متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسماللهالرحمنالرحیم
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
به سوره مبارکه مؤمنون رسیده بودیم و مباحث پیرامون این سوره. به آیه ۹۱ این سوره رسیدیم: «بحمدالله که میخوانیم، منتخذ الله من ولد و ما کان معه من اله اذان لذهب کل الهم بما خلق و علا بعضهم علی بعض سبحان الله اما یصفون»؛ میفرماید که خدای متعال هیچ فرزندی اتخاذ نکرده و همراه او الهی نیست. بنابراین، هر الهی میرفت به آنچه خلق کرده و بعضی از این الههها علو به خرج میدادند نسبت به بعضی از این الهههای دیگر و تسبیح خدا را از آنچه که اینها وصف میکنند. مسئله فرزند داشتن خدای تعالی، مسئلهای که در بین مشرکین شایع و معروف بوده – ملائکه یا بعضی از آنها را، بعضی از جن و بعضی از قدیسین بشر را اولاد خدا میدانستند – و اتفاقا نصارا هم در این قول از مشرکین پیروی کردند و مسیح را فرزند خدا دانستند.
البته این را باید از معنای اتخاذ ولد به فرزندی تفکیک کرد، مبنی بر اینکه کلمه «فرزند» به چیزی که از حقیقت لاهوت و از جوهره ذات او جدا گشته، شامل بشود؛ چون از نظر لغت چنین چیزی مصداق فرزند نیست، مگر همان طور که گفتیم، به نوعی اشتقاق آن را هم مصداق بدانیم که آن وقت اله و معبودی که او را فرزند مینامند، مولود از اله دیگری باشد. اما فرزند ادعایی به اینکه بیگانهای را به عنوان شرافتدادن یا به فرض دیگری، پسر کسی بدانیم، باعث نمیشود که حقیقت پدر در آن فرزند یافت شود؛ مثلاً، نوع فرزندی که یهود برای خودشان قائلند، «ما فرزندان و دوستان خداییم» که میخواهند صرفا برای خودشان ادعای شرافتی بکنند.
البته در آیه مورد بحث، منظور نفی این گونه فرزندی نیست؛ چون سیاق کلام، سیاق نفی تعدد آلهه است. بحث در واقع، فرزند ادعایی و از باب شرافت و اینها را این آیه مطرح نمیکند. بحث تعدد آلهه و فرزند به نحو تشریک مستلزم الوهیت نیست. خلاصه، یهود نمیخواهد سهمی از الوهیت را برای خودش اثبات کند. پس از گفته یهود، چندخدایی لازم نمیآید. هرچند که همین نامگذاری هم ممنوع فرموده.
«اتخاذ ولد» که خدا فرزندی را اتخاذ نکرده، معنایش چیست؟ این است که خدا چیزی را ایجاد کند که سهمی از حقیقت خدایی خودش را در آن موجود هم قرار دهد و در آن موجود هم باشد، نه اینکه به خاطر جهتی از جهات، کسی را فرزند خدا اسمش را بگذارند. گرچه بعضی هم این را هم «اتخاذ ولد» دانستهاند.
این را هم باید اضافه کرد که کلمه «ولد»، همان طور که از حرفهای قبلی فهمیدید، از نظر مصداق و در نظر مشرکین، اخص از الهه است. این طور نیست که همه معبودهای مشرکین، از نظر آنها فرزند خدا باشند؛ چون خود آنها به خدایانی اعتقاد دارند که آنها را فرزند خدا نمیدانند. پس اینکه در آیه مورد بحث میفرماید: «خدا هیچ فرزندی برای خودش نگرفته و هیچ معبودی با او نیست»، دو تا جمله تکراری نیست؛ بلکه در جمله اول، یک معنای اخصی را نفی کرده، در جمله دوم، به عنوان ترقی، معنای اعم را نفی کرده. کلمه "تو" در هر دو جمله زائد است. منظور از آن صرفاً تأکید نفی است.
اینکه فرمود: «اگر این طوری بود، هر الهی به تدبیر امور مخلوق خودش میپرداخت، ذهب کل اله بما خلق» حجت بر نفی تعدد خدایان است. میخواهد بفرماید که چند تا خدا نمیتواند باشد. بحث توحید است دیگر؛ که در واقع، اثبات توحید و انکار شرک در این آیات مقدمه این است که ما یک مقصد بیشتر نداریم در آن حرکتی که داریم و انسان موجودی است که در حرکت به سمت رویش دارد میرود. حرکتش به سمت عوالم بالاست و لوازم این حرکت را باید مراعات بکند. اگر مؤمن باشد، این حرکت برای او منجر به نتیجه میشود و با رویش و فلاح برایش همراه است. اگر مؤمن نباشد، نتیجه عائد او نمیشود. خب، مؤمن بودن، رکن اصلیاش توحید است و بحث توحید را این آیات دارد مطرح میکند.
الیالابد، یک خدا، یک مقصد، یک جهت در این عالم بیشتر نیست و هیچ چیزی در عرض خدا خدا نیست. در طول خدا هم خدا نیست. نه خدا در طول خودش چیزی را ولد گرفته برای خودش و در عرض خودش الهی هست همراه او، الهی هست. پس، نه در طول، نه در عرض برای خدای متعال شریکی نیست و با استدلال رد میکند که چرا شریکی نیست و چرا اله دیگری در این عالم نیست. میفرماید که محذور تعدد خدایان را بیان میکند. حاصلش این است: «تعدد آلهه تصور نمیشود، مگر وقتی که میان آن چند خدا جدایی باشد.» اصلاً ما کی میگوییم چند تا؟ دو تا کی میشود، سه تا کی میشود؟ وقتی یکی باشد و یک دوی باشد، یعنی چه؟ یعنی یک جایی باشد که این یک، دیگر یک نباشد. در واقع، شرک جایی معنا دارد که وقتی که یک نفری حضور دارد و دیگری هم هست؛ یعنی محدودهای هست که من دیگر حضور ندارم و همین محدوده عدم حضور من میشود محدوده حضور فرد ب.
اگر ما خدا را واجبالوجود فرض میکنیم، کمال مطلق فرض میکنیم، چون هر کمالی را فرض بکنیم این کمال یا باید به ذات باشد یا باید بالعرض باشد. یا از خودش است یا از دیگری است. یا از خودش است یا بالعرض. اگر به غیر باید منتهی بشود به کسی که کمالش از خودش است. اگر کسی کمالش از خودش شد، همه کمال میشود؛ چون اگر باز کمالِ او از خودش بود ولی کمال دیگری بود که او از خودش نداشت، باز محدود میشود و نیازمند میشود به یک کمال دیگری، به کسی که کمال داشته باشد. همین معلوم میشود که این محدوده وقتی محدود است، نمیتواند کمال به ذات باشد. در بحث کلام ما توضیح دادیم، همین که کمال مطلق میشود، دیگر دو برنمیدارد. کمال مطلق دو بردار نیست. اگر کمال مطلق، کمالِ محدود است و آن محدودهای که کمال دیگری هست، چرا نیست؟ همین باعث میشود که کمال مطلق نباشد.
این استدلالی است که در آیه دارد مطرح میشود و میفرماید که اگر تعدد آلهه بود، حاصلش این است: تعدد آلهه تصور نمیشود، مگر وقتی که میان آن چند خدا جدایی، به هیچ وجه از وجوه در معنای الوهیت و ربوبیت متحد نباشند. معنای ربوبیت یک اله در یک ناحیه عالم و در نوعی از انواع موجودات آن این است که تدبیر آن ناحیه به او واگذار شده باشد، به نحوی که در کار خودش مستقل باشد، احتیاج به غیر خودش و حتی به آن کسی که این پست را به او واگذار کرده نداشته باشد. این هم روشن است که دو تا موجود متباین، اگر ترشحی و اثری داشته باشند، آثار آن دو تا هم متبایناند؛ یعنی وقتی دو تا شد، باید آثارشان هم دو تا بشود. باید هر کدام در مخلوق خودش تصرف بکند.
اگر الان نصف مخلوقات مال یک خدای اند، نصف مخلوقات مال آن یکی خدای اند، باید نصف مخلوقات یک مدل اداره بشوند، نصف مخلوقات یک مدل دیگر اداره بشوند. نصف انسانها باید یک مدل داشته باشند، یک ساختار داشته باشند، نصف انسانها باید یک ساختار دیگر داشته باشند. نصف کره زمین باید یک ساختار داشته باشد، نصف دیگر کره زمین باید ساختار دیگر داشته باشد. یا مثلاً دو تا خورشید باشد، دو تا ماه باشد، هرکدام بالاخره باید یک خورشید برای خودش بزند، یک ماه برای خودش بزند و هر کدام باید ربوبیت خودش را نسبت به آنی که خلق کرده نشان بدهد. وقتی ما در کل ساختار عالم یک هارمونی، یک نظم هماهنگ میبینیم، این حکایت از یک ربوبیت دارد، از یک دستگاه خالقیت دارد. دستگاه خالقیت وقتی یکی است، ربوبیت وقتی یکی است، پس اله هم یکی است.
هم از این طرف میشود رفت، هم از آن طرف میشود آمد؛ یعنی اگر اله چند تا باشد، هر الهی باید مخلوق خودش را داشته باشد، نسبت به مخلوق خودش هم باید ربوبیت مختص به خودش اعمال بکند. از این طرف، از آن طرف هم میگوییم اگر چند مدل ربوبیت در این عالم داشتیم، کشف میکردیم که چند تا رب داریم و از چند تا رب، کشف میکنیم که چند تا خالق داریم. در حالی که ما یک دستگاه بیشتر در کل این عالم نداریم.
همه انسانها الان چطور میآیند، میگویند علم روانشناسی؟ علم روانشناسی یعنی چه؟ در مورد یک انسان دارد صحبت میکند؛ یعنی قائل به این است که انسان بماهو انسان یک ساختار روحی دارد، یک ساختار فیزیولوژیکی دارد. بدن این انسان، یک نظام دارد. گردش خونش، کبدش، اوراش، چربیاش، بحث میکنند. در طب با یک انسان کار دارند. در روانشناسی با یک انسان کار دارند. در جامعهشناسی با یک نوع انسانی کار دارند. در حشرهشناسی، در عین حال که جنس حشره را یک چیز میدانند. انواع حشرات البته مختلف است، ولی در مورد یک گونه حشره دارند صحبت میکنند؛ یعنی جنس حشره یک چیز است. یک دستگاه حاکم بر حشرات، این دستگاه حاکم در حشرات، در هر کدام از این نوع حشرات یک تفاوتهایی دارد. دستگاه حاکم بر زندگی حیوانات، یک نظام واحد است. در هر کدام از حیوانات یک تفاوتهایی دارد. دستگاه حاکم بر کهکشانها و افلاک و اینها یک دستگاه است که تفاوت پیدا میکند در افلاک، مثلاً مختلف.
این دستگاه عالم یک دستگاه است، معلوم میشود که این ربوبیت یک ربوبیت است. وقتی ربوبیت یک است، اله یک است. وقتی اله یک است، پس رجوع ما به یک اله است. پس زندگی ما را باید توحید شکل بدهد، بر مبنای توحید باید زندگی کنیم. و کی به فلاح میرسد؟ کسی که توحید داشته باشد، کسی که موحد است، کسی که ایمان به همان یک جهت دارد. منطقا و عقلاً قانع میشویم به اینکه یک اله در این عالم بیشتر نیست، ولی جریان زندگیمان دست آن یک اله نیست. مسئله به این نیست که ذهن ما قانع بشود، بحث ذهنی کمک نمیکند، به فلاح نمیرساند. آنی که به فلاح میرساند، باور قلبی و ترتیب اثر دادن به این باور است: «المؤمنون الذین هم فی صلاتهم».
اول باور قلبی است، بعد بروز پیدا میکند در صلاتش، در امانتش، در عهدش، در مراقبتهایش نسبت به دامن و از این قبیل. یک جریان، یک نظام، یک هارمونی حاکم میشود بر زندگی او. به یک جهت میرود که آن میشود جهت توحید. به سمت حق تعالی حرکت میکند. وقتی این طور شد، لازمش این است که هر کدام از این آلهه مفروض، در تدبیر آنی که راجع به آنها است، مستقل باشد. لازمه این استقلال در تدبیر هم این است که رابطه اتحاد و اتصال در بین انواع تدبیرهای جاری در عالم منقطع باشد، که همان توضیحاتی که عرض کردم. دارم، مثلاً نظام جاری در عالم انسانی غیر از نظامی باشد که در سایر انواع حیوانات و نباتات و خشکی و تری عالم و کوه و دشت و آسمان و زمین جریان دارد. نظام جاری در هر کدام از اینها غیر از نظام جاری در انسان باشد. معلوم است که اگر بخواهد انقطاع این شکلی پیش بیاید، به این نحو، آسمانها و زمین و موجودات فساد برایش پیش میآید. و چون میبینیم که آسمانها و زمین و آنی که در بین اینها است فاسد نشدهاند، تباه نشدهاند، اگر آسمان بخواهد با دو مدل اداره بشود، سه روز در هفته این مدلی اداره بشود، سه روز در هفته مدیریت دو تا الهه، مگر قالب شرک نیست؟
اگر شرک است، دو تا مبدأ است، باید این دو تا مبدأ دو تا جریان درست بکنند. دو مدل عالم را اداره بکنند. پس چرا همیشه با یک مدل دارد اداره میشود؟ میلیاردها سال دارد با یک مدل عالم اداره میشود. همین بوده و همین هست و همین خواهد بود. دو تا اله پس چرا تنوع ندارد؟ اگر هم تنوع میشد که فساد میشد. این میگفت امروز خورشید از شرق به غرب برود، آن میگفت امروز خورشید از غرب به شرق برود. این میگفت زمین این مدلی بچرخاند، آن میگفت زمین آن مدلی بچرخاند. این میخواست کهکشانها را جابجا کند، این میخواست منظومه شمسی را جای مثلاً زحل با عطارد عوض کند. این میگوید این امروز آنجا باشد، آن میگوید امروز اینجا باشد و فساد پیش بیاید. دیگر باید متلاشی بشود. دو تا برنامه وقتی میخواهد به یک دستگاه با هم همزمان وارد بشود، باعث چه میشود؟ باعث اختلال همان میشود. شما همزمان هم مثلاً یک برنامه را باز بکنید، هم یک طرف شیفت دیلیتاش بکنید. این چه میشود؟ دستگاه هنگ میکند؛ یعنی هم میخواهد آن را رانش کند، هم میخواهد دیلیتاش کند. همزمان دو تا کار با هم انجام بدهد. این باعث تباهیاش میشود، باعث فسادش میشود، هیچکدام اجرا نمیشوند.
