لعل روانبخش

جلسه چهل و دوم

01:03:41
143

در این مجموعه جلسات، قرآن به‌عنوان معجزه زنده الهی معرفی می‌شود؛ کتابی منسجم، بی‌تناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی می‌آموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، به‌صورت کاربردی ترسیم می‌شود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور می‌دهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازه‌ای از زندگی می‌رساند

معرفی
شرک، مراتب دارد؛ از بت‌پرستی آشکار تا دل بستن به اسباب دنیوی.[4:00]

تکیه بر علم، ثروت و قدرت، شرک پنهانی‌ست در لباس عقلانیت![7:00]

«واحد قهّار»؛ برهان قاطع قرآن بر انحصار الوهیت و نفی هر شریکی برای خدا.[5:00]

هشدار! شرک، هر نوع خضوع در برابر غیرخداست؛ مرز باریک توحید و شرک در رفتار روزمره.[14:00]

ترک واجب، «کفرِ عملی» است اما هر تارک واجبی، «کافر» مطلق نیست.[25:00]

بوسیدن دست عالِم به امر خدا، عبادت است؛ بوسیدن دست طاغوت اما، عین شرک است.[47:40]

قرآن، اهل کتاب را «کافر» می‌خواند نه «مشرک»؛ این به معنی تفکیک دقیق مراتب خروج از دین است.[5:50]

