علم نحو

جلسه هفتم

01:00:36
28

مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نه‌تنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن می‌شود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون می‌آورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر می‌نشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایه‌های پنهان آیات بدل می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر می‌خواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن می‌برد.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم

در بحث حروف، اولین بحثی که داشتیم حروف عطف بود. در بحث حروف عطف، به امر دهم بحث رسیدیم. البته امر دهم را یادم هست که خوانده شد. امر یازدهم، امر هادی‌عشر: «مغایرت بین معطوف و معطوف‌علیه، ولو بالعموم و الخصوص». یعنی معطوف و معطوف‌علیه باید با همدیگر تفاوت داشته باشند، ولو تفاوت مطلق نباشد. نمی‌شود معطوف و معطوف‌علیه دقیقاً یکی باشند؛ مثلاً «انسان و بشر». این دو نفر، یکی‌ انسان است و دیگری بشر؛ ولی گاهی عطفِ اول و دومِ شما هیچ تفاوتی با همدیگر ندارد و کلمه اول با کلمه دوم دقیقاً یکی است. درست شد؟ این معنای «رأیتُ کتاباً» و مثلاً «بیتَ قرآن و تبیان قرآن» یکی است. «تبیانِ قرآن» در اینجا به معنی خود قرآن است.
مگر اینکه آن خصوص، منقوش باشد؛ یعنی بعضی چیزها را شامل شود که قرآن نباشد و تبیان باشد و قرآن نباشد. وگرنه اگر دقیقاً این و آن یکی باشند، نمیشود این دو را به همدیگر عطف کرد؛ چرا که «شیء بر خودش عطف نمی‌شود». این بحث در فارسی و در ادبیات فارسی هم به درد می‌خورد. «محقق و پژوهشگر». فرق این دو تا چیست؟ به این‌ها در ادبیات فارسی «عطف بی‌نقش» می‌گویند. یکی از چیزهایی که اختلال در متن ایجاد می‌کند، «عطف بی‌نقش» است؛ دو کلمه‌ای که یکی هستند، مثل «محقق و پژوهشگر».
مگر اینکه عطفِ شما «عطف تفسیری» باشد. ما یک عطف تفسیری داریم که در کفایه خیلی به کار رفته است. متن کفایه پر از عطف تفسیری است. (واو می‌آورد و کلمه بعدی دقیقاً عبارت قبلی است؛ فقط توضیح بیشتری می‌دهد). واو تفسیر، البته بحثی است که می‌شود واو تفسیر به کار برد یا نه. روی این قاعده که ایشان اینجا می‌گوید، ما واو تفسیر هم نخواهیم داشت؛ چون این هم عطف بی‌نقش است. ولی در استعمالات می‌بینیم که هست. در استعمال عرب، ما عطف تفسیری داریم، ولی در هر صورت، «شیء بر خودش عطف نمی‌کند».
یک تفاوتی باید بین معطوف و معطوف‌علیه باشد، آن هم چیست؟ در اجمال و در مجمل و مبین بودنش: اولی مجمل است و دومی مبین؛ تفاوت اول و دومی. این هم باز یک تفاوتی می‌شود. مثال آن خصوص مثل «اکرم العلما والفقهاء». «علما و فقها را اکرام کن». خب، این الان درست است یا درست نیست؟ چرا؟ چون رابطه‌اش «خصوص مطلق» است. «فقرا والمساکین». این‌ها چیست؟ «خصوص من وجه» است. «إذا افترقا اتحدا و إذا اجتمعا افترقا». اگر با همدیگر آمدند (فقرا و مساکین)، معنایش فرق می‌کند. اگر تک‌تک آمدند، فقیر به معنای مسکین هم هست و مسکین به معنای فقیر هم هست. فقیر و مسکین با هم آمدند، دو تا معناست. تحقیق چیز دیگری‌ست. جار، خوب مثال زد: «حافظوا علی الصلوات و الصلاة الوسطی». «خصوص مطلق» معلوم می‌شود. یک تاکید ویژه‌ای روی نماز وسطی که نماز ظهر است ( چرا حالا تاکید ویژه؟ چون وسط اشتغالات و وسط کار و زندگی است. آن دو تا دیگر، دو سر شب است؛ طرف یا در سحر (اول صبح) پا می‌شود که خواب است و زندگی شروع نشده و محل کار نیست، یا غروب است که کارها تعطیل شده و بازگشته و تاریک شده). این وسط کار و وسط بنایی و وسط رنگ‌کاری، اذان می‌گویند: «صلوة الوسطی». این مخصوص است و باید حواست به آن باشد. «ذکر خاص بعد از عام به خاطر شدت اهتمام به آن». بله! «مترادفان عطف می‌شوند به خاطر غرض تاکید».
یک وقتی دو چیز هر دو یک معنا را دارند، ولی به همدیگر عطف هم می‌شوند؟ چرا؟ چون تاکید را برساند. مثل چی؟ «انما اشکو بَثّی و حُزنی». البته این مبنای ما نیست؛ این‌ها مبنای مرحوم سید هاشم تهرانی است. ما قائل به این ترادف و این گونه چیزها نیستیم. حالا مثل مصطفوی هم نیستیم که بگوییم کلاً ترادف را قبول نداریم. در ادبیات عرب، ترادف را قبول داریم. در ادبیات عرب، «بَثّ» کجا و «حُزن» کجا؟ «حُزن» به معنای گرفتگی است و «بَثّ» به معنای پراکندگی و تشویش خاطر. آدم کمی ذهنش اینجاست و کمی ذهنش آنجاست؛ این می‌شود «بَثّ». این چیزی که تلویزیون پخش می‌شود و می‌گویند «البث المباشر»، عربِ امروز برنامه زنده تلویزیونی را «البث المباشر» می‌گوید. ما می‌گوییم: «پخش می‌شود». این‌ها می‌گویند: «بث می‌شود». «پخش زنده». «بَثّ» یعنی پخش روی زمین. پخشش کردم، گستردش کردم "بَسَطَ فی الارض"، این می‌شود پخش مستقیم؛ «البث المباشر». درست شد؟ خب، «بَثّ» یعنی چه؟ پراکندگی، پراکندگیِ خاطر، آدمی که اضطراب دارد، پراکنده‌خاطر است. کمی دلش این‌ور است: «نکند بچه‌ام به آنجا رفته باشد»، «نکند بچه‌ام به اینجا رفته باشد».