اگر عالم این شکلی بود، دو تا جریان میخواست ادارهاش بکند، باعث فساد این عالم میشد. پس اینی که در عالم وحدت رویه میبینیم ما را به توحید میرساند. منبع و جهت یک است. دستگاه اداره عالم یکی است و یک نفر دارد مدیریت میکند. پس میفهمیم که رابطه بین همه آنها هست و نظام در همه آنها یکی است. از اینجا هم میفهمیم که پس مدیر همه عالم یکی است. این همان است که در مورد نظر جمله «ذهب کل اله بما خلق» میباشد و معنایش این است: اگر با خدا خدایانی دیگر میبود، هرکدام از آن خدایان از دیگران جدا میشد و تدبیر مخصوص به خودش را میداد. این همان توضیحاتی است که عرض کردم. چه اتفاقی میافتاد؟ بعد حالا دو تا مدل که میخواهند اداره بکنند، هیچ کدام که با همدیگر کنار نمیآمدند. اینجا دعوایشان میشود. هرکی میخواست مدل خودش را غالب بکند به آن یکی، با قدرتی که دارد، با داراییهایی که دارد، آن دیگری را از کار بیندازد. «لعلی بعضهم علی بعض» اتفاق میافتاد. درک این اتفاق هم نیفتاده است. پس این حکایت میکند از چه؟ از اینکه تعددی نیست. یک اله بیشتر نیست. این ارزش توحید این جمله محدود به همین است. دلیل بر توحید است و محذور تعدد آلهه را میرساند که از این محذور و تعالی، فاسد نشدن نظام هستی نتیجه گرفته میشود.
یک حجت دیگری علیه تعدد آلهه تألیف پیدا میکند، به این بیان که تدابیر جاری در عالم چند قسمت است. یکی تدابیر عرضیه، یعنی تدبیرهایی که در عرض هم قرار دارند. عرضیه مثل تدبیر جاری در تری، تدبیر جاری در خشکی که در عرض هماَند. مثل دو تا تدبیر جاری در آب و آتش. اسم دیگر تدابیر، تدابیر طولی است. این هم باز به دو قسم تقسیم میشود. یکی تدبیر عام و کلی و حاکم. دیگری تدبیر خاص و جزئی و محکوم؛ مثل تدبیر عام عالم زمین، تدبیر خاص عالم نباتات که جزئی از زمین است. تدبیر عام عالم سماوی، تدبیر خاص عالم کوکبی معین که جزئی از آسمان است. تدبیر عام عالم مادی، تدبیر خاص نوعی از انواع مادیات. اینها میشود همش طولی. بعضی از تدابیر است که نسبت به بعضی دیگر علو دارد، تسلط دارد. به این معنا که طوری است که اگر تدبیر زیردست آن از آن منقطع بشود، به کلی باطل میشود، تباه میشود؛ چون قوامش به تدبیر مافوقش بستگی دارد.
بخشهای مربوط به توحید و بحثهای دقیقی است. اینجا جای دقت بیشتری میطلبد. حوصلهها سر نرود و کسی خسته نشود. این بخش، بخش بسیار مهمی است. این را بگویم برای اینکه حوصلهتان سر نرود، امروز حالا احتمالاً نرسیم سوره مبارکه مؤمنون را تمام کنیم. اگر امروز تمام نشد، آن بخش آخر سوره مبارکه مؤمنون، بخش بسیار فوقالعادهای است که بسیار جذاب و قشنگ است. بحثهای آن سوی مرگی است. میخواهم بگویم که حوصلهها اگر اینجا سر رفت که یک کم بحثها عمیق است، آنجا بشارت میدهم که از آن بحثهای آن سوی مرگی داریم؛ انشاءالله. صفحه آخر سوره مبارکه مؤمنون خیلی بحثهای قشنگ و جذابی در مورد حالا اینهایی که وارد عالم برزخ میشوند و مؤمنانه نبودند، به فلاح نرسیدند، وضعیت برزخی اینها چه مدلی است که حکایت عجیب و غریبی است که انشاءالله فعلاً بگوییم که پس ما جهت زندگیمان توحید است، خدای متعال است و استدلال برای توحید هم همین است که داریم عرض میکنیم.
مادری پیام داده که «بچه من نماز میخواند و سجده و نماز شب و فلان و اینا و آتئیست شده.» میگوید که «من همیشه بعد از نمازها سجده میکردم، گفتم خدایا حقیقت را به من نشان بده و حقیقت الان برای من روشن شد، فهمیدم که خدایی نیست. جوابم را گرفتم از نماز.» چه کنم؟ اینها جوابش همینها است که اگر نیست یا اگر هست چند تا است. فلان و اینا. اصطلاحش تو همین دو خطی است که تو این آیه خدا جوابم داد که خدا نیست؛ یعنی «دنبال حقیقت بودم، حقیقت برایم کشف شد.» اینکه واسه مادر ساکت کنه. همان خدایی که تو میگویی به من فهمانده که خدایی نیست. خود همینهایی که داری میگویی، اینها همش به قول مرحوم علامه طباطبایی. یک کسی آمد، گفتش که «من خدا را قبول ندارم.» «همینهایی که میگویی واقعیت دارد یا ندارد؟» یکم فکر کرد، واقعیت دارد؟ گفت: «پس واقعیت را قبول داری.» ایشان فرمود که: «این عین واقعیت است یا واقعیتش را از عین واقعیت گرفته؟» «خود ذات واقعیت است یا واقعیت گرفته؟» یا سکوت کرد. گفت: «تو سی ثانیه موحد شدم.» که علامه طباطبایی گفتند «تمام. این جملهای که میگویی واقعیت دارد یا ندارد؟» اگر میگوید واقعیت ندارد که هیچی دیگر، توهم است. به چه اعتقاد داری؟ چیزی که نیست. اگر میگویی واقعیت دارد، هست. عین هستی است یا هستش و از عین هستی گرفته؟ عین هستی که نیست. این را میپرسیم چون فلسفه خواندی، ذهنت آماده است. هستیاش را از عین هستی که نگرفته. خودش که عین هستی نیست، هستی از عین هستی گرفته. همین که میگویی واقعیت دارد، عین هستی را پذیرفتی. ما همان عین هستی را بهش میگوییم خدا. همان که عین واقعیت است. هر چیزی که واقعیت دارد، به او واقعیتش را دارد. هر چیزی که هست، هستیاش را از او دارد.
برهان صدیقین. این را اگر بخواهند دو تا باشند، پس این اولاً اثبات خدا. اگر بخواهد دو تا باشد، چه میشود؟ بالاخره در سلسله طولی آخر ختم به کدام بشود؟ آخر به سلسله طولی به دو تا که نمیشود. آخر به یکی باید ختم بشود. آن یکه خب ترجیح میشود که نه این، نه آن. یا همین، یا همان. نمیشود که یک روز تو، یک روز نه. این هم نمیشود. هر کدامشان باید دعوایشان بشود. برتری پیدا کند. آن سلسله طولی به او ختم بشود. معلوم است پس نمیشود خدا نباشد. نه میشود خدا باشد و دو تا باشد. اگر خدا هست که؟ آیا تا آخر سوره مبارکه مؤمنون و خیلی هم فوقالعاده است که بحث توحید به طرز عجیبی مطرح میکند. آیه ۱۱۷ میفرماید که: «و من یدع مع الله الها آخر لا برهان له به». به هر که بخواهد همراه خدا، خدای دیگری را بخواند که هیچ برهانی برای این مسئله ندارد. اصلاً برهانبردار نیست. نمیشود برایش برهان آورد. استدلال ندارد. پس خدا هست و خدایی که هست، یکی بیشتر نیست. نمیتواند دو تا باشد. اگر بخواهد دو تا باشد، همین که دارم میفهم مهم است. پس اینجا خوب دقت بکنید.
سلسله طولی. پس تدبیرها یا عرضی است یا طولی است. تدبیرهای عرضی این خشکی است، آن تری است. اینها. سلسله طولی چه؟ نباتات در ذیل نباتات، درخت در ذیل نباتات، چمن در ذیل نباتات، فلان گیاه، علف. درست شد؟ اول شما تدبیر نباتات را داری. وقتی تدبیر نباتات را داشتی، تدبیر چمن هم بهت میدهند. تدبیر طولی. درسته؟ بعضی از تدابیر هست که نسبت به بعضی دیگر علو دارد، تسلط دارد، به این معنا که طوری است که اگر تدبیر زیردستش ازش منقطع بشود، به کلی باطل میشود؛ چون قوامش به تدبیر مافوقش بستگی دارد. عیناً مثل اینکه اگر زمینی نمیبود، دیگر معنا نداشت که انسان زمینی وجود داشته باشد. پس اگر تدبیر عام زمینی نباشد، معنا ندارد که عالم انسان جداگانه و مخصوص به خودش تدبیر داشته باشد. معلوم است دیگر. لازمه روشن این است که خدای مدبر تدبیر عام، عالمی نسبت به خدای مدبر یک نوع؛ یعنی آنی که خدا آن تدبیر عام را دارد، نسبت به آنی که تدبیر خاص را دارد، آنی که تدبیر عام را دارد، برتری دارد نسبت به آنی که تدبیر خاص را دارد. درست است؟ آنی که تدبیر نباتات را دارد، نسبت به آنی که تدبیر چمن را دارد، کدامش موافق کدام است؟ آنکه تدبیر نباتات را دارد، بله، این نسبت به آن زیردست، خوار و خفیف باشد.
و استعلام و تفوق یک اله بر اله دیگر عقلاً محال است. حالا یعنی چه جور میشود که هر دو خدا باشند ولی یکی زیردست آن یکی باشد؟ اگر خدا است، الان بالاخره مگر تدبیر از بالا به پایین نمیآید؟ جفتشان که نمیتوانند تدبیر نباتات را با هم داشته باشند. تدبیر نباتات را با همدیگر داشته باشند، چه میشود؟ نابود میشود. همان که گفتیم همزمان بخواهند دو تا جریان به یک چیزی بدهند، نابود میشوند. پس یک جا باید بیاید. یک حالت دارد اینی که یا در عرض هم که نمیشد، یا در طول هم باید قبول بکنیم. یکی از آنها میرود بالا، آن یکی میشود زیردستی. یکی میگوید: «مسئولیت نباتات با من است، مسئولیت چمن با تو.» «مسئولیت چمن با من.» اینجا چه شد؟ یک خدایی شد زیردست آن یکی خدا. خدایی که زیردست آن یکی خدا باشد، دیگر اصلاً خدا نیست، بنده است. درست است؟ وقتی زیردست میشود، بنده میشود. دیگر خدا نمیشود. معلوم شد همین که میخواهد برتری دیگری به خودش میپذیرد، دیگر خدا نیست. خدا که نمیتواند برتری دیگری به خودش بپذیرد. این وقتی برتری را میپذیرد، میشود در سلسله طولی. اگر برتری را پذیرفت، این دیگر خدا نیست. به چند مسیر شرک را نفی میکند. خوب بخواهید بدانید اینکه میگوییم این تفوق محال است، از این جهت است که لازم میآید خدای مادون استقلالی در تدبیر و تأثیر نداشته باشد. مگر نمیگویی خدا است؟ خب الان خدا آمد شد خدای چمن، خدای نبات، خدای گیاه. دارد دستور میدهد به خدای چمن. آن وقت یعنی دیگر خدای چمن استقلال ندارد در تدبیر و تأثیر. چون اگر بخواهد استقلال داشته باشد که این جور درنمیآید. با اینکه باید از مافوقش اجازه بگیرد. پس اینجا اینی که مدبر است ولی در مرتبه پایینتر است، در تدبیرش و در تأثیرش محتاج به آن مدبر بالاتر است. با این احتیاج دیگر معنا ندارد که اسمش را بگذاریم اله. اسمش را بگذاریم مدبر. بلکه در حقیقت یکی از اسبابی است که تدبیر موجودات پایینتر محتاج به او است. اسباب میشود، نه یکی از آلهه. نه اینکه اله یعنی مدبر مستقل در تأثیر و تدبیر باشد.
پس آنی که اله فرض کردیم، اله نیست. این خودش بنده است. خودش سبب است. جز اسباب است؛ مثل باد و باران و اینها. ابر میآید باعث باران میشود. باران میآید باعث ریزش آب میشود. آب میآید باعث این میشود که املاح برسد به درخت. ولی اله نیست. یک سلسله است، از بالاتر میرود پایینتر میدهد. این الهی هم که الان در طبقه پایین قرار گرفت، دیگر اله نشد، شد یکی از اسباب؛ چون استقلالی از خودش ندارد، تحت تأثیر اله بالاتر است. یکی از اسباب شد، واسطه شد در تدبیر مادون. در عالم اسباب کسی نمیتواند منکر اسباب باشد، ولی ربطی به اینکه آلهه چند تا سبب است. اصل ماجرا و زندگی ما هم این است که اصلاً کل ماجرای توحید این است: ما در این عالم یک نفر بیشتر نداریم که همه اسباب به او برمیگردد.
نگاه توحیدی دقیق و شفافی که خدا میخواهد به ما بدهد و همین میشود اصل ایمان. لبّ ایمان همین است. ما هیچ موجود مستقلی در این عالم به معنای استقلال نیست. در این عالم یک نفر در این عالم مستقل است، آن هم کیست؟ خدا. هیچ موجود مستقل دیگری تو این عالم نیست. «دکتر مریض را خوب میکند»، «دارو مریض را خوب میکند». به چه نحو؟ همه سبباند. اگر احساس میکنی که خودت، دکتر استقلال دارد، دکتر حالت را خوب کرد، دارو حالت را خوب کرد، تو خانه نشستن تو را از کرونا نجات داد، داروی امام کاظم از کرونا نجاتت داد، اطبای طب سنتی نجاتت دادند، طب مدرن نجاتت داد، آمپول نجاتت داد. اینها همش شرک خفیف است؛ یعنی تعدد آلهه؛ یعنی همان خدای مافوق و خدای مادون. انگار خدای مافوق واگذار کرده به این خدای مادون. خدای مادون اصلاً خدا نیست، این بنده است.
