جلسه چهل و هفتم
در این مجموعه جلسات، قرآن بهعنوان معجزه زنده الهی معرفی میشود؛ کتابی منسجم، بیتناقض و فراتر از توان بشر. با روشی عمیق و عقلانی میآموزید چگونه قرآن را درست بفهمید، شبهات را پاسخ دهید و از تفسیر به رأی عبور کنید. مسیر انس با قرآن، از قرائت و تدبر تا شفا و هدایت قلبی، بهصورت کاربردی ترسیم میشود. این جلسات شما را از خداشناسی ذهنی عبور میدهد و به توحید زنده، خداپرستی واقعی و معنای تازهای از زندگی میرساند
بسمالله الرحمن الرحیم. الحمدلله ربالعالمین و صلیالله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آلطیبین الطاهرین و لعنةالله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یومالدین.
مطلب آخری که جلسه قبل بود؛ علامه در جلد ۱ المیزان، صفحه ۱۸۴، میفرمایند کمال مراتب وجودی، شدت و ضعف دارد. برخی انسانها در سیر تکاملی خود، پیشروی بسیاری به سمت خدا دارند. بعضی انسانهای کامل، مثل انبیا، درجات بالایی از کمال را طی میکنند و واسطه بین مبدأ فیض و انسانهای دیگر میشوند. اینقدر نزدیکاند به کمالات که اصلاً انگار آن کمالات از دریچه اینها به بقیه میرسد. فرض بفرمایید که اینقدر اوج بگیرند در رحمت، در عزت، در قدرت، در علم؛ اینقدر بالا رفتهاند و اینقدر به منبع علم، رحمت، قدرت و عزت نزدیکاند که هرکس میخواهد به آن معدن برسد، ناگزیر از این است که با اینها مواجه شود؛ ناگزیر از این است که با اینها مواجه شود. این میشود واسطه فیض؛ از او علم به بقیه میرسد، از او عزت به بقیه میرسد، از او قدرت به بقیه میرسد. نه اینکه چون خودش خدا به این داده، تفویض کرده، نه. اینقدر که این نزدیک به آن نقطه مبدأ است، اینقدر که در آن نقطه حضور دارد، هرچه از آنجا میخواهد برسد، انگار از دریچه وجود این رد میشود، میآید. بله، دیگر همیشه آن کسی که مقربتر است، برای دیگران واسطه فیض است.
چه بدانید و چه ندانید. عزیزی سؤال میکرد، میگفت که: «آقا، اسم دو تا از علما را من ذکر میکنم. من این یکی آقا را از آن آقا مفیدتر میدانم.» گفتم: «چرا؟» گفت: «این آقا اشاره به آیتاللهالعظمی بهجت، و یکی دیگر، یکی از علمای بزرگ.» گفت: «آقای بهجت را میگویند عارف بود، فلان آقا را میگویند عارف نبود. ولی آن آقا که میگویند عارف نبود، اینقدر کتاب نوشته، اینقدر تألیفات دارد، دانشگاه رفته، فلان کرده. مردم فکر میکنند آقای بهجت که میگویند عارف بود، نه تو دانشگاهها بود، نه کتابی داشت، نه سخنرانی میکرد؛ فایده آن آقا بیشتر بود برای مردم تا آقای بهجت.» پاسخش چیست؟ پاسخش این است که خود این آقا که دارد کتاب مینویسد، هدایت میکند، دارد در شعاع نور آقای بهجت کار میکند. این خودش یکی از اضلاع وجودی آقای بهجت است. به واسطه آقای بهجت، در امنیت به سر میبرد. به واسطه وجود نور آقای بهجت، بلاهایی که رفع میشود، توفیقاتی که حاصل میشود، این مرد با حضورش، با نمازش، با دعایش، رحمت و برکت را دارد جلب میکند برای عالم شیعه.
جلب رحمت برای عالم شیعه که میشود، به فلان آقایی که سخنران منبری است، سهمش میرسد؛ به آن یکی امام جماعت، به آن پدر، به آن مادر، به آن فرزند، به آن معلم، به آن کاسب. واسطه فیض، واسطه رحمت. اینها شیاطینی که دارند دفع میشوند که آسیب نرسانند، کار این آقا را مختل نکنند، اثرش را از بین نبرند. اویی آیتالله بهجت مرتبه بالاتری دارد. این شیاطین را دفع میکند با نور خودش، با حضور خودش. چیزی که میبینیم، فقط اعتنا میکنیم. میگوییم که آقا این آقا سخنرانی نمیکرد، آن سخنرانی میکنم، بیشتر به درد میخورد.
جملهای که آخر اینجا الآن میفرماید، جمله مهمی است. بخوانم بعد به این بحث ربطش بدهم: «ایشان کمک میکنند تا زشتی را که برخلاف ذات افراد در نفوس ضعیف آنان پیدا شده است، بزدایند و این همان شفاعت است.» افراد ضعیف در خودشان زشتیهایی دارند، عیوبی دارند. اینها کمک میکنند آن عیوب برطرف بشود. اینها شفاعت میکنند. البته ظهور شفاعت به نحو کامل در عالم قیامت است، ولی دستگیریهایی که به مرحله شفاعت مربوطه، در عالم برزخ هم هست، در عالم دنیا هم هست. اینها ظهور شفاعت است. لذا همان آقایی که آن آقا اسمش را برد و بنده الآن اسم نیاوردم، یکی از اساتید بزرگ میفرمود که به نحوی – حالا ما خیلی نمیخواهیم اینها را به رؤیا و اینها بندش بکنیم – ولی به هر حال از اساتید اخلاق بارز بود که اسمشان را به مصلحتی نمیآورم، شما میشناسید قاعدتاً ایشان را. از جایی نقل میکرد که ایشان خودش برایش اطمینان حاصل شده بود. میفرمود: «فلان کس گفت دیدم در عالم معنا که مرحوم آیتاللهالعظمی بهجت از آسمان هفتم به آسمان چهارم آمده بود.» گفتند: «چرا؟» فرموده بود: «آمدهام دست آقای فلانی را بگیرم. ایشان را ارتقا بدهم.» همین آقایی که اسمش را نیاوردم که آثاری دارد، تألیفاتی دارد و اینها، خیلی مؤثر بوده روی جوانها و دانشجوها و مردم اینها.
این هم مؤید همان قضیه است. میگفت دیدم از آسمان هفتم آمده آسمان چهارم دست ایشان را بگیرد، ببرد بالا. خود ایشان هم، این بزرگوار هم خیلی علاقه و ارادت داشت. ایشان وقتی از دنیا رفت، آقای بهجت خیلی شناختهشده نبود آن زمان. با این حال ایشان به حسب اینکه بالاخره با علامه طباطبایی ارتباط داشتند و اینها، میدانست که مقامات معنوی آقای بهجت چطور است. این هم یک مؤید دیگر است که بله، ظهورش به این است که آن آقا دارد سخنرانی میکند، این آقا دارد فلان میکند، این دارد کتاب مینویسد. ما که میگفتیم ظاهر نماز میخواند، خاصیتش چه بود برای مردم؟ آن آقا سخنرانی میکرد، خاصیتش این بود که هرچه به شما میرسید، بین شما و امام زمان، او واسطه فیض بود. از شدت اتصال و تقربش به امام زمان، به گل روی او به شما رحم میشد. به خاطر حضور او، نعمت و رحمت بر شما جاری میشد. به دعای او، گرفتاریهای شما برطرف میشد؛ گرفتاریهایی که اصلاً شما تا هزار سال بعد هم نمیفهمید که همچین گرفتاری داشت میآمد.
بله، باریکالله! امام رضا (علیهالسلام) به زکریا بن آدم فرمود: «خدا عذاب را از قم به واسطه تو دفع میکند.» خیلی تعبیر عجیبی است. امام یک غیرمعصوم را تشبیه کرده به یک معصوم. فرمود: «همانطور که از اهل بغداد به واسطه پدرم موسی بن جعفر (علیهالسلام) عذاب دفع میشود، به واسطه تو عذاب از اهل قم دفع میشود.» از اهل قم، حالا این اهل قم میشود به یک معنا گفت جهان شیعه، جهان علم. این حوزهای که برپاست، بزرگان، خاصیتش برای حوزه چه بود؟ خاصیتش این بود که حوزه که برپا بود، به دعا و نفس آقای قاضی بود که برپا بود.