یعقوب (ع) است دیگر. «اشکو بَثّی و حُزنی». حضرت یعقوب (ع) دید که یوسف (ع) نیامد. حالا دچار «بَثّ» شده است. این کلمات در بحث‌های روانشناسی فوق‌العاده به درد شما می‌خورَد. اصلاً خود کلمه «بَسَطَ» و «بَثَّ» یعنی چه؟ فرقش با «حُزن» چیست؟ «حُزن» گرفتگی است در ازای از دست دادن چیزی. «بَثّ» تشویش خاطر است، هی احتمالات مختلف (یک حُزن دارد چون می‌داند یوسف (ع) نیامده، دوری او باعث حُزن شده است از یک طرف. یک نگرانی دارد: «نمی‌دانم کجاست»، «بچه‌ام را گرگ دریده»، «دسته دزدها آن را برده‌اند»، «کلیه‌هایش را درآورده‌اند؟»، «زنده است؟»، «مرده است؟»، «تشنه است؟»، «گرسنه است؟»، «گرگ‌های بیابان نیامده‌اند؟»، «نکند احتیاج به کمک من نداشته باشد؟»). صد تا چیز! آدم دلش، به قول امروزی‌ها، دلش به صد جا می‌رود؛ این می‌شود «بَثّ».
حالا ایشان گفته: «بَثّ» و «حُزن» یکی است و به خاطر تاکید، مترادفان با همدیگر عطف شدند. باشد، ما هم قبول کردیم. «اولئک علیهم صلواتٌ من ربهم و رحمة». صلوات و رحمت. صلوات یک چیز است و رحمت یک چیز. صلوات به معنای انعطاف است. هر چیزی به چیزی منعطف بشود، می‌شود صلوات. «صلوات» جمع صلاة است. ما در فارسی می‌گوییم «صلاة» و «صلوات» یکی است. «صلاة» برای خدا می‌خوانند و «صلوات» برای پیامبر (ص) می‌فرستند. آن هم صلاة است: «الصلوة علی رسول‌الله»، صلوات بر رسول‌الله. (روایت صلوات بفرست) می‌گوید: «صلوات بفرست برای پیامبر». بله، این جمع و آن مفرد است. حالا نکته‌اش چیست؟ نکته این است: انعطاف شما به سمت خدا، می‌شود صلاة شما. «صلوة العبد». انعطاف خدا به سمت شما، می‌شود «صلوات الله». «صلواتٌ من ربِّهم». (آن هم نه صلاة، چند تا صلاة!) انعطاف خدا به پیامبر (ص) می‌شود صلاة. صلاة ما به پیامبر (ص)، انعطاف ما به پیامبر (ص) می‌شود صلاة ما به پیامبر (ص).
سلام. برای انعطاف یک چوبی، وقتی منعطف می‌شود، به این می‌گویند صلاة. بله، «اولئَک عَلَیهِم صلواتٌ من ربِهِم و رحمة». رحمت هم که معنایش، رحمت، یعنی در برگرفتن و از «رَحِم» می‌آید. با «رَحِم» اشتقاق دارد، اشتغال که بالاتر است. اصل واحد بالاتر از اشتقاق است. رحم و رحمت با همدیگر اصل واحد دارند، یک ریشه: اصلاً از یک کلمه، به معنای دربرگرفتگی است. وقتی چیزی، چیزی را در بر می‌گیرد، در آغوش می‌گیرد، رحمت به معنای در آغوش گرفتن و در کنف لُطف گرفتن است. این چه رحمتی است؟ خوب! دیدید صلوات هم با رحمت فرق کرد. ولی گفتند: اشکال ندارد! به خاطر قواعد نحویش می‌خوانیم وگرنه... بله! «نمازمان را پشت علی (ع) می‌خوانیم، ناهارمان را با معاویه». «لا ترا فیها عوجًا و لا أمتَا». «عوج» و «أَمْت». گفتند که مترادف‌اند. این دو تا هم با همدیگر تفاوت دارند. شاعر گفته: «و قدَّتِ العَظیمَ خانهُ لاراهُ لا شیءَ و الفا»، و «الفا کذبًا و معیّنه». و بعضی هم هستند که گفتند: «لا ترادف فی اللغة». یک عده هم گفتند که اصلاً ما مرادف در لغت نداریم؛ وسایل مصطفوی. «پس هر آنچه که شاهد آورده شده از آنها بینهما فرقٌ من جهت». همه‌ی این‌ها که گفتی، اونا با همدیگر تفاوت دارند و تفصیل در محل خودش است و «کتب الفروق اللغویة». کجا باید این‌ها را بحث کرد؟ در کتاب‌هایی که فرقِ لغات را با همدیگر گفته‌اند. یکی از بهترین کتاب‌های «فروق اللغویة» همین «فروق اللغة» ابوهلال عسکری است که عرض کردم. مرحوم جزایری هم کتاب «فروق لغت» دارد. این دو کتاب، کتاب‌های خوبی‌ست. تفاوت لغات با همدیگر چیست؟ خیلی به درد می‌خورد. ابوعبی هلال عسکری مال قرن شش به نظر یا پنج یا شش، کتابش منزلتی دارد.
