جلسه اول: چالشهای عبور از پیچ تاریخی و تقابل حق و باطل
00:32:24
سیاست، میدانِ جنگِ روایتهاست؛ جایی که تاریخ با تصمیمهای امروز ما گره خورده است. این مجموعه با افشای ابعاد پنهانِ دوران پهلوی و تحلیل صریحِ معادلات قدرت در ایران امروز، پرده از فتنههایی برمیدارد که مرز میان حق و باطل را غبارآلود کردهاند. در اینجا با مستنداتی مواجه میشوید که نشان میدهد چرا ایستادگی در برابر استکبار، امتداد همان نهضت عاشوراست. اگر به دنبال نگاهی جسورانه به تاریخ و سیاست هستید، این بازخوانی، قطعهی گمشدهی پازل فکری شماست.
معرفی
چشم باز، قدمهای حسابشده و دلِ وفادار؛ لازمهی برونرفتِ پیروزمندانه از «جنگ وجودی تاریخی»ست.[9:00]
از نگاه آیتالله بهجت، در فتنههای آخرالزمانی سرعت، فضیلت نیست، بصیرت فضیلت است.[12:20]
لزوم موضعگیری در دنیای دوقطبیِ حق و باطل و اجتناب از بیطرفی نسبت به منطق حسینی.[19:30]
اهمیت هوشیاری نسبت به جنگ روایتها در کنار جنگ نظامی برای خلع سلاح دشمن در عرصه رسانه![23:40]
مرزبندی تاریخی و اخلاقی امام حسین(ع)؛ «مثلی لا یبایع مثله»؛ چراغ راهیست برای گذر از ابهام در همهی اعصار![25:30]
وفاداری به نائب امام، امتحان این روزهای ماست و بیوفایی، تکرار داستان مسلم است و کوفه.[30:30]
از نگاه آیتالله بهجت، در فتنههای آخرالزمانی سرعت، فضیلت نیست، بصیرت فضیلت است.[12:20]
لزوم موضعگیری در دنیای دوقطبیِ حق و باطل و اجتناب از بیطرفی نسبت به منطق حسینی.[19:30]
اهمیت هوشیاری نسبت به جنگ روایتها در کنار جنگ نظامی برای خلع سلاح دشمن در عرصه رسانه![23:40]
مرزبندی تاریخی و اخلاقی امام حسین(ع)؛ «مثلی لا یبایع مثله»؛ چراغ راهیست برای گذر از ابهام در همهی اعصار![25:30]
وفاداری به نائب امام، امتحان این روزهای ماست و بیوفایی، تکرار داستان مسلم است و کوفه.[30:30]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
این حقیر این توفیق را داشتم طی این سه چهار ماه گذشته، به کرات و چندین بار اینجا، محضر شما عزیزان، برادران، خواهران عزیز و بزرگوارمان مشرف شدیم. از حضور گرم شما، حضور پر از انرژی، پر از حرارت، پر از ایمان، پر از عشق، از این قلب لبریز از محبت به جبهۀ حق و لبریز از نفرت از جبهۀ باطل، از نفسهای گرم شما عزیزان بهرهمند شدیم. البته دو ماهی تقریباً نبودیم، قم بودیم. باز به لطف امام رضا (علیه السلام)، در این شهر امام رضا (علیه السلام)، در جوار حرم آقایمان حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) خدمت شما عزیزان هستیم.
البته شرایط، موقعیت حساسی است. شرایط، شرایط بسیار بسیار بسیار پیچیدهای است. حضور شما هر شب مهمتر میشود، خطیرتر میشود، حساستر میشود. صحنۀ جنگ روز به روز چهره عوض میکند. تشخیص اینکه کجای جنگیم، چکار باید بکنیم، چه اتفاقی دارد میافتد، لحظه به لحظه سختتر میشود. جنگ، جنگ بسیار دشواری است. جنگ سادهای نیست. جنگ وجودی است. یک جنگ وجودی تاریخی. به تعبیر رهبر شهید و عزیزمان، رهبر حکیممان: "ما توی بزنگاهیم. سر یک پیچ تاریخی هستیم."
سر پیچیم. خوب، سر پیچ، آنهایی که ماشین سوارند، رانندهاند، میدانند. سر پیچ، آن هم اگر جاده لغزندهای باشد، اگر کنار جاده گاردریل نداشته باشد، شیب جاده تند باشد، شب باشد، تاریک باشد، از روبرو ماشین و کامیون بیاید، شرایط خیلی شرایط سختی میشود. فرض کنید پشت کامیونی باشیم، سبقت گرفتن هم ممنوع باشد، شب هم باشد، تاریک هم باشد، اینورمان هم دره باشد، جاده هم لغزنده باشد، بارانی باشد.
بنده حالا برای اینکه خستگیتان در برود، یک خاطره نقل بکنم. خب این شبها معمولاً ما اینجا خدمت شما میرسیدیم، حماسی صحبت میکردیم، ولی دیگر این ده شب جلسه، جلسۀ منبر مجلس امام حسین است. حالا البته بعضی عزیزان ایستادهاند، پرچم به دستند، به سبک هر شب؛ ولی خب بیشتر عزیزان نشستهاند و به سبک مراسم، حالا مراسم خیابانی است ولی مجلس است، مجلس امام حسین. در سیاق سایر مجالسمان باید سخنرانی کنیم.
پارسال بود یا سال قبلش بود، بنده از مشهد میخواستم برگردم قم. تابستان هم خیلی پرکار بودیم و جایی نتوانسته بودیم بچهها را ببریم تفریحی، مسافرت اینها. به اینها گفتم: "ما از این مسیری که میخواهیم برگردیم، از جاده شمال برگردیم. جایی هم توقف نمیکنیم، همین توی جاده، در و درختی ببینید، همان سفرتان باشد. حالا یکمی راهمان بیشتر میشود، یک نفسی تازه کنیم."
رفتیم نرسیده به جنگل گلستان، موتورمان سوخت. موتور ماشین سوخت. کنار جاده با خانواده اینها را برده بودیم تفریح و مسافرت. توی ماشین نشستیم، سریال نگاه میکردیم. آماده بودیم خرس بیاید ما را بخورد و هیچ کاری ازمان بر نمیآمد. یدککش آمد، به ما رحم کرد. بندهخدا دید ما کنار جادهایم. "خونه من همینجاست. به نظرم اهل سنت هم میرسید." گفت: "شب بریم خونه ما، من صبح میبرمت یکی از این شهرهای بعد جنگل گلستان، آنجا ماشینت را بده تعمیر کند." شب ما را برد منزلش. از اینجا میگویم اهل سنت چون مهری چیزی توی خانهاش پیدا نمیشد. دیگر نماز صبح خواندیم و بعد صبح، تفریحمان به این بود که جادۀ جنگل گلستان را تا حالا پشت فرمان ننشسته بودیم، بتوانیم ۳۶۰ درجه نگاه کنیم. ما را میکشید، میبرد و ما هم رانندگی نمیکردیم، هر طرف را میخواستیم نگاه میکردیم.
رسیدیم اولین شهر بعد جنگل، یک شهری، حالا نمیخواهم اسم آن شهر را بیاورم، آنجا هم موتور ما را پیاده کرد، هم خود ما را پیاده کرد. با یک قیمت خیلی بیشتری چاپید ما را. بزرگوار! چون فهمید توی راه ماندهایم. بعداً فهمیدیم خیلی هزینه گزافی از ما گرفت. و سفری که ما میخواستیم برویم و میخواستیم از آن جنگل ابر از آن سمت شاهرود و اینها بیندازیم که توی روز برویم سفر بچهها، تفریح بچهها، آنجا خورد به شب. حالا ما صبحش هم اول مهر بود. هم ما کلاس داشتیم هم بچهها کلاس داشتند. یک ضرب خسته و کوفته ۱۲ ساعت نشسته بودیم که ماشین تعمیر بشود، توی پارکها چرخیده بودیم.
سر شب راه افتادیم، وارد جاده شدیم. جاده جنگلی دوطرفه و نصف جاده هم ریخته. شب تاریک. به شوخی به این بچهها گفتم: "میدانید الان چی حال میدهد؟ حال میدهد که بزن و این سفر یعنی همه جنس ما جور بود." گفتم: "بزن و مه هم بشود." آقا چشمتان روز بد نبیند. یکم رفتیم جلوتر مه شد. کل این جنگل و این جاده تبدیل شد به مه. اکثر آنهایی که توی جاده بودند، زدند کنار. ما صبحش کلاس داشتیم، یکسره باید میرفتیم. با ماشین تازهتعمیرشده، اینور جاده دره، نصف جاده معمولاً ریخته بود. هیچ نور و روشنایی هم توی جاده نبود. برفپاککن هم کار نمیکرد. از یک متری جلو ماشین هم دیده نمیشد.
