جلسه سوم: دوقطبی واقعی حسین علیهالسلام و یزید زمانه
00:42:56
سیاست، میدانِ جنگِ روایتهاست؛ جایی که تاریخ با تصمیمهای امروز ما گره خورده است. این مجموعه با افشای ابعاد پنهانِ دوران پهلوی و تحلیل صریحِ معادلات قدرت در ایران امروز، پرده از فتنههایی برمیدارد که مرز میان حق و باطل را غبارآلود کردهاند. در اینجا با مستنداتی مواجه میشوید که نشان میدهد چرا ایستادگی در برابر استکبار، امتداد همان نهضت عاشوراست. اگر به دنبال نگاهی جسورانه به تاریخ و سیاست هستید، این بازخوانی، قطعهی گمشدهی پازل فکری شماست.
معرفی
تنها دوقطبی واقعی عالَم: مثل حسین در مقابل مثل یزید![4:50]
قرائنی مبنی بر اینکه؛ شهادت در زندگی رهبر شهید، یک انتخاب آگاهانه بود، نه رخدادی ناگهانی.[8:30]
معنای شهادت در آخرین کلام رهبر شهید؛ سندی تاریخیست برای جبهه حق.[10:30]
مردی که تاریخ را میدید!؛ بصیرت رهبر شهید در پیشبینی وقایع آینده و عقبنشینی اسرائیل![11:50]
ایستادگی و موضعگیری بهحق ملت ایران، در دوگانهی حسینی و یزیدی.[21:00]
شباهتِ قساوت سردمداران آمریکایی-صهیونی، با یزید، در جنایت و کودککشی![34:00]
قرائنی مبنی بر اینکه؛ شهادت در زندگی رهبر شهید، یک انتخاب آگاهانه بود، نه رخدادی ناگهانی.[8:30]
معنای شهادت در آخرین کلام رهبر شهید؛ سندی تاریخیست برای جبهه حق.[10:30]
مردی که تاریخ را میدید!؛ بصیرت رهبر شهید در پیشبینی وقایع آینده و عقبنشینی اسرائیل![11:50]
ایستادگی و موضعگیری بهحق ملت ایران، در دوگانهی حسینی و یزیدی.[21:00]
شباهتِ قساوت سردمداران آمریکایی-صهیونی، با یزید، در جنایت و کودککشی![34:00]
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا اَبوالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ الْعَنَةُ اللهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ مِنَ الْآنِ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
جلسهٔ گذشته و جلسهٔ قبلترش، اشارهای داشتیم به این فرمایش ماندگار رهبر عظیمالشأن و رهبر شهید ما در آخرین سخنرانی عمومی که در دوران عمر بابرکتشان داشتند. ۲۸ بهمن سال گذشته، جملهای تاریخی را آقا فرمودند. کلام امام حسین (علیه السلام) بود در پاسخ به این سردمداران فاسد آمریکایی که فرمودند ملت ایران درسهای شیعی خودش را خوب بلد است و این جملهٔ امام حسین (علیه السلام) را نقل کردند: «مثل لا یبایع مثل یزید»، مثل منی با مثل یزیدی بیعت نمیکند.
یک کلمه فقط من عرض بکنم: مسئلهٔ ما با آمریکا این است که آنها میخواهند ایران را ببلعند. ملت ایران مانع است، جمهوری اسلامی مانع است. مایلاند که تسلط بر ملت ایران پیدا کنند. این حرفهایی هم که رئیس جمهور آمریکا میزند که بعداً اشاره خواهم کرد، گاهی تهدید میکند، گاهی میگوید: «باید فلان کار بشود، فلان کار نشود»، این معنایش این است که اینها در پی تسلط بر ملت ایران هستند. ملت ایران درسهای اسلامی و شیعی خودش را خوب بلد است. میداند که چهکار کند. امام حسین (علیه السلام) فرمود: «مثلی یزید، کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمیکند.» آقا فرمودند: «ملت ایران هم حرفش همین است؛ مردمی با این فرهنگ، با این تمدن، با این معارف، بیعت نمیکنند، تسلیم نمیشوند در برابر همچین موجودات خبیث، کثیف، شریر، همچین موجودات درندهای که امروز در آمریکا حاکماند، بلکه بر تقدیرات و بر امورات کل مردم عالم چنگ انداختهاند و تأثیرگذار هستند.»
این داستان را آقا تبدیل کرد به این قضیه؛ به داستان بیعت امام حسین با یزید که امام حسین زیر بار این بیعت نرفت و تسلیم یزید نشد. ملت ایران هم زیر بار بیعت یزید زمانهٔ خودش نمیرود. «مثل یزید»، یک جریان، یک جبههبندی. این کلام رهبر شهیدمان، خیلی این عبارت، عبارت حکیمانه و فوقالعاده و راهبردی عالم است. یک دوقطبی، همیشه هم بوده است این دوقطبی، دوقطبی واقعی است. بقیهٔ دوقطبیها خالیبندی است، دروغ است، سرکاری است، رد گمکنی است. دوقطبی واقعی، دوقطبی «مثل حسین، مثل یزید» است. این دوقطبی واقعی عالم است. میشود رویش تعابیر مختلفی کرد: جریان حق، جریان باطل. داستان اینها با همدیگر تمومی ندارد. جبههٔ انبیاء، جبههٔ شیاطین. حالا خود قرآن هم عناوین مختلفی را بهکار میبرد: مستکبرین، مستضعفین، کفار، مؤمنین. اینها دوقطبیهای واقعی هستند؛ ولی بین همهٔ این دوقطبیها، این رهبر شهید، حکیم، دوراندیش، خبره، آگاه، این دوقطبی را برای استفاده کرد، این کلمه را استفاده کرد: «مثل حسین، مثل یزید.»
من بعید نمیدانم، بلکه بالاتر از اینکه بعید ندانم، میشود گفت مطمئنم که رهبر شهید از ماجرای شهادت خودش خبر داشته است. البته نشانههایی هم بر مطلب داریم. از سالها قبلش، بعضی جملاتی که ایشان به بعضی نزدیکانشان فرموده بودند که توی این خاطرات (این چند وقت) یکی از دوستان مرحوم شهید، آقا مصباح الهدی (دکتر مصباح الهدی باقری کنی، داماد رهبر شهیدمان که ایشان هم به شهادت رسیدند) خاطرهای را نقل میکند. یکی از دوستان ایشان، همدانشگاهی ایشان در دانشگاه امام صادق (علیه السلام)، از مداحان معروف، این قضیه را تعریف کرد. یک دورهای، آقا مصباح، دکتر مصباح الهدی باقری، بیماری برایشان پیش آمده بود و دارو و درمان و اینها. با حالت شوخی به حضرت آقا، ایشان میگوید که آقا، «دیگر من فکر کنم دارم میمیرم.» آقا به ایشان فرموده بود: «نخیر، شما نمیمیری. من و شما با هم شهید میشویم. به دست اشقیا شهید میشویم.»
یا رئیس دفترشان، آقای محمدی گلپایگانی، این مرد عزیز و بزرگوار، سالهای طولانی، همراه صمیمی و پرتلاش رهبر شهید. ایشان میفرمودند که من به آقا گفتم که حالا حرفی شده بود، مطلبی شده بود و اینها، گفتم: «آقا، خانوادهٔ شما طاقت جدایی شما را ندارند، طاقت دوری شما را ندارند.» و آقا فرمودند: «ما خانوادگی شهید میشویم.» و از این قبیل خاطرات که خوب متعدد نقل شده، این ایام هم تعدادی بازگو شد. همه دلالت به این دارد که رهبر شهید ما هم آمادهٔ شهادت بود، هم آرزومند شهادت بود، و بالاتر از اینها، مطمئن به شهادت بود. مطمئن بود که پایان کارش شهادت است. چه بسا حتی برای تاریخ و مناسبتش هم ایشان آماده بود، انتظار میکشید. معینها را بعید نمیدانیم. اولیاء الهی، این چیزها ازشان خیلی دور نیست. خیلی کسانی با مقامات معنوی خیلی پایینتر از رهبر شهید ما این چیزها را داشتند، این آمادگیها را داشتند.
حالا بعضی نمونهها را که خوب دیدیم: شهید حاج قاسم سلیمانی، که سرباز آقا بود، شاگرد آقا بود. شب شهادتش، جملاتی که توی کاغذ مینویسد، حکایت از این دارد که انگار خبر دارد شب شهادتش است، وقت رفتنش است. «خدایا، من تشنهٔ دیدارتم، منو پاکیزه بپذیر.» یا دختر شهید عماد مغنیه، وقتی که حاج قاسم لبنان میرود، سر میزند (معمولاً لبنان که میرفتند، سر میزدند به این خانوادهٔ شهدا، بعضی بهخصوص مثل شهید عماد مغنیه). دختر حاج عماد، حاج رضوان (اسم عملیاتی ایشان) به حاج قاسم میگوید که «عمو نرو، عمو» (عمو بهکار میبرده برای حاج قاسم)، میگوید: «عمو نرو، باش لبنان، باش، یکم دیگه بیشتر بمون.» حاج قاسم هم با همان لهجهٔ لبنانی و زبان عربی جواب میدهد، میگوید: «عمو، من دارم به مقتل خودم میروم، من دارم میروم محل شهادتم.» خب، اینها که سرباز آن رهبر شهید بودند، این چیزها برایشان عادی بود. ما تو پایینتر از حاج قاسم این چیزها را دیده بودیم. اصلاً به ظاهر این پایینتر و بالاتر، خب ما که باطن قضیه اشرافی نداریم. به حسب ظاهر، روی حساب این محاسبات ظاهری، شهید حججی وقتی میرود انگشتر بخرد با همسرش، انگشتر را که میخرند، به خانمش میگوید: «به نظرت رو این انگشتر چی بنویسم؟» او میگوید: «چطور؟» میگوید: «آخه من میدانم اسیر میشوم دست داعشیها، میخواهمی یک چیزی باشد که اینها وقتی روی انگشتر من خواندند، لجشان دربیاید.» اینها چه مقاماتی است؟ اینها چه مراتبی را سیر کرده بودند؟ یک بچهٔ بیست و خردهای ساله کجا بود؟ آن که رهبر اینها بود، همه از نفس او تربیت شدند.
هیچ بعید نمیدانیم (رهبر شهیدمان) عرض کردم بالاتر از اینکه بعید نمیدانیم، میشود گفت مطمئنیم، رهبر شهید ما آماده بود برای این صحنه. شهادتش را حسینی کرد. کاری کرد که این شهادت، این دو جبهه را پررنگ کند، این خطها را از هم سوا کند. گذاشت تو آخرین سخنرانی خودش با اینکه از خیلی قبلتر، آقا در معرض خطر بود. یک جنگ را هم که گذرانده بودیم. جنگ ۱۲ روزه را آقا این جمله را آنجا نفرمودند. حتی تو جنگ ۱۲ روزه، فیلمی که منتشر کردند، فرمودند که «اینها ما را تهدید میکنند، برن کسایی رو تهدید کنن که از تهدید اینا میترسن.» آنجا این جمله را آقا استفاده نکرد. گذاشت برای آخرین سخنرانی خودش که این بماند ماندگار. این مرد خیلی بزرگ است. در عظمت او صحبتها باید کرد.