ولو بعضی از افراد حوزه به خون این افراد تشنهاند؛ به قول ماها، سایه اینها را با تیر میزنند. مثل مَثَل ایرانی میگویند: «سایه اش را با تیر میزنند» یعنی اینقدر یک کسی نفرت دارد. مثلاً یکوقت خود آن طرف را با تیر میزنند، سایهاش هم اگر جایی رد بشود، با تیر میزنند؛ اینقدر ازش نفرت دارند. آقای قاضی این شکلی بود. برخی از آقایان از علما ایشان را تکفیر میکردند و حکم جواز قتل ایشان را صادر کرده بودند در نجف. خوب، ظاهر که نگاه میکنی اینطور است، ولی باطن چیست؟ این عنایتی که امیرالمؤمنین دارند، امام زمان دارند، به این جماعت، به خاطر این است که «ان فیها لوطاً.» ملائکه عذاب وقتی که به حضرت ابراهیم گفتند: «داریم میرویم قوم لوط را عذاب کنیم.» حضرت ابراهیم چه فرمود؟ فرمود: «ان فیها لوطاً.» گفتند: «حواسمان هست. یک کاری میکنیم که لوط از اینها جدا بشود بعد عذابشان میکنیم.»
یعنی چه؟ یعنی شما قوم لوط هم که باشید، حضرت لوط آنجا حضور داشته باشد، همجواری با این مرد بزرگ باعث میشود که عذاب از اینها دفع میشود. عذابهایی میخواهد بیاید به این امت بخورد، به این مردم بخورد، به حوزه علمیه بخورد. ملائکه عذاب میخواهند بیایند. امام زمان میفرماید: «ان فیها بهجةً، ان فیها قاضیاً، ان فیها خمینیاً.» کجا میخواهیم برویم؟ عذاب دفع میشود. مثل زکریا بن آدم. این خودش یک مرتبه از شفاعت است. حالا ظهور پیدا میکند در عوالم بعد به شکل دیگری. ما ظاهر بین میشویم، ظاهر بینی میکنیم. میگوییم: «آقا، مثلاً آقا سجل تألیفات دارد، این هیچ.» نه، اینجوری نیست. ما چه میدانیم اولیای خدا اثرشان تو این عالم، نفسشان، حضورشان، صرف بودنشان؛ ولو تو کما باشند، همین که دارد نفس میکشد، یک جایی افتاده روی زمین، دارد نفس میکشد، همین نفسش آثاری دارد برای اهل زمین؛ نه فقط مسلمانان، مملکت اسلامی و شیعه و اینها، برای اهل زمین. چه آثاری؟ بندگان مقرب حقتعالی، اینها نور چشمیهای خدا هستند، اینها دردانههای خدا هستند. خدا به واسطه اینها به بقیه رحم میکند، توجه میکند، محبت میکند.
خیلی این نکته، نکته مهم است. خیلی، خیلی، خیلی مهم است. اینها همهاش مراتب شفاعت است. اینها میشود درجات کمال. کاری به واسطه اینها پذیرفته میشود. مثلاً آن امام جماعت، شما پشتش نماز میخوانید، به واسطه نماز او، نماز شما پذیرفته میشود، یا در نماز جماعتی شرکت کرده، امام جماعت نیست، به واسطه حضور او در این جماعت، به کل آن جماعت تفضل میشود، عنایت میشود. روایتی هم دارد با این مضمون. حالا گاهی نسبت به نماز، گاهی نسبت به اصل جماعت و جمع. یک جمعی که دور هم جمع میشود، یک نفر گاهی دلش شکسته. یک روایتی دارد از حضرت موسی (علیهالسلام) که میخواست باران – ظاهراً میخواستند باران – نمیآمد. قریب به این مضمون؛ حالا چون هنوز ماه رمضان نشده، روزههای ما باطل نمیشود، متن را بخوانیم. مضمونش این است، اجمالاً: مردم به موسی (علیهالسلام) گفتند: «چرا باران نمیآید؟» خدمت شما عرض کنم که فرمود: «یک نفر گناهکار بین شما هست. به خاطر او باران نمیآید.» یکهو دیدند باران نازل شد. گفتند: «آقا، چی شد پس؟» فرمود: «آن یک نفر گناهکار، تا این حرف را شنید، دلش شکست، توبه کرد و به واسطه توبه او، خدا این باران را بر همه شما فرستاد.»
خیلی جالب است. یک داستان دیگری دارد که ابوحمزه ثمالی نقل میکند در «کافی» که یک جوانی یک دختری را از آب گرفت در جزیرهای. اگر توانستیم پیدا کنیم روایتش را، از رویش بخوانیم. خیلی قشنگ است، حکایت عجیبی است. دختر زیبا، خانم زیبایی بود در اوج جمال و کمال و تو دریا داشت غرق میشد. تخته چوبی که در دست داشت، خود را میرساند به ساحل. این جوان که از گناهکاران بود این را در ساحل میبیند، مشتاق به گناه میشود، متمایل به گناه میشود. میآید گناه کند. نفهمید که این جن است یا فرشته، از شدت زیبایی او. آمد گناه کند. آن دختر گفت: «تو را به خدا قسمت میدهم، من زن شرافتمندی هستم. تو دریا داشتم غرق میشدم، با این چوب خود را رساندم به ساحل. آب، همه لباسهای من را برده. من اهل گناه نیستم.» با انگشتش آسمان را نشان میدهد، میگوید: «به خاطر خدا به من رحم کن.» میگوید: «این جوان یکهو لرزه افتاد تو وجودش.» روایت به نظرم از امام سجاد (علیهالسلام) است، ابوحمزه ثمالی نقل میکند. خبر رسید به عابد یا پیغمبر – الان دقیقاً خاطرم نیست، بیشتر عابد بود – عابد آن جزیره، عابد آن منطقه که: «برو بنده ما را دریاب.» حالا این قبلش گناهکار بوده، فاسق بوده، فاجر بوده. این میآید و میگوید: «تو چه کردی که خدای متعال من را مأمور کرده بیایم خدمت تو را بکنم؟» گفت: «هیچی. این به من گفت به خاطر خدا به من رحم کن. من این جمله را که شنیدم، دست و پام لرزید، دست از گناه کشیدم.»
میگوید: «دیدم در آفتاب شدید، یک ابری آمد بالا سرمان.» میگوید: «آفتاب خیلی داشت ما را اذیت میکرد.» گفتیم: «راه بیفتیم بریم.» خیلی ساده این حدیث را دیدم، الان جزئیاتش خاطرم نیست. میگوید: «که آمدیم حرکت کنیم، آفتاب خیلی شدید بود.» این عابد گفت: «من دعا میکنم، تو آمین بگو که یک سایهای بیاید بالا سر ما، ما تا منزل برویم.» او دعا کرد، این آمین گفت. یک ابری آمد بالا سرشان. همینجور که حرکت میکردند. یک ابر بالا سر اینها. رسیدند یک جایی که بعد جدا میشوند از هم. آن رفت خانه خودش، این میرفت خانه خودش. میگوید: «از هم جدا شدند، دیدند این جوان آن سمت که رفت، ابر رو سر این به آن سمت رفت.» فهمیدند که به خاطر دعای عابد، به خاطر آمین این جوان بود که ابر آمد و این فقط یک ترک گناه کرده بود از ترس خدا. اینجوری رحمت جاری میشود. گاهی به واسطه افرادی که اصلاً به ذهن ما نمیآید، تو محاسبه ما نیست.
حالا ببینید آن اولیای الهی که همه وجودشان پاکی است، همه وجودشان رحمت، خیر، برکت است. شما ببینید آقای بهجت همهاش خیر بود؛ کلامش خیر بود، دعایش خیر بود، ذکرش خیر بود. مشورتی اگر میداد، حرفی اگر میزد، از وجود او نور و «جَعَلْنَا لَهُ نُورًا یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ.» ما او را نوری قرار میدهیم که با آن بین مردم حرکت کند. همهاش دارد روشن میکند، حق و باطل را. دارد بیدار میکند، دلها را. نماز میخواند، دارد برمیگردد. هم دیدنش چه دلهایی را متحول میکند، چه جوانهایی را به توبه وادار میکند. دلیل حقانیت شیعه است. یکی از اساتید، خدا حفظشان کند، ایشان هم اسم شان را بیاورم، میشناسید قاعدتاً. در جوانی با شبهاتی مواجه میشدیم. اول طلبگی، مارکسیستها بودند، چپها بودند تو ایران، از این حرفها مطرح بود و اینها. هر وقت ما با شبههای مواجه میشدیم، آن چیزی که دل ما را قرص میکرد به اینکه شیعه برحق است، دیدن آیتالله بهاءالدینی بود و دیدن آیتالله بهجت. هر وقت شک میکردیم که نکند اینها راست میگویند شیعه بر حق نیست، میگفتیم: «شیعه این دو تا را دارد، حق با شیعه است.» خیلی حرف است! خیلی حرف است! هیچ جا تو مارکسیستها و کمونیستها و اینها، بهجت و بهاءالدینی و قاضی و طباطبایی و اینها پیدا نمیشود. هر وقت آنها از اینها داشتند، ما شک میکنیم به اینکه آنها برحقاند یا نه. خیلی حرف است! خیلی جمله است! اینها میشود آن خیر وجودی. وقتی انسانی به کمال رسید، به اوج قرب حقتعالی رسید، خودش میشود واسطه فیض.
