جلسه چهل و ششم
در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
کمال واقعی یا توهّمی؟!
فاصله از استقرار در سرزمین توحید است ، تا دویدن به دنبال سراب لذات دنیایی![5:15]
تناسب و حکمت، فرمول اصلی اداره عالم؛ عذاب جهنمی، عین تناسبِ جهنم با شاکله و انتخاب اوست![9:00]
لذت حاصل از مشاهده نابودی نتانیاهو، مصداق لذت ناشی از تحقق حق و تناسب عذاب با ظلم و شرارت![10:15]
امام معصوم، کاملترین در هر شأن؛ قیاس انسان عادی با امام، قیاس نوزاد است با پیر ۸۰ ساله![17:00]
تعریف جامع سعادت؛ تأمین «خیرات جسمانی و روحانی» در هر نشئه.[27:30]
اثر متقابل روح و جسم؛ نیت قوی، حافظ بدن و ضعف روح، عامل فرسودگی جسم است![34:00]
انسان کامل واسطه بین مبدأ فیض و خلق است، حتی ذکر نامشان اثر دارد![54:10]
اوج سعادت حقیقی آنجاست که میان بنده کامل و خدا حجابی جز عبودیت و مخلوق بودن نیست![1:00:00]
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین، صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن إلی قیام یوم الدین.
در مورد سعادت بحث میکردیم. علامه طباطبایی (رضوان الله علیه) فرمود: سعادت هر چیزی، عبارت است از رسیدن به خیر وجودی و کمال مطلوب آن. هر وقت آدم به کمال مطلوب خودش برسد، به سعادت میرسد. هر چیزی به کمال مطلوب خودش که برسد، به سعادت رسیده است. انسانی که به کمال مطلوب خودش رسیده است، به او میگویند سعید؛ اونی که نرسیده، به او میگویند شقی. پس، از رسیدن به آن سعادت، به آن کمال، از لذت بهرهمند میشود. لذت، آن حالت ملایمت است؛ ملایمت با آن چیزی که آدم میخواهد. آدم گرسنه، غذا میخواهد؛ غذایی که با ذائقهاش سازگار است، غذایی که با گرسنگیاش سازگار است، در برطرف کردن گرسنگی سازگار است، با معدهاش سازگار است، با زبانش سازگار است؛ غذایی که حرارتش نه کم است نه زیاد، نه سرمای آن غذا او را اذیت میکند، نه داغی غذا اذیتش میکند. به زبانش که میخورَد، حرارتش ملایم با زبانش است؛ طعمش ملایم با مذاق و چشاییاش است؛ سفتی و نرمی غذا ملایم با دندانش است. وقتی همه این ملایمتها بود، میگوید: «از این غذا لذت بردم، غذای لذیذی بود». لذت، همان ملایمتهاست. ملایمت به معنای سازگاری با نیاز من، با خواست من، با ذائقه من، با مزاج من، با مذاق من.
یک کسی از یک صدایی لذت میبرد، یکی دیگر از این صدا لذت نمیبرد. یک کسی از دیدن یک منظرهای لذت میبرد، یک کسی از شنیدن یک سخنرانی لذت میبرد. میبینی برای سخنرانی، طرف از آنور کشور پا شده آمده اینجا که در این سخنرانی شرکت کند، بنشیند گوش بدهد. آن یکی، مثلاً خودش در مسجد هست، نمازگزار مسجد است، از اهواز پا شده آمده قم این سخنرانی را گوش بدهد. این، خود در مسجد هست، نمازش را هم خوانده، پا میشود میرود؛ میگوید: «نه، من خوشم نمیآید.» این به ذائقه او سازگار است؛ آنقدر سازگار است که به خاطرش از اهواز پا میشود میآید قم. این، آنقدر به ذائقهاش ناسازگار است که با اینکه خودش در مسجد است، پا میشود میرود. این میشود لذت بردن و لذت نبردن.
حالا تناسب باعث لذت است، وقتی با ذائقه او، با شاکله او، مزاج او، مذاق او سازگار باشد؛ با احوال قلبی این سازگار باشد؛ با اوضاع ادراکی. میگوید: «استاد! حرفهای حاج آقا فلانی خیلی خوشم میآید؛ میفهمم چه میگوید.» آن یکی که میگوید: «نمیفهمم چه میگوید.» با سطح ادراک این، با سواد این، تحصیلات این تناسب دارد مطالب؛ آن یکی با تحصیلات این تناسب ندارد. کلماتی که این میگوید با کلماتی که آن استفاده میکند تناسب دارد. فرهنگ لغاتش. مثلاً میگوید: «آقا این از ادبیات نسل جوان استفاده میکند، از همین کلماتی که خودمان میگوییم، از همین شوخیهایی که خودمان میکنیم.» سازگاری پیدا میکند با ذائقه این، با خواست این. آن یکی نه؛ میگویی: «حاج آقا! کلماتی که میگوید مال پنجاه سال پیش است؛ خوشم نمیآید، لذت نمیبرم از صحبتهایش، کیف نمیکنم.» لذت بردن، لذت نبردن، تناسب.
حالا این تناسب مال کمال هر چیزی؛ حالا گاهی کمال واقعی، گاهی کمال توهّمی. پس لذت مال آن وقتی است که کمال یک چیزی به او رسیده است. از این سازگاری دارد لذت میبرد. یک وقتی این کمال، کمال توهمی است؛ مثلاً به قدرت رسیده است، از رئیس بودن لذت میبرد، فکر میکند عزیز شده است، فکر میکند قدرتمند شده است؛ همان قدرتی که میخواست به آن رسید، عزتی که میخواست به آن رسید. این فقط دارد اشتباه میکند؛ این فکر میکند این همان قدرتی است که میخواستی. میشود کمال توهمی. برای همین، در این دنیا لذت، معلوم نیست لذتهای واقعی باشد؛ معلوم نیست ماندگار باشد. ولی لذتهای عالم آخرت و عالم ابدیت، آنجا واقعی است؛ چون کمالاتش واقعی است.
«وَأَنْهَارٌ مِّنْ خَمْرٍ لَّذَّةٍ لِّلشَّارِبِینَ.» سوره محمد، آیه ۱۵
شرابهای بهشتی. اینجا از شراب لذت میبرد، ولی لذتش، لذت توهمی است. فکر میکند شراب با ذائقه او سازگار است، با بدنش سازگار است، مستش میکند، باعث میشود دردها را فراموش کند، غصهها را فراموش کند، از خود بیخود بشود، گرم بشود. شماها که نخوردهاید خبر ندارید! ما هم البته نخوردهایم خبر نداریم. (تجسس.) درست شد؟ این میشود لذت توهمی.
آن خمر و شرابی که در بهشت است، آن مستیاش واقعی است؛ آن به ذائق تو سازگار است؛ او برای بدنت سازگار است؛ گرمیاش واقعی است؛ آسیبی به کبد نمیزند، به چشمت آسیب نمیزند. اینجا شراب، اینجایی کبدت را خراب میکند، بیناییات را از بین میبرد، باعث مرگت میشود، عقلت را خراب میکند. فرمود شراب بهشتی عقل اینها آسیب نمیزند. آیش چی بود؟ حتی عین این عبارت نیستها، شبیه آیات شرابخواری و در قرآن باید بهنحو موضوعی کار کنید.