در حکومت مهدوی، رضایت قلبی به جنایت، حکم خودِ جنایت را دارد.[20:00]
خلاصه
قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ وَ مَا مِنْ إِلَهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ». سخن در توحیدِ الوهیت است؛ نفیِ هر معبودی جز خدای واحدِ قهّار. مشرکان می‌گفتند بت‌ها را برای تقرّب به خدا می‌پرستیم؛ اما قرآن می‌فرماید شفاعتِ بی‌اذنِ خدا شرک است. شفیع، اگر باشد، در طولِ ارادهٔ الهی است، نه در عرضِ او. کسی حق ندارد برای خدا شریک بتراشد و سپس نامش را شفاعت بگذارد. مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان مراتبِ شرک را تبیین می‌کند: شرکِ آشکار، چون بت‌پرستی و اتخاذِ شفعاء؛ و مراتبِ خفی‌تر، مانند تکیهٔ استقلالی بر اسباب. اگر دلِ انسان به غیرِ خدا تکیه کند، هرچند خدا را قبول داشته باشد، این شرکِ خفی است. تفاوت است میان صدورِ فعل و اتصاف به وصف؛ ممکن است کسی «کفر بورزد»، اما «کافرِ مطلق» نباشد. قرآن میان «کافر» و «مشرک» تفکیک کرده و این دقت‌ها راهِ فهمِ دین است. «الواحدُ القهّار» یعنی آن‌که یگانه‌ای است بی‌همتا و مسلط بر همه‌چیز. عبادت، خضوع در برابرِ کمال است و خضوعِ ذاتی فقط سزاوارِ اوست. اگر خم می‌شویم و تکریم می‌کنیم، باید به امرِ خدا باشد؛ وگرنه عبادتِ غیرِ اوست. پس توحید یعنی دل را از هر تکیه‌گاهِ مستقل خالی کنیم و تنها در برابرِ خدای عزیزِ غفّار سر فرود آوریم.
متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب‌العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آل بیته الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
ان‌شاءالله مبارک باشد این عید بزرگ بر همه‌مان، میلاد آقا و مولایمان حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه. دلمان شاد شود به‌زودی زود با فرج و ملاقات ایشان. ان‌شاءالله سامانه حکومت ایشان و نابودی دشمنانشان را ببینیم و درک کنیم.
مطلبی که بحث می‌کردیم به اینجا رسید که هیچ معنای صحیحی برای تعدد آلهه تصورپذیر نیست. به هیچ نحوی نمی‌شود این قضیه تعدد آلهه یا چندالاهی و چندخدایی را درست کنیم. گاهی ممکن است توجیه کنند و بگویند: «آقا ما "الله" را می‌پرستیم. این چندالاهی، تعدد آلهه ما، این آلهه را برای نزدیک شدن به "الله" می‌پرستیم، از باب شفاعت.»
علامه فرموده‌اند: «این هم نمی‌شود؛ چون بر فرض وجود شفیع، باید او از جانب خدای متعال باشد، در صورتی که از جانب خدا هیچ دلیلی بر شفیع‌بودن... آه کُجا خدا به این آلهه شفاعت بخشیده است؟» و تازه، آن شفاعتی هم که آن‌ها می‌گفتند با شفاعتی که خدا اجازه داده فرق می‌کند که دیروز توضیحش را عرض کردیم: شفاعت در طول، شفاعت در عَرض. شفاعتی که توجه به خدا باشد، شفیع باشد برای توجه به خدا، نه اینکه شفیعی باشد که خودش را بپرستی و از خدا غافل بشوی به‌جای خدا، بعد بگویی می‌خواهم به خدا نزدیک‌تر بشوم. نمی‌شود که!
علاوه بر این، دلیل بر خلافش را هم تازه داریم. نه‌تنها دلیلی نداریم که این‌ها را به‌عنوان شفیع، خدا تایید کرده باشد، بلکه دلیل داریم برای اینکه خدا شفیع‌بودن این‌ها را هم رد کرده است؛ چون خداوند از طریق عقل و همچنین به‌وسیله انبیا گوشزد کرده که جز او هیچ چیزی نباید پرستش شود. هم دلیلی نداریم که خدای متعال این‌ها را به‌عنوان شفیع پذیرفته باشد و هم دلیلی داریم که خدای متعال گفته که این‌ها را حق ندارید؛ این‌ها نه شفیعند، نه جایگاهی برای پرستش دارند.
یک مطلبی را بنده در حاشیه کتاب نوشتم از «المیزان»، جلد ۲، صفحه ۲۰۲. مطلب خیلی خوبی است، خیلی کامل است. بخوانم برایتان؛ خیلی قابل استفاده است. مطلب به اینجا ربطی ندارد ها، یعنی به این آیه‌ای که خواندیم ربطی ندارد، ولی مرتبط با این بحث هست. جان، جلد ۲، صفحه ۲۰۲.
**«فالقول بتعدد الآلهة، و اتخاذ الأصنام، و الشفعاء شرک ظاهر مراتب الشرک.»**
و علامه بیان می‌کنند در این بخش، می‌فرمایند: «اگر کسی قائل شد، مرتبه اول شرک ظاهری که ما مشرکین می‌گوییم، منظورمان این‌هاست که این‌ها نجس‌اند و نباید وارد مسجدالحرام شوند.» و دیگر بقیه مسائلی که در مورد مشرکین گفته: «با این‌ها نباید ازدواج کرد. "**وَ لَا تَنکِحُوا الْمُشرِکَاتِ وَ لَا تُنکِحُوا الْمُشرِکِینَ**" با مشرکات ازدواج نکنید، نه به مشرکین زن بدهید. "**حَتَّى یُؤمِنُوا**" آن‌ها هر وقت ایمان آوردند با آن‌ها ازدواج بکنید، این‌ها هم هر وقت ایمان آوردند به آن‌ها زن بدهید.» این کدام مشرک است؟ مرتبه اول شرک چیست؟ کسی قائل بشود به اینکه چند اله هست و **اتخاذ أصنام** کند، بت‌پرست باشد، و **شفعاء**، اتخاذ شفیع کند؛ چون شفیع آنجا توضیح دادیم، خواستم این مطلب اینجا روشن بشود.
مرتبه اول شرک چه بود؟ تعدد آلهه، اتخاذ اصنام و شفاعت. این می‌شود مرتبه عالی شرک. کسی که این‌جوری بشود قطعاً مشرک است.
**«و أخفا منه: ما علیه أهل الکتاب»**
یک مرتبه پایین‌تر و پنهان‌تر از این چیست؟ مرتبه پایین‌تر از شرک اونی است که اهل کتاب دارند: **«من الکفر بالنّبوة، و خاصّةً أنّهم قالوا: عزیرٌ ابن الله، و المسیحُ ابن الله، و قالوا: نحن أبناء الله و أحبّائه.»**
مرتبه پایین‌تر شرک اونی است که اهل کتاب دارند. کفر به پیغمبر، به پیغمبری دارند، به نبوّت دارد، و خصوصاً اینکه برگشتند گفتند عزیر پسر خداست، مسیح پسر خداست، و گفتند: «ما بچه‌های خداییم و احبا خداییم.» این هم شرک است، ولی یک مرتبه پایین‌تر از آن شرک بت‌پرستی و اتخاذ شفعاء و اتخاذ اصنام. جانم، به‌عنوان خدا، ولی به‌عنوان **ابن الله** قبول داشته باشد، می‌شود شرک پایین.
**«و أخفا منه»: شرک خفی‌تر از این چه داریم؟**
یک درجه بیاییم پایین‌تر: **«القول باستقلال الأسباب و الرکون إلیها.»**
اگر کسی قائل به این باشد که این اسباب خودشان استقلال دارند و دل ببندد، تکیه کند به این اسباب. یعنی آقا، خودش مراحلی دارد دیگر. بعضی وقت‌ها خیلی مثلاً کسی ساینس و علم را به‌عنوان منبع قدرت و منبع حیات می‌داند و همه تکیه‌اش به ساینس است، به علم، به دانش، تجربه بشر. این را قبول دارد، این را باور دارد، به این تکیه دارد. این هم یک مرتبه است. گاهی آن‌جور نیست، خدا را هم قبول دارد، ولی الان تو این هواپیما که نشسته امیدش به خلبان است. این مریضی که تو اتاق عمل است، جراحی باید بشود، امیدش به آقای دکتر است. می‌گوید: «آقای دکتر، اول خدا، اول خدا، دوم شما.» انگار مثلاً خدا ساعتی کار می‌کند. ساعت ۵ بعدازظهر خدا می‌گوید: «خب آقای دکتر، من دیگر دارم می‌روم، خودت دیگر کار را ادامه بده.» اول خدا بود الان دیگر خدا رفت دیگر، دوم شما! چه خدایی است که یک محدوده هم برای دکتر کنارش جا می‌ماند؟
خداوند **هو الاول** است، ولی **هو الاخر** نیست؟ **هو الاول و دکتر، هو الاخر! هو الظاهر دکتر و هو الباطن! الاول و الآخر و الظاهر و الباطن!** اول خودش، آخر هم خودش. تعالی! آن دیگر مرتبه‌ای است که خب طرف حتی جسمش هم نجس می‌شود به‌واسطه این شرک. هر چه می‌آید پایین‌تر، نجاست، هی مخفی می‌شود. **«لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»** در قلب این‌ها دیگر هیچ شرکی نیست، هیچ آلودگی و غباری. یک ذره‌اش که بیاید، همان یک ذره‌اش رِجس و نجاست می‌آورد، خبث باطنی می‌آورد. پس این هم می‌شود یک مرتبه از شرک.