ما فکر میکنیم آن آقا منبر میرود، این هم نماز میخواند. خب، کی واسطه فیض است که او بتواند خوب درس بخواند، بتواند منبر برود، منبرش اثرگذار باشد؟ هزارویک مانع و مشکلی که برای او پیش میآید ازش دفع بشود که بتواند درسش را ادامه بدهد. کی دارد اینها را دفع میکند؟ دعای کی دارد اینها را دفع میکند؟ دعای بهجت در سحرگاه، سجده اوست، اشک اوست. وگرنه این نمیتواند تدریس کند، نه کلاس برود نه چیزی بنویسد. نکته مهمی است. تازه این تو مرتبه ظاهریاش است. مرتبه باطنیاش این است که کی دارد علم را افاضه میکند؟ «به واسطه کی دارد علم به او افاضه میشود؟» «به واسطه کی وجود خودش؟» به واسطه کی دارد افاضه علم میشود؟ به واسطه آن بزرگان. اینها خیلی نکات مهمی است. پس زشتیهایی که در ذات نفوس افراد ضعیف است، آن نفوس قوی اینها را برطرف میکند. این شب شفاعت است. توجهات آنها گاهی گرههای بزرگی را از اینها باز میکند.
حالا بعضیها هم هی میآیند میگویند: «آقا، یک عارفی، یک عالمی، یکی به ما معرفی کنید مستجابالدعوه باشد، فلان باشد.» خیلی فایده هم ندارد. مریض است، آن یکی فلان است و حال. حالا اگر عالمی باشد و سراغ داشته باشید و داشته باشیم و اینها، خوب یک بحث است. پیدا کردید، رفتید سلام برسانید، انشاءالله خدا مشکلات برطرف کند. ولی خود ما راه اتصال و ارتباط با مهمترین کسی که در این عالم واسطه فیض است، برایمان برقرار است. آن هم کیست؟ امام زمان (ارواحنا فداه). راهش هم توسل است، راهش هم توجه و استغاثه است، نماز استغاثه است.
دعای ما که فایده ندارد! از اولش اگر اینجوری داری میبندی که خب هیچی. اگر همین باعث بشود که حال تضرع پیدا کنی، دلشکسته پیدا کنی، اتفاقاً همین بهت رحم میکند. اگر این دارد باعث میشود که کلاً ناامید بشوی یا کلاً اصلاً از اولش دست شیطانی این فلان آقا هم بخواهد دست بکشد، درد را دوا نمیکند، برای اینکه اول از تو بترسد، دست شیطان باید دربیاید، دست بکشد تا آزاد بشود، تا کار درست بشود. بعد هم اینها چیزهایی است که خدای متعال عنایت میکند، امام زمان (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) عنایت میکند. دیدن آن آقا، چه میدانم، همنفس شدن با او، برکاتش، اینها روزی است. اینها خودش فیض امام زمان است. این نیستش که بگویی از دست امام زمان دررفته. خوب شد! میگویند: «آقا، آن آقا دستش به شما نمیرسید. برد داد آقای بهجت دست کشید، خوب شد.» خب، خدا را شکر من که دیگر سمت ما نیامدند. الحمدلله اینجوری است، دست میکشد، طرف خوب میشود. این آن نوری را دارد افاضه میکند که از امام زمان گرفته. مگر میشود ازت بیخبر باشد؟ از این خود حضرت دارد عنایت میکند، حضرت دارد مداوا میکند. این توجه امام زمان است از دریچه وجود آیتالله بهجت.
خب، مگر الان ما راهی به امام زمان نداریم؟ ما راه به خدا مگر نداریم؟ با خود خدا مستقیم میشود حرف را مطرح کرد، عرض نیاز کرد. البته خدای متعال وقتی فیض جاری میکند، با اسبابش به ما میرسد، از واسطهها رد میشود، امام میرسد. ما هم که با خدا مطرح میکنیم، واسطهها باخبر میشوند. اینها همهاش هست. ولی ما بتپرستی و شفاعت و اینها را رد میکنیم. «من که دستم به خدا نمیرسد، برم به بت بگم. من که دستم به امام زمان نمیرسد، دنبال یکی میگردم برم به آن بگم. اگه نشد هیچی، قید همهچیز را میزنم.» این چه حرفی است؟ آن هم اگر بخواهد کاری بکند، عنایت میکند. یا آدم خوبی است یا آدم بدی است. اگر آدم بدی است که به درد نمیخورد. اگر آدم خوبی است، میخواهد نور امام زمان را، رحمت و فیض امام زمان را جاری کند برای شما. خود حضرت که در دسترس است. در دسترس به چه معنی؟ او صدای شما را میشنود، او شما را میبیند، او از گرفتاری شما باخبر است. او حتی شما اگر عرض ارادت هم نکنید، دست دراز هم نکنید، خودش باز برای شما دعا میکند. ولی اونی که رحمت را بر شما جاری میکند، آن شکستگی شماست، اظهار ضعف شماست، اعلام ضعف، باخبر شدن از ضعف است. این نکته مهم است.
بچه دار میشوید، الحمدلله، در سنین مختلف، در ردههای مختلف، جنسیتهای مختلف. میبینی بچه گشنه است، بچه تشنه است. همین که میبینی بچه لبش خشک شده، دنبال این میافتی که یک آبی بهش بدهی. ولی تا بچه صدایش بلند نمیشود، نالهاش بلند نمیشود، گریهاش بلند نمیشود، شما هم جدی نمیشوی برای اینکه آب را بهش برسانی. بچه مثلاً تو ماشینی، تو جادهای. بچهام خواب است، لبش خشک شده. میگویی: «خب، من به این آب بدهم؟ وایسا آقا، یک ساعت دیگه میرسیم قم، میرویم خانه، بچه بیدار میشود، آنجا بهش آب میدهم!» حالا یکهو میبینی تو خواب بعد ده دقیقه بچه میزند زیر گریه، بلند میشود: «من تشنهام، من آب میخواهم!» آقا، وسط بیابان، هر راهی که شده، شده چاه بکنی، به این بچه آب میرسانی. هرچقدر اشتیاق طلب او شدیدتر بشود، فعالیت شما و فیضی که از جانب شما جاری میشود، شدیدتر میشود. هِنّی بکند، گریه بکند، میگویی: «وایسا برسم اولین پمپبنزین. آنجا وایمیستم، آب میگیرم برات.» اگر شدیدتر بشود، میگوید: «وایسا، من برم از صندوق ببینم پیدا میشود یا نه.» خیلی دیگر شدید دارد کلهاش را میکوباند تو ماشین اینها. وایمیستی بغل جاده، یک دبه میگیری: «آقا، یک لیوان آب به ما بدهید.» اینها شدت رحمت است. شدت رحمت وابسته به چیست؟ به شدت طلب. وگرنه به صرف اینکه او تشنه بود، دنبال جاری کردن فیض بود، ولی سرعت پیدا کرد، شدت پیدا کرد. این کی شدت پیدا میکند؟ هرچقدر که اظهار نیاز شما شدت پیدا کند، اظهار طلب شما شدت پیدا کند. اثر دعا و توسل این است. امام زمان از حال ما باخبر است، رحمتشان بر همه ما جاری است. ولی شما استغاثه که میکنی، دعا که میکنی، توجه که میکنی، این شدید میشود. رحمت جاری میشود. اینجور جاری میشود.
میگویی: «تا نگرید طفل کی نوشد لبن، تا نگرید ابر کی خندد چمن.» لبن یعنی چه؟ شیر. تا نگرید طفل، تا بچه گریه نکند، کی نوشد لبن؟ سینه مادر که پر شیر است، مگر مادر همینجور هی دائم به بچه شیر میدهد؟ تو بچه نگو شیر میخواهم که مادر بهش شیر نمیدهد. «شیر میخواهم!» مادر میگوید: «برو، حالا کار دارم، دارم غذا درست میکنم.» میرود، دوباره میآید، میگوید: «مامان، شیر میخواهم!» «کتلت را درست کنم، میآیم بهت شیر میدهم.» این جیغ و داد و گریه و شیون میکند. میگوید: «بابا، این نصفش را من پختم، نصف دیگرش را بپزم؟» دوباره جیغ، داد، گریه. زیر گاز را خاموش میکند، غذا را ول میکند، میآید به بچه شیر میدهد. آن شدت طلب این است. راه باز است، فقط آن شدت طلب را میخواهد. اگر کسی از خدای متعال اینجوری بخواهد، رحمت رو جاری میشود.