«وَ أَکْوَابٍ وَ أَبَارِیقَ وَ کَأْسٍ مِّن مَّعِینٍ لَّا یُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَ لَا یُنزِفُونَ.» سوره واقعه، آیات ۱۷ و ۱۸
یصدعون، سردرد، به هم ریختن. آنجا کمال شوقی جانم خدا برسد، ولی لذت ندارد. نسبیتش به چه معناست؟ مثلاً به جلال الهی رسیده، ازش؛ آن جلالی که رسیده، تناسب دارد با وضعیت او، ولی در آن کمالی نیست. کمال از چه جهت؟ یعنی غایت وجودی او نیست؛ غایتی که برایش خلق شده. نه غایتی که انتهای مسیرش است؛ غایتی که خودش انتخاب کرده همین است. ولی غایتی که خدا بر او انتخاب کرده این نیست. از جهت اینکه غایتی که خودش انتخاب کرده، آنی که خدا دارد میدهد، عین تناسب با این چیزی است که این دارد. این برای خدا لذت. حالا خدا که لذت نمیبرد به یک معنا. این کار برای خدا لذیذ است؛ چرا؟ چون عین حکمت است، عین تناسبسنجی است. عذاب دارد میدهد، از یک جهت دیگر هم عین سازگاری است.
لذا عذاب از عَذب میآید، گوارا. این معنایش این نیستش که طرف از عذاب لذت میبرد. بعضی مسائل را قاطی میکنند با هم. میگوید، مثلاً: «همه جهنمی از عذاب لذت میبرند، چون عذاب از عَذب میآید، ماء عَذب، گوارا.» خود قرآن هم کلمه عَذب استفاده کرده است دیگر. آن آبی که آدم سر ظهر در گرما، آب خنکی که میخورَد، به آن میگویند ماء عَذب. عذاب کیف میکند؟ نه، عذاب از جهت تناسب، همانی است که باید به اینها داده بشود، متناسب با وضعیت روحیشان است، متناسب با وضعیت شاکلهشان است. این میشود عذاب برای آن ملائکهای که دارند این کار را میکنند، لذتآور.
شما اگر نتانیاهو را بکشید، از کشتن نتانیاهو لذت نمیبرید. نتانیاهو وقتی شما را میکشد، از کشتن شما لذت نمیبرد. لذت، لذت وهمی. لذت شما؛ او دارد کسی را میکشد حق، مستحق کشته شدن نیست. شما دارید کسی را میکشید که مستحق کشته شدن هست. حق و باطل. حالا غایت وجودی او این شده که مستحق کشته شدن. غایتی است که خودش انتخاب کرده، غایت مسیری که رفته. نه غایتی که خدا برایش انتخاب کرده. خدا انتخاب نکرده بود نتانیاهو بشود. خدا که برای شمر انتخاب نکرده بود شمر بشود. خدا برای همه انتخاب کرده امام حسین بشویم. ولی شمر خودش انتخاب میکند غایت وجودیاش شمر باشد. این تناسب با چی دارد؟ تناسب با عذاب دارد. از این جهت عذاب، عین تناسب، عَذب، گواراست. نه اینکه او لذت میبرد، او لذت نمیبرد از این. ولی این چیزی که دارد رخ میدهد، آن چیزی که دارد اتفاق میافتد، کاملاً متناسب است. عالم، عالم زیبایی میشود. هر کسی که این صحنه را ببیند، از دیدن این تناسب لذت میبرد.
برای سگ پوزبند میگیرند. پوزبند. پوزبند میدانی چیست؟ کلمهاش «پوز». پوز، به این فکش که میآید جلو میگویند پوز. این پوز سگ را میبندند که گاز نگیرد کسی را. این بستن این پوز، عین حکمت، عین عقلانیت، عین حق است. این تصویر، تصویر قشنگ و درستی است. از دیدن این تصویر آدم لذت میبرد. یک مظلوم بیگناه از دیدن اینکه یک سگی از بغلش مثلاً دارد رد میشود و پوز این سگ را بستهاند، لذت میبرد. ماها همهمان از دیدن عذاب شمر و نتانیاهو لذت خواهیم برد. ما لذت خواهیم برد، نه او خودش. چرا؟ چون از دیدن این تناسب، همانی بهش رسیده که مستحقش بود. ولی خدا برای این خلق نکرده بود. پس دو تا غایت شد. یک غایتی که خدا انتخاب کرده، یک غایتی که ما انتخاب میکنیم. آخرش آن تناسب رخ میدهد. ولی یک وقت با کمال واقعی، به کمال خودش رسید؛ به انتهای آن چیزی رسید که خدا برایش انتخاب کرده بود. این میشود کمال واقعی. یک وقتی هم به کمال خودش رسید؛ یعنی به انتهای آن راهی که رفته بود. کمال ظلم. الان اسرائیل به کمال خودش رسیده. کمال چی؟ کمال ظلم، کمال شرارت. عملیات پیجری میکند؛ خودش از نیروهای اطلاعاتیاش قدردانی میکند، تقدیر میکند، جایزه میدهد. میگوید: «این حرکت بیسابقه بوده در تاریخ.» راست میگوید، این جنایت بیسابقه بوده. به کمال جنایت. این هم کمال است، اسمش. به کمال آدمکشی. این کاری که اپسین میکرد در جزیره، این کار بینظیر است در تاریخ. قرآن هم به قوم لوط میگوید، میگوید: «شما یک کاری ما سبقه بها ...» چی بود؟ «احد من العالمین.» یک همچین تعبیری. «یک کار بیسابقهای دارید میکنید.» این دیگر کمال کثافتکاری، کمال آلودگی. ما میگوییم دیگر. میگوییم: «کمال وقاحت.» شنیدهاید؟ «کمال جنایت.»
«در کمال بیادبی برگشت به من این را گفت.»
آقا! بیادبی که دیگر کمال ندارد. وقتی بیادبی ضد کمال است. نه، کمال بیادبی یعنی اوج بیادبی، یعنی آخرین نقطه بیادبی. پس همه به کمال، همه میروند تا به آن نقطه آخر برسند. ولی آن نقطه آخر گاهی آن نقطه آخری است که خدا برای ما انتخاب کرده، آخری که خودمان طی کردیم و به آن رسیدیم. این شد معنای کمال، جان.
بحث مفصلی است. ما بدن مادی نداریم. بدن جسمانی. در بین جسم و ماده تفاوت. ماده عالم کون و فساد. ماده عالم زوال و تغییر. ماده عالم حرکت است. چند تا کلمه تا حالا گفتم؟ سه تا. ماده عالم فعلیت. چهار تا. از اول دوباره بگویی. چرا؟ گفتم کون و فساد؛ یعنی آقا خراب میشود، از بین میرود. دومیش چی بود؟ حرکت. با دومیش. سومش چی بود؟ زوال و تغییر. تغییر پیدا میکند. عالم ماده این شکلی است، عوض میشود، صورتش تغییر پیدا میکند. زمان بر او میگذرد، به مرور زمان عوض میشود. شماها پیر میشوید به مرور زمان. دوستهایتان را مثلاً شده بعد سالها ببینید؟ «مگر دوستم را دیروز بعد سالها دیدم.» در مسجد سخنرانی داشتیم، روحانی پیرمرد آمد، نشست و ... گفتیم: «عجب حاج آقای باحالی!» آمد جلسه، مثلاً پای سخنرانی، رد شدم دوباره نگاهش کردم: «این چقدر آشناست!» دم رفیق ماست که من بعد از تقریباً ۱۸ سال داشتم ایشان را میدیدم. همه محاسنش سفید شده بود. «وای، چرا اینقدر سفید شده؟!» این میشود زوال و تغییر. در بهشت اینجوری نیست که بعد ۱۸ سال ببینی نشناسی. این مال عالم ماده است. درست شد؟ آنجا صورت دارد، طرف چشم دارد، گوش دارد، ابرو دارد، دهن دارد، ولی به مرور زمان پیر نمیشود. جوان و پیر به معنای اینجاییاش نداریم. جوان و پیر یک معنای دیگری دارد. «سید الشیوخ اهل الجنه.»
