علم نحو

جلسه چهارم

00:23:55
28

مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نه‌تنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن می‌شود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون می‌آورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر می‌نشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایه‌های پنهان آیات بدل می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر می‌خواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن می‌برد.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.

امر ششم که عرض کردیم، عطف سه عطفه بر لفظ، عطف بر محل و عطف غلط (۵۹۷ قسمت دوم) است. عطف بر محل وقتی است که برای معطوف‌علیه، محلی از اعراب باشد؛ یعنی اعرابش ظاهری نباشد و محلی باشد. ارائه محلی هم بیانش گذشت و مثال‌های زیادی هم دارد که بعضی از آن‌ها را ذکر می‌کنیم: «و اتبعوا فی هذه دنیا لعنة و یوم القیامة.» اینجا «یوم القیامة» منصوب و معطوف بر محل «هذه دنیا» است. یعنی عطش به «هذه دنیا» است؛ اگر «هذه دنیا» باشد، مفعول‌فیه است. اصلاً مفعول را می‌رساند. معمولاً دیگر محلاً آن می‌شود منصوب. محلش اینجا محلی دارد که منصوب است بنابر ظرفیت و محلاً مجرور به خاطر «فی». یعنی «یوم القیامة» محلاً مجرور و «فی هذه الدنیا» محلاً منصوبه. حالا «یوم القیامة» اعراب نصب ظاهری، به خاطر چی؟ عطف به «فی هذه الدنیا».