ماه رمضان هم که ماه رحمت، ماه فیض، ماه کرم است. درهای رحمت باز است، شیاطین در غل و زنجیرند. «أَنْفاسُکُمْ فیهِ تَسْبیحٌ»، نفسهای شما در این ماه عبادت است. اعمال شما در این ماه، «أَعْمالُکُمْ فیهِ مَقْبولَةٌ» است. خیلی حرف است! همه چیز را بنا گذاشتند تو ماه رمضان، هر کاریاش انجام دادی قبول کنند. ماههای دیگر اینجوری نیست، حسابوکتاب دارد، سخت است. ماه رمضان بنا بر این است که همه قبول شود. فیلترها را برمیدارند تو ماه رمضان. فیلتر برمیدارند. دیدید فیلتر؟ همه دنبال اینکه فیلترها را بردارند. فیلترشکن و اینها از کار بیفتد. فیلترها برنامه فیلترها. کی برمیدارند؟ اینستاگرام، تلگرام و اینها بدون فیلتر. برویم تو ماه رمضان فیلترها را برمیدارند. تا یک نماز بخواهد برود بالا، چه جور شما میخواهی کانکت بشوی؟ پدرت درمیآید. یک پیام بخواهی تو تلگرام بدهی، دو ساعت طول میکشد. تا یک نماز بخواهد برود بالا، دو سال طول میکشد تا کانکت بشود، پدرت درمیآید. چرا؟ چون فیلتریم؛ فیلتر زبانمان، فیلتر گوشمان، فیلتر نیتمان، فیلتر خیالاتمان، توجهاتمان. هر کدام از اینها میآید هی این را نگهش میدارد. تو ماه رمضان فیلترها را برمیدارند. همین که انجام دادی میرود بالا، دعایت میرود بالا. چه ماهی است! چه فرصتی است!
بچهها، ببین چه دعاهایی برای ما گذاشتند! بهترین دعاها را برای ماه گذاشتند. مخصوصاً دعای سحر که به دعای مباهله معروف است. دعای سحر شاید بشود گفت در اوج دعاهای ماه رمضان است. هیچ حرفی هم از بهشت و حوری و سیب و گلابی و اینها توش نیست. همهاش اسماءالله است. از قرب حقتعالی پایین نمیآید. «من از تو جلالت را میخواهم، اجلش را میخواهم. جمالت را میخواهم، اجملش را میخواهم. عزتت را میخواهم، اعزش را میخواهم. عظمتت را میخواهم، اعظمش را میخواهم.» قسمت میدهم به عظمتت، به اعظمت، نام عزتت، به اعزش. همینجور آخرش هم به «فَسُلُّوْکَ یَا اللَّهُ» تمام میشود. با یک نفس میروی تا نفست بند بیاید. این دعاهایی که میگویند: «بگو تا نفست بند بیاید.» این حکایت انقطاع است. تا نفس بند بیاید، یعنی من تا نفس داشتم گفتم. گرفتی؟ چی شد؟ یادگاری بعدی. دعاهایی که اینجوری است. میگوید: «اینقدر بگو تا نفست بند بیاید.» آخرش میگوید: «فَسُلُّوْکَ یَا اللَّهُ. یَا اللَّهُ، یَا اللَّهُ.» اینقدر بگو تا نفست بند بیاید. این دیگر چه جور خدا میخواهد به این رحمت نشان بدهد؟ خودش میداند! میگوید: «این تا نفس داشت گفت، من هم تا دارم.» خیلی قشنگ.
حالا این ماه مهمانیاش است. این وقتهای دیگرش اینجور پذیرایی میکند، حالا که دیگر شده مهمانی، شده پذیرایی، شده رحمت، شده پذیرش. هرچه انجام بدهی میپذیرم، هر دعایی داری اجابت میکنم، هر نمازی خوندی قبول است، هر قرآنی خوندی قبول است. نه تنها قبول است، هزار برابر، دو هزار برابر اثر میدهم، جزا میدهم. این چه ماهی است! انشاءالله به خسارت و بطلان نگذرانیم این ماه را. استفاده کنیم، قدر ماه را بدانیم، قدر سحرهایش را بدانیم، انس با قرآنش، استغفارش، ذکرش، لاالهالااللهاش، مناجات و دعایش. همهاش مهم است. هر کدامش یک سفرهای است دیگر. هر کدامش یک تالاری است، به قول ایرانیها، یک «روم»ی، یک اتاقی. تو هر اتاقی، تو هر تالاری، در سالنی یک چیزی پذیرایی میشود. مهمانی خدا یک تالار دارد. تالار دعا، یک تالار است. تالار قرآن است، یک تالار تالار نماز است، یک تالار تالار روزه است، یک تالار تالار یاد مرگ است. هر کدام یک تالار. تو هر کدام پذیراییهای خودش است. موزه رفتید؟ تو موزهها دیدید تالارهای مختلف دارد؟ مثلاً میگویی آقا تالار صنایع دستی، تالار مثلاً آثار باستانی، تالار مردمشناسی، تالار جغرافیا، تالار تاریخ، تالار فلان. موزه خداست ماه رمضان. تالارهای مختلفی. انشاءالله که ما به کمالات برسیم در این ماه. اولیای خدا در این ماه به کمالات میرسند، خصوصاً در شب قدر، شب کمالات. اینها عمدتاً مال شب قدر است. خدا توفیق استفاده از این شب را عنایت بفرماید. ما را نائل کند به حقیقت شب.
بحث بعدی در مورد سعادت انسان، سعادت همهجانبه انسان. پس سعادت انسان رسیدن به کمال بود. خب در موردش صحبت شد. کمال هم قرب به حقتعالی بود، چون خدا معدن کمالات است. هرکس هرچقدر به خدای متعال نزدیکتر باشد، به این کمالات نزدیکتر است و دارای این کمالات است. و هرچقدر این کمالات را بیشتر داشته باشد، بیشتر به سعادت رسیده. این نکته اول.
نکته بعدی این است که سعادتی که قرآن میگوید با سعادتی که مادیون میگویند تفاوت دارد. ماتریالیستها یک تعریف دیگری دارند از سعادت. «قَد أَفْلَحَ الیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی». قرآن چی میگوید؟ «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّىٰ». فرعون چی میگوید؟ «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَیٰ». فلاحی که قرآن میگوید با فلاحی که فرعون میگوید فرق میکند. ترامپ به کی میگوید خوشبخت؟ به هرکه پول دارد، به هرکه قدرت دارد، به هرکه که تجاوز میکند به بچههای کوچک و زنهای زیبا و غارت میکند ملتها را، سرمایههایشان را، نفت ونزوئلا و طلای آفریقا. و هرکه بهتر بتواند غارت بکند، چپاول بکند، تو چنگ بیاورد، این سعادت بیشتری دارد. «قَدْ أَفْلَحَ الْیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَیٰ». هرکه غلبه کند، به فلاح رسیده. قرآن چی میگوید؟ «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّىٰ». هرکه بتواند خودش را برساند به آن نقطه مقصود وجود، نقطه مطلوب وجود. قرآن اونی را که واقعاً برای انسان خیر است، سعادت میداند. قرآن به پیروان خودش تأکید میکند که دل به غیرخدا نگذارند و به آنها این باور را میدهد که تنها خدا مالک حقیقی است و هیچچیزی جز به وسیله خدا برپا نمیایستد.