«سید پیرهای بهشت.»
اهلسنت هم آمدهاند گفتهاند عمر و ابوبکر هم سید پیرهای بهشتند. «سیدا کهول اهل الجنه.» راست میگوید. به این جمله میگویند چی؟ صالحه به انتخاب موضوع. پدر حضرت عیسی ۴۸ سالش است مثلاً. درست است؟ این جمله پدر حضرت عیسی مثلاً پیر نیست. راست میگوید. چون اصلاً نیست که بخواهد پیر باشد. «سیدا کهول اهل الجنه.» درست شد؟ اگر پیری در بهشت پیدا کردید، اینها سید آن پیران بهشتند.
حالا خدمت شما عرض کنم که پس ما در بهشت جوان داریم که میگویند جوانان بهشت. ولی پیر نداریم. آقا! چهجوری میشود جوان داشته باشیم پیر نداشته باشیم؟ پیر و جوان آنجا یک پیر و جوان دیگری است، از جنس اینجا نیست. اینجا پیر و جوانش جبری قصری است، زمان باعث این پیری و جوانی میشود. آنجا پیری و جوانی به زمان برنمیگردد.
«یوماً یَجْعَلُ الْوِلْدَانَ شِیبًا.» سوره مزمل، آیه ۱۷
چه آیه عجیبی! قیامت فرمود: روزی است که کودکان را پیر میکند. یعنی چه؟ موشک که میفرستند هوا، مثلاً از جو که خارج میشوی، بچه کوچک باشد وقتی میرود بالا مثلاً پیر میشود؟ قواعد فیزیک عوالم بالا، ماده است. قواعد فیزیک مال عالم ماده است. قواعد شیمی مال عالم ماده است. ما بدن داریم ولی محکوم به قواعد مادی نیستیم. ماده نداریم، بدن داریم.
پس یکی کون و فساد، یکی زوال و تغییر، یکی حرکت. حرکت هم منظور حرکت جوهری است. فلسفه چی خواندهاید؟ فلسفه ماده، ماده و صورت. پس قوه و فعل را هنوز نخواندهاید. به قوه و فعل که برسید، حرکت جوهری را انشاءالله آنجا میخوانید که حالا این سومی و چهارمی به همدیگر مرتبط میشود. حرکت جوهری، حرکت از قوه به فعل. ولی در جوهر شیء حرکت صورت میگیرد، نه در عَرضش. مال خود خودش است، مال جوهر است. در حق او، در ذات او حرکت صورت میگیرد. یک حرکتی نیست که مثل مثلاً حرکت این توپ که حرکتش میدهند اینجا. نه. این توپ اگر اینجا هم باشد، صد سال تکان نخورد، باز دارد حرکت میکند؛ چون جوهر توپ دارد حرکت میکند. خود توپ را که تکان میدهند، عَرض توپ دارد، صورت توپ دارد حرکت میکند. جوهر توپ دارد حرکت میکند، مادهاش دارد تغییر پیدا میکند. پلاستیکش بعد پنجاه سال، آروم آروم دارد آب میشود؛ نخهایش دارد از هم وا میشود؛ جنسش دارد تغییر پیدا میکند. بعد هزار سال که بیایی، این تبدیل شده است مثلاً به نفت، به زغالسنگ. درست شد؟ چی تغییر پیدا کرده است؟ همان توپ، یک چیز دیگری شد. چوب تبدیل شده است مثلاً به زغال، به آتش، به خاکستر. حرکت جوهری.
ما در بهشت خوردن داریم، ما در بهشت جسم داریم، ازدواج داریم، ولی نقائص عالم ماده را نداریم. حالا نکته مهم این است که نیازهایی که اینجا جسم داشته را نیازهایش را آنجا داریم. نیاز به همسر دارد، نیاز به آب دارد، نیاز به سایه دارد، نیاز به غذا دارد. نیازهایش را در بهشت دارد. ولی اینجا نیاز که دارد، یک انفعالات مادی هم کنارش هست. غذا را میخورد، این غذا حذف میشود، انرژی تبدیل به انرژی میشود. بعد آن انرژی میآید از بدن خارج میشود. این دوباره نیازمند به انرژی میشود، گرسنه میشود، معده خالی میشود. معده برای سوخت و سوز خودش انرژی میخواهد، غذا میخواهد. این بدن نیاز به غذا دارد، نیاز به خون دارد، نیاز به آب دارد. آب دفع میشود، آب جذب میشود، هی دارد فعل و انفعالات شیمیایی و مادی انجام میشود. در بهشت دیگر این شکلی نیست. ولی نیاز به آب، حتی در جهنم هم هست. آن هم نیاز به آب دارد. ولی نیاز به آبش با تناسب یکی است. عرض کردم این نیاز به آب دارد و متناسب با رحمت، آبی که در ساختار رحمت تعریف شده به او میدهند، چون این لایق رحمت است. آن یکی چون لایق رحمت نیست، لایق لعنت، لایق عذاب است. آب میخواهد. آبی که تناسب با عذاب و لعنت دارد، به او میدهند.
«کَالْمُهْلِ یَغْلِی فِی الْبُطُونِ.» سوره دخان، آیه ۴۵
لا اله الا الله! دیگر آیاتی که ببینید در مورد شراب جهنم، نوشیدنیهای در جهنم. غسلین، چه میدانم، زقوم و همینطور. حالا خوراکش میوه، حتی میوههای «کَأَنَّهُمْ رُءُوسُ الشَّیَاطِینِ.» سوره صافات، آیه ۶۵ میوههای جهنمی. جهنم میوه دارد شبیه سر شیطان است میوههایش. جهنم هم درخت دارد. اینها به سایهاش پناه میبرند ولی خود سایهاش آتیش دارد. «ذَاتِ ثَلَاثِ شُعَبٍ.» سوره مرسلات، آیه ۳۰ شَرَر دارد. خیلی آیات عجیبی!
این نیازها با ما هست. آخر چرا؟ شما جسم همیشه داریم؛ جسم داریم، ماده نداریم. این باید بهش توجه بکنیم؛ خیلی مهم است. جسم داریم، ماده نداریم. نیازهای جسمی را داریم ولی نیازهای مادی را نداریم. نیاز به تخلی نداریم. تخلی، دستشویی رفتن نیاز جسمی نیست، نیاز مادی است. ولی همسر نیاز جسمی است، سایه نیاز جسمی است، غذا نیاز جسمی است. روشن است آقا؟ یک بحث مفصلی دارد؛ بخشهایی از آن را یک وقتهایی یک جاهایی گفتیم ولی بخش عمدهاش را نگفتیم. انشاءالله بعدها در توفیق دوره بنا داریم که این بحثها را به آن بپردازیم. خب.
