تفسیر سوره مومنون

جلسه هشتم

01:08:03
59

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ. اللَّهُمَّ اجْعَلْ ثَوَابَ مَجْلِسی وَمَنْطِقی رِضَاکَ.»
به آیۀ ۷۸ سورۀ مبارکۀ مؤمنون می‌رسیم: «وَ هُوَ الَّذی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِیلًا مَّا تَشْکُرُونَ.»
بحثی را که حضرت علامه اینجا مطرح می‌فرمایند این است که بعد از اینکه کفار را نسبت به عذاب شدیدی که هست و از آن راه فراری نیست نهیب می‌زند، همۀ عذرهایی را هم که اینها می‌خواهند بیاورند را می‌بندد و می‌فرماید که تنها علت اینکه این‌ها کافر شدند و عوالم بعد زندگی و حیات را انکار کردند، این بود که تابع هوای نفس بودند و تابع حق نبودند و کراهت داشتند که از حق پیروی کنند.
اینجا در این فصل از آیات، همان بیان را با احتجاج و استدلالی که مبنی بر وحدانیت خدای متعال در ربوبیت است، مطرح می‌کند و اینکه بازگشت به سمت او است. انسان موجودی‌ است در حرکت، مسیر حرکت او هم به سمت حق تعالی‌ است و خود آن کسی هم که ما را حرکت می‌دهد، رب ما حق تعالی است و آیاتی در این باب مطرح می‌فرماید که ان‌شاءالله این آیات را، یعنی مجموعۀ مباحثی که در مورد این حقایق هست، از آیۀ ۷۸ تا ۹۸ می‌خوانیم. البته مبحث بعد از آن به پیغمبر اعلام می‌کند که به خدا پناه ببرد از اینکه مشمول آن عذاب‌هایی بشود که کفار را از آن، پیغمبر هم در معرض خطرشان هستند.
انسان، موجودی ‌است در حرکت و یک آن اگر در این حرکت خود غافل بشود، مسیر را گم بکند، هدف را گم بکند، پیغمبر هم که باشد آسیب می‌بیند. او هم مختار است، یعنی با اختیار و ارادۀ خود دارد حرکت می‌کند. لذا به او هم نهیب می‌زند و هشدار می‌دهد و از وسوسۀ شیطان‌ها، اینکه شیطان سر وقت ما بیاید، شیطان‌ها موجوداتی هستند که از این مسیر منحرف شده‌اند و ما را از هدفمان و از مسیرمان منحرف می‌کنند و هشدار می‌دهد که وسوسۀ این‌ها یک وقتی در ما اثر نگذارد. همان‌طور که این‌ها سر وقت کفار رفتند و این‌ها را منحرف کردند، ما پناه ببریم (استعاذه کنیم) به خدای متعال تا آسیبی برای ما شکل نگیرد.
اولین آیه: «هُوَ الَّذی أَنْشَأَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ.»
او کسی است که شنیدن را، گوش را، چشم‌ها را و دل‌ها را برای شما انشا کرد. او کسی بود که این‌ها را در اختیار شما قرار داد. «قَلِیلًا مَّا تَشْکُرُونَ»؛ ولی شما کمتر کسی از بینتان هست که شاکر باشد. شاکران شما کم‌اند و شکر شما هم کمتر شکر به جا می‌آورد. کلمۀ «نَشأت» را که قبلاً داشتیم، نکاتی را در آیات ابتدای بحث مطرح کردیم که خدای متعال در مورد روح، تعبیر «نَشأت» را به کار می‌برد و خلقمان را، فضای مادیمان را به عنوان خلق مطرح می‌کند. روح ما که می‌رسد، می‌فهمیم که «ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ.» انشاءش کردیم به یک خلق دیگر. ماده نشأت که انشا از این گرفته شده، به معنای وقتی یک کار مستمری را احداث بکنیم، حدوث پیدا کند در استمرارش و همراه با بقا، حدوث در بقا، استمرار، تجدد، و یک چیزی را احداثش بکنند و ابقایش بکنند، این می‌شود «انشا». و «نشأت» از همین معناست. نشأت همین است، آن عالمی که یک چیزی در آن حادث می‌شود و می‌ماند، این می‌شود نشأت. انشا هم همین است که در آیات فراوانی داریم: «هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ»؛ انشا کرده باغ‌ها را. «أَنْشَأْنَا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرِينَ»-خلق آخر. «نَشْو و نَمو» هم همین است. فلان کس در فلان جا نشو و نمو پیدا کرد. نشو کسی در جایی حادث می‌شود و بقا نوش و نوح (نَمو) می‌گویم. حالا آن رایجی که هست همین است. نشف هم شاید گفته شود- نشف و نما هم گفته می‌شود، ولی این معنایش به این معناست. یعنی در یک بستری شکوفا شد. در یک بستری حادث شد و بقا پیدا کرد. آن بستر را می‌گویند در واقع «نشأت» و کسی که آن بستر را ایجاد می‌کند، می‌شود «انْشَأَ».
«انشا» ایجاد آن بستری است که در آن بستر، یک چیزی حادث می‌شود و بقا پیدا می‌کند. من وقتی یک چیزی را انشا می‌کنم، همین است؛ یک بستری فراهم می‌کنم، در آن بستر یک چیزی را ایجاد می‌کنم و آن چیز می‌ماند. انشا، مثلاً این را انشا کرد. فلانی صیغۀ عقد را انشا کرد. یک صیغه انشا می‌شود یعنی همین. یعنی یک بستری که این را ایجادش می‌کند و این می‌ماند، باقی می‌ماند، می‌شود «انشا».
می‌فرماید خدای متعال برای شما «سمع» و «بصر» و «افئده» را انشا کرد. این «سمع» و «بصر» و «افئده» را برای شما، خب سمع همان شنوایی است. می‌فرماید که در این آیه، خدای سبحان در شمردن نعمت‌هایی که بر کفار انعام نموده، از نعمت ایجاد سمع و بصر شروع می‌کند. از نعمت‌هایی که در بین همۀ موجودات فقط حیوانات از این بهره‌مند شدند، پس به هیچ‌کدام از موجودات عالم سمع و بصر را نداد. این نعمت مشترک ما با حیوانات است که شنوایی و بینایی نعمت خیلی مهمی است که قوۀ واهمه را درگیر می‌کند با خودش. قوۀ وهم و خیال را دارد. حیوانات وهم و خیال را دارند، ولی عقل ندارند. ادراک دارند، ولی ادراکشان توسط وهم و خیال است. ادراک کلی دارند، می‌فهمند که شما مثلاً فلان ساعت شرطی که می‌شن، همین جوری دیگر، قوۀ خیالشان که فلان ساعت مثلاً ارباب من می‌آید، به من غذا می‌دهد. آن ماجرای سگ پاولف همین بوده دیگر، که این شرطی کرد سگش را، بعد صدای در که می‌آمد غذا می‌آورد. یک جوری شده بود که صدای در که می‌آمد بزاقش ترشح می‌کرد غذا نمی‌آورد. یعنی قوۀ خیالش درگیر می‌شد. قوۀ خیال فعال می‌کرد این قوای بدن او را و دستور می‌داد به این بزاق که ترشح بکند.
این قوۀ خیال، لذا جفت‌گیری این‌ها با قوۀ خیال است، لذت‌هایشان با قوۀ خیال است. واهمه جزئی است، خیال کلی است. خیال وقتی ما مثلاً می‌گوییم آقا تصور کن هندوانه را. الان شما هندوانه را تصور کردید، کدام هندوانه را تصور کردید؟ فصل هندوانه است. نه در بازار هندوانه داریم، نه در یخچال هندوانه داریم، نه در خانه هندوانه داریم، نه جلو چشممان داریم. اگر این هندوانه‌ای که اینجاست را تصور کردید، این می‌شود واهمه. هندوانه به صورت کلی را تصور کردیم، می‌شود قوۀ خیال.
«سمع» و «بصر» کارکردش این است که تغذیه می‌کند وهم و خیال را. «افئده»، «فؤاد» کارکردش بالاتر است در حوزۀ عقل که پردازش می‌کند. «عاقل پردازش»، یعنی من این خیال خودم را مهار می‌کنم، خیال خودم را تقویت می‌کنم. یک چیزی را با خیال ارتقا می‌دهم، یعنی از عالم خیال ردش می‌کنم. یک چیزی را از عالم عقل به عالم خیال می‌آورم. دو تا چیز را با هم ترکیب می‌کنم. اختراعات چه شکلی است؟ قوۀ عاقله است دیگر. یعنی می‌گویم با خیالم فلان مسئله را ترسیم می‌کنم که مثلاً فلان ویژگی علامت فلان بیماری است. فلان ویژگی هم ضد فلان بیماری است. این دو تا را کنار هم می‌گذارم، می‌شود درمان فلان بیماری. می‌شود قوۀ عاقله. حیوان‌ها دیگر این را ندارند. قدرت پردازش ندارند. قوۀ تخیل دارند. قوۀ پردازش که قوۀ تخیل هم البته مجرد مرتبه‌ای از تجرد را حیوان‌ها هم دارند که به خاطر همین هم برزخ دارند، برزخ دارند، قیامت دارند، چون بحث دیگری است.