توی قضیهٔ آزادسازی لبنان، این را بهعنوان یکی از کرامات این رهبر شهید عرض میکنم. این قضیهای است که شهید سید حسن نصرالله بیان کردند. یک کلیپی هم از رهبر عزیزمان حاج آقا مجتبی بیرون آمده، مختصری با بعضیها صحبت میکنند و اینها. میفرمایند که من از مثل این کرامتی که سید حسن نصرالله در مورد آقا گفته، من خودم به چشم دیدم. البته بعدش میگوید: «بعضی چیزها هم خب در مورد آقا میسازند، بعضی چیزها را اغراق میکنند، ولی من مثل این چیزی که سید حسن نصرالله گفته، را خودم دیدم.» خب، توی آن کلیپ معلوم نیست این چیزی که مثل سید حسن ایشان میگوید یعنی چه. قضیه ظاهراً همین است که سید حسن نصرالله فرموده بود: «درگیر عملیات بودیم و خوب، یک بخشهایی از لبنان اشغال شده بود توسط اسرائیل. امید اینکه اینجا آزاد بشود را نداشتیم، عقبنشینی بکند اسرائیل از این منطقه را هیچ امید و آمادگی نسبت به این نداشتیم. اصلاً باوری هم نداشتیم.»
ایشان میفرمود که همان، ظاهراً سالهای نزدیک به ۲۰۰۰ و اینها، همان ایام بوده. «ما آمدیم ایران، خدمت رهبر شهید جلسهای داشتیم. یک جلسه، جلسهٔ مسئولین بود، یک جلسه، جلسهٔ فرماندهان بود.» یعنی این مسئولین حزبالله یک جلسه داشتند با آقا، فرماندههای میدانی و میانی حزبالله جلسهٔ دیگر داشته. البته آنها جلسه نداشتند، این فرماندهها بنا بود که فقط نماز توی جلسهٔ سیاسیون و مدیران و اینها باشند. آقا فرموده بودند که «من به شما بگم این رو، اصلاً بعید ندونید این رو که اسرائیل به زودی عقبنشینی بکند و این خاک شما، این بخشهاش آزاد بشود.» خب، خیلی تعجب کرده بودند. همین را که شنیده بودند، این مسئولین حزبالله از همینش خیلی تعجب کرده بودند. منم از ترجمهٔ این واهمه داشتم، چون مترجم آن جلسات غالباً سید حسن نصرالله بود. فرموده بود که «منم واهمه داشتم از اینکه اینو ترجمه کنم. میترسیدم اینها پس بزنن بگن این توهمات چیه، اینا چیه میگن.»
میگوید: «شبش ما نماز مغرب و عشاء جلسه داشتیم. بنا شد که فقط پشت آقا نماز بخونیم. این فرماندهها، فرماندهان، فرماندههای ایرانی بودند (یعنی وسط جنگ درگیر بودند)، یک تعدادیشان را توانسته بودیم ببریم ایران برای دیدار آقا. اینها کسانی بودند که کف میدان بودند، فرماندههای تراز بالا نبودند.» گفتند: «ما فقط بنا بود نماز بخونیم.» نماز را خواندیم و «این بچههای حزبالله خیلی اشک ریختند از حالی که توی جلسه بود و خیلی عشق این لبنانیها به حضرت آقا را خبر دارید دیگر واقعاً عشق عجیبی است.»
خلاصه، گفتش که «وایستادیم به نماز خوندن، این بچههای حزبالله خیلی گریه کردند، حال خوشی داشتند، حال عجیبی داشتند. آقا صحبت بکنند؟ بنا بود که فقط نمازی باشد و ما برویم.» فرمود که «نماز که تمام شد، آقا با دست اشاره کردند، فرمودند به اینها بگیید بشینند، میخواهم یک چند کلمهای صحبت کنم.» گفتند: «خب، منم تعجب کردم و گفتم بشینید، این بچهها هم خیلی استقبال کردند، از خداشان بود. نشستیم و آقا شروع کردند به صحبت کردن.» با همان دست فوقالعادهشان که لحظهٔ شهادت هم مشت کرده بودند. فرمودند آقا با این دستشان اشاره کردند به این بچهها که نشسته بودند (حوالی ۵۰ نفر بودند). با دست اشاره کردند به سمت تکتک اینها، فرمودند که «اسرائیل» (البته قضایایی بود که چرا این تحلیلی آقا کرده بودند و اینها. یک سری حرفها بود از قبلش که اسرائیل بخواهد عقبنشینی کند و اینها، ولی به آن مسئله کار نداشتند، یعنی اصلاً کسی باورش نمیشد که اینها بخواهد محقق شود.) آقا فرمودند: «اسرائیل به زودی از لبنان عقبنشینی میکند، شکست میخورد، بدون اینکه پیازی بگیرد، خاک شما را رها میکند.» دستشان را اینجوری کردند حرکت به سمت ۵۰ نفر، به این ۵۰ نفر فرمودند: «تکتک شماها آن روز را خواهید دید.»
سید حسن نصرالله میفرمود که «من همه را ترجمه کردم. اینجا که رسیدم، یک لحظه مکث کردم، گفتم اینها خیلی آقا را قبول دارند، خیلی انقلابی را قبول دارند، میترسم بگم، یکی هم از اینها – چون اینها وسط جنگ بودند، همهشان درگیر بودند، هرکدام یک گلوله، یک محلهای، یک جایی درگیر بود – دیدم آقا با دست اشاره میکند به این ۵۰ تا. ترسیدم ترجمه کنم، گفتم یکی از اینها یک جا کشته بشود، این حرف آقا خراب میشود. اینها نسبت به آقا انقلت حرف میشوند، بعداً داستان میشوند. یک مکثی کردم، گفتم: خب، بگم دیگر، آقا فرموده دیگر. من ترجمه کنم.» ترجمه کردم، گفتم: «آقا میفرمایند تک تک شماها این صحنه را خواهید دید.» اینها به وجد آمدند و حس و حالی پیدا کردند. ظاهراً کمتر از ۶ ماه این اتفاق میافتد. اسرائیل خارج میشود، عقبنشینی میکند، خاک لبنان آزاد میشود. سید حسن نصرالله میفرمود: «من بررسی کردم روز آزادی لبنان، دیدم تمام آن ۵۰ تا فرمانده زنده هستند.» از فردای آن روز بعد شروع شد یکییکی شهید شدند.
کرامتی است که سر سید حسن نصرالله فرمود. آقا مجتبی هم فرموده بود: «من مثل این را از آقا سراغ دارم، مثل اینی که سید حسن نصرالله نقل کرده.» این تازه مال کی بوده؟ بیست سال پیش، بیست و خردهای سال پیش. ای مرد الهی، این شکلی بود. کلمات عجیبی آقا دارد در مورد آینده، با اطمینان، با قطعیت: «من میدانم، من مطمئنم، من تردیدی ندارم، من میدانم خدا اراده کرده است. شماها خواهید دید، شما جوانها خواهید دید، ملت ایران خواهند دید.» گاهی هم تأکید میکند، میفرمایند: «شاید من آن روز نباشم.» بعضی وقتها با اطمینان میگوید: «من آن روز نیستم ولی شماها خواهید دید.» میفرمایند: «در مسجد الاقصی نماز خواهید خواند. شاید من و امثال من نباشیم ولی شماها آن روز را خواهید دید. نابودی اسرائیل را خواهید...» نابودی اسرائیل را که آقا با زمانبندی هم فرمود.
آنها گفتند: «۲۵ سال مهار کردیم جمهوری اسلامی را.» آقا فرمود: «شما اصلاً ۲۵ سال بعد نیستید، ۲۵ سال آینده را نخواهید دید.» از این ۲۵ سال ۱۰ سالش رفته. به سید حسن نصرالله گفته بودند که شما چه حسی پیدا کردی وقتی آقا در مورد اسرائیل اینطور گفت؟ «جالب بود برات؟» آقا گفت: «۲۵ سال آینده را درک نخواهید کرد.» گفت: «نه، من اتفاقاً تعجب کردم.» گفتند: «چطور؟» گفت: «چون قبلاً آقا به من یک عدد دیگری گفته بود.» آنجا توی آن مصاحبه سید حسن نصرالله فرموده بود که «آقا یک عددی به من گفته بود خیلی کمتر از این. من دیدم ۲۵ سال را که آقا دارد میگوید، خیلی دست بالاست.»
البته آقا بعدها یک سخنرانی کردند، فرمودند: «ما گفتیم ۲۵ سال آینده، اینها عجله کردند، میخواهند زودتر کارشان تمام بشود.» یادتان هست؟ آقا یک عددی به من گفت خیلی کمتر از این. این را یک جا گفته بود. توی یک مصاحبه، توی سخنرانی دیگر هم مطلبی گفته بود که ازش میشود فهمید که آقا زمانی که به ایشان گفته، کی است. ایشان فرموده بود: «من مطمئنم اسرائیل به ۸۰ سالگی خودش نخواهد رسید.» اسرائیل تأسیش چه سالی است؟ کیا میدانند؟ ۱۹۴۸. الان چه سالی هستیم؟ چقدر شده؟ ۷۸. تقریباً یک سال و نیم دیگر مانده از این وقتی که ایشان گفته ۸۰ سالگیش را نخواهد دید. این مرد الهی این شکلی بود. این مرد بزرگ، ایشان توی آن سخنرانی آخر این جبههبندی را راه میاندازد: «مثل منی با مثل یزیدی بیعت نمیکند.» بعد «مثل یزید» را برمیدارد میآورد تطبیق میدهد. واقعاً توی این ابعاد بینظیر است. حالا سالها باید در مورد این مرد بزرگ صحبت بشود، تحلیل بشود، خیلی جای کار دارد، خیلی جای کار دارد این نحوهٔ مدیریت ایشان.
آن سخنرانیهای ایشان، سخنرانیهای ایشان توی جوانیش. آقا ۳۴، ۵ ساله بود این مشهد سخنرانی میکرد که شده بعضی از این کتابهای ایشان مثل «طرح کلی اندیشهٔ اسلامی»، بعضی کتابهای دیگر که ازشان چاپ شده. این «طرح کلی اندیشهٔ اسلامی» را آدم الان میخواند تعجب میکند، انگار توی این دور و زمانه، یک استاد دانشگاه توی کلاس تخصصی فوق دکترا اینها را تعلیم داده، تدریس کرده. اینها مال سن ۳۳ سالگی آقاست. سال ۵۱ آقا متولد ۱۳۱۳. ۳۳ سالش بوده. توی مسجد کوچک توی مشهد این سخنرانیها را کرده که به نظر آدم میرسد این باید کتاب درسی بشود این کتاب «طرح کلی». آنقدر این آدم بزرگ است، آنقدر فکرش بلند است، آنقدر افقهایش بلند. حالا دیگر توی اوج این پختگی، توی روزهای آخر عمرش، توی سن ۸۷ سالگی این سخنرانی را میکند که دیشب متن را برایتان یک بخشهایش را خواندم: «مثل منی با مثل یزیدی بیعت نمیکند.» برمیدارد اینها را میآورد توی این گفتمان: «گفتمان یزیدیان زمانه.» روبهرویشان یک جبهه درست میکند: «جبهه حسینیهای زمانه.»