پس انسان مرکب از روح و بدن. سعادتش میشود خیرات جسمانی و روحانی. ولی جسمش لزوماً جسم مادی نیست. البته تا وقتی که در دنیاست به تناسب این جسم مادیاش هم خیر وقتی بهش برسد این هم میشود سعادت دنیاییاش. مثلاً بگذار در بعضی روایات آمده مثلاً همسر خوب، مرکب خوب، خانه خوب. اینها همهاش هوای خوب. اینها همهاش میشود سعادت. «من سعادت المرءِ.» از سعادت انسان این است که خانه بزرگ داشته باشد. خانه بزرگ سعادت جسمانی ماست دیگر. سعادت روحانی ما که نیستش دیگر. خانه بزرگ که ربطی به روح ما ندارد، به جسم دارد. ولی جسم و روحمان با همدیگر رابطه دارد. روح به تعبیر مرحوم علامه حسنزاده، حالا این جمله را میگویم خیلی رویش بحث نمیکنیم، چون بحثش طولانی میشود، میفرماید که: «جسم، روح مجسد و روح، جسم مروّح است.» حالا خیلی بهش کار نداشته باشیم. جمله سخت میخواهد بگوید آقا جسم و روح یکیاند. «جسم روح است، جسم روح مجسد است، روح جسم مروّح است.» یا به تعبیر «روح مجسم است.» هم مجسد میشود گفت هم مجسم. جسد که گفته میشود وقتی که روح درش نباشد، جسد به کار میرود. واسه همین کلمه مجسم بهتر از مجسد است. روح از عالم ظاهر خارج بشود، میشود روح. روح از عالم باطن بیاید در عالم ظاهر، میشود جسم. اینها ظاهر و باطنند.
بعد این خود ظاهر و باطن هم لایههایی دارد. این ظاهریترین مرتبه ظاهر میشود عالم دنیا. یک لایه که بیایی بالا که نسبت به این میشود باطن ولی نسبت به عوالم باطنی میشود ظاهر، میشود بدن برزخی؛ به آن میگویند جسم مثالی. آن در قیاس با جسم مادی ما باطن، در قیاس با روح ما ظاهر است. روشن است آقا؟ چون در خواب که مثلاً فلان شخص را که میبینی، از کجا بفهمیم فلان شخص است؟ یا «روح فلانی را خواب دیدم.» از کجا فهمیدی فلانی روح است؟ که قیافه ندارد، صورت ندارد. روح فلانی نبوده که خواب دیدی، بدن مثالیاش بوده که خواب دیدی. «خواب دیدم.» در قیاس با بدن دنیاییاش میگوید: «روح فلانی را خواب دیدم.» روشن است؟
پس سعادت میشود هر چیزی که آقا نیازهای جسمی و روحی ما را تأمین کند. در دنیا، نیازهای جسمی مادی ما و روحی. در برزخ، نیازهای جسمی مثالی ما و روحی ما. در قیامت، نیازهای جسمی اخروی ما، جسم اخروی، مرحله بالاتر از جسم مثالی و روحی ما. این نیازها که تأمین شد، خیر اینها که حاصل شد، میشود سعادت. به این میگویند سعید. وقتی حاصل نشد میشود شقاوت. به این میگویند شقی.
یک غذایی باشد حلال باشد، پُر انرژی باشد، سالم باشد، خون در بدن تولید کند، اشک در بدن تولید کند. میگوید: «عدس بخور، هم لینت میآورد برایت، قساوت قلبت را از بین میبرد، هم اشک برایت تولید میکند.» چقدر جالب است! روایت طب را، روایت مثلاً تغذیه و اینها را ببینید. مثلاً «بِه بخور فلان خاصیت را، چه میدانم کدو بخور فلان خاصیت را دارد، خربزه بخور فلان خاصیت را، سیب بخور فلان خاصیت را، سیر بخور فلان خاصیت را دارد.» لحاظ کردهام مثلاً میخواهی نماز جمعه بروی سیر نخور، شب جمعه سیر نخور فردا نماز جمعه پیاز نخور. در این حال مثلاً وقتهای دیگر پیاز بخور. پیاز را مثلاً با روغن زیتون بخور، مثلاً با تخممرغ بخور. هر کدام خواصی دارد برای بدن شما. آن میگوید: «آقا من کلیه درد دارم.» حضرت میفرماید: «فلان غذا را بخور، فلان میوه را بخور.» «آقا من سردرد دارم.» فرمود: «کلوا الکباب.» از آن روایتی که ما خیلی بهش علاقه داریم و عمل میکنیم. تنها روایتی که من در عمرم بهش عمل کردهام، کباب! کلمه عربی است و در روایت آمده است. از آن روزی که این کلمه را استفاده کرده، من عاشق کباب شدم. کباب برگ. کباب مخصوصی دارد ها! ایران کباب کوبیده. جاهای دیگر این شکلی نیست. درست است؟ خیلی هم برای کسانی که از بیرون میآیند اینجا کباب کوبیده جذاب است ها! غذای محبوبی در خود ایران هم جزء غذاهای محبوب است کباب کوبیده. البته اگر چیزهای بیخود بهش نزنند. غذای سالم باشد، گوشت باشد. الان که اینقدر چیزهای عجیب و غریب بهش میزنند. اسمش کوبیده است، شکلش در واقع فقط کوبیده است، اسمش هم حتی کوبیده نیست.
حضرت: «کباب بخور.» کباب که بخوری، این مثلاً خونساز است، مغزت مثلاً چی میشود؟ قوی میشود. برای چشمت خوب است، برای گوشت خوب است. این میشود سعادت. سعادت این است که خغی که هم برای معدهات خوب باشد، هم برای مغزت خوب باشد، هم برای خونت خوب باشد، هم برای کبدت خوب باشد، هم برای روحت خوب باشد. حلال باشد، طیب باشد.
«کُلُوا مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَ اعْمَلُوا صَالِحًا.» سوره مومنون، آیه ۵۱
آیه قرآن، «طیبات بخور، صالحات انجام بده.» معلوم میشود یک نسبتی بین این دو تاست.
این میشود سعادت. سعادت این است که حالا گاهی غذای خوب میخورَد، برای جسم و معده و روده و همه چیز خوب است. برای ابدیتش بَد است. فرمود آنهایی که مال یتیم را به ظلم میخورند: «اِنَّمَا یَاْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَارًا.» سوره نساء، آیه ۱۰. «نارًا.» شما بیا برو ببرش در آزمایشگاه، هی این را آندوسکوپی کن مثلاً. معده این آقا یک ذره حرارت و آتش پیدا نمیشود. پس چرا قرآن گفت اینها آتش میخورند؟ این در معده اینجاییاش که آتش نریخته. در معده بدن مثالیاش آتش ريخته. روشن است؟ این سعادت جسم مادیاش را تأمین کرده. سعادت جسم مثالیاش را تأمین نکرده. سعادت روحش را تأمین نکرد. به این میگویند سعادت. اگر امر دائر باشد بین اینکه ما فقط به یکی از این دو تا سعادت بگوییم، قطعاً به اونی که سعادت روح است میگوییم سعادت. ولی فقط هم سعادت روح به تنهایی کافی نیست، سعادت جسم هم لازم است. چنین مرکب روح است و جسم و روح با همدیگر یکیاند. مثل لفظ و معنا. لفظ و معنا چه نسبتشان چه شکلی است با همدیگر؟ ظاهر و باطن است. جسم و روح همین شکلی است. این ظاهر و او باطن.
این که نماز شب زیاد خوانده، چهرهاش نورانی است. «با نماز شب چه ربطی به صورت دارد؟ رنگ پوست دارد.» نورانیت مگر مال روح نیست؟ نه، جسم هم متأثر میشود.