اینجا «افئده» کارش این است. فؤاد کارش پردازش است. سمع و بصر، وهم و خیال. از بین موجودات، فقط حیوانات از این سمع و بصر بهره‌مندند. این دو نعمت در حیوانات به طور انشا و ابداع خلق شده. چون از عالم مجردات است. انشایی است، تجرد است. آن جنبۀ تجردی را خدای متعال از آن با انشا یاد می‌کند. ایجاد کردن یک‌باره. عالم ماده ما ایجاد کردن یک‌باره نیست، تدریجی است. عالم خلق ماست. عالم امر ما یک‌بار است. لذا در مورد عالم امر خدای متعال که عالم مجردات می‌شود، تعبیر انشا را به کار می‌برد. سمع و بصر ما، شنوایی و بینایی، گوش و چشم نه. شنوایی و بینایی، این‌ها قوۀ مجرد ما. چشم و گوش چی نه. چشم و گوش از عالم خلق ماست، عالم ماده ماست، تدریجی است. پیر می‌شویم، چشممان ضعیف می‌شود. چشممان ضعیف می‌شود. قوۀ بیناییم که ضعیف نمی‌شود. در خواب که می‌روی ما بدون عینکم می‌بینیم. چشمش ضعیف است. بنده بدون عینک نمی‌بینم، ولی در خواب همین تصویری که اینجا بدون عینک نمی‌توانم ببینم، در خواب شفاف شفاف می‌بینم. چه کسی دارد می‌بیند؟ عالم مجرد من دارد می‌بیند. قوۀ خیال من دارد تصویر را می‌گیرد از قوۀ بینایی من. قوۀ بینایی من مجرد است. چشم من مادی است. چشم با قوۀ خیال ارتباط ندارد. چشم تصویر را می‌گیرد، می‌دهد به قوۀ باصره. قوۀ باصره قوۀ خیال.
خب، حالا اینجا می‌فرماید من به شما همچین چیزی دادم. انشا کردم برای شما سمع و بصر. می‌خواهد این موجود مادی را حرکتش بدهد به سمت مافوق. گفتیم سورۀ مؤمنون، سورۀ فلَاح، سورۀ رویش است. سورۀ فعال کردن استعدادهاست. سورۀ از خاک درآمدن، رستن، شکوفا شدن. سورۀ شکوفایی. حالا این انسانی که قرار است شکوفا بشود، در مسیر شکوفایی قرار بگیرد و چه چیزی را قبول کند؟ ایمان به غیب باید بیاورد. ایمان به بالاتر از ماده باید بیاوری. باید بپذیری بالاتر از اینجا خبری است. بالاتر از اینجا چیزی هست. مؤمن اگر این را بخواهد بپذیرد، چه به او بگوییم که بپذیرد؟ از چشم و گوشش به او بگو. از خودش، به خودش تذکر بده. بگو تو چشم و گوش داری، یا بینایی و شنوایی داری؟ اول این را به یادش بیاور: تو بینایی داری و شنوایی داری. نه اینکه چشم داری و گوش داری. تو بینایی و شنواییت را در خواب هم داری، با اینکه در خواب چشم و گوشت بسته است. چشم و گوش بسته می‌شود، ولی بینایی و شنوایی بسته نمی‌شود. این باعث می‌شود که بفهمد بالاتر از این ماده چیزی دارد. اصلاً به واسطۀ بالاتر از ماده دارد زندگی می‌کند. قوۀ بینایی را دارد که الان می‌بیند با چشم مادیش. قوۀ شنوایی را دارد که با گوش مادیش می‌شنود. این باعث این می‌شود که تذکر پیدا کند، بفهمد مادی نیست. انسان در مادیات خلاصه نمی‌شود. این سقف ماده را کنار بزند. از خودش به خودش تذکر بدهد. هشدار به او. بیدار بشود. بفهمد استعدادهای دیگری دارد. این فکر کرده که همۀ زندگی خلاصه می‌شود در همین چشم و گوش. بعد اگر فهمید یک بینایی بالاتر دارد، یک شنوایی بالاتر دارد، آن وقت دنبال این راه می‌افتد که با آن هم دارد می‌بیند یا نه. با آن هم دارد می‌شنود یا نمی‌شنود. از سروش غیب دریافتی دارد یا ندارد؟ از حقایق غیب چیزی می‌بیند یا نمی‌بیند؟ چشم دلش هم بینایی دارد یا ندارد؟
و «افئده»، دل. مرکز ادراک، مرکز احساس، مرکز توجهات. تو همۀ زندگیت قلب است. تو همۀ زندگیت عقل است. تو نیامدی حیوانی زندگی کنی. اگر حیوان بودی که اصلاً عقل لازم نداشتی. حیوانات با فهم و خیال زندگی می‌کنند. در فیلم‌های غربی با صراحت، آخه گاهی آدم فکر می‌کند که این‌ها مثلاً یک رودربایستی هم دارند، یک جاهایی مثلاً شاید به رو نیاورند. تو یکی از این فیلم‌ها می‌دیدم، حالا نمی‌خواهم تصویرش را بگویم، میزان سنی بود، ماجرا چه بود و دیالوگشان چه بود و این‌ها، نمی‌خواهم بگویم، چون جالب نیست. ولی یک تکه از دیالوگ این بود که دو تا دختر بودند در شرایطی با یک مردی روبرو شده بودند، می‌خواستند فریبش بدهند نسبت به یک سری کار. می‌گفت: «تو چرا پاکدامنی می‌کنی؟ چون ما آمدیم اینجا برای لذت. ما حیوانیم.» قشنگ اینجا می‌گفت: «خیلی جالب است.» ای کاش بتوانم آن فیلم را پیدا بکنم. گذری دستم رسید – نه مال هالیوود است – گذری رسید، پیدا بکنم و منتشر بشود. خیلی جالب است. «ما هیچ فرقی با گربه‌ها نداریم. با سگ‌ها نداریم. و هیچ فرقی برای حیوان‌ها نداریم. ما حیوانیم. محرومیت غیر از لذت داریم.»
سورۀ مبارکۀ مؤمنون همۀ هدفش زدن این فکر است. از بین بردن این نگاه است. مهمترین آفت و آسیب برای زندگی ایمانی همین تصور است. ما خودمان را یک حیوان فرض می‌کنیم. می‌خوریم، می‌گردیم و خورد و خوراک، لذت و همباشی و چه می‌دانم جفت‌گیری، خوابیدن و بیدار شدن و... و فکر می‌کنیم عقل یک ابزاری است برای کشف لذت‌های جدیدتر در حوزۀ ماده. حیوانات این را ندارند دیگر. حیوان لذتشان کاملاً تکراری است. یک قورباغه همۀ زندگیش در یک برکه خلاصه می‌شود. هیچ قورباغه‌ای به ذهنش نمی‌رسد که چه شکلی این برکه را ارتقا بدهد. عقلانیت ندارد که بخواهد به این فکر بکند در مورد ارتقای برکه. هیچ کسی به این فکر نمی‌کند که این آبی که در آن هست را چکار بکند که مثلاً چهار تا آپشن جدید روی آن بیاورد، تنوع برایش بشود.
فرق انسانی که حیوان شده با بقیۀ حیوانات این است که عقلش در اختیار قوای حیوانیش قرار می‌گیرد. می‌نِشیند فکر می‌کند که مثلاً در جفت‌گیری به یک مدل‌های جدید برسد. همۀ گاوها و خرس‌ها و این‌ها مدل جفت‌گیریشان از اول تاریخ تا حالا یک مدل بوده. به هیچ ابتکار و تنوعی نمی‌رسند. ولی این حیوانِ بشر پدر سوخته، خلاصه غافل از عوالم بالا، حیوانیتش به افکار جدید برای ارضای شهوت، چیزهای جدید خلق می‌کند. وسایل جدید درست می‌کند. بعضی کشورها برداشتند زن درست کردند با درجۀ حرارت انسانی، با تمایلات انسانی. ربات. ربات برای تأمین نیازهای جنسی. دیگر کسی نرود ازدواج بکند. سختی در ازدواج است. تعهد دارد، دلبستگی دارد، فلان دارد. «تو هم قرار است صنعتی باشی. شهوت داری.» تا قبلش یک سری ابزارآلات و این‌ها بود. الان رباتش را درست کرده‌اند.
نِکری عقل در حجاب رفتن این شیطنت است. پردازش می‌کند هر چیزی را نسبتش را با خدا کشف. اگر عقل در حجاب رفت، می‌نشیند هر چیزی را نسبتش را با حیوانیت کشف می‌کند. از این چه شکلی یک لذت جدید خلق بکند در عالم حیوانی خودم؟ چه شکلی استفاده؟ عقل شیطانی. عقل نِکروی، اصطلاحاً. نکرا با همزه است آخر. و شیطنت. به حضرت گفتند: «آقا آنی که معاویه دارد چه است؟ مگر آن عقل نیست؟» حضرت گفت: «آن عقل نیست، آن شیطنت است. آن نِکری در مسیر حیوانیت و ماده به افکار جدیدی می‌رسد، به تولیدات جدید.» این می‌شود عدم شکر. خدای این قوا را، قوا را به شما داده، امکانات را داده. اگر در مسیر عبودیت این‌ها را به کار گرفتید، می‌شود شکر. ولی «قَلِیلٌ مَا تَشْکُرُونَ.» کم‌اَند از بین شما کسانی که شکر که این‌ها را در مسیر عبودیت بیندازید، در عالم ایمانی وارد کنید. سمع و بصر و فؤاد تو در مسیر ایمانی فعال بشود. معمولاً در مسیر حیوانی فعال می‌شود. این قوا را دارید، این تجرد را دارید، ولی تجرد شما با تجرد حیوان هیچ فرقی نمی‌کند. تجرد شما به جای اینکه در مسیر عوالم بالا باشد، در مسیر عوالم پایین قرار می‌گیرد. به حیوان تجرد داده‌اند، ولی تجردش در خدمت ماده است. خیال دارد. خیال او مجرد از ماده است، ولی خیالش در اختیار چه است؟ در اختیار جفت‌گیریش است. در اختیار خوردن است، در اختیار امنیت سایبانش، آبش، نانش.
