متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
یک مروری بکنیم به بحثهایی که تا به حال داشتیم و ادامه بحث. بحث این بود که علامه حلّی فرموده: «انّه لَا یَخرُجُ مَن هذَا الْاَصلِ اِلّا بِاَمرَینِ». از این اصل خارج نمیشویم، مگر به واسطه دو امر: ثبوت خیار یا ظهور عیب. یا خیاری داشته باشیم، یا عیبی ظاهر بشود. این کلام معنایش چیست؟ چرا ایشان ظهور عیب را از ثبوت خیار جدا گرفت؟ ما که مَیدانیم یکی از اقسام خیارات، عیب است. چرا اینجا دو تا شد؟ چند تا توجیه آمده است.
توجیه اول از محقق ثانی است در "جام المقاصد". ایشان میگوید: آقا، عطف خاص بر عام شده؛ «وَفَاتَ وَنَخْلٌ وَ رُمَّانٌ». شیخ میفرماید: نخیر، همچین ظهوری ندارد؛ چون عیب را به اسباب خیار عطف نکرده، بلکه به خود خیار عطف کرده؛ در حالی که عیب مباین خیار است، نه اعم از خیار. یک مساعدتی میآوَرند بر توجیه کلام محقق ثانی که در واقع میشود وجه دوم، توجیه دوم. آن هم یک کلام دیگری است از علامه در "تذکره": «اَلْأَصلُ بِأَمرَینِ؛ از اصل با دو امر خارج میشود. أَحَدُهُمَا ثُبُوتُ الخیارِ لَهُمَا، یا برای هر دو خیار باشد. اَو لِأَحَدِهُمَا؛ یا برای یکی از این دو تا خیار باشد. (لهما میشود خیار دوطرفه یا خیار مشترک، یکطرفه میشود خیار مختص.) مِن غَیرِ اَنْ یِکُونَ فی شَیءٍ مِنَ العِوَضَینِ نَقْصٌ؛ بدون اینکه در هیچکدام از عوضین نقصی باشد، بلکه فقط برای چی آقا؟ برای تروی طرفین.» چی بود؟ «مِیخوام برای تفاوت یا: تفاوت بود، معامله تروی»؛ یعنی بنشیند فکر بکند، «رُؤیت تفکر»، فکرش را بکند. اگر پشیمان شد، برگردد. خیلی نزدیک بود، اشکال ندارد! یکی این است که خیار را هر دو دارند و فقط برای تروی است. «اَو ظُهُورِ عَیبٍ فِی اَحَدِ العِوَضَینِ؛ عیبی ظاهر شده در یکی از دو عوض.» خب، از اینجا میفهمیم که ایشان خیار را جدا کرده است از عیب. خیار را برای تروی گرفته است. این ظهور عیب در یکی از دو عوض را یک عامل جداگانهای گرفته است برای خروج از اصل که اصل چی بود؟ اصل لزوم بیع بود. سبحانالله، اینها را سه بار گفتم، من! خیلی اوضاع خراب است!
این فرمایش جناب علامه را توضیح میدهد: «از اصل لزوم بیع فقط به خاطر دو سبب خارج میشویم: یا به خاطر اینکه خیار در هر دو (یا یک طرف) باشد (آن خیار در واقع عیب در این عوض ظاهر نشده، فقط برای تروی.) یا اینکه عیب و نقص ظاهر شده در یکی از دو عوض.» بر اساس این توجیه دوم، مطلب این شکلی میشود: «اینکه از اصل لزوماً خارج میشویم، به خاطر چی آقا؟ به خاطر تزلزل عقد.» منشأ این تزلزل چیست؟ خیار. ولی خیاری که در معطوفٌعلیه آمده است. معطوفٌعلیه کدام بود؟ کلام اول محقق علامه: «لَا یَخرُجُ ثُبُوتُ وَ خیارٌ اَو ظُهُورُ عَینٌ» آن ثبوت خیار، آن خیار، خیاراتی است که متعاقدین جعل میکنند یا (شارع) جعل کرده است. تزلزل اینها به خاطر همین است؛ به خاطر عیب و نقص نیست. به خاطر این است که اساساً متعاقدین این تزلزل را اعتبار کردهاند؛ شارع این تزلزل را اعتبار کرده است. تزلزل اعتباری است، به یدِ معتبر بوده که معتبر (یا شارع یا متعاقدین)، بر اساس نقص و عیب توی عوضین نیست.
ولی در این دومی که ظهور عیب باشد، خیاری که منشأ چیست آقا؟ نقص است دیگر. به ید معتبر و اعتبار نیست، یک نقصی است در خود این. مغز یکی از (چند) چیز دیگر. خب. لذا معطوف و معطوفٌعلیه از هم جدا میشوند. بحث اول این بود که عطف خاص بر عام باشد، قبول نمیکنیم. میگوییم عطف مباین بر مباین! روشن شد؟ و اینجا مباینت دارند و عطف مباین است.
خب، شیخ انصاری قبول دارند این پاسخ را یا نه؟ چی میفرمایند ایشان؟ میگویند: «اولاً که این ناتمام است، این توجیه. چرا؟ رجعت حکمت خیار، فرقی بین این دو تا نیست. هر دو برای تروی.» از لحاظ جعل هم هر دو اعتبارشان کیست؟ شارع. هر دو شارع. «حرکت به حساب معتبر.» این حساب عیب، توی این هم تروی هست؛ چون مگر همین که عیب داشت دیگر فسخ میشود؟ فکرش را بکند که همین معیب را نگه دارد یا فسخ کند. اینجا هم تروی هست. اینجا هم به ید شارع، در واقع صرفاً به خاطر عیب و نقصهای که از طرفین نیست.
این نکته اول. نکته دوم این است که نسبت به کلام علامه در "قواعد"، تکلف علامه در "قواعد" (یا مطلب دیگری دارد) (این حرف شما) موجب تکلف در آنجا میشود. چی گفته آنجا؟
نکته سوم توی همینجا، نسبت به این کلام علامه توی "قواعد"، همین جا تکلف پیش میآید. چرا؟ چون باید حذف و اضمار کنیم. باید خیار را اینجا «ثبوت و خیار» و معنای چی بگیریم؟ «ثبوت سبب الخیار» را در تقدیر بگیریم. یک سببی در تقدیر بگیریم. چون خیار که ثابت نمیشود که، سبب خیار ثابت میشود. بعد تازه این «ثبوت خیار» که شد، «ثبوت خیار» اطلاق دارد دیگر. همین اطلاقش را هم مقید کنیم به چی؟ مقید کنیم، بگوییم که سبب خیاری باشد که «لِلتَّرَوِّیَ» خاصه مقید بشود به قید تروی. «لَا لِلْعَیْبِ لَا لِلنَّقْصِ». «ثبوت سبب الخیار» بعدش هم نه هر سبب خیاری، سبب خیاری که برای تروی است، نه سبب خیاری که از باب ظهور عیب و نقص است. این میشود تکلف دیگر. هم باید در تقدیر بگیری، هم باید مقیدش کنی. دو تا حذف و اضمار! اصلاً برای چی آقا؟ «عدم تقدیر، عدم اضمار». بله برادر.
مطلب سوم، اشکال سوم شیخ چیست؟ کلامی دارد علامه در "تذکره". این با آن نمیخواند، دچار مشکل میشود. چرا؟ در "تذکره" ایشان آمده در امر اول که خیارات از خیارات باشد، هفت فصل کرده. هفت فصل منعقد کرده. توی فصل هفتمش به طور مبسوط در مورد خیار عیب، توی همان امر اول، در فصل هفتمش در مورد خیار عیب صحبت کرده است. در حالی که اگر در نگاه علامه، عیب با بقیه خیارات تفاوت داشته، نباید توی همان امر اول که در مورد خیارات صحبت میکرده صحبت میکرد، و توی امر دوم صحبت میکرد. روشن است چی دارم میگویم؟ توی "تذکره" عیب را ذیل اختیارات بحث کرده.