«إِنَّ اللَّهَ بَرِیءٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ وَرَسُولُهُ». این آیه را شاید قبلاً گفته بودم. کدام آیه است که اگر رفعش نصب شود، شما مرتد می‌شوی؟ رفعِ جرش، جر بشود (بله، درست است). به جبرش شما مرتد می‌شوی. همه اعتقاداتمان به یک حرف… «مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَرَسُولُهُ». معاذالله. خدا از مشرکین و پیغمبر بری است. یکی از مسلمانی شما «مِنَ الْمُسْلِمِینَ». «مِنَ الْمُشْرِکِینَ وَلَهُ وَ رَسُولُهُ». اینجا مشکلی پیش مشترک یکی، چه کار کنیم؟ «رسوله» مرفوعه در بعضی قرائات. در بعضی قرائات هم منصوب، بنابر عطف به لفظ «الله». بنابر رفت عطف می‌شود بر محل «الله». چون «إِنَّ اللَّهَ»، در واقع «الله» بوده دیگر، بعد «إن» آمده و نصبش آمده. بی‌تفاوت که نیست، تفاوت دارد. بررسی کرد نمی‌دانم. من الان چیزی به یادم نمی‌آید بین این دو تا تفاوتی باشد. خب دائماً جهت ابتدا درش هست؛ هرچند نصب هم آمده به خونه، هرچند منصوب شده. چون ابتدا همان مسندالیه است که مقدمه‌اش در کلام، نه تجرد از عوامل لفظیه. چون مفهوم ابتدا، وجودیه، مفهوم تجرد، عدمی. معمولاً می‌گویند ابتداییت چیست؟ یعنی چه عامل سرش نیامده، شده مبتدا؟ ابتدا درست است. یعنی یک عدمی می‌گیرند. عاملی سرش آمده یا نیامده؟ اگر آمده، معمول آن عامل می‌شود. اگر نیامده، ابتداییت. ایشان چه می‌گوید؟ می‌گوید ابتداییت خودش یک عامل وجودی است نه یک عامل عدمی. اینجوری نیست که شما بگویی چون عامل نیامده پس مبتدا. نخیر، خودش ابتدا، همین که مسندالیه هست، همین که مسندالیه هست، یک عاملی است به اسم ابتداییت. مطلب خوبیه. بله، شناخته نمی‌شود یکی به دیگری و نمی‌باشد ادبی منشا برای امر وجودی که اما رفع است. عدمی منشا وجودی نیست، رفع وجودیه. چطور می‌خواهد عدم عامل برای رفع باشد؟ می‌گوید چرا معروف؟ به خاطر اینکه عامل دیگری سرش نیامده، خوب شد. دلیل خود رفت وجودی (خود ابتداییت Existence) وجودیه. ابتداییت عدمی نیست. چون عامل نیامده، ابتداییت باشد. پس ابتدا دائماً محکوم‌ ممنوع است از اظهار اثرش. ابتدا لم یزل، ابتدا زائل نشد، بلکه محکوم‌ ممنوع شد از اظهار اثرش. اینکه شما می‌گویید که عامل آمد سرش، اینجوری نیستش که بگویید یا عامل می‌آید ابتداییت می‌پرد، یا عامل نمی‌آید ابتداییت هست. می‌گوییم نه، یا عامل می‌آید ابتداییت نمی‌تواند اثر بگذارد، یا عامل نمی‌آید و ابتداییت می‌تواند اثر بگذارد. چون ابتداییت خودش امر، نکته بسیار مهمی بود. نکته بسیار اختلال، خرش بیاید. آها فقط از اجرا، از اینکه او عامل باشد، مانع می‌شود نه اینکه اصلاً ابتداییت را برداشت. اثر بگذارد، اثر ابتداییت را گرفت نه اینکه ابتداییت را از بین برد. اثر ابتداییت را گرفت. به خاطر اینکه اعراب محلی در غیر مبنیات محقق می‌شود هنگام وجود دو عامل که یکی حاکم است اثرش ظاهر می‌شود و یکی محکوم است اثرش ظاهر. مثالش: «هَلْ مِنْ خَالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ». این چی بوده؟ «هَلْ خَالِقٌ غَیْرُ اللَّهِ» بوده. «مِنْ» که آمد سرش، آن ابتداییت نپرید، اثرش ظاهر نشد. خود ابتداییت هنوز هست. «کَفَى بِاللَّهِ شَهِیدًا». حالا «کَفَى بِاللَّهِ» که دیگر این «الله» فاعل است دیگر. الان اینجا شما می‌گویی فاعل می‌پرد، رفع فاعل می‌پرد؟ می‌گوییم رفع فاعل ظاهر نمی‌شود. رفع فاعل که نمی‌پرد. داشته از خود معنا «مُحِیطٌ بِالْکُفَّارِ». بله، حالا که ابتداییت هست ولی اثر ندارد، ابتداییت معنای مسندالیه‌اش هست ولی یک مرحله برد بالا. «إنّ» یک مرحله برد بالا. آن به «حسبک درهم». اینجا «خالق» و «حسبک» مرفوع محلاً ابتدا. یعنی «حسبک درهم» بوده، شده به «حسبک درهم». و لفظ جلاله مرفوع از محلاً به «کفى». هر سه تا مجرورند لفظاً به جار زائد. یک حرف جر زائد سرش آمده. خلاف «مَرَرْتُ بِزَیْدٍ». چرا؟ چون «زید» اینجا منصوب نیست محلاً. لازم نصب نمی‌دهد. ببینید، عامل‌ها فرق می‌کند. عامل ابتداییت همیشه رفع می‌دهد ولی اینجا «مَرَرْتُ بِزَیْدٍ»، «زید» منصوب نیست محلاً. چرا؟ چون «مَرَرْتُ» که همیشه نصب نمی‌دهد، باید یک فعلی باشد که نصب بدهد. ابتداییت همیشه رفع می‌دهد ولی اینجا که همیشه نصب نمی‌دهد، یک وقتی نصب می‌دهد، یک وقتی «رَأَیْتُ زَیْدًا». حالا این محلاً منصوبه. بله، چون «مَنَ وَ تَوْ» لازم است نصب نمی‌دهد مفعول را. پس «زید» تبعیت نمی‌کند به غیر مجرور. یعنی بعدش شما اگر «وَ عَمْرًا» می‌توانی بگویی، نباید بگویی «وَ بَکْرًا» نصب داده بشود به حذف جار. حالا اگر حرف جدش را برداشتی منصوب شد، چه منصوری می‌شود؟ مفعول‌به می‌شود. می‌شود منصوب به نزد حافظ، نه منصوب بنابر مفعولیت. «تَمَرُونَ الدِّیارَ». اینجا «تَمَرُونَ بِالدِّیارِ» بوده. «دِیارَ» نیست. منصوب به نزد حافظ است. فرق می‌کند. اینجا دو تا عامل و دو تا معمول داریم. جمله مضارعیه ربط داده شده محلاً. «یَضْرِبُ» محلاً مرفوعه دیگر. چرا می‌فرمایی محلاً مرفوعه؟ ظاهراً مرفوعه. عاملش هم مبتدا. حالا از باب اینکه عاملش مبتدا، محلاً مرفوع؛ یعنی خبر از باب خبر بودن، از باب خود فعل مضارع بودن مرفوع. و فعل مضارع مرفوع شده لفظاً. عاملش هم این است که تجرد از ناصب دارد. یعنی چون منصوب و ناصب و جازم نیامده سرش مرفوع. علی القول المختار.