**الا المخلصون**... تا برسد به یک مراتب خیلی لطیفی که آقا، فقط مخلصون از آن در امان‌اند. برای هیچ کسی در این عالم هیچ شانی قائل نیستند. همه موجودات را فقر محض می‌بینند، نیست می‌بینند. آن می‌شود دیگر درجه خیلی خیلی خیلی خیلی پایین شرک. درست است؟ درجه عالی ایمان و توحید.
اگر کسی قائل باشد به اینکه... آن مشرکین طبقه اول، نجس بزرگ. یعنی مسیحی‌ها واقعاً اگر این‌طور قائل باشند، **«إنما المشرکون نجس».** این خودش توضیح دارد. بحث‌های فقهی مفصل دارد. آقایان کتاب‌ها نوشته‌اند، نظراتی دارند. اگر کسی نجاست را، نجاست ظاهری بگیرد و مشرکین را هم قدر متیقن از این مشرکین همان طبقه اول بگیرد و احراز بشود که این مسیحی‌ها واقعاً قائل به همچین چیزی هستند. عالی‌ترین درجه، یعنی مخفی‌ترین درجه شرک، غفلت از خدای متعال و التفات به غیر خدا. یک لحظه حواسش به غیر خدا پرت بشود، این هم شرک است.
**«فَکُلُّ ذَلِکَ مِنَ الشِّرکِ».** نام... غیر از اینکه اطلاق فعل، غیر از اطلاق وصف است، و غیر از اطلاق تسمیه است. همان‌گونه که اگر کسی از مومنین یک چیزی از واجبات را ترک بکند، نسبت به آن کافر شده، ولی بهش نمی‌گویند کافر. بعد آیه قرآن می‌آورد.
علامه: **«کلّه علی الناس حجّ البیت».** آیه حج، آخر آیه چه می‌فرماید؟ **«و من کفر فإن الله غنیّ عن العالمین».** اگر کسی حج نرود، خدا ازش تعبیر به چه کرده؟ **«من کفر»** کسی که کافر بشود، خدا از همه عالم بی‌نیاز است. کسی که حج نرود کافر است، ولی چه کفری؟ این کفر نسبت به فریضه است. کفر به آن گفته می‌شود، فعل را بهش نسبت می‌دهند، ولی وصف را بهش نسبت نمی‌دهند. می‌گویم: «طرف دروغ گفت.» ببین، یک وقت می‌گوییم دروغ گفت، یک وقت می‌گوییم: «طرف دروغگوست.» درست است؟ فعل از کسی محقق بشود، فرق می‌کند با اینکه وصف را هم داشته باشد. آها، یعنی باید تبلور پیدا کند، یعنی باید ملکه بشود، صفتش باید بشود. کمااینکه ممکن است یک کسی هم یک جایی یک تواضعی از خودش نشان بدهد، ولی بهش متواضع نمی‌گویند. درست شد؟ ممکن است یک جایی هم بخندد، ولی بهش خندان، خنده‌رو نمی‌گویند. خنده‌رو اونی است که غالباً خنده روی لبش هست. اخمو اونی است که غالباً اخم، ترش‌رو است. یک وقت هم آدم اخم هم می‌کند. اخم کرد با اخمو تفاوت دارد. خندید با خنده‌رو تفاوت دارد. کفر ورزید با کافر تفاوت دارد. کسی که حج نرفت، کفر ورزید، کافر کسی که توجه به غیر خدا کرد، شرک ورزید، ولی بهش نمی‌گویند مشرک. از او شرک صادر شد در مرتبه فعل. حالا اگر این هی تکرار پیدا کرد، تعدد پیدا کرد...
حالا یک آدم، یک بار خندید، دوباره خندید، آنجا هم خندید، اینجا هم خندید، با این هم خندید، با آن هم خندید، به این می‌گویند خندان، به این می‌گویند خنده‌رو. این دیگر وصف است. یک بار دروغگو، به آن هم دروغ گفت، به این هم دروغ گفت، آنجا هم دروغ گفت، تو این موضوع هم دروغ گفت، به این می‌گویند دروغگو. امام برایش ... بله، ولی تو قرآن وقتی که می‌آید و تو تعابیر که می‌آید، معمولاً منصرف از این مرتبه است، مگر در تاویلش، حالا بحث تاویل و تفسیر، بحث‌های مفصلی. در تاویلش بله، ولی در تفسیرش و در ظاهرش معمولاً انصراف از این کلمه مشرکین کی گفته می‌شود؟ منظور آن‌هایی نیستش که حالا مثلاً فرض کنید که فرضاً مثلاً کاسبی حلال دارد، ولی به‌هرحال به پول هم علاقه دارد. این هم شرک است دیگر. **«رِجَالٌ لَا تُلْهِیهِمْ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقَامِ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاءِ الزَّکَاةِ».** آدم اول وقت به‌جای اینکه برود مسجد وایستاد کاسبی‌اش را انجام بدهد، خب این هم یک مرتبه از شرک است دیگر. ذکر الله، اول وقت قید کاسبی را نمی‌تواند بزند، این شرک است دیگر. این چه شرکی است؟ این شرک خفی است. خب، قرآن که می‌گوید مشرکین، می‌گوید: **«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ»** مشرکین را قتال کنید. منظورش این مشرکین هم هست؟ بله. اگر بروی رو تاویل معنای مشرک و تاویل معنای قتل. تو آن درجات عالی ایمان، یک درجات عالی از قتال هست با یک درجات خاصی از شرک. آن درجات عالی ایمان با آن درجات خاصه از شرک قتال دارند می‌کنند. یک نوع قت... بقیه اهل عالم ازش باخبر نمی‌شوند. با مشرکین دارند می‌جنگند، آن مشرکین عالی‌درجه کیست؟ نفس خودش است. دارد با او قتال می‌کند، می‌خواهد بکشدش. این مشرک، این هم دارد به آیه **«فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ»** عمل می‌کند، ولی این تاویل است، یک چیز دیگر است. نمی‌شود که خلط کرد مسائل تاویلی را با مسائل تفسیری.
پس بله، عنوان مشرک آنجا صادق است. ولی تو قرآن نسبت به این افرادی که مثلاً ترک واجب می‌کنند، عنوان کافر را نگفته، کفر را گفته، اطلاق فعل کرده، اطلاق وصف نکرد. کلام می‌فرماید: **«لیس تارک الحجّ کافرًا بل هو فاسقون»**. کسی که حج را ترک می‌کند کافر نیست، بلکه فاسق است. کفر به یک فریضه واحده، ولی نسبت به این واجب کافر است. کفر فسقیه که نسبت به این واجب کفر است. **«و لو اطلق علیه الکافر قیل کافرٌ بالحجّ»**. اگر هم بخواهند بهش کافر بگویند، باید متعارف کافر خالی نمی‌شود بهش گفت، باید بهش بگویند کافر به حج، کافر به نماز. بی‌نماز هم کافر است، جزو مراتب کفر خفی هم نیست، تقریباً بالا و مالا محسوب می‌شود. یک کم دیگر درجه دو و سه و این‌ها باشد. آره، بی‌نماز آن هم کافر است. منکر ضروریات کافر است، ولی ممکن است ضروریات در مرتبه اعتقاد یا ممکن است ضروریات در مرتبه عمل. نماز جزو ضروریات. حالا مگر وقتی می‌گویم اصلاً نماز چیست؟ معاذ الله، نمی‌شود انکار ضروریات. در مرتبه اعتقاد، نماز واجب است، ولی حالا نخواندیم، خدا می‌بخشد، سختش نکنید، حال، حالش نیست، وقتش نیست، من نمی‌دانم کمرم درد می‌کند. این هم کافر است، ولی کفر در مرتبه... نه، حالا آن که کفر که گفته می‌شود، آن اطلاقش که سر جای خود است، بعد باید دید که تو چه سیاقی آمده؟ متعلقش چیست؟ چه گفته؟ با این کافر چه برخوردی را گفته؟ چه‌کار باید بکنیم؟ آن دیگر تناسبش گفته «بکشید این‌ها را.» هر کافری را تو هر مرتبه که نمی‌گویند: «بکشید»، یا مثلاً مشرکین نجس‌اند، وارد مسجدالحرام نشوند. مسجدالحرام هستند خودشان نجس‌اند. شعری که در امامت دارد جانم، کافر فقهی فرق می‌کند با کافر اخلاقی. آره، معنای تباین نیست، به معنای تفاوت مراتب است. اگر تباین بگیریم می‌شود حرف‌هایی که درویش‌ها و صوفی‌ها و این‌ها می‌زنند. نه، آن هم کافر است، این هم کافر است. آن مرتبه اول کفر، مرتبه دوم کفر. نه اینکه آن یک چیزی که هست، یک چیزی می‌گوید: «آقا، در شریعت او فلان، در طریقت یک چیز دیگر است.» شریعت و طریقت و حقیقت. می‌گوید: «مثلاً حضرت خضر که بچه را کُشت، در شریعت کُشتن بچه ممنوع است، در طریقت که اشکال ندارد.» نه آقا، همان‌جا حضرت موسی بهش اشکال کرد، ایشان هم پاسخ فقهی داد، بعضی یوسف حضرت موسی. یعنی من وجه فقهی داشت این کاری که کردم. البته وجه فقهی من با آن مرتبه فقهی که شما با ظواهر اعمال می‌کنید و ظواهر و احکام را جاری می‌کنید تفاوت داشت. من باطن حکم را به باطن این شخص تطبیق دادم و ماموریت پیدا کردم که بکشم.