اگر انسان هم همین‌طور شد، خیال و وهمش در اختیار حیوانیتش قرار گرفت، این می‌شود زندگی کافرانه. اگر خیال و وهمش در اختیار ایمان و عبودیتش قرار گرفت، می‌شود زندگی ایمانی. این در مسیر شکوفایی است، این به فلا است. این شکوفا می‌شود. در غیر این صورت نابود می‌شود، در خسران است. «إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.» اصل بر این است که این ماده، این انسان دارد با این استعدادها هدر می‌رود، مگر اینکه اول چه داشته باشد؟ ایمان. آن سه تای بعدی هم که می‌گوید هر سه تا فرع ایمان است. از دل ایمان در می‌آید. ایمان، عمل صالح، تواصی به حق، تواصی به صبر. رکن اصلیش ایمان است. ایمان انسان را در مسیر شکوفایی قرار می‌دهد. ایمان آدم، جهت حرکت آدم به سمت عالم غیب می‌کند. به سمت اسماء الله می‌کند. به سمت کمالات الهی می‌کند. این می‌شود مسیر شکوفایی انسان. لذا اکثر ما شاکر نیستند که در آیات فراوانی به آن اشاره می‌شود. یعنی همین استعدادها و قواشان در اختیار حیوانیتشان است، نه در اختیار انسانیتشان. نه در اختیار، یعنی به دست شیاطین است، نه به دست انبیا. چشم و گوش در اختیار کیست؟ در اختیار پیغمبر نیست، در اختیار شیطان است. شیطان تغذیه می‌کند چشم و گوشش را. نه پیغمبر، نه معارف، نه حقایق، نه عالم قدس. ما آمدیم این چشم و گوش حقایق را ببیند، حقایق را بشنود. نغمۀ دیگری بشنود. «ندانمت که در این دامگه چه افتاده است / تو راز کنگرۀ عرش می‌زنی سفیر» یعنی سوت، یعنی صدا از کنگرۀ عرش دارند صدا می‌زنند. تو در دامگه گرفتار شدی. تو در این حیوانیت گرفتار شدی. در این حجاب، در این طبیعت، در این ماده، در این‌ها اسیر.
این دو نعمت در حیوانات به طور انشا و ابداع خلق شده. یعنی خدای تعالی در ایجاد آنها از جای دیگری نقشه الگو نگرفت. چون هیچ موجودی از موجودات ساده که قبل از حیوان در عالم هست، یعنی نبات و جماد و عناصر، این چنین چیزی نداشتند. دارندگان این دو حس در یک موقف جدید و خاصی قرار گرفتند، دارای مجال و میدان فعالیت وسیع‌تری. وسعتی که هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد، با هیچ تقدیری نمی‌شود اندازه‌گیریش کرد. آری، دارنده این حس خیر و شر و نفع و ضرر خودش را درک می‌کند با این دو حسی که حرکات و سکنات دارنده آن ارادی است. آنی را که می‌خواهد، از آنچه که نمی‌خواهد جدا می‌کند. در عالم جدیدی قرار می‌گیرد که در آن لذت و عزت و غلبه و محبت و امث، جلوه‌ای که در عوالم قبل از حیوان هیچ اثری از آن دیده نمی‌شود. اگر غیر از سمع و بصر را ذکر نکرد، برای این بوده که استدلال متوقف بر آن بوده. با آن‌ها تمام می‌شده، احتیاج به ذکر غیر این دو تا نبود.
خب حالا فؤاد چه چیزی است؟ فؤاد ذکر کرد که مراد از آن، آن مبدائی است که آدمی به وسیله آن تعقل می‌کند. به عبارت دیگر، آن مبدأ یک از انسان که تعقل می‌کند. این نعمت در میان همه حیوانات، تنها مخصوص انسان است و مرحله به دست آمدن فؤاد، یک مرحله وجودی جدیدی است که باز از مرحله حیوانیت که همان عالم حس است وسیع‌تر است. مقامی شامخ‌تر است چون به خاطر داشتن همین قوۀ عاقله است که همان هوس است که در سایر حیوانات هست، در انسان آن‌قدر وسیع‌تر می‌شود که به هیچ مقیاس و تقدیری ممکن نیست اندازه‌گیری بشود. همۀ قوای او را بی‌نهایت می‌کند. همین فؤاد اوست که قوای، همۀ قوای حیوانات محدود است، ولی قوای انسان به واسطه همین عقلش و اتصالش با ابدیت نامحدود است. چون به وسیله آن، آدمی چیزهایی را درک می‌کند که در محضر و در برابرش نیست. یا الان نیست، در گذشته بوده یا بعدها. مثلاً کتاب تاریخ. هیچ حیوانی از تاریخ سر در نمی‌آورد. حیوانات می‌شنوند. صدا را می‌شنوند. بر فرضم آن حرفی که شما می‌زنی، بشنوند و بفهمند. به او می‌گویی: «بنِشین»، می‌نِشیند و می‌فهمد. یعنی می‌شنود و می‌فهمد. «پا شو هی رکس، بگیر.» یک سریالی بود، سگ رکس می‌فهمید. ولی به رکس دیگر نمی‌توانی بنشینی تاریخچۀ زندگی سگ‌ها در سیبری را بگویی و بفهمد. می‌شنود ولی نمی‌فهمد. چون فهمیدن تاریخ چه می‌خواهد؟ «عاقله» می‌خواهد دیگر. این با وهم و خیال درگیر نیست. به او می‌گویی: «بنِشین.» قوۀ وهم و خیال می‌فهمد «بنِشین.» «بگیرش.» «بپر.» «بیاور فلان.» این‌ها را قوۀ فهم و خیال می‌فهمد، ولی دیگر تاریخچه را وهم و خیال نمی‌فهمد. عاقله می‌فهمد. این تفاوت انسان است به واسطۀ همین ادراک عقلانی. عالم انسانی با عالم حیوانی متفاوت است.
چه کسانی در عالم انسانی‌اند؟ مؤمنین. چه کسانی در عالم حیوانی‌اند؟ کافرین. سطح بهره‌مندی‌شان از حیات. سطح بهره‌مندی کفار «کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ.» قبلاً به نظرم خواندیم. حالا باز هم می‌خوانیم، چون چند بار، چند وقتی است که به نظر نخواندیم و جا دارد که این آیه را کلاً زیاد بخوانیم. سورۀ مبارکۀ محمد، آیۀ ۱۲: «إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ.» آن‌هایی که ایمان آورده‌اند و عمل صالح دارند، خدا داخلشان می‌کند «جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ.» در باغ‌هایی که از زیر آن‌ها نهر جاری است. عوالم غیبی، عوالم معنوی. «وَالَّذِينَ کَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْکُلُونَ.» آن‌هایی که کافرند لذت می‌برند، عشق و حال می‌کنند و می‌خورند «کَمَا تَأْکُلُ الْأَنْعَامُ.» همان جور که چهارپاها می‌خورند. بهره‌مندی از حیات چیست؟ اندازۀ گاو و گوسفند است. سطح زندگی این‌ها سطح زندگی حیوانی است. «وَ النَّارُ مَثْوًى لَهُمْ.» و سرانجام کارشان هم چیست؟ از عوالم بعد نصیبی ندارند. فقدان بهره‌مندی از عوالم بعد می‌شود آتش، می‌شود جهنم. بهره نداشتن. که این مثالش را قبلاً چند باری عرض کرده‌ام.
آیۀ دیگر، سورۀ مبارکۀ یونس، آیۀ ۲۴: «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ مِمَّا يَأْکُلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ.» انسان‌های مادی را که معمولاً قرآن ناس که می‌گوید، منظورش همین انسان‌های مادی است. آدم‌های تربیت نشده. آدم‌های مادی را می‌گذاری کنار انعام. می‌گوید این انسان‌ها و حیوان‌ها با هم از این می‌خورند. از جنبۀ حیوانیتشان. انسانی که تربیت نشده، در مسیر ایمان قرار نگرفته، این می‌شود عالم حیوانی. «قَلِيلًا مَّا تَشْکُرُونَ.» و این‌ها در مورد همین بحث آدمی که دارای این قوۀ عاقله است، با این قوه پا به فَرَاز ماورای محسوسات و جزئیات می‌گذارد. کلیات را درک می‌کند. به قوانین کلی پی می‌برد. در نتیجه در علوم نظری و معارف حقیقی غرق می‌کند. با قدرت تدبرش در اقطار آسمان‌ها و زمین نفوذ در تمام این‌ها از عجایب تدبیر الهی با ایجاد سمع و بصر و افئده. نعمت‌هایی است که به هیچ وجه آدمی نمی‌تواند شکر این‌ها را یک بوی از عتاب و مذمت دارد. یعنی شکر خیلی کمی به جا می‌آوریم. کم از بین کسانی که از بین شما کسانی که شاکر بشوند.
در روایات هم امام کاظم (علیه السلام) فرموده‌اند که قرآن اکثریت را مذمت کرده. اقلیت را مدح کرده. هیچ وقت خدا اکثریت را تحویل نگرفته. چون اکثریت نادان. اکثریت در حیوانیت خودشان می‌مانند. اقلیت‌اند که از حیوانیت عبور می‌کنند. و اگر کسی تابع اکثریت باشد، حیوان است. اکثریت چه می‌گویند؟ اکثر چه چیزی را می‌خرند؟ اکثر تأیید می‌کنند؟ اکثر بدشان می‌آید؟ اکثر که خب زندگیشان حیوانی است. آنی که تابع اکثریت است، می‌شود زندگی حیوانی. اقل می‌شود زندگی ایمانی. که ما در مورد این اقل و اکثر یک بحثی داشتیم. «باورهای یک یاور» بحث مفصلی بوده. هشت، نه جلسه صحبت کردیم و آنجا کلیت بحث همین بود که تا کسی از این عالم اکثریت در نهایت نمی‌تواند یاور اهل بیت بشود. نمی‌تواند مؤمنانه زندگی بکند و روایات، آیات مفصل خواندیم که اصلاً منطق حق با اکثریت قابل فهم نیست. حق همیشه اقلیت. «فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.»
