‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنة الله علی القوم الظالمین من الآن الی قیام یوم الدین.
آیه دیگری که در مورد ربوبیت خدای متعال و الوهیت (پرستش خدای متعال) آمده، آیه ششم سوره زمر است. این آیه ابتدا ربوبیت خدا را بیان میکند، سپس منجر به الوهیت و پرستش خدای متعال میشود که: «فقط او را بپرستید و غیر او را نپرستید.» «ذلکم الله ربکم له الملک لا اله الا هو فأنی تصرفون». این «الله» که ربّ شماست، همه ملک از آن اوست و الهی جز او نیست. پس شما به کدام طرف منصرف میشوید؟ کدام طرف را برمیگردانید؟ «منصرف شدن»؛ میخواستم بروم دانشگاه، منصرف شدم. میخواستم بروم کلاس، منصرف شدم. منصرف شدن یعنی چه؟ یعنی از یک موقعیت به موقعیت دیگری قرار دادن و برگشتن؛ مثلاً رو برگرداندن. «صَرْف» هم همین است؛ یک کلمه را از یک قالب به قالب دیگری برمیگرداند؛ از یک باب به باب دیگری میبرد. «صرف» در فقه هم همینطور است. صرف در فقه کجا بود که بنده هنوز نخواندم؟ ما در «بیع» یک بحثی داریم، «بیع الصرف». صرف چیست؟ کنار حرم ندیدی میگویند صرافی؟ آفرین! چنج پول خودمان است؛ دلار میگیرد، ریال میدهد؛ ریال میگیرد، دینار میدهد. این میشود «صرف»؛ تبدیل کردن از یک وضعیت به وضعیت دیگر.
«فأنی تصرفون»، به کدام طرف منصرف میشوید؟ دنبال یک مسیر دیگر میروید؟ چون ربّ شما که الله اینجاست، همه ملک هم از آن اوست، الهی هم جز او نیست. خب دیگر دنبال چه کسی دارید میروید؟ الهی که اینجاست، مالک و ملک که اینجاست، رب و الله هم که اینجاست، دنبال چه میگردید؟ هرچه هست اینجاست! دنبال چه کسی میروید؟ کس دیگری نیست، چیز دیگری نیست، خبری نیست، همهاش سراب و باطل است؛ دروغ، توهم.
این آیه به این نکته اشاره دارد که الله تنها مالک و مدبّر امر شماست. شما یک مالک بیشتر ندارید، آن هم الله. یک مدبّر امر بیشتر ندارید، آن هم الله. او رب شماست، نه کس دیگری. «له الملک»؛ چون این «له» بر «الملک» مقدم شده، چه چیزی را میرساند؟ انحصار. یعنی ملک عالم و مُلک عالم فقط مال اوست. این عالَم یک مالک بیشتر ندارد. همهاش مُلک یکی است. حالا مُلک به معنای حکمرانی، مُلک به معنای مملوک بودن. «له الملک» یعنی همه حکمرانی از آن اوست. فقط «له الملک» یعنی همه چیز مملوک است. جفتش درست است. البته اینجا چون او به حسب اینکه مالک است، حکمرانی میکند. در ملک کسی دیگر که تصرف نمیکند، در ملک خودش تصرف میکند. ملک اوست. آنطور هم که خودش دوست داشته باشد و دستور بدهد، تصرف میکند. شما هم که دارید تصرف میکنید، در مُلک او تصرف میکنید. آنجوری که او خوشش میآید و دستور میدهد، باید تصرف کنید.
الان بنده که اینجا نشستهام، دارم از این ظرفیت و امکانات این مدرسه استفاده میکنم. کلاس به من دادهاند، اینجا نور هست، نمیدانم نور اینجا هست. تشکیلات اینجا، میز اینجا، صندلی اینجا، طلبههای اینجا. این کلاس را مثلاً آموزش ثبت کرده، نمره میدهد، امتحان برگزار میکند، حضور و غیاب میکند. خب، همه امکاناتی که مدرسه در اختیار بنده قرار داده، مالکَش کیست؟ این مدرسه، ملک اینجا و مُلک اینجا با اوست.
حالا اگر من قبول دارم آنها رئیس اند، آنها مسئول اند، آنها مالک اند، آنها مُلکاند، باید تابع باشم. به من میگوید: «آقا، مثلاً کلاس یک تا دو بر فرض.» من نمیتوانم بگویم: «نخیر، کلاس سه تا چهار.» آقا، «کلاس مثلاً پنجاه دقیقه.» نخیر، «کلاس ده، نخیر، کلاس پانصد دقیقه.» من که نمیتوانم از جانب خودم، «من تلقاء نفسی» به تعبیر قرآن، بردارم این را جابهجا کنم و تغییرش بدهم. مال من نیست، ربطی به من ندارد. مال یکی دیگر است. شأن اوست، حق اوست، اختیار اوست. اگر من یک جوری رفتار کردم که آنجوری که خودم دوست دارم میخواهم اینجا را اداره کنم، یعنی من «له الملک» را تو این مدرسه قبول ندارم. دارم در عملم این را اظهار میکنم. مگر شما قبول نداری ریاست این مجموعه مثلاً کیست؟ مگر قوانین مدرسه را قبول نداری؟ نمیشود بگویم قبول دارم ولی دوست دارم اینطور رفتار کنم. اگر این گونه باشد قبول داشتن شما تناقض است. چه چیزی را قبول داری دقیقاً؟
آقا، «ما اسلام را قبول داریم ولی دوست نداریم اینجوری رفتار کنیم.» خب، دقیقاً چه چیزی از آن را قبول داری؟ اسلام را به چه عنوان قبول داری؟ اسلام را به عنوان شریعت قبول داری؟ اصلاً خودش معنایش توش نهفته است. وقتی میگوید «شریعت»، یعنی آنچه که باید به آن ملتزم باشم و عمل کنم. میگویم من قانون را قبول دارم؛ ولی نمیخواهم عمل کنم. قبول داری؟ این قبول داشتن و نداشتن خیلی فرقی نمیکند؛ چون اصلاً قبول داشتن شما را از ما نمیخواهند، عمل کردن به این قانون از شما میخواهند. برای مدرسه که مهم نیست که من قبول دارم یا ندارم. به چه دردمان هم میخورد که من قبول داشته باشم یا نداشته باشم؟ میگوید: «آقا، من از تو میخواهم اصلاً قبول نداشته باشی ولی عمل کنی.» مگر از تو در مورد قبول داشتم؟ میخواهم عمل کنی. من میخواهم تابع این قانون بشوی، قبول هم نداری، ساعت یک باید کلاس را شروع کنی! بله، آن قبول داشتن یا نداشتن دیگر فایدهاش به تو برمیگردد. فایدهاش به این مجموعه برنمیگردد، به دستگاه این مدرسه برنمیگردد.