امام زمان می‌آیند همین‌ها را می‌آورند دیگر که یک عده فکر می‌کنند از دین جدید و کتاب جدید آورده‌اند. عده‌ای را می‌کشد که هیچ پیغمبری را نکشته‌اند. قصاص خون همه انبیا را از این‌ها می‌گیرد، چرا؟ چون راضی به فعل قاتلین انبیا بوده‌اند. کی تا حالا بابت اینکه کسی به هیچ کاری رضایت دارد، قصاصش کرد، بکشیدش؟ همین الان آرمان علی‌وردی را ۵۰ نفر ریختند سرش، دستگیرشان کردند. معلوم نشد ضربه آخر را کی به این‌ها زده. همه را آزاد کرد. معلوم نیست شبهه است دیگر. شبهه که می‌آید، حد دیگر ساقط می‌شود. نمی‌شود که قسم حضرت عباس خورد، این قاتلش. آن ضربه‌ای که کشنده بوده را کی زده؟ نمی‌دانی. نه فیلم است، نه عکس است، نه اقرار است، هیچی. وثیقه گذاشتند. ولی زمان امام زمان که این شکلی حکم نمی‌شود که. نه اینکه تو صحنه بوده زده، آن که شریک قتل بوده آن که هیچی، اونی هم که راضی به قتل این بوده، آن هم قاتل است، آن هم اعدام می‌شود. این‌ها مراتبش است دیگر. لایه‌های باطنی‌اش. برای اینکه ما الان نسبت به این مرتبه از شریعت وظیفه‌ای نداریم و ظرفیت برای اعمال این مرتبه از شریعت اصلاً نیست. همه کافر میشن. بلکه یک وقت‌هایی همان ظواهر شریعت هم ممکن است ظرفیت برای اعمالش نباشد. قاتل حضرت زهرا (سلام الله علیها) مگر امیرالمومنین قصاص کرد؟ زمان حکومت امیرالمومنین بعضی از این‌ها بودند مغیره و قنفذ. قصاص کرد؟ نه ظرفیت برای همین مرتبه که ظاهر دین است. ظرفیت برای نماز، بماند که حالا خودش خطاب می‌کرد به پیغمبر وقتی حضرت زهرا از دنیا رفت که امت تو او را کشتند. قاتل حضرت زهرا یک نفر نبود. کُل امت بود. همه باید قصاص، همه راضی بودن، همه سکوت، همه میدان را باز کردند برای قاتل. ترک فعل داشتند. هر کسی که کمک نکرده، نصرت نکرده، عامل در قتل محسوب می‌شود. لایه‌های باطنی و ظاهری که مسائل نباید با همدیگر خلط بشود.
نمی‌دانم از کجا گفتم: «اهل سنت هم به معنای واقعی مسلمان نیستند.» یعنی آن اسلام را تفسیر کنیم دیگر. اسلام یعنی تسلیم دستور خدا بودن. **«الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلَامَ دِینًا»**. آن دین اسلامی که من ازش راضی شدم. امروز راضی شدم. امروز چه اتفاقی افتاد؟ غدیر. ولایت علی بن ابی‌طالب. اسلامی را که خدا بهش راضی است اسلام غدیر. بقیه یا اسلام نیست یا خدا بهش راضی نیست. ولی آیا ما باید با این‌ها در حکم یک کافر برخورد بکنیم؟ نخیر. نجس‌اند؟ نخیر. ازدواج با آن‌ها حرام است؟ لزوماً نخیر.
تفکیک مراتب است دیگر. شرک در توحید داریم، شرک در نبوت داریم، شرک در امامت داریم. در امامت هم شرک! پس از افرادی که برای شما خیلی محترم‌اند، اگر اسم بیاورم تعجب می‌کنی، برخی اساتید بر اساس ضوابط تاریخی مشرک در امامت بودند. فلان شخصیت تاریخی که مثلاً فیلمش هم ساخته‌اند که مثلاً قرائنی نشان می‌دهد که این انگار خیلی نظر ایشان بود، درجه یکم بود خلاصه. این هم هست دیگر، این هم یک مرتبه از شرک است. شرک در امامت. من بگویم: «آقا هر کسی امام سجاد را به‌عنوان امام قبول دارم هم محمد بن حنفیه.» شرک است در امامت. خب پس اگر اطلاق عنوان کفر بر او می‌شود، نباید به کافر خالی بگویی و بگویی کافر به حج، کافر به نماز. اگر خدای نکرده کسی در اطرافمان بی‌نماز است، به او هم می‌گوییم کافر، ولی کافر مطلق نمی‌گوییم. کافر به نماز. کافر به روزه است، روزه نمی‌گیرد. کافر به حج است، حجش را به جا نمی‌آورد. اگر کلاً حج را از بیخ منکر است، مسخره می‌کند، حاجی‌ها را مسخره می‌کند و این‌ها، آن دیگر کافر خالی هم می‌توانیم بهش بگوییم، ضروری دین است. آنکه در عمل فقط نیست، منکر در اعتقاد مرتد است.
و همچنین سایر صفاتی که در قرآن استعمال شده است، مثل صالحین، قانتین، شاکرین، مطهرین، فاسقین، ظالمین. این‌ها هیچ‌کدام: **«لا تعادل الأفعال المشارکة لها فی مادّها و هو ظاهرٌ فی التوصیف و التسمیة حکمٌ و الاسناد فعلٌ حکمٌ آخر»**. اینکه طرف یک کار صالح انجام بدهد جزو صالحین نمی‌شود. یک بار قنوت بگیرد جزو قانتین نمی‌شود. یک بار شکر کند جزو شاکرین نمی‌شود. یک بار پاک باشد جزو مطهرین نمی‌شود. یک بار گناه کند جزو فاسقین نمی‌شود. یک بار ظلم کند جزو ظالمین نمی‌شود. اسناد فعل یک چیز است، توصیف و تسمیه یک چیز دیگر است. اسمش بخواهد ظالم بشود این فرق می‌کند. بله، ظالم، یک ظلم هم که انجام بدهد، عنوان فعل بهش ساده... فعل، در حالی که لفظ مشرکین در قرآن غیر ظاهر الاطلاق علی اهل الکتاب. لفظ مشرکین در قرآن معمولاً اطلاق نشده بر اهل کتاب. خدا معمولاً به اهل کتاب مشرک نگفته در قرآن، ولی کافر گفته به این‌ها.
**«قل إنما أطلق فیما یعلم مصداقه على غیره من الکفار: لم یکن الذین کفروا من أهل الکتاب و المشرکین منفکین حتى تأتیهم البینة»**. می‌فرماید: «کفار اهل کتاب و مشرکین، این‌ها از هم جدا نبودند مگر اینکه بینه...» کفار را دو دسته کرده: اهل کتاب و مشرک. مشرکین را از اهل کتاب جدا کرده، در حالی که مشرکین خودشان اهل کتاب قطعاً یکی از مراتب مشرکین است. پس اینجا منظور از مشرکین، آن مراتب عالی مشرکین است، درست شد؟ همان طبقه اول از مشرکین است. آن‌هایی را آورده، ولی کلمه کافر را به اهل کتاب صادق دانسته. خیلی مهم‌ها، آقایان به این‌ها توجه دارید که خیلی مطالب، مطالب مهمی، خیلی کاربردی. این‌ها را کافر می‌داند، مشرک نمی‌داند؛ چون کفر فرق می‌کند اطلاقش. وصف کفر بر این‌ها صادق است، ولی وصف شرک بر این‌ها صادق نیست. وصف شرک دو مرتبه، اولش کفر، آن کسی که بی‌اعتنایی نسبت به حق دارد، شرک اونی که شریک می‌گیرد برای حق، این نیست که هر وقت کسی بی‌اعتنایی دارد، یک شریکی هم دارد می‌گیرد.
مرتبه اولش تو مناطق پایین‌تر، چرا کافر و کفر و... آفرین، این هم کافرین معرفی کرده. خدا به دادمان برسد. کلاً به نظرم بحث خوبی بود. نکته، خیلی نکات خوبی داشت این بخش از «المیزان». لبریز از مطالب و معارف و نکات ناب است. ان‌شاءالله قدرش بهتر دانسته بشود. در حوزه‌ها زمان یک درس جدی خوانده بشود. طلبه واقعاً چند سال وقت بگذارد، کار بکند. به سرمایه، واقعاً هم سرمایه شیعه است، هم برای طلبه سرمایه، سرمایه علمی، سرمایه تبلیغی طلبه است. اگر می‌خواهد اسلام را بشناسد به این کتاب نیاز دارد. اگر می‌خواهد اسلام را معرفی کند به این کتاب نیاز دارد. متاسفانه خیلی کتاب مظلومی است. قدرش دانسته نشد. بزرگانی مثل شهید مطهری می‌فرمودند: «۲۰۰ سال بعد می‌فهمند تفسیر المیزان چی بود؟ به چه دردی؟» الان فعلاً قدرش بعدها معلوم. راست هم می‌گوید. هرچه جلوتر داریم می‌آییم عظمت «المیزان» تازه خودش را نشان می‌دهد. جایگاهش تازه دارد معلوم. نسل‌های بعدی تازه دارند قدر می‌دانند، مواجه می‌شوند.