امر دوازدهم: «عطف زمان بر مکان جایز است و عطف مکان به زمان هم جایز». خلاف. مثل چیست؟ «لقد نصرکم اللهُ فی مواطنَ کثیرةٍ و یومَ حنین». خدا شما را در خیلی جاها نصرت کرد و روز حنین شما را نصرت کرد. «یوم حنین» چیست؟ ظرف زمان. «مواطن کثیرة» جمع مکان است. جمعِ چیست؟ «مَوطِن». «مَوطِن» چه کلمه‌ای است؟ اسم مکان، از ماده «وَطَن». «مَوثَن» درست است یا «مَوطِن»؟ اصلش «مَفعَل» یا «مَفعِل» است، جفتش می‌آید ولی خب «مفعل» بیشترین. احسنت! «مواطن» چه جمعی است؟ مکسّر. «کثیرة» چرا مؤنث آمده است؟ «کثیرةً» چرا شده؟ آن «مواطن» منتهی‌الجموع است. و ترجمه‌اش خودش چیست؟ جای دو تا «مَوطِن» است دیگر. «مکان وَطَن»، «محل وَطَن» که معنا ندارد. «مکان وَطَن». «محل وَطَن»، خدا شما را در محل وطن نصرت کرد یا در مکان وطن، مکانی که وطنتان بود، کمک کرد؟ یا زمانی که... خود کلمه را در نظر بگیریم، مضافی در تقدیر می‌گیرد. «أیام کنتم فی مواطن کثیرة». یا «مواطن» اسم مکان است یا اسم زمان باید باشد دیگر. «مفعل» یا اسم زمان است یا اسم مکان. حالا مثلاً می‌گوییم: «مَغْرِب» اسم زمان، «مَسجِد» اسم مکان. حالا اسم زمان و اسم مکان یعنی چه؟ یعنی مکانی که ماده فعل، ماده در آن واقع می‌شود. ماده سجود. مکانی که ماده سجود واقع می‌شود، می‌شود «مسجد». زمانی که ماده غروب واقع می‌شود، می‌شود «مَغْرِب». حالا ماده وطن خودش از سنخ زمان است یا مکان است؟ مکان. محل. خیلی شاذ است. کسی «مَغْرِبِ مَکانِ غروب» را زمان غروب اصلاً تبدّل نمی‌کند برای من، به هیچ وجه. «بلاد اسلامی». «مراکش». خب، آن هم در واقع، آن هم مجاز است. یعنی در واقع در بین کشورهای اسلامی کجا آفتاب غروب می‌کند؟ در کشور مغرب. باشد، اشکال ندارد.
بحث زمان‌ها و این‌ها یک بحث است. بحث اینکه از خود همان هم دوباره مجاز است. یعنی می‌گویند روی کره زمین آفتاب اول کجا می‌زند؟ ژاپن. آخر کجا می‌زند؟ مثلاً آمریکا و کانادا، بر فرض. مثلاً اینجا می‌شود مغرب. مغرب، خود واژه «مغرب» دارد از اسم زمان خارج می‌شود و اسم مکان می‌شود. نه، ممکن است مجازاً به خاطر تناسبی، این اسم زمان باشد. یک چیزی هم بگویم. او مجاز است. خود این کلمه وصل شده برای اسم زمانِ غروب. حالا «مَوطِن» اسم مکان، مکانی که وطن در آن واقع می‌شود. چون وطن که یک مکان نیست که! وطن یعنی جایی که شما آنجا را برای زندگی اتخاذ می‌کنی. رضا تمدن و این‌ها معنادار! وطن یعنی مکانی که اتخاذ کردید برای زندگی. این می‌شود «مَوطِن». جمعش می‌شود «مَواطِن». «مَواطِن کثیرةٍ و یومَ حُنین». حنین چیست؟ بر وزن «فاعِل» چی می‌شد؟ «مِفْعَل». اسم «مِفْعَل». «یومَ حنین». پس اینجا زمان به مکان و اتبعوا فی هذه الدنیا لعنةً و یوم القیامة یک شیرمَردی می‌خواهیم این را تجزیه و ترکیب کند.
«اُتبِعوا» سوره ۱۳، پس اول بابش چیست؟ اول ماده‌اش، ماده‌اش چیست؟ بابش چیست؟ «أفعَلَ». سوره ۱۳، اول ما به دوستان همیشه گفتیم: اول ترجمه، راحت‌ترین کار. «اتباع» یعنی چه؟ خود «تبعیت» یعنی چه؟ «اِتباع» یعنی چه؟ باب «افعال»، معنی‌اش چی بود؟ آها! «تعدیه». یعنی چه؟ این‌ها مال اینجاست! این‌ها دیگر چی می‌گوییم؟ اگر بخواهیم قرآن می‌گوییم: «تَبِعَ» و «اَتْبَعَ». با «اِتباع خارجِی» اشتباه نشود. «اَتْبِعْ». «اِتباع». باب افعال، معنای اصلی باب افعال «تعدیه» است. معنای «تعدیه» چیست؟ بنا به عبارتی که مرحوم رضی در «شرح کافی» فرموده است، خب اصل چی بود؟ خدمت شما عرض کنم که «جعل و شیءٌ ذاتَ اصلٍ». خب، الان ما در «اِتباع»، فاعل و مفعولِ او، کی بود؟ «قُطبَو». یک دور با همدیگر صرف کنیم: «اَتَبَعَ، یَتْبَعُ، اِتباعًا. اَتْبَعَ، اِتباعًا. اَتْبِعوا، اَتَبِعْ، اَتِبِعْ». نه، «اَتَبِعْ». «اِتباعًا، اِتباعَین، اِتباعاتٌ». تمام. «اِتباعَین، اِتباعَتَین، اِتباعُتُ». اگر بخواهیم مجهولش کنیم، مجهولش چی می‌شود؟ «اَتْبَعَ» می‌شود. «بُتْ». «قُطبَو». «قُطبَو»، صیغه مجهول بازی. «قُطبَو»، «اَتْبَعَ». عکس «عَتَبَ». «عَتَبَ». یک سوال. چرا مجهول کردید؟ مجهول گرفت ازش. مجهول گرفت. آها، از «متعدی» می‌شود مجهول گرفت. درست است. آن متعدی با این تعدیه چه فرقی می‌کند؟ متعدی بوده که آوردی مجهول گرفتیم ازش. متعدی بودی، مجهول گرفتیم. ولی در باب افعال باز «متعدی» یعنی چه؟ سوالم جا افتاد. دو مفعولی متعدی به نفسه بوده. مجهولش کردی. وقتی مجهول کردیم، چی می‌شود؟ لازم می‌شود. درست است. یک بحث همین است که دو مفعولی بوده. «اَتْبَعَهُ حسینٌ علیٌ زیدًا» مثلاً. خوب. معنی «اِتباع» وقت چیست؟ من به تبعیت درآوردم فلانی را در تبعِ فلانی. پس «تعدیه» یعنی چه؟ «جَعلُ الشیءِ ذا أصلٍ». من یک چیزی را صاحبِ اصل می‌کنم. اصل ما چی بود؟ تبعیت.