به این پسرم گفتم: "برو روی این لبه این شیشه پنجره بشین، با گوشی نور بینداز. هرجا دیدی داریم میریم سمت دره پرت میشویم، خبر بده." خودمم اینور گوشی را گرفتم دستم، جلو را که نمیتوانستم ببینم. سرم را از پنجره کردم بیرون، بغل را میدیدم، رانندگی میکردم. این شیار کنار جاده را نگاه میکردم. هرجا میرفت توی دیوار، چون اینور جاده کوه بود. هرجا دیدم که سمت کوه میرود، ماشین را اینوری میکردم. به آن گفتم: "حواست باشه از آنور نیفتیم." خودمم از اینور نگاه میکنم توی کوه. از روبرو هم گاهی یک نوری میآمد، میفهمیدیم یک ماشینی است، اینور و آنور میکردیم که به روبرویی نخوریم. دیگر همه اهل ماشین اشهد گفتند و بلند بلند دیگر آماده برای مرگ بودند. آمادگی برای حضرت عزرائیل (علیه السلام). جایی هم نداشت برای دیگر.
خلاصه رفتیم و هرچقدر هم به قله نزدیکتر شدیم. اینها بحث سیاسی است، فکر نکن من دارم خاطره میگویم، همه اینها را یک دور برمیگردم برایتان تحلیل سیاسی میکنم. هرچی به قله نزدیکتر شدیم، مرگ را بیشتر به چشم دیدیم. مه شدیدتر شد. جاده خطرناکتر شد. بینایی نسبت به روبرومان کمتر شد. نفس کمتر بیرون، اکسیژن نبود، هوا بدتر، تا دیگر به قله رسیدیم. و قله را که رد کردیم، یک مقداری که آمدیم پایین، دیگر آقا مه تمام شد و روشن شد و جاده خلوت شد و انداختیم دنده ۵، ۱۴۰ تا رفتیم تا حالا مثلاً شاهرود و اینها.
رسیدیم آن نزدیک قلهایم و من آنجا فهمیدم چه فضایی فاجعهباری دارد وقتی که به قله نزدیک میشوی، مرگ را با همه وجودت لمس میکنی. نزدیک قلهایم، یک چیز شیرین برو کیف کن حالش را ببر و اینها نیست. نزدیک قله منتظر باشیم، پدرتان در میآید. خودتان را برای هرجور بدبختی آماده کنید. نزدیک قلهایم، کار دارد تمام میشود، هم برای شما هم برای طرف مقابلت هم کارش دارد تمام میشود.
رهبر شهید به آن مسئول لبنانی فرموده بود که این هم جنگی است که البته قبل از جنگ مسئول لبنانی برای تشییع شهید رئیسی آمده بود. خرداد بود یا تیر؟ به نظرم خرداد بود. خرداد ۱۴۰۳. رهبر شهیدمان به ایشان فرمود که: "هم برای ما هم برای اسرائیلیها وضعیت، وضعیتی است که شرایط، شرایط جنگ وجودی است." جنگ وجودی یعنی یکی میماند یکی میرود. این زد و خوردها ادامه دارد. حالا اینکه یک شب اعلام میشود توافق، یک شب میگویند اینجا را زدیم. حالا بالاخره دوست داریم، خوشمان میآید. صدای آه و نالهای که از اسرائیل بلند شود ماها کیف میکنیم. هر خونی که از اینها روی زمین ریخته بشود، ما یک کمی قلبمان التیام پیدا میکند، تا دانه آخرشان انشاءالله به درک واصل بشوند. تیکهتیکه بشوند. این سرزمین پاک بشود از لوث یهودی جماعت، این آتش قلب ما آرام نخواهد شد. ما این آتیش را توی وجودمان داریم. حالا یک روزی ضربش بیشتر است، آتیشمان بیشتر است، فضای آن را داریم، امکانش را داریم، شرایطش را داریم، مثل چند شب قبل که خب بعد دو ماه واقعاً یک جیگری از ما حال آمد.
یک وقتی هم نه، شرایط میشود این شرایط توافق. البته هم شماها نسبت به خیلی از مسائل توافق ابهام دارید، سؤال دارید، هم بنده. تازه بنده به خیلیهای دیگری که دستاندرکارند، اینور آنور، مسئولیتی دارند، جایگاهی دارند، از اینها هم که سؤال میکنم ابهام من بیشتر میشود. از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم از اینها هم سؤال نکنم، بدتر میشود. گاهی از اینهایی که نزدیک مسئولند، جاییند، کارهایاند، آدم وقتی سؤال میکند یکهو برمیگردد یک حرفی، یک نقل قولی میکند آدم بیشتر شاخ در میآورد. باز یکی دیگر میآید دقیقاً نقل قولی خلاف این. گاهی دو تا نماینده مجلس دو تا حرف میزنند، کاملاً در تضاد با همدیگر.
وضعیت، وضعیت به هم ریختهای است. وضعیت مه آلودی است. این مه آلودی همان مه آلودی نزدیک قله است که توی آن جنگل ابر، توی آن شب تاریخی تاریک ما تجربه کردیم. نزدیک قله را فهمیدیم. یعنی چشم، چشم را نمیبیند. هیچی معلوم نیست. یک لحظه هم اگر غافل بشوی، یک سانت هم اگر منحرف بشوی، دره. شرایط اینجوری است. شرایط قله اینجوری است. توی همچین موقعیتی خیلی احتیاط میخواهد.
مرحوم آیتالله العظمی بهجت این جمله را یادگاری عرض میکنم به عنوان یکی از مهمترین جملات این جلسه و این جلسات و کلاً این ایام. مرحوم آیتالله العظمی بهجت فرمودند: "راه نجات از فتنههای آخرالزمان احتیاط است." احتیاط. همانجور که راه نجات ما توی آن شب تاریک، توی آن جنگل ابر، احتیاط بود. ما نمیتوانستیم پا را روی گاز بزنیم بریم. اعصابمان هم خورد میشد. سه ساعت، چهار ساعت باید با این گاز و کلاچ راه میرفتیم. نه توقفی نه ایستادنی، هیچی، هیچی هم پیدا نمیشد. این راه توقف ندارد. راهی است که باید بریم.
وضعیت هم همین شکلی است. شاید فردا هم از امروز بدتر، ابهامش بیشتر. اینجوری که داریم میرویم، وضعیتی که داریم این شکلی است. این سردرگمی بیشتر میشود. هی این پریشونی بیشتر میشود. نمیفهمیم چی شد. کی به کیه؟ چی به چیه؟ کی درست میگوید؟ کی بد میگوید؟ کی خیانت میکند؟ کی خدمت میکند؟ این آخه تا یک ماه پیش یک چیزی میگفت، الان یک چیز دیگر دارد میگوید.
این اواخر دوران رهبر شهیدمان این وضعیت را داشتیم، خاطرتان هست. ولی آن نورافشان، نورافکن بزرگ خیلی ابهامها را برای ما برطرف میکرد. رهبر شهیدمان آمدند توی سخنرانی اعلام کردند: "مذاکره با آمریکا شرافتمندانه نیست، عاقلانه نیست، هوشمندانه نیست." از بدیهای مذاکرههای قبلی گفتند. یکهو یکی دو ماه بعد، مثل همین ایام که دیگر برایمان عادی شده، ترامپ آمد اعلام کرد، گفتش که: "ایرانیها قراره با من مذاکره کنند." همهمان ریختیم به هم. البته آنها آن موقعها شبها توی خیابان نبودیم. هرکی یک گوشهای یک خلوتی ریختیم به هم که: "باز چی شد؟ مگر آقا اینجوری نفرمود؟ پس این چی میگوید؟" "بابا حرف مفت دارد میزند." دیدیم نه، مسئولین خودمان هم اعلام کردند که داریم میریم قطر مذاکرات غیر مستقیم و این حرفها. بعد همه گیج و منگ و مانده که: "آقا این چی بود؟ رهبری یک ماه پیش، دو ماه پیش، الان یک چیز دیگر دارند میگویند." آقا آمدند توی جلسهای فرمودند: "حالا به اینها نه خوشبینیم نه بدبینیم." این هم یکی از صد تا کاری که دارد انجام میشود.
من یادمه بعضی از رفقای بسیار مقید و فاضل و دوستداشتنی ما گیرپاژ کردند. توی خصوصی با بنده چت میکردند. نمیتوانم اشاره کنم کیند و چیند و که یکم توصیف کنم میشناسید. مانده بودند، احساس میکردند حتی از آقا رکب خوردند. دیگر حالا خیلی ساده و شفافش این است: از آقا دلگیر بودند که: "بابا شما که میخواستی ادامه بدهی، لااقل یک ماه پیش نمیگفتی. ما یک ماه است سر این جمله داریم فحش میخوریم. ما پشت دست شما بازی کردیم. یک ماه است داریم این را داد میزنیم، بعد شما یکهو میایی پشت ما را خالی میکنی."
