مکاسب - خیارات

جلسه دهم

00:34:24
7

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼

بسم‌الله الرحمن الرحیم. بحث بعدی ما در مورد این است که گفتیم اصل لزوم. می‌خواهیم ببینیم که محدوده شمول این اصل لزوم چقدر است؛ آیا اختصاص به بیع دارد یا شامل سایر عقود هم می‌شود؟
خوب، چهار معنا برای اصل گفته بودیم، یادتان هست؟ معنای اول: به معنای راجح. معنای دوم، آفرین: اصل از عمومات و اطلاقات. سوم: استصحاب. چهارم: معنای لغوی اصل. معنای لغوی اصل چه بود؟ ریشه، پایه، اساس. حالا می‌خواهیم بر اساس این چهار معنا بررسی کنیم، ببینیم عقود وضعشان چطور است: آیا اصل در عقود لزوم هست یا نیست؟ اصل در بیع به کنار؛ اصل در عقود را می‌خواهیم کشف بکنیم.
روشن، معنای چهارم را اول بحث می‌کنیم. خوب، بر اساس معنای چهارم که ریشه، بنا، طبیعت، اساس، بنیاد، هرچه می‌خواهیم بگوییم، طبق این معنا اصل اختصاص به بیع دارد. چرا؟ خوب، ببینید، اگر ما در یک مصداقی از مصادیق بیع شک کردیم که آیا این مفید لزوم است یا مفید جواز، می‌آییم از این اصل استفاده می‌کنیم؛ چون بنای عرفی و شرعی بیع را از اول مسلم می‌دانیم. از اول بیع مبتنی بر لزوم بوده است. عرف بیع انجام می‌دهد بر اساس اینکه بیع لازم باشد. هیچ احمقی نمی‌رود بیعی انجام بدهد که لازم نباشد! هیچ‌کس نمی‌رود نان بخرد که هیچ نانوایی نانی نمی‌فروشد که بعداً بیاید نانش را از توی جیب شما بردارد! نانش را بردارد، پولی را که شما دادی، لای نان می‌گذاری. هیچ‌کس نان نمی‌فروشد که بعداً بیاید نانش را بردارد. هیچ‌کس هم پول نمی‌دهد که بعداً بیاید پولش را بردارد. نانش را بگذارد…
همه بیع انجام می‌دهند که مال خودشان باشد؛ از بیع توقع لزوم دارند. ریشه بر همین بنا شده است، بر همین لزوم. این عرفی‌اش. شرعی هم که همین. خیار می‌شود یک حق خارجی که عارض می‌شود بر بیع و دلیل می‌خواهد. هر خیاری دلیل می‌خواهد. اگر قرار است اینجا من خیار داشته باشم که بتوانم معامله را به هم بزنم، باید دلیل داشته باشم. شما خیار می‌خواهی داشته باشی، باید دلیل داشته باشی. اصل نیست خیار در بیع. همه می‌دانند یک چیز مسلم نیست. هرجا هم که دلیل نبود، به همین اصل برمی‌گردیم که اصل چه بود: مقتضی موجود، مانع مفقود.
یک نکته‌ای دارد سید صاحب عروه در «حاشیه»، نکته قشنگی است. سید محمدکاظم یزدی، ایشان می‌گوید که: «ممکن است عقود دیگر هم باشد که عرف و شرع همین توقع را از آن دارد؛ مثل چه؟ مثل نکاح. مثل چه؟ مثل اجاره. اینجاها هم وقتی روشن است که مقتضای طبیعتش عرفاً و شرعاً لزوم است، این هم می‌شود مثل بیع. پس نگوییم اختصاص به بیع دارد.»