اتباع یعنی چی؟ «من شما را در تبعیت دیگری در می‌آورم». این می‌شود «اتباع». خودت اگر در تبعیت دیگری بودی: «تَبِعَتْ زیدًا». درست شد؟ یعنی چه؟ یعنی «شما در تبعیت زید رفت». ولی من می‌گویم: «اَتْبَعْتُکَ زیداً»، «زیداً». این دو مفعولی‌ست. پس حالا چه اتفاقی افتاد؟ مجهول شد، یک مفعولی شد. حالا چون یک مفعولی شد، «اُتْبِعُوا». وادار به تبعیت شدن. خب، یک مجهولش رفت، یک مفعولش رفت. که کی بود؟ این‌ها «قُطْبَو». «اُتْبِعُوا فی هذه الدنیا لعنةً». این‌ها در تبعیت چی فرستاده شدند؟ در تبعیت لعنت. «لعنت»، ضد «رحمت» است. «افسارگسیختگی»، «رهایی»، «وِل بودن» (از کَنَفِ حمایت و لطف خدا خارج می‌شود). «لعنت». خب، پس معنای «اِتباع» فهمیده شد. معنای «تعدیه» فهمیده شد. «تعدیه» به چه معنا بود؟
یک «متعدی به نفسه» داریم، یک «تعدیه» داریم. «متعدی به نفسه» یعنی مفعول می‌گیرد. «تعدیه» یعنی «جعل الشیء ذا أصل». این را هیچ وقت یادتان نرود. «جعل الشیء ذا أصل». من چیزی را... الان اینجا می‌خواهم بگویم «اِتباعِ» کی به کی؟ اِتباعِ من، زید را در تبعیتِ امر. درست است؟ «جعل الشیءِ شیءٌ» آنجا کیست؟ این زید است. «ذا أصلٍ». اصل ما چیست؟ نه، اصل «تبعیت»؟ «اِتباع» یعنی چه؟ «قرار دادم زید را صاحب تبعیت». «اِتباع» یعنی درست. «اِکرام» یعنی چه؟ «اِکرام من زید را» یعنی چه؟ بله. اصلش چیست؟ «کرامت». «اِکرام مزیداً» یعنی چه؟ «قرار دادم من زید را صاحب کرامت». روشن است. «احسان» یعنی چه؟ بقالی پیدا نمی‌کند. «احسان» یعنی چه؟ «احسان من والدین را» یعنی «قرار دادم من... قرار دادن من والدین را صاحب حُسن». «احسانِ والدین» یعنی این: «جعل الشیءِ ذا أصلٍ». یعنی والدین را قرار بده «مایه آبروشان باشد». «احسان والدین» تمام شد. پول بده. «احسانِ سفره». «احسان سفره»، «اِطعام». «اِطعام» یعنی چه؟ «اِطعام من فقرا را» یعنی چه؟ یعنی «فقرا را ذا طعام قرار دادن». «من فقرا را صاحبان طعام کردم». «اِطعام» یعنی «ذا أصلٍ». «تعدیه» یعنی این. هر وقت «تعدیه»... حالا نکته بعد در باب افعال چرا «قرار دادم من زید را صاحب تبعیت صاحب مثلاً»، «زید در تبعیتِ امر». نه، نه، صاحب تبعیت نه. یعنی «اونی که دارد ازش تبعیت می‌کند»، فاعل. نه مفعول! چرا؟ اون دو مفعولی بود، این یک مفعولی. دو تا مفعول داشت. «أتْبَعتُ زیداً عمراً» را. «فقرا» «اَطْعَمْتُ الفقراءَ». این یک مفعول. «أَتْبَعتُ زیداً عمراً».
حالا ما هم در باب... خب، دیگر نکات سابقمان را داریم مرور می‌کنیم، اشکالی هم ندارد. در باب «افعال»، تعدیه داریم. در باب «تفعیل» هم تعدیه داریم. فرق این دو تا با همدیگر چیست؟ در مورد خود «نَزَّلنَاهُ» که می‌گوییم، یعنی دیگران نازلش کردند. ما بودیم دیگر! «نَزَّلنَاهُ». بله، چه تفاوتی دارد؟ توجهش یکی است. جفتش «جعل و شیءٌ ذا أصلٍ». الان من می‌گویم: آقا، «أنْزَلْتُ القرآنَ» یا «نَزَّلْتُ القرآنَ». «انزالِ دَفْعِی» این هم «تدریجی». قبول. فرق این دو تا با همدیگر چیست؟ «انزال» یعنی چه؟ «جعلُ الشیءِ نزولًا». صاحب نزول قرار دادن. نازل کردن یعنی چه؟ یعنی «من او را نازل قرار دادم». درست است؟ صاحب یا «صاحب منزلت» قرار دادم. جفتش معنا می‌دهد: «او را صاحب منزلت قرار دادم». «منزلت» که مصدر میمی است. «نزول» هم که مصدر معمولی. ما در فارسی بین «منزلت» و «نزول»، تفاوت می‌گذاریم. عربی یکی است: بالا، «جایگاه بالا». «منزل» یعنی پایین. «منزلت پیدا کرد؟». «منزلت پیدا کرد» آمد پایین؟ بالا؟ «نزول پیدا کرد» آمد پایین. «جعل الشیءِ ذا منزلةٍ». «جعل الشیءِ ذا نزولٍ». درست. حالا تفاوت «انزال» و «تنزیل» چیست؟ در «انزال» (در افعال) تعدیه است با توجه به فاعل. در «تفعیل» تعدیه است با توجه به مفعول. در «انزلتُ القرآنَ» و «نَزَّلتُ القرآنَ»، فاعل کیست؟ در «فاعل»، قرآن چیست؟ فرق «انزال» و «تنزیل» چیست؟ «انزلتُ القرآنَ» را من می‌خواهم ترجمه کنم با «نَزَّلتُ القرآنَ».