توانمندترین آدم را میبینی که از پا درمیآید. خودش طبیب است، جراح است، فوق حرفهای در این رشته است، از پا درمیآید. بعد پیرزن ۱۰۳ سالهای که عمل جراحی قلب باز کرده، کرونا میگیرد، خوب میشود. از عجایبی است که در این ماجراها دیدهایم. این هم یکی از درسهای کروناست که پیرمرد صد ساله عمل جراحی قلب باز کرده، کرونا گرفته، خوب شده. جوان ۳۰ ساله ورزشکار کرونا گرفته، صبح گرفته، عصر مرده. میخواهد این را بفهماند. نه به دانش تو است و تدبیر تو است، نه به مداوای تو است. کس دیگری کار است. همه کاره است. هیچ موجود مستقلی در این عالم نیست. من میبرم، من نگه میدارم، من محییام، من ممیتم، من طبیبم، من عمر میدهم، من سلامتی میدهم، من مرض میدهم. «هو الذی یطعمنی و یسقین و اذا مرضت فهو یشفین» که در سوره مبارکه شعرا آن حضرت ابراهیم میفرماید: «او کسی است که مرا غذا میدهد و آب میدهد، مریض میشوم، او مرا خوب میکند.»
عزیزی پیام داده بود، حرف خوبی هم زده بود. نوشته بود که: #کرونارا_شکست_خواهیم_داد. این جوری بنویسیم، هشتگ کنیم که: «به امید خدا کرونا را شکست میدهیم.» اصل ماجرایتان به امید خدا است. انشاءالله در سوره مبارکه کهف خواندیم ماجرایش را: «الا ان یشاء الله فاع ذلک قدا الا ان یشاء الله». «فردا انجام میدهم.» متعلقش کن به مشیت خدا. بگو اگر مشیت خدا تعلق گرفت، تمامش میکنم. به خودت نگاه نکن، مستقل نشو. در ماجرای هواپیما اگر زدی عین الاسد را و پرپر کردیم، یک کمی باد داشتیم، میکردیم. زدیم یک هواپیمای خودی را و ۱۷۶ نفر بیگناه کشته شدند. میخواهد خدا ما را متوجه کند: «من بودم، آنجا را زدم. اگر شماها بودید که این جوری بود. به شماها باشد، این را میزنید، هواپیمای خودتان را میزنید. آنهایی که زدم، من زدم. حواستان به این باشد.»
نگاه توحیدی، اگر این نگاه بر زندگی شما حاکم بشود، استعدادهای شما فعال میشود، به رویش میرسید، از زیر خاک درمیآیی. ماجرای آنهایی که در عالم ماده ماندند چیست؟ احساس استقلال میکند. احساس میکنم خودشان به خودشان بند هستند. عصر ظهور، عصر توحید است. قبل از عصر ظهور که به عصر ظهور برسیم مقدمهاش چیست؟ مردم از ماده و مادیات کنده میشوند. یعنی چه کنده میشوند؟ یعنی میبینند آقا به اینها بند نیستند. پیشرفتهترین کشورها در تأمین ابتداییترین نیازها ماندند. تأمین دستمال کلینکس باشد برای توالت رفتن. ملت چقدر مفاخره میکردند به اینکه من قطارم این مقدار ثانیه میرود، تو قطار تو آن مقدار ثانیه میرود. من زمستان میشود برف میشود، این طوری کنترل میکنم، تو نمیتوانی تابستان این طوری کنترل میکنی.
این همه حرفا. را همه چپیدند تو خانههایشان. در روسیه آمدند ۵۰۰ قلاده شیر تو خیابانها ول دادند، رها کردند تو خیابانها که ملت شیرها را ببینند، نیایند بیرون. در هند که بیرون میآیند و میگیرند و میزنند. وحشت به مجازات؛ یعنی فقط همه تو خانهها باشید. این همه شما بیرون تکنولوژی آوردید، گرم کردید، کوه، جام جهانی، المپیک و فلان و همه اینها رفته رو هوا. جام زمستانی، جام بهاره، نمیدانم فلان چی چی چی، فیلم سینمایی، سینما، کلابهای شبانه. زده بود یکی از این کلابهای شبانه در ایتالیا یا جای دیگر که ۷۰ سال است در مغازهاش بسته نشده بوده. عرقخوریها، بار یک کمی بارها، ۷۰ سال بوده درش بسته نشده. تا جایی که کلید دیگر نداشته. شبانهروزی باز بوده. ۷۰ سال کلید ندارد که ببندد. این هم بسته. درمیآورد از این توهمات. درمیآورد. اینها مقدمه ظهور. ظهور دارد. حق ظاهر میشود. ظهور یعنی ظهور حق. ظهور امام زمان یعنی ظهور، ظاهر میشود. میگوید به ظهور رسید، ظاهر شد. دارد حق ظاهر میشود. کی حق ظاهر میشود؟ وقتی باطل مخفی بشود. تا حالا باطل ظاهر بوده. تا حالا فکر میکردیم اینها است. این تکنولوژی است که دارد زندگی را اداره میکند. ۴ تا آدم پپه سادهلوح مشنگ شده میرفتند تو این کشورهای غربی میگفتند: «دین اینه که اینها دارند. ببین تکنولوژیاش را ببین، امکاناتش را ببین، هواپیمایش را ببین، قطارش را.» خوب ببین توش موندم. ببین ۸۰ سال به بالا دیگر مداوا نمیکند. میگوید همان جا جاتو پهن کن، فقط بمیری. دست و پا میزنند. ببین هیچی نیستند. ببین هیچی ندارند. مادی این است. عجز و ضعف و زبونی آدمیزاد را ببین. ایمان بیاور به حق تعالی. ایمان بیاور به قدرت مطلقه. ایمان بیاور به آن کسی که مدبر عالم است. ببین چه شکلی اداره میکند. ببین چه قدرتی است. به هر که بخواهد حیات میدهد. به هر کی بخواهد ممات میدهد. هر کی را بخواهد نجات میدهد. هر کی را بخواهد میبیند. آن وسط هزار تا دوا و دارو میمیرد. این بدون هیچ امکاناتی کنج خانه افتاده. یکی از اساتید ما که همین طوریش همیشه ایشان از قدیم بیمار بودند؛ کمغذا و کمخوراک و کمخواب. که من باخبر شدم ایشان کرونا گرفتند، گفتم: «ایشان دیگر امکان قصد دارم که از دنیا میرود.» به خاطر بیماریهای مختلفی که داشتند. بحمدالله، ایشان حالش خوب شده. فقط با یک سرم.
غذای پدرم از نصف یک نعلبکی کمتر است. خیلی وقتها این شکلی است. گفت: «یک نعلبکی پر نمیشود غذای پدرم.» به خواب هم مثلاً میگفت: «من خیلی وقتها ندیدم اصلاً یادم نمیآید پدرم خواب دیده باشم.» ریاضیات عجیب و غریب در پدر با این وضعیتی که ایشان دارند، حتماً دیگر آسیب میبینند. ماجرای ضعف جسمی شدید، سردردهای شدید، بیماری که اکثر جلسات ایشان اگر یک جلسه برگزار میشود، سه جلسه تعطیل میشود، اینها به خاطر بیماریهایشان است.
«من دارم خوب میکنم، من میبرم، من نگه میدارم. فلانم تریلیاردر است، فلانم جراح است، فلانم پزشک است.» خدا رحمت بکند همه اینهایی که از دنیا رفتند، خصوصاً اینهایی که در اثر مداوا و خدمترسانی به مردم کشته شدند. پزشکان عزیزمان، پرستاران عزیز، طلبههایی که در اثر خدمترسانی آسیب دیدند و بیمار شدند و از دنیا رفتند. همه عزیزان سر سفره رحمت پیغمبر باشند. این شب اول ماه شعبان که ماه پیغمبر اکرم است، سر سفره رحمت نبی اکرم باشند، انشاءالله. ولی خدای متعال دارد جلوه میکند. از این اسباب دارد ما را درمیآورد. عالم توحید این عالم است. «و علا بعضهم علی بعض سبحان الله عما یصفون.»
این نکته اینجاست که باورمان بیاید جز خدا کسی نیست. علامه اشاره میفرماید: «تعبیر 'لذهب کل اله بما خلق' به هر الهی خلقتی را نسبت داده، ممکن است شما خواننده اقرار ضمنی از قرآن بدانی و بگویی پس قرآن قبول دارد که غیر از خدای تعالی هم خالقهایی هستند.» یادتان باشد گفتیم مشرکین فقط تدبیر را به آلهه نسبت میدهند، نه ایجاد را. همه اعتراف دارند که ایجاد عالم مخصوص خداست. چیزی که هست در بعضی از جاها، تدبیر شکل خلقت به خودش میگیرد؛ مثل خلقت جزئی از جزئیات که با وجود آن نظام کلی تمامیت پیدا میکند. که این هرچند نسبت به خودش خلق است، اما نسبت به نظام کلی و مافوقش تدبیر است. پس در حقیقت در آیه مورد بحث، مخصوص 'ما خلق' فعل و تدبیر به هم آمیخته است. در قرآن کریم کلمه 'خلق' به فعل نسبت داده شده: «والله خلقکم و ما تعملون». هر کدام از آلهه خالق مادونشاناند؛ یعنی فاعلشان. همان طور که هر کدام از ما فاعل فعل خودمانیم. اما در عین اینکه ما خالق فعل خودمانیم، وجود را خدا به فعل ما میدهد. ایجاد اشیاء مخصوص به خداست و بس. هیچکس در این تردیدی ندارد. نه موحد، نه بتپرست. مگر بعضی از متکلمین که هنوز نتوانستهاند فرق بین فعل و فعل خدا را … خب، آخر آیه چه میفرماید: «سبحان الله عما یصفون».
تسبیح خدای متعال از آنچه که وصف میکند. هر آنچه که ما داریم وصف میکنیم شرکآمیز است. مگر مخلصین که غرق در عوالم توحیدند. برای اینکه ما با ابهام و توهم داریم وصف میکنیم. میگوییم خورشید درآمد، ابر بارید. همه اینها، همه اینها توصیفهای مشرکانه است. خورشید در نیامد، خورشید را درآوردند. خورشید تابید نه، خورشید را تاباندند. ابر بارید نه، ابر را به بارش آوردند. خب، همین هم که من میگویم باز با توهم است. یک نفر، آنی که مخلص باشد، فقط میفهمد. از سر صدق میگوید این حرفا. از سر باور و فهمیدن و شهود میگوید. لذا میفرماید که «سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین». سوره مبارکه صافات که بهش میرسیم.
از هر توصیفی غیر از توصیف مخلصین، خدای متعال تسبیح میشود. آن باوری که تو داری، نقص آن خدایی که تو در ذهن است، آن نه، آن نیست. «من را قبول کن. پیامبری که تو میگویی نه آن. آن توحیدی که تو میگویی، حالا جهنم نمیروی، موحدی ولی من آن نیستم. آن نیست. توحید آنی است که خودم فقط خودم را وصف بکنم. آن هم در مخلصین. چون مخلصین دیگر وصفی که در مورد خدا دارند، وصف خودشان نیست، وصف خداست. مخلصین از وسط رفتند کنار. خود خدا دارد خودش را وصف میکند. این میشود وصف درست. خوب، خدا کیست؟ 'عالم الغیب و الشهادت فتعالی عما'.» عالم غیب و عالم شهادت، متعالی است از آنچه که شرک میورزند. خیلی بالاتر از آنی است که برای شریک قرار میخواهد بفهماند. خدا خودش هم علم به تنزهش از 'ما یصفون' دارد. 'ما یصفون' به طوری که از سیاق برمیآید، عبارت از شرک است. در نتیجه معنای جمله مذکور، همان معنایی است که آیه ۱۸ سوره مبارکه یونس میفرماید: «و یعبدون من دون الله ما لا یضرهم و لا ینفعهم و یقولون هؤلاء شفعائنا عندالله قل اتنبئون الله بما لا یعلم فی السماوات ولا فی الارض سبحانه و تعالی عما یشرکون.» بنابراین در حقیقت برگشت جمله مورد بحث به یک احتجاج جداگانه است بر نفی شرکا و آن احتجاج عبارت از شهادت خود خدا به اینکه من هیچ شریکی برای خودم سراغ ندارم. همان طور که جمله «شهدالله انه لا اله الا هو» هم همین شهادت را میدهد. غیر از من نیست. الهی غیر از او "فتعالی عما یشرکون" از این شرکایی که برایش قائل اند، او عالیتر مرتبه و عالیتر است. اینها در مرتبهای نیستند که بخواهند در یک ردیف قرار بگیرند. نمیتوانند شریک او باشند. «تعالی عما یشرکون رب فاجعلنی فلا تجعلنی فی القوم الظالمین.»