واقعاً از این قشنگتر میشد؟ دستهبندی ما اگر میگفتیم «جبهه اسلام و کفر»، باز هم انقدر عمیق نبود، انقدر دقیق نبود. چون توی خود کربلا هم واقعاً دستهبندی، دستهبندی اسلام و کفر نبود. ما کنار امام حسین (علیه السلام) مسیحی داشتیم، روبهروی امام حسین نماز شبخوان داشتیم. ما کنار امام حسین یک یهودی داشتیم، سفیر روم داشتیم، راهب مسیحی داشتیم. بعضی از اینها برای امام حسین کشته شدند. آن راهب مسیحی توی قنصرین. آن قضیهٔ فوقالعاده و عجیب که سید بن طاووس در «لهوف» نقل میکند، دیگران هم نقل کردهاند که این سر مبارک را شب میگیرد تا صبح، قضایایی که پیش میآید که حالا روضه است اگر بخواهم بخوانم. بعد قسم میدهد این سر را به حق مسیح که با من حرف بزن، عظمت تو من را گرفته، من شیفتهٔ تو شدم، شفاعت کن من را. که حضرت به کلام میآید با اعجاز، میفرماید که باید اول مسلمان بشوی و شهادتین بگویی. شهادتین را میگوید. بعد او میگوید: «خودت را معرفی کن به من، تو کی هستی؟ اینطور از من دل بردی، اینجور من از همه دل بریدم از غیر تو.» حضرت میفرماید: «أَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِیطَالِبٍ الَّذِی قَتَلُوهُ عَطْشَانَا» «من حسینیام که با لب تشنه من را کشتهاند.» دلی میبرد امام حسین از این راهب مسیحی. این میشود مرید امام حسین. پول هم میدهد به اینها. اینهایی که به ظاهر مسلمان بودند، حج بودند. اصلاً این قضیه را یکی از جاهایی که نقل شده، یکی از همین کسانی که این سر را حمل میکرد کنار کعبه نقل میکند. یک داستان مفصلی دارد که الان وقتش نیست بخواهم بگویم. توی مکه تعریف میکند این قضیه را، یکی از همانهایی که توی این بساط بوده، حامل این سر بودهاند. که آن راهب وقتی از اینها میخواهد که سر را بهش بسپارند صبح بگیرند، آنها میگویند: «باید اجاره بدهی، باید پول بدهی.» یک پول کلان هم که صبح راهب با پول سر را تحویل میدهد. اینها وقتی میرسند منزل بعدی، میروند. همهٔ این پولها خاکستر شده. چیزی هم دستشان را نگرفت.
این مسیحی بود. آن یکی یهودی بود. اینها هرکدام روضه دارد اگر بخواهم بگویم. این کتاب «لهوف» معمولاً فقط بخشهای مربوط به مقتلش، روز عاشورایش خوانده میشود. این بخشهای آخر کتاب مطالب فوقالعادهای دارد. کمتر هم گفته میشود. سید در «لهوف» میفرماید: «توی مجلس یزید، آن سفیر رومی» (به چند مدل هم بیان شده توی نقلهای تاریخی، یکیش این است که یهودی بود) «آمده بود توی جلسه شرکت کرده بود. به قول ماها مهمان خارجی بود.» خوب، یزید میخواست قدرتنمایی کند، مهمانهای خارجی را آورده بود. اعلام فتح بکند، اعلام پیروزی بکند. این سفیر روم توی جلسه برمیگردد میگوید که: «خیلی عجیب است، خیلی عجیب است.» برمیگردد میگوید که: «ببخشید اعلیحضرت، من یک سؤال دارم. من برمیگردم کشور خودم، شهر خودم، منطقهٔ خودم، میخواهم این را تعریف کنم. بگویم من رفتم پادشاه مسلمین» (دیگر رسماً شده بودند پادشاه دیگر. حالا در مورد این بعد نکاتی را عرض میکنم.) یعنی مسئله از امامت اول تغییر پیدا کرد به خلافت. امامت امیرالمؤمنین تبدیل شد به خلافت آن سه نفر و بعد خلافت معاویه. از معاویه خلافت تبدیل شد به سلطنت. دیگر اصلاً بحث خلافت پیغمبر نبود. «خود پیغمبر یک سلطانی بود، رئیسی بود، ماهان. بعد از او رؤسای بعدی هم سلطان و رئیس.»
پیغمبر بود؟ «نبود.» وحی قرآن اینها را داشت؟ «نداشت.» مهم نیست. «مهم این است که رئیس بود.» قبلی این مدلی ریاست میکرد، بعدی یک جور دیگر ریاست میکند. خلافت تبدیل شد به سلطنت. «گفت من میخواهم برگشتم کشور خودم بگویم این سلطان مسلمین غلبه کرده بود، فتح کرده بود. خب اگر چیزی در این زمینه داری تعریف کن، یکم توضیح به من بده این قضیه چیست؟ الان تو به کی غلبه کردی؟» گفتش که: «اینی که من کشتم رئیس خوارج بود و طغیان کرده بود و خروج کرده بود و اینها.» گفت: «خب، کی بود؟» گفت: «حسین بن علی بن ابیطالب.» گفت: «میشود یکم بیشتر معرفی کنی من ببینم بشناسم کی است و اینها؟» گفت: «این مادرش فاطمه بود، دختر فرزند عبدالله و اینها.» گفت: «این فرزند عبدالله همان پیغمبر خودتان نمیشود؟» گفت: «چرا.» گفت: «یعنی این با یک واسطه فرزند پیغمبرتان است؟» گفت: «آره.» گفت: «یعنی تو نوهٔ پیغمبرت را کشتی؟ پیغمبری که خودت را خلیفه میدانی و الان آمدی اینجور مجلس سرور گرفتی، جشن گرفتی، پاکوبی میکنی؟» گفت: «من هفتاد نسل با داوود پیغمبر فاصله دارم، هنوز که هنوزه توی خیابان که میروم مردم دولا میشوند، خاک زیر پای من را برمیدارند به چشم میمالند.» «اینو» (سید) «من هفتاد پشت با داوود فاصله دارم. تو میگویی یک فاصله، یک نسل فاصله با پیغمبرتان دارید، اینجور سر بریدی، کشتی؟»
یزید برگشت گفت: «این برگردد منطقهٔ خودش برای ما آبرو نمیگذارد. سرش را از تن جدا کنیم.» خودشان را انداختند روی سر مبارک امام حسین (علیه السلام). گفت: «عجبا. عجبا.» گفتند: «چی شد؟» گفت: «من دیشب پیغمبر شما را خواب دیدم. به من فرمود فردا شب تو مهمان من هستی. من نمیدانستم این رؤیایی که دیدم منظورش چیست. تعجب کردم من پیغمبر مسلمانها را خواب ببینم، من را در آغوش بگیرد بگوید فردا شب مهمان من هستی.» خودش را انداخته بود روی سر مبارک امام حسین. سرش را از تن جدا کردند.
یهودی ولی حسینی. مسیحی ولی حسینی. امام حسین خطها را عوض کرد. جبههبندیها را عوض کرد. سعودیها و اماراتیها و قطریها و کویتیها و اردنیها و آذربایجانیها و اینها هم بهظاهر مسلمانند. کدام اسلام؟ کدام مسلمان؟ صادراتش را ترکیه توی جنگ، توی این دو سال اخیر، بعد از طوفان الاقصی افزایش داده به اسرائیل. حالا یک ادایی هم درمیآورد این اردوغان ملعون. تازه جالب است بدانید اردوغان توی ترکیه نماد اسلامگرایی است. یعنی چطور ما میگوییم اصلاحطلب، اصولگرا، اصولگراها مثلاً، یعنی حزباللّٰهیترند و مثلاً شمای مذهبی و دینیشان مثلاً (حالا توی مردم این شکلی، توی جناحبندیهای سیاسی اینجوری معرفی میکنند) که اینها انگار مثلاً اینجور چیزهایی درشان قویتر است، بیشتر ادعایش را دارند. توی ترکیه هم این شکلی است. دستهبندیهایی که دارند: یک گروه اسلامگرا، یک گروه لائیکها و لیبرالها و اینان. نماد اسلامگراها، پیشروشان، لیدرشان اردوغان است. این تازه اسلامگراشان است. اسمش را گذاشته مسلمان، قاری قرآن، اردوغان، امام جماعت، اردوغان پشت سرش نماز میخواند. این هم مسلمان، این هم قاری قرآن.
توی کربلا امام حسین را توی گودال میکشتند «الله اکبر» میگفتند، «لا اله الا الله» میگفتند. به تعبیر امام زمان در زیارت ناحیه، با «الله اکبر»، مظهر «الله اکبر» را میکشتند. امام حسین دستهبندیها را عوض کرد. عالم تبدیل شد به «مثل حسین، مثل یزید». دستهبندی عوض شد، نه دیگر مسلمان و کافر، نه حتی شیعه و کافر. نه، بعضی ازشان به حسب ظاهر شیعه هم هستند. این فرح پهلوی بدبخت سیده است. این رضا پهلوی سسخرسی سیدزاده است. میرزا سیده. فرح دیبای پهلوی طباطبایی سیده است. فرزند حضرت زهرا (سلام الله علیها). حرم میآمد. حرم امام رضا چادر سرش میکرد. توی مشکلاتشان توسل پیدا میکردند. شاه میگوید من توی فلان گرفتاری به حضرت عباس (علیه السلام) متوسل شدم. بچهٔ شاه خودکشی کرده و میخواستند دفنش بکنند. موقع دفنش روضهٔ حضرت زهرا میخواندند. اینها هم هست. البته الان خیلی کثیفتر شدهاند. خیلی فاصله گرفتهاند. یک روزی ادعای این حرفها را هم داشتند. الان دیگر داشتم نمیکنند.
رهبر شهیدمان میفرمود (امام خمینی رحمه الله)، اللهم صل علی محمد. خیلی این جمله حکیمانه و فوقالعاده است. میفرمود که روبهروی طاغوت ایستاد. گاهی این طاغوت به حسب ظاهر شیعه بود، گاهی به حسب ظاهر سنی بود. یکیش محمدرضا پهلوی بود، یکیش صدام بود. البته آقا بعدش میفرمایند: «نه این شیعه بود، نه آن سنی بود.» تعبیر فوقالعاده را فرمود: «شیعهٔ انگلیسی، سنی آمریکایی.» فرمود: «نه این شیعه است، نه آن سنی است. همهشان یزیدند.» دم و دستگاه یزید. شیعه داریم، آخوند داریم، نماز شبخوان داریم، مداح داریم، مداح امام حسین داریم. یک هیئتی مال یک شهری هست، نمیخواهم اشاره بکنم. یکی دو سال پیش روپرتاژ. حالا روپرتاژ معادلش چیست؟ «آقا تبلیغات رسانهای». یک هیئتی، یک هیئت بزرگی توی شهر بزرگی در ایران. پیج، حالا صفحهٔ «اسرائیل به فارسی» در اینستاگرام. من دیگر کلمات انگلیسیش را بهکار ببرم چون رسانهای است. روپرتاژ این هیئت را پیج اسرائیل انجام داده بود. یعنی هیئت جمع شدند برای امام حسین سینهزنی کنند، اسرائیل دارد معرفی میکند. میگوید: «مردم، ببین این هیئت ما مداح داریم مورد علاقهٔ صهیونیستها، منبری داریم مورد علاقهٔ صهیونیستها.» هیئت داریم. چه بسا صهیونیستها نذری برایش بدهند و خرجش بکنند.