البته در "قواعد" چکار کرده است؟ «عیب را از خیارات جدا کرده.» معروف است دیگر، توی فضای فخسور رضوان الله تعالی علیه که خیلی آرا متفاوت، در تمدن تا (خودش)، خیلی وقتها کتابها معلوم نیست. معلوم هم باشد اینطور نیستش که آرای نهاییاش مثلاً (قابل قیاس باشد). چون بعضی وقتها این با آن (متفاوت است). باید اگر تفاوت داشته در نگاهش، عیب با اختیارات، در کتاب "تذکره" باید توی امر دوم ازش حرف میزد. توی همان امر اول صحبت کرده. ولی در "قواعد" توی امر دوم از آن صحبت کرده. خیارات همان امر اول است. «ظهور عیب» را توی امر دوم گفته. (به) "قواعد" اعتراض نداریم؛ ولی به "تذکره" اشکال وارد است که چرا خیار عیب را جدا نکرد؟ یعنی اشکال ندارد، متناسب با این مطلب، با این توجیهی که دارید میکنید که عیب را داری جدا میکنی، (میگوییم) «اِذَا تَرَوِّیَهَ اینا لِنَقْصَة.» خب پس چرا این (تروی) و (نقص) با هم یکی شده؟ تروی و عیب یکجا قرار گرفته، یکجا از هم جدا شده! این سه تا اشکال شیخ انصاری بر توجیه، بر توجیه محقق ثانی که کلام علامه را توجیه کرده بود. اینها همهاش آره، ذیل توجیه دوم است که این توجیه دوم هم در واقع (به) مساعدت محقق ثانی بود. آفرین، آفرین؛ «نمیدانم ساعت ۱ با ۱۱ نفر قرار دارم، یا ساعت ۱۱ با یک نفر؟»
توجیه سومی که بیان شده، توجیه سوم مال خود شیخ اعظم است، از خود بزرگوار. توجیه آمده، بعد خودش رد کرده. «شب جمعه، ساعت ۸ اینا بود. پیامبر حرم اگه هستی، ببین! هتل ۴ سال گفته بود که خواب دیدم شیخ انصاری را. ۲۹ سالگی چه اتفاقی براش بیفته؟ به خاطر کاری که برای ما کرد، کتابی که نوشت. من از امیرالمؤمنین درخواست کردم که ازش برداشته بشه.»
توجیه سوم از شیخ این است: «عیب اصلاً واقعاً یک سبب مستقل است برای تزلزل بیع و واقعاً در برابر خیار، واقعاً دو تا عامل داریم برای تزلزل بیع. به چه معنا؟ ولی با یک رویکرد متفاوت.» برای تروی و اینها نه. «در خیار امر دایر بین اینکه یا قبول کنی یا رد.» رد کردی که رد کردی. «اگر قبول کردی، چی میشود؟ همهاش قبول شده. اگر هم رد کردی، همهاش رد شده. یا قبول الکل یا فسخ الکل، بعض و جزء.» ولی در عیب چی؟ در عیب چون اَرش میگیرد، میگوید: «آقا این سالمش ۱۰۰ هزار تومان است، معیبش ۸۰ هزار تومان است». من اینجا پس دارد بعض قبول میکند، بعضش را فسخ میکند. «این اختصاص به چی دارد؟ اختصاص به عیب.» حالا (نه) کی گفتش مشکل نیست، مبنا مشکل است. دو تا مبنا روی مبنای (یک) حرف درست است. ردیه خود شیخ به این مطلب. «کی گفتش مشکل ندارد؟» گفتهاند. «ولی بعد آن مبنا را قبول داشته باشی.» پس در خیارات ذوالْخیار حق دارد که معامله فسخش میشود، فسخ کل! به حق فسخ جزء ندارد. در عیب اَرش داریم که این ظهور عیب باعث اَرش میشود. صاحب حق میتواند بعض معامله را امضا کند، بعضش را فسخ کند. به این صورت که «تفاوت سال و معیب را از ثمن مسمى پس بگیرد.» میشود عیب را در عرض خیارات به حساب آورد که خیارات سبب تزلزل کل میشود، عیب سبب تزلزل جزء میشود.
پس عوامل تزلزل دو تا سبب جداگانه: یکی خیار با همه اقسامش، یکی عیب که باعث اَرش میشود. حالا خود شیخ این توجیه را جواب میدهد، رد میکند، اشکال میکند.
«در مورد حقیقت اَرش دو تا مسلک است.» یک مسلک میگوید که آقا، اَرش حقیقتاً یک بخشی از ثمن مسمی است. «اگه مشتری اَرش خواست، باید از خود ثمن داده بشه، از خود پولی که داده.» حقی که الان او دارد از این اَرش، از همین ۱۰۰ هزار تومانی که داده، بخشی از خود همین ۱۰۰ هزار تومان را تو مالک نشدی، مال خودش است. مال خودش است. اینجا به همان نسبت معامله منفسخ است. «به همین مقداری که الان روی این عقد واقع نشده، روی همین الان فسخ شده، روی همین باطل، روی این ۲۰ هزار تومان از این ۱۰۰ هزار تومان، ۲۰ هزارتومنش باطل است. همین ۱۰۰ هزار تومان، جزء همین.» اگر مِیگویید در فسخ جزء میشود، قبول جزء میشود. روی این مبنا درست در میآید که یعنی از این ۱۰۰ هزار تومان، ۲۰ هزارتومان شما مالک نشدی. درست است. ۲۰ هزارتومنش رو عقد روش باطل است. فسخ، منفسخ. در واقع ۲۰ تومان.
مسلک دوم این است که: «اَرش، جزئی از ثمن نیست. خارج از معامله است. غرامت شرعی است که به دلیل خاص تعبدی ثابت شده، عندالمطالبه بر (بایع) واجب میشود که اَرش بپردازد. لازم نیست از خود ثمن مسمى باشد. اگر از مال دیگر هم بپردازد، (صحیح است).» «کلیهٔ فضمه اونایی که داشتیم؛ این بحث آخر خیار عیب با عنوان "القول فی العرش" آمده که اگر اَرش جزئی از ثمن باشد، که مذهب بعض عامه است.» بعضی از عامه مِیگویند که اَرش، جزئی از ثمن است. «این ثبوتش باعث تزلزل بیع میشود. مشتری میتواند به همان نسبت معامله را فسخ کند.» ولی نظر علامه، همانطور که به صراحت در آثارش آمده است، این است که «اَرش یک غرامت شرعی خارج از ثمن است.» طبق مسلک علامه، اَرش، سبب تزلزل بیع نیست. شیخ اعظم میگفت: «اگه خود علامه هم قبول داشت، مِیشد پذیرفت. ولی خود علامه حتی مبنایش را هم قبول ندارد.» این توجیه نمیشود به این کلام حمل نمیشود. چون مبنا، مسلکی را باید (علامه) میپذیرفت. «خروجی (این) مسلک این مِیشد که اَرش جزئی از ثمن باشد. به نسبت آن مقدار معامله فسخ باشد که بشود بگوییم که آقا این فسخ الجزء است با بقیه خیارات فرق میکند.» این مبنایش را هم علامه نپذیرفته. لذا این توجیه هم توجیه قابل قبولی نیست. ایشان مِیگوید که اَرش باعث تزلزل بیع نمیشود. الزامی بر بایع نیست که از ثمن بپردازد. معامله به همان نسبت منفسخ نمیشود. پس توجیه شیخ اعظم هم با مبنای خود علامه سازگاری ندارد و سبب تزلزل بیع نمیشود. سخت میشود جمع کردن. «مِیخواستم درس بدهم، درس دو هفته (است).» خود کلام، حرف شیخ نیست.