اینه. خوب ترجمه دقت کنید. فارسیش اینه: «انزلتُ القرآنَ»، «من قرآن را نازل کردم». «نَزَّلتُ القرآنَ»، «من قرآن را نازل کردم». تفاوتش معلوم شد؟ «من قرآن را نازل کردم». درست شد؟ لذت بردید یا نه؟ این‌ها از کجا درآمد؟ همه این‌هایی که گفتیم در «تحقیق در کلمات القرآن الکریم» مرحوم مصطفوی است. «اللهُمَّ صَلِّ عَلَی». تحقیق را بخوانید. خب، حالا این آیه سوره مبارکه هود، آیه ۶۶. «دنیا لعنت». ترجمه بفرمایید. اول «اُتْبِعُوا». ترجمه‌اش چی شد؟ خود «تبعیت کردم» نه، «قُطْبَو شدند». یعنی «به تبعیت وادار شدند». «تبعیت چی وادار شدند؟». «تبعیت لعنت». آها! هم اینجا، هم روز قیامت. حالا «فی هذه الدنیا» چیست؟ مکان، زمان. «یوم القیامة» چیست؟ عطف چی به چیست؟ زمان به مکانش. «هم تو این دنیا به تبعیت از لعنت وادار شدند، هم یوم القیامة». در مورد قوم فرعون است، به نظرم. «أیام» را در تقدیر بگیریم، لطفاً. عطف زمان به مکانش است. خب، آیه ۶۰ سوره هود در مورد قوم عاد و «تلكَ عادٌ جَحَدوا بِآياتِ رَبِّهِم وَرُسِلِهِ وَاتَّبَعوا». چقدر قشنگه قرآن. «وَاتَّبَعوا أَمرَ كُلِّ جَبّارٍ عَنيدٍ». و «اُتْبِعوا فیها هذه الدنیا لعنةً». یک «اِتباع» کردند، یک «اُتْبِعوا» شدند. این‌ها به تبعیت «جبار عنید» رفتند، ولی باطل. «جبار عنید» چیست؟ لعنت! فکر کردند دارند دنبال «جبار عنید» می‌روند، در واقع دنبال چی رفتند؟ در این دنیا، فاعلش «اِتباع» است. این‌ها «اُتْبِعُوا» هم که خب وادار شدند. فاعلِ محذوف، خداست دیگر. خدا این‌ها را به تبعیتِ خوب «اَلَا اِنَّ عَادًا کَفَرُوا رَبَّهُمْ. اَلَا بُعدًَا لِّعَادٍ قَوْمِ هُودٍ».
خوب! دنیا مکان معیشت است، زمان معیشت نیست. قرآن فرموده: «تریدون عَرَضَ الدنیا والله یریدُ الآخرة». عرض دنیا، ظواهر. ایشان هم یک فضای اخلاقی و عرفانی دارد. مرحوم سید هاشم تهرانی، به مناسبت کارهایی دارد اینجا. همین «عَرَضَ الدنیا» چیست؟ «تریدون عَرَضَ الدنیا والله یریدُ الآخرة». «عَرَضَ الدنیا»، ظواهر دنیاست. حروف عطف، «الأمرُ الثانی عشر». می‌فرماید خصوصیات ویژگی. الان بحث این است که می‌شود زمان به مکان عطف شود، مکان به زمان عطف شود. خصوصیات عطف آیات قرآن. استعمالات نکات بلاغی و این‌ها دارد دیگر. نکات بلاغی دارد. می‌نویسد نیست. حالا به صورت قاعده بعید می‌دانم درآورده باشم در بلاغت که این قاعده‌اش چیست؟ عطف زمان.
نکات بلاغی دارد. حالا یک بحثی در فلسفه است که اصلاً زمان و مکان، نسبتش با همدیگر چیست؟ که از بحث‌های سنگین فلسفه همین زمان، بحث «زمان تصرم وجودی». زمان از مباحث سنگین فلسفه و رابطه زمان با مکان. خب! «تُريدونَ عرضَ الدنيا والله يُريدُ الآخرةَ». «عَرَضَ الدنيا» چیست؟ ظواهر زائله. جالبه للنفوس جاهله! یعنی یک سری ظواهر است که این‌ها زایل می‌شود و این‌ها جلب می‌کند توجهِ یک عده را. توجه کیا را جلب می‌کند؟ نفوسِ جاهله را. و زمان لیس له عَرَضٌ. دنیا، آقا. مکان زمان نیست؟ «فی هذه دنیا». دنیا مکان. چرا؟ چون «عَرَض» دارد. زمان برایش «عَرَض»ی نیست. مکان «عَرَض» دارد. زمان «عَرَض». یکی از تفاوت‌های زمان مکان است. لذا دنیا چون «عَرَض» دارد، زمان یا مکان است. مکان. اگر زمان بود، «عَرَض» نداشت. خسته جان ارس. این «عَرَض»، حالا یا معنایش معنای فلسفی «عَرَض»ه یا معنایش اونه. یا خیلی به لسان قرآن کلمات فلسفی نمی‌خورد. «عارض» می‌شود. چرا؟ ندارم. قرآن برای عرف نازل شده، لسان عربی. اگر «عَرَض» داشت، خب برای اینکه مکان بقا دارد، بقا دارد. یک چیزی برایش «عارض» می‌شود و ازش جدا می‌شود. ولی زمان بقایی ندارد که بخواهد چیزی هم برایش «عارض» بشود و ازش جدا بشود. خودش «عارضه». زمان خودش «ارس».
در زمان چیزی، زمان جلب توجهی نمی‌کند که «عرض الحیات دنیا» بخواهد باشد. نفوس جاهله چطور می‌خواهد جذب ساعت شود؟ می‌گوید: «آقا! من کشته مرده ساعت دوازده و ربع تا دوازده و سی هستم. زمانش را دوست دارم». زمان که دوست‌داشتنی نیستش که! تو این اتفاق را دوست داری. «ساعت یک تا دو مثلاً فلان برنامه را پخش می‌کند، دوست دارم». خود ساعت را که این تیک‌تیک ساعت، خود زمان، خود این زمان، این فاصله. این را من دوست دارم؟ دلبسته اینم؟ اصلاً «تُريدونَ عرضَ الدنيا».