نه، نکاح، اجاره و این‌ها هم که این شکل است، آره، برای عرف روشن است که این ریشه‌اش، بنایش، بنیادش بر لزوم است. طیب‌الله. ولی آن‌هایی که مقتضای طبیعتش بر لزوم نیست، این‌ها خوب، طبعاً، حالا یعنی چه مقتضای طبیعتش بر لزوم نیست؟ یا شرعاً مستقر شده بر جواز؛ مثل هبه که عکس بیع است. اینجا اگر در مصداقی از مصادیق هبه شک بکنیم، حکم می‌کنیم به جواز. جواز دلیل می‌خواست، اینجا لزوم دلیل می‌خواهد. خوب، این شرعاً بر جواز است. یک وقتی هم شرعاً وضع معامله روشن نیست که حکم اصلی‌اش چیست. اینجا اصل معنای چهارم جا ندارد؛ چون شک برمی‌گردد به اینکه حکم شرعی فلان معامله چیست. شارع حکم به لزوم کرده یا جواز؟ که ما الان هیچ‌کدامش را نمی‌دانیم. یک حالت سابقه‌ای، یک وضعیت روشنی نسبت به این‌ها نداریم. پس، یک وقتی می‌دانیم ریشه‌اش لزوم است، مثل بیع به بیان شیخ انصاری، نکاح و اجاره به بیان صاحب عروه. یک وقتی هم می‌دانیم بنایش بر جواز است، مثل هبه به بیان صاحب عروه. یک وقتی هم نمی‌دانیم ریشه‌اش چیست. اینجا هرکدامش دلیل می‌خواهد و نمی‌توانیم بگوییم لزوم، نمی‌توانیم بگوییم.
این اصل معنای چهارم بود. اصل معنای دوم چی بود؟ عمومی، آفرین. اصل معنای اول چه بود؟ ما اصلاً این معنا را برای اصل از اول قبول نکردیم که حالا بخواهیم به اینجا تحلیل کنیم. ما اصلاً قبول نداشتیم که اصل به معنای پس، اینجا اصلاً بحثی از این نیست. اصل به معنای سوم که استصحاب باشد، اینجا عمومیت دارد، اختصاص به بیع ندارد، در بقیه عقود و ایقاعات هم جاری می‌شود. مثلاً یک اجاره واقع شد، موجر قرارداد را یک‌طرفه فسخ می‌کند. شک می‌کنیم که اثر اجاره مرتفع شده یا هنوز هست. اثر اجاره چیست؟ اینکه استفاده حسن اجاره، مالکیت مستأجر منفعت. اینکه ملکیت منفعت عین مستأجره برای مستأجر است. مالک هم که نسبت به مال‌الاجاره مستأجر. اینجا استصحاب می‌کنیم که اثر باقی است و با فسخ رفع نشد. توی نکاح چه؟ توی نکاح همین اثر، توجیه‌باقی. من گفتم، من نمی‌خواهم رفع نشده و همین‌طور ندارد. برمی‌گردیم به اصل استصحاب، می‌گوییم قبلاً که این اثر، نگاه بود، در بیع هم که قبلاً گفتیم، استصحاب در اینجا هم می‌آید.
می‌رویم سراغ اصل دوم. دوم چه بود؟ عمومات و اطلاقات ادله اجتهادیه. روی این اگر بخواهیم جلو برویم، می‌بینیم آقا، اصل در عقود لزوم است. عمومیت دارد، اختصاص به بیع ندارد. عقود، ایقاعات، اصلش لزوم است. چرا؟ چون ادله‌اش کلی است، عام است. بیشتر این ادله بقیه عقود را هم شامل می‌شود، این اطلاقات و عمومات. یک بار توی بحث معتاد گفته شد، ولی اینجا مجدداً شیخ می‌فرمایند تا تسهیل بشود مطلب برای طالب. خوب، تا اینجایش را بخوانیم، بعد بیاییم. عقود، ایقاعات اصلش می‌شود لزوم بر اساس ادله.
ثم ان الاصل بالمعنی الرابع، اصل به معنای رابع، انما ینفع مع الشک فی ثبوت خیار فی خصوص البیع. استفاده‌اش کجاست؟ فقط فایده دارد، همراه شک در سقوط خیار در خصوص بیع. اصل معنای رابع فقط کجاست؟ همراه شک در سقوط خیار در خصوص بیع. لعن الخیار حق خارجی یحتاج ثبوته، چون خیار یک حق خارجی است، سقوطش نیاز به دلیل دارد. پس، اگر یک خیاری بود که من نمی‌دانستیم همچین خیاری هست. الان مثلاً خیار مجلس توی مجلس باید باشد. بعد؟ آره، دلیل می‌خواهد. اما لو شک فی عقد آخر من حیث اللزوم والجواز، توی یک عقد دیگری، تو بگو اجاره، بگو رهن، بگو فلان، اگر شک کنیم که این لازم است یا جایز، فلا یقتضی ذلک الاصل لزوم، این اصل مقتضی لزوم نیست. لعن مرجع شکّین الی الشک، چون مرجع شک این وقت برمی‌گردد به شک در حکم شرعی، ریشه‌ای ندارد که بخواهیم، آفرین. و اما الاصل بالمعنی الاول بود. اما به معنای استصحاب که معنای چندم بود؟ سوم. فیجری فی البیع و غیره، اذا شک فی اللزوم، شک بشود هم در بیع هم در غیر بیع. شک کنیم که جایز است یا لازم.
