علم نحو

جلسه ششم

00:30:41
27

مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نه‌تنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن می‌شود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون می‌آورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر می‌نشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایه‌های پنهان آیات بدل می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر می‌خواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن می‌برد.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

خوب، در بحث حروف عطف، آن‌قدری که یادمان هست، تا این قسمت رسید که ابن هشام می‌گوید: «منظور از "غَلَط" همان است که دیگران توهم اسمش را گذاشته‌اند». و این هم ظاهر کلام اوست و توضیحش داده است. او را به عنوان "إِنشاد" آن بیت، "إِنشاد"، "ایجاد کردن"، "شعر گفتن"، "بیت ساختن" تعبیر کرده؛ و ابن مالک توهم کرده که او منظورش از "غَلَط"، "خطا" بوده و بر او اعتراض کرده است. و اینجا به هر حال، ممکن است ما در هر صیغه، نادر داشته باشیم؛ کلمه‌ای باشد که بالاخره ندرت دارد. حمل بر خطا و اینها نکنیم.

حالا، مرحوم تهرانی، مؤلف کتاب، ایشان می‌گوید که: «حق این است که این عطف به عنوان قاعده برداشت نشود و قیاس بر آن نشود و اکتفا شود در آن بر آنچه شنیده شده و از آن تعدی نشود و استعمال نشود در کتاب و خطابه». یعنی آنچه که ما به عنوان "غَلَط" می‌گوییم، این "غَلَط" را استعمال نکنیم. "غَلَط" نه! خوب، همان که ضابط است، همان که قیاس است، همان را استعمال کن. همان‌جور که برخی از سابقین و معاصرین انکار کردند، آن را توجیه آوردند. آنچه وارد شده از آن، آنچه فصلی است در "مَغنِی" و غیره.

تا اینجا ما در بحث چه بودیم، مامان‌جان؟ "عطف غَلَط". "عطف غَلَط" به معنای "توهم" را تا حالا گرفته بودیم و بحث کردیم. نکته بعدی که داریم، "غَلَط" به معنای "خطا" و "انحراف" است. "انحراف لسان"، امر ممکنی است؛ از هر ذی‌لهجه‌ای از عرب و غیر عرب رخ می‌دهد و جایی برای انکارش نیست. و این موجب نمی‌شود زوال وثوق به کلامشان را که ما بگوییم دیگر ما به کلام این‌ها اطمینان نداریم. چون اعتماد فقط بر قواعد و اصولی است که اخذ می‌شود از استعمالات شایع. همان‌جور که مولای ما امیرالمؤمنین و ابواسود دوئلی همین را امر فرمود، او هم بر اساس همین مسئله عمل کرد. و دیگران هم تا امروز تبعیت از ابواسود دوئلی کردند. یعنی بر اساس استعمالات ابواسعد دوئلی، نحو و بنا بر آنچه که شرحش در مقدمه همین کتاب ایشان توضیح داده‌اند. خوب، در آیات چه می‌کنیم؟ در آیات هم تکیه‌مان قرائت مشهوری است که از قراء سبعه داریم. قرائت دیگران را به آن اعتنا نمی‌کنیم؛ هرچند در تفاسیر و کتب نحو و قرائت آمده باشد. مگر اینکه قرائت کرده باشد.

گاهی گفته می‌شود که عطف بر توهم در آن چیزی که عطف لفظ بر لفظ متوهّم است، یعنی مخذ است به توهم از آنچه که قبلش (حالا چند تا مثال می‌خواهیم بیاوریم برای اینکه عطف، یعنی لفظی شود بر لفظ متوهّم). "عطف توهم" در واقع به معنای لفظ متوهّم باشد. خوب، یک مثالش این: ﴿رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصَّدَّقَ﴾. ابن هشام در باب چهارم "مَغنِی" گفته که اینجا ماقبل "فا" منصوبه است. خوب، "فَأتَصَّدَّقَ" چرا منصوب است؟ "أن" ناصبه دارد، و "أن" و فعل در تحویل مصدر عطف شده بر مصدری که توهم شده از قبل. یعنی خیال کردیم که یک مصدری تو قبل آمده، این "أَتَصَّدَّقَ" را عطف مصدری که قبل آمده کرده‌ایم. چیست؟ از "أَخَّرْتَنِي" یک مصدر ساختیم و توهم کردیم که "خَطْتَنِي" مصدر از "أَخَّرْتَنِي" بوده. یعنی: «لولا تأخیری إلی أجل قریب فتصدقی حاصلاً». بله، خوب چرا اینجا "صدقه" شده؟ چرا منصوب شده؟ بحث همین طویل المثل رفته. عطف به چی شده؟ یک مصدری توهم شده.