«قِطْعَةٌ مِّنَ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ.» سوره یونس، آیه ۲۷
درست خوانده باشم آیه قرآن را. خیلی جالب است. میفرماید که کجا بود؟ ۶۷ یونس آیه ۲۷. بله. میفرماید که: «وُجُوهُهُمْ قِطْعَةٌ مِّنَ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ.» میگوید نه که گناه میکنند، صورتهایشان مثل شب سیاه میشود. صورتهایشان تاریک میشود. خود آدمهای مؤمن، مثلاً شما ببینید طرف قبل از اینکه شیعه بشود، قبل اینکه مثلاً طلبه بشود، قبل اینکه مثلاً اهل نافله و عبادت و اینها باشد عکسهایش را نگاه میکنیم. بعد که اهل این چیزها شده، مدتی مثلاً بسیجی بوده، جوان بوده، مثلاً پاک بوده، انقلابی بوده. بعدها عوض میشود. عکسهای جوانی نورانی، باصفا. الان نگاه میکنی قیافهاش مثل اژدها میماند. اینها اثرات جسم است. روح از بدن متأثر میشود، جسم از روح متأثر میشود.
فرمود: «آن بدنی که ما ضعف بدن اما قویَت علیه النیّه!» تقریباً یک عبارت شبیه به این عبارت. وقتی که نیت کسی قوی است، بدنش ضعیف نمیشود. این عبارت «ضعف بدن اما قویَت علیه النیّه» خیلی عبارت عجیبی است. آدمی که نیت قوی دارد هیچ وقت... یا الله! این نیت قوی، این جوری اعصاب این شکلی تولید میکند. نیت وقتی قوی باشد بدن ضعیف نمیشود. یعنی چه بدن ضعیف نمیشود؟ یعنی پیر نمیشود. چرا؟ فرسوده نمیشود، از کار افتاده نمیشود. خلق قرآن. بابا قرآن دارد میگوید هر که پیر میشود خلقتش هم برعکس میشود، اولش جوان شاداب سرحال است، کمکم چروک میشود، خسته میشود، ضعیف میشود. نه، میخواهد بگوید که اونی که نیت قوی دارد حتی پیر هم که بشود باز آن بدن تحت سیطره آن روح قوی در اوج خودش دارد کار میکند. شما ببینید این رهبر عزیز و بزرگوار، قمری سن ایشان ۹۰ ساله است. ۹۰ سال قمری. یک ساعت سخنرانی، یک ساعت سخنرانی که مطلب شستهرفته از اول، نکته اول، نکته دوم، نکته سوم. آدم دیگر یک کمی سن و سال که بالا میرود نکته اول و پنجم با همدیگر قاطی میکند. ده دقیقه صحبت میکند بایدن. آفرین! صیاد اسما را با هم قاطی میکند. عراق و اوکراین و اینها، همه را با هم قاطی میکند. اینجوری. اینها چیست؟ مال قدرت روح است. این علمای ما را شما نگاه کنید. آیت الله وحید خراسانی ۱۰۸ سالشان است. قمری به شمسی ۱۰۵ سالشان است. متولد ۱۲۹۹ هجری شمسی. ۱۰۸ سال تدریس میکند. آدم ۱۰۵ ساله چهجوری میتواند تدریس بکند؟ آن هم کفایه، خارج کفایه! آرا همه اصولیون را مثلاً بیاید مطرح کند، بعد نظر خودش را بیاید بگوید. بابا ۸۰ سال، ۹۰ سال اصلاً چشم آدم، مغز آدم کار نمیکند، آن سلولها همه از کار افتاده. این مال آن نیت قوی است، مال روح قوی است. این بدن را در اوج دارد میبرد. حتی اگر این بدن از دنیا برود باز دارد بدن را حفظ میکند.
بعد هزار سال بدن نپوسیده. مرحوم شیخ صدوق بعد هزار سال جسد ایشان پیدا شد، قبرش خراب شد بله. دیدند بالا سر نوشته که این قبر شیخ صدوق است و فهمیدند اصلاً اینجا قبر شیخ صدوق است. قبلش نمیدانستند. بعد هزار سال بدن سالم. هنوز صورتش سُرخ بود. این صورت ما میگوییم گُل انداخته. خون وقتی در بدن است. هزار ساله! آدم یک ساعت میمیرد همه خون منجمد میشود، صورت میت سفیدِ سفید میشود. هزار سال گذشته صورتش هنوز سُرخ است. چرا؟ چون روح وقتی قوی است هنوز این بدن را در اوج نگه داشته. وقتی هم که ضعیف است، چهل سالش که طرف شده، نه مغزش کار میکند نه حافظهاش کار میکند، کلمات با هم قاطی میکند. آلزایمر، بیماریهای مختلف. مشکل روحی دارد. ولی قدرت روحی بسیاری از مسائل جسمی را حل میکند. و البته قدرت جسمی، بسیاری از مشکلات روحی را حل میکند. اگر کسی بدن ناسالم داشته باشد درس میتواند بخواند؟ الان شما اگر سردرد باشی، گوش درد باشی، چشم درد باشی، کلاس المیزان مثلاً میتوانی بیایی مطالعه میتوانی بکنی؟ تحقیق بکنی؟ یک ذهن قوی میخواهد، یک بدن سالم میخواهد. ۱۸ ساعت مطالعه، ۱۶ ساعت مطالعه علامه حسنزاده. این جوری شنیدم من از کسی. بهترین کتابفروشیها به جوانی گفته بود که: «جوان! قدر جوانیات را بدان. من پیر شدم، دکتر من را ممنوع کرده، خیلی نمیتوانم مطالعه کنم. روزی ۱۶ ساعت بیشتر مطالعه کنم.»