و اما به معنای القاعده، فیجری فی البیع و غیره. به معنای قاعده اگر بخواهد باشد، اصل یعنی قاعده مستفاد از عمومات، اطلاقات هم در بیع جاری می‌شود هم در غیر بیع. لعن اکثر العمومات، چون اکثر عمومات الدلاله علی هذا المطلب یعم غیر البیع، عموماتی که دلالت به این مطلب دارد غیر بیع را هم شامل می‌شود. فقط الیها، آفرین، فقط اشرنا ما اشاره دادیم در مسئله اشاره کردیم در مسئله معتاد بهش. من افکارها هنا تسهیلًا علی الطالب. خیلی دوست ما شَخَّلَنَّه؟ ? چقدر خواست راحت بشود آقا!
دلیل تو، اطلاقات اولیه‌اش چیست؟ آیه خیلی مهم است. چقدر طلباتی، شهریه‌ای که دارم می‌گیرم فقط به خاطر وام مسکن، بیمه تکمیلی، پولی که بابت دندونت بهت می‌دهند، همه از برکت بود! بلا تشبیه، گفت که قیصر و اک در پهلوی با زنش دعوا شده بود، گفته بود که فلان فلان شده! تو چی با خودت فکر کردی! تمام این درجه‌هایی که تو آوردی، من هر شب پیش یکی خوابیدم، شاخ شدی آدم؟
فَمِنها قول تعالی اوفو بالعقود. آقا، این آیه چند تا بیان دارد. نگاه کنید از روی تخته. روی تخته. فاطمه، چهار تا اکل مال به باطل سه تا بیان دارد. آقا، بیان اولش از شیخ اعظم، ایشان می‌گوید اوفو، فعل امر ظهور در چی دارد؟ در وجوب. العقود هم و جمع مفید چیه؟ عقد هم چند تا معنا دارد. یا معنای مطلق عهد دارد یا او خصوص چیزی است که لغتاً و عرفاً بهش عقد گفته می‌شود. اگر به معنای مطلق عهد اینجا یک وقت می‌شود عهد فعلی مثل معتاد. یک وقت می‌شود عهد قولی. عهد مشدد می‌شود، عهد غیرمشدد. یک وقت می‌شود عقد مصطلح که دوطرفه است. یک ایقاع که یک طرفه است، مثل یمین و نذر. و در صحیحه ابن سنان هم امام صادق علیه السلام عقود را عهود معنا کرده‌اند در تفسیر علی بن ابراهیم. اگر هم اونی باشد که لغتاً و عرفاً بهش می‌گویند عقد، می‌شود خصوص عهد مشدد که او هم باید دو طرف داشته باشد، ایجاب و قبول. پس، قدر مسلم عقود شامل عقود مصطلح مثل اجاره و نکاح و غیره می‌شود و اختصاص به بیع ندارد. این در مورد چی بود؟ در مورد عقود.
در مورد وفا چه؟ وفا کردن. مفصلش را دیدید که خارجی چیست؟ وفا کردن یعنی عمل کردن به مفاد و مقتضای عقد. باید بهش عمل کنیم؛ یعنی اونی که صیغه عقد به دلالت لفظی بهش دلالت دارد، حالا این دلالت لفظی چه تطابق از صیغه استفاده می‌شود، باید وفا کرد و این را اجرایی کرد و بهش عمل کرد. حالا اگر عقد شما از عقودی است که مفید تملیک است، شما وقتی عقد را انشا می‌کنی، مالت را داری به دیگری چیکار می‌کنی؟ تملیک. حالا بیع، اجاره. وفای به این عقد چی می‌شود؟ یعنی ملتزم باش به همان تملیکی که انجام دادی. گرفتی چه شد؟ پایبند باش. اگر این عقدت، گفتیم بیع چیست؟ تملیک عین به عوض. تعریف بیع بود دیگر. در بیع تملیک لحاظ شده است. حالا اوفو بالعقود یعنی اوفو به بیع و اوفو به هذا البیع یعنی چیکار کن؟ وفا کن؛ یعنی تملیک کردی، پایش وایستا. خوب، این معنا غیر از لزوم ندارد. پایبند بودن به این عقد، آثار این عهد یعنی آثار مالکیت دیگری را برای مال مترتب کردن. پس، اینجا نمی‌توانی امساک کنی، مالت را ندهی به مشتری. اگر مال را به مشتری ندهی یعنی وفای به عقد نکردی.