مثال دوم: ﴿إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ * وَحِفْظًا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ﴾. خوب، اینجا بعضی گفتند که تقدیر: «إنا خلقنا الکواکب فی السماء الدنیا زینتاً للسماء و حفظا لها من کل شیطان ماردٍ». توهم کردیم که یک "زینتنی" قبلاً آمده؛ آن "و حفظاً" عطف شده به آن "زینتنی". نمی‌شود عطف توهم، یعنی عطف توهم است به کلمه‌ای که توهم کردی. یعنی آن "معطوف علیه"مان متوهم است.

بحث سوم، مثال سوم: ابن هشام در اول باب پنجم از "مَغنِی" گفته که: «سَلْنِی ابوحیان وقد ارتضى اجتماعاً عَلَامَ أَدْفُو بِحَقِّ الدَّهْدَهِ». اینجا *«بِحَقِّ الدَّهْدَهِ»* یک شعر «تَقِيٌّ وَنَقِيٌّ وَلَمْ يُكْفَرُ غَنِيمَتَهُ
بِنَهْكَةِ ذِي قُرْبَى وَلَا بِحَقِّ الدَّهْدَهِ». این *«حَقِّ الدَّهْدَهِ»* علتش همین است. *«حَقِّ الدَّهْدَهِ»* را گفتند که کسی که بد اخلاق است. اینجا اد شده برای چیز متوهّمی؛ به خاطر اینکه معنا نمی‌تواند این باشد که *«لَمْ یُکْفَرُ غَنِیمَتَهُ ولا بِحَقِّ الدَّهْدَهِ»*. این‌جور در نمی‌آید. پس باید *«بِحَقِّ الدَّهْدَهِ»* عطف به یک کلمه‌ای باشد که توهممان چیست؟ اینجا ذکر نکرده است. این از عطف توهم. حالا بحثش تمام شد.

امر هفتم: وقوع قطع در عطف. چطور در تابعیت و در نعت و این‌ها قطع صورت می‌گیرد؟ در عطف هم قطع صورت می‌گیرد. مثال‌ها: ﴿وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ﴾ تا می‌رسد اینجا ﴿وَالْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَاهَدُوا وَالصَّابِرِينَ فِي الْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ﴾. "مُوفُون" و "صابرین"، باید نصب باشد. رفع می‌شود. باید رفع باشد، نصب می‌شود. الان اینجا همه اینها مجرورند (﴿بِاللَّهِ، وَالْیَوْمِ الْآخِرِ، الصَّابِرِينَ﴾). اینجا ﴿وَالْمُوفُون﴾ مرفوع است. عطف بر چی؟ خبر *«لَکِنَّ»*. *«لَکِنَّ البِرَّ مَن آمَنَ بِاللَّهِ»*. ببخشید. اینجا از "صابرین" قطع شده است. *«لَکِنَّ البِرَّ الْمُوفُون»*. انگار این‌جوری بوده. خبر *«لَکِنَّ»* چی می‌شود؟ مرفوع می‌شود. خوب، *«وَالْمُوفُونَ»* مرفوعیتش درست است و *«صَابِرِينَ»* هم باید مرفوع باشد که چی شده؟ منصوب. در اعراب تخلف کرده، به نصب خوانده شده. خوب، اینجاها می‌گویند که یک "مبتدأیی" ما در تقدیر می‌گیریم. خلاصه، هرچه هست قطع صورت گرفته. اعراب بریده شده است.