یا توی جنگ ۱۲ روزه آقا فرمودند: "ما زیر بار صلح تحمیلی نمیریم." همه این را دست گرفتند و فریاد میزدند. یکهو آتشبس! دوباره طبق معمول آنور اعلام کرد که قرار آتشبس بشود و اول اینها اعلام میکنند و بعد کامل مطمئن که شدیم، اینوری یادشان میافتد که باید بگویند. اینور هم آمدند اعلام کردند که بله آتشبس است و از نمیدانم ساعت فلان تمام میشود. ریخته بودند بچههای حزباللهی به هم، این رفقای ما، دوستان ما. من میدیدم گاهی به همدیگر میپریدند. تا اینکه آقا بعد جنگ ۱۲ روزه یک روز بعد شاید بود یا همان روز بود که آتشبس اعلام شد. آمدند اینجوری شروع کردند. با سه تا تبریک شروع کردند. با فضای پیروزی و ما زدیم و ما بردیم و اینها. هیچکس این حال و هوا را نداشت. همه احساس کس و باخت و "پس چی شد؟ این همه شهید دادیم و انتقامها چی میشود؟ و میزدی تمامش میکردید." یکهو آقا آمدند سه تا تبریک گفتند. دوباره بعدش فضای مذاکرات شروع شد. دوباره ماندیم. اینها مال زمان رهبر شهید و عزیز ما بود. الان که به مراتب کار سختتر شده.
رهبر عزیز فعلیمان میتوانند پیام تصویری بدهند. نه سخنرانی دارند و گفتگویی. بالاخره توی آن گفتگوها یادمه ایام برجام یک جانبازی به مناسبت آقا را جایی دیده بود. برگشت چیزهایی در مورد برجام گفت. توی جلسه بود، مربوط به چیز دیگری هم بود. آقا خیلی رندانه به ایشان فرمود: "که اینها را به من نگو، اینها را به نمایندههای مجلس بگو." خب اینها کد بود برای ما، دستمان میآمد که اگر این دارد پیش میرود، بالاخره آقا موافق قضیه نیست، آقا اشکال دارد، ایراد دارد. یا مثلاً جلساتی که کمیسیون برگزار میکردند برای برجام، آن موقع آقای زاکانی تیمی بودند. آقا وقتی که قبول برجام را گفتند، با آن شروط، با ۹ تا شرط اول به طور خاص از این کمیسیون تشکر کردند. گفتند: "اینها ما را با این مشکلات برجام آشنا کردند." خب ما دلمان گرم میشد. آن زمان هم فحش میخوردیم به عنوان دلواپس و این حرفها. ولی خاطرمان جمع بود. کاری که داریم میکنیم مورد تأیید آقای خامنهای است.
یا آقا توی سخنرانی اول سال، توی حرم فرمودند: "دلواپس بودن که جرم نیست. چرا اینهایی که دلواپسند، شما بشین با اینها صحبت بکنید؟ چرا تحقیرشان میکنید؟ حرفهایشان را گوش بدهید." یک کدی آقا میداد. یک گوشهای میداد. توی سخنرانی عمومی به مناسبت یک حرفی، توی گفتگو با یک نفری، یک چیزی دستمان میآمد. ما الان از همه اینها محرومیم.
شخصیتهایی بودند مثل مرحوم آیتالله مصباح، بزرگان این شکلی بودند، حرف اینها برای ما حجت بود. ما میدانستیم اینها سینهبهسینه آقا در نمیآیند، روبروی آقا در نمیآیند، حرفی خلاف نظر آقا نمیگویند. دلمان آرام میشد. الان هم این بزرگان از میان ما رفتند. بسیاری از این شخصیتهای تأثیرگذار تا حتی امثال شهید لاریجانی که بالاخره یک حرفی میزدند، یک دانه توی دهان دشمن میزدند وقتی که حرف مفت زیاد میزد. اینها دیگر دوران سختی است که ما داریم تجربه میکنیم.
گاهی حرفی که نظر آقا بود از دهان سید حسن نصرالله میشنیدیم، از زبان مثلاً امیرعبداللهیان میشنیدیم. همینها رفتند. فضا عوض شد. شرایط کشور عوض شد. موقعیت عوض شد. خیلیهایش هم به نظر بنده میرسد به خاطر کفران نعمت ما است. امروز قدر شهید امیرعبداللهیان را بیشتر میدانیم. قدر شهید رئیسی را واقعاً میفهمیم. و خیلی از افراد دیگر.
البته با وضعیتی هم که داریم باید پیش بریم. مسئولیت داریم نسبت به این مسئولین، کاری نکنیم، چوب لای چرخ اینها نگذاریم، انضباط کاری اینها را به هم نزنیم. ولی به هر حال دلمان خون است از کمکاریها، از بیعرضهگیها، از گاهی نفهمیها، از نفهمیدن یک سری حرفهای واضح، از تکرار حرفهایی که صد بار گفته شده و فهمیده شده که غلط است. اینها ما را اذیت میکند.
شرایط، شرایط به هم ریختهای است. شرایط فتنهگونی این روزگار. ولی روزگاری است که نزدیک قله است. با همین سختیهایش. مرحوم آیتالله العظمی بهجت میفرمود: "راز نجات توی فتنههای آخرالزمان احتیاط است." خیلی باید احتیاط کرد. خیلی باید دقت کرد توی موضعگیریهایمان، مخصوصاً الان من و شما. شرایط متفاوت است. الان یک نفر یک پلاکارد توی خیابان دستش میگیرد، تأثیرات کلان، نه فقط داخل کشور، تأثیرات بینالمللی ایجاد میکند. دشمن اینها را رصد میکند. تمام این پیامها و محتواهایی که دارد توی این خیابانها داد و ستد میشود، شعارهایی که دارد داده میشود، دشمن روی اینها حساب کتاب میکند. با بعضیهایش عصبانی میشود. با بعضیهایش خوشحال میشود. با بعضیهایش امیدوار میشود. با بعضیهایش رگگیری میکند که من کجا را بزنم، چه شکلی بزنم.
اوضاع ما این است. اینکه یک ملت مبعوث شده، فقط معنایش این نیستش که آقا یک جایگاه فوقالعادهای پیدا کرده. دیگر الان یک کنشی دارد میکند، تا به حال همچین جایگاهی نداشته. نخیر. به همان میزان وظیفه ما حساستر شده. تک تک کلماتمان، تک تک مواضعمان، حساسیت دشمن، حساسیت دوست، خیلی دقت میخواهد.
این اصلی که میخواستم عرض بکنم. آیتالله بهجت میفرمود: "احتیاط یعنی فقط در آن محدوده." این جمله را داشته باشید. خیلی این جمله فوقالعاده است. فقط توی آن محدودهای که یقین داری تصمیم بگیر. آن چیزهایی که برایت معلوم نیست، روشن نیست، واضح نیست، سکوت کن، توقف کن. این دستور است تا نجات پیدا کنی. آنجاهایی که معلوم نیست توقف کن. "الوقوف عند الشبهات." جاهایی که معلوم نیست توقف لازم است. ما نسبت به هر مسئلهای داد بزنیم، فریاد بزنیم، حتی موضع بگیریم؟ بله. آن چیزهایی که برایمان واضح و یقینی است موضع میگیریم.
رهبر عزیز انقلاب شروطی را معین کردند. یکیش این بود: "وضعیت تنگه هرمز به قبل از ۹ اسفند برنمیگردد." ما این را هم شعار دادیم، هم تکبیر گفتیم، هم پایش ایستادیم. البته معنایش همین نیستش که مطلقاً باز میشود یا بسته میشود یا هرچی. مدیریتش عوض میشود. یعنی برای دنیا ثابت میشود که تنگه هرمز آبراهی است که صاحب دارد. صاحبش هم ایران و عمانند. اینها تصمیم میگیرند. اینها مدیریت میکنند. حالا ممکن است این مدیریت هم توی دورانی عوض بشود. توی یک دوره عوارض بگیرند. توی یک دوره برای چیزهای خاصی عوارض بگیرند. توی یک دوره کلاً ببندند هیشکی رد نشود. توی یک دوره برای تجهیزات جنگی ببندند که رد نشود. این مدیریتش با جمهوری اسلامی است. این یکی از آن شروط.
یکی دیگرش این است که ما و تمام جبهه مقاومت مشترک هستیم. وضعیت ما هرکی به هرکی تیر بزند، به هرکدام از اینها، به ما زده. غزه و لبنان و یمن و عراق و همه یکیم. چیزهایی که واضح است اینها را میدانیم. اینها را داد میزنیم. اینها را موضع میگیریم. ولی اینکه الان مسئولین دارند چکار میکنند؟ چی را قبول کردند؟ چی را رد کردند؟ عرض کردم، نه فقط برای من معلوم نیست، برای خیلی از کسانی که خودشان دستاندرکارند هم معلوم نیست. یک بخش زیادیش به خاطر این است که بسیاری از مسئولین دچار حفره ارتباطی با همدیگر شدهاند. یک جا نمیتوانند جمع بشوند. جلسه نمیتوانند بگیرند. با واسطه و اینها باید پیام رد و بدل بکنند.