خب، اگر عطف بشود چیزی به شیء فعلی مجموع‌الجمله، پس مجموع جمله به اعتبار محل مرفوعش است. مثل: «فَهِیَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً». چرا «اشدُّ» شده؟ چون بر مجموع «کالحجاره». «کالحجاره» خودش چیست آقا جان؟ خبر. محلاً چیست؟ مرفوعه. «أَشَدُّ قَسْوَةً» عطف شده به ظاهر «کالحجاره» یا به محل «کالحجاره»؟ به محل «کالحجاره». ولی با «أَخُوکَ ضَارِبٌ زَیْدًا» فرق می‌کند. چرا؟ چون «زید» برایش محل مجروری نیست. چون اصلاً در بین عامل جری نیست. اگر اضافه بشود به «زید»، جرش می‌دهد. یعنی بگوییم «أَخُوکَ ضَارِبٌ زَیْدٌ». و محلاً منصوب نیست. چون اصلاً این وسط عامل نصبی ما یک عامل داریم. یا نصب بوده یا جر. پس جایز نیست که بگویی «أَخُوکَ ضَارِبٌ زَیْدٌ وَ بَکْرٌ». این را نمی‌شود گفت. «أَخُوکَ ضَارِبٌ زَیْدٌ وَ بَکْرٌ» نمی‌شود گفت. «ضَرْبُ زَیْدٍ عَمْرًا حَسَنٌ». اینجا می‌شود گفت «ضَرْبُ زَیْدٍ عَمْرًا حَسَنٌ». ببخشید. «ضَرْبُ زَیْدٍ عَمْرًا حَسَنٌ» خبر «ضَرْبُ زَیْدٍ». بله، مصدر، فاعل، مفعول. «زید» مجرور به اضافه است. یعنی «ضَرْبُ زَیْدٍ» برایش محلاً دارد یا ندارد؟ ندارد. مضاف‌الیه که محلاً مرفوع نیست. هرچند در معنا واقعاً چیست؟ فاعل است. پس بین فاعل و ابتداییت ما فرق گذاشتیم.

اگر یک چیزی واقعاً مبتدا بود و واقعاً خبر بود ولی بعداً فعل و انفعالاتی روی صورت گرفت، ما می‌توانیم عطف محلی بهش کنیم. ولی اگر چیزی واقعاً فاعل بود، واقعاً مفعول بود، بعداً فعل و انفعالاتی رو صورت گرفت، ما نمی‌توانیم به محلش کنیم. نکته بسیار مهم. اگر چیزی واقعاً مبتدا بود، واقعاً خبر بود، می‌توانیم به محلش عطف کنیم. ولی اگر چیزی واقعاً فاعل یا مفعول بود، نمی‌توانیم به محل عطف کنیم. بسیار مهم! امروز چقدر نکته مهم گفتیم. جای دوستانی که نیستند خالی. «زید» مجرور به اضافه «ضَرْبُ». رابطش محل ربطی نیست. هرچند در معنا فاعل است. چون این دو تا عامل نیستند. عامل واحد برایش دو اثر در لفظ واحد نیست. یک عامل دارد. آن هم «ضَرْبُ زَیْدٍ». یک عامل «ضَرْبُ» مضاف نمی‌تواند در دو تا چیز همزمان اثر بکند. اما این آیه: «فَالِقُ الْإِصْبَاحِ وَجَعَلَ اللَّيْلَ سَكَنًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ حُسْبَانًا». یک عده «جاعِلَ» را یعنی «جاعِلَ اللیلَ سَکَنًا» «جاعل» خواندند. بعد «شمس و قمر» را هم نصب دادند. بعد چی می‌شود؟ یعنی «جاعِلُونَ اللیلَ سَکَنًا وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ حُسْبَانًا». چون اینجا «لیله» محلی ندارد تا بخواهد بهش عطف بشود، چون عامل دیگری نیست که اقتضای نداشته باشد. پس چی شد؟ آن‌هایی که «جاعل» خواندند، «جاعِلُونَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ» را نصب دادند. چرا؟ چون «جَعَلَ» را در تقدیر گرفته‌اند. دانلود «جاعِلَ اللیلَ». یک عده خواندند: «مُعَاهِدَهُ». نه این «انعام ۹۶». «جاعِلَ اللیلَ» دیگر. «جاعِلَ اللیلَ» نیست، مضاف‌الیه است. دیگر «لیله» اگر خوانده باشند، آن «الشمسَ وَ الْقَمَرَ» را نصب دادند. یعنی اتم حلش کردند؟ نه، یکهو «جَعَلَ» در تقدیر گرفتند. مضاف‌الیه منصوب مفعول بوده، بعد مضاف‌الیه شده، به محلشم حذف کرد. «هَوَیتُ ثَنَایًا مُسْتَطَابًا مُجَدَّدًا فَلَمْ تَخْلُ مِنْ تَمْهِیدِ مَجْدٍ وَ سَعْدَتِ» «سُوحِیدًا». منصوب گرفته. عطف کرده به «تمهیدِ مَجْدٍ». یعنی «لَمْ تَخْلُ فِی تَمْهِیدِ مَجْدٍ». آن «من» چون زائده است، برش می‌داریم. اینجوری نیستش که مضاف‌الیه واقع شده باشد. بیشتر گیرمان در مضاف‌الیه است. یک عامل داشت، یک عامل مضاف دارد. عامل مضاف هم روی یک چیز می‌تواند اثر کند، نمی‌تواند دو تا دو تا چیز هم بدین جر بدهد و هم به یک چیز دیگر. می‌شود به مضاف‌الیه بشود ولی نه به محلش. فاعل و فاعل و مفعولی که عرض کردم، مال مضاف‌الیه بود. نکته را داشته (باشید)، اضافه کنید. حالا آن‌ها بحثش بحث دیگری است. بحث ما سر این است که به محلش اگر این‌ها که عرض کردم، فاعل و مفعول باشد، به محلش عطف نمی‌شود. یعنی مضاف‌الیه فاعل و مفعول باشد. «قَدْ کُنْتُ دَائِنٌ بِهَا حِسَانًا مَخَافَةَ الْإِفْلَاسِ وَلَیَانًا». «مَخَافَةَ الْإِفْلَاسِ وَلَیَانًا». عطف به چی کرده؟ عطف «الْإِفْلَاسِ» حذف نمی‌شود. محلا را هم که منصوب نیست. این یک عاملی باید برای «لَیَانَه» و «لَیَانًا» در تقدیر. «فَضَّلْتُ هَاتِ لِی مَابَیْنَ مُنْحَرِجٍ سَخِیفٍ الشَّوَائِرِ أَوْ غَدِیرٍ مُعَجَّلٍ، سَخِیفِ الشَّوَائِرِ أَوْ غَدِیرٍ». اینجا به ظاهرش عطف شده. عطف ظاهر.