هر کسی که مرتکب فعل بشود، چون تو مرتبه عالی دارد یعنی به‌نحو مطلق دارد صحبت می‌کند، یعنی: «من عهدی لا ینال عهدی الظالم». عهد من نمی‌رسد به ظالمی. سیاق این کلام این است که این دیگر آن مرتبه عالی ظلم نیستش که بگویی: «آقا، طرف مثلاً همین که کافر نبود و نمی‌دانم مشرک نبود و این‌ها دیگر حله.» نه، این به‌نحو علی‌الاطلاق هیچ مرتبه‌ای، هیچ ذره‌ای از ظلم نباید در او باشد؛ چون با عهد من تناسب ندارد، تقابل پیدا می‌کند. با عهد من، یک ذره ظلم در او اگر باشد، تقابل پیدا می‌کند با عهد من.
مطلب بعدی. پس ما بحثمان سر این بود که خب انبیا هم آقا دعوت به توحید الوهیت می‌کردند. می‌گفتند یک اله را بپرستید. در مورد حضرت یوسف (علیه السلام) آیه‌اش را آوردیم. آیه بعدی سوره **صاد**، آیه ۶۵ و ۶۶. خدای متعال در این آیات به پیغمبر اکرم دستور می‌دهد که توحید در الوهیت را به مردم یادآوری کند. **«قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ»**. بگو آقا من فقط یک انذاردهنده هستم. **«وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ»**. هیچ الهی جز الله که واحد قهار است، هیچ الهی نیست. درست شد؟ **«رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا الْعَزیزُ الْغَفَّارُ»**. رب آسمان‌ها و زمین و رب ما بین آسمان‌ها و زمین است. هم عزیز است، هم غفار است.
علامه در جلد ۱۷ تفسیر المیزان، صفحه ۲۲۲ تا ۲۲۳ توضیح می‌دهند. حالا این نیم ساعت هر چقدر برسیم بخوانیم از این بخش استفاده کنیم، دیگر بقیه‌اش می‌رود شنبه ان‌شاءالله. می‌فهمند که این **«وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا اللَّهُ»**، الوهیت را از غیر خدا نفی می‌کند، یعنی آقا کسی جز خدا اله نیست. بعد از نفی الوهیت از غیر خدا، اول می‌گوید الهی نیست. الله را به‌عنوان اله می‌پذیرد با این ویژگی‌ها. پس اول همه الهه‌ها را در عالم منکر می‌شود، یک اله را ثابت بکند. بعد از نفی الوهیت از غیر خدا، اثبات الوهیت برای خدا به‌ناگزیر حاصل می‌شود. خب دیگر طبعاً همه نفی شدند، الوهیت برای یک نفر ثابت می‌شود؛ چون بین اسلام و دوگانه‌پرستی در اصل اینکه معبود به حقی وجود دارد، اختلافی نیست. دیروز عرض کردم مشرکین، دوگانه‌پرست و بت‌پرست هم الله را که قبول داشتند، کنار الله یک چیز دیگر هم قبول داشتند. این آتئیست‌ها بودند که هیچی را قبول نداشتند، این‌ها دیگر خیلی عجیب. ولی نزاع در این است که آیا آن معبود به‌حق، الله است یا غیر الله؟
می‌گوید: «آقا، من می‌دانم خالق الله است، ولی من که دستم به الله نمی‌رسد بپرستم. من اللهی نمی‌بینم. الله کجا بود؟ الله در دسترس من نیست. جلو من نیست. این بت‌ها جلو من‌اند. من این را می‌پرستم. این رابطه‌اش با آن خدا خوب است. این نماینده او است. این شفاعت می‌کند. این پیام من را به او می‌رساند. این سفارش ما را می‌کند. این برای ما پست می‌کند و دریافت می‌کند. پیام ما را پست می‌کند. هرچه خدا جایزه برای ما فرستاد می‌فرستد توی باکس این، بعد از باکس ما برمی‌داریم.» درست شد؟ **شفعاء**، اتخاذ اصنام و شفعاء. این منکر این نیست که الله در عالم هست. منکر این است که من بخواهم الله را بپرستم. می‌گوید: «الله هست، ولی من نمی‌توانم او را بپرستم، نمی‌شود بپرستم؛ چون نمی‌بینمش، نمی‌دانم کجاست، ارتباطی باهاش ندارم، در دسترس من نیست. او خیلی راهی برای ارتباط باهاش نیست. دستم بهش می‌رسد، می‌روم خم می‌شوم. می‌بیند، می‌شنود. نزدیک به من است. او خیلی دور است. او را از کجا پیدایش کنم؟ می‌خواهم باهاش صحبت کنم.»
شفاعت؟ ما نمی‌گوییم خدا از ما دور است، خدا از همه به ما نزدیک‌تر است. خدا اسبابی را قرار داده برای هدایت. خدا اسبابی را قرار داده برای عنایت و افاضه خودش. خودش بالا سر این اسباب هست. خودش از این اسباب به ما نزدیک‌تر است. خودش هم دستور داده به این اسباب رو کنید، ولی اسباب را مستقل ندانید، اسباب را از من بدانید. من می‌خواهم از کانال این اسباب این فیض جاری بشود و می‌خواهم شما به این اسباب توجه بکنید. ولی مثل این می‌ماند که مثلاً حالا مثال خیلی دقیقی نیست، ولی توضیح بنده، دوست دارم آقا، شما مثلاً فرزند من، پسر من الان اینجاست. می‌خواهم که یک انگشتری به شما هدیه بدهم. به این پسرم می‌گویم که این انگشتر را او برای شما بیاورد. و از شما می‌خواهم که هم از من تشکر کنی، هم از پسرم تشکر کنی. با این‌که انگشتر را من دادم، نیازی هم ندارم به اینکه انگشتر من را پسرم بیاید به شما بدهد، خودم مستقیم می‌توانم بهت بدهم. همان وقتی هم که پسره دارد می‌دهد، من کامل اشراف و احاطه دارم. من دارم هدایتش می‌کنم. من دارم می‌رسانمش به شما. ولی می‌خواهم این هم دیده بشود به‌عنوان اینکه فرزند من است. کمالات این هم دیده بشود. به این هم توجه کنید؛ چون این هم دست‌پرورده من است. می‌خواهم قدرت‌نمایی کنم، می‌خواهم یک خودی نشان بدهم. می‌خواهم بگویم: «ببین پسر عمو، ببین چه تربیت.» این هم قدرت‌نمایی.
بعد می‌گویم: «اگر کار داشتی به پسرم می‌گویی به من بگوید.» با این‌که خودم در دسترس شما هستم، می‌خواهم شان این، حرمت این، جایگاه این حفظ بشود. می‌خواهم شما به این کرنش کنی، تواضع کنی، محبت کنی. به این‌که محبت نشان می‌دهی و تواضع و کرنش نشان بدهی، من دو برابر به شما محبت نشان می‌دهم. شما پیش من عزیزتر می‌شوی. ولی به این‌که محبت نشان نمی‌دهی، این علامت استکبار، سرکشی، تکبر است. روشن است؟ شفاعت شده بود این حرف. بله، نزد خدا چیزی نیست. برای همین متوسل به اهل‌بیت. آن‌ها اثر تواضع و این‌ها نبود که مثلاً بگویند: «اولاً که باید تایید شده باشد. کسی باید باشد که خود خدا تایید کرده باشد. این یک نکته، این یک تفاوت.» من خودم برای خودم شفیع بهتر بشوم، بعد به خدا هم بگویم: «شفیع من را قبول کن.» که نمی‌شود که! تو از کجا فهمیدی؟
نکته بعد این است که یک وقتی شما خضوع میکنی. می‌گوید: «خدایا، من که آبرویی ندارم.» من این... مثل اینکه کسی می‌آید مثلاً حالا بر فرض دیگر، حالا تو این مثالی که ما زدیم جنبه‌های بعد مثال شما حذف بکنید. آن بحث نکته‌اش را بگویید. آقا، به گُل روی پسرت من را قبول کن. شما مستقیم از من درخواست کنی من قبول می‌کنم، ولی چون می‌دانی این را دوستش دارم، می‌دانی اگر اسم این را بیاوری، من دیگر رد نمی‌کنم. با گفتن اسم این، من حالم خوب می‌شود. برایم شیرین است، لذت می‌برم. این اسم را به زبان می‌آوری که لااقل به‌خاطر این اسمی که بر زبانت است، من ردت نکنم، نگهت دارم که همین اسم را هی تکرار کنی. اهل‌بیت این شکلی‌اند. **«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ»**. خود خدا دائم دارد صلوات می‌فرستد بر پیغمبر. این دیگر شدت عشق خدای متعال به پیغمبر. **«لا حبیب إلا هو و أهله»**. اصلاً خدا حبیبی جز پیغمبر و اهل‌بیت پیغمبر ندارد. کسی هم می‌خواهد حبیب خدا بشود از طریق این‌ها. شما هم که حبیب می‌شوی از باب شباهت به این‌هاست که حبیب می‌شوی. کارهایی را انجام بدهی که امیرالمومنین انجام می‌داده. امیرالمومنین نماز می‌خوانده، یک شباهت ظاهری با امیرالمومنین. سر همین محبوب می‌شود.