خیلی از اخباری که بیرون درز پیدا میکند واقعی نیست، فیک است، دروغ است، خبرسازی است، کار دشمن است. اصلاً دشمن حسابی فعال است توی این زمینه. هرچقدر توی میدان جنگ نظامی ضعیف و بزدل است، توی جنگ روانی اصلاً یهود و جنگ روانی یهود. او دروغگویی با همینها تا حالا زندهماندهاند. با دزدی و دروغگویی، با رسانه و ربا. رسانه و ربا یهود را زندهنگه داشته. اینها مرد جنگ نیستند. الهی قرآن محسن است. قرآن فرمود: "اگر وارد جنگ هم بشوم، میروم پشت دیوار وایمیستم." اینها اهل جنگ نیستند. اینها مرد این حرفها نیستند. اینها کارشان دروغ گفتن، چاپیدن و دزدیدن و ربا گرفتن است.
رسانه، رسانه. ترامپ عوضی کثیف را نگاه کن، چه جور در صحنه، در لحظه روایت اول، اولین خبری که از یک موضوع میخواهد منتشر بشود با قاببندی خودش، با فیلتر خودش، از زاویه خودش که تا خبر بخواهد ثابت بشود مردم همه حساس میشوند که این راست است یا دروغ است، همین که ثابت شد، روایت ثابت میشود. خیلی پیچیده است.
مسئولین ما هم توی این حوزه خیلی ضعیفاند. بارها این را عرض کردم. این هم کار شما مردم است. خیابانها را پر کردید. عرصه رسانه را شما باید مدیریت کنید. البته مردم دارند با تجربه میشوند. یعنی الان خبرهایی که منتشر میشود واکنشهای مردم خیلی متفاوت است با آن خبر آتشبس اول. آتشبس اول مردم اصلاً به هم ریخته بودند. از هم پاشیده بودند که شب ایام چهلم رهبر شهیدمان بود. الان دیگر خبرها که میآید توقف میکنند، وایمیستند، صبر میکنند، بررسی میکنند. پیامهای هیجانی و طوفانی کمتر شده. این خیلی اتفاق مهم و اتفاق بزرگی است. این برگ برنده است.
"الوقوف عند الشبهات." باید اینجاها توقف کرد. یکهو یک تیر سمت خودی نیندازیم. بعد آثاری گاهی دارد. نمیخواهم فعلاً وارد آن بحث بشوم. این عرض اساسی بنده بود. عرضم را تمام کنم. این شبها بنا شده که طولانی صحبت نکنیم.
رهبر شهید ما اتفاق بزرگی که رقم زد با شهادتش که فقط در حد اشاره عرض میکنم. فردا شب انشاءالله توضیح بیشترش این بود که یک دو قطبی جدید توی عالم ایجاد کرد. این اتفاق عجیب و مهمی است. و این باعث رسیدن به قله میشود. عالم را از چند قطبی خارج کرد، که البته کشور ما همین وضعیت را پیدا کرده است.
آخرین سخنرانی رهبر شهیدمان و مهمترین مطلبی که به نظرم کاربران سایت ایشان هم همین را به عنوان جملۀ سال انتخاب کردند، این بود که فرمود: "اینها ما را توی فشار قرار دادند و تهدید میکنند و اینها." "ملت ایران معارف شیعی خودش را خوب بلد است." امام حسین (علیه السلام) فرمود: "مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَ یَزِیدَ." یعنی چه کار؟ امام حسین (علیه السلام) فرمود: "کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمیکند." ملت ایران در واقع میگویند: "مثل ما ملتی با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز بر سر کار در آمریکا هستند بیعت نمیکند."
بعد انقدر این مرد بزرگ بود که توی بخش "مِثْلِی" خودش را مطرح نفرمود. "مثل منی با مثل اینها بیعت نمیکند." بلکه فرمود: "این ملت با این فرهنگ، با این معارف، با این تمدن." ملت او هم خودش را یک قطرهای ذوب شده در این ملت میدانست. فرمود: "این ملت با همچین وضعیتی با همچین کسایی با همچین سردمداران فاسدی بیعت نمیکند." این باعث شد شهادت رهبری انفجاری ایجاد کرد. از توی دلش یک دوقطبی در آمد. دو قطبی حسینیها و یزیدیها. عالم دارد عوض میشود. در دوران حیاتش یک جور عالم را متحول کرد، با شهادتش یک جور دیگر متحول کرد. یک جبههبندی جدیدی شکل گرفت. اصلاحطلب و اصولگرا و حتی انقلابی و همه اینها رفت کنار.
من میدان مفید قم، شبها توفیق داشتم تجمیع آنجا به عنوان عموم مردم نه برای سخنرانی، شرکت میکردم. یک شب یکی از این دوستانمان که اژهای ما بود در آمد. ۲۰ سال قبل توی خیابان من را دید و آمد با من شروع کرد صحبت کردن. گفتش که: "بعضی از اینهایی که دور خیابان میبینی از این جوانها، خب خیلی هم میدان مفید قم میدان با حرارتی است. آن تیکه زنبیلآباد، خیابان شهید صدوقی، منحصر به فرد شبیه کربلا کردند و موکب کردند. یک چیز فوقالعادهای شده." گفت: "این دور میدان بعضی از این جوانهایی که میبینی وایستادهاند، من خودم توی اغتشاشات دیماه توی همین خیابان زنبیلآباد قم، اینها را دیدم مرگ بر دیکتاتور میگفتند. اینها از شبی که آقا شهید شده تا الان یک شب نبوده که اینجا نیایند." خیلی خیلی عجیب است. این میشود جبهه حسینی.
هرکی محبت امام حسین توی وجودش بود، این رهبر شهید با خون خودش این محبت را زنده کرد. این محبت را شعلهور کرد. خدا هم تقدیر کرد. تشییع و تدفین شکوهش توی ماه محرم. انشاءالله مردم مشهد توی تشییع این رهبر بزرگ سنگ تمام میگذارند. البته برای ما سخت است. ما همین قدر که اسمش میآید که فلان تاریخ قراره پیکر مطهر آقا را وارد مشهد بکنند، تشییع بکنند. ما از همین هم همه وجودمان میپاشد. از شنیدن اینکه قراره این پیکر نازنین را به خاک بسپاریم دچار واهمه و ترس میشویم. ما از جهان بدون خامنهای میترسیم. این سه چهار ماه به شنیدن صدایش، دیدن کلیپها و دیدن عکسهایش و اینها دلمان خوش بود به اینکه او پرچمی که دست او بود را ما توی این خیابانها بلند نگه داشتیم. روح مطهرش را راضی کردیم این چند وقت. با اینها دل ما خوش است.
برای ما خیلی سخت است این پرچم را بگذاریم، پرچم مشکی بلند کنیم در تشییع آقایمان. برای ما سخت است بخواهیم آقا را توی خاک بگذاریم. توی خاک باهاش وداع کنیم. این آقای حسینی ما ماها را حسینی بار آورد. یادتان است توی مصیبت سید حسن نصرالله میفرمود: "این مصیبت خیلی سنگین است ولی ماها با این مصیبت مثل مصیبت امام حسین برخورد میکنیم." عزاداریم ولی این عزا برایمان تبدیل به شور میشود. ما را اینجوری بار آورد. آقا هم روضهخوان بود، عمو حسینی بود، هم ملتش را حسینی بار آورد. این دهه اول هم تشییع را شورش را عقب انداختم. گفتند: "آقا دوست داشت این مجالس پرشکوه برگزار بشود."
چقدر بین محرم امسال و محرم پارسال تفاوت شد! یادتان است محرم پارسال شب عاشورا آقا وارد شد. ملت چه حالی داشتند! خبرش منتشر شد آقا وارد مجلس شدند. بعد فرمود: "ای ایران بخوان." چه حالی مردم پیدا کردند! باورمان نمیشد. محرم سال گذشته شب عاشورا جای خالی آقا را، شب عاشورا خودمان را برای تشییع آقا آماده کنیم. خیابانها را برای تدفین آقا آماده کنیم. چه محرم سختی شد! آقا! ما امسال محرم را بدون شما شروع کردیم. همه دلخوشی ما این بود مراسمهای عزای بیت شما از کی شروع میشود. این ملت سر و دست میشکستند. مخصوصاً آن زمانی که عمومیتر بود. گاهی از شهرستانها پا میشدند میآمدند. گاهی فقط برای اینکه یک لحظه از دور آقا را ببینند، آقای خامنهای دستی تکان بدهد. چه عاشورای سختی شد امسال.
نایب امام زمانمان بین ما نیست. ولی این ملت چه ملت بزرگی بود! نگذاشت نایب امام زمان غریب بشود. روضهام مختصر باشه. این مردم بیوفای کوفه با نایب امامشان چکار کردند؟ ما هرچی داشتیم گذاشتیم برای دفاع از این نایب. دشمنمان با غافلگیری، با نامردی صبح ماه رمضان آقایمان را از ما گرفت. این مردم بیقراری کردند. بیتابی کردند. چه شبها توی این خیابان، توی سرما، توی گرما عشقشان را به آقا نشان دادند.
