فاطمه زهرا. خیلی معنا دارد. خیلی معنا دارد. وقتی که آمدند در را، هیزم آوردند، آتش زدند، در شعلهور شد. پشت در ایستاد اتمام حجت کند با دشمن که روز قیام حجتی نداشته باشند. روز قیامت بگوید خدایا اینها صدای فاطمه را هم شنیدند. اینها فهمیدند من آمدم پشت در. علی نبود که بگویند جنگ دارد، حمله کرده. من بودم. یک تعبیری هم در مقتل دارد. من سختم است برایتان بخوانم. اشارهوار رد میشوم. میگوید وقتی دیدند دارند در را فشار میدهند .... چی بگویم؟ عذر میخواهم، ببینید آقا آدم با دستش دفاع میکند. زن باردار به خاطر موقعیتی که دارد قاعدتاً بخواهد روبروی یک در مقاومت کند، پشتش را باید به در بکند. پشتش را باید سپر کند بتوند با تمام قوت بایستد. میگوید فاطمه زهرا با جنینش پشت در ایستاد. همۀ جونش را، همۀ زورش را پشت سر گذاشت. لا اله الا الله. نامرد میگوید وقتی دیدم فاطمه پشت در است، "فَلَکَلْتُ الباب"؛ پایم را روی این در گذاشتم. دیدم صدای فاطمه دارد از پشت در بلند میشود، بیشتر فشار دادم. دیدم بین در و دیوار دارد ناله میزند، بیشتر فشار دادند. لا اله الا الله. جملاتی گفته من نمیخواهم بگویم چون یک ماجرایی دارد. کلماتی است که خود آن نامرد در نامه برای معاویه نوشت. یک جمله فقط میگویم: "در آن بین در و دیوار، در آن فشار، یک طرف آتش، یک طرف در است." از آن طرف میگوید: "از لایۀ در تازیانهام بهش میزدم که مقاومتش را بشکنم، از پشت در کنار برود." اوضاعی بوده مادر ما. یک تنه خط را نگه داشت. پشت در. فقط یک چیز شنیدم. بین در و دیوار دیدم صدا زد: "یا رسول الله حبیبته، آن دختری که اینقدر دوستش داشتی، بیا نگاه کن ببین در چه اوضاعی است. آن دست را سینهای که میبوسیدی، بیا ببین چهکار کردم." الا لعنة الله علی القوم الظالمین. ای منقلب ینقلبون.
خدایا، در فرج آقا امام زمان تعجیل بفرما. قلب نازنینش از ما راضی بفرما. عمرمان را نوکری حضرتش قرار بده. نسل ما را نوکران اهل بیت قرار بده. اموات علما، شهدا، فقها، امام راحل، حقوق الارحام، ملت عصای سفرۀ با برکت زهرای مرضیه مهمان بفرما. اول قبر حضرت زهرا به فریادمان برسان. شر ظالمین را به خودشان برگردان. آمریکا و اسرائیل جنایتکار را نیست و نابود بفرما. رهبر عزیزمان را حفظ و نصرت و عنایت کن. بیماران اسلام را شفای عاجل و کامل عنایت بفرما. حاجات حاجتمندان را به فضل و کرم برآورده بفرما. هرچه گفتیم و صلاح ما بود، هرچه نگفتیم و صلاح ما میدانی برای ما رقم بزن. به نبی و آله رحم الله من قرأ الفاتحه مع الصلوات.
در حال بارگذاری نظرات...