شفاعت: کدام شفیع؟ بتراشم خودم تعیین تکلیف بکنم. همش دیکته‌کردن من است، که تواضع... نزاع در این است که معبود به حق الله تعالی است یا غیر او؟ اسماء و صفاتی که در آیه قبل گفتیم خودش دلیل برای اینکه الوهیت منحصر است برای خدای متعال. هم ثابت است، هم منحصر. بعد دو تا صفت می‌آورد: **«الواحد القهّار»**. خدا واحد است. وحدانیت خدا در هستی یکی، یکی که دو ندارد. این یک در برابر دو نیستا. یکی که دو ندارد. روح شما نسبت به بدن شما یک چیز، ولی یکی نیست که دو داشته باشد، این یک در برابر دو نیست. همه این جسم شما بازگشت دارد به یک حقیقت. یک حقیقت یعنی یک قبل از دو، یک قبل از سه، یک قبل از پنج. نه یکی که نه دو دارد، نه پنج دارد، نه سه دارد، نه ده دارد، هیچی. یک. یک. وحدت حقیقی. روشن است؟
خدا واحد است. وحدتش وحدت حقیقی است. وحدت عددی نیست، وحدت حکمی نیست، وحدت فرضی نیست، اعتباری نیست. الان در مورد این گوشی موبایل می‌گوییم: «یک دانه گوشی.» این وحدت عددی است. یک گوشی، وحدت حکمی، وحدت اعتباری. حالا بحث‌هایی دارد این وحدت در مورد خدای متعال. خود علامه در بحث مفصلی دارد. پس وحدانیت خدا در هستی و چیرگی و سلطه او بر همه‌چیز را اثبات می‌کند. **«واحد قهار»**. قهار را دیروز عرض کردم. واحد قهار، دیروز اشاره. بر همه‌چیز سوار، سلطه دارد، تعیین تکلیف می‌کند. این تعیین تکلیف می‌کند. یکی نیست. اگر یکی بود که دو و سه و چهار و پنج داشت. یکی بود در برابر بقیه، کدام یک چیز؟ آسمان هم یک چیز است. ماه هم یک چیز است. خورشید هم یک چیز است. این یک، خدا این شکلی نیست. یکی است که هیچ چیزی در برابر او نیست. وقتی این‌جوری یک شد، می‌شود قهار. الان من هم یک نفرم، شما هم یک نفری. ایشان هم یک نفره. برای منظورم به شماها نمی‌رسد، نفله می‌کنید؛ چون من یکی‌ام در برابر شما. ایشان هم یکی است، ایشان هم یکی است، آن هم یکی است، آن هم یکی است. روشن است؟ ولی اگر من واحد قهار شدم، من یکی بودم که دو برنمی‌داشتم، هیچ کدامتان زورتان دیگر به من نمی‌رسد.
واحد قهار. زور جسم به روح نمی‌رسد. روح واحدی است که قهار است نسبت به جسم. او دیکته می‌کند. او تعیین تکلیف می‌کند. او به جسم می‌گوید: «باید زنده باشی.» او به جسم می‌گوید: «باید مرده باشی.» روح وقتی مفارقت می‌کند جسم می‌میرد. روح می‌گوید: «من دیگر با تو نیستم. من دیگر کنار تو نیستم.» **«مِنْ هَذَا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ»**. تمام شد. جسم بدبخت می‌خواهد چه‌کار کند؟ نمی‌شود گفت روح هم یک چیز است، جسم هم یک چیز است. او یک چیزی است که همه‌چیز است. همه‌چیز این است. او قهار است. بین او برای این تعیین تکلیف می‌کند. تا به حال باید من را به‌عنوان ربّ خودت قبول می‌کردی و من به تو اشراف داشتم، اعمال ولایت داشتم. از امروز دیگر من با تو کاری ندارم. تمام. او دستور می‌دهد. **«کُن فَیَکُونُ»**. هر چه بگوید می‌شود. دیگر اختیاری ندارد در برابر آن‌که واحد قهار است. وقتی کسی واحد قهار بود، الهی دیگر جز او نیست. این دلیل الوهیت. کسی را جز او نباید پرستید. کسی پرستیده نمی‌شود. به کسی دیگر نباید اظهار نیاز کنی، اظهار خضوع کنی. دست نیاز دراز کنی، پرستش داشته باشی. به این بیان که خداوند موجودی است که وجود هیچ موجودی مثل او نیست. روح یک وجودی است که وجود هیچ‌کدام از قطعات بدن شما مثل او نیست. از باب تشبیه دیگر. وگرنه خود همین روح و جسم هم باب تشبیه غلبه‌اش و نسبت وجودی‌اش از آنجا که کمال بی‌نهایت که عین وجود اوست را دارد، غنی به ذات. خدا وجودش مساوی با کمال بی‌نهایت، هستی مطلق، کمال مطلق. وقتی این شکلی بود می‌شود غنی به ذات. از خودش دارد، برای همیشه هم دارد، امشب. غنی به ذات.
و غیر او از همه جنبه‌ها، از جمله وجود، آثار و نعمت نیازمند به او هستند. وقتی شد غنی، بقیه چه می‌شوند؟ می‌شوند فقیر. حالا یک غنی و همه فقیر. نسبت این‌ها با همدیگر چی می‌شود؟ همه فقرا باید رو بیاورند به این یک دانه غنی. خب، به مرور بیاورند. تو چی رو بیاورند؟ هم وجودشان را باید از او بگیرند، هم آثار وجودشان را باید از او بگیرند، هم نعمت را باید از او بگیرند. در چی نیاز دارند؟ وجود، آثار و نعمت. پس خدای متعال بر طبق اراده خودش به هر چیزی غلبه دارد. هر چیزی مطیع اراده خداوند و در برابر او خاضع. این خضوع ذاتی که تو هر موجودی هست همان حقیقت عبادت است. آقا، این‌ها خیلی مهم است. عبادت را اینجا تفسیر کرده علامه طباطبایی. عبادت یعنی چی؟ یعنی خضوع نشان‌دادن. هر موجود در برابر آن چیزی که کمال دارد. شما هر چیزی را که صاحب کمال بدانید و به‌خاطر آن کمالش در برابرش خضوع بکنی، آن می‌شود الهش. و آن کاری که شما دارید می‌کنید می‌شود عبادت.
کسی به‌خاطر پول یک نفری بهش احترام بگذارد، این دارد عبادت می‌کند. یا دست کسی را ببوسی، تقبیل را گفتند عبادت. عبادت کی؟ عبادت همین آقا است. نه. عبادت، مگر تعلیم و تعلم عبادت است؟ مثلاً، عبادت خداست. این دست این را که می‌بوسی، عبادت این است. مگر اینکه یک کسی باشد که ربانی باشد، خدا گفته **«عالم سید والدپدر و مادر»**. ولی مثلاً تو بعضی کشورها دست سیاستمدارها را می‌بوسند، دست قدرتمندها را می‌بوسند. همین شاه، شاه دیدید فیلم‌هاش را دیدی پایش را می‌بوسیدند. تکلیف شرعی‌شان را عمل می‌کنند. ایشان هم در برابر آن‌ها که به تکلیف شرعی‌شان عمل می‌کنند مقاومت نمی‌کنند. بین این دو تا خیلی تفاوت است. وگرنه عصیان و طاعت خیلی وقت‌ها جنسش شبیه همه. زنا و نکاح هم یک چیز است. یک کار است. فیزیکش که هیچ فرقی با همدیگر ندارد. علامه مطرح می‌کنند: «یکی بیاید بگوید آقا همان کاری که شاه می‌کرد این هم دارند می‌کنند، انبیا این کار را می‌کردند.» تفاوت دارد دیگر. همسر شرعی‌اش است. بله، همان کاری که دیگران می‌کنند، شلاق هم می‌خورند. جنس کار که تفاوت ندارد. حق و باطل‌بودن تناسب امر و نهی آمدن روش است که تعیین می‌کند این حق است یا باطل. بوسیدن دست تو جفتش یکی است. ظاهرش یکی است. یکیش اطاعت امر حق تعالی است. یکیش عصیان حق تعالی است. مگر خدا گفته بود دست شاه را ببوسید؟ خدا گفته بود دست سید را ببوسید. ما دست شما را می‌بوسیم. هم سید است، هم عالم است.
خودشان تعیین تکلیف کرده بودند. خدا خودش اولی‌الامر در قرآن معرفی کرده. **«وَ لَا تُطِعْ أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ»** و **«وَ لَا تُطِعْ کُلَّ حَلَّافٍ مَّهِینٍ»**، **«هَمَّازٍ مَّشَّاءٍ بِنَمِیمٍ»**. همش به این ملعون صادق است. ولی امر دانستید به چه حجتی؟ حجت می‌خواهد، بینه می‌خواهد. **«أَفَمَن كَانَ عَلَىٰ بَیِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ کَمَنْ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ»**.
خودت برای خودت یک اسمی تراشیدی و یک کاری معین کردی. این تازه افترا علی الله است. این برگه را بگوید: «تو گفتی.» افترا علی الله. گناه رو گناه است. بگوید: «دست شما را می‌بوسم چون تو گفتی.» این دو تا کُتک می‌خورد.