مردم کوفه چکار کردند؟ بین دو نماز مغرب و عشا یک جوری نایب امام را رها کردند. گفتند: مسلم وقتی از مسجد بیرون آمد، دید هیشکی نیست. "یتردد فی الطریق." هی از این کوچه به کوچه، از آن کوچه به این کوچه میآمد دنبال یک جای امن میگشت. آخر جلوی در یک خانهای نشست. پیرزنی بود منتظر بچهاش بود. بیرون آمد. چشمش به مسلم افتاد. گفت: "آقا خوب نیست شما اینجا نشستی جلوی در. مردم فکر بد میکنند. پاشید برید." چند بار هی گفت: "پاشید برید." ایشان فرمود: "لم یکن لی فی هذا المنزل ولا اشیراً." من توی این شهر نه خانهای دارم نه خانوادهای. گفت: "عجیب است. شما مگر کی هستی؟" گفت: "انا مسلم بن عقیل، سفیر امام حسین." پیرزن دلش سوخت. رحم کرد. طولانیش نکنم. به یک روز نرسید. جای مسلم را پیدا کردند. مجروحش کردند. اسیرش کردند. با دست بسته، با لب تشنه، سر از تنش جدا کردند. شما چند روز بعد میخواهید پیکر نایب امامتان را توی این شهر روی دست بگیرید؟
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا و نبینا ابوالقاسم المصطفی محمد و آله الطیبین الطاهرین و لعنت الله علی القوم الظالمین من الان الی قیام یوم الدین. رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقدة من لسانی یفقهوا قولی.
این حقیر این توفیق را داشتم طی این سه چهار ماه گذشته، به کرات و چندین بار اینجا، محضر شما عزیزان، برادران، خواهران عزیز و بزرگوارمان مشرف شدیم. از حضور گرم شما، حضور پر از انرژی، پر از حرارت، پر از ایمان، پر از عشق، از این قلب لبریز از محبت به جبهۀ حق و لبریز از نفرت از جبهۀ باطل، از نفسهای گرم شما عزیزان بهرهمند شدیم. البته دو ماهی تقریباً نبودیم، قم بودیم. باز به لطف امام رضا (علیه السلام)، در این شهر امام رضا (علیه السلام)، در جوار حرم آقایمان حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام) خدمت شما عزیزان هستیم.
البته شرایط، موقعیت حساسی است. شرایط، شرایط بسیار بسیار بسیار پیچیدهای است. حضور شما هر شب مهمتر میشود، خطیرتر میشود، حساستر میشود. صحنۀ جنگ روز به روز چهره عوض میکند. تشخیص اینکه کجای جنگیم، چکار باید بکنیم، چه اتفاقی دارد میافتد، لحظه به لحظه سختتر میشود. جنگ، جنگ بسیار دشواری است. جنگ سادهای نیست. جنگ وجودی است. یک جنگ وجودی تاریخی. به تعبیر رهبر شهید و عزیزمان، رهبر حکیممان: "ما توی بزنگاهیم. سر یک پیچ تاریخی هستیم."
سر پیچیم. خوب، سر پیچ، آنهایی که ماشین سوارند، رانندهاند، میدانند. سر پیچ، آن هم اگر جاده لغزندهای باشد، اگر کنار جاده گاردریل نداشته باشد، شیب جاده تند باشد، شب باشد، تاریک باشد، از روبرو ماشین و کامیون بیاید، شرایط خیلی شرایط سختی میشود. فرض کنید پشت کامیونی باشیم، سبقت گرفتن هم ممنوع باشد، شب هم باشد، تاریک هم باشد، اینورمان هم دره باشد، جاده هم لغزنده باشد، بارانی باشد.
بنده حالا برای اینکه خستگیتان در برود، یک خاطره نقل بکنم. خب این شبها معمولاً ما اینجا خدمت شما میرسیدیم، حماسی صحبت میکردیم، ولی دیگر این ده شب جلسه، جلسۀ منبر مجلس امام حسین است. حالا البته بعضی عزیزان ایستادهاند، پرچم به دستند، به سبک هر شب؛ ولی خب بیشتر عزیزان نشستهاند و به سبک مراسم، حالا مراسم خیابانی است ولی مجلس است، مجلس امام حسین. در سیاق سایر مجالسمان باید سخنرانی کنیم.
پارسال بود یا سال قبلش بود، بنده از مشهد میخواستم برگردم قم. تابستان هم خیلی پرکار بودیم و جایی نتوانسته بودیم بچهها را ببریم تفریحی، مسافرت اینها. به اینها گفتم: "ما از این مسیری که میخواهیم برگردیم، از جاده شمال برگردیم. جایی هم توقف نمیکنیم، همین توی جاده، در و درختی ببینید، همان سفرتان باشد. حالا یکمی راهمان بیشتر میشود، یک نفسی تازه کنیم."
رفتیم نرسیده به جنگل گلستان، موتورمان سوخت. موتور ماشین سوخت. کنار جاده با خانواده اینها را برده بودیم تفریح و مسافرت. توی ماشین نشستیم، سریال نگاه میکردیم. آماده بودیم خرس بیاید ما را بخورد و هیچ کاری ازمان بر نمیآمد. یدککش آمد، به ما رحم کرد. بندهخدا دید ما کنار جادهایم. "خونه من همینجاست. به نظرم اهل سنت هم میرسید." گفت: "شب بریم خونه ما، من صبح میبرمت یکی از این شهرهای بعد جنگل گلستان، آنجا ماشینت را بده تعمیر کند." شب ما را برد منزلش. از اینجا میگویم اهل سنت چون مهری چیزی توی خانهاش پیدا نمیشد. دیگر نماز صبح خواندیم و بعد صبح، تفریحمان به این بود که جادۀ جنگل گلستان را تا حالا پشت فرمان ننشسته بودیم، بتوانیم ۳۶۰ درجه نگاه کنیم. ما را میکشید، میبرد و ما هم رانندگی نمیکردیم، هر طرف را میخواستیم نگاه میکردیم.
رسیدیم اولین شهر بعد جنگل، یک شهری، حالا نمیخواهم اسم آن شهر را بیاورم، آنجا هم موتور ما را پیاده کرد، هم خود ما را پیاده کرد. با یک قیمت خیلی بیشتری چاپید ما را. بزرگوار! چون فهمید توی راه ماندهایم. بعداً فهمیدیم خیلی هزینه گزافی از ما گرفت. و سفری که ما میخواستیم برویم و میخواستیم از آن جنگل ابر از آن سمت شاهرود و اینها بیندازیم که توی روز برویم سفر بچهها، تفریح بچهها، آنجا خورد به شب. حالا ما صبحش هم اول مهر بود. هم ما کلاس داشتیم هم بچهها کلاس داشتند. یک ضرب خسته و کوفته ۱۲ ساعت نشسته بودیم که ماشین تعمیر بشود، توی پارکها چرخیده بودیم.
سر شب راه افتادیم، وارد جاده شدیم. جاده جنگلی دوطرفه و نصف جاده هم ریخته. شب تاریک. به شوخی به این بچهها گفتم: "میدانید الان چی حال میدهد؟ حال میدهد که بزن و این سفر یعنی همه جنس ما جور بود." گفتم: "بزن و مه هم بشود." آقا چشمتان روز بد نبیند. یکم رفتیم جلوتر مه شد. کل این جنگل و این جاده تبدیل شد به مه. اکثر آنهایی که توی جاده بودند، زدند کنار. ما صبحش کلاس داشتیم، یکسره باید میرفتیم. با ماشین تازهتعمیرشده، اینور جاده دره، نصف جاده معمولاً ریخته بود. هیچ نور و روشنایی هم توی جاده نبود. برفپاککن هم کار نمیکرد. از یک متری جلو ماشین هم دیده نمیشد.
به این پسرم گفتم: "برو روی این لبه این شیشه پنجره بشین، با گوشی نور بینداز. هرجا دیدی داریم میریم سمت دره پرت میشویم، خبر بده." خودمم اینور گوشی را گرفتم دستم، جلو را که نمیتوانستم ببینم. سرم را از پنجره کردم بیرون، بغل را میدیدم، رانندگی میکردم. این شیار کنار جاده را نگاه میکردم. هرجا میرفت توی دیوار، چون اینور جاده کوه بود. هرجا دیدم که سمت کوه میرود، ماشین را اینوری میکردم. به آن گفتم: "حواست باشه از آنور نیفتیم." خودمم از اینور نگاه میکنم توی کوه. از روبرو هم گاهی یک نوری میآمد، میفهمیدیم یک ماشینی است، اینور و آنور میکردیم که به روبرویی نخوریم. دیگر همه اهل ماشین اشهد گفتند و بلند بلند دیگر آماده برای مرگ بودند. آمادگی برای حضرت عزرائیل (علیه السلام). جایی هم نداشت برای دیگر.
خلاصه رفتیم و هرچقدر هم به قله نزدیکتر شدیم. اینها بحث سیاسی است، فکر نکن من دارم خاطره میگویم، همه اینها را یک دور برمیگردم برایتان تحلیل سیاسی میکنم. هرچی به قله نزدیکتر شدیم، مرگ را بیشتر به چشم دیدیم. مه شدیدتر شد. جاده خطرناکتر شد. بینایی نسبت به روبرومان کمتر شد. نفس کمتر بیرون، اکسیژن نبود، هوا بدتر، تا دیگر به قله رسیدیم. و قله را که رد کردیم، یک مقداری که آمدیم پایین، دیگر آقا مه تمام شد و روشن شد و جاده خلوت شد و انداختیم دنده ۵، ۱۴۰ تا رفتیم تا حالا مثلاً شاهرود و اینها.