دستهبندی این است: «هر هیئتی، هر هیئتی، مثل حسین نیست.» دستهبندی، دستهبندی «مثل حسین، مثل یزید» است. این باید روبهروی یزید وایستد. آخوند شیعه داریم، یک سال اینجا ملت دارند کشته میشوند، یک کلمه علیه اسرائیل و آمریکا حرف نزده. بعد روبهروی ترامپ در میآید موضع میگیرد. ترامپ بهش میپرد بهش توهین میکند. این دوباره وایمیستد سر قشنگ. آدم میبیند «مثل حسین» و «مثل یزید». توی کشورهای اسلامی که توی سرشان دارد از دو طرف بمب میخورد، مردم یک دانه تجمع، یک دانه تظاهرات انجام نمیدهند. توی قطر، کویت و امارات و اینها، یک بار توی خیابان نمیآیند. بعد اسپانیا، ملت میریزند بیرون. خیلی جالب است این دستهبندی. چه جملهٔ حکیمانهای فرمود این رهبر شهید: «مثل حسین، مثل یزید.» عالم این شکلی شده.
شب اول عرض کردم توی همین کشور خودمان، شهرهای خودمان، خیابانهای خودمان قشنگ این جناحبندی این شکلی شده. امام حسینیها آمدند وسط داستان. داستان، داستان امامی حسینی شده، داستان حسینی یزیدی شده. دیگر کسی به اینهایی که توی خیابان است نمیگوید اصلاحطلب، اصولگرا، جبهه پایداری، چه میدانم، حتی انقلابی. میهندوستند ولی آن میهندوست پای پرچم امام حسین جلوه کرده. این کشور انقدر جنگ به خودش دیده. یکی از این سلبریتیها برداشت نوشت: «این کشور نمیدانم انقدر بهش تعرض شده تا حالا یک وجب از خاکش نگرفتند.» «هرکی تو ۳۰۰ سال اخیر به ما حمله کرده، از ما کنده. چی میگین؟ یک مشت بیسواد اراجیف میباف.» ۳۰۰ ساله هرکی به ایران حمله کرده، از ما کنده! بدون حمله کندن! بحرین و آرارات و اینها را بدون حمله از ما گرفتند. دشت امید و جاهای مختلفی که آن رضا شاه ملعون و پسرش مفت دادند رفت. بحرین را که برگشتن گفتن دختر آن بود، عروسش کردیم. هرکی آمد کند. توی این ۵۰ سال بوده که نتوانستند. چرا؟ چون توی جبههٔ «لبیک یا حسین» بود. صدای کربلا بود. عشق امام حسین بود. این نگه داشته. بار «مثل حسین»، حسینیهای مملکت را نگه داشته. روبهرویشان «مثل یزید» بود.
یزیدیها ویژگیشان چیست؟ حالا من در مورد این انشاءالله شبهای بعد نکاتی را عرض میکنم. شباهتهای این سردمداران آمریکا، این طواغیت دوران ما با یزید، نمونههای فراوانی دارد. یک بخشیش توی کلمات امام حسین (علیه السلام)، یک بخشیش هم با تحلیل آدم بهش میرسد. یعنی ویژگیهای یزید را میتواند پیدا کند. عیناً همهٔ ویژگیهای یزید، یکیش این بیرحمی است، این قساوت قلب است. دختر امام حسین (علیه السلام)، حضرت سکینه، وقتی مجلس یزید رفت بیرون آمد، گفت: «به خدا قسم توی عمرم قسیالقلبتر از یزید ندیدم و نخواهم دید. انقدی که من در این قساوت قلب دیدم، انقدر بیرحم!» شما این بیرحمی را امروز میبینید توی اسرائیلیها یکطور، توی آمریکاییها یکطور. مدرسه را با ۱۷۰ تا بچهٔ کوچک، صبح ماه رمضان، بعضی از این بچهها روزه بودند، بمباران بکنی، یکجوری این بچهها متلاشی بشوند از مکان نصیبی، یک دانه کفش، یک لنگه کفش مانده. پدرش هر شب میرود آنجا، میگوید میرود این خاکها را هی میکند، میگردد، میگوید شاید از بچهٔ من یک چیزی پیدا شود. چهار ماه این بچهها به شهادت رسیدند. این قبرستان گلزار شهدای مین، شبها قلقله است. دیدم یکی از این مادر این بچهها یک حرفی زد خیلی جیگر آدم آتیش میگیرد. گفت: «شبها پدر مادر این بچهها میروند قبرستان میگویند شب تاریک بچهمان میترسد.» بچه تنهاست توی قبرستان. بچهٔ ۸ ساله چهگناهی کرده بود؟ این دختربچهها عکسهایشان را دیدید، بچههای نحیف کوچک، بچههای معصوم، کجای جنگ توی آنها بودند؟
خبیث، کثیف، ملعون. یک قلمش آن داستان جزیرهٔ اپستینش. بچههای کوچک، دخترهای ۸ سال، ۹ سال. دیگر من نمیتوانم شرح زیادی بدهم. تجاوز بکنند، بچه را بکشند، تیکه تیکه کنند، گوشتش را کباب کنند، بخورند. کودککش، کودکخوار. یک وقتی من عرض کردم یزید سگ شرف داشت، به حسب ظاهر بعضی از کارهایی که اینها کردند دیگر یزید هم انجام نداده. یزید هرچی کرد کودکخوار نبود. این ترامپ ملعون، آن اهالی جزیرهٔ اپستین، اینها کودکخوار بودند. به شهادت اسناد معتبری که خود آمریکاییها و غربیها منتشر کردند. نهادهای امنیتی ما بگوید جنس اینها همان است. کودککش، کودککش. شب سوم محرم شب سوم روضهٔ سه ساله میخوانند. توی این یک سال خیلی بچههای کوچک از دست دادیم. خیلی بچهها شهید شدند، خیلی بچهها مظلومانه شهید شدند، غریبانه شهید شدند. ولی همانجور که امام حسین سید شهداست و دیگر مصیبتی مثل مصیبت او تکرار نمیشود، این بچهٔ سه ساله، سیدهٔ بچههای شهداست. شاید دیگر مثل این مصیبت توی کودکان کسی تکرار نشود. بچهٔ شهیدی که اینجور داغ ببیند و اینجور شهید بشود، اینجور شهید.
این بچههای شهدا کنار باباهاشان شهید شدند. مظلوم بودند. مجتبی سه روزه بود، سه روزش بود. از باب ارادت به رهبر عزیزمان اسم این بچه را مجتبی گذاشتند. بچهٔ سه روزه توی بغل مادرش. بعضی از این بچهها در حین شیر خوردن شهید شدند. آن خانهای که در منیریهٔ تهران زدند، آن مادر، آن فرزند، بچه شیر داشته میخورده بغل مادرش بوده. اینها فاجعه است، اینها جنایتهای بزرگی است. کنار پدر شهید شده به خاطر پدرش شهید شده. توی ماشین پدر بوده، توی خانه کنار پدر بوده ولی ما شهیدی بهمان گزارش نرسیده با سر بریدهٔ پدر شهید بشود. این را دیگر خبر نداریم. این اختصاصی این بچه است.
از سر شب بهانه گرفت: «عمه، من دلتنگم، عمه، من بیقرارم.» یکی از این بچههای شهدا دیدم یک دختر بچهٔ چهار پنج ساله، مادرش فیلم گرفته و منتشر کرده بود. بچه خواب بوده. توی خواب بابایش را میبیند. بابایش محل کار بوده. توی خواب بابایش را میبیند، انگار بابایش آمده بغلش کرده. بچه از خواب بیدار میشود، شروع میکند گریه کردن. مادرش هم بیخبر شروع میکند فیلم گرفتن. «بابا وقتی برگشت خانه بهش نشان بده که بچه یهو از خواب پریده گریه میکند، بیقرار است.» بعدها به مادره خبر میدهند همان لحظه، لحظهٔ شهادت بابا بوده. بابا آمده توی خواب بهش سر زده. باهاش خداحافظی کرده. اینها را داریم ولی اینکه سر بریده توی خرابه بیاید این را دیگر نداریم، این را نشنیدهایم. بچه بیتابی کرد، بیقراری کرد. این ملعون برگشت گفت: «آرامش کنید، ساکتش کنید.» گفتند: «چهشکلی؟» گفت: «بابایش را برایش ببرید.»
امسال روضههای ما متفاوت شده. ماها هم خیاباننشین شدیم. یا اباعبدالله، عشق تو ما را به این خیابانها کشانده ولی این خیاباننشینی کجا، آن خرابهنشینی کجا! تجربهٔ گریه توی خیابان را نداشتیم ولی این تجربه به تجربهٔ گریه توی خرابه نمیرسد. با زن و بچه بیاییم توی خیابان. فکر نمیکردیم یک زمانی اینجور برایت روضه بگیریم ولی باز هم به روضهٔ بچههای تو نمیرسد. زیر دیواری که آمادهٔ ریختن بود، این بچهها جمع بودند. گرسنه، تشنه، بیپناه. امام سجاد فرمود: «با آفتاب ظهر صورتمان میسوخت، با باد شب صورتمان ترک ترک.» اینجور بودند. این زن و بچه توی این وضعیت سیلی خوردن، تازیانه خوردن. تشت آوردن جلو بچه گذاشتند. بچه توی آن گرسنگی، با آن وضعیت، ببینید حال بچه چی بود؟ بچه خیال کرد اینها برای من غذا آوردند. توی این گرسنگی این چند وقت اینجور ما را تحقیر کردند. صدا زد: «یا عَمَّتَا إِنِّی لَا أُرِیدُ غِذَاءً!» «عمه، من غذا نمیخواهم.» روپوش را کنار زدند یا خودش یا دیگران. یهو بچه چشمش افتاد. فَأَذَنَ بِرَأْسِ أَبِیهَا. یهو دید سر بابا را آوردهاند. خودش را انداخت روی سر. گفت: «لبهاش را گذاشت روی لبهای بابا.» چه صحنهای شد! چقدر بچه دلتنگ بوده. چقدر بچه دلتنگ بوسهٔ بابا بوده. «بابا، از وقتی تو رفتی، دیگر کسی من را نبوسیده. بابا، دیگر کسی من را نوازش نکرده. هرکی سمتم آمد فقط موهایم را کشید.» روضهام را تمام کنم. بچه لبهایش را گذاشت. البته درددلی کرد، حرفهایی زد: «من للیتیم حتی تکبر؟» «بابا، بچهٔ یتیم کی را دارد؟ بچهٔ یتیم بابا میخواهد. من بدون تو چطور بزرگ شوم؟ سایهٔ بالا سرم نباشد. این زنها را ببین. این موهای پریشانم را ببین.» یکم از حال بابا پرسید: «من الذی قطع وریدک؟» «رگ گردنت را کی زد بابا؟» یهو دیدند بچه لبها را گذاشت ساکت شد. بچه ساکت شد. شما ناله بزنید. اهل خرابه فکر کردند بچه بیتابی کرده. خسته بوده. زیاد گریه کرده. خوابش برده. یکم گذشت، بچه را تکان دادند که ببینند بچه در چه حالی است. دیدند هرچی تکان دادند بچه تکان نخورد. فهمیدند روی لب بابا تمام کرد. چی دیده بود از این لبهای بابا نمیدانم. چی شد برای این بچه نمیدانم ولی احتمالی میدهم. احتمالاً ترک ترک این لبها را که دید، بچه دیگر دوام نیاورد.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم. اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللهُ عَلَی سَیِّدِنَا وَ نَبِیِّنَا اَبوالْقَاسِمِ الْمُصْطَفَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ الْعَنَةُ اللهِ عَلَی الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ مِنَ الْآنِ إِلَی قِیَامِ یَوْمِ الدِّینِ. رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسَانِی یَفْقَهُوا قَوْلِی.