این داستان ماست. «له الملک» یعنی این؛ پذیرش «له الملک» به این تسلیم شدن در قوانین و قواعد و دستورات. اینجاست که معلوم میشود این چقدر «له الملک» را پذیرفته است.
بعد میفرماید که به این معنا که مُلک عالم تنها از آن خداست. انحصار الوهیت در خدا، فرع بر انحصار ربوبیت در خداست. چرا تنها اله، خدای متعال است؟ اولاً که «له الملک لا اله الا هو». بین مُلک و الوهیت ربط برقرار شد. چون فقط او مالک است، فقط او را باید پرستید. چون او اختیار دارد، بقیه ندارند. اختیار دارد، او تعیین میکند. خوب، من باید تسلیم او باشم، حواسم به او باشد، ببینم او چه میگوید، او چه میخواهد، رضایت او را تأمین کنم، دستور او را اطاعت کنم و تسلیم باشم. کس دیگری کارهای نیست.
الان مثلاً در این کلاسهایی که برگزار میشود، مسئولی که به ما دستور میدهد این کلاس باشد، نباشد، این ساعت باشد، آن ساعت باشد، کیست؟ آموزش. حالا مثلاً این مدرسه یک کتابخانه و مسئول کتابخانه هم دارد. گاهی شاید آن مسئول کتابخانه را هم آموزش تعیین بکند، بر فرض. حالا من به جای اینکه بیایم بروم در برابر آموزش بپرسم: «آقا، شما چه میگویید، چه دستور میدهید؟» بروم از مسئول کتابخانه سؤال کنم. آقا، این است که حکمرانی میکند، این است که دستور میدهد. شما حرف این را باید گوش بدهی. خب، کجا رفتی؟ او چهکار است؟
خدا مالک عالَم است، بعد تو رفتی از یک عبد مملوک ضعیف، مثل فرعون، مثل نمرود، مثل ترامپ، مثل نتانیاهو، از او میخواهی که بهت دستور بدهد. حالا این هم البته «له الملک» ابعاد مختلفی دارد. گاهی به یک شخص قَوام دارد، گاهی هم به یک جماعتی. الان مثلاً میگویند دموکراسی. دموکراسی یعنی «له الملک» از آن مردم است، «للناس الملک». آنها تعیین میکنند چه شکلی. حکمرانی با آنهاست، تعیین تکلیف با آنهاست. مردم معین میکنند چه چیزی خوب است، چه چیزی بد است، چه چیزی را باید انجام داد. مردمپرستی در واقع. خود مردم هم که ملاک نیستند. با مردم کاری نداریم که، هوای نفس، آراء مردم، هواهای مردم. آن هاست که حالا هر هوایی که غالب شد، هر رأ ی که اکثریت شد، آن میشود ملاک. هشتاد درصد این را میخواهند. یعنی هوای نفس هشتاد درصد غالب است بر هوای نفس آن بیست درصد. ولو حق در آن بیست درصد باشد. حق و باطلی ما نداریم، حق و باطلی کار نداریم. هواها ملاک است. هوای اکثریت.
دموکراسی، دموکراسی ادعای «له الملک» دارد و اگر شما تسلیم بشوی، دیگر «لا اله الا هو» را قبول نداری. شما هر کسی را که «له الملک» را برای او قائل بودی، «لا اله الا هو»ت هم به همان برمیگردد. مردم را میپرستی، هوای مردم را میپرستی، هوای نفس خودت را آن وقتی که اکثریت تأیید میکند، میپرستی. هواپرستی. «اتخذ الهه». این الهش را هوا قرار میدهد. آدم کی را اله قرار میدهد؟ آن کسی را که میگوید: «کار دست این است. این تعیین میکند. این هرچه این تشخیص بدهد، هرچه این دستور بدهد.» اگر آدم فهمید که الله رب است، این را که فهمید، از ربوبیت میرسد به الوهیت؛ انحصار الوهیت فرع بر انحصار ربوبیت خداست. کی میتواند فقط الوهیت را برای خدا قائل باشد؟ او کسی که فقط ربوبیت را برای خدا قائل باشد. تا کسی «الله» را رب نداند، منحصر به فرد نداند، ربوبیت را در الله منحصر نمیداند، الوهیت را در الله هم نمیداند؛ چون اله به این جهت عبادت میشود که رب و مدبّر امور است. آدم تسلیم کیست؟ آن کسی که احساس میکند آن قدرت دارد، آن تعیین میکند. من در برابر او نمیتوانم موضعی بگیرم. تسلیمم. کاری نمیتوانم بکنم. کاری از من برنمیآید. من ضعیفم در برابر او. یک وقتی آدم این حس را نسبت به مردم دارد، نسبت به جامعه دارد. یک وقتی نسبت به دیکتاتورها و قدرتهای ظاهری دارد. احساس میکنم در برابر او کاری از من برنمیآید؛ توانی من ندارم. «عبداً ضعیفاً مملوکاً لا یقدر علی شیء». یک عبد مملوکم که قدرت بر هیچ چیز ندارم. نمیشود الوهیت. آدم این حس را در برابر هر کس که داشت، همان میشود الهش.
بعضیها این حس را نسبت به آمریکا دارند، نسبت به اتحادیه اروپا دارند، نسبت به اکثریت مردم جامعه خودشان دارند. مردم البته محترماند، از باب اینکه «الخلق عیال الله». عیال خدا هستند. عیال آن کسانی که رزقشان، روزیشان به عهده کسی است؛ شما، خانواده شماها میشوند عیال شماها. خب چرا؟ چون رزق و روزی و تدبیر امورشان با شماست. خلق همه عیال خدا هستند. چون عیال خدا هستند، محترماند. خانواده خدا محسوب میشوند. «سبحان الذی لا یعتدی علی اهله». مملکت، همه مملکت خدا هستند. همه موجودات مملکت خدا هستند. مالک است دیگر. «له الملک» است دیگر. وقتی «له الملک» شد، همه عالم میشود مملکت. مملکت از ملک میآید؛ حیطه اجرای ملک. حالا این مملکت را شما از کی میدانی؟ از خدا. به دستور او، به خاطر او، به گُل روی او، به خاطر انتصاب به او. به نام محترماند، به نام عزیزاند. اینها خلق اویند.