دکتر علامه طباطبایی را از مطالعه منع کرد. ایشان گفت: «خب چهکار کنیم؟» نشست تفسیر المیزان نوشت. اینها بدنها این شکلی استفاده کرده بودند. بدن اگر سالم نباشد نمیشود. انواع قاضی فرموده بود که ما مکه که میرفتیم کاروانهایی که میآمدند مکه از عراق اینها شتر و الاغ و قاطر و اینها راه انداختند اینها را میبردند مکه. ایشان فرمود که یک کاروان بود مال یک آقایی بود. این در مسیر خوب غذا میداد به این شترها و این الاغها و اینها. الاغها معمولاً بارها را میآوردند، شتر آدمها را میآوردند. در مسیر قشنگ هر آبادی که میرسیدند یک غذای خوب به اینها میداد، علف خوب، سبزی خوب. کاروانهای دیگر هم بودند که یک شبانهروز مثلاً تا مکه. دیگر این حیوانها تا یک ماه از کار میافتادند. میرسند مکه دیگر هیچ کاری از اینها برنمیآید. آن یکی که خوب به اینها میرسید تا میرساند مکه دوباره اینها را راه میانداخت برمیگرداند کاروان بعدی. فهمیدم سیر و سلوک الی الله همین شکلی است. بدن سالم میخواهد، بتواند ببرد، بکِشد. بیداری سحر خوراک خوب میخواهد، تعدیل مزاج میخواهد. یک بخشی از اینکه آدم نمیتواند سحر بیدار شود مشکلات روحی است. «قیّدتک ذنوبک.» فرمود: «گناهت دست و پایت را بسته.» یک بخشش هم مشکلات جسمی است. آقا! سردی زیاد خوردی، مزاجت به هم ریخته. آقای بهجت میفرمود مثلاً دوغ نخورم، شب لبنیات نخورم که بتوانم بیدار شوم. خوراکها را باید کنترل کرد. اگر کسی میخواست سحر بیدار شود جفتش دستوراتش هست دیگر. هم مسائل روحی را مراقب باشد در روز گناه نکند، دروغ نگه، غیبت نکند، حرام نبیند. یک بخشش هم کنترل خوراکش است. یک بخشش روحی است، یک بخشش جسمی است. جسم سالم میخواهد. جسم مریض که نمیتواند سحر بیدار شود. ضعیف است اصلاً حال ندارد. نه کلاس میتواند برود، نه درس میگیرد، نه درس میدهد. مشاعرش کار نمیکند. گوشش مشکل دارد، چشمش نمیبیند. چهل سالش که شده بدن کامل از کار افتاده. سن بازنشستگی معمولاً ۵۰، ۵۵، ۶۰ سال نهایتاً. امام خمینی در سن ۷۸ سالگی تازه رهبر شد. یعنی سنگینترین کار این عالم که دیگر ۴۰ سالگی آدم باید بازنشسته بشود در آن کار، ایشان ۷۸ سالگی تازه منصوب شد در آن کار. سختترین کار این عالم، رهبری در آن سطح، خیلی کار سختی است. با قلبی که نصفش کار نمیکرد. همان اول رهبریشان سکته کرد. ده سال با قلبی که مشکل داشت، نصف قلب مشکل داشت، ده سال رهبری کرد. مواظبت نسبت به خوراک و ورزش و سه تا نیم ساعت ایشان هر روز برای خودمان انشاءالله توصیه است. ما خودمان مشکلات جدی در این زمینهها داریم. البته اینقدر که در رفت و آمدیم، یک برنامه ثابتی خوراکمان را درست کنیم، ورزشمان را درست کنیم. یک سفری به نام ماه رمضان و محرم و اینور و آنور، همه چیز به هم میریزد. گرفتاری ماست که باید خودمان هم عمل کنیم به این حرفها. اینها میشود سعادت.
جانم؟ «امام پیادهروی میکردند سه تا نیم ساعت.» ظاهراً پنجاه سال برنامهشان همین بوده. آن عجیب است. یکی میآید به ایشان میگوید که: «من رفتم دکتر. دکتر بهم گفته که اگر میخواهی قلب سالم بمانی روزی یک ساعت و نیم باید ورزش کنی، پیادهروی.» خود دکتر به امام نگفته بوده. امام که این حرف را میشنود از آن آقا، از همانجا تصمیم میگیرد روزی یک ساعت و نیم، سه تا نیم ساعت صبح و ظهر و شب پیادهروی. حالا این دیوان اشعار امام، شعرها را در آن موقع میگفتند. روزنامهها را همان موقع میخواندند. رادیو گوش میدادند، نهایت استفاده. بچه روی پای امام است، دارد با بچه بازی میکند، تسبیح هم دستش است، دارد ذکر میگوید، تلویزیون هم روشن است دارد اخبار گوش میدهد. بعد روی زمین هم دراز کشیده، هم دارد استراحت میکند، هم بچه را نگه داشته، هم دارد ذکر میگوید. از عمرشان این شکلی استفاده کردند. اگر مثل ما، مثل بنده به بطالت میگذراندند که هیچی به هیچی. خلاصه آقا اینها میشود سعادت، بدن خوب و سالم.
حالا کمال، کمال مراتب وجودی مختلف است و شدت و ضعف دارد. برخی انسانها در تکامل خود پیشروی بسیاری به سوی خدا دارند. بعضی دیگر کمتر. بعضی پرواز میکنند. در مورد امام معصوم چی داریم؟ میفرماید که روایت معروف حضرت حکیمه خاتون که میگوید: «من وقتی آمدم نیمه شعبان شب نیمه شعبان مهمان امام عسکری بودم، آمدم بروم، فرمود: «یا عَمَّتِی! یا عَمَّته، بَیْتی عِنْدَنَا لیلة!» امشب پیش ما باش.» گفتم: «چه خبر است؟» گفت: «مولودی که به ما وعده دادهاند امشب میخواهد به دنیا بیاید.» گفتم: «از کدام کنیز؟ از کدام همسر؟» فرمود: «از نرجس.» میگوید نگاه کردم گفتم: «این که باردار نیستی! هیچ نشانهای از بارداری درش نیست.» عجیب! وعده خداست. «وَعْدًا غَیْرَ مَکْذُوبٍ.» امشب محقق میشود. میگوید: «منم ماندم و تا سحر هی این دختر را چک میکردم، نرجس خاتون را. هیچ نشانهای از بارداری و درد زایمان.» سحر که شد دیدم او دارد اعلام میکند که: «من درد دارم و نیاز به کمک دارم.» و دیگر حالا تولد امام زمان رخ داد و بچه را میبرند برای امام عسکری. روایت خیلی مفصلی است. میگوید: «من رفتم یک هفته بعد آمدم.» بچه دو سه سالهای دارد راه میرود آنجا. دو سه ساله تعبیر من است. گفتم: «پس آن بچه که به دنیا آمد کو؟» گفتند: «همین است.» گفتم: «که این که خیلی بزرگ است!» فرمود: «ما اهل بیت، منظور امام، در هر روز به اندازه یک ماه رشد میکنیم و در هر ماه به اندازه یک سال.» یعنی بچه هفت روزهشان هفت ماه، هفت ماهه دیگران است. اوج رشد از جهت جسمی هم اوج رشد است. از حیث روحی اوج رشد است. کمال پس در افراد مختلف است. بعضی سیر کمالشان خیلی سریع است. جنس کمالشان این شکلی است. اهل بیت این جوری است. کمال جسمانیاش همین است. کلاً امام در هر چیزی کاملترین روزگار خودش است. بلکه کاملترین کل تاریخ.
روایت معروف خیلی روایت قشنگی است. هشام بن عبدالملک به امام باقر علیه السلام گفتش که: «آقا شراب باید بخورید؟» فرمود: «نه بابا.» «یک بازی قماری چیزی؟» گفت: «نه.» گفت: «اینجا دیگر تیر و کمان هست. این را دیگر باید بیندازی دیگر.» «این را اگر نندازی هیچ، دیگر از این دیگر راه فرار...» تیر را گرفتند انداختند. صاف خورد وسط هدف. تیر بعدی رفت تیر قبلی را شکافت. ۹ تا تیر انداختند، هر تیر تیر قبلی را شکافت. امام تیرانداز باشد کاملترین تیرانداز طول تاریخ، کمال امام این است. امام اگر بخواهد سنگ پرتاب بکند، هیچ سنگاندازی در تاریخ، پرتاب دیسک مثلاً. هر چیزی که شما بگویید دور از شأن امام است. اگر بنا باشد امام این کار را انجام امام که این کار را انجام نمیدهد. اگر بنا باشد به ضرورت، به تکلیف، به یک چیزی این کار را انجام دهد. توپی که در این سبد بسکت میاندازد یک جوری میاندازد در طول تاریخ هیچ کس نتوانسته در سبد بسکت این شکلی توپ بیندازد. امام کاملترین عالم است. اگر بنا باشد انگلیسی صحبت بکند، کاملترین انگلیسی که تاریخ به خودش ندیده را صحبت میکند. فارسی حرف بزند، کاملترین فارسی که تاریخ به خودش ندیده را صحبت میکند. کمال امام، امام اوج است. امام سد است. بعد دیگر میشود مراتب بقیه. هر کسی در یک لایه، در یک طبقهای، نود هستند، بعضی هشتاد هستند، بعضی ۶۰ هستند، بعضی دون پایینتر از ۱۰۰، ۲۰.