امر سیزدهم: «عطف متعدد اگر با واو باشد، یعنی همه را با واو عطف کند، معطوف‌علیه آقا! چقدر این قاعده مهم است! چقدر توی هم در تفسیر خیلی مهم است، هم در اصول بحث می‌شود». اگر همه را با واو عطف کردیم، معطوف‌علیه مال کدام است؟ «معطوف‌علیه للجمیع هو الأول». یعنی معطوف‌علیه که آمد، به همه‌اش عطف می‌شود. درست شد؟ اولی. یعنی «اولی» را دریاب. معطوف‌علیه عطف متعدد، می‌شود همان «اولی». واحد. بعدش چیست؟ مثلاً واحد و چی؟ بله.
ولی اگر «فا» باشد حرف عطفمان یا «ثم» باشد، معطوف‌علیه مال هر معطوفی است. «و کُلُّ معطوفٍ هو ما قبلهُ». هر معطوف‌الیه با معطوف قبلی‌اش متصل می‌شود. «لأنَّهما ترتیب». این‌ها به خاطر ترتیب. اگر «واو» باشد، آخری به اولی می‌خورد. اگر «ثم» و «فا» باشد، دوتادوتا با هم. «جاءَ زیدٌ ثمَّ عمرٌ و بَکرٌ ثمَّ خالدٌ و علیٌ ثمَّ حسنٌ». آن‌هایی که «واو» «واو» بود، یک آخری به اولی خورد. فقره فقره بود دیگر. «جاءَ زیدٌ و بَکرٌ». «زیدٌ و بَکرٌ» یک. «ثمَّ جاءَ زیدٌ ثمَّ بَکرٌ و خالدٌ ثمَّ عمرٌ». خالد و عمر دوباره بخش دوم. و «علیٌ و حسنٌ» این بخش سوم. حالا سومی و اولی، چون با «واو» حذف شدند، به هم متصل می‌شوند. دوم به دومی هم می‌خورد. هر سه تا مال «جاءَ» است. ولی با اونی که با «ثم» بود دیگر بعدی «واو» آمد. دیگر بهش نمی‌خورد. «جاءَ زیدٌ ثمَّ عمرٌ و بَکرٌ». دیگر این «بَکرٌ» به «عمرٌ» نمی‌خورَد. این «ثم» فقط بک، آن «خالدٌ» چی شد؟ این دو تا با هم دیگر با هم بله.
مثل این آیه: «و اذا اردنا أن نُهلکَ قریةً أمرنا مُترفِیهَا فَفَسَقُوا فیها فحقَّ علیهمُ القولُ فدَمَّرناها تدمیراً». و دَمّرشان می‌کنیم. «دَمَّرناها». این‌ها را دَمّر می‌کنیم. «إذا أردنا أن نُهلک قریةً»، حالا «أَمَرنا مُترفِیهَا». اول به مُترفینش امر می‌کنیم. بعدش «فَفَسَقوا فیها». این‌ها را که می‌آوریم روی کار، این‌ها بعدش فسق می‌کنند. فسق: خارج از ضوابط شرعی کار می‌کند. بعد فسق چی شد؟ آقا! بعد فسق که اتفاق افتاد: «فحقَّ علیهمُ القولُ». عذاب برای این‌ها مسجل می‌شود. بعد که مسجل شد، یعنی «ثبوتًا». بعد چی می‌شود؟ بعد «اِثباتًا» اتفاق می‌افتد. «فدَمَّرناها». برمی‌گرداند.
امیرالمومنین علیه‌السلام فرمود: «من نظر فی عیوب الناس فأنکرها ثم رضیه لنفسه فذلک هو الأحمق بعید». کسی عیبی را در مردم ببیند، بعد که عیب را دید، انکار کند. بعد که عیب را انکار کرد، همان عیب را برای خودش راضی باشد که داشته باشد. این دیگر واقعاً احمق است. «انکار» کند؟ نکرده؟ ناشناس؟ یعنی در نظرش ناشناس؟ یعنی چی این؟ یعنی چی آدم اینجوری؟ یعنی چه آدم این کار را بکند؟ «انکار» این است: «زشت بداند». ما در فارسی می‌گوییم: «این کار را...» حالا «انکار» چیست؟ «جعلٌ و نکرةٌ». یک چیزی را نکره بشمارد. یک چیزی نکره. بدون نکره‌ام درباره معرفت. همین که این پیرمرد و پیرزن‌ها می‌بینند، جوان‌ها: «این کارا یعنی چی؟». خب دیگر حالا، نه! ما در فارسی معادل همه را ما در فارسی همه را می‌گوییم: «بد، قوی» و چه می‌دانم «صيه» و «نکره» و همه این‌ها را تو عربی ولی در عربی تفاوت دارد. در عربی اصلاً نمی‌توانم این را هضم کنم. هضمش نمی‌توانم بکنم. «نهی از منکر»، یعنی کاری که نتوانستم هضمش بکنم. جامعه نمی‌تواند این کار را هضم بکند. «نهی از منکرِ کاری که جامعه نمی‌تواند هضمش بکند». «مُنکَر» یعنی خوب؟ انکارش بکند. بعد «رَضِیَه لنفسه». فقط عطفِ این به ماقبلش است. و در غیر آن، «لا جمع و لا ترتیب». در غیر «واو» و «فا» و «ثم»، نه جمع، نه ترتیب. دوره دیگر. آن آدم همچین کسی. لحن چیزی انگار نداریم. از این‌ها دور از انسانیت است، ولی انگار مثلاً ما فاصله اینجاها که پیدا نمی‌شود.