بریم سراغ آیه بعد: «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَادُواْ وَالصَّابِئُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ». «صَابِئُونَ» عطف بر محل «الَّذِینَ آمَنُواْ». کسی که گفته ابتدا زائل به دخول ناسخ، آن‌هایی که قائلند که وقتی ناسخ می‌آید، ابتداییت از بین می‌رود، اینجا گیر می‌افتند. چرا؟ الذین بله. «صَابِئُونَ» مرفوع به محل «الَّذِینَ». عطف شده. خب، «الَّذِینَ» پس چی بوده که شما داری به محل مبتدا؟ بوده. پس معلوم می‌شود که مبتدا هنوز اگر رفته بود که شما نمی‌توانستی حذف کنی. نکات بسیار خوبی. چقدر آیات... این آیات آیات سخت قرآن است از جهت اعرابی‌ها. بله که همان مبتدا «الَّذِینَ آمَنُواْ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ» خبر دارد. بعدش. این از این یک تأویلات کردند که «کَانَ مَنْ یُعْنَى بِعُمُرِهِ فِی قَبْلِ مِنْهَا». کسی که نسبت به عمرش دلسوز، وقتش را صرف این کارها نمی‌کند. حرف در فیلم‌های تهران، تکلفات خرج. این آیه، چون قائل بودند که ناسخ وقتی می‌آید، ابتداییت می‌پرد، آنجا شروع کردند تکلفات. کسی که عمرش را دوست دارد، وقتش را دوست دارد، از این کارها، بعضی از این‌ها در باب نقد گذشت در مبحث ۱۱ در مقصد دوم.