قرآن کمال را در چه میداند؟ آقا، در توحید میداند. انسان به خدا برسد. به خدا برسد یعنی چه؟ آقا، مگر ما از خدا دوریم که بخواهیم به خدا برسیم؟ ما وجودمان که نزدیک است، درکمان و حضورمان دور است. مسئله این است. دیدید گاهی یک نفر میگوید که بابای مثلاً یک بچهاش کنارش دراز کشیده، یک بچهاش هم تو تهران است، آن یکی بچه شیراز است. یکی بچهاش حالا مثلاً سادهتر مثالش که راحتتر باشد. یک بچهاش مثلاً طبقه پایین خانهشان مینشیند، یک بچه شیراز مینشیند. از بابا میپرسند: «کدام بچهات بهت نزدیکتر است؟» میگوید: «آن بچهام که شیراز مینشیند.» مگر آن شیرازیه دورتر نبود؟ مگر اینکه طبقه پایین مینشست نزدیکتر نبود؟ میگوید: «این خیلی بهم نزدیک است، ولی نه حالی از ما میپرسد، نه سراغی از ما میگیرد، نه علاقهای به ما دارد، نه دلسوزی برایمان دارد، نه توجهی به ما دارد. آن روزی دو بار زنگ میزند بهم، پیام میدهد، آخر ماه چقدر بهم پول میدهد، من را مسافرت میبرد، درمانگاه میبرد، دکتر میبرد.» آن فیزیکی دور است ولی حضوری نزدیک است. حضوری دور است ولی فیزیکی نزدیک است. دور شدن و نزدیک شدن ما به خدای متعال، فیزیکی و ظاهری و اینها نیست، چون خدای متعال از ما به ما نزدیکتر است. «نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»، از رگ گردن به ما نزدیکتر است. «و یَحولُ بَینَ الْمَرءِ وَ قَلْبِهِ». خدای متعال بین انسان و قلب انسان حائل است. این وجودی است ولی حضوری چی؟
میگوید: «من کجا هستم؟» «أَنَا عِنْدَ الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ وَ الْمُنْدَرِسَةِ قُبُورُهُمْ.» چقدر قشنگ! «من پیش کیانم؟» پیش دلهای شکسته. «تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری، / شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا داری.» در قلب شکسته خانه دارد خدا. خدا به همه نزدیک نیست، خدا به همه نزدیک است، ولی کی به خدا نزدیک است؟ اونی که دل شکسته دارد. «الْمُنْکَسِرَةِ قُلُوبُهُمْ»، این تو زندههاست. تو مردهها چی؟ «وَ الْمُنْدَرِسَةِ قُبُورُهُمْ.» قبرش مندرس شده یعنی چه؟ یعنی دیگر هیچکس این را نمیشناسد، هیچکس کنار قبرش نمیآید، تک و تنها. هیچکس به یادش نیست، هیچکس را ندارد. خدا با آنها است که هیچکسی را ندارند. «یَا حَبیبَ مَنْ لَا حَبیبَ لَهُ»، «یَا اَنیسَ مَنْ لَا اَنیسَ لَهُ»، «یَا رَفِیقَ مَنْ لَا رَفِیقَ لَهُ». خب، یعنی چه؟ یعنی آنها که رفیق زیاد دارند، خدا رفیقشان نیست؟ آنها که هیچکس باهاشان رفیق نمیشود، خدا رفیقشان است؟ اینکه بد است. گفتند اصلاً مؤمن جوری است که همه با او انس بگیرند، اونی که منافق است.
خوب، پس اینکه میگوید اونی که هیچکس با او رفیق نمیشود، خدا رفیقش است، نه اونی که تو دلش احساس میکند هیچ رفیقی را ندارد، ولو بیرون هزار تا رفیق دارد. تو دلش که بشکافی میگوید: «من یک نفر رفیق دارم، من بیکس هستم.» «طُوبَى لِلْغُرَبَاءِ. اَلْمُؤْمِنُ غَرِیبٌ فِي هَذِهِ الدُّنْیَا.» مؤمن در این دنیا غریبه است. مؤمن احساس غربت میکند، احساس تنهایی میکند، احساس میکند از وطن دور افتاده است؛ از معشوق و محبوبش دور افتاده است، از وطن. وطن کمال. آن وقتی که ما به وطن برسیم. وطن، چرا میگوید کربلا که رفتی نمازت کامل است؟ میخواهد بگوید جاهای دیگر کسی از وطنت دوری میکند. آقا، وطن بودن، وطن. آمده چند روزی تو وطن بوده. میخواهد بگوید وطن شماها اینجاست، شما مال اینجایید. اینجایی هستید که گفتند آن سر زمین هم سر زمین بهشتی است. بهشتی تمثیل نیست، مجاز نیست. گفتند وقتی زمین جمع میشود، یک تیکه از زمین است که خراب نمیشود. «یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ»: آنجا یک تیکه از زمین است که تبدیل نمیشود. فقط صعود پیدا میکند به بهشت ملحق میشود. آن زمین کجاست؟ کربلا. زمین کربلا. معلوم میشود همینجا هم که بود، ما فکر میکردیم یک زمینی مثل بقیه زمینهاست. این یک تیکه از بهشت است که در شکل زمین دنیایی ظهور پیدا کرده. مثل حجرالاسود که «مَلَکٌ» است در شکل سنگ ظهور پیدا کرده. این سنگ نیست. سلام بدهید بهش، باهاش حرف بزنید. با سنگ که کسی حرف نمیزند. این «مَلَکٌ» است در شکل سنگ ظهور پیدا کرد. آن هم زمین بهشت است. خب، زمین بهشت میشود وطن شما. دیگر شما مال این آب و خاکید؟
حالا آن کسی که احساس کند که رفیقی ندارد، احساس غربت کند، احساس تنهایی کند، این به خدا نزدیک میشود. وگرنه خدا که به او نزدیک بود. این تا وقتی حواسش به بقیه پرت است، حواسش به خدا جمع نیست. هر وقت خدا دلش را شکست، بتهای دیگرش را شکست، این زخمهایی که ما تو زندگی میخوریم برای همینها است. خدا میخواهد ما را به کمال برساند ولی غافلیم از خدا. گلایه داریم. میگوید: «من بچهام فلان مریضی را گرفته، هرچه دعا کردم خوب نشد. من از این خدا دیگر اصلاً زده شدهام، برگشتهام.» یعنی چی؟ از چی الان دقیقاً برگشت؟ تو کمال تو همین داشتن این بچه است؟ کمال او در آن بچه در همین مریضیش است. گاهی هم البته ممکن است که این خودش یک وسیلهای برای اینکه او متوجه بشود استغفار کند. شما متوجه بشوی استغفار. زندگیت را عوض کنی، تغییر رویه بدهی، مسیرت را عوض کنی. بعد خدای متعال هم رابطهاش با شما عوض میکند. گاهی هم نه، تغییر رویه هم که بدهی، همین است. تازه بچه مریضیش بیشتر هم میشود. چنین ابزار توجه به خدا. این کار را کردی که تو متوجه بشوی. خدا این کار را کردی که دل بکنی از دنیا، از اهل دنیا، از جمع مردمان غافل، از مجالس غفلت. همه میروند عروسی، تو به خاطر بچه مریضت نمیتوانی بروی. همه میروند آنتالیا، تو به خاطر بچه مریضت نمیتوانی بروی. همه تو مهمانیها مشغول بزن و بکوب و شرابخواری و فلان و اینها توی گوشهای داری به این بچه میرسی. غذا میدهی، پوشکش را عوض میکنی، بچه را کولت است، بعد آمپولش را بزنی، درمانگاه ببری، وقت دکترش است. این چه زندگی است؟ «همه دارند عشق و حال میکنند، ما بدبختیم.» «عشق و حالتو داری میکنی، آنها بدبختاند.» من نمیفهمم. مسئله همین است، مشکلمان همین است. حدیث پیدا شد. کدام حدیث؟ خیلی قشنگ.
پس قرآن اونی را که واقعاً خیر است، سعادت میداند. «عَسَى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسَى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَکُمْ.» به محبت و کراهت ما کار ندارد، به خیر و شر ما کار دارد. محبت و کراهت ما مساوی با خیر و شر ما نیست. این نیست که هرچه که دوست داری برایت خیر باشد، بدت میآید برایت شر باشد. اینها تو بچههای کوچک و اینها خیلی خود را خوب نشان میدهد. بچه مثلاً «تاپ سواری» دوست دارد، بچه چه میدانم مثلاً فلان خوراکی را دوست دارد. مخصوصاً وقتی مریض میشود. بچه سرماخورده، صدایش درنمیآید، بستنی میخواهد. آقا، جیغ و داد، گریه، شیشه میشکناند، کله اش را تو دیوار میزند. مادر برایش نمیخرد. مادر خانم ما، بچه خواهرخانممان مریض شده بود. دکتر گفته بود که به این نباید آب بدهید مثلاً تا ۲۴ ساعت نباید آب بخورد، حالا به یک دلیلی که مثلاً بعد فلان میشود، اگر این آب بخورد مثلاً مریضیش برمیگردد و خیلی خطر ناک است. شربت هم تلخ است. بعد بچه تشنه میشود، شربت نمیخواهد، آب میخواهد. گفتش که نصف شب پا شد، این بچه گریه میکرد، آمده بود سر شیر آب، با دست نشان میداد. بچهام کوچک بود. دلم میسوزد که نمیفهمد که نمیشود بهش آب داد. از این دلم میسوزد نمیفهمد که این آب برایش مصلحت نیست، ولی چون گریه میکند، دلم برایش میسوزد، گریه میکنم برایش. حالا او ظهور رحمت این زن برای بچه شده. گریه، ظهور رحمت خدای متعال چیست؟ خدا که گریه نمیکند. خدا رحمتش را جاری میکند.