خدا رحمت کند شهید رئیسی عزیز. آن فیلم ایشان که ماشینش دارد حرکت میکند، راننده دارد با سرعت رد میشود، مردم دور ماشین جمع شدهاند، شلوغ است. آقای رئیسی داد میزند میگوید: «آقا، آرام برو! رانندگی کنی خودم مینشینم پشت فرمان!» بعد آن میخواهد زود رد شود که اینها بالاخره شلوغپلوغ شد و دور ماشین شلوغ بود. بعد آقای رئیسی میگوید: «بابا، این بغل دست و پای مردم زیر ماشین دارد میرود، آرام برو.» بعد داد میزند سر این راننده، میگوید: «اینها مردماند، اینها عزیز خدا هستند. با اینها درست رفتار کن.» نه، عزیز خدا! این یک نگاه به مردم است. مالک را خدا میداند، به خاطر او به مردم احترام میگذارد. در آن حیطهای که خدا برای مردم ارزش و احترام قائل است، او برای مردم ارزش و احترام قائل است. این عین توحید است.
یک وقتی هم با خدا کار ندارد، میگوید: «بابا، اینها مردماند. من اینها رأی میخواهم، نظر اینها را باید جلب کنم. یک چیزی باید بگویم اینها خوششان بیاید. یک چیزی باید بگویم اینها رأی بدهند.» اینجا الهش میشود این مردم، میشود مردمپرست. لذا تو بعضی روایات، ذکر الله روبروی ذکر الناس قرار گرفته. الهی، آنی که آدم را مشغول میکند، جاذبه دارد. انسان برای آن چیزی شأنی قائل است، قدرتی قائل است، کمالی قائل است، آن چیزی که انسان برایش کمالی قائل است و توجه انسان را به خودش جلب میکند، آن میشود اله انسان. گاهی ما خودمان برای خودمان کمال قائلیم، خودمان برای خودمان جذابیم، اله ما میشود خدا. گاهی دیگران فراوان جذاباند. اله آن امام است. همینها مشغول میکند. «صنم فهو صنمک». هر چیزی که تو را مشغول بکند، «فهو صنمک». همین بت توست. چوبی باشد و قیافه خاصی داشته باشد و سنگ باشد و اینها که بهش بگویند بت. هرچیزی که حواس به خودش میکشد، حواس آدم مشغول چه میشود؟ مشغول آن چیزی که آدم در آن کمال میبیند، فایده میبیند، نفع میبیند، اثر میبیند، اثر مثبت میبیند. «مردماند که من را به قدرت میرسانند، مردماند که به من شهرت میدهند، مردم من را لایک میکنند، مردم من را فالو میکنند، مردم من را حمایت اقتصادی میکنند، مردم من را حمایت عاطفی میکنند. دردی داشته باشم با اینها مطرح کنم، به من فایده میرسانند، از من کشف ضر میکنند، ضرری را از من برمیدارند.»
در مناجات شعبانیه چه میگوییم؟ «خدا توفیق بده این شبها بخوانیم. بِیدِک لا بِیدِ غیرِک زیادتی و نقصی و نفعی». فقط دست توست، نه دست کس دیگر. اینجور که آدم نگاه کرد، جرأت میکند صدا بزند: «الهی و ربی و سیدی و مولای». وگرنه اله به کی داری میگویی؟ رب به کی داری میگویی؟ تو که هزار تا دیگر را الهه گرفتی، رب گرفتی. «لا اله الا هو» یعنی این: تو یک اله بیشتر نداری. ولی مسئله این است که دیگران مشغولت کردهاند. بقیه هیچ وقت الهه تو نمیشوند. الهه واقعی تو ولی از باب اینکه تو مشغول اینها میشوی، بت تو میشود، الهه واقعی یکی دیگر بیشتر نیست، یکی خداست. یک اله بیشتر.
پس این میشود که یک جاهایی میفرماید: «لا اله الا هو». «آلهة الا الله». «آلهة» هم در قرآن ذکر شده. خب، اگر یک اله بیشتر نیست، پس چطور قرآن میگوید: «آلهة»؟ الهههای مختلف؟ نه، یک دانه هست که واقعی است، بقیه همه فیک. بقیه همه از حیث اینکه من را مشغول میکنند، میشوند اله من. واقعاً اله من نمیشوند. ولایت هم همینطور است. ولایت یک نفر، ولی «هو الولی» که قبلاً بحثش را کردیم. ولی میفرماید: «اولیا طاغوت». آخر چی شد؟ مگر یک ولی بیشتر نداریم؟ پس چرا خدا میفرماید اینها اولیایشان طاغوت است؟ وقتی غیر خدا ولی نیست، پس چرا به اینها میگوید ولی؟ اینها ولیشان واقعی نیست. اینها خودشان توهم پیدا کردهاند که آنها ولی اینان، آن ولی حقیقی را ول کردهاند، رفتهاند در این ولایت تقلبی و دروغین اینها را آوردهاند. آخرش یک ولی بیشتر نیست. مسئله این است که اینها ادعای ولایت دارند، توهم ولایت دارند. یک اله بیشتر نیست، یک رب بیشتر نیست، بقیه دیگر همه سراب است. سراب الوهیت است، سراب ربوبیت است، رب دروغین است، اله دروغین است.
انبیا هم آقا، آمدند ما را دعوت کنند به همین الهه حقیقی. آمدند ما را دور کنند از شرک. شرک یعنی مشغول شدن به رب دروغین. شرک یعنی مشغول شدن به اله دروغین. شرک یعنی زیر بار رفتن در برابر دستور و امر ولی دروغین. آمدند به ما بگویند همه جز خدا دروغ است. همش کشکِ کشک. شنیدید میگویند ایرانیها همش کشک؟ همش کشک. سراب. خالیبندی هم شنیدید؟ خالیبندی. دروغ، همان دروغ، سادهتر فارسیش میشود خالیبندی؛ خالی میبندد. اینها همش خالیبندی است. الکی که شنیدید؟ میگویم الکی است. خلاصه، سراب، واقعیتی ندارد.
انبیا آمدند به ما حالی کنند بابا، یک الهه است، یک الهه، یک رب. در سوره یوسف، آیات سی و نه تا چهل از قول حضرت یوسف (علیه السلام) نقل میکند خدای متعال: «یا صاحبی السجن ءارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار». ربهای متفرق بهترین یا اللهی که واحد و قهار است؟ ربهای متفرق! مگر ما چند تا رب داریم؟ مگر نمیگویی فقط خدا رب است؟ نه دیگر، خدا فقط رب است. این «ارباب متفرقون» زاییده ذهن ماست. تو واقعیت نیست. تو واقعیت یک رب بیشتر نیست.