آیۀ بعدی می‌فرماید: «هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.» او کسی است که شما را ذرع، ذرع کرد. با «دال، ذال» و همزه. این «ذَرْع» چه چیزی است؟ مجموعه مصطفوی در جلد ۳ کتاب «از تحقیق» می‌فرمایند که «ذَرْع»، ماده «ذ، ر، ع» به معنای بست. بعد از اینکه یک چیزی ایجاد کردیم، پخشش بکنیم. یک جایی بریزیم، پخش بکنیم. اول خلق، تکوین. می‌ریزیم در بازار. می‌گوییم آقا ما این را تولید کردیم، از هفته بعد می‌ریزیم در بازار. در بازار پخشش می‌کنیم. اینکه تولید کردی، می‌شود عالم خلق، عالم تکوینی که در بازار پخشش می‌کنیم، می‌شود «ذَرْع». «هُوَ الَّذِي ذَرَأَكُمْ فِي الْأَرْضِ.» پس آیه قبل در مورد «انشا» فرمود. در مورد خلق تکوین. اینجا در مورد «ذَرْع» می‌فرماید. اینکه شما را در زمین پخشتان کرد. ذَرْع شما را در زمین پخش کرد، توسعه داد. ایجادتان کرد از عالم غیب و در زمین پخشتان کرد. شدید هفت میلیارد آدم، ۱۰ میلیارد آدم، ۵۰۰ میلیارد آدم در طول تاریخ مثلاً. این پخش و پلاتون که هر کدام یک گوشۀ زمین، یک جایی، در یک خانه‌ای، در یک اتاقی. این می‌شود عالم ذَرْع. بسته در وجود. برای توسعه در معاش، برای اینکه زندگی‌هایتان را وسعت بدهید، از عالم ماده استفاده بکنیم. برای اینکه این زندگی مادی را داشته باشیم. چون راه فعال کردن استعدادهای شما استفاده از عالم ماده است. اگر عالم ماده نباشد، این استعداد انسانی فعال نمی‌شود. و باید بیاید در عالم ماده. فلسفۀ آمدن ما به زندگی مادی همین است.
برای همین باید هر کسی یک گوشۀ از عالم مادی باشد. استعدادها و توان‌های مادی ما متفاوت است. بهره‌مندی‌ها تفاوت. مناطق زیستی و بومی متفاوت است. یکی صحرانشین است، یکی دریانشین است، یکی جنگل‌نشین است، یکی کنار معدن است، یکی باران دارد، یکی آب دارد، یکی خاک دارد، یکی نفت دارد، یکی زغال سنگ دارد. معادن مختلف است. با همین‌ها ما امتحان می‌شویم. چون من وقتی امکاناتی نداشتم و شما امکاناتی داشتی، آن زمینه امتحان فراهم می‌شود. آن وقت صبر شکل می‌گیرد. آن وقت استعداد انسانی فعال می‌شود. شکر شکل می‌گیرد. بسیاری از این کمالات فرع بر همین است دیگر. اراده و اختیار من. اراده و اختیار از کجا فهمیده می‌شود؟ حالا من می‌آیم با اختیار خودم صفت کریم بودن را نشان می‌دهم در خودم. من مثلاً جایی زندگی می‌کنم که معادن دارم. امکانات دارم. ثروت دارم. شما نداری. من می‌آیم با اختیار خودم این را از معادنی که دارم، از ثروت و امکاناتی که دارم به شما می‌دهم. با اختیار خودم صفت کَرَم را در خودم شکل می‌دهم. رحمت را شکل می‌دهم. این می‌شود استعداد انسانی که دارم فعالش می‌کنم. اگر در عالم ماده نبودیم که نمی‌توانستیم این را شکل بدهیم. امتحانی نبود. اختیاری نبود. آن وقت دیگر رحمت در من شکل نمی‌گرفت. می‌شد عالم ملائکه. عالم ملائکه آن‌مقداری که یک مَلک رحمت دارد، ثابت است. نه کمتر می‌شود، نه بیشتر می‌شود. خدا نمی‌خواست مَلک بیافریند. در حیوانات هم که اصلاً راه به این کمالات ندارند که بخواهند مثلاً مظهر فلان صفت بشوند. چون اصلاً اراده و اختیاری ندارند. این اراده و اختیار به من داد. باید محدودیت‌ها در عالم ماده باشد. من کمتر دارم، شما بیشتر داری. باز یک چیزهایی من دارم، شما نداری. نسبت به آن‌هایی که این داد و ستد شکل می‌گیرد. نیازها باعث روابط ما می‌شود. بعد من می‌بخشم، عطا می‌کنم، انفاق می‌کنم، صبر می‌کنم، تحمل می‌کنم. شما که دریافت می‌کنی، شکر می‌کنی. این‌ها همین‌جور خصلت‌های انسانی و کمالات در ما شکل می‌گیرد.
این می‌شود عالم ماده. فلسفۀ ما آمدن. پخشمان کرد در عالم ماده، در زمین. یک گوشه‌ای گذاشت با استعدادهایی، با امکاناتی، با توانایی‌هایی. و این باعث می‌شود که زندگی مادی ما شکل می‌گیرد. ما با هم امتحان می‌شویم، محک می‌خوریم. «وَ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ.» و آخر هم به سمت حق تعالی محشور می‌شویم. حشر ما، حشر را معمولاً خیلی شنیدیم و معنایش به ظاهر ساده است. «محشور می‌شود.» می‌گوید: «فلانی با فلانی حشر و نشر دارد.» کلمه «حشر» به چه معناست؟ «حشر» یعنی من مسافر در جلد ۲ «تحقیق» می‌فرمایند که سه تا کلمه، سه تا قید در حشر نهفته است: «برانگیخته شدن، سوق دادن، جمع شدن.» وقتی چند نفر را از یک جایی جدا می‌کنی، یعنی بلندشان می‌کنی. این‌ها را حشر با هم محشور می‌شوند. این «حشر» است. این سه تا قیود باید باشند کنار هم تا حشر معنا بدهند. این «برانگیخته شدن» اولین بخش. «سوق داده شدن» و «جمع». این هم همین است. به سمت خدا محشور می‌شوید. یعنی همین: اول برانگیخته می‌شوید، وارد عالم جدیدی می‌شوید. بعد سوق داده می‌شوید به سمت عالم بالاتر. بعد جمع می‌شوید، همه در آن عالم حشر. شما در عوالم بد وحوش هم حشر دارند. از «ألبه» وحوش «حشراً». پرندگان هم حشر دارند. «وَ الطَّيْرُ مَحْشُورَةٌ كُلٌّ لَّهُ قَانِتُونَ.» که این هم حشر است. «حیوانات خدای تعالی به این منظور شما را دارای حس و عقل کرده، هستی شما را در زمین ایجاد نموده، هستی شما را متعلق به زمین کرد تا دوباره شما را جمع کند، به لقاء خود بازگشت بدهد.» پس آمدیم در عالم ماده کمالات پیدا کنیم، دوباره برگردیم سمت حق تعالی با بروز این کمالات. این فلسفۀ آمدن ما به، آمدیم در مورد کمالات از خودمان. خدا حیفش می‌آمد این کمالات فقط در او باشد. خواست جلوه بدهد این کمالاتی که دارد. بعد دید که نه ملائکه توانمندی این را دارند که کمالات خدا نه. حیوانات توانمندی ندارند نه. هیچ بخشی از عالم. لذا انسان آفریده. انسان است که می‌تواند مظهر همۀ جلوات، یعنی همۀ کمالات حق تعالی را در خودش تجلی بدهد. مظهر همۀ این‌ها بشود. البته راهش این است که باید بیاید در عالم ماده. تضاد پیدا بشود. اختیار پیدا بشود. با اختیار خود. چون خدا اختیار. اگر ما در عالم ماده نمی‌آمدیم، اختیار معنا نداشت. اگر اختیار نداشتیم، باز هم می‌توانستیم مظهر همه چیز باشیم. چون همۀ جلوات حق تعالی، کمال حق تعالی در فرع ارادۀ اوست. قدرت اراده حیات دارد. بعد قدرت دارد. بعد اراده دارد. ارادۀ اوست که همۀ این کمالات را خلق می‌کند. چون اراده دارد، رحمت دارد، مغفرت دارد. چون اراده دارد، می‌تواند ببخشد، می‌تواند نبخشد و می‌بخشد. می‌تواند خلق کند، می‌تواند خلق نکند و خلق می‌کند. می‌تواند روزی دهد و می‌تواند روزی ندهد و روزی می‌دهد. همۀ کمالات خدا فرع بر این است که خدا اراده دارد.
خب اگر انسان اراده را نداشت، انسان نمی‌شد. می‌شد یا مَلَک می‌شد یا حیوان. خب، اراده کجا خودش را نشان می‌دهد؟ در عالمی که تضاد و تزاحم باشد. عالمی که متضاد و تزاحم برایمان معنا دارد، کجاست؟ عالم دنیا. یک جامع ارادۀ من بروز پیدا می‌کند. عالم دنیاست. پس برای چه چیزی ما را در عالم دنیا؟ برای اینکه اراده در ما بروز پیدا کند. تا وقتی اراده بروز پیدا کرد، بقیۀ کمالات در ما بروز پیدا می‌کند.