میفرماید که حالا کلام به پیغمبر اکرم (ص) سوره مبارکه مومنون، سوره حرکت انسان بود به سمت حق و در این حرکت به رویش برسد، به فلاح برسد، فعال شود استعدادهایش. از خدا گفت، از انسان گفت، از جهت گفت، از آن کسی که این جهت را میبرد که انبیا بودند گفت. از نتایج کسانی که پذیرفتند و نپذیرفتند، گفت. حالا از تحقق این وعدهها میخواهد بگوید که ما انبیایی که آمدند برای اینکه شما را به حرکت بیندازند. وعدههایی دادند به شما. وعدههای خوب و بدی به شما دادند. گفتند: «اگر در مسیر ایمان قرار بگیرید به فلاح میرسید. اگر در مسیر ایمان قرار نگیرید، تباه میشوید.» بین فلاح و تباه شما باید انتخاب بکنید. کدامش باشید. حالا حرف از تباه و تباه شدن است. میگوید که بگو: «رب من» یعنی تو حالا این را به من مطرح کن. خدا به نبیاش صحبت میکند: بگو که «اما اَرُینّک» در این جمله به تهدید قبل برگشته. به پیامبر دستور میدهد از پروردگارت بخواه، تو را به آن عذابی که به آنها وعده داده دچار نکند. اگر آن عذاب را دیدی نجاتت بده. «قل ربی اما ترینی». امر به دعا و استغاثه است. تکرار کلمه «رب» هم که باز بعدش، اول آیه بعد هم رب دارد. به خاطر تأکید در تضرع. کلمه «ما» در «اما تریننی» زائد است. برای این آورده که به آن وسیله نون تأکید بر فعل شرط درآید. چون اگر نبود جایز نبود که نون تأکید در آخر فعل شرط بیاید. پس اصل جمله مذکور «ان ترینی» بوده. «ان ترینی» اگر به من نشان دهی. و جمله «ما یوعدون» دلالت دارد بر اینکه بعضی از عذابهایی که مشرکین به آنها تهدید شدند، عذاب دنیوی بوده؛ چون میفرماید: «اگر آن عذاب را به من نشان دادی، مرا ازش نجات بده.» از جمله «رب فلا تجعلنی فی القوم الظالمین» مرا در بین قوم ستمکار قرار نده، به طور کنایه فهمیده میشود که اگر آن جناب در حال فرود آمدن عذاب بر کفار، در عذاب او را هم در بر میگیرد.
بگو به من بگو که من اگر وعدههایم را نشان دادم، تو وسط این ماجراها نباشی و وسط قوم ظالمین. این جامعهای که ظلم بر آن حاکم است، تو وسط آن جامعه، آن چیزی که بر مجموع اینها میخواهم جاری بکنم به تو نرسد. از من بخواه که اگر بر یک جامعهای به خاطر آن کفر جمعیشان، یک اثری را بار کردند، جزایی را و نتیجهای را مترتب کردم، تو فرد را جدا کنم از این جامعه، حسابت را از این وسط جدا کنم. که آن هم با استغاثه و دعا و اینها است که مبتلا نشوی به آن حوادث جمعی که برای مردم رخ میدهد.
«و انا علی ان نرییک ما نعدهم لقادرون.» خطاب به پیغمبر. منظور از آن تسلیت و دل خوش کردن اوست. میفرماید که خدای تعالی قادر است تو را از عذابی که به مشرکین نشان میدهد نجات بدهد. شاید مراد از آن عذاب همان عذابی است که در جنگ بدر بر سر مشرکین آورد. با اینکه به رسول خدا و مؤمنین هم نشان داد. معذالک آنها را نجات داده، بلکه مایه شفای غیظ دلهای آنها کرد. «انا علی ان نرییک ما نعدهم. ما بر آن چه که به تو ارائه میکنیم، از آنی که وعده به اینها دادیم، قادریم. قادریم که به تو نشان بدهیم که چه وعدههایی به اینها دادیم.»
«ادفع بالتی هی احسن السیئه.» سیئه را دفع کن. بدیها و زشتیها را دفع کن. با چه؟ با آنی که احسن است، با آنی که زیباتر. خب «سیئه» چیست؟ شرک. «احسن» چیست؟ توحید. تو هر ماجرایی با آن جنبه مشرکانه که مواجه میشوی، چطور آن حیثیت مشرکانه را تو عالم نفیاش کنی، محوش کنی؟ با توحید. با بس توحید. تو هر جایی اگر آن منطق توحیدی را آوردی، منطق مشرکانه حذف میشود، محو میشود. این میشود دفع سیئه با آنی که احسن است. «احسن» در منطق قرآن، توحید است. در سوره فصلت به نظرم میفرماید که چه؟ کدام دعا؟ «و من احسن قولا». «و من احسن قولا ممن دعا الی الله. آیه ۳۳» کی قولش زیباتر است از کسی که دعوت به حق تعالی میکند: «و عمل صالحا و قال اننی من المسلمین.» پس «احسن» چیست؟ توحید. دعوت به توحید.
هیچ وقت با شرک مشرکانه مبارزه نکن. با شرک موحدانه مبارزه کن. برای اینکه یک شرکی را از جامعه محو کنی، یک شرک دیگری جایش نیاید. برای اینکه توجه از اسباب را قطع بکنی، باز توجه به یک اسباب دیگری را نیاور. اگر میخواهی توجه به اسباب را از بین ببری، توجه به مسببالاسباب را بیاور. توحید را بیاور. این میشود «ادفع بالتی هی احسن». از سیئهای که از ایشان میبینی، با نیکی تلافی کن. تازه از بین خوبیها، خوبتر آن را انتخاب کن. آن توحیدیتر است. آنی که موحدانه است. مثل اینکه اگر بدی آنها به صورت آزار و اذیت است، تو به اینها احسان کن. منتها درجه طاقت خودت را در احسان به آنها مبذول بدار. اگر این مقدار نتوانستی، هر چقدر که توانستی. اگر آن هم مقدور نبود حداقل از اینها اعراض کن.
«نحن اعلم بما یصفون.» «ما بهتر میدانیم که چه برداشتی از دعوت تو دارند.» تسلیت به پیغمبر است تا از آنچه از ایشان میبیند ناراحت و غمگین نشود. از جراتی که نسبت به پروردگارشان به خرج میدهند اندوهگین نشود. چون خدا بهتر میداند که چه چیزهایی میگویند. «ما عالمتریم به آنی که این را وصف میدانیم. چی چی به چی است. من حواسم هست که اینها تا کجا چه میگویند. تا کجا حرفشان میخواهد برش داشته باشد. من باید اثر بدهم که نمیدهم. تو غصه از این نخور که اینها روبروی تو میایستند. حرف تو را قبول نمیکنند. در برابر منطق موحدانه تو، منطق مشرکانه میآورند.» بعد آن منطق مشرکانه مشتری زیاد دارد. اثر تا یک جایی هم اثر میدهم. از یک جایی به بعد دیگر اثر از بین میبرم. غصه نخور. «من عالمترم به اینکه اینها وصف میکنند.»
«اعوذ بک من همزات الشیاطین.» که یکی از آیات بسیار مهم قرآن کریم و یک دستور جدی است و یک راهحل هم برای آنهایی که با جن و اینها مواجه میشوند، هم برای آنهایی که خطورات و وسوسه و اینها خیلی خیالاتشان میآید و در زندگیشان تأثیر میگذارد، هم برای عموم ماها، به هر نحوی با شیاطین درگیری. همزات شیاطین چیست؟ اولاً که آیه میفرماید که بگو «رب من پناه میبرم به تو از همزات شیاطین.» خب، همزات شیاطین منظور چیست؟ از مرحوم آقای مصطفوی در کتاب التحقیق میخوانیم، جلد ۱۱ میشود، جلد ۱۱، صفحه ۳۰۸، ماده «همز». اما «همزه» که میگوییم یکی از حروف همزه است. «همزه لمزه». «ویل لکل همزه لمزه.» این «همز» یعنی چه که همزات شیاطین را میخواهیم بگوییم؟ عیب گرفتن، نقص، ضعیف، لمس، عیب گرفتن و در واقع تضعیف شدید. وقتی یک کسی را خیلی دیگر میزنیم، میپاکونیاش، نابودش میکنی، میشود لمس. یک وقتی خیلی خفیف و نامحسوس است. یک وقت میفهمد دارد میخورد، لمس. یک وقت نمیفهمد که دارد میخورد، این میشود همز. یک جوری که نمیفهمد داری میزنیاش. خیلی نامحسوس و نامرئی. با پنبه سر بریدن است. میشود همز. همزه میگویند. همزه به خاطر اینکه این مخرجش نامحسوس است. چون میگویند مخفیترین مخرج را دارد و از خود نای همزه تلفظ میشود. لذا به همان نامرئی بودن، نامحسوس بودن، یک چیزی که حضور دارد ولی نامحسوس است. همزه. اگر که میگوییم همزه این از تو حلق درنمیآید. از تو گلویم نیست. از توی دهانم نیست. مخرج دهانی ندارد. زبان و اینها دخالت ندارد. این از همزه میآید، از نای میآید، صدای همزه را تولید میکند. یعنی کاملاً مخفی. مصادیقش هم در قرآن همین «همزه لمزه» که جفتش را کنار هم آورده و سوره مبارکه قلم که «و لا تطع کل حلاف مهین.» بحث و این آیهای که «قل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین.» جمع «همزه» است به معنای عیب گرفتن مکرر و اینی که میخواهد سوءنیت را حمله بهت بکند و میخواهد ضعیفت کند، میخواهد سستت کند، شلت کند، میخواهد از حق منحرفت کند. پس شیاطین موانعاند برای این مسیر. در مسیر شکوفایی ما، در مسیر فعال شدن استعداد ما. کیها نمیگذارند ما استعدادمان فعال بشود؟ شیاطین. چه شکلی نمیگذارند؟ با همزات. با یک سری ایدهپردازیهای نامرئی. از یک کانالهای کاملاً مخفی. با یک جریانسازی نامحسوس میآیند. یک افکار را در ما ایجاد میکنند. یک باورهایی را که ما شکل میدهیم. از کجا دارد میآید؟ یک طراحیهای کاملاً پنهان دارند. این میشود همزات شیطانی.
«تو هم دسترسی نداری برای اینکه بخواهی ببینی. تو فقط باید به من پناه ببری.» راهحلش فقط «اَعوذ» است، استعاذه. تعالی، پناه بردن به حق. اینکه «رب» یعنی تحت ربوبیت او باشی و رب تو هر وقتی که اینها آمدند با برنامه، برنامهریزی بیاندازندت تو دام، تو را از برنامه اینها در بیاورند. این میشود حق تعالی. به خدا کی را درمیآورد از اینها؟ آنی که در ربوبیت او است. لذا اصل اینکه ما آقا دستور برای جن و آسیب و فلان و فلان کس، نمیدانم سحر کرده و یک دستور بیشتر ندارد. تحت ربوبیت حق تعالی باش. اگر رب تو اوست، ادارهات میکند. راهحل چیست؟ کارهایی بکن که ربوبیت حق تعالی در تو قوی شود. اتصال تو به ربوبیت. بله، این ذکر و اینها البته خوب است. از این جهت که اینها اتصال ایجاد میکند. دعا خوب است. بعضی از این اذکار، ذکر آیة الکرسی، اذان. برخی دستورات خاص برای نفی این جور مسائل خیلی خوب است. ولی عمده مسئله این است. اگر کسی قدرتمند شد توی مسیر اخلاص، او رفت بالا و ربوبیت حق تعالی در او شدت پیدا کرد، اینجا دیگر همزات شیاطین در او اثر ندارد. راهحل فرار از همزات شیاطین، تقویت ربوبیت است. یک کسی خوب تقویت ربوبیت به چیست؟ به تقویت عبودیت. هر کسی هر چقدر در عبودیت قویتر بشود، ربوبیت حق تعالی بر او قویتر میشود. وقتی ربوبیت حق تعالی قویتر شد، از همزات شیطان، طراحیهای پیچیده و مخفی و نامحسوس شیطان نجات پیدا میکند. یکی یکی از آنها عبور میدهد. حالا بدون اینکه اصلاً بفهمد: «رب اعوذ بک». به تو پناه میبرم. راهحلش فقط این است.
«و در دست او من همزات شیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون.» به تو پناه میبرم از اینکه اینها حاضر شوند مرا. مرحوم علامه میفرمایند که روایت از امام عسکری (علیهالسلام) نقل میکنند که: «همزه شیطان، وسوسههایی است که تو دلت میاندازد.» در این دعا یک رسول خدا دستور میدهد که از اغوای شیطانها به پروردگار خود پناه ببرد. از اینکه شیطانها نزدش حاضر بشوند، به آن درگاه التجاء پیدا کند. در این تعبیر اشارهای هم به این معنا هست که شرک و تکذیب مشرکین هم از همان همزات شیطانها است. از همان احاطه و حضور آنهاست. من اصلاً به تو پناه میبرم از اینکه من در محضر شیطان قرار بگیرم. شیطان برای من حاضر بشود. پس اول اینکه از برنامهریزیها و توطئهها و دامها نجات پیدا کنم. تو مرتبه بالاتر اصلاً از حضور او نجات پیدا کنم. اصلاً جوری باشم که دسترسی به من نداشته باشند. اول اینکه آسیب نزنند، بعد اصلاً دسترسی به من نداشته باشند. این شیاطین. حوزه نفوذ اینها نباشم. در دسترس اینها نباشم. نتوانند من را پیدا کنند. تو مدار اینها نباشم. از مدار اینها گم بشوم. که این همان مخلصین است. مرتبه مخلصین که در مدار شیاطین نیستند. در حوزه نفوذ و سیطره اینها نیستند.
خب، جفت اینها با چیست؟ با ربوبیت است. خب، حالا اگر کسی در این ربوبیت نبود، ماجرای بعدی سوره مبارکه مؤمنون که آیات پایانی است، از آیه ۹۹ تا ۱۱۸، که بحث مبسوطی دارد و انشاءالله جلسه بعد به توفیق الهی بحثش میکنیم. یک بحث کامل و مجزایی است. دلم نمیآمد که امشب بحث را مطرحش بکنیم. البته نمیشد که کلش را مطرح کرد. چند آیهاش را بخوانیم ولی دیدم که نه، چون یک بحث یکپارچه است، حیف است. بحث خیلی زیبایی است. خیلی تویش نکته دارد. هیچ جای قرآن هم دیگر این نکته نیامده است. همین فقط آخر سوره مبارکه مؤمنون است و نکات بسیار ظریف و فوقالعاده، فوقالعاده کلیدی که انشاءالله خدای متعال توفیق دهد این آیات را با هم جلسه بعد میخوانیم. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله.
بسماللهالرحمنالرحیم
اللهم اجعل ثواب مجلسی و منطقی.