فَقَدْ لِلتَّرْتِيبِ بِمَا قَبْلَهُ، تَرْتِيبٌ لِلتَّرْتِيبِ. حَالًا، يكى تراثى هم داره، يكى تراثى نداره. ثُمَّ تراكٍ. امر چهاردهم: خسته شدید؟ مثال غیر این‌ها در قرآن فراوان است. در نهج‌البلاغه فراوان است. سوره سوره فتح. ترتیب ندارد. آخری به اولی بخورد، نمی‌شود. «لَيسَ عَلَى الأَعمَى حَرَجٌ». سوره فتح، آیه ۱۷. «وَلا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ». همه توی رتبه. اعمی حرج ندارد، اعرج هم حرج ندارد. هم اعمی را می‌آوریم، مریض هم حرج ندارد. سوره مومنون هم هست. آیه خوبی هم اشاره کردند. دستورالعمل قرآنِ مومنون، آیه ۱۲، ۱۳، ۱۴. «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ سُلَالَةٍ مِنْ طِينٍ* ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَکِینٍ* ثُمَّ خلقنا النطفةَ علقةً فخَلَقْنا العلقةَ مضغةً فخَلَقنا المضغةَ عِظامًا فَکسَوْنَا العظَامَ لحمًا ثمَّ أنشأناَهُ خَلْقًا آخرَ». چرا «ثمَّ» می‌آورد بعد چند تا «فَ» می‌آورد، بعد با «ثمَّ أنشأناهُ خلقًا آخرَ»؟ یک دلیلش این است: «فَ» می‌آورد، خود همان چیز دارد تغییر چهره می‌دهد. آن‌هایی که «ثمَّ» می‌آورد، دارد تغییر ماهیت پیدا می‌کند. یک چیز دیگر دارد تبدیل به یک چیز دیگر می‌شود. در یکی، «جسم» دارد «روح» پیدا می‌کند. مثلاً می‌شود «ثمَّ أنشأناهُ خلقًا آخرَ». ولی در یکی، «مضغه» دارد «علقه». شبیه همه‌اند. ولی «نطفه» یعنی نطفه تبدیل به «علقه» بشود. از آب گوشت دربیاید، از آب گوشت دربیاید، جنس شکافته. ولی اون گوشته گوشت صورت. اونی که آب اول آب تبدیل به گوشت شد، این را با «ثمَّ» آورد. بعد این گوشت «علقه»، «مضغه»، فلان. بعد آمد باز دوباره همه اینکه درست شد، روح دمیدیم. اینجا چون روح با جنسش، با جسم متفاوت است. بعد دوباره «ثمَّ إنکم بعدَ ذَلِکَ لَمیتونَ». «ثمَّ إنکم یومَ القیامةِ...» رفته داخل. بعدش می‌میرید، می‌روید در برزخ، بعد دوباره قیام را داریم. بحث پیدا می‌کنیم.
امر چهاردهم: برای «واو» خصائصی... آها! دیگر رفتیم سراغ اصل بحث، سراغ «واوِ عطف». «واو» آقا خصوصیت‌هایی دارد که «لا تکادُ توجَدُ». «لا تکادُ توجَدُ» یعنی چه؟ «کادَ» و «کادُو» چه فعلی بود؟ چه افزوالی بود؟ افعال ناقصه. افعال «قرب». «نزدیک است که این‌جور شود». ولی به افعال «قرب» معروف است. «عَسَى» و «اخْلَوْلَقَ». «کَادَ» یادتان است؟ این‌ها افعال چی بود؟ افعال «قرب». حالا «کادَ»، مضارعش چی بود؟ «یکادُ». فعل امر هم ندارد؟ خب آقا! یک جایی فعل «کید» داریم. «کید» که «کیلو». تو خود قرآن «کیدو» داریم. این‌ها چیست؟ آها! این نیست. آن از «کید» است. یک «کید» داریم. این جزء افعالی است که مصدر گفتن ندارد. حالا نه محل بحث.
به هر حال «یکادُ» نزدیک است، «لا یکادُ» نزدیک نیست. یعنی «بعید است اتفاق بیفتد». «لا تکادُ توجَدُ» یعنی چه؟ یعنی «بعید است پیدا شود». «بعید است پیدا شود». ترجمه کردم. بعداً این را با تو کفایه این‌ها فراوان است. «لا یکادُ»، «لا تکادُ». «أکادُ أخْفَیهَا». نزدیکی که مخفی‌اش کند. «نزدیکی» یعنی «بعید نیست». ما در فارسی می‌گوییم: «نزدیکه». در قرآن این‌جوری است. قرآنی و عربی، یعنی «بعید نیست». ما می‌گوییم در فارسی: «نزدیک». آن‌ها همین را می‌گویند. ولی ما می‌گوییم: «بعید نیست». یک همچین کاری بکند. ازش بعید نیست. طرف را دیدید یک دفعه آمد، «آدم از این بعید نیست». «از این همه کار برمی‌آید». یک کاری بکند، حتی ازش بعید نیست که سر یک بچه را هم ببرَد. ما می‌گوییم: «نزدیک است که فلانی سر بچه را ببَرَد». تفاوت فارسیش را. ما در فارسی این را بخواهیم بگوییم، چی می‌گوییم؟ می‌گوییم: «بعید نیست سر بچه را ببرد». گرفتید؟ خب. «أکادُ أخْفِیهَا». حالا با چی ترجمه می‌کنیم؟ «این قیامت نزدیک است که مخفی‌اش کنم به خدا». یعنی چه؟ «نزدیک است که مخفی‌اش کنم». «أکادُ» صیغه ۱۳اش است دیگر. «یکادُ»، «أکادُ». «أکادُ أخفِیها». «أکادُ أخفِیها». یعنی چه؟ «بعید نیست مخفی‌اش کنم». دیدی چقدر فرق کرد؟ خب حالا قبولت. یک دور باید ترجمه قرآن عوض بشود. این‌هایی که می‌گویی: «لا تکادُ توجَدُ». «لا تکادُ». آها! «بعید است در غیر واو پیدا شود». «واو» ویژگی‌هایی دارد که «بعید است این ویژگی‌ها را حرف دیگری داشته باشد». حالا ما ترجمه فارسی می‌خواهیم بکنیم: «نزدیک نیست». «بعید از حرف دیگری این ویژگی‌ها را داشته باشد». نه اینکه «نزدیک نیست که حرف دیگری می‌شود که داشته باشد». از حروف. حالا چه ویژگی‌هایی دارد؟ «و لِلوَّاوِ ثمانِیَ عَشَرَ خصیصةً». «خصیصةً» چرا تمیز؟ یعنی چه؟ ترجمه: «هجده ویژگی (مخصوص واو) که بعید است حرف دیگری این ویژگی‌ها را داشته باشد».