«سختی بکشم.» صورت مسئله را پاک می‌کند. «برای چه چیزی مرا خلق کرد که من در این دنیا اینقدر سختی بکشم؟» نفهمیده ماجرا چه چیزی است. ماجرا این است که اصلاً شما را خلق کرد که سختی بکشید. شما برای چه چیزی به معلم بگویید که برای چه چیزی شما در سؤال چهار گزینه، سه تا گزینه غلط دادی که من به غلط بیفتم؟ شما نمی‌دانستی اینجا سه تا گزینه غلط می‌دهی. نسبت این‌ها می‌شود ۷۵ درصد. ۷۵ درصد احتمال خطای من می‌رود بالا. خب آدم نادان. غلط خودم نوشته‌ام که بفهمم تو درس خوانده‌ای یا نخوانده‌ای. وقتی تک گزینه می‌گذاشتم، دیگر درس خواندن ۴ تا گذاشته‌ام ببینم کدامش را انتخاب می‌کنی تا معلوم بشود خوانده‌ای یا نخوانده‌ای. بلدی یا بلد نیستی. و اگر آن گزینۀ درست را انتخاب کردی، نمره بگیری، مدرک بگیری، کمال بهت بدهم. بگویند آقای دکتر. بهت دانشمند. به دانشمندان که می‌گویند دانشمند، برای چه می‌گویند دانشمند؟ چون امتحان پس داده‌اند. امتحان پس دادن یعنی چه؟ یعنی چهار گزینه، گزینۀ درسته را زده که الان به او می‌گویند آقای دکتر، الان می‌گویند دانشمند. «سه تا گزینه غلط اینجا نوشته‌اند.» «سه تا گزینه پدر من در می‌آید برایم سخت است.» اصلاً مثلاً نفهمیده که اصلاً اینجا همین است. آمده‌ای در این دنیا برای اینکه با گزینه‌های غلط مواجه بشوی. با سختی مواجه بشوی. با رنج مواجه بشوی. پدرت در بیاید تا شکوفا بشوی. درد آن کمال معلوم بشود داری یا نداری. مایه را بروزش بدهی.
«خلق نمی‌کرد.» در مورد یک جلسه صحبت کردیم که من دوست داشتم عدم بودم. که در این سؤالاتم بود. من جواب دادم. در این بحث خودمان هم یک روز گفتم. گفتم همین که می‌گوید: «عدم بودم.» عدم بودم یعنی «بودن» را دوست دارد. ولی این مدل مدل «بودن» دارد حرف می‌زند. نه در مورد اصل «بودن» یا «نبودن». «ای کاش من عدم بودم.» یعنی آدمیزاد در هر صورت بودن را دوست دارد، نه نبودن را. الان هم غصه و دغدغه‌اش در مورد کیفیت «بودن»ش است. «چرا این‌جور کیفیتی به من داد؟» در «بودن»، کیفیت بودن دست خود خداست. در مورد کیفیت بودن به ما چیزی. خدا فقط یک مادۀ خام به ما داده. ما خودمان کیفیت بودمان را انتخاب می‌کنیم. الان هم اگر از وضعیت بودن خودت، از کیفیت بودنت ناراضی هستی، ربطی به خدا ندارد. خودت خودت را وضعیت. جلسات اول ایمان‌درمانی ما در مورد. اگر در مسیر تابش نور باشی، نور بهت بخورد. در مسیر شکوفایی باشی، هیچ گله‌ای از بودن. اگر این یک مشکل رایجی بود، باید همۀ ابنا بشر این دغدغه را داشتند. چرا فقط تو داری؟ چرا این‌درصد دارد؟ چرا آن‌هایی که در مسیر شکوفایی‌اند؟ چرا انبیا هیچ وقت نگفتند: «چرا خدایا مرا خلق کردی؟» مسئله چه چیز است؟ مشکل حاد ذاتی با آدمیزاد نیست که آدمیزاد گله داشته باشد از خلقت. مشکل از تو است و وضعیت قرار گرفتن تو است. هیچ نبی حقی، هیچ ولی حقی، هیچ‌کدام از این عرفا، هیچ‌کدام از این اولیا خدا از اصل تازه غرق در لذت و شکرانه بودن که تو من را خلق کردی. به ما وجود دادی. ما چه شد که نعمت حیات؟ همۀ بحث در مورد کیفیت «بودن» است. کیفیت «بودن» با ارادۀ ماست. با بندگی ماست. با اختیار ماست. با زحمت ماست. البته عنایت حق تعالی هم در آن هست. پس ما این مسئله، چالش اصلی که برای چه چیزی مرا آورده، پاسخش این است. از سؤالات خیلی رایج از ما می‌پرسند: «بچه‌ام می‌گوید. خواهرم می‌گوید. دانشجو می‌گوید.» جوابش همین است. دو کلمه‌ است. ممکن است یکم سخت باشد. باید خوب تصور بشود و ممکن است هر دلی نپذیرد. بله استدلال این است. بحث هم دو دوتا چهارتاست. واضح هم هست. هر کسی می‌پذیرد. ابداً! می‌پذیرد. عقلش نمی‌پذیرد یا دلش نمی‌پذیرد. دلش نمی‌، برای اینکه باز هم دلش را وقتی جا به جا بکند. خودت را قبول نمی‌کند خودت را جا به جا. تو در مسیر ایمان قرار بگیر. یک تکانی به خودت بده. رو به خورشید قرار بگیر. می‌فهمی لذت‌های عالم را. نمی‌خواهد آن تکان را بدهد و باز هم از وضعیت بودنش گله دارد و می‌خواهد بدون تغییر وضعیت بودن او عوض. کاشتن علف در بیاید. مثلاً جو در بیاید. مگر می‌شود؟ خب «أَلَا لَهُ الْحُكْمُ وَ هُوَ أَسْرَعُ الْحَاسِبِينَ.» او کسی است که به شما حیات می‌دهد. حیات می‌بخشد و «یُمِیتُ». حیات می‌گیرد و «وَ لَهُ اخْتِلَافُ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ.» می‌خواهد قوۀ عاقله را در ما فعال کند. عاقلمان کند تا مؤمن بشویم. اگر عاقل بشویم، مؤمن. تفاوت مؤمن و کافر در عقل است. در عقل است. هیچ تفاوت دیگری. این عاقلانه زندگی کرده. خودش را در مسیر درست قرار داده. امکانات، توانمندی‌ها، این‌ها که دارد همه در مسیر شکوفایی قرار گرفته. و هر چه دارد در مسیر هدر. همان جور که تفاوت جوان تحصیل‌کرده و جوان تحصیل‌نکرده در عقل است. یکی شده معتاد، گوشه‌گیر، بی‌سواد، نخاله، آسیب‌زننده به جامعه، آسیب‌زننده به اقتصاد خانواده، آسیب‌دهنده به کیان خانواده، مفسده. این هم آدم باهوش بود. این هم توانایی داشت. این هوش و خلاقیتش را خرج کرد که چه شکلی مواد به دست بیاورد. چه شکلی. آن یکی هوش و خلاقیتش را مصرف کرد که چه شکلی و فلان استاد استفاده کند. درس را بخواند. این درس را کجا برود. این کتاب را از کجا پیدا کند. آن شکوفا شد. این تفاوت این‌ها فقط در عقل است. وقتی خدا شما را دارای چشم و گوش و قلب و بالاخره دارای علم خلق کرد و هستی شما را در زمین پدید آورد تا به سوی او محشور بشویم، لازمه‌اش این می‌شود که زنده کردن و میراندن سنتی همیشگی باشد. چون علم متوقف بر زنده کردن و حشر متوقف بر میراندن است. «لَهُ اخْتِلَافُ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ.» زندگی و سبب مردن صورت نمی‌گیرد مگر با گذشتن زمان و آمدن شب بعد از روز و روز. این زندگی مادی شما باید طی بشود. طی شدنش وابسته به چیست؟ به شب و روز است. زمان شما را در زمان قرار داد. در ظرف زمان قرار داد. عالم ماده. حرکت و تزاحم. رفت و آمد. زمان. این زندگی شماست. اختلاف لیل و نهار. پشت سر هم. شب می‌رود، روز می‌آید. روز می‌رود، شب. منظور از این کوتاهی و بلندی شب‌ها و روزهاست. اگر بخواهد باشد. اگر مراد از آن کوتاهی و بلندی شب‌ها و روزها باشد، در آن صورت مقصود از جملۀ مذکور اشاره فصول چهارگانه سال خواهد بود که زاییدۀ کوتاهی و بلندی شب‌ها و روزهاست. و با پدید آمدن چهار فصل، امر روزی دادن حیوانات و تدبیر معاش آن‌ها تمام می‌شود. جای دیگر هم دارد که «فصلت، آیه ۱۰»، در مورد چهار فصل اشاره کرده: «وَ قَدَّرَ فِيها أَقواتَها فِي أَرْبَعَةِ أَيَّامٍ.» در چهار روز. چهار فصل. «صبا النصال.» روزی را چون در چهار فصل قرار داده. این اختلاف لیل و نهار می‌تواند بحث کم شدن روز و شب هم باشد که دلالت بر تغییر فصل‌ها دارد. چون روزی ما هم در اثر تغییر فصل‌ها به ما می‌رسد و زمین بالاخره آفتاب به آن بخورد که مثلاً درخت‌ها شکوفا بشوند. این همین اختلاف شب و روز.