یک قضیه بگویم برایتان. خواب و رؤیا و مکاشفه و اینها حجیت شرعی ندارد ولی بعضی از قضایا، قضایای عجیبی است. حساب خاصی باز بکنیم ولی بعضیهایش پیامهای خاصی در آن دارد. یک عزیزی که اهل مسائل معنوی بود و اینها، خیلی رویاهای صادقه و این اتفاقات این شکلی و اینها برایش گاهی در بیداری گاهی در خواب، قضایای خاصی، قضایای عجیبی. میگفتش که یک روز بعد نماز صبح نشسته بودم داشتم ذکر میگفتم. کسی روی تعقیبات بود. یک هو یک کسی جلویم حاضر شد. گفت: «من فلان شخص هستم.» در زمان خودم در دوران من عارفی از من بالاتر نبود. «در بین آدمهای معمولی مال مثلاً چهار قرن پیش.» مثلاً. «گفتم شما سن معنویت آن طرف چند ساله است؟» گفت: «که من دو ساله هستم.» اینجا در عالم برزخ. گفتش که: «اوضاع و احوال بقیه و اینها.» گفتش که: «اکثر آدمهایی که از دنیا میروند عمر ملکوتیشان، سن ملکوتیشان، سن یک روزه و دو روزه و اینهاست.» «اگر کسی توانست از عالم طبیعت بیرون بیاید حب دنیا در خودش از بین ببرد، اینجا بچه ۱۰ روزه محسوب میشود.» چون روز دهم است که ناف بچه کنده میشود. واقعیت دارد ولی خیلی چیز عجیبی است از آدم صادقی. همین قضیه. گفتش که آدمها بهحسب اینکه در زمین بچه یک روزه چیست؟ هیچ درکی ندارد. چشمش کار نمیکند.
«لَهُمْ أَعْیُنٌ لَّا یُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ آذَانٌ لَّا یَسْمَعُونَ بِهَا وَ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا یَعْقِلُونَ بِهَا.» سوره اعراف، آیه ۱۷۹
این بچه چشم دارد ولی چشمش نمیبیند. گوش دارد ولی گوشش نمیشنود. هیچ درک کسی چیزی ندارد. یک چیز فقط میفهمد اینکه من گشنهام و مثلاً یک جایی هم که الان خوب نیست، خودم را کثیف کردهام مثلاً اذیتم و گریه میکند، اعتراض میکند. این نهایت درک یک بچه یک روزه است. درک معنوی آدمها هم اکثر این شکلی است. «أَکْثَرُهُمْ لَا یَعْقِلُونَ.» هیچ درکی از این عالم ندارد. فرمود: «از این آسمانها و زمین یَمُرُّونَ.» هیچی ولی نمیفهمند. وهم، آرزو درست شد؟ تازه اگر حب دنیا را در وجودش از بین ببرد، میشود بچه ۱۰ روزه. گفت: «ولی آنی که اینجا پیر ۸۰ ساله است اهل بیتم پیر ۸۰ ساله.» حالا ۸۰ سال بین ۷۹ و ۸۱. اوج کمال را میخواهد. او دیگر در اوج است، در اوج فهم است، در اوج درک است، در اوج کمال. این برای نزدیک شدن ذهنمان خیلی مثال خوبی است. واقعاً که قیاس ما با امام قیاس یک بچه یک روزه است با یک پیرمرد ۸۰ ساله. من پیرمرد ۸۰ ساله معمولی، پیرمرد ۸۰ ساله مثل امام خمینی، آیتالله بهجت. ۸۰ سالهها که ما در زندگیمان دیدهایم ها! یک بچه یک روزه را شما مثلاً با آیتالله بهجت مقایسه کن. شما آخوند ۸۰ ساله وحشت را مقایسه کنید.
«لَا یُقَاسُ بِنَا أَحَدٌ.»
هیچ کسی با ما قیاس نمیشود. چیاش را میخواهی با من مقایسه کنی؟ این میشود اوج سعادت.
پس کمال مراتبی دارد. بگوییم و تمامش کنیم. انسانهای کامل مثل انبیا، درجات بالایی از کمال را میپیمایند و واسطه بین مبدأ فیض و انسانهای دیگر میشوند. اینها خودشان دیگر وقتی به اوج کمال رسیدند واسطه فیض میشوند. آنقدر کامل است. توجه. بهشت کمال میآورد دیگر. اوج کمال است. نامش اثر است از قدمش. میگوید: «حضرت خضر پا هر جایی که میگذاشت آنجا سرسبز میشد.» آنقدر وجودش منبع حیات است. آنقدر وجود شدید است. حتی نامش را که بیاری، همان نامش اثر دارد. تلفظ نام او اثر دارد. امام رضا فرمود: «هر وقت نام حضرت خضر را میآورید به او سلام بدهید. «إِنَّهُ لَیَحْضُرُ حَیْثُ مَا ذُکِرَ.» هرجا یاد او بشود او حاضر میشود.» چقدر یک وجود میتواند شدید بشود. الان نام ایشان است که اینجا آوردیم چون حاضر است. آنقدر اشراف دارد به این عالم! الان روح شما چهجوری در همه بدن شما حضور دارد؟ شما یک لحظه دست به من میدهی، دست شما را که فشار دادم درد احساس کردی. حالا یک کمی شدیدتر. این درد چیست؟ این درد این توجه روح است. روح در همه اینجا هست ولی این درد، این ضربهای که وارد میشود، توجه خاص این روح را معطوف میکند به این بخش از بدن. این بخش از بدن الان انگار نیاز ویژهای دارد به توجه روح. آسیب بهش وارد شده. روح که حاضر بود در تمام بدن ولی حضور پیدا کرد در آن نقطه درد. حضور که داشت روح، مگر حضور نداشت؟ چرا. توجه خاص کرد به آن نقطه.
حالا امام همه جا حضور دارد ولی شما نام مبارکش را که میآورید، میگویید: «السلام علیک یا بقیهالله فی ارضه.» این سلامی که میدهی چی میشود؟ آن توجه خاص او که حضور دارد در همه عالم، توجه خاص. حالا هر چقدر این توجه شدیدتر بشود، ارتباط شما با او شدیدتر میشود. ممکن است شما به یک درجه از قرب برسید که توجه به شما خودش بشود توجه به امام. مثل حضرت عباس علیهالسلام. در یک نسبتی حضرت عباس علیهالسلام با امام حسین که شما میگویید عباس و حسین در ملکوت عالم اینها را از هم تفکیک نمیکنند. عباس نوشته بشود حسین، حسین خوانده میشود. او خودش خطاب میکند، میگوید: «أَلکف یا أخی بنفسی أنت.» به نفس! مگر میشود امام به غیر امام بگوید: «جانم فدای تو»؟ آفرین! «فداها أبوها.» سلام الله علیها. امام معصوم. ایشان میفرماید: «پدرش به فدای او.» مگر میشود معصوم فدای غیرمعصوم بشود؟ نه. اینجا یک صورتی از معصوم است، یک صورتی از غیرمعصوم است. آن پشت که بروید میبینید این فانی شده است، ذوب شده است. مثال زغال و آتِش معمولاً برای فنّا میزنند بزرگان. اول آتِش چه چیز است؟ زغال یک چیز است. زغال میرود در آتِش. آنقدر آتِش میرود در وجودش، دیگر الان به خود این زغاله میگویند آتِش. شما وجود حضرت معصومه سلام الله علیها را که بشکافید، همه وجودش امام رضاست. همه وجودش توحید است. «أَنْ لَّکِ عِنْدَ اللَّهِ شَأْنٌ.» سلام الله علیها. میشود شدت کمال، شدت قرب. این میشود سعادت حقیقی.