رسیدیم آن نزدیک قلهایم و من آنجا فهمیدم چه فضایی فاجعهباری دارد وقتی که به قله نزدیک میشوی، مرگ را با همه وجودت لمس میکنی. نزدیک قلهایم، یک چیز شیرین برو کیف کن حالش را ببر و اینها نیست. نزدیک قله منتظر باشیم، پدرتان در میآید. خودتان را برای هرجور بدبختی آماده کنید. نزدیک قلهایم، کار دارد تمام میشود، هم برای شما هم برای طرف مقابلت هم کارش دارد تمام میشود.
رهبر شهید به آن مسئول لبنانی فرموده بود که این هم جنگی است که البته قبل از جنگ مسئول لبنانی برای تشییع شهید رئیسی آمده بود. خرداد بود یا تیر؟ به نظرم خرداد بود. خرداد ۱۴۰۳. رهبر شهیدمان به ایشان فرمود که: "هم برای ما هم برای اسرائیلیها وضعیت، وضعیتی است که شرایط، شرایط جنگ وجودی است." جنگ وجودی یعنی یکی میماند یکی میرود. این زد و خوردها ادامه دارد. حالا اینکه یک شب اعلام میشود توافق، یک شب میگویند اینجا را زدیم. حالا بالاخره دوست داریم، خوشمان میآید. صدای آه و نالهای که از اسرائیل بلند شود ماها کیف میکنیم. هر خونی که از اینها روی زمین ریخته بشود، ما یک کمی قلبمان التیام پیدا میکند، تا دانه آخرشان انشاءالله به درک واصل بشوند. تیکهتیکه بشوند. این سرزمین پاک بشود از لوث یهودی جماعت، این آتش قلب ما آرام نخواهد شد. ما این آتیش را توی وجودمان داریم. حالا یک روزی ضربش بیشتر است، آتیشمان بیشتر است، فضای آن را داریم، امکانش را داریم، شرایطش را داریم، مثل چند شب قبل که خب بعد دو ماه واقعاً یک جیگری از ما حال آمد.
یک وقتی هم نه، شرایط میشود این شرایط توافق. البته هم شماها نسبت به خیلی از مسائل توافق ابهام دارید، سؤال دارید، هم بنده. تازه بنده به خیلیهای دیگری که دستاندرکارند، اینور آنور، مسئولیتی دارند، جایگاهی دارند، از اینها هم که سؤال میکنم ابهام من بیشتر میشود. از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم از اینها هم سؤال نکنم، بدتر میشود. گاهی از اینهایی که نزدیک مسئولند، جاییند، کارهایاند، آدم وقتی سؤال میکند یکهو برمیگردد یک حرفی، یک نقل قولی میکند آدم بیشتر شاخ در میآورد. باز یکی دیگر میآید دقیقاً نقل قولی خلاف این. گاهی دو تا نماینده مجلس دو تا حرف میزنند، کاملاً در تضاد با همدیگر.
وضعیت، وضعیت به هم ریختهای است. وضعیت مه آلودی است. این مه آلودی همان مه آلودی نزدیک قله است که توی آن جنگل ابر، توی آن شب تاریخی تاریک ما تجربه کردیم. نزدیک قله را فهمیدیم. یعنی چشم، چشم را نمیبیند. هیچی معلوم نیست. یک لحظه هم اگر غافل بشوی، یک سانت هم اگر منحرف بشوی، دره. شرایط اینجوری است. شرایط قله اینجوری است. توی همچین موقعیتی خیلی احتیاط میخواهد.
مرحوم آیتالله العظمی بهجت این جمله را یادگاری عرض میکنم به عنوان یکی از مهمترین جملات این جلسه و این جلسات و کلاً این ایام. مرحوم آیتالله العظمی بهجت فرمودند: "راه نجات از فتنههای آخرالزمان احتیاط است." احتیاط. همانجور که راه نجات ما توی آن شب تاریک، توی آن جنگل ابر، احتیاط بود. ما نمیتوانستیم پا را روی گاز بزنیم بریم. اعصابمان هم خورد میشد. سه ساعت، چهار ساعت باید با این گاز و کلاچ راه میرفتیم. نه توقفی نه ایستادنی، هیچی، هیچی هم پیدا نمیشد. این راه توقف ندارد. راهی است که باید بریم.
وضعیت هم همین شکلی است. شاید فردا هم از امروز بدتر، ابهامش بیشتر. اینجوری که داریم میرویم، وضعیتی که داریم این شکلی است. این سردرگمی بیشتر میشود. هی این پریشونی بیشتر میشود. نمیفهمیم چی شد. کی به کیه؟ چی به چیه؟ کی درست میگوید؟ کی بد میگوید؟ کی خیانت میکند؟ کی خدمت میکند؟ این آخه تا یک ماه پیش یک چیزی میگفت، الان یک چیز دیگر دارد میگوید.
این اواخر دوران رهبر شهیدمان این وضعیت را داشتیم، خاطرتان هست. ولی آن نورافشان، نورافکن بزرگ خیلی ابهامها را برای ما برطرف میکرد. رهبر شهیدمان آمدند توی سخنرانی اعلام کردند: "مذاکره با آمریکا شرافتمندانه نیست، عاقلانه نیست، هوشمندانه نیست." از بدیهای مذاکرههای قبلی گفتند. یکهو یکی دو ماه بعد، مثل همین ایام که دیگر برایمان عادی شده، ترامپ آمد اعلام کرد، گفتش که: "ایرانیها قراره با من مذاکره کنند." همهمان ریختیم به هم. البته آنها آن موقعها شبها توی خیابان نبودیم. هرکی یک گوشهای یک خلوتی ریختیم به هم که: "باز چی شد؟ مگر آقا اینجوری نفرمود؟ پس این چی میگوید؟" "بابا حرف مفت دارد میزند." دیدیم نه، مسئولین خودمان هم اعلام کردند که داریم میریم قطر مذاکرات غیر مستقیم و این حرفها. بعد همه گیج و منگ و مانده که: "آقا این چی بود؟ رهبری یک ماه پیش، دو ماه پیش، الان یک چیز دیگر دارند میگویند." آقا آمدند توی جلسهای فرمودند: "حالا به اینها نه خوشبینیم نه بدبینیم." این هم یکی از صد تا کاری که دارد انجام میشود.
من یادمه بعضی از رفقای بسیار مقید و فاضل و دوستداشتنی ما گیرپاژ کردند. توی خصوصی با بنده چت میکردند. نمیتوانم اشاره کنم کیند و چیند و که یکم توصیف کنم میشناسید. مانده بودند، احساس میکردند حتی از آقا رکب خوردند. دیگر حالا خیلی ساده و شفافش این است: از آقا دلگیر بودند که: "بابا شما که میخواستی ادامه بدهی، لااقل یک ماه پیش نمیگفتی. ما یک ماه است سر این جمله داریم فحش میخوریم. ما پشت دست شما بازی کردیم. یک ماه است داریم این را داد میزنیم، بعد شما یکهو میایی پشت ما را خالی میکنی."
یا توی جنگ ۱۲ روزه آقا فرمودند: "ما زیر بار صلح تحمیلی نمیریم." همه این را دست گرفتند و فریاد میزدند. یکهو آتشبس! دوباره طبق معمول آنور اعلام کرد که قرار آتشبس بشود و اول اینها اعلام میکنند و بعد کامل مطمئن که شدیم، اینوری یادشان میافتد که باید بگویند. اینور هم آمدند اعلام کردند که بله آتشبس است و از نمیدانم ساعت فلان تمام میشود. ریخته بودند بچههای حزباللهی به هم، این رفقای ما، دوستان ما. من میدیدم گاهی به همدیگر میپریدند. تا اینکه آقا بعد جنگ ۱۲ روزه یک روز بعد شاید بود یا همان روز بود که آتشبس اعلام شد. آمدند اینجوری شروع کردند. با سه تا تبریک شروع کردند. با فضای پیروزی و ما زدیم و ما بردیم و اینها. هیچکس این حال و هوا را نداشت. همه احساس کس و باخت و "پس چی شد؟ این همه شهید دادیم و انتقامها چی میشود؟ و میزدی تمامش میکردید." یکهو آقا آمدند سه تا تبریک گفتند. دوباره بعدش فضای مذاکرات شروع شد. دوباره ماندیم. اینها مال زمان رهبر شهید و عزیز ما بود. الان که به مراتب کار سختتر شده.
