علم نحو

جلسه پنجم

00:31:30
24

مجموعه جلسات «علم نحو» سفری است از ساختار تا معنا؛ جایی که زبان عربی نه‌تنها ابزار سخن، بلکه کلید فهم قرآن می‌شود. این مجموعه با نگاهی زنده و عمیق، قواعدی چون: فاعل، مفعول، حال، حروف و … را از قالب دستور زبانی خشک بیرون می‌آورد و در بستر معنا، بلاغت و تفسیر می‌نشاند. در این جلسات، نحو به زبانی برای کشف لایه‌های پنهان آیات بدل می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه هر حرکت، اعراب و واژه در قرآن حامل اندیشه و الهام است. اگر می‌خواهی نحو را نه فقط بیاموزی، بلکه درک کنی، این مسیر تو را از دانستن تا فهمیدن می‌برد.

متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
بسم الله الرحمن الرحیم.
(صفحه ۵۹۹) این تعبیر در کلام سیبویه آمده است؛ مثل بدل، غلط، با این تفاوت که "غلط" در بدلِ مطبوع، یعنی مطبوعِ غلط، در بدلِ غلط مدفوع شما، غلط بعدی که می‌آید درست است. اینجا در عطف مطبوع، تابع غلط است. حالا از چه جهت غلط است؟ از جهت اعراب. مشهور در تسمیه‌اش عطف بر توهم و عطف بر جوار است و آن این است که متکلم در معطوفٌ‌علیه، اعرابی را توهم می‌کند و اعراب معطوف را هم مطابق با همان توهم خودش می‌آورد. به این گفته می‌شود: «العطف علی الجوار»؛ چرا که معطوف و معطوفٌ‌علیه با هم مجاورت دارند. مثلاً «زیدٌ قائماً ولا قاعدون»؛ به توهم اینکه «قائماً ولا قاعدن ولا قاعدین»؛ چرا ما او را «قاعدین» گفتیم؟ به توهم اینکه «لیت زیداً بقائمن» باشد و اشتباه کردیم، دیگر! غلط توهم کردیم که آن مجرور آمده بود، این را هم مجرور آوردیم.

**عطف غلط در قرآن**

«یسما فی القرآن العطف علی المعنا احتراماً». در قرآن این عطف یعنی عطف بر معنا می‌کنند، احتراماً. چرا؟ انگار قاری نظر نکرده به اعراب مطبوع اعراب غلط. در مورد قرآن، اگر قاری غلط خواند، نمی‌گیم اعراب عطف به معنا کرده است. احتراماً، بلکه نظر به معنایش کرده؛ غافل شده از آن اعرابی که در تابع آمده و منافات دارد با آن و قواعد باهاش جور درنمی‌آید. خب این کجاها می‌آید؟ در مجرور، مجزوم، مرفوع و منصوب. در هر چهار تا. اول مجرورش، بعد مجزومش، بعد منصوبش، بعد مرفوعش.
مجرور مثل این بیت شعر: «أَبَى بِدَالِي أَنِّي لَسْتُ مُدْرِكَ مَا مَضَى وَلَا سَابِقٌ شَيْءٍ إِذَا كَانَ جَاعِى». «لستُ مدرک» بوده، باید «ولاسابقِ» بگوید؛ ولی اشتباه کرده، فکر کرده «لستُ بمدرکن» بوده؛ برای همین «سابقه». حضرت اباالفضل علیه‌السلام اسب را به دندان گرفت، سوار بر مشک شد، یا می‌گفت که شب عاشورا، توی روضه گفتم، حضرت شمر علیه‌السلام تپق. از عجایب عالم این است که حضرت آقا این همه سخنرانی کرده، یک دانه تپق. گاهی ممکن است یک خرده جابه‌جایی مثلاً پیش آمده باشد؛ موارد اینجوریه. خیلی چیزی که اصلاً هیچی هم نداره که همان جا کاغذ آمد، بعد گفتند که اصلاح می‌کنم. به من گفتند که من ۹ دی سخنرانی کردم، ولی هیچ تپقی این شکلی در کلماتشان، با اینکه این همه سخنرانی زنده و مستقیم ازشان هست، تا حالا پیش نیامده.