به سوره مبارکه مؤمنون رسیده بودیم و مباحث پیرامون این سوره. به آیه ۹۱ این سوره رسیدیم: «بحمدالله که میخوانیم، منتخذ الله من ولد و ما کان معه من اله اذان لذهب کل الهم بما خلق و علا بعضهم علی بعض سبحان الله اما یصفون»؛ میفرماید که خدای متعال هیچ فرزندی اتخاذ نکرده و همراه او الهی نیست. بنابراین، هر الهی میرفت به آنچه خلق کرده و بعضی از این الههها علو به خرج میدادند نسبت به بعضی از این الهههای دیگر و تسبیح خدا را از آنچه که اینها وصف میکنند. مسئله فرزند داشتن خدای تعالی، مسئلهای که در بین مشرکین شایع و معروف بوده – ملائکه یا بعضی از آنها را، بعضی از جن و بعضی از قدیسین بشر را اولاد خدا میدانستند – و اتفاقا نصارا هم در این قول از مشرکین پیروی کردند و مسیح را فرزند خدا دانستند.
البته این را باید از معنای اتخاذ ولد به فرزندی تفکیک کرد، مبنی بر اینکه کلمه «فرزند» به چیزی که از حقیقت لاهوت و از جوهره ذات او جدا گشته، شامل بشود؛ چون از نظر لغت چنین چیزی مصداق فرزند نیست، مگر همان طور که گفتیم، به نوعی اشتقاق آن را هم مصداق بدانیم که آن وقت اله و معبودی که او را فرزند مینامند، مولود از اله دیگری باشد. اما فرزند ادعایی به اینکه بیگانهای را به عنوان شرافتدادن یا به فرض دیگری، پسر کسی بدانیم، باعث نمیشود که حقیقت پدر در آن فرزند یافت شود؛ مثلاً، نوع فرزندی که یهود برای خودشان قائلند، «ما فرزندان و دوستان خداییم» که میخواهند صرفا برای خودشان ادعای شرافتی بکنند.
البته در آیه مورد بحث، منظور نفی این گونه فرزندی نیست؛ چون سیاق کلام، سیاق نفی تعدد آلهه است. بحث در واقع، فرزند ادعایی و از باب شرافت و اینها را این آیه مطرح نمیکند. بحث تعدد آلهه و فرزند به نحو تشریک مستلزم الوهیت نیست. خلاصه، یهود نمیخواهد سهمی از الوهیت را برای خودش اثبات کند. پس از گفته یهود، چندخدایی لازم نمیآید. هرچند که همین نامگذاری هم ممنوع فرموده.
«اتخاذ ولد» که خدا فرزندی را اتخاذ نکرده، معنایش چیست؟ این است که خدا چیزی را ایجاد کند که سهمی از حقیقت خدایی خودش را در آن موجود هم قرار دهد و در آن موجود هم باشد، نه اینکه به خاطر جهتی از جهات، کسی را فرزند خدا اسمش را بگذارند. گرچه بعضی هم این را هم «اتخاذ ولد» دانستهاند.
این را هم باید اضافه کرد که کلمه «ولد»، همان طور که از حرفهای قبلی فهمیدید، از نظر مصداق و در نظر مشرکین، اخص از الهه است. این طور نیست که همه معبودهای مشرکین، از نظر آنها فرزند خدا باشند؛ چون خود آنها به خدایانی اعتقاد دارند که آنها را فرزند خدا نمیدانند. پس اینکه در آیه مورد بحث میفرماید: «خدا هیچ فرزندی برای خودش نگرفته و هیچ معبودی با او نیست»، دو تا جمله تکراری نیست؛ بلکه در جمله اول، یک معنای اخصی را نفی کرده، در جمله دوم، به عنوان ترقی، معنای اعم را نفی کرده. کلمه "تو" در هر دو جمله زائد است. منظور از آن صرفاً تأکید نفی است.
اینکه فرمود: «اگر این طوری بود، هر الهی به تدبیر امور مخلوق خودش میپرداخت، ذهب کل اله بما خلق» حجت بر نفی تعدد خدایان است. میخواهد بفرماید که چند تا خدا نمیتواند باشد. بحث توحید است دیگر؛ که در واقع، اثبات توحید و انکار شرک در این آیات مقدمه این است که ما یک مقصد بیشتر نداریم در آن حرکتی که داریم و انسان موجودی است که در حرکت به سمت رویش دارد میرود. حرکتش به سمت عوالم بالاست و لوازم این حرکت را باید مراعات بکند. اگر مؤمن باشد، این حرکت برای او منجر به نتیجه میشود و با رویش و فلاح برایش همراه است. اگر مؤمن نباشد، نتیجه عائد او نمیشود. خب، مؤمن بودن، رکن اصلیاش توحید است و بحث توحید را این آیات دارد مطرح میکند.
الیالابد، یک خدا، یک مقصد، یک جهت در این عالم بیشتر نیست و هیچ چیزی در عرض خدا خدا نیست. در طول خدا هم خدا نیست. نه خدا در طول خودش چیزی را ولد گرفته برای خودش و در عرض خودش الهی هست همراه او، الهی هست. پس، نه در طول، نه در عرض برای خدای متعال شریکی نیست و با استدلال رد میکند که چرا شریکی نیست و چرا اله دیگری در این عالم نیست. میفرماید که محذور تعدد خدایان را بیان میکند. حاصلش این است: «تعدد آلهه تصور نمیشود، مگر وقتی که میان آن چند خدا جدایی باشد.» اصلاً ما کی میگوییم چند تا؟ دو تا کی میشود، سه تا کی میشود؟ وقتی یکی باشد و یک دوی باشد، یعنی چه؟ یعنی یک جایی باشد که این یک، دیگر یک نباشد. در واقع، شرک جایی معنا دارد که وقتی که یک نفری حضور دارد و دیگری هم هست؛ یعنی محدودهای هست که من دیگر حضور ندارم و همین محدوده عدم حضور من میشود محدوده حضور فرد ب.
اگر ما خدا را واجبالوجود فرض میکنیم، کمال مطلق فرض میکنیم، چون هر کمالی را فرض بکنیم این کمال یا باید به ذات باشد یا باید بالعرض باشد. یا از خودش است یا از دیگری است. یا از خودش است یا بالعرض. اگر به غیر باید منتهی بشود به کسی که کمالش از خودش است. اگر کسی کمالش از خودش شد، همه کمال میشود؛ چون اگر باز کمالِ او از خودش بود ولی کمال دیگری بود که او از خودش نداشت، باز محدود میشود و نیازمند میشود به یک کمال دیگری، به کسی که کمال داشته باشد. همین معلوم میشود که این محدوده وقتی محدود است، نمیتواند کمال به ذات باشد. در بحث کلام ما توضیح دادیم، همین که کمال مطلق میشود، دیگر دو برنمیدارد. کمال مطلق دو بردار نیست. اگر کمال مطلق، کمالِ محدود است و آن محدودهای که کمال دیگری هست، چرا نیست؟ همین باعث میشود که کمال مطلق نباشد.
این استدلالی است که در آیه دارد مطرح میشود و میفرماید که اگر تعدد آلهه بود، حاصلش این است: تعدد آلهه تصور نمیشود، مگر وقتی که میان آن چند خدا جدایی، به هیچ وجه از وجوه در معنای الوهیت و ربوبیت متحد نباشند. معنای ربوبیت یک اله در یک ناحیه عالم و در نوعی از انواع موجودات آن این است که تدبیر آن ناحیه به او واگذار شده باشد، به نحوی که در کار خودش مستقل باشد، احتیاج به غیر خودش و حتی به آن کسی که این پست را به او واگذار کرده نداشته باشد. این هم روشن است که دو تا موجود متباین، اگر ترشحی و اثری داشته باشند، آثار آن دو تا هم متبایناند؛ یعنی وقتی دو تا شد، باید آثارشان هم دو تا بشود. باید هر کدام در مخلوق خودش تصرف بکند.
اگر الان نصف مخلوقات مال یک خدای اند، نصف مخلوقات مال آن یکی خدای اند، باید نصف مخلوقات یک مدل اداره بشوند، نصف مخلوقات یک مدل دیگر اداره بشوند. نصف انسانها باید یک مدل داشته باشند، یک ساختار داشته باشند، نصف انسانها باید یک ساختار دیگر داشته باشند. نصف کره زمین باید یک ساختار داشته باشد، نصف دیگر کره زمین باید ساختار دیگر داشته باشد. یا مثلاً دو تا خورشید باشد، دو تا ماه باشد، هرکدام بالاخره باید یک خورشید برای خودش بزند، یک ماه برای خودش بزند و هر کدام باید ربوبیت خودش را نسبت به آنی که خلق کرده نشان بدهد. وقتی ما در کل ساختار عالم یک هارمونی، یک نظم هماهنگ میبینیم، این حکایت از یک ربوبیت دارد، از یک دستگاه خالقیت دارد. دستگاه خالقیت وقتی یکی است، ربوبیت وقتی یکی است، پس اله هم یکی است.
هم از این طرف میشود رفت، هم از آن طرف میشود آمد؛ یعنی اگر اله چند تا باشد، هر الهی باید مخلوق خودش را داشته باشد، نسبت به مخلوق خودش هم باید ربوبیت مختص به خودش اعمال بکند. از این طرف، از آن طرف هم میگوییم اگر چند مدل ربوبیت در این عالم داشتیم، کشف میکردیم که چند تا رب داریم و از چند تا رب، کشف میکنیم که چند تا خالق داریم. در حالی که ما یک دستگاه بیشتر در کل این عالم نداریم.
همه انسانها الان چطور میآیند، میگویند علم روانشناسی؟ علم روانشناسی یعنی چه؟ در مورد یک انسان دارد صحبت میکند؛ یعنی قائل به این است که انسان بماهو انسان یک ساختار روحی دارد، یک ساختار فیزیولوژیکی دارد. بدن این انسان، یک نظام دارد. گردش خونش، کبدش، اوراش، چربیاش، بحث میکنند. در طب با یک انسان کار دارند. در روانشناسی با یک انسان کار دارند. در جامعهشناسی با یک نوع انسانی کار دارند. در حشرهشناسی، در عین حال که جنس حشره را یک چیز میدانند. انواع حشرات البته مختلف است، ولی در مورد یک گونه حشره دارند صحبت میکنند؛ یعنی جنس حشره یک چیز است. یک دستگاه حاکم بر حشرات، این دستگاه حاکم در حشرات، در هر کدام از این نوع حشرات یک تفاوتهایی دارد. دستگاه حاکم بر زندگی حیوانات، یک نظام واحد است. در هر کدام از حیوانات یک تفاوتهایی دارد. دستگاه حاکم بر کهکشانها و افلاک و اینها یک دستگاه است که تفاوت پیدا میکند در افلاک، مثلاً مختلف.
این دستگاه عالم یک دستگاه است، معلوم میشود که این ربوبیت یک ربوبیت است. وقتی ربوبیت یک است، اله یک است. وقتی اله یک است، پس رجوع ما به یک اله است. پس زندگی ما را باید توحید شکل بدهد، بر مبنای توحید باید زندگی کنیم. و کی به فلاح میرسد؟ کسی که توحید داشته باشد، کسی که موحد است، کسی که ایمان به همان یک جهت دارد. منطقا و عقلاً قانع میشویم به اینکه یک اله در این عالم بیشتر نیست، ولی جریان زندگیمان دست آن یک اله نیست. مسئله به این نیست که ذهن ما قانع بشود، بحث ذهنی کمک نمیکند، به فلاح نمیرساند. آنی که به فلاح میرساند، باور قلبی و ترتیب اثر دادن به این باور است: «المؤمنون الذین هم فی صلاتهم».
اول باور قلبی است، بعد بروز پیدا میکند در صلاتش، در امانتش، در عهدش، در مراقبتهایش نسبت به دامن و از این قبیل. یک جریان، یک نظام، یک هارمونی حاکم میشود بر زندگی او. به یک جهت میرود که آن میشود جهت توحید. به سمت حق تعالی حرکت میکند. وقتی این طور شد، لازمش این است که هر کدام از این آلهه مفروض، در تدبیر آنی که راجع به آنها است، مستقل باشد. لازمه این استقلال در تدبیر هم این است که رابطه اتحاد و اتصال در بین انواع تدبیرهای جاری در عالم منقطع باشد، که همان توضیحاتی که عرض کردم. دارم، مثلاً نظام جاری در عالم انسانی غیر از نظامی باشد که در سایر انواع حیوانات و نباتات و خشکی و تری عالم و کوه و دشت و آسمان و زمین جریان دارد. نظام جاری در هر کدام از اینها غیر از نظام جاری در انسان باشد. معلوم است که اگر بخواهد انقطاع این شکلی پیش بیاید، به این نحو، آسمانها و زمین و موجودات فساد برایش پیش میآید. و چون میبینیم که آسمانها و زمین و آنی که در بین اینها است فاسد نشدهاند، تباه نشدهاند، اگر آسمان بخواهد با دو مدل اداره بشود، سه روز در هفته این مدلی اداره بشود، سه روز در هفته مدیریت دو تا الهه، مگر قالب شرک نیست؟
اگر شرک است، دو تا مبدأ است، باید این دو تا مبدأ دو تا جریان درست بکنند. دو مدل عالم را اداره بکنند. پس چرا همیشه با یک مدل دارد اداره میشود؟ میلیاردها سال دارد با یک مدل عالم اداره میشود. همین بوده و همین هست و همین خواهد بود. دو تا اله پس چرا تنوع ندارد؟ اگر هم تنوع میشد که فساد میشد. این میگفت امروز خورشید از شرق به غرب برود، آن میگفت امروز خورشید از غرب به شرق برود. این میگفت زمین این مدلی بچرخاند، آن میگفت زمین آن مدلی بچرخاند. این میخواست کهکشانها را جابجا کند، این میخواست منظومه شمسی را جای مثلاً زحل با عطارد عوض کند. این میگوید این امروز آنجا باشد، آن میگوید امروز اینجا باشد و فساد پیش بیاید. دیگر باید متلاشی بشود. دو تا برنامه وقتی میخواهد به یک دستگاه با هم همزمان وارد بشود، باعث چه میشود؟ باعث اختلال همان میشود. شما همزمان هم مثلاً یک برنامه را باز بکنید، هم یک طرف شیفت دیلیتاش بکنید. این چه میشود؟ دستگاه هنگ میکند؛ یعنی هم میخواهد آن را رانش کند، هم میخواهد دیلیتاش کند. همزمان دو تا کار با هم انجام بدهد. این باعث تباهیاش میشود، باعث فسادش میشود، هیچکدام اجرا نمیشوند.