بعد می‌فرماید که انشا سمع و بصر و فؤاد که همان حس و عقل انسانی است، جز با حیات و زندگی مادی و سکونت در سرزمین تا مدت معین صورت نمی‌گیرد. آن وقت بازگشت به سمت خدا که آن هم مترتب بر زندگی و مرگ است، لازمش عمری است که با انقضای زمان منقضی می‌شود و ارتزاق کند. پس این سه آیه به یک دورۀ کامل از تدبیر انسان‌ها از روزی که خلق می‌شوند تا روزی که به سمت خدا برمی‌گردند، نتیجه‌اش اثبات این معناست که پس خدای سبحان مالک و مدبر امر انسان است. پس او رَب است. چنین تدبیری، تدبیر تکوینی است که از خلقت و ایجاد جدا نیست. همان که خلقت کرده، همان رشدت می‌دهد. دست او بسپار. این تدبیر عبارت از فعل و انفعالی است که به خاطر روابط مختلف که در بین آن‌ها تکوین شده جریان دارد. پس تنها خدای سبحان رب و مدبر انسان‌ها در امورشان است. بازگشت این‌ها به سمت خداست. «أَفَلَا تَعْقِلُونَ.» همینه. توبیخ کفار است. تحریک انسان بر توجه و ایمان آوردن. آخه عاقل نمی‌شوید؟ نمی‌فهمید؟ نمی‌سنجید؟ ربتان کیست؟ برای کجا خلقتان کرده؟ به کدام سمت دارد می‌بردتتان؟ چرا نمی‌فهمید؟ چرا نمی‌پذیرید؟ چه می‌گویند؟ همان حرفی که قبلی. آیا نمی‌خواهید بفهمید؟ در جواب می‌فرماید: «نفهمیدند، بلکه به جای فهمیدن همان حرفی را از سر گفتند که کفار قبلی می‌گفتند.» همان تقلید از قبلی‌ها، همان آدم‌های مادی. تا چشم باز کرده، دور و برش مادی بودند، این هم مادی شده. اکثریت، تبعیت از اکثریت، غالب. جریان رایج. فکر بکند. عقل خودش را به کار بیندازد. در اختیار وهم و خیال. هر چه در فضای مجازی می‌گویند. هر چه در اینستاگرام می‌گویند. هر چه که مد روز است. هر چه در نانوایی و بقالی می‌گویند. این هم همان منطقش هم همان است. هر چه بقیه می‌گویند. یکی مثل بقیه. یکی عادی. عادی بودن خیلی. آدم‌های عادی، مؤمن چون در سطح خاک، همان‌جوری است. در حالی که تو از خاک در بیایی، بزنی بیرون، غیرعادی بشوی. مثل بقیه نباشی. این می‌شود زندگی مؤمنانه. این می‌شود رویش.
«قَالُوا إِذَا مِتْنَا وَ کُنَّا تُرابًا وَ عِظَامًا أَ إِنا لَمَبْعُوثُونَ.» این‌ها می‌گفتند اگر ما مردیم و خاک شدیم و استخوان شدیم، باز دوباره مبعوث می‌شویم؟ در می‌آییم از این خاک؟ مشکل همین است. باورش نمی‌آید که بالاتر از خاک، بالاتر از این طبیعت و ماده چیزی هست. «لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَ آبَاؤُنَا هَذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.» این چه معادی است که شما می‌گویید؟ چند هزار سال همه پیغمبران دارند می‌گویند می‌آید، می‌آید، می‌آید. قیامت می‌شود، قیامت می‌شود، قیامت می‌شود، نمی‌آید. نه، نمی‌فهمند که عالم معاد یک اتفاق در دنیا نیست. یک اتفاق خطی نیست که مثلاً امروز شنبه است، بعد پس فردا دوشنبه. مثلاً هفتۀ بعد شنبه به جای شنبه روز قیامت است. عالم قیامت این شکلی است که روز قیامت که می‌گویی یعنی مثلاً الان جمعه است، امروز روز جمعه است، فردا روز قیامت است؟ نه عزیزم. روز قیامت یک عالم طولی است، نه عالم عرضی. از عالم ماده که رد می‌شوی، می‌روی در برزخ. از برزخ که رد می‌شوی، می‌روی در قیامت. من که در عالم ماده که هستی امروز مثلاً الان دنیاست شنبه، فردا می‌شود برزخ، پس فردا می‌شود قیامت. وعده می‌دهند پس چرا نمی‌شود؟ پس کو؟ هی می‌گویند آقا کو، قیامت نشد؟ در حالی که همه آن‌هایی که رفته‌اند، رفته‌اند در قیامت. «وعده داده شدیم ما و پدرانمان.» این حرف‌ها را از گذشته، همیشه همین را گفته‌اند. همیشه همین‌ها بوده. «همیشه گفته‌اید قیامت. همش گفته‌اید می‌میرید. همش گفته‌اید بعد از اینجا عوالم، روز قیامت و این حرف‌ها. کو پس؟»
«إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ.» این هیچ چیز نیست مگر اسطوره‌های قدیمی‌ها. از اول یک مشت آدم نشسته‌اند برای خودشان بافته‌اند. این‌ها خرافات است. یک مشت آدم بی‌عقل مشنگ نشسته‌اند برای خودشان بافته‌اند، یک سری حرف ساختند. شما هم حالا آن‌ها را تکرار می‌کنی. اصل علم، تکنولوژی، پیشرفت. خرافات است نه ملکوتی است، نه شفایی است، نظریه است، نه امامی است. اینجا قبرستان است. این هم قبر یک مرده است. هیچ اثری هم ندارد. کرونا در دیوارش را تعطیل کردیم که مریض نشویم، نمیریم. معجزه، معجزه. یکی نوشته از وقتی که چه شده، از این رد می‌شوم. الان وقت پاسخش نیست. شبهه بیشتر می‌افتد. به هر حال از این جور مسخره‌بازی کردن‌هایی که این‌ها هیچ خبری نیست. آقا معصوم و نمی‌دانم امام و فلان. این حرف‌ها را هر چه از دانش و پیشرفت و زندگی مادی و تکنولوژی و این‌هاست، اساطیر به معنای اباطیل، احادیث خرافی. که باز مرحوم آقای مصطفوی هم اینجا نکته‌ای دارند. اساطیر، سطر می‌آید دیگر. سطر یعنی وقتی در کتابت مثلاً چند تا چیز کنار هم قرار می‌گیرند. کاغذها را کنار هم می‌گذاریم. یا خط‌ها را کنار هم می‌گذاریم. این را می‌گویند سطر. سیستم هم که کسی به کسی پیدا می‌کند، انگار اشراف پیدا می‌کند. کسی یعنی خطی می‌شود در یک مسیر خطی. کسی بعداً کسی دیگر اشراف دارد، می‌شود سیطره.
«اسطوره» به چه معناست که «اساطیر» از همین گرفته می‌شود؟ از اسطوره. اسطوره. ایشان می‌فرمایند که وقتی یک چیزی در قبال یک چیزی قرار بگیرد، صف‌بندی بشود و در آن ضبط بشود. نوشته اموری، جریاناتی، احکامی، مقدراتی. این را می‌گویند اسطوره. شخصیت اسطوره، یعنی شخصیتی که باید در تاریخ بنویسند این را. در دفترها باید نوشته بشود و ثبت بشود این شخصیت. لذا «اساطیر» هم که گفته می‌شود، «اساطیر الأولین» که این‌ها مسخره می‌کردند. اساطیر معنایش همین است. یعنی اینکه یک مشت بافتنی‌هایی که نوشته‌اند. قبلی‌ها برداشته‌اند نوشته‌اند. شما بدون هیچ فکر و برنامه‌ای، بدون عقلی قبولش می‌کنید. جالب است این‌هایی که عاقل نیستند، مؤمنان را متهم به خرافات می‌کنند. این خیلی جالب است. خودشان در مورد بی‌عقلی‌اند. بعد به این‌ها می‌گویند که شما خرافاتی هستید و حرف این‌ها هم حرف کاملاً فرسوده و قدیمی است. که حرف این‌ها همه حرف‌های تکراری بافته‌اند و قبول می‌کنی. پس اسطوره و اساطیر الاول یعنی همین. یعنی بافتنی‌های قبلی‌ها. در کتاب شرور خرافات برای تفریح، اثر بی‌عقلی، اثر بی‌امکاناتی قبول می‌کنی. این هیچ چیز نیست غیر از اساطیر. چرا «هاذا» آورد؟ «إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ.» اساطیر را جمع آورد. «هاذا» را مفرد آورد. به خاطر این است که همۀ بحث در واقع بعثت و این‌ها. قبول ندارند یک حقیقت را قبول ندارند. این مفرد. اینکه مفرد آورده چون یک چیز را انکار می‌کند. آن هم اتصال به عوالم بالاست. اساطیر را چرا آورد؟ چرا جمع بست؟ چون حالا حرف‌هایی که این‌ها می‌زنند، انبیا می‌زنند متکثر. فراوان است. در حوزه‌های مختلف است. از این باب تکثیرش کرد. کثرت به آن داد. شد اساطیر.