حالا مطلب جالب، بحث روششناسی این است که ببینید اینجا این همه بحث شد، آخرین نتیجهگیری نداشت. گفته: «آیا مطلب ماند که باید بگوییم که این کلام علامه یعنی چی؟» نظر که نمیخواست بدهد که. میخواست بفهمد که این کلام علامه یعنی چی. کلام گفت: سه تا توجیه، و هر سه تا را رد کرد. دوباره بنده مِیگویم که: «بقیه الْکَلَامِ فِی مَعنی حَوْلَ عَلامَه.» دوباره باقی ماند که اکثر مکاسب این شکلی است. البته برخی از شُراح، همان توجیه اول را پذیرفتند. گفتند که: «آقا، همان عطف خاص بر عام، آن بحث سبب الخیار و اینها هم اشکالی ندارد.» این همه ما «مُسَبّب» را مِیگوییم، ازش اراده سبب میکنیم. چه اشکالی دارد؟ جاهای مختلفی که چیزهای مختلفی را مِیگوییم (به ذهنمان نیست) که «ماها خیلی چیزا رو که مِیگیم، خطا کرد، خطا کرد. خطا که نکرد که. مثلاً این خطا چیست؟ این خطا مسبب است. این تعلل کرد، تعلل سبب خطا شد.» ولی مثلاً زیاد داریم توی فضای عرفمان که ما «مُسَبّب» را مِیگوییم، اراده «سبب» میکنیم. مثلاً «خطا» که مِیگوییم، خطا. «خطا که نکرده، تکلّف سبب خطا بوده.» «مُسَبّب» را مِیگوییم، اراده «سبب» میکنیم. اینجا هم اشکالی ندارد. خیار را مِیگوییم، اراده سبب میکنیم. این «خیار»، سبب است. «سبب الخیار» نمیخواهد هم حذف و اضمار (باشد)، آن داستانها (نمیخواهد). این شکلی. «خطا کرد که حذف و اضمار ندارد که! مسبب را گفتیم، اراده سبب!» درست شد. این توجیه است که برخی کردهاند که «آخر به عنوان نتیجه نهایی، وجه اول، توجیه اول پذیرفته بشود.» اینشکلی مشکلش هم حل بشود. پس ممکن است این جاهایی که شیخ مسکوت میگذارد، یکی از آنها را قبول کرده باشد با یک (بیان). بحث شیخ نیست، خودمان. این معروف است دیگر. گفتهاند که: «در مکاسب، فتوای شما را پیدا کردیم.» اگر پیدا کرد! بنا ندارد که فتوا بدهد که. اینجا روشش این است که میخواهد به چالش بکشد و فلان و (بیان) هم نمیشود. همین کتاب، وقتی میخواست بنویسد، شیخ انصاری «تو یک کلمه توصیف کن.» گفتم: «جولان پایانناپذیر». که کتاب (هم) همین است. از ماندن میهراسد. راستم هی جمله را میگوید. غرض اینکه دیگر (این) جولان عظمت فکری و نظری شیخ است دیگر. که هر چی که میگوید، انقدر قدرت فکر و قدرت ذهن دارد که دو تا اشکال بهش میکند، پرت میکند کنار، (یک) بچه جدید خلق میکند، (یک) جدید عضلات فکری است. حالا در مقام عمل، برای همین صاحب جواهر بهش فرمود: «قَلِّل مِنِ احتیَاطَاتِکَ.» (احتیاطات) را واگذار کند. آره دیگر.
«شیخ کجاست؟ گفتم توی حرمت داشت بالا سر ناله میکرد که مرجعیت به سمت من نیاید.» اشک میریزد، ناله میکند که «بعد صاحب جواهر مرجعِ (او) گفتش که من الان دیگر دارم از دنیا مِیرم، احتیاطات از احتیاطات کم کن. مردم دردسر مِیافتند. مرجعیت به عهده بگیر، فتوا بده، احتیاط هم کم کن.» خدمت شما عرض کنم که «این دیگر ما رفتیم و کار به عهده تو است، مردم که آقا چکار کنن؟ این بدبخت لنگ در هوا که نمیشود باشند.» تعبداً مرجعیت قبول کرد و اجتهاد خودش را تعبداً پذیرفت. در اصل اجتهاد خودش، احتیاط میکرد. غذای معروف دیگر است که سه نفر طرف امام زمان آمدند به ایشان، ماجرای معروف کتاب، (به) "میومد"؛ یعنی جای این بحثها تو کتاب خالی. توی بحث ایشان مدتها فکر میکرد، به نتیجه نرسیده. سه نفر آمدند، ظاهراً بادیهنشین. «شیخ، نظر شما چیست؟ و اینها.» گفت: «شروع کرد جواب دادن به صورت فتوا.» خودش تعجب کرد که دارد فتوا میدهد. دنبال تأییدی بوده از ناحیه مقدسه که مثلاً دلش گرم بشود به اجتهاد، حواسش پرت میشود و اینها که مثلاً داستان خاصی (است). به سمت در مسجد، در مسجد هم صحن عظیم بوده. (از) در خارج میشدند. مساحت زیادی دیده (میشد). مِیفهمیدند رجال الغیب بودند. فقط آمده بودند برای تأیید که: «آقا دلت قرص بشود.» حالا برای امام زمان باید آدم بفرستد. «آقا نکن! جون مادرت ول کن! آقا وظیفه نداری! تکلیف نیست! به خدا وظیفه نیست! به خدا تو مجتهدی!» تفاوتهای شکلی رضوان الله تعالی علیه. خوش به حال (او).
«وَ حَاصِلُ التَّوْجِیهِ عَلی هَذَا…» چی شده؟ «وَ حَاصِلُ التَّوْجِیهِ عَلَی هَذَا...» حاصل این توجیه بر این اساس این میشود. «توجه بِکَلَامِ عَلَامَه: إِنَّ الْخُرُوجَ عَنِ اللُّزُومِ لَا یَکُونُ إِلَّا بِتَزَلْزُلِ الْعَقْدِ لِأَجْلِ الْخِیَارِ.» خروج از لزوم (که ما گفتیم اصل لزوم بیع است) نمیباشد مگر به تزلزل عقد؛ یعنی به خاطر این است که عقد متزلزل است. به خاطر چه متزلزل است؟ به خاطر خیار. «وَ الْمُرَادُ بِالْخِیارِ فِی الْمَعْطُوفِ عَلَیهِ مَا کَانَ ثَابِتٌ ...» منظور از این خیار در معطوفٌعلیه چیست؟ «ثُبُوتُ خِیَارٍ» آن چیزی است که ثابت است، به اصل شرع، معتبرش یا خود شارع است یا متعاقدین اعتبار کردهاند. تزلزل «بِغَیْرِ لَا اِقْتِضَاءِ نَقْصٍ فِی إِحدَی الْعِوَضَینِ؛ نه به خاطر اینکه در یکی از دو عوض نقصی باشد.» «و بِظُهُورِ الْعَیبِ ...» مراد به ظهور این عطف (به) بل خیاره متعلقش، مراد (و) منظور از ظهور عیب چیست؟ «مَا کَانَ الْخِیَارُ لِنَقْصٍ أَحَدُ الْعِوَضَینِ؛ چیزی است که خیار برای نقص یکی از دو عوض باشد.» روشن.
«لَا کِنَّهُ...» اشکالات بر این توجیه «اِشْکَالَاتُ الشَّیْخِ عَلَی التَّوْجِیهِ الثَّانِی مَعَ عَدَمِ تَمَامِ»، اولاً که ناتمام است. «تَکَلُّفٌ فِی عِبَارَاتِ الْقَوَاعِدِ» تکلّفی است در عبارات "قواعد" که باز هم گفتیم چرا تکلّف است؟ حذف و اضمار میشود این هم دومی. سومیاش چیست؟ «مَن أَنَّهُ فِی التَّذْکِرَةِ ذَکَرَ فِی الْأَمْرِ الأَوَّلِ الَّذِی هُوَ الْخِیَارُ، و ذَکَرَ أَنَّهُ فِیهِ فِی التَّذْکِرَةِ ذَکَرَ فِی الْأَمْرِ الْأَوَّلِ الَّذِی هُوَ الْخِیَارُ، فُصُولًا سَبْعَةً.» در امر اول که آن امر اول خیار بوده، ذکر کرده «فُصُولًا سَبْعَةً» هفت فصل آورده، «بِعَدَدِ أَسْبَابِ الْخِیَارِ» (سبعة، دیگر ... سبعة عطف چیزی نیست که؛ اضافه نشده.) که خب نه بحث غیر منصرف هفت فصل به عدد اسباب خیار؛ یعنی هفت تا سبب خیار را او دانسته برای همین هفت فصلش خیارات را. «وَ جَعَلَ السَّابِعَ مِنْهَا خِیَارَ الْعَیْبِ، وَ تَکَلَّمَ فِیهِ کَثِیرًا.» و هفتمین آن هفت فصل را چی قرار داده؟ خیار عیب. و در آن زیاد صحبت کرده. «وَ مُقْتَضَی التَّوْجِیهِ ...» مقتضای توجیه این است که «أَنْ یَتَکَلَّمَ فِی الْأَمْرِ الْأَوَّلِ فِیمَا عَدَا خِیَارِ الْعَیْبِ.» باید در امر اول در مورد غیر از خیار عیب صحبت میکرد دیگر؛ اگر عیب از خیارات جدا است. «برای خیارِ بره جز هفتایی که هفت و خیار یعنی عملاً یکیش کرده، اونجا تو "تذکره".»