حالا امام خودش با خدا این شکلی است: «لَا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُکَ وَ خَلْقُکَ.» شما اسم مبارک علی بن موسی الرضا علیهالسلام را که میآورید، شما «امام رضا» میخوانید. باطن هستی این لفظ «امام رضا» را که از شما میشنود، چیزی جز «یَا الله» نمیشنود. شما میگویی: «یَا امام رضا.» همه کائنات یا امام رضا را، شما «یَا الله» میشنوی. چرا؟ چون هیچ حجابی بین او و خدا نیست. یک تفاوت فقط دارند، آن هم این است که اینها مخلوقاند.
«ز احمد تا احد یک میم فرق است؛ جهانی اندر این یک میم غرق است.»
البته این هم تفاوت کمی هم نیست. حالا امام با خدا این شکلی است. گاهی شیعهای با امام این شکلی میشود. آنقدر نزدیک است دیگر حجابی نیست. سلمان با امیرالمومنین علیهالسلام این جوری. غرق زغالی که در آتِش است. همه این زغال سوخته. شما بهش میگویی زغال یا بهش میگویی آتِش؟ مثال دقت کردی؟ همه وجودش. بله. ما نمیگوییم سلمان امیرالمومنین، حلول و اتحاد و این حرفها نیست. ولی شما وقتی میروی در باطن سلمان هر جای وجود سلمان را که میخواهی بروی ببینی میبینی آنجا امیرالمومنین تصرف کرده، امیرالمومنین است. هر جای وجود سلمان را که میشکافی، امیرالمومنین خودش را نشان میدهد. سلمانی نمانده، عباسی نمانده. هر جای وجود حضرت عباس علیهالسلام را که بشکافی، آقا چند روز مهمان بودید؟ مهمان امام حسین. حضرت عباس سه چهار روز. خوش به حالت. شما هر جای وجود حضرت عباس علیهالسلام را که بشکافید، امام حسین را آنجا مییابید. عباسی نمانده. سوخته، ذوب شده. این تا قبل اینکه آن آتِش بیاید بهش میگفتند زغال. الان دیگر زغال بهش میگویند آتِش. شهدای کربلا به یک معنا برای امام حسین، این شکلی شدند.
حالا حضرت عباس در اوج منزلتی دارد که «یَغْبِطُهُ جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ.» امام سجاد همه شهدا به او غبطه میخورند. ولی باز شهدای کربلا خودشان یک جوریاند که باز «یَغْبِطُونَهُ جَمِیعُ الشُّهَدَاءِ.» باز همه شهدا باز به اینها غبطه میخورند. باز خود این شهدا همهشان به حضرت عباس علیهالسلام غبطه میخورند. باز حضرت عباس علیهالسلام به سیدالشهدا غبطه میخورَد، امام حسین علیهالسلام. مقامات محفوظ است ولی جوری است که امام زمان به اینها سلام میدهد: «بِأَبِی أَنْتُمْ وَ أُمِّی.» امام زمان به شهدای کربلا، به حر میفرماید: «پدر و مادرم به فدایشان.» کتاب عجیبی. چرا؟ چون در آینه وجود اینها امام حسین دیده میشود. کمالات آنها در اوجاند. هر چقدر تبعیت کرد... وقت گذشت حیف است ولی ریاضی... ببخشید. چی میگوید؟ قرآن: «فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی.» هر کسی دنبال من که آمد از من میشود. چون دیگر هویتی نمانده. آن جوری راه میرود که او راه میرود. فرض کنید مثلاً چه میدانم یک آدمی که حالا یک مدل خاصی راه میرود. یکی آنقدر ادای راه رفتن او را در بیاورد که هر کسی که راه رفتن این را ببیند بگوید: «عه! این که فلانی است.» این پوتین و مدودف را میشناسید دیگر؟ پوتین را که میشناسید، رئیسجمهور روسیه. یک معاونی داشت به اسم مدودف. یک دورهای بود ریاستجمهوری پوتین آنقدر طولانی نبود. بعداً قانون را عوض کردند. چهار سال، چهار سال و تغییر میکرد. یعنی هشت سال، چهار سال، هشت سال پوتین که پر شد، یک مدودف داشت. این همهکاره بعد از پوتین بود. یک چهار سال مدودف رئیسجمهور شد، پوتین شد معاونش. دوباره پوتین آمد. بعد دیگر مادامالعمرش کرد. آنقدر که شبیه پوتین بود. راه رفتن او هم شبیه پوتین بود. یک مدل خاص راه میرفتند. این فانی در پوتین بود. اصلاً معروف بود میگفت: «مدل پوتین، مدودف شده.» مثلاً ۲۰ سال پیش ضربالمثل شده بود. این چیست؟ اثر تبعیت است. «فَمَنْ تَبعَنی فَإِنَّهُ مِنِّی.» حالا کسی که گفتارش را شبیه امیرالمومنین میکند، رفتارش را شبیه امیرالمومنین میکند، این دیگر رفتارش، رفتار خودش نیست، دیگر رفتار امیرالمومنین است. این دیگر گفتارش، گفتار خودش نیست، گفتار امیرالمومنین است. این میشود کمال. این میشود قرب. این میشود سعادت انسان.
خوب. یک نکتهای هم آخر در مورد شفاعت دارد که دیگر وقت گذشته است. انشاءالله جلسه بعد میخوانم. امروز کم خواندیم ولی خوب مطلب زیاد بود. کلاً این دو تا درس آقا خیلی مطلب دارد. اگر بخواهیم تندتند بخوانیم حیف میشود. مطلب را آرامآرام میخوانیم. انشاءالله خدا هم فهم مطلبش را بدهد و مخزن. که ماه رمضان هم در پیش است و انشاءالله...
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهل و یکم
لعل روانبخش
جلسه چهل و دوم
لعل روانبخش
جلسه چهل و سوم
لعل روانبخش
جلسه چهل و چهارم
لعل روانبخش
جلسه چهل و پنجم
لعل روانبخش
جلسه چهل و هفتم
لعل روانبخش
جلسه چهل و هشتم
لعل روانبخش
جلسه چهل و نهم
لعل روانبخش
جلسه پنجاهم
لعل روانبخش
جلسه پنجاه و یکم
لعل روانبخش
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات لعل روانبخش
جلسه سی و ششم
لعل روانبخش
جلسه سی و هفتم
لعل روانبخش
جلسه سی و هشتم
لعل روانبخش
جلسه سی و نهم
لعل روانبخش
جلسه چهل و یکم
لعل روانبخش
جلسه چهل و دوم
لعل روانبخش
جلسه چهل و سوم
لعل روانبخش
جلسه چهلم
لعل روانبخش
جلسه سیزدهم : قرآن؛ مسیریاب زندگی انسان
لعل روانبخش
جلسه چهاردم : تلاوت حق؛ معیار ایمان به قرآن
لعل روانبخش
در حال بارگذاری نظرات...