خوب، «کَانَ أَبَانَا فِى کُلِّ یَوْمٍ وَ یَوْمِینِ کَبِيرٌ ... ».
عطفش اینجا چیست؟ «عطری می‌بینی چه هن ملحظم الشهم اقداما ولا بتلی بتلن». عطف شده به مقدار من «ملحظم شهر به مقدار». این جور تصور کرد: «اَنْ لَمْ یَکُنْ لِلَّهِ هَوًى بِالْحَقِّ فِیهِمْ وَلَا مَنْهُمُ شَنْ فِیهِمْ». منمل به لام. «ما کُنْتُ زانیربین». عطف به چی باید بکند؟ عطف به مضاف باید بکند. عطف به مضاف‌الیه کرده. «من نه غلام شمام، نه غلام شمام، نه حسن»! غلطه دیگه. «نه غلام شمام، نه غلام حسن». «نه غلام شمام، نه حسن». جمع و جورش کرد، ولی توی عربی عطف مضاف منظورم باشد، مضاف‌الیه نه. «نه غلامم، نه غلام شمام». «رئیس شما» مثلاً می‌خواهم مضاف را بزنم، بعد بیام مضاف‌الیه را بزنم. بگویم: «نه غلام شمام، نه غلام زیدم». «نه رئیس امر غلام زیدم، نه امر». غلطه دیگه عطف مضاف‌الیه. این "منشن" عطف به "لا" باید بشه، عطف به "نیرب" شده. «مَشَاهِدُ وَ لَيْسُوا مُصْلِحِينَ عَشِيرَةً وَلَا نَائِبٌ نَائِبٌ». «لَیْسُوا مُصْلِحِينَ لَیْسُوا نائبین لیسوا نائِباً». «نلیسوا مصلحین ولا نائب». اگر اعرابش باید درست شود.

«يَا صَاحِبَ اللُّحْوَی وَ بِا زَوْجَاتِ کُلِّهِمْ أَنْ لَیْسَ وَصْلٌ إِذَا حَلَّتْ حَالَهُمْ». حالا اینجا هم باید «بل الزوجات کلهم» باید باشد. «کلهم» «کلهم» باید باشد. «لیس وصل» «بزن حلت». عطفی نداره ظاهراً خیر. یا بعضی گفتند «هَذَا جَهْرُ ذَبِّ خِرْبِنْ» به جر، همراه اینکه صفت است برای «جر». یعنی حالا «جور و ظب خربن نخر بن» این صفت برای مضاف، صفت برای مضاف‌الیه که نیست. یا گفته شده این آیه هم از این قسم است: «يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُخَلَّدُونَ بِأَكْوَابٍ وَأَبَارِيقَ وَكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ لَا يُصَدَّعُونَ عَنْهَا وَلَا يُنْزِفُونَ * وَفَاكِهَةٍ مِمَّا يَتَخَيَّرُونَ * وَلَحْمِ طَيْرٍ مِمَّا يَشْتَهُونَ * وَحُورٌ عِينٌ كَأَمْثَالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَكْنُونِ». بعضی‌ها «هُورٌ عِینٌ و هُورٌ عِینٌ» خواندند. با اینکه عطف به «ولدان مخلدون». توی قرائت آن‌ها «هُورٌ عِینٌ» اگر باشد، می‌شود همین عطف غلط که حالا توی قرآن عطف بر معنا به توهم اینکه این‌ها فکر کردند مثلاً از «لحم طیر». عطف به «لحم طیر»؛ «هُورٌ عِینٌ». دو تا قرائت یکم «هُورٌ عِینٌ» خواندند. اگر «هُورٌ عِینٌ» باشد، عطف به «لحم طیر» می‌شود. در حالی که به «لحن ته» درست نیست. عطف «ولدان مخلدون» درست است.