«تَوْجِیهُ ذَلِکَ...» این توجیه سومی است که توسط خود شیخ صورت گرفته است. «بِأَنَّ الْعَیْبَ سَبَبٌ مُسْتَقِلٌّ لِتَزَلْزُلِ الْعَقْدِ فِی مُقَابِلِ الْخِیَارِ.» عیب سبب مستقلی است برای تزلزل عقد در برابر خیار. «و بِمُقْتَضَى الْعِینِ ...» پس همانا خود ثبوت اَرش به مقتضای عیب، «وَ إِنْ لَمْ یَثْبُتْ خَیَارُ الْفَسْخِ» هرچند خیار فسخ هم ثابت نباشد (و) خود ثبوت اَرش به مقتضای عیب «مُوجِبٌ لِاستِرْدَادِ جُزْءٍ مِنَ الثَّمَنِ.» همین باعث میشود که جزئی از ثمن استرداد پیدا کند. «فَالْعَقْدُ بِالنِّسْبَةِ إِلَی جُزْءٍ مِنَ الثَّمَنِ مُتَزَلْزِلٌ.» عقد نسبت به همهاش متزلزل نیست، به نسبت جزئی از ثمن متزلزل است. «قَابِلُ الْإبقَاءِ فِی مِلْکِ الْبَایِعِ وَ الْإِخْرَاجِ.» هم متزلزل است، هم قابل ابقاء در ملک بایع و اخراج. «مِیتواند توی ملک خودش نگه دارد، باید مشتری (آیا) توی ملک بایع نگهدارد یا خارج شد؟» «و یَکْفِی فِی تَزَلْزُلِ الْعَقْدِ مِلْکُ إِخْرَاجِ جُزْءٍ.» برای اینکه یک عقد متزلزل بشود همینقدر کفایت میکند که مالک اخراج جزئش. همین که من بتوانم یک جزئی از این خارج کنم. «مِمَّا مَلَکَهُ الْبَایِعُ بِالْعَقْدِ عَنْ مِلْکِهِ.» از آن چیزی که بایع مالک شده به وسیله به واسطه عقد از ملک خودش اخراج کند، از ملک او، از ملک بایع. من مِیتوانم این جزئی که مالک بایع شده را از ملک او خارج کنم. «وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ: إِنَّ مَرْجَعَ ذَلِکَ إِلَی مِلْکِ فَسْخِ الْعَقْدِ الْوَاقِعِ عَلَی الْمَجْمُوعِ مِنْ حَیْثُ الْمَجْمُوعِ وَ نَقْضِ الْمُقْتَضَی.» اگر میخواهی اینجوری بگو که مرجع آن برمیگردد به مالک بودن فسخ عقد واقع شده بر مجموع از حیث مجموعه. «وَ نَقْضُ مُقْتَضَاهَا مِنْ تَمَلُّکِ کُلٍّ مِنَ الْمَجْمُوعِ وَ زَیْدٌ فِی مُقَابِلِ وَاحِدٍ ...» مرجع و نقض مقتضای آن از تملک هر یک از مجموع (و) زنگ در مقابل. آخر مرجع آن، این بحثی که گفتیم مرجع این تزلزل برمیگردد به اینکه من مالک فسخ عقدم. از کجا مِیگوییم تزلزل؟ تزلزل به چی برمیگردد؟ تزلزل به این برمیگردد که من بتوانم فسخ (کنم). مالک فسخ عقد، عقدی که واقع شده. مالک فسخ عقدی هم که واقع شده بر مجموع عوضین از حیث المجموع. این عقد واقع شده و این الا را باید به چی بگیریم؟ واقع باید بگیریم دیگر. واقع شده. این عقد واقع شده بر چی؟ بر مجموع عوضین واقع شده. و من حیث المجموع هم واقع شده؛ یعنی به افراد و جزئیاتش کار نداریم. کلیت این ثمن و کلیت این مبیع. نه عقد، ده رو مجموعش درست شد. من حیث المجموع عقد واقع شده. به حیث افراد این ۱۰۰ جزء دارد. به صورت کلی دادم، به صورت کلی هم پول را گرفتم. از این عقد روی کل من حیث المجموع واقع شده. ۲۰ تا واحد از این ۱۰۰ واحد فاسد، معیب، مشکل دارد. به نسبت این ۲۰ تا، عقد متزلزل است. درست است. به نسبت این ۲۰ واحدش متزلزل است. «و نَقْضُ مُقْتَضَاها...» و نقض مقتضای آن (عقد) از تملک هر یک از مجموع (عوضین) در مقابل (دیگری). روشن.
«لَاکِنَّهُ ...» حالا اشکال بر توجیه سوم. «لَاکِنَّهُ مَبْنِیٌّ عَلَی مَذْهَبٍ یَجْعَلُ الْعَرْشَ جُزْءً حَقِیقِیًّا مِنَ الثَّمَنِ.» این یک مشکل مبنایی دارد. به این برمیگردد که باید اَرش جزء حقیقی از ثمن باشد، که برخی از عامه (اهل) سنت، کلام در "تذکره" نقل کرده که «لِیَتَحَقَّقَ انْفِسَاخُ الْعَقْدِ بِالنِّسْبَةِ إِلَیْهِ عِنْدَ اسْتِرْدَادِ الثَّمَنِ.» تا محقق بشود انفساخ عقد به نسبت به آن جزء در هنگام استرداد ثمن. «وَ قَدْ صَرَّحَ الْعَلَامَةُ فِی کُتُبِهِ ...» حالا این مبنا را خود علامه قبول دارد یا ندارد؟ علامه به طور صریح در کتبش ذکر کرده که این مبنا را قبول ندارد. چی گفته؟ «بِأَنَّهُ لَا یُعْتَبَرُ...» یا «لَا یُعْتَبَرُ فِی الْعَرْشِ کَوْنُهُ ...» شرط نیست در اَرش که یک جزئی از ثمن باشد. اَرش لزوماً جزئی از ثمن نیست. من مِیتوانم از یک پول دیگری اَرش شما را پرداخت کنم. «بَلْ لَهُ إِبْدَالُهُ؛ بلکه مِیتوانم ابدالش کنم، بدَلش یک چیز دیگری بدهم. لِأَنَّ الْعَرْشَ غَرَامَةٌ.» غرامتی بدهی گردن شما افتاده، ذمه شما افتاده. «وَ حِینَئِذٍ فَثُبُوتُ الْأَرْشِ لَا یُوجِبُ تَزَلْزُلًا فِی الْعَقْدِ.» اینجا اینی که اَرش ثابت باشد، موجب تزلزل در عقد نمیشود. این هم از این بحث که کلام علامه، عرض کنم که توجیهاتش و اینها، همهاش تمام شد. این متن آماده آمده. خیلی کارمان را پیش انداخت. نه، خیلی مفصل بود این متن. «در حد همینی که سر تیترها (برای) فلان تیتر شده، عنوان (است). اینجور برای من از جهتی راحتتر است چون توی گفتنش، یک لحظه مثلاً عبارت یادم برود و اینها، سریع یک نگاه مِیکنم، یادم (مِیآید). یکم بیشتر وقت مِیگیرد، یعنی نوشتن شاید مثلاً یک ساعت، دو ساعت شاید وقت (ببرد). ولی مطلب بیشتر برای خودم تثبیت مِیشود.» یک بحث کامل ارائه مِیدهیم. باید کلیت بحث معلوم بشود که چی را مِیخواهد اثبات کند؟ چی را مِیخواهد؟ یک درس یک روزش بوده دیگر. «بعد به همان مدلی که مهندس معکوس، همان درس یک روزش است. باید یک روز بحث کرد.» من که درس یک روزش را تو چهار روز بحث مِیکنیم. به صورت تکهتکه.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
بسم الله الرحمن الرحیم.