اگر عالم این شکلی بود، دو تا جریان میخواست ادارهاش بکند، باعث فساد این عالم میشد. پس اینی که در عالم وحدت رویه میبینیم ما را به توحید میرساند. منبع و جهت یک است. دستگاه اداره عالم یکی است و یک نفر دارد مدیریت میکند. پس میفهمیم که رابطه بین همه آنها هست و نظام در همه آنها یکی است. از اینجا هم میفهمیم که پس مدیر همه عالم یکی است. این همان است که در مورد نظر جمله «ذهب کل اله بما خلق» میباشد و معنایش این است: اگر با خدا خدایانی دیگر میبود، هرکدام از آن خدایان از دیگران جدا میشد و تدبیر مخصوص به خودش را میداد. این همان توضیحاتی است که عرض کردم. چه اتفاقی میافتاد؟ بعد حالا دو تا مدل که میخواهند اداره بکنند، هیچ کدام که با همدیگر کنار نمیآمدند. اینجا دعوایشان میشود. هرکی میخواست مدل خودش را غالب بکند به آن یکی، با قدرتی که دارد، با داراییهایی که دارد، آن دیگری را از کار بیندازد. «لعلی بعضهم علی بعض» اتفاق میافتاد. درک این اتفاق هم نیفتاده است. پس این حکایت میکند از چه؟ از اینکه تعددی نیست. یک اله بیشتر نیست. این ارزش توحید این جمله محدود به همین است. دلیل بر توحید است و محذور تعدد آلهه را میرساند که از این محذور و تعالی، فاسد نشدن نظام هستی نتیجه گرفته میشود.
یک حجت دیگری علیه تعدد آلهه تألیف پیدا میکند، به این بیان که تدابیر جاری در عالم چند قسمت است. یکی تدابیر عرضیه، یعنی تدبیرهایی که در عرض هم قرار دارند. عرضیه مثل تدبیر جاری در تری، تدبیر جاری در خشکی که در عرض هماَند. مثل دو تا تدبیر جاری در آب و آتش. اسم دیگر تدابیر، تدابیر طولی است. این هم باز به دو قسم تقسیم میشود. یکی تدبیر عام و کلی و حاکم. دیگری تدبیر خاص و جزئی و محکوم؛ مثل تدبیر عام عالم زمین، تدبیر خاص عالم نباتات که جزئی از زمین است. تدبیر عام عالم سماوی، تدبیر خاص عالم کوکبی معین که جزئی از آسمان است. تدبیر عام عالم مادی، تدبیر خاص نوعی از انواع مادیات. اینها میشود همش طولی. بعضی از تدابیر است که نسبت به بعضی دیگر علو دارد، تسلط دارد. به این معنا که طوری است که اگر تدبیر زیردست آن از آن منقطع بشود، به کلی باطل میشود، تباه میشود؛ چون قوامش به تدبیر مافوقش بستگی دارد.
بخشهای مربوط به توحید و بحثهای دقیقی است. اینجا جای دقت بیشتری میطلبد. حوصلهها سر نرود و کسی خسته نشود. این بخش، بخش بسیار مهمی است. این را بگویم برای اینکه حوصلهتان سر نرود، امروز حالا احتمالاً نرسیم سوره مبارکه مؤمنون را تمام کنیم. اگر امروز تمام نشد، آن بخش آخر سوره مبارکه مؤمنون، بخش بسیار فوقالعادهای است که بسیار جذاب و قشنگ است. بحثهای آن سوی مرگی است. میخواهم بگویم که حوصلهها اگر اینجا سر رفت که یک کم بحثها عمیق است، آنجا بشارت میدهم که از آن بحثهای آن سوی مرگی داریم؛ انشاءالله. صفحه آخر سوره مبارکه مؤمنون خیلی بحثهای قشنگ و جذابی در مورد حالا اینهایی که وارد عالم برزخ میشوند و مؤمنانه نبودند، به فلاح نرسیدند، وضعیت برزخی اینها چه مدلی است که حکایت عجیب و غریبی است که انشاءالله فعلاً بگوییم که پس ما جهت زندگیمان توحید است، خدای متعال است و استدلال برای توحید هم همین است که داریم عرض میکنیم.
مادری پیام داده که «بچه من نماز میخواند و سجده و نماز شب و فلان و اینا و آتئیست شده.» میگوید که «من همیشه بعد از نمازها سجده میکردم، گفتم خدایا حقیقت را به من نشان بده و حقیقت الان برای من روشن شد، فهمیدم که خدایی نیست. جوابم را گرفتم از نماز.» چه کنم؟ اینها جوابش همینها است که اگر نیست یا اگر هست چند تا است. فلان و اینا. اصطلاحش تو همین دو خطی است که تو این آیه خدا جوابم داد که خدا نیست؛ یعنی «دنبال حقیقت بودم، حقیقت برایم کشف شد.» اینکه واسه مادر ساکت کنه. همان خدایی که تو میگویی به من فهمانده که خدایی نیست. خود همینهایی که داری میگویی، اینها همش به قول مرحوم علامه طباطبایی. یک کسی آمد، گفتش که «من خدا را قبول ندارم.» «همینهایی که میگویی واقعیت دارد یا ندارد؟» یکم فکر کرد، واقعیت دارد؟ گفت: «پس واقعیت را قبول داری.» ایشان فرمود که: «این عین واقعیت است یا واقعیتش را از عین واقعیت گرفته؟» «خود ذات واقعیت است یا واقعیت گرفته؟» یا سکوت کرد. گفت: «تو سی ثانیه موحد شدم.» که علامه طباطبایی گفتند «تمام. این جملهای که میگویی واقعیت دارد یا ندارد؟» اگر میگوید واقعیت ندارد که هیچی دیگر، توهم است. به چه اعتقاد داری؟ چیزی که نیست. اگر میگویی واقعیت دارد، هست. عین هستی است یا هستش و از عین هستی گرفته؟ عین هستی که نیست. این را میپرسیم چون فلسفه خواندی، ذهنت آماده است. هستیاش را از عین هستی که نگرفته. خودش که عین هستی نیست، هستی از عین هستی گرفته. همین که میگویی واقعیت دارد، عین هستی را پذیرفتی. ما همان عین هستی را بهش میگوییم خدا. همان که عین واقعیت است. هر چیزی که واقعیت دارد، به او واقعیتش را دارد. هر چیزی که هست، هستیاش را از او دارد.
برهان صدیقین. این را اگر بخواهند دو تا باشند، پس این اولاً اثبات خدا. اگر بخواهد دو تا باشد، چه میشود؟ بالاخره در سلسله طولی آخر ختم به کدام بشود؟ آخر به سلسله طولی به دو تا که نمیشود. آخر به یکی باید ختم بشود. آن یکه خب ترجیح میشود که نه این، نه آن. یا همین، یا همان. نمیشود که یک روز تو، یک روز نه. این هم نمیشود. هر کدامشان باید دعوایشان بشود. برتری پیدا کند. آن سلسله طولی به او ختم بشود. معلوم است پس نمیشود خدا نباشد. نه میشود خدا باشد و دو تا باشد. اگر خدا هست که؟ آیا تا آخر سوره مبارکه مؤمنون و خیلی هم فوقالعاده است که بحث توحید به طرز عجیبی مطرح میکند. آیه ۱۱۷ میفرماید که: «و من یدع مع الله الها آخر لا برهان له به». به هر که بخواهد همراه خدا، خدای دیگری را بخواند که هیچ برهانی برای این مسئله ندارد. اصلاً برهانبردار نیست. نمیشود برایش برهان آورد. استدلال ندارد. پس خدا هست و خدایی که هست، یکی بیشتر نیست. نمیتواند دو تا باشد. اگر بخواهد دو تا باشد، همین که دارم میفهم مهم است. پس اینجا خوب دقت بکنید.
سلسله طولی. پس تدبیرها یا عرضی است یا طولی است. تدبیرهای عرضی این خشکی است، آن تری است. اینها. سلسله طولی چه؟ نباتات در ذیل نباتات، درخت در ذیل نباتات، چمن در ذیل نباتات، فلان گیاه، علف. درست شد؟ اول شما تدبیر نباتات را داری. وقتی تدبیر نباتات را داشتی، تدبیر چمن هم بهت میدهند. تدبیر طولی. درسته؟ بعضی از تدابیر هست که نسبت به بعضی دیگر علو دارد، تسلط دارد، به این معنا که طوری است که اگر تدبیر زیردستش ازش منقطع بشود، به کلی باطل میشود؛ چون قوامش به تدبیر مافوقش بستگی دارد. عیناً مثل اینکه اگر زمینی نمیبود، دیگر معنا نداشت که انسان زمینی وجود داشته باشد. پس اگر تدبیر عام زمینی نباشد، معنا ندارد که عالم انسان جداگانه و مخصوص به خودش تدبیر داشته باشد. معلوم است دیگر. لازمه روشن این است که خدای مدبر تدبیر عام، عالمی نسبت به خدای مدبر یک نوع؛ یعنی آنی که خدا آن تدبیر عام را دارد، نسبت به آنی که تدبیر خاص را دارد، آنی که تدبیر عام را دارد، برتری دارد نسبت به آنی که تدبیر خاص را دارد. درست است؟ آنی که تدبیر نباتات را دارد، نسبت به آنی که تدبیر چمن را دارد، کدامش موافق کدام است؟ آنکه تدبیر نباتات را دارد، بله، این نسبت به آن زیردست، خوار و خفیف باشد.
و استعلام و تفوق یک اله بر اله دیگر عقلاً محال است. حالا یعنی چه جور میشود که هر دو خدا باشند ولی یکی زیردست آن یکی باشد؟ اگر خدا است، الان بالاخره مگر تدبیر از بالا به پایین نمیآید؟ جفتشان که نمیتوانند تدبیر نباتات را با هم داشته باشند. تدبیر نباتات را با همدیگر داشته باشند، چه میشود؟ نابود میشود. همان که گفتیم همزمان بخواهند دو تا جریان به یک چیزی بدهند، نابود میشوند. پس یک جا باید بیاید. یک حالت دارد اینی که یا در عرض هم که نمیشد، یا در طول هم باید قبول بکنیم. یکی از آنها میرود بالا، آن یکی میشود زیردستی. یکی میگوید: «مسئولیت نباتات با من است، مسئولیت چمن با تو.» «مسئولیت چمن با من.» اینجا چه شد؟ یک خدایی شد زیردست آن یکی خدا. خدایی که زیردست آن یکی خدا باشد، دیگر اصلاً خدا نیست، بنده است. درست است؟ وقتی زیردست میشود، بنده میشود. دیگر خدا نمیشود. معلوم شد همین که میخواهد برتری دیگری به خودش میپذیرد، دیگر خدا نیست. خدا که نمیتواند برتری دیگری به خودش بپذیرد. این وقتی برتری را میپذیرد، میشود در سلسله طولی. اگر برتری را پذیرفت، این دیگر خدا نیست. به چند مسیر شرک را نفی میکند. خوب بخواهید بدانید اینکه میگوییم این تفوق محال است، از این جهت است که لازم میآید خدای مادون استقلالی در تدبیر و تأثیر نداشته باشد. مگر نمیگویی خدا است؟ خب الان خدا آمد شد خدای چمن، خدای نبات، خدای گیاه. دارد دستور میدهد به خدای چمن. آن وقت یعنی دیگر خدای چمن استقلال ندارد در تدبیر و تأثیر. چون اگر بخواهد استقلال داشته باشد که این جور درنمیآید. با اینکه باید از مافوقش اجازه بگیرد. پس اینجا اینی که مدبر است ولی در مرتبه پایینتر است، در تدبیرش و در تأثیرش محتاج به آن مدبر بالاتر است. با این احتیاج دیگر معنا ندارد که اسمش را بگذاریم اله. اسمش را بگذاریم مدبر. بلکه در حقیقت یکی از اسبابی است که تدبیر موجودات پایینتر محتاج به او است. اسباب میشود، نه یکی از آلهه. نه اینکه اله یعنی مدبر مستقل در تأثیر و تدبیر باشد.
پس آنی که اله فرض کردیم، اله نیست. این خودش بنده است. خودش سبب است. جز اسباب است؛ مثل باد و باران و اینها. ابر میآید باعث باران میشود. باران میآید باعث ریزش آب میشود. آب میآید باعث این میشود که املاح برسد به درخت. ولی اله نیست. یک سلسله است، از بالاتر میرود پایینتر میدهد. این الهی هم که الان در طبقه پایین قرار گرفت، دیگر اله نشد، شد یکی از اسباب؛ چون استقلالی از خودش ندارد، تحت تأثیر اله بالاتر است. یکی از اسباب شد، واسطه شد در تدبیر مادون. در عالم اسباب کسی نمیتواند منکر اسباب باشد، ولی ربطی به اینکه آلهه چند تا سبب است. اصل ماجرا و زندگی ما هم این است که اصلاً کل ماجرای توحید این است: ما در این عالم یک نفر بیشتر نداریم که همه اسباب به او برمیگردد.
نگاه توحیدی دقیق و شفافی که خدا میخواهد به ما بدهد و همین میشود اصل ایمان. لبّ ایمان همین است. ما هیچ موجود مستقلی در این عالم به معنای استقلال نیست. در این عالم یک نفر در این عالم مستقل است، آن هم کیست؟ خدا. هیچ موجود مستقل دیگری تو این عالم نیست. «دکتر مریض را خوب میکند»، «دارو مریض را خوب میکند». به چه نحو؟ همه سبباند. اگر احساس میکنی که خودت، دکتر استقلال دارد، دکتر حالت را خوب کرد، دارو حالت را خوب کرد، تو خانه نشستن تو را از کرونا نجات داد، داروی امام کاظم از کرونا نجاتت داد، اطبای طب سنتی نجاتت دادند، طب مدرن نجاتت داد، آمپول نجاتت داد. اینها همش شرک خفیف است؛ یعنی تعدد آلهه؛ یعنی همان خدای مافوق و خدای مادون. انگار خدای مافوق واگذار کرده به این خدای مادون. خدای مادون اصلاً خدا نیست، این بنده است.