بریم سراغ مجزوم، منصوبشون توی این مثال: «فَبَلَوْنِي بِلَيْتِكُمْ لَعَلِّي أُصَالِحُكُمْ وَأَسْتَدْرِجُ نُوِيًا». «فبلونی اصالحکم» باید باشه و «استدرج» باید باشه. جزمش داده. «لعلی اصالحکم و استدرج». ولی جزم داده، شعر. حالا از قرآنش: «وَقِيلَ مَنْ ذَاكَ». گفتند این هم از همین قسمت. «رَبِّ لَوْلَا أَخَّرْتَنِي إِلَى أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَكُونَ مِنَ الصَّالِحِينَ». چرا من را تأخیر نمی‌اندازی به یک اجل قریبی که تصدیق بکنم و از صالحین باشم؟ اینجا «اکان» عطف شده، مجزوماً بر «فصدق». «فصدق» منصوب، «اکان» مجزوم. چرا؟ محلاً به شرط مقدم. یعنی اگر من را «أَنْ أَخَّرْتَنِي»؛ «أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ». «أَخَّرْتَنِي أَكُنْ مِنَ الصَّالِحِينَ». فعل مضارع منصوب است. لفظ به «أَنْ» قدرده، پس جزم شده «اکان» به عتب محل. معطوفان علیه نصب شده. همانجور که حالت بعضی دیگر است، به اعتبار لفظش و بیان آن می‌آید در مبحث ۱۱.

از آنجا است قول خدای تبارک و تعالی: «وَیَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ». هر کی تقوا داشته باشد و صبر کند، خدا اجر محسنین را ضایع نمی‌کند. قرائت قنبل به اثبات «یا یتقی» او «انه من یتقی» خوانده و «یصبر» را مجزوم خوانده. اگر اینجوری باشد، روی قرائت قنبل چی می‌شود؟ عطف مجزوم بر مرفوع. فارسی هم گفته: «من من» (من موصوله) است و «یصبر» مجزوم شده به خاطر توهم شرطیت. توهم شرط چیه؟ اما منصوب اسم «من». اونی که اسماً منصوب میشه: «قَامَ الْقَوْمُ وَ زَيْدٌ وَعَمْراً». به توهم اینکه زید منصوب است؛ چون «غَيْرُ الزَيْدِنِ» به منزله «إِلَّا زَيْدَنِ» است. برای چی «عمر» را منصوب خوانده؟ چون انگار این «غَيْرُ الزَيْدِنِ» «إِلَّا زَيْدَنِ» بوده. گفته شده که این آیه هم همین طور است. شبه منصوبه: «وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ وَهَكَذَا». یعنی چی؟ «سعيد زيد زيداً و إلا عمراً». توهم کرده که این «قير الزعیدن» «إلا زيدن» بوده، واسه همین «عمرا» را منصوب کرده. منصوب کرده، می‌گوید فکر کردم «إلا زيدن» بود. در معنا اگر در نظر بگیریم، ولی غلط است از جهت نحوی غلط. ولی خب می‌آید. یعنی روی قوانین نیست. اعراب غلط است، ولی در نحو برای همین غلط‌ها هم قاعده گذاشتند. تحت قاعده بخواهیم بهش بگیم، باید بگیم که این را دقیقاً جایز می‌دانیم. بله، «قام القن غیر زیداً و غیر امرن» یا «وَ لَا أَمْرén». غیر از «زید» بله. چون باید در غیر گفتیم که نگاه می‌کنیم. اگر می‌آمد بعد «إلا» چی می‌شد؟ اعراب بعد «إلا» را می‌دهیم به غیر از «دن» امر به «زید».