ببینید نکته را گرفتی؟ چی شد؟ خب این خیرت نبود، چون گریه کردی، چون در موضع ضعف و انکسار و شکستگی هستی، هی رحمت جاری میشود. هزار مرتبه از این بهتر میشود. این بچه الان دارد گریه میکند مثلاً حالا مثال ما. بچه دارد گریه میکند، آب مصلحت نیست بهش بدهند. حالا مثلاً این مادربزرگه هم پولدار است، بچه دارد گریه میکند، مادربزرگه میگوید: «بیا، این سند فلان باغ مال تو، گریه نکن! این دوباره آپارتمانم دادم بهت، گریه نکن! این هم مال تو.» «آب میخواهم!» میگوید: «آب نمیتوانم بهت بدهم. این ماشینم مال تو، بگیر، گریه نکن!» اینجوری است. مستجاب نمیشود. «من بچهام خوب نمیشود!» شما هر وقت که دعا میکنی، خدا میگوید: «اونی که نمیتوانم خوب کنم، بیا این مثلاً زیارت کربلا مال تو. بیا آن مثلاً طلبگی ام مال تو. بیا آن بچه خوبم مال تو. بیا یک داماد خوبم بهت دادم، بیا یک عروس خوبم بهت دادم.» جاهای ما مستجاب نمیشود. دیگر چکار باید بکند برات؟ دیگر چه استجابتی؟ هر بار گفتی، یک چیز بهتر بهت داد. تازه همان هم میگوید بنا بود ۱۰ سال دیگه بچه خوب بشود، این گریههایی که کردی، کردم ۵ سال شد، کردم یک سال شد. عالم، عالم توحید، عالم، عالم رحمت است. مسئله این است که ما کوریم. «فَارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ.» دوباره چشم باز کن، دوباره نگاه کن. یک جور دیگه به عالم نگاه کن. سرت را بالا بگیر. چرا همهاش سر مثل این بَهائم، مثل گوسفندها، سرت پایین است، همهاش به علف نگاه میکنی؟ یکم به آسمان نگاه کن. «وَفِی السَّمَاءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ.» چرا به ملکوت آسمان و زمین نگاه نمیکنید؟ چرا همهاش خودتان را مشغول کردید به همین چیزهای مادی و ظاهری؟ این میشود گرفتاری ما و سعادت را اشتباه تفسیر میکنیم، خیر و شر را غلط میفهمیم. فکر میکنیم قارون خوش است. بعضی نادانها هستند. همین الانش این «اپسی»نی که اینجور آبرویش رفته و کثافت عالم را پخش کرد، بعضی به همین غبطه میخورند: «خوش به حالش! این چه جزیرهای! چه امکاناتی! چه ثروتی!» چه بابا! این اصلاً با این گرفتاریها مرد. عذاب ابدی، این ور هم یک رسوایی ابدی. «نه، آخه خیلی به این خوش گذشت.» «ولی همان ۵۰ سالی که زندگی کرد، خیلی بهش خوش گذشت.»
هستند که به قارون سیاست افتخار میکند به اینکه میگوید: «شماها را دعوت نکرده، شماها چون بدبخت بیچاره بودید، دعوتتان نکرده. من را دعوت کرده.» این علامت کمالات من است. به همین افتخار میکند. قرآن میگوید مردم قارون را نگاه میکردند، غبطه میخوردند: «مَالِیَ قَارُونُ». ای کاش مال ما بود. این مال کیست؟ مال آنهاست که «یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا.» حیات دنیا در قرآن معادل حیوانیت است. عین حیوانیت که خود «یُرِیدُونَ الْحَیَاةَ الدُّنْیَا» یعنی در حد حیوانیت ماندند. آنها که در حد حیوانیت ماندند، به قارون که نگاه میکنند، میگویند: «خوش به حالش!» ولی اونی که کمالات انسانی را نگاه میکند، به علامه طباطبایی که نگاه میکند، میگوید: «خوش به حالش!» چی چی علامه طباطبایی؟ «خوش به حالش» دارد؟ عمامه سیاهی که اینقدر شسته که رنگش رفته و اینقدر پاره بوده که دوخته، آخر هم همان را دوخته سرش میکند. نعلین پارهاش، اقتدار لباس پارهاش، غبطه دارد. دست لرزانش غبطه دارد. چشم آسیبدیدهاش غبطه دارد. خانه مستأجریاش که تا آخر عمر مستأجر بود، غبطه دارد. گرفتاریهای اقتصادیش غبطه دارد. هشت تا بچهای که به دنیا آورد، از دنیا رفتند، غبطه دارد. به چه علامه طباطبایی غبطه میخوری؟ به کمالات واقعیش. اگر اینها کمالات بود، بدبختترین آدم عالم علامه طباطبایی بود.
یک تعبیری دارد امیرالمؤمنین در نهجالبلاغه میفرماید که: «پیغمبر سیر بود یا گرسنه؟ پیغمبر مثل اشراف زندگی میکرد یا مثل فقرا زندگی میکرد؟» بعد: «خدا که پیغمبر را تو این زندگی قرار داد، اکرام محمد صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم، اما إهانَه؟» خدا او را اکرام میکرد یا بهش اهانت میکرد؟ اگر بگویی اهانت میکرد، این چه جور پیغمبر خدا بوده که خدا پیغمبرش را اهانت میکرده؟ اگر میگویی اکرام میکرد، پس معلوم میشود خدا آن کسی را که تو فقر و گرسنگی و بدبختی ظاهری نگه داشت، میشود اکرام بکند. پس آنها که سیرند اکرام نشدند. ما فکر میکنیم هرکه که سیر است، ویلا دارد، جزیره دارد، جت شخصی دارد، اینها را خدا اکرام کرده. اینها را «لَبِئْسَ الْعِبْرَةِ رَبِّی أَکْرَمَنِ». «اکرامم کرد.» تا این را ازش میگیرد: «رَبَّی أَهَانَ»، «اهانت کرد.» نه، کلاً «بَلْ تُکْرِمُونَ الْیَتِیمَ». هر وقت دیدی میتوانی به یتیم اکرام کنی، آن وقت بفهم خدا به تو اکرام کرد. چقدر آیات قرآن زیباست! کی بگو خدا به من اکرام کرده؟ هر وقت خدا بهت توفیق داد یتیم را اکرام کنی. هر وقت یتیم را اکرام کردی، خدا تو را اکرام کرده که یتیم را اکرام میکنی. اونی که پول دارد خدا اکرامش نکرده. اونی که به یتیم میرسد خدا اکرامش کرده. چقدر این مطالب فوقالعاده است! آدم را زیر و رو میکند، عالم را عوض میکند. اونی که ما باید بهش برسیم اینهاست. طلبگی ما، درس خواندن ما باید به اینجاها ختم بشود. این اتفاقات برای ما بیفتد. این تحولات برای ما حاصل بشود. عالم را این شکلی ببینیم، خودمان را این شکلی ببینیم.