«وعدۀ بعث یک وعدۀ قدیمی، حرف تازه‌ای نیست. ما سوگند می‌خوریم که همین وعده را قبلاً هم به ما و پدرانمان داده‌اند. این وعده جز یک مسئلۀ خرافی که انسان‌های اول آن را به صورت زنده، مرده‌ها، رسیدگی به حساب اعمال و جمعی و بهشت و گروهی به دوزخ بردند، درآوردن چیز دیگری نیست. برهان عقلی ندارد بلکه برهان برای خرافی بودنش هست. آن هم این است که پیغمبر از قدیم همیشه می‌گفتند که عذاب می‌شود. جهنم می‌شود. قیامت می‌آید. در حالی که سال‌های سال از این وعدۀ خرافی گذشت و قیامتی هم نیامد. اگر حرف صحیح پس چرا واقع نمی‌شود؟» اصلاً آنجا معلوم می‌شود که اول اینکه گفتم «مِن قَبْلُ» برای این بوده که زمینه را برای برهانی که اقامه کرده‌اند فراهم کنند. ثانیاً: کلام ترقی را دارد. یعنی ترقی پیدا می‌کند از متن. اول سؤال است. ما مردیم. واقعاً مبعوث می‌شویم؟ (بعد انکار)
خب حالا پاسخ قرآن چه می‌دهد؟ چقدر زیبا. «قُل لِمَنِ الْأَرْضُ وَ مَن فِيهَا إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ.» بگو ببینم زمین مال کیست و آن‌هایی که در آن‌اند مال کیست؟ اگر حالیتان می‌شود. اگر می‌فهمید. از راه مالکیت و ربوبیت وارد می‌شود. می‌خواهد بگوید رَب کیست؟ می‌خواهد بگوید اول مالک کیست؟ خالق کیست؟ بعد رَب. همان که مالک است، همان که خالق است. چه کسی این‌ها را آفرید؟ برای چه چیزی آفرید؟ خدا دوست داشت تفریح کند؟ هی یک نسلی بیایند، بعد بمیرند، بروند. همین. خب که چی؟ خلق کرد برای انسان خلق کرد؟ حیوان‌ها که بودند. زمین آسیب بزنیم. هی همدیگر را چپاول بکنیم. همدیگر را بخوریم. همدیگر را بکشیم. پدر همدیگر را در بیاوریم. همین. برای این آمد؟ اگر عالم دیگری نیست بعد از این، اگر خبری نیست، اول به من بگو ببینم چه کسی این‌ها را خلق کرد. چون خالقیت را همه قبول دارند. در حد من که کسی قائل به بیگ بنگ و فلان و این حرف‌ها بشود. متریال و آتئیست و این‌ها باشد، خیلی دیگر اصلاً کلاً زیر آب همه چیز را بزند. گاد را که دیگر همه قبول دارند. عالم یک خلقت است و مخلوق است و خالقی دارد. قبول دارد. می‌فرماید که من الان می‌فهمم که اینکه می‌فهمد. بگو زمین و آنی که در آن است از آن کیست؟ خطابش به پیغمبر است. می‌فرماید از این‌ها بپرس مالک زمین و آنی که در زمین است، چه انسان، حکم غیر انسان‌ها، کیست؟ معلوم است که مقصود از مالک، مالک قانونی نیست. مالک حقیقی که وجود مملوک قائم به وجود اوست مالکیت. به طوری که به هیچ وجه و هیچ ناحیه آن از وجود مالک مستقل نیست. همۀ وجود شما مال کیست؟ همۀ وجود شما در اختیار کیست؟ نه مالکی که خلق کرده ول کرده. مالکی که آفریده و تربیت می‌کند. همین الان هم در اختیار اوست. صحابتون است. مالکتون است. ملک اعتباری و قانونی را نمی‌خواهد. ملکیت قابل فروش واقع می‌شود. یک وقت دیگر خرید صورت می‌گیرد. حالا می‌گویید که شما از کجا فهمیدید که مقصود ملک ملک تکوینی است، نه ملک قراردادی؟ در جواب می‌گوییم از اینجا که سیاق کلام اثبات صحت همۀ تصرفات را می‌خواهد بگوید. می‌خواهد بگوید آن مالکی که همۀ تصرفات، هر جور تصرف در شما بکند، کیست؟ تصرف در زمین بکند. زمین مال کیست؟ صاحب اختیارش کیست؟ که همۀ تصرفاتش مجوز داشته باشد. این می‌شود ملکیت تکوینی.
«سَيَقُولُونَ لِلَّهِ ۚ قُلْ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ.» حتماً الله، مال خداست. زمین مال خداست. هر کسی هم در زمین است، مال خداست. «أَفَلَا تَذَكَّرُونَ.» بگو تذکر پیدا نمی‌کنید؟ هوشیار نمی‌شوید؟ بیدار نمی‌شوید؟ متذکر نمی‌شوید؟ پاسخ مشرکین حکایت می‌کند. آن هم این است که مشرکین اعتراف دارند که زمین و هر کسی که در آن است مملوک خداست. نمی‌توانند از این حقیقت شانه خالی کنند. چون ملک حقیقی قائم به غیر علت موجده نیست. علتی که وجود بخشیده به این عالم کیست؟ خداست. علت خدا. معلول هم که از علت جدا نمی‌شود. اگر بخواهد علت از معلول جدا بشود، مثل اینکه آتش نباشد و حرارت باشد. هر وقت حرارت بود، آتش هست. همیشه معلول حکایت دارد از علت خودش. علت هست که معلول هست. مگر نمی‌گویید زمین معلول است؟ خب، پس از علتش جدا نیست. علتش کیست؟ الله است. علتش خداست. همان هم مالک اوست. علتی است که وجود بخشیده به زمین. خب «أَفَلَا تَذَكَّرُونَ.» چرا متذکر نمی‌شوید؟ چرا به این فکر نمی‌کنید؟ چرا به لوازم کلامتان پایبند نیستید؟ خودت داری می‌گویی ربط دارد. خودت داری می‌گویی علت دارد. خب الان نسبت تو با آن علت چیست؟ مالک تو هم هست یا نه؟ رب تو هم هست یا نه؟ خودت را به او سپرده‌ای یا نه؟ فکر نمی‌کنی؟ چون آن مالک است، می‌تواند این تصرف را بکند که اهل او را بعد از اینکه از دنیا برد، دوباره زنده کند. مگر صاحب اختیارش نیست؟ مگر مال او نیست؟
«قُلْ مَن رَّبُّ السَّمَاوَاتِ السَّبْعِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.» حالا بپرس: رَب آسمان‌های هفت‌گانه و رَب عرش عظیم کیست؟ عرش آن مقامی است که همۀ زمام همۀ امور عالم آنجا جمع است. هر تدبیری از آنجا صادر می‌شود. اگر کلمۀ رَب را تکرار کرده، این اشاره است به اهمیت امر عرش. رَب سماوات، رَب عرش هم هست. رئیس خانه‌ام هم رئیس ساختمان است. یک مرتبه بالاتری که این خانه شامل آن می‌شود. مدیر خانه‌ام هم مدیر ساختمانی. دوباره مدیر را تکرار می‌کنیم، اهمیتش را برسانم. من الان می‌فهمم که رَب هر چیزی معنای مالکی که مدبر امر مملوک در آن تصرف. در نتیجه معنای ربوبیت خصوصی‌تر از معنای مالکیت است. معنای مالک عمومی‌تر از معنای رَب است. آیا کلمۀ رَب و با کلمۀ مالک متضاد؟ اگر کلمۀ رَب با کلمۀ مالک مترادف باشد، اینجا دیگر نکاتی است که رد می‌شوم چون نقد کسی می‌کنند. این تکۀ جملۀ آخری که گفتم کار نداشته باشید. کلمۀ رَب با کلمۀ مالک مترادف باشد، کار مطرح بکنم. باز اگر رَب اخص از مالک باشد، مالک اعم از این باشد، باز نکاتی می‌گویند که باز نمی‌خواهم مطرح کنم. اشکال و پاسخی است. این صفحه را می‌خواهم رد بشویم. بحث، بحث تخصصی است.
و نکتۀ بعدی این است که حالا در مورد اینکه آسمان‌ها را این‌ها را قبول داشتند یا نه، بالاخره اصل آسمان‌های هفت‌گانه را قبول داشتند ولی به عوالم مجرد قبول نداشتند. فکر می‌کردند که هفت لایه آسمان است که همین‌جور هی می‌رود مثل پوست پیاز هی در هم در هم است. این‌ها نسبت به آسمان‌ها مادی فکر می‌کردند. عرش را هم قبول داشتند ولی به صورت مادی. حالا از آن‌ها می‌پرسد که بگو آسمان‌های هفت‌گانه و عرش، مالکشی، رَبش کیست؟ این‌ها در جواب چه می‌گویند؟ می‌گویند الله. قضا و قدر و روزی و فلان، این‌ها از آسمان‌های بالا می‌آید. سؤال کرد خداهای آسمان، خداهای زمین، آه! آسمانی، آلهۀ زمینی، کائنات. همین الان کفار مگر نمی‌گویند کائنات با فلان چیز موافقم، کائنات با فلان چیز مخالفم؟ همین که در زبان غربی‌ها خیلی رایج است که اعتقادی به ملکوت و این‌ها ندارند ولی می‌گویند کائنات. می‌گوید تو وقتی یک چیزی تصمیم گرفتی، اراده کردی. قانون جذب از کائنات جذب می‌کنی؟ از آسمان‌ها جذب می‌کنی؟ آسمان هفت‌گانه است. همین عرش عظیم. می‌فرماید بپرس ببینم رَب این‌ها کیست؟ رَب کائنات کیست؟ رَب آسمان هفت‌گانه کیست؟ رَب عرش عظیم کیست؟
«سَيَقُولُونَ لِلَّهِ ۚ قُلْ أَفَلَا تَتَّقُونَ.» حتماً می‌گویند الله. این‌ها مال خداست. «أَفَلَا تَتَّقُونَ.» پرهیز نمی‌کنید؟ کاری بکنید که در غضب آن رَب آسمان‌ها و زمین قرار نگیرید. سخط او جلب نشود. هیچ مراعاتی نسبت به او ندارید. هیچ پرهیزی ندارید. هیچ لحاظش نمی‌کنید. به حسابش نمی‌آیید. چطور شما همۀ روزتان را دست می‌دانید. هر کاری که عصبانیش می‌کند، خشمگینش می‌کند، انجام می‌دهید. «أَفَلَا تَتَّقُونَ.» خب، چه تقوا ندارید؟
«قُلْ مَن بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ.» بگو حالا کیست که ملکوت هر چیزی در دست اوست؟ صاحب اختیار همۀ وجود یک شیء. ملکوت یعنی سلطنت و حکومت شیء. بحث قبلی را بگویم یکم سنگین است و چاره‌ای ما نداشتیم. تقصیر قرآن. می‌گوییم اینجایش هم رسیدیم دیگر. و به هر حال در مخاطبین ما همۀ طیف هستند. افراد و ممکن است گاهی برخی اذیت بشوند از این بحث‌ها. اشکال ندارد. مطرح می‌شود. فرهاد در مخاطبین افرادی هستند که سطح علمیشان بالاتر است. این مطالب برای این عزیزان. اگر کسی هم مثل بنده متوجه نشد، نفهمید، سخت نگیرد. اشکال ندارد. در همان سیاق کلی سوره مطلب را، همان فضا را داشته باشیم. رسالت ما به زودی جواب می‌دهند به اینکه همۀ آن‌ها از آن خداست. تو در ملامت و توبیخ این‌ها بگو که وقتی آسمان‌های هفت‌گانه که محل نزول امر و عرش عظیم که محل صدور امر است، از آن خداست، پس دیگر چرا از خشمش نمی‌پرهیزید؟ منکر بحث می‌شوید؟ او را از اساطیر و افسانه‌های قرون گذشته می‌خوانید؟ وقتی انبیای خدا شما را از آن بیم می‌دهند، مسخره‌شان می‌کنید. با اینکه او می‌تواند امر به بحث اموات و ایجاد حیات آخرت برای خلق نکرده، دوباره خلق می‌کند. مگر این زمین را نیافریده؟ آسمان‌ها را نیافریده؟ شما در چه چیزی شک دارید؟ قدرت ندارد یکی دیگر درست بکند؟ مثل شما در یک عالم دیگر، یک جای دیگر، یک عالم بالاتر. یکی از تعبیرهای لطیف قرآن همین تعبیر به کلمۀ الله. می‌گویند مال خداست. برای اینکه برهانی که علیه مشرکین اقامه شد، با مَلِک تمام می‌شود نه با ربوبیت. در ملک خداست. خدا مالک اوست. چون مشرکین رویت خدا را در عالم قبول. خدا رَب است، مالک است. ما مالکیت را قبول می‌کنیم، ربوبیت را قبول نمی‌کنیم. لذا همۀ جواب‌هایشان به «لِلَّهِ».
« مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ.» که از این آیه فهمیده می‌شود که هر شیء هم ملکوت دارد. مال چه کسی در دست اوست؟ ملکوت هر چیزی در مشتش است؟ در اراده و تصرف اوست. «وَ هُوَ يُجِيرُ وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ.» فرق بین مُلک و مالک این است که مال، کسی است که مالی را دارائی است. ولی مَلِک به معنای کسی است که آن مال و مَلِک او را مالک است. مالکیت، مَلِک در طول مالکیت مالک. من الان مالک هستم، ولی مثلاً من عبد هستم. من عبد هستم، لباس دارم. مالک لباس خودم هستم. ولی خودم که مالک هستم، با ملکم، در مُلک کیست؟ صاحب من. مالک این لباسم، ولی مَلِک این لباس نیستم. چون خودم مملوکم. صاحب من، مَلِک که هم مالک من است، هم مالک مملوک من است. این تفاوت مالک و مَلِک. می‌تواند هم در مال مال حکم بکند، هم در خود مالک. حالا عالم مُلک با ملکوت تفاوتش همین است. عالم ملکوت عالمی است که یک چیزی در اراده کامل اوست و عالم امر است. این عالم امر می‌شود عالم ملکوت هر چیزی. این است که از امر خدا و به کلمۀ «کُن» هستی پیدا می‌کند. ملکوت هر چیزی وجود اوست به ایجاد خدای متعال. آن اصل وجود او، آن جنبۀ مجرد وجود او، جنبۀ اتصالی وجود او. حق تعالی می‌شود ملکوت هر. می‌فرماید که بپرس از این‌ها که ملکوت هر چیزی دست کیست؟ یعنی ایجاب هر موجودی که یک «کُن» می‌گوید و خلق می‌کند، دست کیست؟ محیط به هر چیزی باشد. نفوذ داشته باشد. امرش هر حکمی که می‌کند نافذ باشد. عموم ملک و نفوذ امر خدا با اخلال بعضی از اسباب و علل در امر منافات ندارد. ممکن است بالاخره بعضی چیزها از دست خدا در برود. ولی باز مالک باشد. همان جور که من مالک یک کارخانه‌ای هستم، ولی بعضی چیزها از دست من در حالی که در مورد خدای متعال این نیست. این می‌شود ملکوت. اختیاردار همۀ چیزهاست. لذا «يُجِيرُ وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ.» توضیح این. اختصاص به تمام معنای کلمه است. هیچ چیزی از موجودات، هیچ مرحله‌ای از ملک را ندارد. هر موجودی هر چیزی را مالک است در طول مُلک خداست نه در عرض آن مالکیت خدا. خلل بخواهد وارد کند. جوار به معنای قرب در مسکن. «يُجِيرُ وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ.» همسایه را از این باب می‌گویند همسایه از همسایه‌اش حمایت می‌کند، جلوگیری می‌کند از سوء قصد. نمی‌گذارد به کسی که در جوار اوست سوء قصدی بشود. طلب جوار هم همین می‌شود. جوار می‌خواهد. در جوار کسی می‌رود. می‌گوید ما در جوار امام رضا (علیه السلام) تحت حمایت او هستیم و از ما آفات را دور می‌کند. بلاها را دور می‌کند. آسیب‌ها و گزندها را دور می‌کند. این می‌شود «اجاره». «يُجِيرُ» اجاره به معنی اجاره در بحث‌های فقهی، یعنی جوار دادن. «يُجِيرُ» یعنی جوار می‌دهد. حمایت می‌کند. «وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ.» هیچ چیزی بر او جوار داده نمی‌شود. هیچ کسی نمی‌تواند به خدا جوار بدهد. او همیشه جوار می‌دهد. «يُجِيرُ وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ.» او دفع سوء قصد می‌کند. کسی از او دفع سوء قصد. محیط بر همۀ عالم. او حاکم بر همۀ عالم. در همۀ افعال خدای متعال جریان دارد. هیچ موجودی نیست که خدا به او عطایی بکند یا بخشیده‌اش را برای او مگر اینکه او را به هر نحو و هر قدر که بخواهد حفظ می‌کند. بدون اینکه چیزی مانعش بشود. چون هر مانعی را که فرض کنید اگر جلوگیری او بشود، به اسم مشیت خود او شده. همه، به همۀ چیز او آفریده. چه شکلی یک چیزی مانع خود او می‌شود؟ در حقیقت آن از خود اوست. اگر هم خدا یک چیزی را به مانع چیزی کرده، خود خدا مانع کرده. خود خدا نمی‌تواند بشود. چون هر چیزی در اراده و احاطۀ خداست.
«يُجِيرُ وَ لَا يُجَارُ عَلَيْهِ.» ببین منکرین بحث. بگو کیست آن کسی که ایجاد همۀ موجودات مخصوص اوست؟ آثار و خواص هر موجود را فقط او به آن موجود داده؟ او از هر کس که به وی پناهنده بشود حمایت می‌کند. و کسی نیست که کسی را از خشم و عذاب او حفظ و حمایت بکند. «إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ.» اگر علم دارید بگویید ببینم.
«سَيَقُولُونَ لِلَّهِ ۚ قُلْ فَأَنَّىٰ تُسْحَرُونَ.» این‌ها باز در جواب چه می‌گویند؟ می‌گویند «لِلَّهِ.» مال خداست. «فَأَنَّىٰ تُسْحَرُونَ.» بگو پس کجا سحر می‌شوید؟ چطور سحر می‌شوید؟ «تُسْحَرُونَ سَحَر.» گفتن چیزی که در خیال انسان برخلاف آنی که هست جلوه می‌کند، این می‌شود «تَسْحیر». کنایه از استعاره. معنایش این می‌شود: به زودی جواب می‌دهم که ملکوت آسمان‌ها و زمین مال خداست. وقتی جواب دادند، این‌ها را توبیخ کن. بگو پس تا کی حق در خیال شما باطل جلوه می‌کند؟ پس چطور سحر شدید؟ چطور مسحور حق و باطل در خیالاتتان هستید؟ حق را در خیالتان باطل کرده‌اید. باطلتان خیالتان حق کرده‌اید. وقتی مُلک مطلق مال خداست، پس او می‌تواند نشأت آخرت را ایجاد کند. امورات را برای حساب و پاداش و کیفر دوباره زنده کند. برای او جز این است که امر و فرمان «کُن». احتجاجات سه گانه همان‌طور که امکان بحث و اثبات می‌کند، یگانگی خدا را در ربوبیت اثبات می‌کند. چون مُلک حقیقی بدون جواز تصرف معقول نیست. مالکی که همۀ تصرفات برایش جایز باشد، همان رَب است. «بَلْ أَتَيْنَاهُم بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.» ما برای این‌ها حق آوردیم. وقتی حجت‌هایی که گفتیم دلالت بر مسئلۀ بحث دارد، خود مشرکین هم صحتشان را قبول دارند. آنی که رسول الله ما وعده می‌دهند باطل نیست. ما عین حقیم و «إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.» این‌ها دروغ می‌گویند. همۀ شواهد این عالم دلالت بر این دارد که عوالم بالاتری هست. به وضوح هم دلالت. عالم خلاصه در ماده‌ای نمی‌شود. این زندگی در ماده تمام نمی‌شود. به وضوح داریم این را می‌بینیم و می‌فهمیم. لذا هر کسی که منکر این است، خب تا این آیه بحث کردیم. و ان‌شاءالله آیۀ بعد که آیۀ مهمی هم هست: «مَا اتَّخَذَ اللهُ مِنْ وَلَدٍ» که بحث مفصل جلسۀ بعد به حول و قوه الهی ان‌شاءالله مطرح.
و صلی الله علی سیدنا محمد و… .
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00