عطف مضاف یا عطف مضاف‌الیه. عطف مضاف‌الیه. مضاف‌الیه که مجرور. «وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ وَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ». «يعقوب» به رفع قرائت شده. یعنی «يعقوب» بنابر اینکه مبتدای مؤخر باشد. یعنی «وَمِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ». «من وراء اسحاق» خبر مقدم. «يعقوب» مبتدای مؤخر، یک جمعی «فتحه» خواندند: «یعقوب». خب چرا «فتحه» خواندند؟ لمجاور اسحاق. چون این با «اسحاق» آمده، «اسحاقم» فتحه دارد. گفتم خب به «یعقوبم» فتحه بده. در حالی که حقش رفع بود؛ چون مبتدا است، ولی «فتحه» بهش دادند به خاطر مجاورت. یک عده هم گفتند عطف است بر «إسحاق» اولی. «فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ». «یعقوب» خودش مجرور است. «یعقوبم» اجم است، هم علم است. این دو تا باعث چی میشه؟ غیر منصرف شدن منصرفه. جرش به چی است؟ به فتحه است. این «یعقوب» به فتحش مال نصب که نیستش که، مال جر است. اصلاً اصلش چیه؟ «فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ بِیَعْقُوبَ وَيَعْقُوبَ مِنْ بَعْدِ إِسْحَاقَ». بعد «اسحاقم»، «یعقوب» می‌دیدم از «اسحاق». خب پس «یعقوب» در واقع جر است. جره که به فتحه است. یک عده گفتند نه، رفع است. یعنی «وَوَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبُ». و یک عده گفتند نصب است، به خاطر مجاورت با «اسحاق». دیگر الان می‌آید دیگر. مجاورت گاهی به کار می‌رود. در قرآن مجاورت داریم یا نداریم؟ توی عربی هست. بله. یک عده هم گفتند عطف بر «اسحاق» اولی است. و «فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ مِنْ بَعْدِ إِسْحَاقَ و هذا بهما». یعنی بشارت چی بود؟ این بود که نه تنها بهت بچه می‌دهیم، نوه هم می‌دهیم، نسل می‌دهیم. حالا به پیرمردی که آن وقتی که زنش جوان بود، نازا بود. «کان آغرا، أغر عقیم». بعد «وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ». قرآن چقدر مؤدب است. «اللهکت» یعنی چی؟ «زهکت» یعنی دهان باز کردن. «زهک» دهان کجا؟ دهان رحم. «فضحکه» اینجا دهان رحم، و گفتند یعنی «هازت». حتی خود استاد جوادی به معنای خندید نیست، به معنای همان «هازت». ذکر در کل قرآن «زهک» است، الا این آیه. بله اینجا به معنای حیض. حالا مصطفوی. مبنای ایشان این است که اینجاها گیر نمی‌آید. اصل واحد داریم. آن هم همان دهان باز شدن. به نظر می‌آید ایشان همین را گفته باشه. اینجا ببینم بهشان نسبت ندیم. به مناسبت وارد بحث‌های آیه شدیم. «هُوَ الْأَثَرُ الْبَارِزُ مِنِ انْبِسَاطِ شَدِیدٍ فَالْبَاطِنُ». یک انبساط شدیدی که حاصل بشود و بروز پیدا کنیم می‌شود ذکر. «زهک». این آیه را اصلاً نشان "فضحکت" را اینجا اصلاً بحث نکرده. بله. عجایب فرق تبسم و «زهک» همین است دیگر. تبسم دهان باز نمی‌شود. «ذکر» دهان باز می‌شود. یک تبسم داریم، یک «ذکر» داریم، یک قهقهه. ما فارسی به همه می‌گوییم خنده. بعد می‌آید خندوانه راه می‌اندازد. خنده بر درد بی‌درمان، دعواست. مقوله به تشکیک هم هست. هیچ کدام هم رعایت نشد. قهقهه خودش درد بی‌درمان است. لبخند فارسی. لبخند، لبخند خنده فارسی. هر سه تایش را می‌گویم. ولی خنده که می‌گویی، به هر سه تایش اطلاق می‌شود. توی عربی مراتب. «قهقه من الشیطان نس نست، فتبسم، ذااهکن». «فتبسم زاهکاً». تبسم زد در حالی که خندان بود. یعنی خودش را نگه داشت خنده‌اش می‌آمد. تبسم کرد. می‌خواست «ذکر» کنه ولی «فتب» در حالی که «زاهک» بود. تبسم سلیمان غریب است. سلیمان علیه‌السلام این حالت تبسم این جوریه. کارتون این جوری بسازد مثلاً دیالوگ حضرت موسی، حضرت سلیمان مورچه. اما آنی که بله، بدون اینکه انبساطی رخ بده، تبسم اثر غم داریم، اثر عصبانیت داریم. آنجا چی داره؟ ریشخند. می‌گه که حتی «زهک» بدون شادی داریم. بله. آن آیه در سوره واقعه. آقا اشکال که نداره ما به مناسبت هی چیزها یادمان می‌آید، می‌گوییم شب خندوانه بوده انواع خنده‌ها را می‌گفت. همشهری شما بوده دیگر. بالاخره ۱۱ فوت ۷۱. الان عرض می‌کنم خدمتتان سوره واقعه. سوره واقعه. «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ». آن تفکر هم داریم. یک چیز دیگر هم تفکر است. چهارمی هم تفکر. آن تفکر حالت چیزه: «لَوْ نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَامًا». اگر می‌خواستی ما این را گندم‌ها را همه را چیز می‌کردیم. «هتام» خشک می‌کرد. خشک می‌کردیم. شما وقتی به من نگاه می‌کردید، مثل این دیوانه‌ها می‌زدید زیر خنده. «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ». سوره واقعه آیه ۶۵. تصویرسازی قرآن چقدر دقیق است. نمی‌گوید بد می‌گفتید. می‌گوید: «فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ * إِنَّا لَمُغْرَمُونَ». بدبخت شدم. بدبخت شدم. بدبخت شدم. تصویرسازی در اوج ها. این‌ها را توی مسایل مباحث زیبایی‌شناسی قرآن انشالله بحث بکنیم. آن یک حالتی که طرف حالا تفکر به فواکه و این‌ها هم گفته می‌شود. میوه و این‌ها. «فکه» «فکاهی» می‌گویند. «فکین» شماره ۴. این‌ها «فکین». رد می‌شدید یا «فکاهی» مثلاً این هم خوش‌طبع بودن. ایشان گفته در هر چیزی به طبع خودش. بعد آن «فظلتم تفكهون» ایشان آنجا می‌فرماید که اگر این آیه را گفته باشد به مناسبت دیگر، رفتیم توی بحث جان. اینجا را گفته تتفکهون. «تفکرون» تَفعل است تَفَكُّه. دلالت بر قبول اثر «تفکیک». تفکر یک وقت انسان را خنده می‌اندازند و انسان می‌خندد مثل قلقلکی که می‌دهند. روش تفکر. خندیدن. اسباب اثرپذیری و تفکیکی اعم از تأثّر. در کلام عمل، موضوع خلق مراد. اینجا تفکر به قول یعنی «إِنَّهُمْ يَرَوْنَ الْفَاکِهَةَ يَقُولُونَ مُتَفَكِّحاً إِنَّا لَمُغْرَمُونَ بَلْ نَحْنُ مَحْرُومُونَ». با خنده می‌گویند این به خنده همان حالت خل وصل شدن، مشاعر را از دست دادن. خیلی عصبانی می‌شوم، می‌زنند زیر خنده‌ات سر عصبانیت. بلند بلند می‌خندد. دیدید یا نه؟ آره. بعد داد می‌زنم. روانشناسی قرآن فوق‌العاده است. یعنی کجا چی را دست می‌گذارد. خوب بوده هر کی بوده. امواج طلبه است که کتاب چه ادیبی این را نوشته. اینقدر ادبیاتش قوی بوده.