بعضیها یک مشکل، مشکل بینایی تو فارسی بهش میگویند دوبینی، نمیدانم انگلیسیش چیست؟ آدم اختلال پیدا میکند، یک چیزی را دو تا میبیند. آره، میگفتش که یک مریضی رفت پیش دکتر. رفت پیش دکتر، مریضی دوبینی داشت. گفت: «آقای دکتر، من بیمارم.» دکتر گفت: «چه بیماری داری؟» گفتش که: «من دو تا میبینم، شما را دو تا میبینم، این مثلاً صندلی را دو تا میبینم، اینجا دو تا عکس میبینم.» دکتر گفت: «شما هر چهار تاتون این مشکل را دارید.» این مشکل این بیماری قلبی ماست در شرک که یک حقیقت است، ما داریم چهار تا میبینیم، ده تا میبینیم، صد تا میبینیم، هزار تا. «ارباب متفرقون». «إنّ القوة لله جمیعاً»، «إنّ العزة لله جمیعاً». یک عزیز در عالم بیشتر نیست، یک قوی در عالم بیشتر نیست. ما میگوییم هم آمریکا قوی است، هم انگلیس قوی است، هم اسرائیل قوی است، هم اتحادیه اروپا قوی است. این میشود هزاربینی، چهاربینی. همان دکتر است که میگوید: «هر چهار تاتون این مشکل را دارید.» چهار تا قوی میبیند، چهار تا عزیز میبیند، صد تا عزیز میبیند. یک عزیز را هزار تا میبیند و آن یکدانه اصلی را هم نمیبیند، یعنی نسبت به آن کور است. نسبت به بقیه که عزتی ندارند، عزت میبیند. یکدانه را هم نمیبیند، هزار تا. این بیماری ماست، میشود «ارباب متفرقون»؛ ربهای مختلف.
خب، حالا سؤال حضرت یوسف این است: «آرباب متفرقون خیر أم الله الواحد القهار؟» ربهای متفرق خوب است یا یک اللهی که واحد قهار است؟ یکی، قهار هم هست. «قهار» در عربی ما فارسی که میگوییم، شاید شنیده باشید تو فارسی میگویند قهار، مثلاً میگویند طرف شناگر قهاریه. منظورش ماهر است. یعنی خیلی حرفهای است. این «قهار» عربی با «قهار» فارسی فرق دارد. «واحد قهار» یعنی خدا خیلی واحد حرفهای است؟ نه، این «واحد قهار» از «قهر» و «قدرت» و «غلبه» میآید. قهار آنی است که قاهر است. کسی نمیتواند کار را از دست او بیرون بیاورد. وقتی قهار شد، هرکه بیاید تو حریم او، میزند کنار. «واحد قهار» و رقیب نمیگذارد اینجا بماند، همه را میاندازد دور. ملک خودش است. هرکه هم بخواهد بیاید اینجا را دست بگیرد، پرتش میکند. سوار بر کار است. کنترل از دستش در نمیرود. کسی نمیتواند از چنگش بیرون بیاورد چیزی را. هیچ گوشهای از این عالم از چنگ او در نمیآید. واحد است.
شما خودتان تصور کنید اینجا الان تو همین مدرسه که مثال زدیم، یک دانه واحد آموزش باشد، یک دانه رئیس آموزش باشد که بتواند ببندد، دستور بدهد، حرفش را گوش بدهم، نظرش را قبول کنم، بهتر است یا هزار نفر یا هزار تا واحد آموزش؟ «آرباب متفرقون خیر أم الله الواحد القهار؟» استدلال فطری، وجدانی. آخه یکی باشد، قهار هم باشد، این بهتر است یا چند تا باشند که هیچ کدام از خودشان قدرت و تصمیمی ندارند؟ ببینم چه میگوید؟ آن یکی میگوید آن یکی باید ببینم چه میگوید. باز تو این صد تا، پنجاه تاشان هم از پنجاه تا دیگر میترسند. تو آن پنجاه تا، بیست تاشان از سی تا دیگر میترسند. تو آن سی تا، بیست تاشان از ده تا دیگر میترسند. تو آن ده تا، نه تاشان از یکی دیگر میترسد. این چقدر پراکندگی میآورد، چقدر تشویش میآورد، چقدر اضطراب میآورد! هرکه از یک گوشهای یک بخشی از آدم را دارد میکشد و میبرد. آن وقتی که همه چیز یکسو میشود، یگانه میشود، تشویش خاطر چیست؟ آدم میخواهد درس بخواند، این بیماری است دیگر. همه مان هم این را فهمیدهایم و درک میکنیم. همه به چشم بیماری بهش نگاه میکنند. میگوید: «آقا، من وقتی میخواهم متمرکز بشوم روی موضوع، ذهنم یک جا نمیماند. یکهو از یک طرف ذهنم درگیر خانواده میشود، از یک طرف درگیر شغلم میشود، از یک طرف درگیر وسایلم میشود، از یک طرف درگیر آیندهام میشود، از یک طرف درگیر گذشتهام میشود. هرکه میآید از یک طرف این مغز من را میکشد و میبرد. من دو دقیقه نمیتوانم روی موضوع فکر کنم، دو دقیقه آرامش ندارم.» اضطراب ایجاد میشود. میگوید: «تلا»، یکی از آن ور، یکی از این ور. یک گوشتی که پنجاه تا سگ از پنجاه طرف دارند میکَنند و میبرند. حالا این ذهن من، روح من، روان من، توجه من، قلب من، آرامش من، هرکه از یک گوشهای دارد این را میکند و میبرد، میشود «ارباب متفرقون». این بهتر است؟ یک آدم همه وجودش یک جا متمرکز باشد، همه را یک جا داده باشد دست یکی، باشد یک «الله واحد قهار».
این میشود همان الوهیت. واسه همین است که «الا بذکر الله تطمئن القلوب». این «بذکر الله» را مقدم کرده، ازش چه فهمیده میشود؟ پس فهمیده میشود فقط یک چیزی که تو دل آدم آرامش میآورد، آن هم ذکر الله است. «الله» همانی است که «لا اله الا» همین الله، چون الهه دیگری جز او نیست. توجه به او برای شما آرامش میآورد، چون از همه تفرقهها خارجت میکند، از همه پراکندگیها و تشویشها و اضطرابها درت میآورد. آینده تو دست کسی است که گذشته تو هم دست همان است، که خانواده تو هم دست همان است، که شغل تو هم دست همان است، که آبروی تو هم دست همان است. همهاش میرود یک جا. به هرچی توجه میکنی، میرود به یک جا میخورد، آرام میشوی. همه امرت هم دست اوست. او هم توجه به تو دارد، قدرت هم دارد، رحمت هم دارد، محبت هم دارد. تمام شد، هیچ اضطرابی نمیماند. «الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون». دیگر نه ترسی میماند، نه حُزنی میماند.