یک مروری بکنیم به بحثهایی که تا به حال داشتیم و ادامه بحث. بحث این بود که علامه حلّی فرموده: «انّه لَا یَخرُجُ مَن هذَا الْاَصلِ اِلّا بِاَمرَینِ». از این اصل خارج نمیشویم، مگر به واسطه دو امر: ثبوت خیار یا ظهور عیب. یا خیاری داشته باشیم، یا عیبی ظاهر بشود. این کلام معنایش چیست؟ چرا ایشان ظهور عیب را از ثبوت خیار جدا گرفت؟ ما که مَیدانیم یکی از اقسام خیارات، عیب است. چرا اینجا دو تا شد؟ چند تا توجیه آمده است.
توجیه اول از محقق ثانی است در "جام المقاصد". ایشان میگوید: آقا، عطف خاص بر عام شده؛ «وَفَاتَ وَنَخْلٌ وَ رُمَّانٌ». شیخ میفرماید: نخیر، همچین ظهوری ندارد؛ چون عیب را به اسباب خیار عطف نکرده، بلکه به خود خیار عطف کرده؛ در حالی که عیب مباین خیار است، نه اعم از خیار. یک مساعدتی میآوَرند بر توجیه کلام محقق ثانی که در واقع میشود وجه دوم، توجیه دوم. آن هم یک کلام دیگری است از علامه در "تذکره": «اَلْأَصلُ بِأَمرَینِ؛ از اصل با دو امر خارج میشود. أَحَدُهُمَا ثُبُوتُ الخیارِ لَهُمَا، یا برای هر دو خیار باشد. اَو لِأَحَدِهُمَا؛ یا برای یکی از این دو تا خیار باشد. (لهما میشود خیار دوطرفه یا خیار مشترک، یکطرفه میشود خیار مختص.) مِن غَیرِ اَنْ یِکُونَ فی شَیءٍ مِنَ العِوَضَینِ نَقْصٌ؛ بدون اینکه در هیچکدام از عوضین نقصی باشد، بلکه فقط برای چی آقا؟ برای تروی طرفین.» چی بود؟ «مِیخوام برای تفاوت یا: تفاوت بود، معامله تروی»؛ یعنی بنشیند فکر بکند، «رُؤیت تفکر»، فکرش را بکند. اگر پشیمان شد، برگردد. خیلی نزدیک بود، اشکال ندارد! یکی این است که خیار را هر دو دارند و فقط برای تروی است. «اَو ظُهُورِ عَیبٍ فِی اَحَدِ العِوَضَینِ؛ عیبی ظاهر شده در یکی از دو عوض.» خب، از اینجا میفهمیم که ایشان خیار را جدا کرده است از عیب. خیار را برای تروی گرفته است. این ظهور عیب در یکی از دو عوض را یک عامل جداگانهای گرفته است برای خروج از اصل که اصل چی بود؟ اصل لزوم بیع بود. سبحانالله، اینها را سه بار گفتم، من! خیلی اوضاع خراب است!
این فرمایش جناب علامه را توضیح میدهد: «از اصل لزوم بیع فقط به خاطر دو سبب خارج میشویم: یا به خاطر اینکه خیار در هر دو (یا یک طرف) باشد (آن خیار در واقع عیب در این عوض ظاهر نشده، فقط برای تروی.) یا اینکه عیب و نقص ظاهر شده در یکی از دو عوض.» بر اساس این توجیه دوم، مطلب این شکلی میشود: «اینکه از اصل لزوماً خارج میشویم، به خاطر چی آقا؟ به خاطر تزلزل عقد.» منشأ این تزلزل چیست؟ خیار. ولی خیاری که در معطوفٌعلیه آمده است. معطوفٌعلیه کدام بود؟ کلام اول محقق علامه: «لَا یَخرُجُ ثُبُوتُ وَ خیارٌ اَو ظُهُورُ عَینٌ» آن ثبوت خیار، آن خیار، خیاراتی است که متعاقدین جعل میکنند یا (شارع) جعل کرده است. تزلزل اینها به خاطر همین است؛ به خاطر عیب و نقص نیست. به خاطر این است که اساساً متعاقدین این تزلزل را اعتبار کردهاند؛ شارع این تزلزل را اعتبار کرده است. تزلزل اعتباری است، به یدِ معتبر بوده که معتبر (یا شارع یا متعاقدین)، بر اساس نقص و عیب توی عوضین نیست.
ولی در این دومی که ظهور عیب باشد، خیاری که منشأ چیست آقا؟ نقص است دیگر. به ید معتبر و اعتبار نیست، یک نقصی است در خود این. مغز یکی از (چند) چیز دیگر. خب. لذا معطوف و معطوفٌعلیه از هم جدا میشوند. بحث اول این بود که عطف خاص بر عام باشد، قبول نمیکنیم. میگوییم عطف مباین بر مباین! روشن شد؟ و اینجا مباینت دارند و عطف مباین است.
خب، شیخ انصاری قبول دارند این پاسخ را یا نه؟ چی میفرمایند ایشان؟ میگویند: «اولاً که این ناتمام است، این توجیه. چرا؟ رجعت حکمت خیار، فرقی بین این دو تا نیست. هر دو برای تروی.» از لحاظ جعل هم هر دو اعتبارشان کیست؟ شارع. هر دو شارع. «حرکت به حساب معتبر.» این حساب عیب، توی این هم تروی هست؛ چون مگر همین که عیب داشت دیگر فسخ میشود؟ فکرش را بکند که همین معیب را نگه دارد یا فسخ کند. اینجا هم تروی هست. اینجا هم به ید شارع، در واقع صرفاً به خاطر عیب و نقصهای که از طرفین نیست.
این نکته اول. نکته دوم این است که نسبت به کلام علامه در "قواعد"، تکلف علامه در "قواعد" (یا مطلب دیگری دارد) (این حرف شما) موجب تکلف در آنجا میشود. چی گفته آنجا؟
نکته سوم توی همینجا، نسبت به این کلام علامه توی "قواعد"، همین جا تکلف پیش میآید. چرا؟ چون باید حذف و اضمار کنیم. باید خیار را اینجا «ثبوت و خیار» و معنای چی بگیریم؟ «ثبوت سبب الخیار» را در تقدیر بگیریم. یک سببی در تقدیر بگیریم. چون خیار که ثابت نمیشود که، سبب خیار ثابت میشود. بعد تازه این «ثبوت خیار» که شد، «ثبوت خیار» اطلاق دارد دیگر. همین اطلاقش را هم مقید کنیم به چی؟ مقید کنیم، بگوییم که سبب خیاری باشد که «لِلتَّرَوِّیَ» خاصه مقید بشود به قید تروی. «لَا لِلْعَیْبِ لَا لِلنَّقْصِ». «ثبوت سبب الخیار» بعدش هم نه هر سبب خیاری، سبب خیاری که برای تروی است، نه سبب خیاری که از باب ظهور عیب و نقص است. این میشود تکلف دیگر. هم باید در تقدیر بگیری، هم باید مقیدش کنی. دو تا حذف و اضمار! اصلاً برای چی آقا؟ «عدم تقدیر، عدم اضمار». بله برادر.
مطلب سوم، اشکال سوم شیخ چیست؟ کلامی دارد علامه در "تذکره". این با آن نمیخواند، دچار مشکل میشود. چرا؟ در "تذکره" ایشان آمده در امر اول که خیارات از خیارات باشد، هفت فصل کرده. هفت فصل منعقد کرده. توی فصل هفتمش به طور مبسوط در مورد خیار عیب، توی همان امر اول، در فصل هفتمش در مورد خیار عیب صحبت کرده است. در حالی که اگر در نگاه علامه، عیب با بقیه خیارات تفاوت داشته، نباید توی همان امر اول که در مورد خیارات صحبت میکرده صحبت میکرد، و توی امر دوم صحبت میکرد. روشن است چی دارم میگویم؟ توی "تذکره" عیب را ذیل اختیارات بحث کرده.