خب، منصوب. فعلاً منصوب فعلاً، یعنی فعل منصوب، اسم منصوب نه. مثل قرائت بعضی در این آیه: «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ». نون باید باشه ولی «فَیُدْهِنُوا» فرموده است. منصوب است. بنابر معنای «أَنْ تَدْهَنُوا». بله، بله. «وَ دُّوا لَوْ تُدْهِنُ». حالا این «لو» و بعد «وده» معنای دیگری دارد. می‌گوید ای کاش! دوست دارند ای کاش باهاشون مداهنه می‌کردی. مداهنه یعنی چی؟ روغن‌مالی. حسن‌زاده آملی را فرمود که یک لقبی هم رو ما گذاشته بود. یک اسمی، فرمود که فرمودند که تو اهل «ماست‌مالی» الان شیره گرونه. ماست استفاده می‌کند. اگر قدیم بود شیره ارزون بود، می‌گفتند اهل شیره کشی. خالی، فوق‌العاده مداهنه. حالا انشالله که مال ما منفیش نباشه. بله تازه این بهش برمی‌خوره. چرا اون بهش برنخورد ماست‌مالی کنی. خلاصه تو ماست‌مالی کنی، اون هم ماست‌مالی کنن. خب این «تُدْهِنُ» صیاد هن. «لو ان تدهن فیدنون». یعنی توهم کرده که آن «تُدْهِنُ» منصوب یا این آیه: «لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ». این هم خیلی با اینکه حرف از یک مصدر کفری برخاسته ولی در اوج بلاغت است. فرعون گفت یک خانه بساز من این اسباب را برم بالا. «أَسْبَابَ السَّمَاوَاتِ» مبلغ الاسباب. اسباب السموات. از این‌ها برم، برم به اسب قصر بسیار بلند و مرتفع. برجی که براش ساختند و من برم آن اسباب سماوات برسم. و شاگردهای جنگ روانی و تبلیغاتی فرعون بوده. ما فکر می‌کنیم یک موقع اثر حماقت مثلاً این کار را کرد در حالی که این جور نبوده. یعنی او می‌فهمیده که خدای موسی توی آسمون نیست. برای اینکه به مردم بگه که خدای موسی این بالاست من هم رفتم زدمش. ذهن خیال خیال‌زده عوام. ذهن جزءنگر عوام. ذهن توهم‌زده عوام با این چیزها مدیریت میشه. کنترل میشه. الان این‌ها هم خیلی بلدند دیگر. این‌ها شگردهای جنگ روانی. چند تا چیزه. من وقتی در آورده بودم این‌ها جنگ روانی فرعون در برابر موسی. یکیش این بود «أَنْ‌ يُخْرِجَكُمْ‌ مِنْ‌ أَرْضِكُمْ‌ هَذَا». شما را از زمینتان بیرون کنید. چقدر شما را بیرون کن. از زمین بیرون که از یوسف این‌ها را گرفت دیگر. برده سیستم کرد. ممکن این‌ها خیلی با یوسف از این جهت زاویه نداشتند. چون یوسف خودش یکی از امپراتورهای مصر محسوب می‌شد. اینکه ما فرعون حق و فرعون باطل داریم دیگر. در هر صورت از بنی اسرائیل و در هر صورت از فراعنه می‌دانستم. چرا فرقی نمی‌کرده؟ در هر صورت جزو یعنی توی حکومت این‌ها بوده. حکومت قبطی. این‌ها خودشان را توی همین سلسله می‌دانستند ولو هیچ ربطی هم به او. من آن قدری که دیدم تا حالا ندیدم کلمه زاویه‌داری در تاریخ از این‌ها نسبت به یوسف. در مورد ابراهیم چرا. ابراهیم به شدت با یک «وَجِیهٌ طَرَفَين» بود، ولی خب موضوع در موردش زیاد بود. یعقوب همین‌طور، اسحاق همین‌طور، اسماعیل همین‌طور. یوسف کمتر. بله. من برم آنجا.