جلسهٔ گذشته و جلسهٔ قبلترش، اشارهای داشتیم به این فرمایش ماندگار رهبر عظیمالشأن و رهبر شهید ما در آخرین سخنرانی عمومی که در دوران عمر بابرکتشان داشتند. ۲۸ بهمن سال گذشته، جملهای تاریخی را آقا فرمودند. کلام امام حسین (علیه السلام) بود در پاسخ به این سردمداران فاسد آمریکایی که فرمودند ملت ایران درسهای شیعی خودش را خوب بلد است و این جملهٔ امام حسین (علیه السلام) را نقل کردند: «مثل لا یبایع مثل یزید»، مثل منی با مثل یزیدی بیعت نمیکند.
یک کلمه فقط من عرض بکنم: مسئلهٔ ما با آمریکا این است که آنها میخواهند ایران را ببلعند. ملت ایران مانع است، جمهوری اسلامی مانع است. مایلاند که تسلط بر ملت ایران پیدا کنند. این حرفهایی هم که رئیس جمهور آمریکا میزند که بعداً اشاره خواهم کرد، گاهی تهدید میکند، گاهی میگوید: «باید فلان کار بشود، فلان کار نشود»، این معنایش این است که اینها در پی تسلط بر ملت ایران هستند. ملت ایران درسهای اسلامی و شیعی خودش را خوب بلد است. میداند که چهکار کند. امام حسین (علیه السلام) فرمود: «مثلی یزید، کسی مثل من با کسی مثل یزید بیعت نمیکند.» آقا فرمودند: «ملت ایران هم حرفش همین است؛ مردمی با این فرهنگ، با این تمدن، با این معارف، بیعت نمیکنند، تسلیم نمیشوند در برابر همچین موجودات خبیث، کثیف، شریر، همچین موجودات درندهای که امروز در آمریکا حاکماند، بلکه بر تقدیرات و بر امورات کل مردم عالم چنگ انداختهاند و تأثیرگذار هستند.»
این داستان را آقا تبدیل کرد به این قضیه؛ به داستان بیعت امام حسین با یزید که امام حسین زیر بار این بیعت نرفت و تسلیم یزید نشد. ملت ایران هم زیر بار بیعت یزید زمانهٔ خودش نمیرود. «مثل یزید»، یک جریان، یک جبههبندی. این کلام رهبر شهیدمان، خیلی این عبارت، عبارت حکیمانه و فوقالعاده و راهبردی عالم است. یک دوقطبی، همیشه هم بوده است این دوقطبی، دوقطبی واقعی است. بقیهٔ دوقطبیها خالیبندی است، دروغ است، سرکاری است، رد گمکنی است. دوقطبی واقعی، دوقطبی «مثل حسین، مثل یزید» است. این دوقطبی واقعی عالم است. میشود رویش تعابیر مختلفی کرد: جریان حق، جریان باطل. داستان اینها با همدیگر تمومی ندارد. جبههٔ انبیاء، جبههٔ شیاطین. حالا خود قرآن هم عناوین مختلفی را بهکار میبرد: مستکبرین، مستضعفین، کفار، مؤمنین. اینها دوقطبیهای واقعی هستند؛ ولی بین همهٔ این دوقطبیها، این رهبر شهید، حکیم، دوراندیش، خبره، آگاه، این دوقطبی را برای استفاده کرد، این کلمه را استفاده کرد: «مثل حسین، مثل یزید.»
من بعید نمیدانم، بلکه بالاتر از اینکه بعید ندانم، میشود گفت مطمئنم که رهبر شهید از ماجرای شهادت خودش خبر داشته است. البته نشانههایی هم بر مطلب داریم. از سالها قبلش، بعضی جملاتی که ایشان به بعضی نزدیکانشان فرموده بودند که توی این خاطرات (این چند وقت) یکی از دوستان مرحوم شهید، آقا مصباح الهدی (دکتر مصباح الهدی باقری کنی، داماد رهبر شهیدمان که ایشان هم به شهادت رسیدند) خاطرهای را نقل میکند. یکی از دوستان ایشان، همدانشگاهی ایشان در دانشگاه امام صادق (علیه السلام)، از مداحان معروف، این قضیه را تعریف کرد. یک دورهای، آقا مصباح، دکتر مصباح الهدی باقری، بیماری برایشان پیش آمده بود و دارو و درمان و اینها. با حالت شوخی به حضرت آقا، ایشان میگوید که آقا، «دیگر من فکر کنم دارم میمیرم.» آقا به ایشان فرموده بود: «نخیر، شما نمیمیری. من و شما با هم شهید میشویم. به دست اشقیا شهید میشویم.»
یا رئیس دفترشان، آقای محمدی گلپایگانی، این مرد عزیز و بزرگوار، سالهای طولانی، همراه صمیمی و پرتلاش رهبر شهید. ایشان میفرمودند که من به آقا گفتم که حالا حرفی شده بود، مطلبی شده بود و اینها، گفتم: «آقا، خانوادهٔ شما طاقت جدایی شما را ندارند، طاقت دوری شما را ندارند.» و آقا فرمودند: «ما خانوادگی شهید میشویم.» و از این قبیل خاطرات که خوب متعدد نقل شده، این ایام هم تعدادی بازگو شد. همه دلالت به این دارد که رهبر شهید ما هم آمادهٔ شهادت بود، هم آرزومند شهادت بود، و بالاتر از اینها، مطمئن به شهادت بود. مطمئن بود که پایان کارش شهادت است. چه بسا حتی برای تاریخ و مناسبتش هم ایشان آماده بود، انتظار میکشید. معینها را بعید نمیدانیم. اولیاء الهی، این چیزها ازشان خیلی دور نیست. خیلی کسانی با مقامات معنوی خیلی پایینتر از رهبر شهید ما این چیزها را داشتند، این آمادگیها را داشتند.
حالا بعضی نمونهها را که خوب دیدیم: شهید حاج قاسم سلیمانی، که سرباز آقا بود، شاگرد آقا بود. شب شهادتش، جملاتی که توی کاغذ مینویسد، حکایت از این دارد که انگار خبر دارد شب شهادتش است، وقت رفتنش است. «خدایا، من تشنهٔ دیدارتم، منو پاکیزه بپذیر.» یا دختر شهید عماد مغنیه، وقتی که حاج قاسم لبنان میرود، سر میزند (معمولاً لبنان که میرفتند، سر میزدند به این خانوادهٔ شهدا، بعضی بهخصوص مثل شهید عماد مغنیه). دختر حاج عماد، حاج رضوان (اسم عملیاتی ایشان) به حاج قاسم میگوید که «عمو نرو، عمو» (عمو بهکار میبرده برای حاج قاسم)، میگوید: «عمو نرو، باش لبنان، باش، یکم دیگه بیشتر بمون.» حاج قاسم هم با همان لهجهٔ لبنانی و زبان عربی جواب میدهد، میگوید: «عمو، من دارم به مقتل خودم میروم، من دارم میروم محل شهادتم.» خب، اینها که سرباز آن رهبر شهید بودند، این چیزها برایشان عادی بود. ما تو پایینتر از حاج قاسم این چیزها را دیده بودیم. اصلاً به ظاهر این پایینتر و بالاتر، خب ما که باطن قضیه اشرافی نداریم. به حسب ظاهر، روی حساب این محاسبات ظاهری، شهید حججی وقتی میرود انگشتر بخرد با همسرش، انگشتر را که میخرند، به خانمش میگوید: «به نظرت رو این انگشتر چی بنویسم؟» او میگوید: «چطور؟» میگوید: «آخه من میدانم اسیر میشوم دست داعشیها، میخواهمی یک چیزی باشد که اینها وقتی روی انگشتر من خواندند، لجشان دربیاید.» اینها چه مقاماتی است؟ اینها چه مراتبی را سیر کرده بودند؟ یک بچهٔ بیست و خردهای ساله کجا بود؟ آن که رهبر اینها بود، همه از نفس او تربیت شدند.
هیچ بعید نمیدانیم (رهبر شهیدمان) عرض کردم بالاتر از اینکه بعید نمیدانیم، میشود گفت مطمئنیم، رهبر شهید ما آماده بود برای این صحنه. شهادتش را حسینی کرد. کاری کرد که این شهادت، این دو جبهه را پررنگ کند، این خطها را از هم سوا کند. گذاشت تو آخرین سخنرانی خودش با اینکه از خیلی قبلتر، آقا در معرض خطر بود. یک جنگ را هم که گذرانده بودیم. جنگ ۱۲ روزه را آقا این جمله را آنجا نفرمودند. حتی تو جنگ ۱۲ روزه، فیلمی که منتشر کردند، فرمودند که «اینها ما را تهدید میکنند، برن کسایی رو تهدید کنن که از تهدید اینا میترسن.» آنجا این جمله را آقا استفاده نکرد. گذاشت برای آخرین سخنرانی خودش که این بماند ماندگار. این مرد خیلی بزرگ است. در عظمت او صحبتها باید کرد.
توی قضیهٔ آزادسازی لبنان، این را بهعنوان یکی از کرامات این رهبر شهید عرض میکنم. این قضیهای است که شهید سید حسن نصرالله بیان کردند. یک کلیپی هم از رهبر عزیزمان حاج آقا مجتبی بیرون آمده، مختصری با بعضیها صحبت میکنند و اینها. میفرمایند که من از مثل این کرامتی که سید حسن نصرالله در مورد آقا گفته، من خودم به چشم دیدم. البته بعدش میگوید: «بعضی چیزها هم خب در مورد آقا میسازند، بعضی چیزها را اغراق میکنند، ولی من مثل این چیزی که سید حسن نصرالله گفته، را خودم دیدم.» خب، توی آن کلیپ معلوم نیست این چیزی که مثل سید حسن ایشان میگوید یعنی چه. قضیه ظاهراً همین است که سید حسن نصرالله فرموده بود: «درگیر عملیات بودیم و خوب، یک بخشهایی از لبنان اشغال شده بود توسط اسرائیل. امید اینکه اینجا آزاد بشود را نداشتیم، عقبنشینی بکند اسرائیل از این منطقه را هیچ امید و آمادگی نسبت به این نداشتیم. اصلاً باوری هم نداشتیم.»