یکی بابت اینکه دست شاه را... افترا علی الله. یک تهمت هم دارد به خدا می‌زند. «تو گفتی ولی امرم.» کی گفتم ولی امرم؟ روش افترا علی الله. به چه دلیلی تو ولی امر دانستی؟ ولی امر تو این آیه نیست. آن هم معلوم نیست که حالا به ولی فقیه ثابت باشد. ولی امر و معنایش اختلافی است. از باب اینکه دست عالم بوسیده می‌شود، دست سید بوسیدنی است. حالا بعضی از این آقایان هم بندگان خدا مقاومت می‌کردند، ولی دیگر از یک جایی هم خودشان اذیت می‌شوند، هم بقیه اذیت. دستمان را از دست مردم کشیدیم دیگر. دستمان را شل کردیم. لااقل دیگر دستمان داغون شد. آره، یکی از این اساتیدمان، طلبه دولا شد دست ایشان را ببوسد. این استاد ما دستش را کشید، دهانش را دنبال این دست این استاد ما آورد. بعد آن استاد دستش را کشید بالا. آن هم با همان کله رفت تو دهان این استاد. دندان استاد شکست. درس‌ها مشهوره. می‌خواستم بروم دست رهبری بله که پای کسی، آن یک بحث دیگری است دیگر. آن خضوع در برابر عالم دین، ولی دین، رهبر الهی، سید، ولی خدا است. همین عناوین، خدمت شما عرض کنم که حالا قضایا زیاد.
عبادت. عبادتش را کردی، خضوع کردی. ولی اگر به امر خدا بوسیدی دیگر عبادت این را نکردی. عبادت خدا را کردی. جلوی پای کسی بلند بشوید، عبادتش را کردید. ولی اگر به دستور خدا و تکلیف شرعی جلو پایش بلند شدی، دیگر عبادت خدا را می‌کردی. دنبال یک رئیس، یک حاکمی مثلاً بدوید که می‌کنند، با ملوکشان ایرانی‌ها با شاهانشان کار می‌کنند. ممنوع الشرایط هم که جوری. بعد آن هم که دارد می‌دود نه به‌خاطر اینکه تو را شاه می‌داند، نه فلان می‌داند، تو را عالم دین می‌داند. می‌خواهد تبرک کند. تو را نفس تو را شافی می‌داند. اتصال تو به‌خاطر اتصالت به خدای متعال. می‌گوید: «تو پیش خدا آبرو داری، نورانیت داری، قداست داری. می‌خواهم بیایم تبرک کنم از وجود تو.» حضرت یوسف هم پیراهن فرستاد برای یعقوب. به صورت بمالد **«فَارْتَدَّ بَصِیرًا»**، یعنی اگر آن پیراهن نبود، چشم از یعقوب خوب نمی‌شد؟ ظاهر این ناحیه این است که نه، خوب نمی‌شد. بابا، یعقوب خودش ولی خدا است. یعقوب بالاتر است یا پیراهن یوسف؟ دست یعقوب بالاتر است یا پیراهن یوسف؟ دست خودت را بمال. دست یوسف را بمال به چشم. دیدارش دستش را بکشد. خوب شد. می‌خواهد نشان بدهد تبرک به این چیزها هم اثر می‌گذارد. عکس نکند. نه، آن تبرک دست‌کشیدن با **«أَخِذَ الصُّبْحَ»** به معنای اینکه لباس بگیری بکشی یک چیز دیگر. وقتی هوا را گرفته سفت دارد می‌کشد. آقا را دارد می‌کشد سمت خودش. این پسر آقای بهجت می‌گفتش که پدرم یک بار بدون اینکه خبر بدهد رفت حرم برگشت. این هم پشت ملت ریختند سرم انقدر که از پشت و این‌ور آن‌ور لگد کردند. برو خورد به دیوار. دست می‌کشی به عبایش را می‌بوسی. عبایش را بدون اعمال شاقه و هیچ جنایتی عبادت محسوب می‌شود. خضوع در برابر کسی می‌شود عبادت. ولی اگر شما جلو پای عالم بلند شدید، دیگر خضوع در برابر این نکردید. خضوع در برابر می‌شود عبادت خدا، نه عبادت عالم. این‌ها با هم خلط نباید بشود.
حالا این خضوعی که در برابر کسی می‌کنی، این خضوع اگر ذاتی باشد، یعنی از ذات تو این خضوع درمی‌آید. این خضوع ذاتی تو در برابر کی است؟ در برابر آن کسی است که به هر چیزی غلبه دارد. تو در برابر کسی خضوع می‌کنی که او را قهار بدانی. حالا قهار حقیقی در این عالم کی است؟ حالا یک نفری که شایستگی عبادت دارد، شایستگی خضوع ذاتی دارد، چرا؟ چون یک نفره که قهار واقعی است. آن هم الله. اگر جایز باشد برای موجودی در عالم هستی عملی به‌عنوان عبادت انجام داد، آن عبادت خداست. بنابراین فقط خدای متعال معبود به‌حق است. یک نفر است که صلاحیت عبادت دارد. خم بشوی پیشش. دیدی؟ خم می‌شوند جلو شاه خم می‌شوند. روسای دولت‌ها دعوتش می‌کنند بهش جایزه اسکار بدهند. این‌جوری پیش مردم خم می‌شود. خب این رکوع است دیگر. آقا، رکوع عبادت است. خیلی ورزشکار کره‌ای، والیبالیست توپ را پرت می‌کند می‌خورد به مربی تیم حریف. زمین می‌اندازد، می‌کشد خودش را روی زمین. روی صورتش روی زمین در برابر این مربی احترام می‌کند، عذرخواهی می‌کند. همه هم کف می‌زنند. بابا این دارد سجده می‌کند. حق نداری کسی برای غیر خدا سجده کند. این حرام است. این شرک است. به پایت می‌افتم مثلاً حالا بستگی دارد به کی بگوید این را؟ به کسی که صلاحیت دارد، صاحب حقی است یا نه. قدرتمندی مثلاً دارد تا حد شکم کسی خم نشوی مثلاً. سلام کنی. آنجا آداب می‌گویند قدیمی‌ها تا آن موقع کسی را مودب نمی‌دانستند تا کمر تو ترکیه هم دست می‌بوسند. اگر نبوسد بی‌احترامی. مثل اینکه مثلاً سلام نکند مثلاً تو فارسی تو ایرانی‌ها کسی به کسی جلو پای دیگران بلند شدن این خودش یک مسئله‌ای است. فرهنگ ما ایرانی‌ها مثلاً جلو پای همه بلند می‌شود. جایگاه می‌خواهد، یعنی عنوانی باید باشد. به‌عنوان عالم دین باشد. به‌عنوان مثلاً بزرگ‌تر باشد. به‌عنوان ولی خدا باشد. یا عنوانی باید باشد که از باب اینکه این مثلاً زائر امام حسین است. پای زائر امام حسین را می‌شویند، دست زائر امام حسین را می‌بوسند. دیدید اربعین؟ این‌ها همش عبادت است؛ چون اکرام این زائر را خدا انجام داده و دستور داده که اکرام کنید زائر امام حسین.
ولی حالا مهمان برای شما آمد، خب اکرام مهمان کنید. تو روضه آمد، اکرام مهمان امام حسین کنیم. ولی اینی که حالا مشتری برات آمد، اکرام مشتری کنیم، دولا شو دستش را ببوس ازت خرید کند مثلاً مشتری. این می‌شود عبادت. این شرک. شنبه ادامه‌اش را بخوانیم. آرام آرام پیش می‌رویم که به‌هرحال مطالب حیف نشود. خیلی اصراری نداریم تندتند بخوانیم کتاب تمام بشود. آرام آرام می‌گوییم که به‌هرحال نکات نکات مهمی است، باید بهش پرداخته بشود. تازه وارد فصل بعدی بشویم. بحث انسان خیلی مهم است. احتمالاً تا آخر ترم امروز فصل انسان خواهیم ماند. یعنی ما درس ۵ و ۶ را نهایتاً این ترم تمام بکنیم. دیگر بحث نماز و این‌ها می‌ماند از این کتاب از درس هفتم به بعد. احتمالاً می‌ماند. حالا یا سال بعد می‌کنیم، کلاً نمی‌خوانیم. حالا ببینیم.
آرام آرام بهش برسیم. به‌عنوان تعظیم اهل‌بیت که در مقابل ضریح اهل‌بیت. آن هم باید روش بحث بشود. حالا از بعضی از ادله فهمیده می‌شود که اشکالی ندارد، ولی بعضی‌ها هم از دلایل نهی می‌کردند. بعضی از علما دلایل دیگری، عناوین ثانویه. ولی این خضوع در برابر اهل‌بیت، بوسیدن عتبه اهل‌بیت، تا بوسیدن پاشون در زمان خودشان خوب نبود؟ علی بن جعفر دولا شده دست امام جواد (علیه السلام) پای حضرت را می‌بوسیده. حضرت قاسم (علیه السلام) تو کربلا هم دست امام حسین را می‌بوسید، هم پای امام حسین. یا قبل تو منابع مقاتل هست. امام حسین (علیه السلام) پای حضرت زهرا را بوسیدن وقتی که پیکر بی‌جانشان را دیدم. بوسیدن دست اهل‌بیت، پای اهل‌بیت، سجده. حتی مثلاً برخی فتوا داده‌اند این مهرهایی که نقش ضریح و گنبد و این‌ها روش است سجده بهش حرام است؛ چون آن کسی که منکر و ملحد است می‌گوید این‌ها به عکس ضریح سجده می‌کنند.