مثال دوم: ﴿لَكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَالْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَالْمُقِيمِينَ الصَّلَاةَ﴾. خوب، اینجا *«الْمُقِيمِينَ»* عطف بر *«الرَّاسِخُونَ»* است، ولی اعرابش قطع شده است. و یک سری ابیاتی هم داریم: *«وَكُلُّ قَوْمٍ أَتَوْا أَمْرَ مُرْشِدِهِمْ إِلَّا نُمَيْرَا أَمَرْنَ قَوَاوِيهَا* (الْزَائِنِينَ) *وَلَمَّا يَضَعُوا أَحَدًا وَالْقَائِلُونَ الْزَائِنِينَ وَالْقَائِلَ مَهْرَابُهُ عِوَضُ الْيَمَلِكِ الْقَوْمِ، وَابْنُ الْهِمَامِ وَلَيْلِ الْكَتِيبَةِ فَالْمُضْطَهِبِمِ وَلَيْلُ الْكَتِيبَةِ»*. که اینجا منصوب شده است. *«وَرَيْحِينَ تَقُومُ الْأُمُورُ بِذَاتِ السَّالِيلَةِ وَذَاتِ الْخُبْزِ»*. خوب باید می‌شد *«ذاتَ الْجَمِيعِ وَذاتِ الْجِنَانِ»*، ولی *«ذاتَ الرَّيْحَانِ»*. تخلفِ تابع از مطبوع، یا به عطف بر محل است (چیزهای قبلی). خوب، چطور می‌شود که تابع از مطبوع تبعیت نکند؟ *یا به خاطر اینکه عطف محل شده.* *یا به خاطر اینکه اعرابش قطع شده.* *یا عطف بر توهم شده.* از این سه حالت خارج نیست. پس، اگر ممکن بود حمل بر اولی می‌شود وگرنه حمل بر دومی می‌شود وگرنه حمل. به ترتیب باید بیاید. اول از همه می‌گوییم عطف در محل است. اگر نشد، قطع شده است. اگر نشد، عطف بر توهم. تقدیر.

امر هشتم: در امر هشتم، آقا جان، بین معطوف و معطوف‌علیه فاصله‌ای می‌افتد. یا مفرد فاصله می‌شود، یا جمله فاصله واقع می‌شود بین معطوف و معطوف‌علیه (به مفرد و جمله). مثال اول، که بین معطوف و معطوف‌علیه مفردی فاصله می‌شود: ﴿وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ﴾. اینجا "من شیء" امر دوم و سوم. گفتیم که امر دوم خاطرتان هست گفتیم عطف بر ضمیر مرفوع متصل، چه بارز باشد، چه مستتر باشد، باید بین معطوف و معطوف‌علیه و معطوف اولی یک چیزی فاصله بیاید. ضمیر من سریال‌های نافیه یا چیز دیگری. اینجا هم همینه. اینجا معطوف‌علیه، ضمیر مرفوع متصل است و باید فاصله بیفتد. ﴿فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ﴾. نمی‌گوید: «فان لله خمسه و رسول». درست؟ الان اینجا *«لِلرَّسُولِ»* عطف به چیست؟ الان شاید مثالمان چیست؟ حرف جر سر این‌ها تکرار شده است. الان فاصله انداخته. *«فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ»* می‌شد فرمود: «فان الله خمسه و رسول و القربا». "خمسه" فاصله شده. چون فاصله شده، عطف‌های بعدی را وقتی می‌خواهیم بیاوریم، باید دوباره حرف جر را تکرار نمی‌خواست. *«إِنَّا لِلَّهِ وَرَسُولِ وَالْقُرْبَىٰ»*.

مثال دوم: تأیید و برساند که اول می‌آورد، فاصله می‌اندازد، دیگر. حالا نکات بلاغی دارد. بله. مثال دوم، وقتی که آنی که فاصله می‌شود، جمله باشد. یک جمله فاصله بیندازد بین معطوف و معطوف‌علیه. جمله بخواهد فاصله بیندازد. ﴿وَلَنْ تَرْضَىٰ عَنْكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ ۗ قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ ۗ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُمْ﴾. این ﴿قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ﴾ فاصله انداخته. ﴿حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءَهُمْ﴾ باید باشد. یعنی جمله *«أَهْوَاءَهُمْ»* عطف به ﴿حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ﴾. این ﴿قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَىٰ﴾ یک جمله است که فاصله انداخته بین معطوف و معطوف‌علیه.