وقتی هم که وفای به عقد واجب می‌شود، نقض عقد و تصرف غیرمجاز هم حرام می‌شود. چرا؟ چون امر به شیء مقتضی نهی از مخالفت است. خیلی خوش‌خط نوشته‌ام. «فیفولانی» بالای «مخالفت». تازه اگر «فی» باشد، بعد لغت بعدی‌اش اصلاً معلوم نیست آن چیست. من پنج تومان می‌گیرم، می‌نویسم. پنجاه تومان می‌گیرم، برایتان می‌خوانم. آیا این را گفت؟ بعدش هم نسبت به اینکه چه نوع دخل و تصرفی حرام است، آیا اطلاق دارد؟ پس گفت، باید وفا کنیم. باید وفا کنی. امر به شیء مقتضی نهی است. دخل و تصرف کنی، وقتی یک چیزی را به عقدی درآوردی، دیگر حق نداری درش تصرف کنی. چه تصرفی؟ اطلاق دارد به یک نحو انکار، ای! تصرف درست مطلق دخل و تصرف توی مال دیگر برای بایع حرام می‌شود. دخل و تصرفی که بعد از اینکه من فسخ یک‌طرفه کردم، اطلاق داشت دیگر. یک‌طرفه کردم. می‌روم تصرف می‌کنم. این تصرفم مشمول آن مطلق تصرفات می‌شود یا نمی‌شود؟ این تصرفم مشمول مطلق تصرفات می‌شود. تصرفم حرام است. این تصرفم می‌شود نقض، نقض وفای به عهد. روشن شد؟ پس، اگر بدون جلب رضایت مشتری تصرف کردم، این هم می‌شود مشمول اطلاق آیه و حرام می‌شود. وقتی هم که حرام شد، کاشف از این است که معامله لازم است. وقتی این حرام شد، کاشف از این است که معامله لازم است وگرنه وجه نمی‌ماند که برای اینکه بگوییم تصرفات. اگر معامله جایز بود، متزلزل بود دیگر. دلیل نداشت که بگوییم آقا، بایع بعد از فسخ نباید تصرف کند. روشن است.
پس ما از این آیه وفای به عقد درآوردیم که مطلق تصرفات حرام است. این حرام بودنش هم حکم تکلیفی است. از راه حکم تکلیفی استدلال کردیم به حکم وضعی. حرمت تکلیفی را درآوردیم. حرمت تکلیفی تصرفات از حرمت تکلیفی تصرفات رسیدیم به حکم وضعی تصرفات که عدم جواز بود. عدم جواز تصرف و لزوم یک مبنایی دارد. آن مبنا، مبنای اصولی. چه مبنا یی؟ مشهور و شیخ مبنا را قبول ندارد. مبنا چیست؟ مشهور گفتند که آقا، ملازمه هست بین حکم تکلیفی و حکم وضعی. هرجا وجوب مثلاً یک تکلیفی وجوب داریم، آن ور هم حکم وضعی‌اش مشابه همین است؛ یعنی با مثلاً وجود مثلاً با جواز می‌سازد. آفرین، وجود با آفرین! مبنای شیخ در بحث اصول این است که مشهور می‌گفتند که آقا، حکم وضعی جدا از حکم تکلیفی هست ولی ملازمه باهاش دارد و جداگانه جعل می‌شود. از این آن را پی می‌بریم، از تکلیفی به وضعی. شیخ می‌فرماید که: «نخیر، حکم وضعی اصلاً قابل جعل نیست. انتزاعی از حکم تکلیفی استفاده می‌شود.»