توانمندترین آدم را میبینی که از پا درمیآید. خودش طبیب است، جراح است، فوق حرفهای در این رشته است، از پا درمیآید. بعد پیرزن ۱۰۳ سالهای که عمل جراحی قلب باز کرده، کرونا میگیرد، خوب میشود. از عجایبی است که در این ماجراها دیدهایم. این هم یکی از درسهای کروناست که پیرمرد صد ساله عمل جراحی قلب باز کرده، کرونا گرفته، خوب شده. جوان ۳۰ ساله ورزشکار کرونا گرفته، صبح گرفته، عصر مرده. میخواهد این را بفهماند. نه به دانش تو است و تدبیر تو است، نه به مداوای تو است. کس دیگری کار است. همه کاره است. هیچ موجود مستقلی در این عالم نیست. من میبرم، من نگه میدارم، من محییام، من ممیتم، من طبیبم، من عمر میدهم، من سلامتی میدهم، من مرض میدهم. «هو الذی یطعمنی و یسقین و اذا مرضت فهو یشفین» که در سوره مبارکه شعرا آن حضرت ابراهیم میفرماید: «او کسی است که مرا غذا میدهد و آب میدهد، مریض میشوم، او مرا خوب میکند.»
عزیزی پیام داده بود، حرف خوبی هم زده بود. نوشته بود که: #کرونارا_شکست_خواهیم_داد. این جوری بنویسیم، هشتگ کنیم که: «به امید خدا کرونا را شکست میدهیم.» اصل ماجرایتان به امید خدا است. انشاءالله در سوره مبارکه کهف خواندیم ماجرایش را: «الا ان یشاء الله فاع ذلک قدا الا ان یشاء الله». «فردا انجام میدهم.» متعلقش کن به مشیت خدا. بگو اگر مشیت خدا تعلق گرفت، تمامش میکنم. به خودت نگاه نکن، مستقل نشو. در ماجرای هواپیما اگر زدی عین الاسد را و پرپر کردیم، یک کمی باد داشتیم، میکردیم. زدیم یک هواپیمای خودی را و ۱۷۶ نفر بیگناه کشته شدند. میخواهد خدا ما را متوجه کند: «من بودم، آنجا را زدم. اگر شماها بودید که این جوری بود. به شماها باشد، این را میزنید، هواپیمای خودتان را میزنید. آنهایی که زدم، من زدم. حواستان به این باشد.»
نگاه توحیدی، اگر این نگاه بر زندگی شما حاکم بشود، استعدادهای شما فعال میشود، به رویش میرسید، از زیر خاک درمیآیی. ماجرای آنهایی که در عالم ماده ماندند چیست؟ احساس استقلال میکند. احساس میکنم خودشان به خودشان بند هستند. عصر ظهور، عصر توحید است. قبل از عصر ظهور که به عصر ظهور برسیم مقدمهاش چیست؟ مردم از ماده و مادیات کنده میشوند. یعنی چه کنده میشوند؟ یعنی میبینند آقا به اینها بند نیستند. پیشرفتهترین کشورها در تأمین ابتداییترین نیازها ماندند. تأمین دستمال کلینکس باشد برای توالت رفتن. ملت چقدر مفاخره میکردند به اینکه من قطارم این مقدار ثانیه میرود، تو قطار تو آن مقدار ثانیه میرود. من زمستان میشود برف میشود، این طوری کنترل میکنم، تو نمیتوانی تابستان این طوری کنترل میکنی.
این همه حرفا. را همه چپیدند تو خانههایشان. در روسیه آمدند ۵۰۰ قلاده شیر تو خیابانها ول دادند، رها کردند تو خیابانها که ملت شیرها را ببینند، نیایند بیرون. در هند که بیرون میآیند و میگیرند و میزنند. وحشت به مجازات؛ یعنی فقط همه تو خانهها باشید. این همه شما بیرون تکنولوژی آوردید، گرم کردید، کوه، جام جهانی، المپیک و فلان و همه اینها رفته رو هوا. جام زمستانی، جام بهاره، نمیدانم فلان چی چی چی، فیلم سینمایی، سینما، کلابهای شبانه. زده بود یکی از این کلابهای شبانه در ایتالیا یا جای دیگر که ۷۰ سال است در مغازهاش بسته نشده بوده. عرقخوریها، بار یک کمی بارها، ۷۰ سال بوده درش بسته نشده. تا جایی که کلید دیگر نداشته. شبانهروزی باز بوده. ۷۰ سال کلید ندارد که ببندد. این هم بسته. درمیآورد از این توهمات. درمیآورد. اینها مقدمه ظهور. ظهور دارد. حق ظاهر میشود. ظهور یعنی ظهور حق. ظهور امام زمان یعنی ظهور، ظاهر میشود. میگوید به ظهور رسید، ظاهر شد. دارد حق ظاهر میشود. کی حق ظاهر میشود؟ وقتی باطل مخفی بشود. تا حالا باطل ظاهر بوده. تا حالا فکر میکردیم اینها است. این تکنولوژی است که دارد زندگی را اداره میکند. ۴ تا آدم پپه سادهلوح مشنگ شده میرفتند تو این کشورهای غربی میگفتند: «دین اینه که اینها دارند. ببین تکنولوژیاش را ببین، امکاناتش را ببین، هواپیمایش را ببین، قطارش را.» خوب ببین توش موندم. ببین ۸۰ سال به بالا دیگر مداوا نمیکند. میگوید همان جا جاتو پهن کن، فقط بمیری. دست و پا میزنند. ببین هیچی نیستند. ببین هیچی ندارند. مادی این است. عجز و ضعف و زبونی آدمیزاد را ببین. ایمان بیاور به حق تعالی. ایمان بیاور به قدرت مطلقه. ایمان بیاور به آن کسی که مدبر عالم است. ببین چه شکلی اداره میکند. ببین چه قدرتی است. به هر که بخواهد حیات میدهد. به هر کی بخواهد ممات میدهد. هر کی را بخواهد نجات میدهد. هر کی را بخواهد میبیند. آن وسط هزار تا دوا و دارو میمیرد. این بدون هیچ امکاناتی کنج خانه افتاده. یکی از اساتید ما که همین طوریش همیشه ایشان از قدیم بیمار بودند؛ کمغذا و کمخوراک و کمخواب. که من باخبر شدم ایشان کرونا گرفتند، گفتم: «ایشان دیگر امکان قصد دارم که از دنیا میرود.» به خاطر بیماریهای مختلفی که داشتند. بحمدالله، ایشان حالش خوب شده. فقط با یک سرم.
غذای پدرم از نصف یک نعلبکی کمتر است. خیلی وقتها این شکلی است. گفت: «یک نعلبکی پر نمیشود غذای پدرم.» به خواب هم مثلاً میگفت: «من خیلی وقتها ندیدم اصلاً یادم نمیآید پدرم خواب دیده باشم.» ریاضیات عجیب و غریب در پدر با این وضعیتی که ایشان دارند، حتماً دیگر آسیب میبینند. ماجرای ضعف جسمی شدید، سردردهای شدید، بیماری که اکثر جلسات ایشان اگر یک جلسه برگزار میشود، سه جلسه تعطیل میشود، اینها به خاطر بیماریهایشان است.
«من دارم خوب میکنم، من میبرم، من نگه میدارم. فلانم تریلیاردر است، فلانم جراح است، فلانم پزشک است.» خدا رحمت بکند همه اینهایی که از دنیا رفتند، خصوصاً اینهایی که در اثر مداوا و خدمترسانی به مردم کشته شدند. پزشکان عزیزمان، پرستاران عزیز، طلبههایی که در اثر خدمترسانی آسیب دیدند و بیمار شدند و از دنیا رفتند. همه عزیزان سر سفره رحمت پیغمبر باشند. این شب اول ماه شعبان که ماه پیغمبر اکرم است، سر سفره رحمت نبی اکرم باشند، انشاءالله. ولی خدای متعال دارد جلوه میکند. از این اسباب دارد ما را درمیآورد. عالم توحید این عالم است. «و علا بعضهم علی بعض سبحان الله عما یصفون.»
این نکته اینجاست که باورمان بیاید جز خدا کسی نیست. علامه اشاره میفرماید: «تعبیر 'لذهب کل اله بما خلق' به هر الهی خلقتی را نسبت داده، ممکن است شما خواننده اقرار ضمنی از قرآن بدانی و بگویی پس قرآن قبول دارد که غیر از خدای تعالی هم خالقهایی هستند.» یادتان باشد گفتیم مشرکین فقط تدبیر را به آلهه نسبت میدهند، نه ایجاد را. همه اعتراف دارند که ایجاد عالم مخصوص خداست. چیزی که هست در بعضی از جاها، تدبیر شکل خلقت به خودش میگیرد؛ مثل خلقت جزئی از جزئیات که با وجود آن نظام کلی تمامیت پیدا میکند. که این هرچند نسبت به خودش خلق است، اما نسبت به نظام کلی و مافوقش تدبیر است. پس در حقیقت در آیه مورد بحث، مخصوص 'ما خلق' فعل و تدبیر به هم آمیخته است. در قرآن کریم کلمه 'خلق' به فعل نسبت داده شده: «والله خلقکم و ما تعملون». هر کدام از آلهه خالق مادونشاناند؛ یعنی فاعلشان. همان طور که هر کدام از ما فاعل فعل خودمانیم. اما در عین اینکه ما خالق فعل خودمانیم، وجود را خدا به فعل ما میدهد. ایجاد اشیاء مخصوص به خداست و بس. هیچکس در این تردیدی ندارد. نه موحد، نه بتپرست. مگر بعضی از متکلمین که هنوز نتوانستهاند فرق بین فعل و فعل خدا را … خب، آخر آیه چه میفرماید: «سبحان الله عما یصفون».
تسبیح خدای متعال از آنچه که وصف میکند. هر آنچه که ما داریم وصف میکنیم شرکآمیز است. مگر مخلصین که غرق در عوالم توحیدند. برای اینکه ما با ابهام و توهم داریم وصف میکنیم. میگوییم خورشید درآمد، ابر بارید. همه اینها، همه اینها توصیفهای مشرکانه است. خورشید در نیامد، خورشید را درآوردند. خورشید تابید نه، خورشید را تاباندند. ابر بارید نه، ابر را به بارش آوردند. خب، همین هم که من میگویم باز با توهم است. یک نفر، آنی که مخلص باشد، فقط میفهمد. از سر صدق میگوید این حرفا. از سر باور و فهمیدن و شهود میگوید. لذا میفرماید که «سبحان الله عما یصفون الا عباد الله المخلصین». سوره مبارکه صافات که بهش میرسیم.
از هر توصیفی غیر از توصیف مخلصین، خدای متعال تسبیح میشود. آن باوری که تو داری، نقص آن خدایی که تو در ذهن است، آن نه، آن نیست. «من را قبول کن. پیامبری که تو میگویی نه آن. آن توحیدی که تو میگویی، حالا جهنم نمیروی، موحدی ولی من آن نیستم. آن نیست. توحید آنی است که خودم فقط خودم را وصف بکنم. آن هم در مخلصین. چون مخلصین دیگر وصفی که در مورد خدا دارند، وصف خودشان نیست، وصف خداست. مخلصین از وسط رفتند کنار. خود خدا دارد خودش را وصف میکند. این میشود وصف درست. خوب، خدا کیست؟ 'عالم الغیب و الشهادت فتعالی عما'.» عالم غیب و عالم شهادت، متعالی است از آنچه که شرک میورزند. خیلی بالاتر از آنی است که برای شریک قرار میخواهد بفهماند. خدا خودش هم علم به تنزهش از 'ما یصفون' دارد. 'ما یصفون' به طوری که از سیاق برمیآید، عبارت از شرک است. در نتیجه معنای جمله مذکور، همان معنایی است که آیه ۱۸ سوره مبارکه یونس میفرماید: «و یعبدون من دون الله ما لا یضرهم و لا ینفعهم و یقولون هؤلاء شفعائنا عندالله قل اتنبئون الله بما لا یعلم فی السماوات ولا فی الارض سبحانه و تعالی عما یشرکون.» بنابراین در حقیقت برگشت جمله مورد بحث به یک احتجاج جداگانه است بر نفی شرکا و آن احتجاج عبارت از شهادت خود خدا به اینکه من هیچ شریکی برای خودم سراغ ندارم. همان طور که جمله «شهدالله انه لا اله الا هو» هم همین شهادت را میدهد. غیر از من نیست. الهی غیر از او "فتعالی عما یشرکون" از این شرکایی که برایش قائل اند، او عالیتر مرتبه و عالیتر است. اینها در مرتبهای نیستند که بخواهند در یک ردیف قرار بگیرند. نمیتوانند شریک او باشند. «تعالی عما یشرکون رب فاجعلنی فلا تجعلنی فی القوم الظالمین.»
میفرماید که حالا کلام به پیغمبر اکرم (ص) سوره مبارکه مومنون، سوره حرکت انسان بود به سمت حق و در این حرکت به رویش برسد، به فلاح برسد، فعال شود استعدادهایش. از خدا گفت، از انسان گفت، از جهت گفت، از آن کسی که این جهت را میبرد که انبیا بودند گفت. از نتایج کسانی که پذیرفتند و نپذیرفتند، گفت. حالا از تحقق این وعدهها میخواهد بگوید که ما انبیایی که آمدند برای اینکه شما را به حرکت بیندازند. وعدههایی دادند به شما. وعدههای خوب و بدی به شما دادند. گفتند: «اگر در مسیر ایمان قرار بگیرید به فلاح میرسید. اگر در مسیر ایمان قرار نگیرید، تباه میشوید.» بین فلاح و تباه شما باید انتخاب بکنید. کدامش باشید. حالا حرف از تباه و تباه شدن است. میگوید که بگو: «رب من» یعنی تو حالا این را به من مطرح کن. خدا به نبیاش صحبت میکند: بگو که «اما اَرُینّک» در این جمله به تهدید قبل برگشته. به پیامبر دستور میدهد از پروردگارت بخواه، تو را به آن عذابی که به آنها وعده داده دچار نکند. اگر آن عذاب را دیدی نجاتت بده. «قل ربی اما ترینی». امر به دعا و استغاثه است. تکرار کلمه «رب» هم که باز بعدش، اول آیه بعد هم رب دارد. به خاطر تأکید در تضرع. کلمه «ما» در «اما تریننی» زائد است. برای این آورده که به آن وسیله نون تأکید بر فعل شرط درآید. چون اگر نبود جایز نبود که نون تأکید در آخر فعل شرط بیاید. پس اصل جمله مذکور «ان ترینی» بوده. «ان ترینی» اگر به من نشان دهی. و جمله «ما یوعدون» دلالت دارد بر اینکه بعضی از عذابهایی که مشرکین به آنها تهدید شدند، عذاب دنیوی بوده؛ چون میفرماید: «اگر آن عذاب را به من نشان دادی، مرا ازش نجات بده.» از جمله «رب فلا تجعلنی فی القوم الظالمین» مرا در بین قوم ستمکار قرار نده، به طور کنایه فهمیده میشود که اگر آن جناب در حال فرود آمدن عذاب بر کفار، در عذاب او را هم در بر میگیرد.