خب، برخی از ابیات: «فَإِنْ لَمْ تَجِدْ مِنْ دُونِ عَدْنَانٍ وَالِدًا بَعْدَ مَعَدٍّ فَلَا تَزْعَکَنَّ الْعَوَازِلُ خَلِیلًا الطَّبَّ فَتْنَتِی وَأَنْتُمَا وَإِنْ لَمْ تَبُوْهَا بِالْحَوَاسِ فَمَنْ یَکُنْ أَمْسَى بِالْمَدِینَةِ رِحْلَهُ فَإِنِّی وَقَیَّارُ بِهَا لَقَرِیبُ». «مُعَاوِیَةُ إِنَّنَا بَشَرٌ فَاسْجُدْ فَلَا تَحْسَبَنَّ الْجِبَالَ وَالْحَدِیدَ». بله، حالا اینجا حاصل این است که شرط عطف بر محل، وجود عامل طالب است برای آن محل. اگر عامل دیگری که برام باشد، نباشد، اثرش ظاهر بشود. برای همین و نامیده می‌شود آن عامل طالب برای اعلام محلی. بهش می‌گویند «مُحَرِّض». اونی که عامل است و طالب اعراب محلی است، بهش می‌گویند «مُحَرِّض». این از باب تولد دو عامل بر یک معمول نیست. چون یکیشان محکوم است و اثری ظاهر. دو تا عامل آمده. اینجوری نیست که بگوییم دو تا عامل دارد بعد یک معمول اثر می‌گذارد. گفتیم نمیشود قبلاً. یکی اثرش ظاهر می‌شود، یکی اثرش ظاهر نمی‌شود. اونی که طالب برای اعراب محلی است، اون می‌شود «مُحْرِز» یا احراز می‌کند. او عاملش اثر زاهد. اون یکی زاهد و ظهور اثرش هنگام زوال عامل حاکم است یا عامل حاکمی. پس ما داریم دو تا. یکیش حاکم است، یکیش محکوم و ممتنع. دو عامل است بر معمول واحد که اثر هر دو بخواهد ظاهر بشود. اونی که خلاف قاعده است، این است که دو تا بر یک معمول، اثر هر دو هم ظاهر بشود. این نمیشود. دو تا عامل باشد، یکی اثری ظاهر بشود و یکی اثری ظاهر نشود. چه اشکال دارد؟ می‌شود. بله. این بیان در اعراب محلی و عطف بر محل، صاف و لاغبار علیه است. این اصلاً هیچ مشکلی ندارد. صاف است. پس نیازی نیست به تعطیلات و تکلفاتی که ذکرش کردم برای توجیه این مثال‌ها و غیرش. پس نگاه کن در کلمات ببین چی می‌بینی. «ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کَرَّتَیْنِ یَنْقَلِبْ إِلَیْکَ الْبَصَرُ خَاسِئًا وَهُوَ حَسِیرٌ». آیه قرآن. «ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ». ببین چی می‌بینی؟ بعد دوباره باز نگاه کن با یک دقت بیشتری. سپس آنچه که ما گفتیم، این است که اسم در اسم معرب، این‌هایی که گفتیم در اسم معرب بود. اما در مبنی چی؟ «هُوَ الَّذِی لَیْسَ الْإِعْرَابُ عَلَیْهِ ظَاهِرًا». اصلاً اعراب ظاهری ندارد. پس محلی همیشه اعراب مبنی محلی است. «فَمَحَلُّهُ مُقْتَضَاهُ عَامِلُهُ». محلش هم همانی است که عاملش اقتصاد دارد. پس اینکه شما می‌گویی تقاضا در «جَاءَنِی هَذَا». «هَذَا» چیست؟ محلاً مرفوع. اگر بگویی «جَاءَنِی هَذَا وَ زَیْدٌ». «زید» عطف بر محل. چون اصلاً عطف اعراب ظاهری در مبنی نمیشود که ظاهری ندارد. مبتدا یا خبر بود می‌توینم مضاف‌الیه خبر اد کنیم و دیگر خبر فاعلی مفعول بود، خبر. واقعاً اگر چیزی واقعاً فاعل یا مفعول بود و مضاف‌الیه بود، مضاف. «وَ لَا یَتَبَعُ مُعْرَبٌ مَبْنِیًّا فِی الْإِعْرَابِ». پس معرب که نمی‌تواند تبعیت از عطف به مبنی بشود. بعد بگوید ظاهری. ظاهری ندارد. محلی از اینجاست. این آیه: «مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَلَا هَادِیَ لَهُ وَنَذَرْهُمْ فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ». اینجا یک عده «نَذَرْهُمْ» را مجزوم خواندند. «نَذَرْهُمْ» «فَلَا هَادِیَ لَهُ». چرا؟ چون «فَلَا هَادِیَ لَهُ» می‌شود جزای شرط. جزای شرط هم محلاً مجزوم. پس عامل جزم عملکرد در محل جزا و در لفظ جمله معطوفت. وقت ما تمام شد. ای کاش بیشتر می‌خواندید. بله، حرف غلط طولانی. حالا عطف غلط باشد ان‌شاءالله جلسه بعد. الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

سخنرانی‌های مرتبط