همان وجوب وفای به عقد و اینکه آقا، مطلق تصرفات حرام است در مبیع بعد از اینکه بایع بیعی انجام داد، دیگر حق ندارد هیچ تصرفی توی این مبیع انجام بدهد. از این حرمت فساد و بطلان انتزاع می‌شود، نه اینکه جعل بشود. یک جعل جداگانه به نحو ملازمه برایش باشد. مبنای اصولی، آن حالا استدلالی که بیان اول بر مبنای کیه؟ مبنای اصولی مشهور، شیخ چون مبنای اصولی‌اش این نیست، پس اصلاً این بیان با اینکه این بیان را آورده ولی روی مبنای اصولی ایشان می‌گوید که اینجا انتزاع می‌شود حکم وضعی از حکم تکلیفی. معلوم می‌شود که فسخ بایع بی‌اثر بوده و موجب انفساخ عقد نشده وگرنه فساد ف فساد فسخ خودش یک حکم جداگانه نیست. این نیست که بگوییم یک حرمت تصرف داریم، یک فساد فسخ. فساد فسخ جعل کردیم، جعل کرده ام! نه، فساد فسخ همان است که انتزاع می‌شود از حرمت تصرف. روی مبنای شیخ. مبنای مشهور می‌گوید، مبنای مشهور این است که حکم وضعی از حکم تکلیفی انتزاع می‌شود. مبنای مشهور این است که حکم وضعی از حکم تکلیفی جدا است. ملازمه دارد ولی جداگانه وضع می‌شود، جداگانه جعل می‌شود. نگاه می‌کنیم می‌بینیم این حرام است، یک فسادی وضع می‌کنیم، جعل می‌کنیم، جداگانه به این ملحق می‌کنیم. شیخ می‌فرماید: «دوتا نیست. یکی است. همان وضعی همان تکلیفی است. از تکلیفی انتزاع کردیم حکم وضعی را.» دوتا نیست. یک حرمت تصرف، یک فساد فسخ. این دوتا بودنش باید قبول بشود که آن بیان درست دربیاید از این ملازمه به آن برسیم. چون شیخ این را قبول ندارد، دوتایی نیست. حرمت تکلیفی فقط از آیه فهمیده می‌شود و حکم وضعی هم انتزاع می‌شود. دیگر با ملازمه حکم وضعی فهمیده نمی‌شود که بعد باز ازش لزوم بخواهیم بفهمیم. لزوم نمی‌فهمد روی مبنای بیان اول.
تمام شد. فمنها قول تعالی اوفو بالعقود، تدل علی وجوب الوفا بکل عقد. این آیه دلالت می‌کند برای اینکه به هر عقدی باید وفا کرد. والمراد بالعقد، منظور از عقد چیست؟ مطلق العهد. مطلق عهد کما فصل به فی صحیحه ابن سنان المرویه فی تفسیر علی بن ابراهیم. نه آقا، این عبدالله بن سنان است. نه محمد بن سنان. صحیحه ابن سنان. تازه ما محمد بن سنانش هم بحث داریم. بحث تازگی است. بحث آقا قبول کرد، آقا جای دیگر قبول نکرد ولی جاهای دیگر تقویت کرده بود.
خیلی سماعقداً لغتاً و عرفاً، یا مطلق عهد یا چیزی که لغتاً و عرفاً بهش می‌گویند عقد. والمراد بوجوب الوفا، منظور از وجوب وفا چیست؟ العمل بمقتضاه العقد فی نفسه بحسب الدلاله اللفظیه. عمل به آن چیزی که عقد اقتضای آن را دارد، فی نفسه، بحسب دلالت لفظیه عقد. نظیر الوفا بالبیع. دلالت لفظی عقد به چیست؟ معنای لفظی‌اش چیست؟ تملیک به عوض. وفا به یعنی چی؟ یعنی وفا به همین تملیک عین به عوض. وفا یعنی اینکه ادامه بدهد. پایبند باش بهش. ملتزم باش به این تملیکت. درست است. مثلاً وفا به نذر. فاذا دل العقد مثلاً علی تملیک العاقد ماله من غیره، اگر عقد دلالت می‌کند بر اینکه مثلاً عاقد مالش را تملیک کرده به دیگری، وجب العمل، حالا وقتی می‌گوییم وفا کن یعنی باید چیکار کند؟ عمل واجب می‌شود بما یقتضیه التملیک. مقتضای این تملیک، عمل. پایش بمان. پای تملیکی که کردی. به مردم حرف از دهن آدم می‌افتد. من ترتیب آثار مملوکیت ذلک الغیر له، یعنی باید آثار ملکیت آن دیگری را به این مبیع مترتب کنیم. تحویلش بدهی. او خودش هرجور دوست دارد تصرف کند. دیگر به تو ربطی ندارد. دیگر تو نداری تصرف کنی. روشن!