البته در "قواعد" چکار کرده است؟ «عیب را از خیارات جدا کرده.» معروف است دیگر، توی فضای فخسور رضوان الله تعالی علیه که خیلی آرا متفاوت، در تمدن تا (خودش)، خیلی وقتها کتابها معلوم نیست. معلوم هم باشد اینطور نیستش که آرای نهاییاش مثلاً (قابل قیاس باشد). چون بعضی وقتها این با آن (متفاوت است). باید اگر تفاوت داشته در نگاهش، عیب با اختیارات، در کتاب "تذکره" باید توی امر دوم ازش حرف میزد. توی همان امر اول صحبت کرده. ولی در "قواعد" توی امر دوم از آن صحبت کرده. خیارات همان امر اول است. «ظهور عیب» را توی امر دوم گفته. (به) "قواعد" اعتراض نداریم؛ ولی به "تذکره" اشکال وارد است که چرا خیار عیب را جدا نکرد؟ یعنی اشکال ندارد، متناسب با این مطلب، با این توجیهی که دارید میکنید که عیب را داری جدا میکنی، (میگوییم) «اِذَا تَرَوِّیَهَ اینا لِنَقْصَة.» خب پس چرا این (تروی) و (نقص) با هم یکی شده؟ تروی و عیب یکجا قرار گرفته، یکجا از هم جدا شده! این سه تا اشکال شیخ انصاری بر توجیه، بر توجیه محقق ثانی که کلام علامه را توجیه کرده بود. اینها همهاش آره، ذیل توجیه دوم است که این توجیه دوم هم در واقع (به) مساعدت محقق ثانی بود. آفرین، آفرین؛ «نمیدانم ساعت ۱ با ۱۱ نفر قرار دارم، یا ساعت ۱۱ با یک نفر؟»
توجیه سومی که بیان شده، توجیه سوم مال خود شیخ اعظم است، از خود بزرگوار. توجیه آمده، بعد خودش رد کرده. «شب جمعه، ساعت ۸ اینا بود. پیامبر حرم اگه هستی، ببین! هتل ۴ سال گفته بود که خواب دیدم شیخ انصاری را. ۲۹ سالگی چه اتفاقی براش بیفته؟ به خاطر کاری که برای ما کرد، کتابی که نوشت. من از امیرالمؤمنین درخواست کردم که ازش برداشته بشه.»
توجیه سوم از شیخ این است: «عیب اصلاً واقعاً یک سبب مستقل است برای تزلزل بیع و واقعاً در برابر خیار، واقعاً دو تا عامل داریم برای تزلزل بیع. به چه معنا؟ ولی با یک رویکرد متفاوت.» برای تروی و اینها نه. «در خیار امر دایر بین اینکه یا قبول کنی یا رد.» رد کردی که رد کردی. «اگر قبول کردی، چی میشود؟ همهاش قبول شده. اگر هم رد کردی، همهاش رد شده. یا قبول الکل یا فسخ الکل، بعض و جزء.» ولی در عیب چی؟ در عیب چون اَرش میگیرد، میگوید: «آقا این سالمش ۱۰۰ هزار تومان است، معیبش ۸۰ هزار تومان است». من اینجا پس دارد بعض قبول میکند، بعضش را فسخ میکند. «این اختصاص به چی دارد؟ اختصاص به عیب.» حالا (نه) کی گفتش مشکل نیست، مبنا مشکل است. دو تا مبنا روی مبنای (یک) حرف درست است. ردیه خود شیخ به این مطلب. «کی گفتش مشکل ندارد؟» گفتهاند. «ولی بعد آن مبنا را قبول داشته باشی.» پس در خیارات ذوالْخیار حق دارد که معامله فسخش میشود، فسخ کل! به حق فسخ جزء ندارد. در عیب اَرش داریم که این ظهور عیب باعث اَرش میشود. صاحب حق میتواند بعض معامله را امضا کند، بعضش را فسخ کند. به این صورت که «تفاوت سال و معیب را از ثمن مسمى پس بگیرد.» میشود عیب را در عرض خیارات به حساب آورد که خیارات سبب تزلزل کل میشود، عیب سبب تزلزل جزء میشود.
پس عوامل تزلزل دو تا سبب جداگانه: یکی خیار با همه اقسامش، یکی عیب که باعث اَرش میشود. حالا خود شیخ این توجیه را جواب میدهد، رد میکند، اشکال میکند.
«در مورد حقیقت اَرش دو تا مسلک است.» یک مسلک میگوید که آقا، اَرش حقیقتاً یک بخشی از ثمن مسمی است. «اگه مشتری اَرش خواست، باید از خود ثمن داده بشه، از خود پولی که داده.» حقی که الان او دارد از این اَرش، از همین ۱۰۰ هزار تومانی که داده، بخشی از خود همین ۱۰۰ هزار تومان را تو مالک نشدی، مال خودش است. مال خودش است. اینجا به همان نسبت معامله منفسخ است. «به همین مقداری که الان روی این عقد واقع نشده، روی همین الان فسخ شده، روی همین باطل، روی این ۲۰ هزار تومان از این ۱۰۰ هزار تومان، ۲۰ هزارتومنش باطل است. همین ۱۰۰ هزار تومان، جزء همین.» اگر مِیگویید در فسخ جزء میشود، قبول جزء میشود. روی این مبنا درست در میآید که یعنی از این ۱۰۰ هزار تومان، ۲۰ هزارتومان شما مالک نشدی. درست است. ۲۰ هزارتومنش رو عقد روش باطل است. فسخ، منفسخ. در واقع ۲۰ تومان.
مسلک دوم این است که: «اَرش، جزئی از ثمن نیست. خارج از معامله است. غرامت شرعی است که به دلیل خاص تعبدی ثابت شده، عندالمطالبه بر (بایع) واجب میشود که اَرش بپردازد. لازم نیست از خود ثمن مسمى باشد. اگر از مال دیگر هم بپردازد، (صحیح است).» «کلیهٔ فضمه اونایی که داشتیم؛ این بحث آخر خیار عیب با عنوان "القول فی العرش" آمده که اگر اَرش جزئی از ثمن باشد، که مذهب بعض عامه است.» بعضی از عامه مِیگویند که اَرش، جزئی از ثمن است. «این ثبوتش باعث تزلزل بیع میشود. مشتری میتواند به همان نسبت معامله را فسخ کند.» ولی نظر علامه، همانطور که به صراحت در آثارش آمده است، این است که «اَرش یک غرامت شرعی خارج از ثمن است.» طبق مسلک علامه، اَرش، سبب تزلزل بیع نیست. شیخ اعظم میگفت: «اگه خود علامه هم قبول داشت، مِیشد پذیرفت. ولی خود علامه حتی مبنایش را هم قبول ندارد.» این توجیه نمیشود به این کلام حمل نمیشود. چون مبنا، مسلکی را باید (علامه) میپذیرفت. «خروجی (این) مسلک این مِیشد که اَرش جزئی از ثمن باشد. به نسبت آن مقدار معامله فسخ باشد که بشود بگوییم که آقا این فسخ الجزء است با بقیه خیارات فرق میکند.» این مبنایش را هم علامه نپذیرفته. لذا این توجیه هم توجیه قابل قبولی نیست. ایشان مِیگوید که اَرش باعث تزلزل بیع نمیشود. الزامی بر بایع نیست که از ثمن بپردازد. معامله به همان نسبت منفسخ نمیشود. پس توجیه شیخ اعظم هم با مبنای خود علامه سازگاری ندارد و سبب تزلزل بیع نمیشود. سخت میشود جمع کردن. «مِیخواستم درس بدهم، درس دو هفته (است).» خود کلام، حرف شیخ نیست.