رهبر عزیز فعلیمان میتوانند پیام تصویری بدهند. نه سخنرانی دارند و گفتگویی. بالاخره توی آن گفتگوها یادمه ایام برجام یک جانبازی به مناسبت آقا را جایی دیده بود. برگشت چیزهایی در مورد برجام گفت. توی جلسه بود، مربوط به چیز دیگری هم بود. آقا خیلی رندانه به ایشان فرمود: "که اینها را به من نگو، اینها را به نمایندههای مجلس بگو." خب اینها کد بود برای ما، دستمان میآمد که اگر این دارد پیش میرود، بالاخره آقا موافق قضیه نیست، آقا اشکال دارد، ایراد دارد. یا مثلاً جلساتی که کمیسیون برگزار میکردند برای برجام، آن موقع آقای زاکانی تیمی بودند. آقا وقتی که قبول برجام را گفتند، با آن شروط، با ۹ تا شرط اول به طور خاص از این کمیسیون تشکر کردند. گفتند: "اینها ما را با این مشکلات برجام آشنا کردند." خب ما دلمان گرم میشد. آن زمان هم فحش میخوردیم به عنوان دلواپس و این حرفها. ولی خاطرمان جمع بود. کاری که داریم میکنیم مورد تأیید آقای خامنهای است.
یا آقا توی سخنرانی اول سال، توی حرم فرمودند: "دلواپس بودن که جرم نیست. چرا اینهایی که دلواپسند، شما بشین با اینها صحبت بکنید؟ چرا تحقیرشان میکنید؟ حرفهایشان را گوش بدهید." یک کدی آقا میداد. یک گوشهای میداد. توی سخنرانی عمومی به مناسبت یک حرفی، توی گفتگو با یک نفری، یک چیزی دستمان میآمد. ما الان از همه اینها محرومیم.
شخصیتهایی بودند مثل مرحوم آیتالله مصباح، بزرگان این شکلی بودند، حرف اینها برای ما حجت بود. ما میدانستیم اینها سینهبهسینه آقا در نمیآیند، روبروی آقا در نمیآیند، حرفی خلاف نظر آقا نمیگویند. دلمان آرام میشد. الان هم این بزرگان از میان ما رفتند. بسیاری از این شخصیتهای تأثیرگذار تا حتی امثال شهید لاریجانی که بالاخره یک حرفی میزدند، یک دانه توی دهان دشمن میزدند وقتی که حرف مفت زیاد میزد. اینها دیگر دوران سختی است که ما داریم تجربه میکنیم.
گاهی حرفی که نظر آقا بود از دهان سید حسن نصرالله میشنیدیم، از زبان مثلاً امیرعبداللهیان میشنیدیم. همینها رفتند. فضا عوض شد. شرایط کشور عوض شد. موقعیت عوض شد. خیلیهایش هم به نظر بنده میرسد به خاطر کفران نعمت ما است. امروز قدر شهید امیرعبداللهیان را بیشتر میدانیم. قدر شهید رئیسی را واقعاً میفهمیم. و خیلی از افراد دیگر.
البته با وضعیتی هم که داریم باید پیش بریم. مسئولیت داریم نسبت به این مسئولین، کاری نکنیم، چوب لای چرخ اینها نگذاریم، انضباط کاری اینها را به هم نزنیم. ولی به هر حال دلمان خون است از کمکاریها، از بیعرضهگیها، از گاهی نفهمیها، از نفهمیدن یک سری حرفهای واضح، از تکرار حرفهایی که صد بار گفته شده و فهمیده شده که غلط است. اینها ما را اذیت میکند.
شرایط، شرایط به هم ریختهای است. شرایط فتنهگونی این روزگار. ولی روزگاری است که نزدیک قله است. با همین سختیهایش. مرحوم آیتالله العظمی بهجت میفرمود: "راز نجات توی فتنههای آخرالزمان احتیاط است." خیلی باید احتیاط کرد. خیلی باید دقت کرد توی موضعگیریهایمان، مخصوصاً الان من و شما. شرایط متفاوت است. الان یک نفر یک پلاکارد توی خیابان دستش میگیرد، تأثیرات کلان، نه فقط داخل کشور، تأثیرات بینالمللی ایجاد میکند. دشمن اینها را رصد میکند. تمام این پیامها و محتواهایی که دارد توی این خیابانها داد و ستد میشود، شعارهایی که دارد داده میشود، دشمن روی اینها حساب کتاب میکند. با بعضیهایش عصبانی میشود. با بعضیهایش خوشحال میشود. با بعضیهایش امیدوار میشود. با بعضیهایش رگگیری میکند که من کجا را بزنم، چه شکلی بزنم.
اوضاع ما این است. اینکه یک ملت مبعوث شده، فقط معنایش این نیستش که آقا یک جایگاه فوقالعادهای پیدا کرده. دیگر الان یک کنشی دارد میکند، تا به حال همچین جایگاهی نداشته. نخیر. به همان میزان وظیفه ما حساستر شده. تک تک کلماتمان، تک تک مواضعمان، حساسیت دشمن، حساسیت دوست، خیلی دقت میخواهد.
این اصلی که میخواستم عرض بکنم. آیتالله بهجت میفرمود: "احتیاط یعنی فقط در آن محدوده." این جمله را داشته باشید. خیلی این جمله فوقالعاده است. فقط توی آن محدودهای که یقین داری تصمیم بگیر. آن چیزهایی که برایت معلوم نیست، روشن نیست، واضح نیست، سکوت کن، توقف کن. این دستور است تا نجات پیدا کنی. آنجاهایی که معلوم نیست توقف کن. "الوقوف عند الشبهات." جاهایی که معلوم نیست توقف لازم است. ما نسبت به هر مسئلهای داد بزنیم، فریاد بزنیم، حتی موضع بگیریم؟ بله. آن چیزهایی که برایمان واضح و یقینی است موضع میگیریم.
رهبر عزیز انقلاب شروطی را معین کردند. یکیش این بود: "وضعیت تنگه هرمز به قبل از ۹ اسفند برنمیگردد." ما این را هم شعار دادیم، هم تکبیر گفتیم، هم پایش ایستادیم. البته معنایش همین نیستش که مطلقاً باز میشود یا بسته میشود یا هرچی. مدیریتش عوض میشود. یعنی برای دنیا ثابت میشود که تنگه هرمز آبراهی است که صاحب دارد. صاحبش هم ایران و عمانند. اینها تصمیم میگیرند. اینها مدیریت میکنند. حالا ممکن است این مدیریت هم توی دورانی عوض بشود. توی یک دوره عوارض بگیرند. توی یک دوره برای چیزهای خاصی عوارض بگیرند. توی یک دوره کلاً ببندند هیشکی رد نشود. توی یک دوره برای تجهیزات جنگی ببندند که رد نشود. این مدیریتش با جمهوری اسلامی است. این یکی از آن شروط.
یکی دیگرش این است که ما و تمام جبهه مقاومت مشترک هستیم. وضعیت ما هرکی به هرکی تیر بزند، به هرکدام از اینها، به ما زده. غزه و لبنان و یمن و عراق و همه یکیم. چیزهایی که واضح است اینها را میدانیم. اینها را داد میزنیم. اینها را موضع میگیریم. ولی اینکه الان مسئولین دارند چکار میکنند؟ چی را قبول کردند؟ چی را رد کردند؟ عرض کردم، نه فقط برای من معلوم نیست، برای خیلی از کسانی که خودشان دستاندرکارند هم معلوم نیست. یک بخش زیادیش به خاطر این است که بسیاری از مسئولین دچار حفره ارتباطی با همدیگر شدهاند. یک جا نمیتوانند جمع بشوند. جلسه نمیتوانند بگیرند. با واسطه و اینها باید پیام رد و بدل بکنند.
خیلی از اخباری که بیرون درز پیدا میکند واقعی نیست، فیک است، دروغ است، خبرسازی است، کار دشمن است. اصلاً دشمن حسابی فعال است توی این زمینه. هرچقدر توی میدان جنگ نظامی ضعیف و بزدل است، توی جنگ روانی اصلاً یهود و جنگ روانی یهود. او دروغگویی با همینها تا حالا زندهماندهاند. با دزدی و دروغگویی، با رسانه و ربا. رسانه و ربا یهود را زندهنگه داشته. اینها مرد جنگ نیستند. الهی قرآن محسن است. قرآن فرمود: "اگر وارد جنگ هم بشوم، میروم پشت دیوار وایمیستم." اینها اهل جنگ نیستند. اینها مرد این حرفها نیستند. اینها کارشان دروغ گفتن، چاپیدن و دزدیدن و ربا گرفتن است.
رسانه، رسانه. ترامپ عوضی کثیف را نگاه کن، چه جور در صحنه، در لحظه روایت اول، اولین خبری که از یک موضوع میخواهد منتشر بشود با قاببندی خودش، با فیلتر خودش، از زاویه خودش که تا خبر بخواهد ثابت بشود مردم همه حساس میشوند که این راست است یا دروغ است، همین که ثابت شد، روایت ثابت میشود. خیلی پیچیده است.