بعد حالا تعبیر قرآن چه لطیفه. از اسباب برم خدا را بزنم. «اسبابه» دیگر. آن «مسبب الاسباب» است. تو از اسباب، مثل اینکه معلول بری علت را بزنی. از با یک علت بالاتر از این علت و به علت معلول که نمی‌توانی علت را بزنی. برم از حرارت آتش را با حرارت آتش را خاموش کنم. من می‌خواهم برم با حرارت آتش را خاموش کنم. مال خودش است. با اسباب می‌خواهم برم اله موسی را بزنم. اوج لطافت این تعبیر این جاست. اسباب مال کیست؟ «مسبب الأسباب» کی بود؟ حالا «فَأَطْلُعَ» چرا منصوب شده؟ بر معنای اینکه «إِنْ أَبْلُغُ الْأَسْبَابَ». «أَسْبَابَ السَّمَاوَاتِ فَأَطْلُعَ إِلَى إِلَهِ مُوسَى». «أَطْلَعَ» پس مطلع شوم. اطلاع باب افتعال. نصب به خاطر اینکه بعد ترجیح آمده و اصلاً بعد ترجیح وقتی بیاید منصوب می‌شود. لزومی ندارد شما عطف بگیری به یک کلمه‌ای، آن کلمه را براش یک ناصبه‌ای در تقدیر بگیری. نیازی ندارد شما بگویید این عطف به فلان کلمه است. آن کلمه هم در تقدیر می‌گیریم یک ناصبه‌ای داشته باشد. نه، این خودش ترجیح آمده: برم شاید این کار را بکنم که فلان بشه. به امید اینکه فلان بشه. اینجا مرفوعش که دیگر فکر کنم وقت گذشته. انشالله جلسه بعد بحث خواهیم کرد.

الحمدلله رب العالمین.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

سخنرانی‌های مرتبط