بله، معلوم است. «آقا، ما تعبدون من دونه الا اسماء سمیتموها»، اینهایی که جز خدا میپرستید، فقط یک مشت اسم است که توهم شماها برداشتید روی آن اسم گذاشتید. واقعیتی ندارد. ما تو عالم یک قوی و یک عزیز داریم. یک ابرقدرت داریم. بقیه ابرقدرتهایی که بهشان میگویید ابرقدرت، شما اسمش را گذاشتهاید ابرقدرت. یک اسم ابرقدرتی گذاشتهاید. «اسماء سمیتموها»، اسمی که شما گذاشتهاید. واقعیت امر همچین اسمی نیست. مثل اینکه من مثلاً ماژیک را بردارم اسمش را بگذارم کاهو. خب، حالا من به این گفتم کاهو، این کاهو میشود؟ الان خاصیت کاهو پیدا کرد؟ کاهو را با سکنجبین، دیدید کاهو سکنجبین خوردید؟ سکنجبین که میدانی چیست؟ کاهو سکنجبین میخورند. حالا سکنجبین اصل اگر باشد، از این عسلیها و اینها، خاصیت دارویی دارد، هم دل. خب، الان ماژیک را بزنیم تو سکنجبین بخوریم، بعد بگوییم: «آقا، هرچی هم میخوریم این کاهوش فکر کنم مشکل دارد. هرچی میخوریم آقا مزهاش چرا این شکلی شده؟ مزه نمیدهد.» بعد دل درد شدم. «از وقتی که من این کاهو سکنجبین جدید را دارم میخورم، معدهام نمیدانم چرا به هم ریخته.» بعد میگفتند کاهو سکنجبین که بخوری، نمیدانم مثلاً برای قند خونت خیلی خوب است، برای خوابت مثلاً خیلی خوب است. قند پایین میآید. کاهو برای قند و اینها خیلی خوب است، برای چربی خون و فشار خون و اینها. مرغ هم؟ از وقتی این را میخوریم، چربی خونمان هم بالا رفته، فشار خونمان هم بالا رفته.
این مشکل از کجاست؟ آقا، مشکل از این است که «اسماء سمیتموها». تو خودت گفتی کاهو، بعد میگویی چرا اثر کاهو را ندارد؟ چون واقعیتی ندارد. تعریف نشده در هستی. این به عنوان یک کاهو برای هستی، برای کائنات، کاهو با آن آثار خاصش برای یک چیز دیگر تعریف شده. برای هستی همین شکلی تعریف نشده که شما اگر توهم زدید یک چیزی، یک چیز دیگر پنداشتید، باید تابع توهمات شما باشند؟ به کائنات میگویند: «که از این به بعد در برابر این ماژیک آثار کاهو قرار بدهید؟» بگویند: «چرا؟» بگویند: «چون این بنده ضعیف بیچاره توهم کرده که این کاهو است.» خب، توهم کردهای که، توهم کردهای. به درک که توهم کرده! میخواست توهم نکند. مگر به توهم اینهاست؟ واقعیت قضیه که عوض نمیشود. حقیقت عالم یکی است. حالا ما آمدیم اسم این را گذاشتیم نماز، اسم گذاشتیم روزه، اسممان را گذاشتیم مراقبه یوگا، مدیتیشن. خب، درست شد دیگر. دیگر درست است. این دیگر از این به بعد این نماز و آن روزه است و آن فلان است.
میگفتش که بلال، دیدید بلال میخورند؟ بلال همان ذرت. خدمت شما عرض کنم که بلال مکزیکی و اینها معروف است، تو ایران هم خیلی هست دیگر. این کوه خضر را که رفتید دیدید؟ ها؟ کوه خضر، پای کوه خضر بلالهای خیلی خوشمزهای میفروشند. قیمتش پول چلوکباب. البته بلالش گران است. روی آتش درست میکنند، شبیه کباب، منقل و آتش و اینها. و روی آتش باد میزنند بلال درست میکنند. داشت کباب درست میکرد، دید گربه آمد. گربه گوشت میخواهد دیگر. برای اینکه حواس این گربه را پرت بکند، گفت: «بلالِه بلال!». حالا انگار مثلاً این بگوید بلال است، گربه مثلاً آن هم بگوید: «آره، بلال است.» ما رفتیم دیگر. «اسماء سمیتموها»، تو اسمش را گذاشتی بلال. واقعیت قضیه که عوض نشد.
میگوید که آقا، این سگ نجس نیست. این سوار تاکسی شده بود، گفته بود: «آقا، این حیوان را پیاده کن، این نجس است.» تو گفتی: «نه.» حالا انگار مثلاً این دیگر بهش نگوید نجس، این دیگر نجس نیست. به آن بگوید نجس، آن میشود نجس. توهینهایی که به همدیگر میکنند، مثلاً «پدر فلان مادر فلان». این به آن گفت «پدر فلان»، بابای آن این شد دیگر؟ مثلاً مادرمان دیگر این شد دیگر؟ مثلاً شماها گذاشتید. میگوید: «سگ نجس نیست.» سگ مثل فرزند، «سگ فرزندی»، «سگ بچه منه». «این گربه پسر منه، آن گربه دختر منه.» «این سگه داداش منه.» خب، حالا به این گفتی داداش، این داداش شد؟
هستی این شکلی است: کائنات یک رب دارد، یک اله دارد. حالا برداشتید به بقیه گفتید اله، به بقیه گفتید ابرقدرت، رب، عزیز، مقتدر. با این کار چیزی عوض نشد. عزیز همان یک دانه عزیز هست و خواهد بود. قوی همان یک دانه قوی هست و خواهد بود. هزار نفر دیگر بگو قوی و عزیز و هی اصطلاح و کلمات و اینها برایش بار کن. کلماتی که برای ترامپ خرج میکردند، نشسته بود ترامپ، دورش گرفتن، دست و پا و صورتش را میمالیدند. یادتان است؟ تبرک. خودش یک توهم در مورد چیزی دارد دیگر. توهم منجی دارد، منجی عالم. بعضی از این مسیحیها و اینها درش دمیدند و یهودیان از این خریت او دارند سوء استفاده میکنند. میگویند: «تو منجی یهودی و تو زمینهساز ظهور موشیح (مسیح آن ها) هستی، منجیون.» آره، «تو زمینهساز ظهور منجی و تو خودت منجی مسیحیتی و هم منجی یهودیتی.» یک احمق است. یک توهماتی پیدا کرده. جرأت بکند، ادعای خدا بودن هم میکند. رضا شاه برگشته بود، گفته بود -جدی دارم میگویم- «من فقط اعلیحضرت که نیستم، من خدا هم هستم.» آدمیزاد احمق را ببیند، رو پیدا کند، جرأت پیدا کند، ادعای همچین چیزهایی هم میکند. «انا ربّکم الأعلی»، رب کوچکم نه، اعلی هستم. ادعای ربوبیت دارد. چرا؟ چون مثلاً زورش میرسد آن را بکشد، زورش میرسد این را زندان بیندازد. نان آنها بند به این است. زورش میرسد زمین اینها را از دست اینها بیرون بیاورد. کشاورزی آنها را دگرگون کند. به آن دلار نمیدهد، آن را از بانک جهانی حذف میکند. چون زورش به اینها میرسد. به حسب ظاهر دیگر ادعای عزیز، مقتدر، الوهیت و ربوبیت و اینها دارد. «اسماء سمیتموها»، یک اسم است. «انتم و آباءکم». شماها و باباهاتون. «ما انزل الله بها من سلطان». خدا سلطانی برای این چیزها قرار نداده است. یعنی تو واقعیت عالم این کلمات این شکلی تعریف نشده. آمریکا به عنوان ابرقدرت تو هیچ جای عالم ثبت نشده یک همچین اسمی. مثل این میماند که شما روی بچهات یک اسمی بگذاری، این ثبت شناسنامهای نشده باشد. بعد این کارت ملی بچهات را میبری. فرودگاه که میروی، فرودگاه چک میکنند دیگر. کارت پرواز صادر شده، میآید چک میکند. مثلاً شما تو خانه به بچهات میگویی مثلاً چه میدانم، یک اسمی حالا بگید همینجوری، شنگول. تو خانه شنگول. حالا تو شناسنامه چیست؟ جواد. حالا کامبیز. حالا اسم اهل بیت کامبیز مثلاً. درست است. شما میآیی این بچه را رد کنی از این گیت، خدمت شما عرض کنم که کارت پرواز به نام شنگول زدی. این میآید چک میکند، شنگول را میبیند، میگوید: «آقا، اینجا تو این اصل آن چیزی که از شما ثبت شده، کامبیز است. شنگول نداریم.» میگوید: «ما بهش میگوییم شنگول.» میگوید: «تو واسه خودت میگویی شنگول. برو شنگولت را ببر بیرون. شنگولت تو هواپیما راه ندارد. تو هواپیما با کامبیز میخواهیم.» آنی که سوار این پرواز میتواند بشود کامبیز است. شنگول نداریم ها، ثبت نشده.
برای ملائکه چیزی تعریف نشده به عنوان ابرقدرتی آمریکا. به ملائکه نگفتهاند: «یا ابرقدرت ثبت کنیم به اسم آمریکا.» او به اسم طاغوت ثبت شده. اینجا خیلی مهم است اینها. دقت بکنید، بحثهای خیلی مهمی است. آنی که ثبت شده، دوام او، بقای او، آن حق است. «کتب الله لأغلبنّ أنا و رسلی إنّهم لهم المنصورون» و «إن جندنا لهم الغالبون». «إن جندنا لهم الغالبون». «إنّ» را اول آورده. «هُم» هم آورده. الف و لام هم آورده. یک لام هم دوباره سر «هُم» میآورد. چند امضا شده؟ چند لایه تثبیت شده تو عالم؟ «جندنا» اگر باشد، «جند ما». یک «جند ما» است یا «جنود فرعون»؟ «جنود فرعون» هم داریم دیگر. یا «جنود ابلیس»؟ «جنود ابلیس» یا «جند» من است یا «جند فرعون» یا «جند ابلیس». البته «جند فرعون» و «جند ابلیس» هم اگر باشد، «لله جنود السماوات و الارض». آخرش بازم همه مُلکِ اوست. اختیار ملکش مال من است. من اجازه میدهم یک کاری بکنم. تو ملک من کار میکند. با اجازه من کار میکند. تحت نظارت من کار میکند. آنقدر که من اجازه میدهم و اختیار میدهم، کار میکند. از دست من خارج نمیشود. من عزیز مقتدرم. چیزی از دست من در نمیرود. از برنامه من خارج نیست.
درست است آقا؟ شما این نرمافزارهایی که نصب میکنید، میتوانید بروید تو خود آن نرمافزار، بیاین دوباره حذفش بکنیم، حذف نصب بکنیم؟ یک کاری بکنی که کلاً این نرمافزار حذف بشود. ولی این اختیار حذف نصب را کی به شما داده است؟ همان کسی که خود نرمافزار را در اختیار شما قرار داده. برنامه بوده. شما از بیرون نمیتونی از این سیستم نصبش را حذف بکنی. از درون همانی که این را اختراع کرده، ساخته، در اختیار شما قرار داده، همان اجازه داده که برنامهی اوست. از طراحی او خارج نیست. یعنی از ولایت خدا هم که خارج میشوی، از طراحی خدا خارج نیست. همین هم جزء طراحی اوست که اجازه داده از طراحی او خارج بشوی، از ولایت او خارج بشوی. اگر جند او شدی، «لهم الغالبون». این ثبت شده تو عالم. «کتب الله لأغلبنّ أنا و رسلی». آنی که به عنوان غالب، پیروز، برنده تو عالم معرفی شده، پاراف شده به همه کائنات، به ملائکه، به موجودات هستی، این است که الله و رسل الله پیروزند. ابرقدرت انبیا، انبیا ابرقدرتند. انبیا که همیشه یک آواره بودند، یا تو زندان بودند، یا تبعید بودند، یا زیر شکنجه بودند، یا کشته شدند. اینها ملاک ابرقدرتی نیست. ملاک ابرقدرتی این است که این انبیا از این عالم حذف نشدند. اینها را کشتند، ولی حتی اسمشان هم از این عالم حذف نشد. منطقشان از این عالم حذف نشد. مثل روز روشن. حضرت ابراهیم (علیه السلام) دارد میدرخشد. انداختنش تو آتش. چند سال گذشته از حضرت ابراهیم؟ ناو «آبراهام لینکلن». آن «آبراهام» اسم ابراهیم است دیگر. اسم حضرت ابراهیم. اسمش هنوز زنده است روی ناو قدرتمندی که میخواهد چیز کند. حالا آنها نمیدانند، احمقها روی بچهاش میخواهد یک اسم ماندگار خوبی بگذارد که افتخار بکند به این اسم. اسمش را میگذارد آبراهام، جوزف، خوزه. اینها همه اسم از یوسف (علیه السلام) است. اسم یوسف. یوسف را فرستادند زندان، شکنجه، تبعید. ظاهر از دنیا رفت. معلوم هم نشد خودش کجاست، قبرش کجاست. بله، اسمش، منطقش، یادش، همه عالم را گرفت. حقانیتش همه عالم را گرفته. چرا؟ چون برای عالم تعریف شده.