حالا مطلب جالب، بحث روششناسی این است که ببینید اینجا این همه بحث شد، آخرین نتیجهگیری نداشت. گفته: «آیا مطلب ماند که باید بگوییم که این کلام علامه یعنی چی؟» نظر که نمیخواست بدهد که. میخواست بفهمد که این کلام علامه یعنی چی. کلام گفت: سه تا توجیه، و هر سه تا را رد کرد. دوباره بنده مِیگویم که: «بقیه الْکَلَامِ فِی مَعنی حَوْلَ عَلامَه.» دوباره باقی ماند که اکثر مکاسب این شکلی است. البته برخی از شُراح، همان توجیه اول را پذیرفتند. گفتند که: «آقا، همان عطف خاص بر عام، آن بحث سبب الخیار و اینها هم اشکالی ندارد.» این همه ما «مُسَبّب» را مِیگوییم، ازش اراده سبب میکنیم. چه اشکالی دارد؟ جاهای مختلفی که چیزهای مختلفی را مِیگوییم (به ذهنمان نیست) که «ماها خیلی چیزا رو که مِیگیم، خطا کرد، خطا کرد. خطا که نکرد که. مثلاً این خطا چیست؟ این خطا مسبب است. این تعلل کرد، تعلل سبب خطا شد.» ولی مثلاً زیاد داریم توی فضای عرفمان که ما «مُسَبّب» را مِیگوییم، اراده «سبب» میکنیم. مثلاً «خطا» که مِیگوییم، خطا. «خطا که نکرده، تکلّف سبب خطا بوده.» «مُسَبّب» را مِیگوییم، اراده «سبب» میکنیم. اینجا هم اشکالی ندارد. خیار را مِیگوییم، اراده سبب میکنیم. این «خیار»، سبب است. «سبب الخیار» نمیخواهد هم حذف و اضمار (باشد)، آن داستانها (نمیخواهد). این شکلی. «خطا کرد که حذف و اضمار ندارد که! مسبب را گفتیم، اراده سبب!» درست شد. این توجیه است که برخی کردهاند که «آخر به عنوان نتیجه نهایی، وجه اول، توجیه اول پذیرفته بشود.» اینشکلی مشکلش هم حل بشود. پس ممکن است این جاهایی که شیخ مسکوت میگذارد، یکی از آنها را قبول کرده باشد با یک (بیان). بحث شیخ نیست، خودمان. این معروف است دیگر. گفتهاند که: «در مکاسب، فتوای شما را پیدا کردیم.» اگر پیدا کرد! بنا ندارد که فتوا بدهد که. اینجا روشش این است که میخواهد به چالش بکشد و فلان و (بیان) هم نمیشود. همین کتاب، وقتی میخواست بنویسد، شیخ انصاری «تو یک کلمه توصیف کن.» گفتم: «جولان پایانناپذیر». که کتاب (هم) همین است. از ماندن میهراسد. راستم هی جمله را میگوید. غرض اینکه دیگر (این) جولان عظمت فکری و نظری شیخ است دیگر. که هر چی که میگوید، انقدر قدرت فکر و قدرت ذهن دارد که دو تا اشکال بهش میکند، پرت میکند کنار، (یک) بچه جدید خلق میکند، (یک) جدید عضلات فکری است. حالا در مقام عمل، برای همین صاحب جواهر بهش فرمود: «قَلِّل مِنِ احتیَاطَاتِکَ.» (احتیاطات) را واگذار کند. آره دیگر.
«شیخ کجاست؟ گفتم توی حرمت داشت بالا سر ناله میکرد که مرجعیت به سمت من نیاید.» اشک میریزد، ناله میکند که «بعد صاحب جواهر مرجعِ (او) گفتش که من الان دیگر دارم از دنیا مِیرم، احتیاطات از احتیاطات کم کن. مردم دردسر مِیافتند. مرجعیت به عهده بگیر، فتوا بده، احتیاط هم کم کن.» خدمت شما عرض کنم که «این دیگر ما رفتیم و کار به عهده تو است، مردم که آقا چکار کنن؟ این بدبخت لنگ در هوا که نمیشود باشند.» تعبداً مرجعیت قبول کرد و اجتهاد خودش را تعبداً پذیرفت. در اصل اجتهاد خودش، احتیاط میکرد. غذای معروف دیگر است که سه نفر طرف امام زمان آمدند به ایشان، ماجرای معروف کتاب، (به) "میومد"؛ یعنی جای این بحثها تو کتاب خالی. توی بحث ایشان مدتها فکر میکرد، به نتیجه نرسیده. سه نفر آمدند، ظاهراً بادیهنشین. «شیخ، نظر شما چیست؟ و اینها.» گفت: «شروع کرد جواب دادن به صورت فتوا.» خودش تعجب کرد که دارد فتوا میدهد. دنبال تأییدی بوده از ناحیه مقدسه که مثلاً دلش گرم بشود به اجتهاد، حواسش پرت میشود و اینها که مثلاً داستان خاصی (است). به سمت در مسجد، در مسجد هم صحن عظیم بوده. (از) در خارج میشدند. مساحت زیادی دیده (میشد). مِیفهمیدند رجال الغیب بودند. فقط آمده بودند برای تأیید که: «آقا دلت قرص بشود.» حالا برای امام زمان باید آدم بفرستد. «آقا نکن! جون مادرت ول کن! آقا وظیفه نداری! تکلیف نیست! به خدا وظیفه نیست! به خدا تو مجتهدی!» تفاوتهای شکلی رضوان الله تعالی علیه. خوش به حال (او).
«وَ حَاصِلُ التَّوْجِیهِ عَلی هَذَا…» چی شده؟ «وَ حَاصِلُ التَّوْجِیهِ عَلَی هَذَا...» حاصل این توجیه بر این اساس این میشود. «توجه بِکَلَامِ عَلَامَه: إِنَّ الْخُرُوجَ عَنِ اللُّزُومِ لَا یَکُونُ إِلَّا بِتَزَلْزُلِ الْعَقْدِ لِأَجْلِ الْخِیَارِ.» خروج از لزوم (که ما گفتیم اصل لزوم بیع است) نمیباشد مگر به تزلزل عقد؛ یعنی به خاطر این است که عقد متزلزل است. به خاطر چه متزلزل است؟ به خاطر خیار. «وَ الْمُرَادُ بِالْخِیارِ فِی الْمَعْطُوفِ عَلَیهِ مَا کَانَ ثَابِتٌ ...» منظور از این خیار در معطوفٌعلیه چیست؟ «ثُبُوتُ خِیَارٍ» آن چیزی است که ثابت است، به اصل شرع، معتبرش یا خود شارع است یا متعاقدین اعتبار کردهاند. تزلزل «بِغَیْرِ لَا اِقْتِضَاءِ نَقْصٍ فِی إِحدَی الْعِوَضَینِ؛ نه به خاطر اینکه در یکی از دو عوض نقصی باشد.» «و بِظُهُورِ الْعَیبِ ...» مراد به ظهور این عطف (به) بل خیاره متعلقش، مراد (و) منظور از ظهور عیب چیست؟ «مَا کَانَ الْخِیَارُ لِنَقْصٍ أَحَدُ الْعِوَضَینِ؛ چیزی است که خیار برای نقص یکی از دو عوض باشد.» روشن.
«لَا کِنَّهُ...» اشکالات بر این توجیه «اِشْکَالَاتُ الشَّیْخِ عَلَی التَّوْجِیهِ الثَّانِی مَعَ عَدَمِ تَمَامِ»، اولاً که ناتمام است. «تَکَلُّفٌ فِی عِبَارَاتِ الْقَوَاعِدِ» تکلّفی است در عبارات "قواعد" که باز هم گفتیم چرا تکلّف است؟ حذف و اضمار میشود این هم دومی. سومیاش چیست؟ «مَن أَنَّهُ فِی التَّذْکِرَةِ ذَکَرَ فِی الْأَمْرِ الأَوَّلِ الَّذِی هُوَ الْخِیَارُ، و ذَکَرَ أَنَّهُ فِیهِ فِی التَّذْکِرَةِ ذَکَرَ فِی الْأَمْرِ الْأَوَّلِ الَّذِی هُوَ الْخِیَارُ، فُصُولًا سَبْعَةً.» در امر اول که آن امر اول خیار بوده، ذکر کرده «فُصُولًا سَبْعَةً» هفت فصل آورده، «بِعَدَدِ أَسْبَابِ الْخِیَارِ» (سبعة، دیگر ... سبعة عطف چیزی نیست که؛ اضافه نشده.) که خب نه بحث غیر منصرف هفت فصل به عدد اسباب خیار؛ یعنی هفت تا سبب خیار را او دانسته برای همین هفت فصلش خیارات را. «وَ جَعَلَ السَّابِعَ مِنْهَا خِیَارَ الْعَیْبِ، وَ تَکَلَّمَ فِیهِ کَثِیرًا.» و هفتمین آن هفت فصل را چی قرار داده؟ خیار عیب. و در آن زیاد صحبت کرده. «وَ مُقْتَضَی التَّوْجِیهِ ...» مقتضای توجیه این است که «أَنْ یَتَکَلَّمَ فِی الْأَمْرِ الْأَوَّلِ فِیمَا عَدَا خِیَارِ الْعَیْبِ.» باید در امر اول در مورد غیر از خیار عیب صحبت میکرد دیگر؛ اگر عیب از خیارات جدا است. «برای خیارِ بره جز هفتایی که هفت و خیار یعنی عملاً یکیش کرده، اونجا تو "تذکره".»