وگرنه طلبه هم بشویم. میگوید: «ما که تو طلبگی چیزی نشدیم! ببین فلان آقا رفته آنجا حوزه علمیه زده، ماهی ۱۰۰ میلیون درآمد. آن یکی فلان کتاب را چاپ کرد، ۱۰۰ تا چاپ شد، رفته باهاش ماشین فلان خریده.» ما تو طلبگی چه کردیم؟ یعنی طلبگی را هم که میخواهد ارزیابی بکند، میخواهد نمره بدهد، به همین چیزهای ظاهری میدهد. آن بیشتر، آن بیشتر برد، آن پولدار شد، این فلان شد. «باریکالله، خوش به حالشان! به اینها میگویند طلبههای موفق.» بهجت چی؟ درمیآید از توش؟ نخورد، نبرد، نه نانی نصیبش شد. علامه طباطبایی همینطور. بقیه بزرگان همینطور. روزیشان به این است که خدای مکنت ظاهری، رزق ظاهری بهش میدهد. حالا همهشان گرسنه نبودند. ظاهری و امکانات و اینها، خدا در ثروت قرارشان میداد، ولی مسئله این است که اینها خودشان را به این چیزها نباختند. اینها ارزش وجودشان را محدود به این چیزها نکردند. به یک لباس فلان و به خدم و حشم و دفتر و دستک و مرجعیت و مقلد و خوش به حال آقای فلانی که ۵ میلیون مقلد دارد. «ما چی؟ هیچکس ما نمیشود. ما رسالهمان چاپ شده، ۱۰ سال هیچکس نخریده.» آقا، رساله چاپ میشود، هفته بعد میرود تجدید چاپ. «باریکالله، خوش به حالش! چه مرجعیتی! خدا بهش این را داده.» این چکار کرده در درگاه الهی؟ خدا همچین مرجعیتی داده. دلالت بر آن ندارد. «هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّی.» ادامه دارد: «لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ.» این فضل رب من است، ولی برای امتحان من است. میخواهد ببیند من شاکرم یا کفران میکنم. این مال حضرت سلیمان است. «خوش به حال سلیمانی! چکار کرده؟ خدا همچین امکاناتی بهش داده! جنها برایش تخت میآورند، باد برایش فرش میبرد.» یک کاری کرده! میگوید: «اینها فضل خداست، ولی برای امتحانم است. من هم الان اگر شکر این را نیاورم، با اینکه سلیمانم، پیغمبر خدا، چوبش را میخورم.»
مرجع تقلیدی که رسالهاش زیاد چاپ میشود، این هم فضل رب است، ولی خدا میخواهد ببیند شکر میکنی یا کفران؟ میشود کسی مرجع تقلید بشود، ۵ میلیون رسالهاش هم چاپ بشود ولی شکر نکند و مبتلا بشود، عقوبت بشود؟ داستانهایی هم دارد که وقت نیست برایتان بگویم. مراجع اینجوری هم داشتیم. بعضی جلسات داستانهای تو این زمینه گفتم. اینجوری میشود. خدا توقع دارد از او. «خب، همین برو کیفش را ببر! ۵ میلیون مقلد بهت دادم. برو حال کن! بهبه، چقدر خوشمزه!» نه، آقا. «من از این به بعد از تو توقع دارم، عالم اسلام، تو باید حرف بزنی، موضع بگیری. گاهی باید بیایی سینه سپر کنی، وایسی، جانت را فدا کنی.» میشوی مثل امام حسین. امام حسین نمیگفت: «ما توفیق داشتیم، شدیم نوه پیغمبر. چقدر کیف میدهد! آقازاده شدیم و سید جوانان بهشت. امضا بگیرند، سلفی بگیرند با ما.» «و چقدر مزه میدهد واقعاً! خدایا شکرت! خدایا تو به ما دادی.» اینکه دادم، شکرش به این نیست که برگردی بگویی خدایا تو دادی! شکرش به این است که اینجا برای حفظ اسلام باید زیر لب، برای حفظ اسلام با لب تشنه باید سر از تن جدا کنند. این میشود شکر آن نعمت که من تو را آقازاده کردم، پیغمبر کردم. گرفتید مطلب را؟ خیلی مطلب مهمی بود!
اینی که تو را مرجع تقلید کردم، شکرش به این نیست که مثلاً سجده شکر به جا بیاوریم، «خدایا ممنونم، خیلی حال داد!» نخیر. شکرش به این است که «خدایا، این دین تو امروز اقامه نمیشود مگر به از خودگذشتگی من، به فداکاری من. من از جان خودم باید بگذرم، گاهی حتی به شهادت من.» این میشود شکر آن نعمت. امام خمینی، شکر نعمت مرجع بودن را به جا آورد. بقیه شکر نکردند. شاید آنها به وظیفهشان عمل کردند، ولی در پیشگاه الهی حسابوکتاب این شکلی است. فکر نکنیم آن «چون مرجع تقلید شد، دفتر دستک دارد، مرید دارد، خدم و حشم دارد. اینها لطف خدا در حق ما بود که هیچی ندارید، بدبخت و بیچارهایم.» روز قیامت، ای چه بسا یک شهید لاغر، فقیر، گرفتار از مراجع تقلید جلوتر باشد. غیر از این است مگر؟ چون به وظیفهاش عمل کرد. هر سؤالی که ازش میپرسند جواب دارد. آنها هنوز حالا حالاها حسابوکتاب دارند. «چرا این حرف را زدی؟ چرا آنجایی حرف را نزدی؟ چرا اینجا سکوت کردی؟ چرا اینجا راه آمدی؟»
حضرت امام (رحمةاللهعلیه) خیلی در این زمینه فوقالعاده بود. در مورد علما مطالبی که میگفت خیلی عجیب بود. بخوانید خاطرات امام را؛ هم «صحیفه امام»، هم خاطرات امام. فلان آدم فلان تأییدی که کرد، این حالا حسابوکتاب دارد. یک کلمه یک چیزی گفت. حالا به حسب ظاهر هم تأیید آنچنانی نبود، ولی این همین حد کار را خراب کرد، سقوط کرد. حسابوکتابش سخت شد. اینجوری علما حسابوکتاب میدهند. «خمس میدهیم، اینها دیگر تمام شد دیگر. کدام مثل ما رفتار میکند.» بالاخره تو اینقدر مقلد داری، من روم نمیشود بفرستم به جهنم. میگوید: «نخیر، آقا! من تک تک این مقلدین حسابوکتابش را از تو میکشم.» مرحوم به نظرم شیخ عبدالنبی بوده، الان خاطرم نیست دقیق کدام یکی از بزرگان بوده. یک حاجآقا حسین فاطمی بوده، خاطرم نیست. یک روز آمدم، دیدم که ایشان بغض کرده. داستان عجیب. گفتم که: «آقا، چی شده؟ چرا شما ناراحتید؟ بغض کردن میدونی یعنی چی؟ که بغض کردن یعنی آماده گریه کردن.» گفتم: «آقا، چرا اینجوری؟» فرمود: «یک خانمی الان آمد وجوهات را حساب کرد.» مثلاً به پول آن موقع: «۵ تومان، ۵ تا تک تومنی.» «۵۵ تومان ایرانی، میدانی دیگر ریال و تومان را؟ بلدید دیگر؟ ۵۰ ریال.» میگوید که: «گفتش که این را به من داد. پیرزن زل زده من را نگاه میکند.» گفتم: «مادر، پول را دادی، من هم بهت رسید دادم. بفرمایید!» گفت: «نه، میخواهم خوب نگات کنم.» گفتم: «برای چی؟ آشغال! من کار دارم، بفرمایید!» گفت: «میخواهم چهرهات یادم بماند. قیامت ازم پرسیدند خمست را چکار کردی، پیدات کنم. نشانت بدهم، بگویم دادم به این آقا.» حالش حال گریه بود. با چی میخواهیم جواب بدهیم قیامت؟ یک نفرش بابت اینقدر پول کمی میخواهد اینجور حساب بکشد. تازه مردم. خود خدا که دین خداست، جای شوخی ندارد. چرا شوخی ندارد؟ حرف در این زمینه زیاد است.
نکته اصلی چی بود؟ سعادتی که خدا میگوید با سعادتی که آدمهای مادیگرا میگویند فرق میکند. خدا سعادت را تو خوردن و نوشیدن و پیروزی و رأی آوردن و رئیس شدن و اینها میداند. ای بسا سعادت شما به این باشد که نه کسی بشناسدت، نه کسی بهت رأی بدهد، نه مرجع تقلید باشی، نه وجوه بهت بدهند، نه فالوور داشته باشی، نه جایی دعوتت کنند. ما غبطه میخوریم: «خوش به حال فلانی! جاهای بزرگ دعوت نمیکند، پای منبر او ۱۰ هزار نفر مینشینند؛ پای منبر ما ۵ نفر هم نمینشینند!» چکار کرده؟ خدا همچین روزی از کجا معلوم که حضور خدا به تو داده؟ آن نورانیتی که تو کار حاصل میشود: اخلاص، تقرب، رضایت حقتعالی. برو ببین آن تو کدام است؟ از کجا میدانی تو آن هستی، تو این نیست؟ شاید تو همین منبری باشی که برای دو نفر میروی، هیچکس هم نمیفهمد، هیچکس هم ضبط نمیکند، هیچکس هم فالو نمیکند، هیچکس هم بهبه و چهچه نمیگوید. همان بهبه و چهچه خراب میکند گاهی کار را. همین که میگوید: «بهبه حاجآقا، خیلی عالی بود!» تمام شد، رفت. دلش میشکند الان «عِندَ الْمُنْکَسِرَتِ قُلُوْبُهُم». اصلاً این پاداش کار با اخلاص بود. یک کاری کردم دلت هم بشکند. چون اخلاص داشتی، این کار را کرده.