از یوسف به عنوان حق این میآید. همه کائنات مأمورند در صدد تلاش برای حفظ و بقای حضرت یوسف (علیه السلام) باشند. این انقلاب اسلامی، این جمهوری اسلامی، این رهبر عزیز، امام راحل، حاج قاسم سلیمانی، اینها میمانند. این ترامپ، آمریکا، اسرائیل، نتانیاهو، اتحادیه اروپا، اتحادیه خلیج عربی، اتحادیه کشورهای عربی، اینها همه میروند. پانصد سال دیگر کسی امیر قطر و امیر کویت و اینها را نمیشناسد. منطق اینها میرود. کسی هم اینها را بشناسد به عنوان عبرت و به عنوان تحقیر است. هیچ کس نام نیکویی نسبت به اینها ندارد. «و اجعل لی لسان صدق فی الآخرین». لسان صدق و ذکر خیر مال حضرت ابراهیم است. کسی نمرود را بله، اسم نمرود هم مانده، ولی کسی یاد خیری از نمرود ندارد. اسم نمرود را روی بچههاشان نمیگذارند. افتخاری به نمرود نمیکنند. داستان خوبی ازش ندارند. جدشان را انداخته تو آتش. که داستان متفاوت است، بررسی میخواهد. خلاصه آقا، این میشود داستان.
بعد سؤال خوبی است، حالا خود کلمه «افک» و «تأفکون» با کلمه «صرف» یک تفاوت لغوی دارند. «افک» آن حالت نسبت دادن و یک چیزی را بستن به یک کسی. «فأنی تأفکون» یعنی خودتان انگار به کسی میبندید. «فأنی تصرفون» انگار به یک جهتی منصرف میشود. تفاوتهایی دارد دیگر. حالا تفاوتهای عمیقی دارد که خود این کلمات هر چقدر که روی آن عمیق بشویم و استعمال قرآنیاش و اینها، آن ظرافت خودش را نشان میدهد. یک بحث مجزایی میخواهد که در موردش صحبت شود. سیاق کلی شبیه هم بود. فقط این دومی که «أنی تصرفون» داشت، «له الملک» داشت. آن اولی که «اِن تُقدوا» «اِن تُقادوا» بود خالق کل شهید. خطاب به جمعیت بقیهاش یکی بود. خب، خیلی توش نکته است که مسائلی را کشف میکنیم.
خب، «ما انزل الله بها من سلطان». پس خدا سلطانی برای اینها قرار نداده است. «إن الحکم إلا لله». یک نفر تو این عالم حکمرانی میکند، آن هم الله است. بله، «حکم إلا لله». «أمر الا تعبدوا إلا ایاه». دستور داده که جز او کسی را نپرستید. «ذلک الدین القیم». دین قیم همین است که جز او کسی را نپرستید. از شما این را میخواهم. این پرستش را میخواهم. «ولکن اکثر الناس لا یعلمون». اکثر مردم علامه در جلد یازده صفحه هفده المیزان میفرمایند که در مجموع این آیات یک برهان بر توحید در عبادت دارد. برهان میآورد چرا فقط باید خدا را پرستید؟ چرا باید توحید در عبادت داشت نسبت به خدا؟ برهانش این است: پرستش هر موجودی که فرض شود به سبب الوهیت در ذات آن معبود و وجوب ذاتی وجود اوست. هر موجودی که، هر معبودی که فرض بشود، برای چی دارند میپرستندش؟ به خاطر اینکه او را دارند اله میگیرند. برای چی او را اله میگیرند؟ به خاطر اینکه میگویند او در ذاتش الوهیت دارد. میگویند که وجوب ذاتی وجود او. الوهیت یعنی آقا این در یک مرتبه، دقت بکنید، در یک مرتبهای از وجود، در اوج مرتبه وجود که اقتضای آن مرتبه وجودی این است که چی باشد؟ الهی باشد. درست شد؟ پرستیده بشود. یک نکته اول.
نکته دوم: خدای متعال واحد قهار است. یعنی در یک مرتبه از وجود که یکی بیشتر تو مرتبهی از وجود نیست و کسی راه به آن مرتبه از وجود ندارد و قهاری است که همه را پس میزند از اینکه بخواهند چشم طمع داشته باشند. به یک مرتبهی از وجود دومی هم برای او تصور نمیشود. یکی که دو ندارد. قابل تصور نیست برای او دو داشتن. وقتی که اینطور شد، «آلهة» دیگر معنا ندارد، چون کسی اصلاً نمیتواند به آن مرتبه از وجود برسد که الوهیت بشود ذاتی وجودش. الهی دیگر نمیماند. کسی به الوهیت نمیرسد. کسی در آن مرتبه نیست که الوهیت ذاتی وجودش باشد.
بله آقا، معلومه سخت نیست. پرستش غیر خدا برای این است که آ... ممنون! کفار استدلالی داشتند. این را چند دقیقهای بگویم و جلسه را تمام کنیم. کفار میگفتند: «آقا، اینها را که میپرستیم، ما اینها را الهه واقعی نمیگیریم. "ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفا". ما اینها را میپرستیم که اینها ما را به الله نزدیک کنند.» یعنی باز سگ اینها به آتئیستها شرف داشت. آتئیستها یک حرفهایی میزدند که کفار زمان پیغمبر از قبر بیایند بیرون، تسبیح دستشان را میگیرند، با مهر کربلا نماز میخوانند. خدایا، اگر اینها کافرند، ماها مسلمانیم؟ ما نماز شب خوانیم در برابر اینها؟ اینها چه میگویند؟ ما الله را قبول داشتیم، به عنوان خالق قبول داشتیم، رب را قبول نداریم. ما تازه بت هم میپرستیدیم، میخواستیم به الله نزدیک بشویم. اینها، ما بسیجیایم، ما سپاه پاسداران محسوب میشویم در برابر اینها. اینها میگفتند: «آقا، ما بت میپرستیم "لیقربونا الی الله زلفا"؛ میخواهیم به الله نزدیک بشویم.» خب، سراغ این استدلال الان میفرمایند که اگر اینها را دارند، غیر خدا را میپرستند برای اینکه اینها شفاعت کنند در درگاه الهی، دلیلی نداریم که این موجودات شفیع به درگاه الهی باشند. چرا؟ چون اگر شفاعتی هم بخواهیم قبول بکنیم، شفاعت را اول خود خدا باید تأیید بکند، شفیع را هم خود خدا باید تأیید بکند، بعد تعیین بکند. معلومه باید بگوید: «آقا، من این را به عنوان شفیع پذیرفتم.» اولاً که غیر خودش را که اجازه نمیدهد پرستیده بشود. شفیع هم اگر قبول کرد، نمیگوید این را برو بپرست.