﴿وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ * رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ * رَبَّنَا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ ۚ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ﴾. این ﴿تَقَبَّلْ﴾، اینجا ﴿تَقَبَّلْ﴾، *«وَاجْعَلْنَا، وَأَرِنَا، وَتُبْ عَلَيْنَا، وَابْعَثْ فِيهِمْ»* همه عطف درست شد. بین این‌ها جملاتی فاصله افتاده است. جملات هم جمله معترضه است. قبلاً اشاره شده که می‌شود که غیرمعترضه هم خیلی کم (ولی آنی که فاصله می‌شود بین معطوف‌علیه) جمله‌ای که بخواهد باشد، جمله معترضه است؛ ولی غیرمعترضه هم گاهی.

امر نهم را هم بخوانیم. امر نهم را هم کامل بخوانیم. اگر سریع فرصت بکنیم، دیگر امر دهم بماند برای بعد از تعطیلات، ان‌شاءالله.

امر نهم: در حذف عاطف و معطوف و معطوف‌علیه واقع شده در کلام. حذف معطوف فقط، و همراه عاطف، و عاطف فقط، و معطوف‌علیه فقط، و شاهدش در "واو" و "فا" و "أو" هستش. می‌شود که معطوف حذف بشود، عاطف حذف بشود، معطوف و عاطف با هم حذف بشوند، معطوف‌علیه فقط حذف بشود. همه اینها می‌شود.

اولی‌اش حذف معطوف فقط. معطوف حذف بشود. داریم مثالی که فقط معطوف حذف شده: ﴿وَالَّذِينَ تَبَوَّءُوا الدَّارَ وَالْإِيمَانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ﴾. یعنی *«تَبَوَّءُوا الدارَ وَ حَقَّقُوا الایمَانَ»*. چون *«تَبَوَّءُوا الایمَانَ»* که معنا نمی‌دهد. که *«تَبَوَّءُوا»* یعنی جا گرفتن، جایی پیدا کردن. کسانی که در خانه جا گرفتند و در ایمان، در خانه جا گرفتند و ایمان را محقق کردند. اینجا (حَققوا) حذف شده. معطوف اینجا در واقع حذف شده. *«حَققوا»* عطف به *«تَبَوَّءُوا»* بوده است.

عاطف حذف. *«أَلْفَيْتَهَا تَاَبَتْ وَمَا إِنْ بَارَدَتْ حَتَّى شَابَتْ حَمَائِلُ عَيْنِهَا»*. این *«مَا إِنْ بَارَدَتْ»* باید یک چیز دیگری غیر از *«فَقَدْ لَافَتَهَا»* باشد. *«إِذَا مَا الْقَنِیَاتُ بَرَزْنَ یَوْمًا وَزَجَّجْنَ الْحَوَاجِبَ وَالْعُیُونَا»*. این *«وَ مُقْسِمٍ مَا مَلَکْتُ فَجَاءَلَ الْقِسْمَ لَادُنْیا»*. *«تَنْفُ فَجَاءَلَ الْقِسْمَ وَ آخِرَتًا»*. قبل ایمان. بله. در نگاه ظاهری که می‌تواند باشد، ولی خوب، به *«تَبَوَّءُوا»* تعلق نمی‌گیرد. به کلام این آقایان (نظریه آقایون) به او تعلق نمی‌گیرد. به نظر ما می‌گیرد. مشکل ندارد.

ابن هشام، باب پنجم "مُغنی"، در باب حذف معطوف، گفته که «واجب است که عاطف، آن را تبعیت کند». یعنی فقط معطوف حذف نشود. پس گویا غفلت کرده است از این مثال‌ها، یا اینکه دیده که درش حذفی نیست که خوب، این بعید به نظر می‌رسد.