یک بزرگواری را – استاد ما بود در مشهد – بیناییاش از بین رفته بود به مرور زمان. ایشان حرم امام رضا (علیهالسلام) بودند و من رفتم دنبالشان. جلسهای با همدیگر داشتیم. قضیه دارد. ایشان را خواستم سوار ماشین بکنم. از ماشین سمند ایشان پیاده شد. در سمند بالاتر است. این یکی درش پایینتر. این در را که باز کردیم، خدمت شما عرض کنم که خورد به دهان ایشان و رفت تو لثه ایشان و خون آمد. ایشان هم بینایی نداشت بنده خدا. یک ضربه خورد و یکهو دردش آمد و دیگر دستمال آوردیم. بعد، خدمت شما عرض کنم که ایشان گفت: «الحمدلله، خدایا شکرت!» خیلی خوشحال شد. گفتم: «چی شد حاجآقا؟» فرمود: «من یک الان حرم خوندم. این ضربهای که خورد به دهانم، خون آمد، فهمیدم خدا آن را از من قبول کرد.» علامت قبولی است. رفتیم یک هفته بعدش، دو هفته بعدش چقدر منزل ما بودیم و من رفتم شیر داغ کنم روی گاز که بیاورم با یک نانی با هم صبحانه بخوریم. این دستگیره این قوری کنده شد و رفت تو دست ما و خون آمد و زخم شد و اینها. «الحمدلله، الحمدلله! معلوم میشود تو هم یک کاری کردی خدا ازت قبول کرده.» زیارت اربعین اینجوری است که بعضیها که برمیگردند، میگویند ما علامت قبولی زیارت دیدیم.
خلاصه آقا، حسابوکتابهای ما با حسابوکتابهای خدا و قرآن فرق میکند. خدا به یک چیزهای دیگری میگوید سعادت و ما به چیزهای دیگر، و سر همین با خدا به اختلاف نظر میخوریم. ناراحت میشویم که چرا نداد، چرا اینطور کرد، چرا آنطور نشد، چرا به او داد به ما نداد؟ این نگاهمان باید نسبت به سعادت عوض بشود و اصل کمال و سعادت در چیست؟ آقا، در توحید. این را تا اینجا داشته باشید. فردا انشاءالله ادامهاش را میرویم. حدیث را بدهید و ما سریع بخوانیم. از ابوحمزه ثمالی. آدرسش را ننوشتی اینجا. صفحه چند؟ جلد چند؟ حالا متن را میخوانم: از امام سجاد (علیهالسلام). سریع میخوانم:
«أَنَّ رَجُلًا رَکِبَ الْبَحْرَ بِأَهْلِهِ فَکَسَرَ بِهِمْ فَلَمْ ینْجُ مَنْ کَانَ فِی السَّفِینَةِ إِلَّا امْرَأَةٌ فَإِنَّهَا غَضَتْ عَلَى لَوْحٍ مِنْ أَلْوَاحِ السَّفِینَةِ حَتَّى جَهْضَتْ عَلَى جَزِیرَةٍ مِنْ جَزَائِرِ الْبَحْرِ وَ کَانَ فِی تِلْکَ الْجَزِیرَةِ طَرِیقٌ وَ لَمْ یدْعُ لِلَّهِ حُرْمَةً إِلَّا انْتَکَهَا فَلَمْ یعْلَمْ إِلَّا وَ الْمَرْأَةُ قَائِمَةٌ عَلَى رَأْسِهِ»
(مردی با خانوادهاش سوار کشتی شد و کشتیشان شکست و هیچکس از کسانی که در کشتی بودند نجات پیدا نکرد مگر زنی که او بر روی تختهای از تختههای کشتی سوار شد تا اینکه به جزیرهای از جزایر دریا رسید و در آن جزیره راهزن و فاسقی زندگی میکرد که هیچ حرمتی را نگه نداشته بود، او زن را دید و ندانست که آن زن جن است یا انسان و خواست با او مرتکب گناه شود.)
«فَلَمَّا عَنْ هَمَّهُ» تا اینجوری شد زنه گفت: «بأَفْرَغُ مِنْ هَذَا؟» با دستش به آسمان نشان داد. «از این میترسد.» گفت: «تا حالا از این کارا کردی؟» گفت: «لَا وَ عِزَّتِهِ، به عزت خدا قسم نه.» گفت: «أَنْتَ تَفْرَقِینَ مِنْ هَذَا الْفَرْقِ وَ لَمْ تَسْتَنِی مِنْ هَذَا الشَّیْءِ فَعَ أَنَا وَ اللَّهِ أَوَلَا بِهَذَا الْفَرْقِ وَ الْخَوْفِ وَ حَقِّ مَنْ کَانَ.»
(او از گناه منصرف شد و قصد توبه کرد و میخواست برگردد. حالا اینجا ندارد که چه شد. خدا به راهب گفت.)
یهو مواجه شد با راهبی که داشت تو راه میرفت. «فَهَمَّتْ عَلَیْهِمْ الشَّمْسُ.» خورشید داشت میزد به اینها، داشتند میسوختند. راهب به جوان گفتش که: «بیا دعا کنیم خدا یک ابر برای ما بفرستد. خیلی آفتاب دارد ما را میسوزاند.» این جوان گفت: «این دل شکسته من که پیش خدا کار خوبی ندارم، فَتَجَاسَرَ عَلَى أَنْ أَسْأَلَهُ شَیْئاً.» «اصلاً روم نمیشود این جسارت را بکنم از خدا چیزی بخواهم.» آن چی گفت؟ گفت: «من دعا میکنم، تو آمین.» دعا کرد، این هم آمین گفت. یک ابری آمد بالا سرشان. یکم که رفت ساعتی از روز، بالا سرشان بود. تا زمانی که از هم جدا شدند به دو تا جاده. این جوان رفت آن ور، آن راهب رفت آن ور. «صَحَابَةٌ مَعَ الشَّابِّ.» دیدند که این ابره رو سر این جوان رفت. راهب گفت: «أَنْتَ خَیْرٌ مِنِّی.» «معلوم میشود تو از من بالاتری، به دعای تو مستجاب شد این ابر آمد. بگو ببینم چکار کردی؟» گفت: «من کاری نکردم. من فقط این زنه. داستانش این شکلی بود. گناه نکردم.» گفت: «غُفِرَ لَکَ مِمَّا مَضَى حَیْثُ دَخَلَکَ الْخَوْفُ.» این جمله امام سجاد (علیهالسلام) درست از زبان او راهب دارد میگوید، ولی امام دارد میفرماید. فرمود: «هرچه گناه کرده بودی، بابت همان یک ترسی که پیدا کردی بخشیده شد. فَنَظَرَ کَیْفَ تَکُونُ فِی مَا تَسْتَقْبِلُ.» «از این به بعد مواظب باش چکار میکنی.»
و صلیاللهعَلَى سیدنا محمد و آلِهِ الطاهرین.
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهل و دوم
لعل روانبخش
جلسه چهل و سوم
لعل روانبخش
جلسه چهل و چهارم
لعل روانبخش
جلسه چهل و پنجم
لعل روانبخش
جلسه چهل و ششم
لعل روانبخش
جلسه چهل و هشتم
لعل روانبخش
جلسه چهل و نهم
لعل روانبخش
جلسه پنجاهم
لعل روانبخش
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات لعل روانبخش
جلسه چهلم
لعل روانبخش
جلسه سیزدهم : قرآن؛ مسیریاب زندگی انسان
لعل روانبخش
جلسه چهاردم : تلاوت حق؛ معیار ایمان به قرآن
لعل روانبخش
جلسه پانزدهم : تفسیر به رأی؛ آفت تدبر قرآنی
لعل روانبخش
جلسه شانزدهم : فهم عمومی قرآن؛ آری یا نه؟
لعل روانبخش
جلسه هجدهم : شرح صدر؛ معیار فهم آیات
لعل روانبخش
جلسه بیست و چهارم : قرآن؛ کتاب تذکر نه اثبات
لعل روانبخش
جلسه نوزدهم : توحید؛ زیربنای همه ارزشهای دینی
لعل روانبخش
جلسه بیستم : تفاوت دانستن خدا و یافتن خدا
لعل روانبخش
جلسه بیست و ششم
لعل روانبخش
در حال بارگذاری نظرات...