ایشان میفرمود که همان، ظاهراً سالهای نزدیک به ۲۰۰۰ و اینها، همان ایام بوده. «ما آمدیم ایران، خدمت رهبر شهید جلسهای داشتیم. یک جلسه، جلسهٔ مسئولین بود، یک جلسه، جلسهٔ فرماندهان بود.» یعنی این مسئولین حزبالله یک جلسه داشتند با آقا، فرماندههای میدانی و میانی حزبالله جلسهٔ دیگر داشته. البته آنها جلسه نداشتند، این فرماندهها بنا بود که فقط نماز توی جلسهٔ سیاسیون و مدیران و اینها باشند. آقا فرموده بودند که «من به شما بگم این رو، اصلاً بعید ندونید این رو که اسرائیل به زودی عقبنشینی بکند و این خاک شما، این بخشهاش آزاد بشود.» خب، خیلی تعجب کرده بودند. همین را که شنیده بودند، این مسئولین حزبالله از همینش خیلی تعجب کرده بودند. منم از ترجمهٔ این واهمه داشتم، چون مترجم آن جلسات غالباً سید حسن نصرالله بود. فرموده بود که «منم واهمه داشتم از اینکه اینو ترجمه کنم. میترسیدم اینها پس بزنن بگن این توهمات چیه، اینا چیه میگن.»
میگوید: «شبش ما نماز مغرب و عشاء جلسه داشتیم. بنا شد که فقط پشت آقا نماز بخونیم. این فرماندهها، فرماندهان، فرماندههای ایرانی بودند (یعنی وسط جنگ درگیر بودند)، یک تعدادیشان را توانسته بودیم ببریم ایران برای دیدار آقا. اینها کسانی بودند که کف میدان بودند، فرماندههای تراز بالا نبودند.» گفتند: «ما فقط بنا بود نماز بخونیم.» نماز را خواندیم و «این بچههای حزبالله خیلی اشک ریختند از حالی که توی جلسه بود و خیلی عشق این لبنانیها به حضرت آقا را خبر دارید دیگر واقعاً عشق عجیبی است.»
خلاصه، گفتش که «وایستادیم به نماز خوندن، این بچههای حزبالله خیلی گریه کردند، حال خوشی داشتند، حال عجیبی داشتند. آقا صحبت بکنند؟ بنا بود که فقط نمازی باشد و ما برویم.» فرمود که «نماز که تمام شد، آقا با دست اشاره کردند، فرمودند به اینها بگیید بشینند، میخواهم یک چند کلمهای صحبت کنم.» گفتند: «خب، منم تعجب کردم و گفتم بشینید، این بچهها هم خیلی استقبال کردند، از خداشان بود. نشستیم و آقا شروع کردند به صحبت کردن.» با همان دست فوقالعادهشان که لحظهٔ شهادت هم مشت کرده بودند. فرمودند آقا با این دستشان اشاره کردند به این بچهها که نشسته بودند (حوالی ۵۰ نفر بودند). با دست اشاره کردند به سمت تکتک اینها، فرمودند که «اسرائیل» (البته قضایایی بود که چرا این تحلیلی آقا کرده بودند و اینها. یک سری حرفها بود از قبلش که اسرائیل بخواهد عقبنشینی کند و اینها، ولی به آن مسئله کار نداشتند، یعنی اصلاً کسی باورش نمیشد که اینها بخواهد محقق شود.) آقا فرمودند: «اسرائیل به زودی از لبنان عقبنشینی میکند، شکست میخورد، بدون اینکه پیازی بگیرد، خاک شما را رها میکند.» دستشان را اینجوری کردند حرکت به سمت ۵۰ نفر، به این ۵۰ نفر فرمودند: «تکتک شماها آن روز را خواهید دید.»
سید حسن نصرالله میفرمود که «من همه را ترجمه کردم. اینجا که رسیدم، یک لحظه مکث کردم، گفتم اینها خیلی آقا را قبول دارند، خیلی انقلابی را قبول دارند، میترسم بگم، یکی هم از اینها – چون اینها وسط جنگ بودند، همهشان درگیر بودند، هرکدام یک گلوله، یک محلهای، یک جایی درگیر بود – دیدم آقا با دست اشاره میکند به این ۵۰ تا. ترسیدم ترجمه کنم، گفتم یکی از اینها یک جا کشته بشود، این حرف آقا خراب میشود. اینها نسبت به آقا انقلت حرف میشوند، بعداً داستان میشوند. یک مکثی کردم، گفتم: خب، بگم دیگر، آقا فرموده دیگر. من ترجمه کنم.» ترجمه کردم، گفتم: «آقا میفرمایند تک تک شماها این صحنه را خواهید دید.» اینها به وجد آمدند و حس و حالی پیدا کردند. ظاهراً کمتر از ۶ ماه این اتفاق میافتد. اسرائیل خارج میشود، عقبنشینی میکند، خاک لبنان آزاد میشود. سید حسن نصرالله میفرمود: «من بررسی کردم روز آزادی لبنان، دیدم تمام آن ۵۰ تا فرمانده زنده هستند.» از فردای آن روز بعد شروع شد یکییکی شهید شدند.
کرامتی است که سر سید حسن نصرالله فرمود. آقا مجتبی هم فرموده بود: «من مثل این را از آقا سراغ دارم، مثل اینی که سید حسن نصرالله نقل کرده.» این تازه مال کی بوده؟ بیست سال پیش، بیست و خردهای سال پیش. ای مرد الهی، این شکلی بود. کلمات عجیبی آقا دارد در مورد آینده، با اطمینان، با قطعیت: «من میدانم، من مطمئنم، من تردیدی ندارم، من میدانم خدا اراده کرده است. شماها خواهید دید، شما جوانها خواهید دید، ملت ایران خواهند دید.» گاهی هم تأکید میکند، میفرمایند: «شاید من آن روز نباشم.» بعضی وقتها با اطمینان میگوید: «من آن روز نیستم ولی شماها خواهید دید.» میفرمایند: «در مسجد الاقصی نماز خواهید خواند. شاید من و امثال من نباشیم ولی شماها آن روز را خواهید دید. نابودی اسرائیل را خواهید...» نابودی اسرائیل را که آقا با زمانبندی هم فرمود.
آنها گفتند: «۲۵ سال مهار کردیم جمهوری اسلامی را.» آقا فرمود: «شما اصلاً ۲۵ سال بعد نیستید، ۲۵ سال آینده را نخواهید دید.» از این ۲۵ سال ۱۰ سالش رفته. به سید حسن نصرالله گفته بودند که شما چه حسی پیدا کردی وقتی آقا در مورد اسرائیل اینطور گفت؟ «جالب بود برات؟» آقا گفت: «۲۵ سال آینده را درک نخواهید کرد.» گفت: «نه، من اتفاقاً تعجب کردم.» گفتند: «چطور؟» گفت: «چون قبلاً آقا به من یک عدد دیگری گفته بود.» آنجا توی آن مصاحبه سید حسن نصرالله فرموده بود که «آقا یک عددی به من گفته بود خیلی کمتر از این. من دیدم ۲۵ سال را که آقا دارد میگوید، خیلی دست بالاست.»
البته آقا بعدها یک سخنرانی کردند، فرمودند: «ما گفتیم ۲۵ سال آینده، اینها عجله کردند، میخواهند زودتر کارشان تمام بشود.» یادتان هست؟ آقا یک عددی به من گفت خیلی کمتر از این. این را یک جا گفته بود. توی یک مصاحبه، توی سخنرانی دیگر هم مطلبی گفته بود که ازش میشود فهمید که آقا زمانی که به ایشان گفته، کی است. ایشان فرموده بود: «من مطمئنم اسرائیل به ۸۰ سالگی خودش نخواهد رسید.» اسرائیل تأسیش چه سالی است؟ کیا میدانند؟ ۱۹۴۸. الان چه سالی هستیم؟ چقدر شده؟ ۷۸. تقریباً یک سال و نیم دیگر مانده از این وقتی که ایشان گفته ۸۰ سالگیش را نخواهد دید. این مرد الهی این شکلی بود. این مرد بزرگ، ایشان توی آن سخنرانی آخر این جبههبندی را راه میاندازد: «مثل منی با مثل یزیدی بیعت نمیکند.» بعد «مثل یزید» را برمیدارد میآورد تطبیق میدهد. واقعاً توی این ابعاد بینظیر است. حالا سالها باید در مورد این مرد بزرگ صحبت بشود، تحلیل بشود، خیلی جای کار دارد، خیلی جای کار دارد این نحوهٔ مدیریت ایشان.
آن سخنرانیهای ایشان، سخنرانیهای ایشان توی جوانیش. آقا ۳۴، ۵ ساله بود این مشهد سخنرانی میکرد که شده بعضی از این کتابهای ایشان مثل «طرح کلی اندیشهٔ اسلامی»، بعضی کتابهای دیگر که ازشان چاپ شده. این «طرح کلی اندیشهٔ اسلامی» را آدم الان میخواند تعجب میکند، انگار توی این دور و زمانه، یک استاد دانشگاه توی کلاس تخصصی فوق دکترا اینها را تعلیم داده، تدریس کرده. اینها مال سن ۳۳ سالگی آقاست. سال ۵۱ آقا متولد ۱۳۱۳. ۳۳ سالش بوده. توی مسجد کوچک توی مشهد این سخنرانیها را کرده که به نظر آدم میرسد این باید کتاب درسی بشود این کتاب «طرح کلی». آنقدر این آدم بزرگ است، آنقدر فکرش بلند است، آنقدر افقهایش بلند. حالا دیگر توی اوج این پختگی، توی روزهای آخر عمرش، توی سن ۸۷ سالگی این سخنرانی را میکند که دیشب متن را برایتان یک بخشهایش را خواندم: «مثل منی با مثل یزیدی بیعت نمیکند.» برمیدارد اینها را میآورد توی این گفتمان: «گفتمان یزیدیان زمانه.» روبهرویشان یک جبهه درست میکند: «جبهه حسینیهای زمانه.»