دومی‌اش: معطوف با عاطف حذف بشود؛ هم معطوف، هم عاطف. مثل چی؟ ﴿وَجَعَلَ لَكُمْ سَرَابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ﴾. یعنی: *«سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ وَ الْبَرْدَ»*. یک سری لباس گذاشت که از گرما شما را نگه می‌دارد. یک سری لباس گذاشتم که از گرماگرت نگه می‌دارد. آن را دیگر کلاً حذف کرده، چون که معلوم است. بله. ﴿وَأُرِيدُ إِلَّا الْحَلَالِ﴾. اگر محصور شدید و اراده کردید چیزی غیر از حلال، *«عَرِّضُوا»*. *«إِنْ أُحْصِرْتُمْ وَعُرِّضْتُمْ»*. آن *«وَعُرِّضْتُمْ»* اش افتاده است. ﴿فَمَنْ كَانَ مِنْكُمْ مَرِيضًا أَوْ بِهِ أَذًى مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيَامٍ أَوْ صَدَقَةٍ﴾. یعنی: *«فَحَلَقَ فَعَلَيْهِ فِدْيَةٌ»*. که خوب، این *«فَحَلَقَ فَعَلَيْهِ فِدْيَةٌ»* عاطف و معطوف با هم حذف شد. ﴿لَا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَقَاتَلَ﴾. یعنی: *«مَنْ أَنْفَقَ مِن بَعْدِ الْفَتْحِ وَ قَاتَلَ»*. کامل، تکه دومش حذف شد. *«مُسَاوِي نیسْتن کسانی که قبل از فتح انفاق کردند.»* خب، با کیا؟ با کسانی که بعد از، چون دلالت داشته، دیگر نگفت. و مثل این: *«رَاکِبُ النَّاقَةِ»*. بله بله. *«رَاکِبُ النَّاقَتَيْنِ»*. یعنی: *«رَاکِبُ النَّاقَةِ وَ النَّاقَةِ طَلِیحَتَیْنِ»*. کسی که سوار دو تا شتر بشود. دو تا هندوانه برداشت. آن ضرب المثل عربیش: «سوار یک شتر دوطرفه است». و «سوار یک شتر و یک شتر و دیگر با قرینه حذف شد». شتر سوار دوطرفه است. یعنی کسی که سوار دو تا شتر است. اینش را حذف کرده‌اند. عطفش را حذف کرده است. *«كَانَ بَيْنَ الْخَفْضِ لَوْ جَاءَ سَالِمًا أَبُو حَجَّرٍ إِلَّا لَيَالٍ قَلَائِلَ»*. نخوانیم.

برویم سومین. حذف عاطف است. فقط عاطف را حذف کنیم. این هم زیاد است بین اخباری که متتالی است و نعت‌هایی که متتالی است. خیلی خاصیتی برای ماها ندارد. بله. خوب، اینجا پس وقتی چند تا خبر پشت سر هم می‌آید، چند تا نعت پشت سر هم می‌آید، عاطف را حذف می‌کنیم. در غیر این‌ها هم کم است. بیشتر در همین اخباری (خبرهایی که پشت سر هم تکرار می‌شود)، نعت‌هایی که پشت سر هم تکرار می‌شود: ﴿عَسَىٰ رَبُّهُ إِنْ طَلَّقَكُنَّ أَنْ يُبْدِلَهُ أَزْوَاجًا خَيْرًا مِنْكُنَّ مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ عَابِدَاتٍ سَائِحَاتٍ ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا﴾. خوب، اینجا عاطف را حذف کرده. همه این‌ها آمده. چندین نعت آمده، ولی عاطفش چی بوده؟ تو این آخری فقط *«ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا»*. بله. چون نمی‌شود که عاطف، همان حرف عطف است دیگر. چون نمی‌شود که طرف هم "ثیب" باشد، هم "أبکار". "ثیب" کیست؟ خانمی که از بکارت درآمده است. "أبکار" خانمی که در بکارت است. اینجا *«ثَيِّبَاتٍ وَأَبْكَارًا»* را فقط از هم جدا کرده. بانو، دوشیزه. جفتش یکی باشد. فقط این دو تا را از هم جدا کرد. ولی تو قبلی می‌شد همه‌اش در یکی جمع بشود. و هم مسلم باشد، هم مؤمن باشد، هم قانته باشد، هم تائبه باشد، هم عابده باشد. ولی آخری را نمی‌شود هم ثیب باشد، هم أبکار باشد. فقط این دو تا را از هم جدا کرد. زرنگی خداست دیگر. بله بله. این ولی تو آن یکی‌ها همه بدون حرف عطف به همدیگر متصل. حالا بعضی به این "واو" گفته‌اند "واو ثمانیه". حالا در بحث "واو" ان‌شاءالله عرض خواهیم کرد.