-----------------------------

منابع :

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۱۲۴ — «...قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۲۲۱ — «وَلَا تَنكِحُوا الْمُشْرِكَاتِ حَتَّىٰ يُؤْمِنَّ ۚ وَلَأَمَةٌ مُّؤْمِنَةٌ خَيْرٌ مِّن مُّشْرِكَةٍ وَلَوْ أَعْجَبَتْكُمْ ۗ وَلَا تُنكِحُوا الْمُشْرِكِينَ حَتَّىٰ يُؤْمِنُوا...»

[آیه قرآن] سوره مائده، آیه ۶۴ — «...لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»

[آیه قرآن] سوره آل عمران، آیه ۹۷ — «...وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا ۚ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ اللَّهَ غَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ»

[آیه قرآن] سوره مائده، آیه ۳ — «...الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا...»

[آیه قرآن] سوره صاد، آیات ۶۵-۶۶ — «قُلْ إِنَّمَا أَنَا مُنذِرٌ ۖ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا اللَّهُ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ * رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا الْعَزِيزُ الْغَفَّارُ»

[آیه قرآن] سوره بینه، آیه ۱ — «لَمْ يَكُنِ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ وَالْمُشْرِكِينَ مُنفَكِّينَ حَتَّىٰ تَأْتِيَهُمُ الْبَيِّنَةُ»

[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۲۱ — «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ...»

[آیه قرآن] سوره یوسف، آیه ۹۶ — «فَلَمَّا أَن جَاءَ الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَىٰ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا...»

[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۳۳ — «...إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»

[آیه قرآن] سوره احزاب، آیه ۵۶ — «إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ...»

[آیه قرآن] سوره طه، آیه ۴۶ — «...لَا تَخَافَا ۖ إِنَّنِي مَعَكُمَا أَسْمَعُ وَأَرَىٰ»

[آیه قرآن] سوره بقره، آیه ۳۴ — «...فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ»

[حدیث/روایت] «نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ». (تفسير الصافي , جلد۱ , صفحه۳۲۷ )
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

محبوب ترین جلسات لعل روانبخش

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00