واقعاً از این قشنگتر میشد؟ دستهبندی ما اگر میگفتیم «جبهه اسلام و کفر»، باز هم انقدر عمیق نبود، انقدر دقیق نبود. چون توی خود کربلا هم واقعاً دستهبندی، دستهبندی اسلام و کفر نبود. ما کنار امام حسین (علیه السلام) مسیحی داشتیم، روبهروی امام حسین نماز شبخوان داشتیم. ما کنار امام حسین یک یهودی داشتیم، سفیر روم داشتیم، راهب مسیحی داشتیم. بعضی از اینها برای امام حسین کشته شدند. آن راهب مسیحی توی قنصرین. آن قضیهٔ فوقالعاده و عجیب که سید بن طاووس در «لهوف» نقل میکند، دیگران هم نقل کردهاند که این سر مبارک را شب میگیرد تا صبح، قضایایی که پیش میآید که حالا روضه است اگر بخواهم بخوانم. بعد قسم میدهد این سر را به حق مسیح که با من حرف بزن، عظمت تو من را گرفته، من شیفتهٔ تو شدم، شفاعت کن من را. که حضرت به کلام میآید با اعجاز، میفرماید که باید اول مسلمان بشوی و شهادتین بگویی. شهادتین را میگوید. بعد او میگوید: «خودت را معرفی کن به من، تو کی هستی؟ اینطور از من دل بردی، اینجور من از همه دل بریدم از غیر تو.» حضرت میفرماید: «أَنَا الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ أَبِیطَالِبٍ الَّذِی قَتَلُوهُ عَطْشَانَا» «من حسینیام که با لب تشنه من را کشتهاند.» دلی میبرد امام حسین از این راهب مسیحی. این میشود مرید امام حسین. پول هم میدهد به اینها. اینهایی که به ظاهر مسلمان بودند، حج بودند. اصلاً این قضیه را یکی از جاهایی که نقل شده، یکی از همین کسانی که این سر را حمل میکرد کنار کعبه نقل میکند. یک داستان مفصلی دارد که الان وقتش نیست بخواهم بگویم. توی مکه تعریف میکند این قضیه را، یکی از همانهایی که توی این بساط بوده، حامل این سر بودهاند. که آن راهب وقتی از اینها میخواهد که سر را بهش بسپارند صبح بگیرند، آنها میگویند: «باید اجاره بدهی، باید پول بدهی.» یک پول کلان هم که صبح راهب با پول سر را تحویل میدهد. اینها وقتی میرسند منزل بعدی، میروند. همهٔ این پولها خاکستر شده. چیزی هم دستشان را نگرفت.
این مسیحی بود. آن یکی یهودی بود. اینها هرکدام روضه دارد اگر بخواهم بگویم. این کتاب «لهوف» معمولاً فقط بخشهای مربوط به مقتلش، روز عاشورایش خوانده میشود. این بخشهای آخر کتاب مطالب فوقالعادهای دارد. کمتر هم گفته میشود. سید در «لهوف» میفرماید: «توی مجلس یزید، آن سفیر رومی» (به چند مدل هم بیان شده توی نقلهای تاریخی، یکیش این است که یهودی بود) «آمده بود توی جلسه شرکت کرده بود. به قول ماها مهمان خارجی بود.» خوب، یزید میخواست قدرتنمایی کند، مهمانهای خارجی را آورده بود. اعلام فتح بکند، اعلام پیروزی بکند. این سفیر روم توی جلسه برمیگردد میگوید که: «خیلی عجیب است، خیلی عجیب است.» برمیگردد میگوید که: «ببخشید اعلیحضرت، من یک سؤال دارم. من برمیگردم کشور خودم، شهر خودم، منطقهٔ خودم، میخواهم این را تعریف کنم. بگویم من رفتم پادشاه مسلمین» (دیگر رسماً شده بودند پادشاه دیگر. حالا در مورد این بعد نکاتی را عرض میکنم.) یعنی مسئله از امامت اول تغییر پیدا کرد به خلافت. امامت امیرالمؤمنین تبدیل شد به خلافت آن سه نفر و بعد خلافت معاویه. از معاویه خلافت تبدیل شد به سلطنت. دیگر اصلاً بحث خلافت پیغمبر نبود. «خود پیغمبر یک سلطانی بود، رئیسی بود، ماهان. بعد از او رؤسای بعدی هم سلطان و رئیس.»
پیغمبر بود؟ «نبود.» وحی قرآن اینها را داشت؟ «نداشت.» مهم نیست. «مهم این است که رئیس بود.» قبلی این مدلی ریاست میکرد، بعدی یک جور دیگر ریاست میکند. خلافت تبدیل شد به سلطنت. «گفت من میخواهم برگشتم کشور خودم بگویم این سلطان مسلمین غلبه کرده بود، فتح کرده بود. خب اگر چیزی در این زمینه داری تعریف کن، یکم توضیح به من بده این قضیه چیست؟ الان تو به کی غلبه کردی؟» گفتش که: «اینی که من کشتم رئیس خوارج بود و طغیان کرده بود و خروج کرده بود و اینها.» گفت: «خب، کی بود؟» گفت: «حسین بن علی بن ابیطالب.» گفت: «میشود یکم بیشتر معرفی کنی من ببینم بشناسم کی است و اینها؟» گفت: «این مادرش فاطمه بود، دختر فرزند عبدالله و اینها.» گفت: «این فرزند عبدالله همان پیغمبر خودتان نمیشود؟» گفت: «چرا.» گفت: «یعنی این با یک واسطه فرزند پیغمبرتان است؟» گفت: «آره.» گفت: «یعنی تو نوهٔ پیغمبرت را کشتی؟ پیغمبری که خودت را خلیفه میدانی و الان آمدی اینجور مجلس سرور گرفتی، جشن گرفتی، پاکوبی میکنی؟» گفت: «من هفتاد نسل با داوود پیغمبر فاصله دارم، هنوز که هنوزه توی خیابان که میروم مردم دولا میشوند، خاک زیر پای من را برمیدارند به چشم میمالند.» «اینو» (سید) «من هفتاد پشت با داوود فاصله دارم. تو میگویی یک فاصله، یک نسل فاصله با پیغمبرتان دارید، اینجور سر بریدی، کشتی؟»
یزید برگشت گفت: «این برگردد منطقهٔ خودش برای ما آبرو نمیگذارد. سرش را از تن جدا کنیم.» خودشان را انداختند روی سر مبارک امام حسین (علیه السلام). گفت: «عجبا. عجبا.» گفتند: «چی شد؟» گفت: «من دیشب پیغمبر شما را خواب دیدم. به من فرمود فردا شب تو مهمان من هستی. من نمیدانستم این رؤیایی که دیدم منظورش چیست. تعجب کردم من پیغمبر مسلمانها را خواب ببینم، من را در آغوش بگیرد بگوید فردا شب مهمان من هستی.» خودش را انداخته بود روی سر مبارک امام حسین. سرش را از تن جدا کردند.
یهودی ولی حسینی. مسیحی ولی حسینی. امام حسین خطها را عوض کرد. جبههبندیها را عوض کرد. سعودیها و اماراتیها و قطریها و کویتیها و اردنیها و آذربایجانیها و اینها هم بهظاهر مسلمانند. کدام اسلام؟ کدام مسلمان؟ صادراتش را ترکیه توی جنگ، توی این دو سال اخیر، بعد از طوفان الاقصی افزایش داده به اسرائیل. حالا یک ادایی هم درمیآورد این اردوغان ملعون. تازه جالب است بدانید اردوغان توی ترکیه نماد اسلامگرایی است. یعنی چطور ما میگوییم اصلاحطلب، اصولگرا، اصولگراها مثلاً، یعنی حزباللّٰهیترند و مثلاً شمای مذهبی و دینیشان مثلاً (حالا توی مردم این شکلی، توی جناحبندیهای سیاسی اینجوری معرفی میکنند) که اینها انگار مثلاً اینجور چیزهایی درشان قویتر است، بیشتر ادعایش را دارند. توی ترکیه هم این شکلی است. دستهبندیهایی که دارند: یک گروه اسلامگرا، یک گروه لائیکها و لیبرالها و اینان. نماد اسلامگراها، پیشروشان، لیدرشان اردوغان است. این تازه اسلامگراشان است. اسمش را گذاشته مسلمان، قاری قرآن، اردوغان، امام جماعت، اردوغان پشت سرش نماز میخواند. این هم مسلمان، این هم قاری قرآن.
توی کربلا امام حسین را توی گودال میکشتند «الله اکبر» میگفتند، «لا اله الا الله» میگفتند. به تعبیر امام زمان در زیارت ناحیه، با «الله اکبر»، مظهر «الله اکبر» را میکشتند. امام حسین دستهبندیها را عوض کرد. عالم تبدیل شد به «مثل حسین، مثل یزید». دستهبندی عوض شد، نه دیگر مسلمان و کافر، نه حتی شیعه و کافر. نه، بعضی ازشان به حسب ظاهر شیعه هم هستند. این فرح پهلوی بدبخت سیده است. این رضا پهلوی سسخرسی سیدزاده است. میرزا سیده. فرح دیبای پهلوی طباطبایی سیده است. فرزند حضرت زهرا (سلام الله علیها). حرم میآمد. حرم امام رضا چادر سرش میکرد. توی مشکلاتشان توسل پیدا میکردند. شاه میگوید من توی فلان گرفتاری به حضرت عباس (علیه السلام) متوسل شدم. بچهٔ شاه خودکشی کرده و میخواستند دفنش بکنند. موقع دفنش روضهٔ حضرت زهرا میخواندند. اینها هم هست. البته الان خیلی کثیفتر شدهاند. خیلی فاصله گرفتهاند. یک روزی ادعای این حرفها را هم داشتند. الان دیگر داشتم نمیکنند.
رهبر شهیدمان میفرمود (امام خمینی رحمه الله)، اللهم صل علی محمد. خیلی این جمله حکیمانه و فوقالعاده است. میفرمود که روبهروی طاغوت ایستاد. گاهی این طاغوت به حسب ظاهر شیعه بود، گاهی به حسب ظاهر سنی بود. یکیش محمدرضا پهلوی بود، یکیش صدام بود. البته آقا بعدش میفرمایند: «نه این شیعه بود، نه آن سنی بود.» تعبیر فوقالعاده را فرمود: «شیعهٔ انگلیسی، سنی آمریکایی.» فرمود: «نه این شیعه است، نه آن سنی است. همهشان یزیدند.» دم و دستگاه یزید. شیعه داریم، آخوند داریم، نماز شبخوان داریم، مداح داریم، مداح امام حسین داریم. یک هیئتی مال یک شهری هست، نمیخواهم اشاره بکنم. یکی دو سال پیش روپرتاژ. حالا روپرتاژ معادلش چیست؟ «آقا تبلیغات رسانهای». یک هیئتی، یک هیئت بزرگی توی شهر بزرگی در ایران. پیج، حالا صفحهٔ «اسرائیل به فارسی» در اینستاگرام. من دیگر کلمات انگلیسیش را بهکار ببرم چون رسانهای است. روپرتاژ این هیئت را پیج اسرائیل انجام داده بود. یعنی هیئت جمع شدند برای امام حسین سینهزنی کنند، اسرائیل دارد معرفی میکند. میگوید: «مردم، ببین این هیئت ما مداح داریم مورد علاقهٔ صهیونیستها، منبری داریم مورد علاقهٔ صهیونیستها.» هیئت داریم. چه بسا صهیونیستها نذری برایش بدهند و خرجش بکنند.
دستهبندی این است: «هر هیئتی، هر هیئتی، مثل حسین نیست.» دستهبندی، دستهبندی «مثل حسین، مثل یزید» است. این باید روبهروی یزید وایستد. آخوند شیعه داریم، یک سال اینجا ملت دارند کشته میشوند، یک کلمه علیه اسرائیل و آمریکا حرف نزده. بعد روبهروی ترامپ در میآید موضع میگیرد. ترامپ بهش میپرد بهش توهین میکند. این دوباره وایمیستد سر قشنگ. آدم میبیند «مثل حسین» و «مثل یزید». توی کشورهای اسلامی که توی سرشان دارد از دو طرف بمب میخورد، مردم یک دانه تجمع، یک دانه تظاهرات انجام نمیدهند. توی قطر، کویت و امارات و اینها، یک بار توی خیابان نمیآیند. بعد اسپانیا، ملت میریزند بیرون. خیلی جالب است این دستهبندی. چه جملهٔ حکیمانهای فرمود این رهبر شهید: «مثل حسین، مثل یزید.» عالم این شکلی شده.