مثال بعدی: ﴿هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ الْغَاشِيَةِ * وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ خَاشِعَةٌ * عَامِلَةٌ نَاصِبَةٌ * تَصْلَىٰ نَارًا حَامِيَةً * تُسْقَىٰ مِنْ عَيْنٍ آنِيَةٍ﴾. همه بدون "واو" به همدیگر عطف شده. حرف عطف ندارد دیگر. همین‌جور پشت سر هم آمده. روایت: *«رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا قَالَ لِأَهْلِهِ: صَلَاتُكُمْ، صِيَامُكُمْ، زَکَاتُكُمْ، مَسَاکِينُكُمْ، يَتَامَاكُمْ، جِيرَانُكُمْ. لَعَلَّ اللَّهَ يَجْمَعُهُمْ مَعَكُمْ فِي الْجَنَّةِ»*. خدا رحمت کند مردی را که بگوید: «ای خانواده، نمازتان، روزه‌تان، زکاتتان، مسکینتان، یتیمتان، همسایگان». همه این‌ها را هی تذکر بدهد. شاید خدا او را با این‌ها (یعنی همه خانواده با او) در بهشت جمع می‌شوند. یعنی *«رَحِمَ اللَّهُ رَجُلًا قَالَ لِأَهْلِهِ»*. خدا رحمت کند مردی را که به خانواده‌اش این وعظ و *«صَلَاتُكُمْ وَ صِيَامُكُمْ وَ فُلَانٌ»*، یا *«لِيَتَصَدَّقَ»*. روشن شد دیگر. *«صِيَامُكُمْ، زَكَاتُكُمْ»*. این‌ها همه حرف عطف. یعنی از (یعنی مراقبت کنید از) نمازتان و زکاتتان و فلان. این همه حرف.

مثال دوم: *«لِيَتَصدَّقْ رَجُلٌ مِنْ دِينَارِهِ وَ دِرْهَمِهِ، وَمِنْ صَاعِ حِنْطَتِهِ وَ صَاعِ تَمْرِهِ»*. یک "صاع خرما". آنجا "واو" بوده تو همه، ولی "أو" بوده. ولی همه را حرف عطف خلاصه انداختیم.

دوباره مثال بعدی: *«أَکَلْتُ خُبْزًا لَحْمًا تَمْرًا»*. یعنی: *«خُبْزًا وَ لَحْمًا وَ تَمْرًا»*. همه را ظاهر این است که آنچه که در تقدیر است، "واو" است. *«دِينَارًا دَرَاهِمًا»*. این‌ها هر کدام یک "أو" بینش فاصله است. *«قَرَأتُ الْقُرْآنَ سُورَةً سُورَةً»*. یعنی: *«سُورَةً فَسُورَةً»*. حرف عطف "فا" افتاده. *«ادْخُلِ الدَّارَ وَاحِدًا وَاحِدًا»*. یعنی: *«وَاحِدًا فَوَاحِدًا»* افتاده. مثال شعری هم دارد. کاش نداریم.