بگو به من بگو که من اگر وعدههایم را نشان دادم، تو وسط این ماجراها نباشی و وسط قوم ظالمین. این جامعهای که ظلم بر آن حاکم است، تو وسط آن جامعه، آن چیزی که بر مجموع اینها میخواهم جاری بکنم به تو نرسد. از من بخواه که اگر بر یک جامعهای به خاطر آن کفر جمعیشان، یک اثری را بار کردند، جزایی را و نتیجهای را مترتب کردم، تو فرد را جدا کنم از این جامعه، حسابت را از این وسط جدا کنم. که آن هم با استغاثه و دعا و اینها است که مبتلا نشوی به آن حوادث جمعی که برای مردم رخ میدهد.
«و انا علی ان نرییک ما نعدهم لقادرون.» خطاب به پیغمبر. منظور از آن تسلیت و دل خوش کردن اوست. میفرماید که خدای تعالی قادر است تو را از عذابی که به مشرکین نشان میدهد نجات بدهد. شاید مراد از آن عذاب همان عذابی است که در جنگ بدر بر سر مشرکین آورد. با اینکه به رسول خدا و مؤمنین هم نشان داد. معذالک آنها را نجات داده، بلکه مایه شفای غیظ دلهای آنها کرد. «انا علی ان نرییک ما نعدهم. ما بر آن چه که به تو ارائه میکنیم، از آنی که وعده به اینها دادیم، قادریم. قادریم که به تو نشان بدهیم که چه وعدههایی به اینها دادیم.»
«ادفع بالتی هی احسن السیئه.» سیئه را دفع کن. بدیها و زشتیها را دفع کن. با چه؟ با آنی که احسن است، با آنی که زیباتر. خب «سیئه» چیست؟ شرک. «احسن» چیست؟ توحید. تو هر ماجرایی با آن جنبه مشرکانه که مواجه میشوی، چطور آن حیثیت مشرکانه را تو عالم نفیاش کنی، محوش کنی؟ با توحید. با بس توحید. تو هر جایی اگر آن منطق توحیدی را آوردی، منطق مشرکانه حذف میشود، محو میشود. این میشود دفع سیئه با آنی که احسن است. «احسن» در منطق قرآن، توحید است. در سوره فصلت به نظرم میفرماید که چه؟ کدام دعا؟ «و من احسن قولا». «و من احسن قولا ممن دعا الی الله. آیه ۳۳» کی قولش زیباتر است از کسی که دعوت به حق تعالی میکند: «و عمل صالحا و قال اننی من المسلمین.» پس «احسن» چیست؟ توحید. دعوت به توحید.
هیچ وقت با شرک مشرکانه مبارزه نکن. با شرک موحدانه مبارزه کن. برای اینکه یک شرکی را از جامعه محو کنی، یک شرک دیگری جایش نیاید. برای اینکه توجه از اسباب را قطع بکنی، باز توجه به یک اسباب دیگری را نیاور. اگر میخواهی توجه به اسباب را از بین ببری، توجه به مسببالاسباب را بیاور. توحید را بیاور. این میشود «ادفع بالتی هی احسن». از سیئهای که از ایشان میبینی، با نیکی تلافی کن. تازه از بین خوبیها، خوبتر آن را انتخاب کن. آن توحیدیتر است. آنی که موحدانه است. مثل اینکه اگر بدی آنها به صورت آزار و اذیت است، تو به اینها احسان کن. منتها درجه طاقت خودت را در احسان به آنها مبذول بدار. اگر این مقدار نتوانستی، هر چقدر که توانستی. اگر آن هم مقدور نبود حداقل از اینها اعراض کن.
«نحن اعلم بما یصفون.» «ما بهتر میدانیم که چه برداشتی از دعوت تو دارند.» تسلیت به پیغمبر است تا از آنچه از ایشان میبیند ناراحت و غمگین نشود. از جراتی که نسبت به پروردگارشان به خرج میدهند اندوهگین نشود. چون خدا بهتر میداند که چه چیزهایی میگویند. «ما عالمتریم به آنی که این را وصف میدانیم. چی چی به چی است. من حواسم هست که اینها تا کجا چه میگویند. تا کجا حرفشان میخواهد برش داشته باشد. من باید اثر بدهم که نمیدهم. تو غصه از این نخور که اینها روبروی تو میایستند. حرف تو را قبول نمیکنند. در برابر منطق موحدانه تو، منطق مشرکانه میآورند.» بعد آن منطق مشرکانه مشتری زیاد دارد. اثر تا یک جایی هم اثر میدهم. از یک جایی به بعد دیگر اثر از بین میبرم. غصه نخور. «من عالمترم به اینکه اینها وصف میکنند.»
«اعوذ بک من همزات الشیاطین.» که یکی از آیات بسیار مهم قرآن کریم و یک دستور جدی است و یک راهحل هم برای آنهایی که با جن و اینها مواجه میشوند، هم برای آنهایی که خطورات و وسوسه و اینها خیلی خیالاتشان میآید و در زندگیشان تأثیر میگذارد، هم برای عموم ماها، به هر نحوی با شیاطین درگیری. همزات شیاطین چیست؟ اولاً که آیه میفرماید که بگو «رب من پناه میبرم به تو از همزات شیاطین.» خب، همزات شیاطین منظور چیست؟ از مرحوم آقای مصطفوی در کتاب التحقیق میخوانیم، جلد ۱۱ میشود، جلد ۱۱، صفحه ۳۰۸، ماده «همز». اما «همزه» که میگوییم یکی از حروف همزه است. «همزه لمزه». «ویل لکل همزه لمزه.» این «همز» یعنی چه که همزات شیاطین را میخواهیم بگوییم؟ عیب گرفتن، نقص، ضعیف، لمس، عیب گرفتن و در واقع تضعیف شدید. وقتی یک کسی را خیلی دیگر میزنیم، میپاکونیاش، نابودش میکنی، میشود لمس. یک وقتی خیلی خفیف و نامحسوس است. یک وقت میفهمد دارد میخورد، لمس. یک وقت نمیفهمد که دارد میخورد، این میشود همز. یک جوری که نمیفهمد داری میزنیاش. خیلی نامحسوس و نامرئی. با پنبه سر بریدن است. میشود همز. همزه میگویند. همزه به خاطر اینکه این مخرجش نامحسوس است. چون میگویند مخفیترین مخرج را دارد و از خود نای همزه تلفظ میشود. لذا به همان نامرئی بودن، نامحسوس بودن، یک چیزی که حضور دارد ولی نامحسوس است. همزه. اگر که میگوییم همزه این از تو حلق درنمیآید. از تو گلویم نیست. از توی دهانم نیست. مخرج دهانی ندارد. زبان و اینها دخالت ندارد. این از همزه میآید، از نای میآید، صدای همزه را تولید میکند. یعنی کاملاً مخفی. مصادیقش هم در قرآن همین «همزه لمزه» که جفتش را کنار هم آورده و سوره مبارکه قلم که «و لا تطع کل حلاف مهین.» بحث و این آیهای که «قل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین.» جمع «همزه» است به معنای عیب گرفتن مکرر و اینی که میخواهد سوءنیت را حمله بهت بکند و میخواهد ضعیفت کند، میخواهد سستت کند، شلت کند، میخواهد از حق منحرفت کند. پس شیاطین موانعاند برای این مسیر. در مسیر شکوفایی ما، در مسیر فعال شدن استعداد ما. کیها نمیگذارند ما استعدادمان فعال بشود؟ شیاطین. چه شکلی نمیگذارند؟ با همزات. با یک سری ایدهپردازیهای نامرئی. از یک کانالهای کاملاً مخفی. با یک جریانسازی نامحسوس میآیند. یک افکار را در ما ایجاد میکنند. یک باورهایی را که ما شکل میدهیم. از کجا دارد میآید؟ یک طراحیهای کاملاً پنهان دارند. این میشود همزات شیطانی.
«تو هم دسترسی نداری برای اینکه بخواهی ببینی. تو فقط باید به من پناه ببری.» راهحلش فقط «اَعوذ» است، استعاذه. تعالی، پناه بردن به حق. اینکه «رب» یعنی تحت ربوبیت او باشی و رب تو هر وقتی که اینها آمدند با برنامه، برنامهریزی بیاندازندت تو دام، تو را از برنامه اینها در بیاورند. این میشود حق تعالی. به خدا کی را درمیآورد از اینها؟ آنی که در ربوبیت او است. لذا اصل اینکه ما آقا دستور برای جن و آسیب و فلان و فلان کس، نمیدانم سحر کرده و یک دستور بیشتر ندارد. تحت ربوبیت حق تعالی باش. اگر رب تو اوست، ادارهات میکند. راهحل چیست؟ کارهایی بکن که ربوبیت حق تعالی در تو قوی شود. اتصال تو به ربوبیت. بله، این ذکر و اینها البته خوب است. از این جهت که اینها اتصال ایجاد میکند. دعا خوب است. بعضی از این اذکار، ذکر آیة الکرسی، اذان. برخی دستورات خاص برای نفی این جور مسائل خیلی خوب است. ولی عمده مسئله این است. اگر کسی قدرتمند شد توی مسیر اخلاص، او رفت بالا و ربوبیت حق تعالی در او شدت پیدا کرد، اینجا دیگر همزات شیاطین در او اثر ندارد. راهحل فرار از همزات شیاطین، تقویت ربوبیت است. یک کسی خوب تقویت ربوبیت به چیست؟ به تقویت عبودیت. هر کسی هر چقدر در عبودیت قویتر بشود، ربوبیت حق تعالی بر او قویتر میشود. وقتی ربوبیت حق تعالی قویتر شد، از همزات شیطان، طراحیهای پیچیده و مخفی و نامحسوس شیطان نجات پیدا میکند. یکی یکی از آنها عبور میدهد. حالا بدون اینکه اصلاً بفهمد: «رب اعوذ بک». به تو پناه میبرم. راهحلش فقط این است.
«و در دست او من همزات شیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون.» به تو پناه میبرم از اینکه اینها حاضر شوند مرا. مرحوم علامه میفرمایند که روایت از امام عسکری (علیهالسلام) نقل میکنند که: «همزه شیطان، وسوسههایی است که تو دلت میاندازد.» در این دعا یک رسول خدا دستور میدهد که از اغوای شیطانها به پروردگار خود پناه ببرد. از اینکه شیطانها نزدش حاضر بشوند، به آن درگاه التجاء پیدا کند. در این تعبیر اشارهای هم به این معنا هست که شرک و تکذیب مشرکین هم از همان همزات شیطانها است. از همان احاطه و حضور آنهاست. من اصلاً به تو پناه میبرم از اینکه من در محضر شیطان قرار بگیرم. شیطان برای من حاضر بشود. پس اول اینکه از برنامهریزیها و توطئهها و دامها نجات پیدا کنم. تو مرتبه بالاتر اصلاً از حضور او نجات پیدا کنم. اصلاً جوری باشم که دسترسی به من نداشته باشند. اول اینکه آسیب نزنند، بعد اصلاً دسترسی به من نداشته باشند. این شیاطین. حوزه نفوذ اینها نباشم. در دسترس اینها نباشم. نتوانند من را پیدا کنند. تو مدار اینها نباشم. از مدار اینها گم بشوم. که این همان مخلصین است. مرتبه مخلصین که در مدار شیاطین نیستند. در حوزه نفوذ و سیطره اینها نیستند.
خب، جفت اینها با چیست؟ با ربوبیت است. خب، حالا اگر کسی در این ربوبیت نبود، ماجرای بعدی سوره مبارکه مؤمنون که آیات پایانی است، از آیه ۹۹ تا ۱۱۸، که بحث مبسوطی دارد و انشاءالله جلسه بعد به توفیق الهی بحثش میکنیم. یک بحث کامل و مجزایی است. دلم نمیآمد که امشب بحث را مطرحش بکنیم. البته نمیشد که کلش را مطرح کرد. چند آیهاش را بخوانیم ولی دیدم که نه، چون یک بحث یکپارچه است، حیف است. بحث خیلی زیبایی است. خیلی تویش نکته دارد. هیچ جای قرآن هم دیگر این نکته نیامده است. همین فقط آخر سوره مبارکه مؤمنون است و نکات بسیار ظریف و فوقالعاده، فوقالعاده کلیدی که انشاءالله خدای متعال توفیق دهد این آیات را با هم جلسه بعد میخوانیم. و صلیالله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
تفسیر سوره مومنون
جلسه پنجم
تفسیر سوره مومنون
جلسه ششم
تفسیر سوره مومنون
جلسه هفتم
تفسیر سوره مومنون
جلسه هشتم
تفسیر سوره مومنون
جلسه دهم
تفسیر سوره مومنون
جلسه یازدهم
تفسیر سوره مومنون
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات تفسیر سوره مومنون
جلسه اول
تفسیر سوره مومنون
جلسه دوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه سوم
تفسیر سوره مومنون
جلسه چهارم
تفسیر سوره مومنون
جلسه پنجم
تفسیر سوره مومنون
در حال بارگذاری نظرات...