یک مغالطاتی که یک مشت نفهم گاهی حرفها را میزند. ما بر حسب اینکه آقا، از بچگی این حرفها را از بچگی زیاد شنیدیم. یعنی اقوامی که داشتیم -حالا غیر از پدر و مادرمان و اینها- یک حرفی که از کودکی میشنیدم از بعضی از این اقوام این بود که حضرت ابراهیم، همین چیزی که الان هم باب شده که ابراهیم بتها را شکست و سنگها را مثلاً همه را انداخت. البته اینها میگویند که بعد خودش آمد یک کعبه ساخت، گفت همه بیاییم به این. آن سنگهای دیگر را همه را زد ریخت و بعد یک سنگ دیگر را خودش... حالا آنها قدیمتر امکانات که نبود. همه را ریخت، گفت فقط به خدا توجه کنید. «شما چهارده تا بت درست کردید، گفتید که به اینها توجه کنید.» خب، این حرف خندهدار است. یعنی کسی اگر یک ذره فهم داشته باشد، میفهمد چقدر خندهدار است. برای اینکه هیچ احدی تو این دنیا معصوم را بشناسد، یک ذره چهارده معصوم را یک ذره قائل به این نیستش که ما این چهارده تا را گذاشتیم به جای آن یک دانه الله، به این چهارده تا یا همراه آن الله به این چهارده تا توجه کنید. یک کلمه هم اینها نمیگویند: «به جای الله به ما توجه کنید یا همانجور که به الله توجه میکنیم، به ما توجه کنید.» اینها میگویند که: «بیایید تا ما دستتان را بگیریم، به الله توجه کنید. ما بهتان یاد بدهیم چه شکلی به الله توجه کنیم. شما را اللهپرست کنیم.» یک ذره بشناسد، میفهمد این داستان این است. بعد هم مقام اینها مقام شفاعت است. مقام شفاعت را خدا قرار داده، شفیع را خدا تأیید کرده و تعیین کرده. ما هم از اینها شفاعت میخواهیم. شفاعت غیر از عبودیت و الوهیت است. ما که اینها را نمیپرستیم. ما خدا را میپرستیم، ولی وقتی میخواهیم درگاه الهی برویم، اظهار پرستش بکنیم، میبینیم آقا، ما آبرو و وجاهت و جایگاهی نداریم که بخواهیم در پیشگاه الهی خودمان را به عنوان عبد معرفی کنیم. آنی که آبرو در این درگاه دارد، این چهارده معصوم است و بقیه کسانی که شفیعاند. ما میخواهیم در اثر اتصال به اینها، اینها واسطه پذیرش ما بشوند در درگاه الهی. شما در خودمان جایگاهی، سنخیتی، نسبتی نمیبینیم که با این اوضاع بخواهیم برویم به درگاه الهی. توانی هم نداریم برای اینکه یک عبادت و پرستش با کیفیتی را انجام بدهیم. آنها توان این را دارند که دست ما را بگیرند، به ما افاضه بکنند، عنایت بکنند، هم پرستش را، هم کیفیت در عبادت را، هم سیر در حرکت را، هم پذیرش در درگاه الهی را.
شفاعت را باید این کسی باشد که خدا تأییدش کرده، تعیینش کرده. نسبت او هم باید همچین چیزی باشد. کجا اینهایی که دارند بت میپرستند داستانشان همچین داستانی است که بخواهند بگویند نه، ما بت نمیپرستیم، ما داریم این بتها را شفیع قرار میدهیم؟ داستان شفیع قرار دادن این گونه است. آن وهابیهای احمق هم این حرفها را نمیفهمند. میگویند شفاعت بتپرستی است. مسئله این عین توحید است. مسیری که خدا قرار داده، زیر بارش نرفتن عین کفر و شرک است. همانجور که خدا به شیطان فرمود: «به این آدم، آدم ل، آدم آقا»، دیگر از این شفافتر؟ «یا این قرآن» است دیگر. «لِآدم»؛ برای آدم سجده کنید. «به آدم سجده کنید، نه من.» «برای خدا سجده میکنم، برای چی باید به آدم سجده کنم؟» آنجا که دیگر کعبه هم نبود که بگوییم خانه خداست. این یک آدم است واقعاً، یک انسان است. یا در سوره یوسف فرمود یعقوب و بچههایش سجده کردند به حضرت یوسف. معلوم میشود خدا گاهی دستور میدهد سجده کنند به غیر خدا، ولی آن غیر خدا هم آنجا جنبه غیرت درش نیست، مثل کعبه. مگر شما به کعبه سجده میکنید؟ به غیر خدا سجده که نمیکنید. اگر تو خدا را یک چیز میدانی، کعبه را یک چیز میدانی، یک خدایی داری، یک جایی جدا از کعبه، تو اصلاً خدا را نشناختهای. کفر و شرک است. میگویی من به کعبه سجده نمیکنم، من به خدا سجده میکنم. خب، بسم الله کن. یک چیزی بگو: «درخت، دریا، آب، خاک، روح بشر.» و هرچه خاک است، به خاکپرستی به جهت آدم سجدهگر آدمپرست شدی یا خداپرست شدی؟ شیطان سجده نکرد، کافرین مستکبر. «آقا، من به آدم سجده نکردم، به تو که سجده میکنم.»
به من سجده میکنی؟ به کی میخواهی سجده کنی؟ من الان کجا هستم؟ «فثم وجه الله». من که همه جا هستم. سجده سیصد و شصت درجه. یک مَت بگذار زیرت، چیزهای گردون بگذار، سیصد و شصت درجه. خستگیتان در برود. حاج خانمی از مکه آمده بود و خلاصه تقسیم کنند و دیدند یک شیشه ودکا تو این وسایل حاج خانم. گفتند: «حاج خانم، مادر، این چیست آخه؟ شما مکه بودی؟» گفت: «مادر، من رفتم آنجا دیدم من پا ندارم بخواهم دور این خانه بچرخم. یکم از این خوردم، دیدم این خانه دارد دور من میچرخد، سیصد و شصت!»
حالا این را دیگر توضیحات بیشترش را در متن انشاءالله فردا بخونیم. تا این سر دلیلی بر بودن او در دسترس نیست. گفتیم استدلالش، انشاءالله فردا. البته استدلالش را هم گفتم، متنش را نخواندم. انشاءالله فردا میخوانم. و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهر.
در حال بارگذاری نظرات...