فأخذه من یده بغیر رضاه و تصرّف فیه کذلک نقض لمقتضی ذلک العهد فهو حرام. اگر بدون رضایت او ازش گرفتی، درش تصرف کردی، این می‌شود نقض آن عهد، نقض مقتضای عهد. چون وقتی گفته اوفو یعنی خیانت نکن. فحرم بإطلاق الآیه. جمیعاً: یکون نقضاً لمضمون العهد. یا حرمت بگوییم با اطلاق آیه. وقتی حرام شد، همه آن چیزهایی که نقض مضمون عهد به حساب می‌آید، اطلاق داشت دیگر. مطلق تصرفاتی که نقض این مقتضای عقد به حساب بیاید را حرام کرد. حالا که حرام شد، و منه التصرفات الواقعه. یکی از اقسام تصرفات چی بود؟ تصرفاتی که بعد فسخ یک طرفه انجام می‌شود. خودت فسخ می‌کنی، خودت تصرف می‌کنی. این هم می‌شود یکی از آن تصرفات و این تصرف هم حرام است. روشن است. التصرفات الواقعه بعد فسخ المتصرف من دون رضا صاحبه، کان هذا لازمًا مساویًا لزوم العقد. این می‌شود لازم، مساوی لزوم عقد. این می‌شود دلیل ان منفصل. از این به آن می‌رسیم. از ملزوم به لازم مساوی‌اش می‌رسیم. روشن، برادر. یک وقت از لازم به ملزوم می‌رسیم، می‌شود دلیل لم متصل. یک وقت از ملزوم به لازم می‌رسد، می‌شود دلیل ان.
و عدم انفساخه بمجرد فسخ أحدهما. با صرف اینکه یکی از این دوتا فسخ کند، آن عقد منفسخ نمی‌شود. از آن می‌رسیم به لزوم عقد. از حرمت تصرف می‌رسیم به لزوم عقد. لزوم عقد یعنی چی؟ یعنی یکی فرض کند عقد منفسخ نمی‌شود. روشن است. الحکم التکلیفی علی الحکم، با حکم تکلیفی استدلال می‌شود بر حکم وضعی که بر مبنای کیه؟ آفرین. معنی فساد الفسخ من أحدهما بغیر رضا الآخر و هو المعنی. منظورم این است که فساد فسخ یعنی فسخ فاسد وقتی یکی‌شان انجام بدهد و دیگری راضی نباشد. کی می‌شود معنای لزوم؟ آن فساد فسخ معنای لزوم‌ها را دارد. فسادش که حکم وضعی است. این می‌شود توپاورقی. گفته که آقا، یک حاشیه‌ای دارد اینجا. در برخی نسخه‌ها قیمت توی نسخه شین است. در نسخه سه، حالا نسخه را نگاه کن دیگر. توی مقدمه کجایش ببینیم چه گفته. یک نسخه آستان قدس زدیم قاف، نسخه اصلی را زدیم قاف، نسخه شین. نسخه شینش را اینجا ننوشته چیست. حالا باید چک بشود. نسخه کجا بوده؟ نسخه قاف دارد، یک شین دارد، یک ف دارد. توی نسخه شینش متن همین است که خواندیم. توی نسخه ف این جمله را اضافه دارد توی حاشیه که: «بل قد حقّق فی الاصول» بل قد حُقّقَ فی الاصول: در اصول محقق شده است کلیه معنا الحکم و لا ینفصل به معنی الحکم التکلیفی. حکم وضعی یک چیز جداگانه از حکم تکلیفی نیست. همان است که از حکم تکلیفی انتزاع می‌شود که این باعث می‌شود این مطلب رد بشود.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00