چهارمی این است که معطوف‌علیه فقط حذف بشود. یعنی حرف عطف را داریم، معطوف را هم داریم، معطوف‌علیه نداریم. ﴿وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ قَوْمَهُ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا﴾. یا: ﴿وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ﴾. خوب، این *«فَانْفَجَرَتْ»* عطف به چیست؟ *«اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ»*. *«اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ، فَضَرَبَ، فَانْفَجَرَتْ»*. *«فَضَرَبَ»* افتاده. *«فَضَرَبَ فَانْبَجَسَتْ، فَضَرَبَ، فَانْفَجَرَتْ»*. این "فا" عطف است. بهش می‌گویند *«فَاءِ فَصِيحَةٍ»*. *«فَاءِ فَصِيحَةٍ»* چیست؟ "فای عطفی" است که می‌آید، می‌گوید معطوف من افتاده. بله. "ضَرَبَ" تو این دو تا چیز افتاده، تو این دو تا آیه معطوف بوده ولی افتاده، حذف شده. *«بِاعْتِبَارِ أَنَّهَا فَاعِلٌ وَ مَطَابَقٌ عَلَيْهَا، وَهِيَ مِنَ الْفَاءِ الْمُؤَوِّلَةِ عَلَى الْمَحْذُوفِ»*. حذف شده به اعتبار آن چیست که عطف شده بر آن، از قبیل حذف معطوف همراه عاطف، و به اعتبار از عطف و انفجرت بر آن از قبیل حذف معطوف‌علیه فقط. در امر سیزدهم ان‌شاءالله آنچه مربوط به عطف به "فا" هست می‌آید.

یکی از مثال‌های دیگر برای حذف معطوف چیست؟ شما مثلاً می‌گویی: «و فی أمرک» در جواب کسی که می‌گوید: «بارک الله فی أمرک». اینجا معطوف شما افتاده. یعنی: «بارک الله فی أمری و بارک الله فی أمرک». و این جایز نیست که کلام شما معطوف باشد بر کلام او. چون این جوری می‌شود: «بارک الله فی أمرک و فی أمرک» داد فرمودید. پس معطوف شما اینجا. حمل کردن آیاتی را بر حذف معطوف‌علیه. یک سری آیات را گفتند: «آقا، معطوف‌علیه تو این‌ها حذف شد». مثل این: ﴿أَوَلَا يَذْكُرُ الْإِنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِنْ قَبْلُ﴾. یعنی: *«أَنَسِيَّةٌ وَ لَا يَذْكُرُ»*. این *«وَلَا يَذْكُرُ»* عطف به چیست؟ یک نسیه‌ای بوده که شده *«نِسْیَةً وَ لَا يَذْكُرُ»*. عطف نیست. *«یَقُولُ الْإِنْسَانُ»* که قبلش آمده. و مانند این زیاد است نزد این‌ها. و انگیزه‌شان اولین تقدیر این است که انکار کنند عطف إنشا بر خبر و عطف خبر بر إنشا. در امر پنجم گفتیم که منشأ شده در قبال واقع و مُلزِمی برایش نیست. چون اختلال ایجاد می‌کند. معنای کلام مختل می‌شود بدون آن. همراه اینکه تقدیر خلاف اصل است. ما اصلاً لزومی ندارد که بخواهیم در این‌ها چیزی را در تقدیر بگیریم. تا جایی که می‌شود نباید چیزی را در تقدیر بگیریم. لذا این‌ها هم حکم امر دهم را هم که دو خط بخوانیم.

امر یازدهم ان‌شاءالله بماند برای بعد از تعطیلات. ﴿لَا يَتَقَدَّمُ الْمَعْطُوفُ عَلَيْهِ مُقَدَّمًا شَاذًّا﴾. یعنی که اول چی بیاید، بعد چی؟ اول معطوف‌علیه بیاید، بعد معطوف. بله. *«لَا يَتَقَدَّمُ الْمُعْطُوفُ عَلَيْهِ مُقَدَّمٌ شَاذٌ»*. تابع بر مطبوع. تقدیم تابع بر مطبوع، ظلمی است که عاقلان به آن اقرار کردند. خیلی کاری نداریم. *«إِلَّا يَا نَخْلَةً مِنْ ذَاتِ عِرْقٍ عَلَيْكَ وَرَحْمَةُ اللَّهِ سَلَامٌ»*. یعنی: *«السَّلَامُ عَلَيْكَ وَرَحْمَةُ اللَّهِ عَلَیْكَ وَرَحْمَى اللَّهِ السَّلَامُ»*. "سلام" آخر به ندرت به کار می‌رود. این هم از این بحث.

ان‌شاءالله امر یازدهم را بعد از ایام معدودات (شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ)، بعد از آن ان‌شاءالله ادامه خواهیم داد.

الحمدلله رب‌العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

سخنرانی‌های مرتبط