«تَوْجِیهُ ذَلِکَ...» این توجیه سومی است که توسط خود شیخ صورت گرفته است. «بِأَنَّ الْعَیْبَ سَبَبٌ مُسْتَقِلٌّ لِتَزَلْزُلِ الْعَقْدِ فِی مُقَابِلِ الْخِیَارِ.» عیب سبب مستقلی است برای تزلزل عقد در برابر خیار. «و بِمُقْتَضَى الْعِینِ ...» پس همانا خود ثبوت اَرش به مقتضای عیب، «وَ إِنْ لَمْ یَثْبُتْ خَیَارُ الْفَسْخِ» هرچند خیار فسخ هم ثابت نباشد (و) خود ثبوت اَرش به مقتضای عیب «مُوجِبٌ لِاستِرْدَادِ جُزْءٍ مِنَ الثَّمَنِ.» همین باعث میشود که جزئی از ثمن استرداد پیدا کند. «فَالْعَقْدُ بِالنِّسْبَةِ إِلَی جُزْءٍ مِنَ الثَّمَنِ مُتَزَلْزِلٌ.» عقد نسبت به همهاش متزلزل نیست، به نسبت جزئی از ثمن متزلزل است. «قَابِلُ الْإبقَاءِ فِی مِلْکِ الْبَایِعِ وَ الْإِخْرَاجِ.» هم متزلزل است، هم قابل ابقاء در ملک بایع و اخراج. «مِیتواند توی ملک خودش نگه دارد، باید مشتری (آیا) توی ملک بایع نگهدارد یا خارج شد؟» «و یَکْفِی فِی تَزَلْزُلِ الْعَقْدِ مِلْکُ إِخْرَاجِ جُزْءٍ.» برای اینکه یک عقد متزلزل بشود همینقدر کفایت میکند که مالک اخراج جزئش. همین که من بتوانم یک جزئی از این خارج کنم. «مِمَّا مَلَکَهُ الْبَایِعُ بِالْعَقْدِ عَنْ مِلْکِهِ.» از آن چیزی که بایع مالک شده به وسیله به واسطه عقد از ملک خودش اخراج کند، از ملک او، از ملک بایع. من مِیتوانم این جزئی که مالک بایع شده را از ملک او خارج کنم. «وَ إِنْ شِئْتَ قُلْتَ: إِنَّ مَرْجَعَ ذَلِکَ إِلَی مِلْکِ فَسْخِ الْعَقْدِ الْوَاقِعِ عَلَی الْمَجْمُوعِ مِنْ حَیْثُ الْمَجْمُوعِ وَ نَقْضِ الْمُقْتَضَی.» اگر میخواهی اینجوری بگو که مرجع آن برمیگردد به مالک بودن فسخ عقد واقع شده بر مجموع از حیث مجموعه. «وَ نَقْضُ مُقْتَضَاهَا مِنْ تَمَلُّکِ کُلٍّ مِنَ الْمَجْمُوعِ وَ زَیْدٌ فِی مُقَابِلِ وَاحِدٍ ...» مرجع و نقض مقتضای آن از تملک هر یک از مجموع (و) زنگ در مقابل. آخر مرجع آن، این بحثی که گفتیم مرجع این تزلزل برمیگردد به اینکه من مالک فسخ عقدم. از کجا مِیگوییم تزلزل؟ تزلزل به چی برمیگردد؟ تزلزل به این برمیگردد که من بتوانم فسخ (کنم). مالک فسخ عقد، عقدی که واقع شده. مالک فسخ عقدی هم که واقع شده بر مجموع عوضین از حیث المجموع. این عقد واقع شده و این الا را باید به چی بگیریم؟ واقع باید بگیریم دیگر. واقع شده. این عقد واقع شده بر چی؟ بر مجموع عوضین واقع شده. و من حیث المجموع هم واقع شده؛ یعنی به افراد و جزئیاتش کار نداریم. کلیت این ثمن و کلیت این مبیع. نه عقد، ده رو مجموعش درست شد. من حیث المجموع عقد واقع شده. به حیث افراد این ۱۰۰ جزء دارد. به صورت کلی دادم، به صورت کلی هم پول را گرفتم. از این عقد روی کل من حیث المجموع واقع شده. ۲۰ تا واحد از این ۱۰۰ واحد فاسد، معیب، مشکل دارد. به نسبت این ۲۰ تا، عقد متزلزل است. درست است. به نسبت این ۲۰ واحدش متزلزل است. «و نَقْضُ مُقْتَضَاها...» و نقض مقتضای آن (عقد) از تملک هر یک از مجموع (عوضین) در مقابل (دیگری). روشن.
«لَاکِنَّهُ ...» حالا اشکال بر توجیه سوم. «لَاکِنَّهُ مَبْنِیٌّ عَلَی مَذْهَبٍ یَجْعَلُ الْعَرْشَ جُزْءً حَقِیقِیًّا مِنَ الثَّمَنِ.» این یک مشکل مبنایی دارد. به این برمیگردد که باید اَرش جزء حقیقی از ثمن باشد، که برخی از عامه (اهل) سنت، کلام در "تذکره" نقل کرده که «لِیَتَحَقَّقَ انْفِسَاخُ الْعَقْدِ بِالنِّسْبَةِ إِلَیْهِ عِنْدَ اسْتِرْدَادِ الثَّمَنِ.» تا محقق بشود انفساخ عقد به نسبت به آن جزء در هنگام استرداد ثمن. «وَ قَدْ صَرَّحَ الْعَلَامَةُ فِی کُتُبِهِ ...» حالا این مبنا را خود علامه قبول دارد یا ندارد؟ علامه به طور صریح در کتبش ذکر کرده که این مبنا را قبول ندارد. چی گفته؟ «بِأَنَّهُ لَا یُعْتَبَرُ...» یا «لَا یُعْتَبَرُ فِی الْعَرْشِ کَوْنُهُ ...» شرط نیست در اَرش که یک جزئی از ثمن باشد. اَرش لزوماً جزئی از ثمن نیست. من مِیتوانم از یک پول دیگری اَرش شما را پرداخت کنم. «بَلْ لَهُ إِبْدَالُهُ؛ بلکه مِیتوانم ابدالش کنم، بدَلش یک چیز دیگری بدهم. لِأَنَّ الْعَرْشَ غَرَامَةٌ.» غرامتی بدهی گردن شما افتاده، ذمه شما افتاده. «وَ حِینَئِذٍ فَثُبُوتُ الْأَرْشِ لَا یُوجِبُ تَزَلْزُلًا فِی الْعَقْدِ.» اینجا اینی که اَرش ثابت باشد، موجب تزلزل در عقد نمیشود. این هم از این بحث که کلام علامه، عرض کنم که توجیهاتش و اینها، همهاش تمام شد. این متن آماده آمده. خیلی کارمان را پیش انداخت. نه، خیلی مفصل بود این متن. «در حد همینی که سر تیترها (برای) فلان تیتر شده، عنوان (است). اینجور برای من از جهتی راحتتر است چون توی گفتنش، یک لحظه مثلاً عبارت یادم برود و اینها، سریع یک نگاه مِیکنم، یادم (مِیآید). یکم بیشتر وقت مِیگیرد، یعنی نوشتن شاید مثلاً یک ساعت، دو ساعت شاید وقت (ببرد). ولی مطلب بیشتر برای خودم تثبیت مِیشود.» یک بحث کامل ارائه مِیدهیم. باید کلیت بحث معلوم بشود که چی را مِیخواهد اثبات کند؟ چی را مِیخواهد؟ یک درس یک روزش بوده دیگر. «بعد به همان مدلی که مهندس معکوس، همان درس یک روزش است. باید یک روز بحث کرد.» من که درس یک روزش را تو چهار روز بحث مِیکنیم. به صورت تکهتکه.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه چهارم
مکاسب - خیارات
جلسه پنجم
مکاسب - خیارات
جلسه ششم
مکاسب - خیارات
جلسه هفتم
مکاسب - خیارات
جلسه هشتم
مکاسب - خیارات
جلسه دهم
مکاسب - خیارات
جلسه یازدهم
مکاسب - خیارات
جلسه دوازدهم
مکاسب - خیارات
جلسه سیزدهم
مکاسب - خیارات
جلسه چهاردهم
مکاسب - خیارات
در حال بارگذاری نظرات...