۱. «دلالَتُها علَی مُطلقِ الجمعِ». هم اعمی، هم اعرج، هم مریض. این‌ها برایشان حرجی نیست. این‌ها را جمع می‌کنیم با هم. خب. و «احتمال عطفِش با معطوف‌علیه به خاطرِ تقدم و تأخر و معیت بدون تأیید یکیش». یعنی می‌شود آقا همه در یک رتبه باشند. شما با «واو» می‌توانی همه را با یک رتبه در «فا» و «ثم» نمی‌توانی این کار را انجام دهی. اگر «فا» آوردی، یعنی دیگر در یک رتبه نیستند. هم‌زمان نیستند، یک‌جا نیستند. اگر گفتی: «جاءَ زیدٌ فعمروٌ»، نمی‌توانی دیگر بگویی، یعنی «زید» و «عمرو» با هم آمدند. اگر خواستی بگویی «زید» و «عمرو» با هم آمدند، باید چطور بگویی؟ «جاءَ زیدٌ و عمروٌ». یعنی دیگر این‌ها با همدیگر. پس تنها حرفی که با آن «جمع» فهمیده می‌شود چیست؟ «واو».
«و استدلال به تأخر معطوفِ ذکراً علی تأخره وقوعاً» یعنی ما معطوف را از جهت ذکری مؤخر بیندازیم بر معطوف‌علیه. می‌شود جابه‌جا بشود. از جهت ذکر، معطوف و معطوف‌الیه. اول معطوف‌علیه بیاید، بعد معطوف بیاید. وقوعاً. «کما یُشاهدُ فی بعضِ الکلماتِ خطأ». ببخشید. نکته‌ای که اینجا ایشان می‌خواهد بگوید این است. می‌گوید: «برخی گفتند اگر معطوف عقب افتاد، نکته را داشته باشیم. برخی گفتند اگر معطوف عقب افتاد، یعنی عقب طرح بود. یعنی اگر جایش این بود که اول بیاید، یعنی مثلاً اول آدم بوده یا نوح. حالا اگر من گفتم که: «آمنَ نوحٌ و آدمُ»، اینجا یک عده گفتند که اگر شما جور کردی، آدم جایش بود که اول بیاید، بعد نوح بیاید. اگر این‌جوری کردی، یعنی از جهت رتبه، آدم پایین‌تر است که اول نوح گفتی. چون حقش بود که اول بیاید، ولی شما عقب انداختی. یک عده گفتند که این، یعنی وقتی عقب افتاد، یعنی متأخر است. اشتباه. قاعده نیست. اگر هم همچین چیزی فهمیدیم، مال قاعده نیست. مال قرینه است. قرینه بیرونی دارد که این را دارد می‌فهماند. وگرنه قاعده اولیه بر این نیست که اگر چیزی جایش این بود که اول بیاید، بعد دوم آمد، یعنی لزوماً عقب بوده. یک تأخری دارد. نه، برای مطلق جمع. وقتی با "واو" می‌آید، گفتند: "آقا چرا یک‌جا در قرآن گفته که: "ربِّ موسی و هارون"، گفته: "ربِّ هارون و موسی"؟ 'آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَمُوسَى'." این در سوره مبارکه طاهاست، اگر اشتباه نکنم. «قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ هَارُونَ وَمُوسَى». موسی که بالاتر از هارون بود. این‌ها که ساحره بودند که سجده کردند و گفتند: "ما ایمان آوردیم به رب هارون و موسی". گفتند که اینجا چون موسی عقب افتاده، یک نکته‌ای تویش است. یک چیزی بوده. این‌ها اول هارون را گفتند بعد موسی. بابا! نکته اولاً که آیات آخرش باید حفظ بشود. همه با «آ» و این‌ها ختم شده در سوره طاها: «طه* ما أنزلنا علیکَ القرآنَ لِتَشْقَى...». همه آه آه آخره. «رَبُّکَ إِلَّا مَن یَتَّبِعُ مَا یُوحَىٰ»، همه «آ» آخر. «هارون و موسی».
یک دلیل نکته بد خدایا، ما خدا ایمان آوردیم به خدای هارون بد موسی. حرف حرف هارون می‌گفت: «افصَحُ مِنّی لِسانًا». موسی عصا را انداخت، هارون حرف را زد. دعوت با هارون. لذا چون این‌ها دعوت را از هارون شنیدند که «ایمان بیاورید به خدا»، «خداوندا! ما همین که هارون می‌گوید، موسی هم همین را می‌گوید». ولی در مجموع وقتی «واو» می‌آید، فرقی نمی‌کند. مطلق جمع است. نمی‌خواهد عقب و جلو بیندازد. دارید از حال می‌روید. کم‌کم بخوانیم یا نه؟ باتری دارد می‌زند. دومش را هم بخوانیم که آخر صفحه است. دومش هم این است: که با «اَمّا» می‌آید. تنها حرفی که با «اَمّا» می‌آید. آخر صفحه. «سبیلَ إمَّا شاکرًا وَ إمَّا کفورًا». این «اِمَّا و إمَّا» وسط چی آمد؟ «اِمَّا شاکِرًا فَاِمَّا کفورًا». «اِمَّا شاکِرًا ثُمَّ إمَّا...». بله. با «واو» و «ما» می‌آید. «و ما أموالکُم ولا أولادُکم». نمی‌گویند: «و ما أموالُکم فلا أولادُکم». «ثمَّ لا أولادُکم» و «لا أولادُکم». این پس «لا» وقتی بخواهد بیاید، با «واو» می‌آید. نکته بعدی با «لَاکِن» می‌آید. «و لِلَّهِ العزةُ ولِرَسُولِهِ ولِلمؤمنینَ و لَکِنْ...». «فَلاکِنَ» نداریم، «ثمَّ لَاکِنَ» نداریم. «و لَاکِنَ» نداریم. الحمدلله رب.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

سخنرانی‌های مرتبط