مسئولین ما هم توی این حوزه خیلی ضعیفاند. بارها این را عرض کردم. این هم کار شما مردم است. خیابانها را پر کردید. عرصه رسانه را شما باید مدیریت کنید. البته مردم دارند با تجربه میشوند. یعنی الان خبرهایی که منتشر میشود واکنشهای مردم خیلی متفاوت است با آن خبر آتشبس اول. آتشبس اول مردم اصلاً به هم ریخته بودند. از هم پاشیده بودند که شب ایام چهلم رهبر شهیدمان بود. الان دیگر خبرها که میآید توقف میکنند، وایمیستند، صبر میکنند، بررسی میکنند. پیامهای هیجانی و طوفانی کمتر شده. این خیلی اتفاق مهم و اتفاق بزرگی است. این برگ برنده است.
"الوقوف عند الشبهات." باید اینجاها توقف کرد. یکهو یک تیر سمت خودی نیندازیم. بعد آثاری گاهی دارد. نمیخواهم فعلاً وارد آن بحث بشوم. این عرض اساسی بنده بود. عرضم را تمام کنم. این شبها بنا شده که طولانی صحبت نکنیم.
رهبر شهید ما اتفاق بزرگی که رقم زد با شهادتش که فقط در حد اشاره عرض میکنم. فردا شب انشاءالله توضیح بیشترش این بود که یک دو قطبی جدید توی عالم ایجاد کرد. این اتفاق عجیب و مهمی است. و این باعث رسیدن به قله میشود. عالم را از چند قطبی خارج کرد، که البته کشور ما همین وضعیت را پیدا کرده است.
آخرین سخنرانی رهبر شهیدمان و مهمترین مطلبی که به نظرم کاربران سایت ایشان هم همین را به عنوان جملۀ سال انتخاب کردند، این بود که فرمود: "اینها ما را توی فشار قرار دادند و تهدید میکنند و اینها." "ملت ایران معارف شیعی خودش را خوب بلد است." امام حسین (علیه السلام) فرمود: "مِثْلِی لَا یُبَایِعُ مِثْلَ یَزِیدَ." یعنی چه کار؟ امام حسین (علیه السلام) فرمود: "کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمیکند." ملت ایران در واقع میگویند: "مثل ما ملتی با این فرهنگ، با این سابقه، با این معارف عالی، با سردمدارانی مثل افراد فاسدی که امروز بر سر کار در آمریکا هستند بیعت نمیکند."
بعد انقدر این مرد بزرگ بود که توی بخش "مِثْلِی" خودش را مطرح نفرمود. "مثل منی با مثل اینها بیعت نمیکند." بلکه فرمود: "این ملت با این فرهنگ، با این معارف، با این تمدن." ملت او هم خودش را یک قطرهای ذوب شده در این ملت میدانست. فرمود: "این ملت با همچین وضعیتی با همچین کسایی با همچین سردمداران فاسدی بیعت نمیکند." این باعث شد شهادت رهبری انفجاری ایجاد کرد. از توی دلش یک دوقطبی در آمد. دو قطبی حسینیها و یزیدیها. عالم دارد عوض میشود. در دوران حیاتش یک جور عالم را متحول کرد، با شهادتش یک جور دیگر متحول کرد. یک جبههبندی جدیدی شکل گرفت. اصلاحطلب و اصولگرا و حتی انقلابی و همه اینها رفت کنار.
من میدان مفید قم، شبها توفیق داشتم تجمیع آنجا به عنوان عموم مردم نه برای سخنرانی، شرکت میکردم. یک شب یکی از این دوستانمان که اژهای ما بود در آمد. ۲۰ سال قبل توی خیابان من را دید و آمد با من شروع کرد صحبت کردن. گفتش که: "بعضی از اینهایی که دور خیابان میبینی از این جوانها، خب خیلی هم میدان مفید قم میدان با حرارتی است. آن تیکه زنبیلآباد، خیابان شهید صدوقی، منحصر به فرد شبیه کربلا کردند و موکب کردند. یک چیز فوقالعادهای شده." گفت: "این دور میدان بعضی از این جوانهایی که میبینی وایستادهاند، من خودم توی اغتشاشات دیماه توی همین خیابان زنبیلآباد قم، اینها را دیدم مرگ بر دیکتاتور میگفتند. اینها از شبی که آقا شهید شده تا الان یک شب نبوده که اینجا نیایند." خیلی خیلی عجیب است. این میشود جبهه حسینی.
هرکی محبت امام حسین توی وجودش بود، این رهبر شهید با خون خودش این محبت را زنده کرد. این محبت را شعلهور کرد. خدا هم تقدیر کرد. تشییع و تدفین شکوهش توی ماه محرم. انشاءالله مردم مشهد توی تشییع این رهبر بزرگ سنگ تمام میگذارند. البته برای ما سخت است. ما همین قدر که اسمش میآید که فلان تاریخ قراره پیکر مطهر آقا را وارد مشهد بکنند، تشییع بکنند. ما از همین هم همه وجودمان میپاشد. از شنیدن اینکه قراره این پیکر نازنین را به خاک بسپاریم دچار واهمه و ترس میشویم. ما از جهان بدون خامنهای میترسیم. این سه چهار ماه به شنیدن صدایش، دیدن کلیپها و دیدن عکسهایش و اینها دلمان خوش بود به اینکه او پرچمی که دست او بود را ما توی این خیابانها بلند نگه داشتیم. روح مطهرش را راضی کردیم این چند وقت. با اینها دل ما خوش است.
برای ما خیلی سخت است این پرچم را بگذاریم، پرچم مشکی بلند کنیم در تشییع آقایمان. برای ما سخت است بخواهیم آقا را توی خاک بگذاریم. توی خاک باهاش وداع کنیم. این آقای حسینی ما ماها را حسینی بار آورد. یادتان است توی مصیبت سید حسن نصرالله میفرمود: "این مصیبت خیلی سنگین است ولی ماها با این مصیبت مثل مصیبت امام حسین برخورد میکنیم." عزاداریم ولی این عزا برایمان تبدیل به شور میشود. ما را اینجوری بار آورد. آقا هم روضهخوان بود، عمو حسینی بود، هم ملتش را حسینی بار آورد. این دهه اول هم تشییع را شورش را عقب انداختم. گفتند: "آقا دوست داشت این مجالس پرشکوه برگزار بشود."
چقدر بین محرم امسال و محرم پارسال تفاوت شد! یادتان است محرم پارسال شب عاشورا آقا وارد شد. ملت چه حالی داشتند! خبرش منتشر شد آقا وارد مجلس شدند. بعد فرمود: "ای ایران بخوان." چه حالی مردم پیدا کردند! باورمان نمیشد. محرم سال گذشته شب عاشورا جای خالی آقا را، شب عاشورا خودمان را برای تشییع آقا آماده کنیم. خیابانها را برای تدفین آقا آماده کنیم. چه محرم سختی شد! آقا! ما امسال محرم را بدون شما شروع کردیم. همه دلخوشی ما این بود مراسمهای عزای بیت شما از کی شروع میشود. این ملت سر و دست میشکستند. مخصوصاً آن زمانی که عمومیتر بود. گاهی از شهرستانها پا میشدند میآمدند. گاهی فقط برای اینکه یک لحظه از دور آقا را ببینند، آقای خامنهای دستی تکان بدهد. چه عاشورای سختی شد امسال.
نایب امام زمانمان بین ما نیست. ولی این ملت چه ملت بزرگی بود! نگذاشت نایب امام زمان غریب بشود. روضهام مختصر باشه. این مردم بیوفای کوفه با نایب امامشان چکار کردند؟ ما هرچی داشتیم گذاشتیم برای دفاع از این نایب. دشمنمان با غافلگیری، با نامردی صبح ماه رمضان آقایمان را از ما گرفت. این مردم بیقراری کردند. بیتابی کردند. چه شبها توی این خیابان، توی سرما، توی گرما عشقشان را به آقا نشان دادند.
مردم کوفه چکار کردند؟ بین دو نماز مغرب و عشا یک جوری نایب امام را رها کردند. گفتند: مسلم وقتی از مسجد بیرون آمد، دید هیشکی نیست. "یتردد فی الطریق." هی از این کوچه به کوچه، از آن کوچه به این کوچه میآمد دنبال یک جای امن میگشت. آخر جلوی در یک خانهای نشست. پیرزنی بود منتظر بچهاش بود. بیرون آمد. چشمش به مسلم افتاد. گفت: "آقا خوب نیست شما اینجا نشستی جلوی در. مردم فکر بد میکنند. پاشید برید." چند بار هی گفت: "پاشید برید." ایشان فرمود: "لم یکن لی فی هذا المنزل ولا اشیراً." من توی این شهر نه خانهای دارم نه خانوادهای. گفت: "عجیب است. شما مگر کی هستی؟" گفت: "انا مسلم بن عقیل، سفیر امام حسین." پیرزن دلش سوخت. رحم کرد. طولانیش نکنم. به یک روز نرسید. جای مسلم را پیدا کردند. مجروحش کردند. اسیرش کردند. با دست بسته، با لب تشنه، سر از تنش جدا کردند. شما چند روز بعد میخواهید پیکر نایب امامتان را توی این شهر روی دست بگیرید؟
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مثل یزید
جلسه نهم: کربلا همچنان ادامه دارد
مثل یزید
جلسه دوم: چرا آمریکا شکست میخورد؟
مثل یزید
در حال بارگذاری نظرات...