شب اول عرض کردم توی همین کشور خودمان، شهرهای خودمان، خیابانهای خودمان قشنگ این جناحبندی این شکلی شده. امام حسینیها آمدند وسط داستان. داستان، داستان امامی حسینی شده، داستان حسینی یزیدی شده. دیگر کسی به اینهایی که توی خیابان است نمیگوید اصلاحطلب، اصولگرا، جبهه پایداری، چه میدانم، حتی انقلابی. میهندوستند ولی آن میهندوست پای پرچم امام حسین جلوه کرده. این کشور انقدر جنگ به خودش دیده. یکی از این سلبریتیها برداشت نوشت: «این کشور نمیدانم انقدر بهش تعرض شده تا حالا یک وجب از خاکش نگرفتند.» «هرکی تو ۳۰۰ سال اخیر به ما حمله کرده، از ما کنده. چی میگین؟ یک مشت بیسواد اراجیف میباف.» ۳۰۰ ساله هرکی به ایران حمله کرده، از ما کنده! بدون حمله کندن! بحرین و آرارات و اینها را بدون حمله از ما گرفتند. دشت امید و جاهای مختلفی که آن رضا شاه ملعون و پسرش مفت دادند رفت. بحرین را که برگشتن گفتن دختر آن بود، عروسش کردیم. هرکی آمد کند. توی این ۵۰ سال بوده که نتوانستند. چرا؟ چون توی جبههٔ «لبیک یا حسین» بود. صدای کربلا بود. عشق امام حسین بود. این نگه داشته. بار «مثل حسین»، حسینیهای مملکت را نگه داشته. روبهرویشان «مثل یزید» بود.
یزیدیها ویژگیشان چیست؟ حالا من در مورد این انشاءالله شبهای بعد نکاتی را عرض میکنم. شباهتهای این سردمداران آمریکا، این طواغیت دوران ما با یزید، نمونههای فراوانی دارد. یک بخشیش توی کلمات امام حسین (علیه السلام)، یک بخشیش هم با تحلیل آدم بهش میرسد. یعنی ویژگیهای یزید را میتواند پیدا کند. عیناً همهٔ ویژگیهای یزید، یکیش این بیرحمی است، این قساوت قلب است. دختر امام حسین (علیه السلام)، حضرت سکینه، وقتی مجلس یزید رفت بیرون آمد، گفت: «به خدا قسم توی عمرم قسیالقلبتر از یزید ندیدم و نخواهم دید. انقدی که من در این قساوت قلب دیدم، انقدر بیرحم!» شما این بیرحمی را امروز میبینید توی اسرائیلیها یکطور، توی آمریکاییها یکطور. مدرسه را با ۱۷۰ تا بچهٔ کوچک، صبح ماه رمضان، بعضی از این بچهها روزه بودند، بمباران بکنی، یکجوری این بچهها متلاشی بشوند از مکان نصیبی، یک دانه کفش، یک لنگه کفش مانده. پدرش هر شب میرود آنجا، میگوید میرود این خاکها را هی میکند، میگردد، میگوید شاید از بچهٔ من یک چیزی پیدا شود. چهار ماه این بچهها به شهادت رسیدند. این قبرستان گلزار شهدای مین، شبها قلقله است. دیدم یکی از این مادر این بچهها یک حرفی زد خیلی جیگر آدم آتیش میگیرد. گفت: «شبها پدر مادر این بچهها میروند قبرستان میگویند شب تاریک بچهمان میترسد.» بچه تنهاست توی قبرستان. بچهٔ ۸ ساله چهگناهی کرده بود؟ این دختربچهها عکسهایشان را دیدید، بچههای نحیف کوچک، بچههای معصوم، کجای جنگ توی آنها بودند؟
خبیث، کثیف، ملعون. یک قلمش آن داستان جزیرهٔ اپستینش. بچههای کوچک، دخترهای ۸ سال، ۹ سال. دیگر من نمیتوانم شرح زیادی بدهم. تجاوز بکنند، بچه را بکشند، تیکه تیکه کنند، گوشتش را کباب کنند، بخورند. کودککش، کودکخوار. یک وقتی من عرض کردم یزید سگ شرف داشت، به حسب ظاهر بعضی از کارهایی که اینها کردند دیگر یزید هم انجام نداده. یزید هرچی کرد کودکخوار نبود. این ترامپ ملعون، آن اهالی جزیرهٔ اپستین، اینها کودکخوار بودند. به شهادت اسناد معتبری که خود آمریکاییها و غربیها منتشر کردند. نهادهای امنیتی ما بگوید جنس اینها همان است. کودککش، کودککش. شب سوم محرم شب سوم روضهٔ سه ساله میخوانند. توی این یک سال خیلی بچههای کوچک از دست دادیم. خیلی بچهها شهید شدند، خیلی بچهها مظلومانه شهید شدند، غریبانه شهید شدند. ولی همانجور که امام حسین سید شهداست و دیگر مصیبتی مثل مصیبت او تکرار نمیشود، این بچهٔ سه ساله، سیدهٔ بچههای شهداست. شاید دیگر مثل این مصیبت توی کودکان کسی تکرار نشود. بچهٔ شهیدی که اینجور داغ ببیند و اینجور شهید بشود، اینجور شهید.
این بچههای شهدا کنار باباهاشان شهید شدند. مظلوم بودند. مجتبی سه روزه بود، سه روزش بود. از باب ارادت به رهبر عزیزمان اسم این بچه را مجتبی گذاشتند. بچهٔ سه روزه توی بغل مادرش. بعضی از این بچهها در حین شیر خوردن شهید شدند. آن خانهای که در منیریهٔ تهران زدند، آن مادر، آن فرزند، بچه شیر داشته میخورده بغل مادرش بوده. اینها فاجعه است، اینها جنایتهای بزرگی است. کنار پدر شهید شده به خاطر پدرش شهید شده. توی ماشین پدر بوده، توی خانه کنار پدر بوده ولی ما شهیدی بهمان گزارش نرسیده با سر بریدهٔ پدر شهید بشود. این را دیگر خبر نداریم. این اختصاصی این بچه است.
از سر شب بهانه گرفت: «عمه، من دلتنگم، عمه، من بیقرارم.» یکی از این بچههای شهدا دیدم یک دختر بچهٔ چهار پنج ساله، مادرش فیلم گرفته و منتشر کرده بود. بچه خواب بوده. توی خواب بابایش را میبیند. بابایش محل کار بوده. توی خواب بابایش را میبیند، انگار بابایش آمده بغلش کرده. بچه از خواب بیدار میشود، شروع میکند گریه کردن. مادرش هم بیخبر شروع میکند فیلم گرفتن. «بابا وقتی برگشت خانه بهش نشان بده که بچه یهو از خواب پریده گریه میکند، بیقرار است.» بعدها به مادره خبر میدهند همان لحظه، لحظهٔ شهادت بابا بوده. بابا آمده توی خواب بهش سر زده. باهاش خداحافظی کرده. اینها را داریم ولی اینکه سر بریده توی خرابه بیاید این را دیگر نداریم، این را نشنیدهایم. بچه بیتابی کرد، بیقراری کرد. این ملعون برگشت گفت: «آرامش کنید، ساکتش کنید.» گفتند: «چهشکلی؟» گفت: «بابایش را برایش ببرید.»
امسال روضههای ما متفاوت شده. ماها هم خیاباننشین شدیم. یا اباعبدالله، عشق تو ما را به این خیابانها کشانده ولی این خیاباننشینی کجا، آن خرابهنشینی کجا! تجربهٔ گریه توی خیابان را نداشتیم ولی این تجربه به تجربهٔ گریه توی خرابه نمیرسد. با زن و بچه بیاییم توی خیابان. فکر نمیکردیم یک زمانی اینجور برایت روضه بگیریم ولی باز هم به روضهٔ بچههای تو نمیرسد. زیر دیواری که آمادهٔ ریختن بود، این بچهها جمع بودند. گرسنه، تشنه، بیپناه. امام سجاد فرمود: «با آفتاب ظهر صورتمان میسوخت، با باد شب صورتمان ترک ترک.» اینجور بودند. این زن و بچه توی این وضعیت سیلی خوردن، تازیانه خوردن. تشت آوردن جلو بچه گذاشتند. بچه توی آن گرسنگی، با آن وضعیت، ببینید حال بچه چی بود؟ بچه خیال کرد اینها برای من غذا آوردند. توی این گرسنگی این چند وقت اینجور ما را تحقیر کردند. صدا زد: «یا عَمَّتَا إِنِّی لَا أُرِیدُ غِذَاءً!» «عمه، من غذا نمیخواهم.» روپوش را کنار زدند یا خودش یا دیگران. یهو بچه چشمش افتاد. فَأَذَنَ بِرَأْسِ أَبِیهَا. یهو دید سر بابا را آوردهاند. خودش را انداخت روی سر. گفت: «لبهاش را گذاشت روی لبهای بابا.» چه صحنهای شد! چقدر بچه دلتنگ بوده. چقدر بچه دلتنگ بوسهٔ بابا بوده. «بابا، از وقتی تو رفتی، دیگر کسی من را نبوسیده. بابا، دیگر کسی من را نوازش نکرده. هرکی سمتم آمد فقط موهایم را کشید.» روضهام را تمام کنم. بچه لبهایش را گذاشت. البته درددلی کرد، حرفهایی زد: «من للیتیم حتی تکبر؟» «بابا، بچهٔ یتیم کی را دارد؟ بچهٔ یتیم بابا میخواهد. من بدون تو چطور بزرگ شوم؟ سایهٔ بالا سرم نباشد. این زنها را ببین. این موهای پریشانم را ببین.» یکم از حال بابا پرسید: «من الذی قطع وریدک؟» «رگ گردنت را کی زد بابا؟» یهو دیدند بچه لبها را گذاشت ساکت شد. بچه ساکت شد. شما ناله بزنید. اهل خرابه فکر کردند بچه بیتابی کرده. خسته بوده. زیاد گریه کرده. خوابش برده. یکم گذشت، بچه را تکان دادند که ببینند بچه در چه حالی است. دیدند هرچی تکان دادند بچه تکان نخورد. فهمیدند روی لب بابا تمام کرد. چی دیده بود از این لبهای بابا نمیدانم. چی شد برای این بچه نمیدانم ولی احتمالی میدهم. احتمالاً ترک ترک این لبها را که دید، بچه دیگر دوام نیاورد.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه دوم: چرا آمریکا شکست میخورد؟
مثل یزید
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات مثل یزید
جلسه نهم: کربلا همچنان ادامه دارد
مثل یزید
جلسه دوم: چرا آمریکا شکست میخورد؟
مثل یزید
در حال بارگذاری نظرات...