مکاسب - خیارات

جلسه پانزدهم

00:25:23
7

متن
‼ توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تایپ شده است ‼
بسم الله الرحمن الرحیم.
خب، متن یکمی مانده بود، متنش را بخوانیم. توضیحش را دادیم، متنش و «منها قول صلی الله علیه و آله و سلم». یکی از ادله برای اصالت اللزوم، این کلام پیغمبر است: «المؤمنون عند شروطهم». فرمود: «مؤمنان پیش شرطشان هستند، و وصل به شرطشان هستند.»؛ یعنی از شرطشان تخلف و جدایی ندارند. «و قد استودل به علی اللزوم» (یا «استدل» بهتر است، یا «استدل به علی اللزوم») غیر واحد. تعداد زیادی، چند نفر استدلال کرده‌اند به این روایت بر لزوم؛ ازش اصالت لزوم فهمیده بشود. «منهم المحقق الاردبیلی». یکی جناب مقدس اردبیلی است، یکی هم مقدس. و عرفاً می‌گویند محقّق و فقیه. «بنا الا ان شرطه مطلق الاالزام والالتزام».
بنابراین، شرط مطلق الزام و التزام است. معنای شرط یعنی الزام و التزام؛ ولو ابتدائاً، من غیر ربطن به عقد آخر؛ ولو آقا ابتدایی باشد، الزام و التزام ابتدایی. مطلق الزام و التزام، ولو آقا الزام و التزام ابتدایی باشد؛ یعنی ضمنی نباشد، ابتدایی. درباره زمین، این هم می‌شود شرط. روی مبنای مقدس اردبیلی، شرط اعم است؛ شرط نسبت به هر الزامی، اعم از شرط ابتدایی یا ضمنی؛ ولو ابتداً باشد، بدون اینکه ربطی داشته باشد به عقد دیگری. «فان العقد علی هذا شرط». عقدی که این شکلی باشد، شرط به حساب می‌آید. به این عقد هم باید ملتزم باشی. شروط، شامل این هم می‌شود. «المؤمن عنده شروطهم» شامل این هم می‌شود. «شروطهم» که یکی از شروط هم عقود است. روشن است: «فیجب الوقوف عنده». باید وقوف کنی پیش این شرطت، پایش بایستی. وقوف یعنی پایش بایستی. شرطت بمان، که این شرطت یکی از اقسامش عقدت است؛ یعنی پای عقدت بمان. پای عقدت بمانم یعنی چه؟ «و یحرم التعدیها». تعدی ازش حرام می‌شود. نمی‌توانی از این عقد تعدی کنی، زیرش نزنی، جدا نشوی.
به تقریب همان توضیحی که در افق داده شد، اینجا هم داده می‌شود. استدلال برای لزوم از «المؤمنون عند شروطهم». «لاکن لا یب منع و صدق شرط التزامات الاقتدائیه». (رد شیخ اعظم به کلام مقدس) آقا، این که می‌فرمایید هم شامل عقد ابتدایی می‌شود، هم شامل شرط ابتدایی، هم شرط ضمنی، شرط ضمن عقد. که شرط خود عقد را در بر بگیرد، این خیلی صدق نمی‌کند؛ بلکه بعید نیست که بگوییم اصلاً ممنوع است. بعید نیست ممنوع بودن. صدق این «مِن»، به معنی ممنوع بودن مصدر مجهول. ممنوع بودن صدق شرط در التزامات ابتدایی، جایی که التزام ابتدایی داریم، اصلاً عنوان «شرط» برایش صادق (شال گردن می‌خواهم بهت هبه کنم، کی می‌گوید این شرط است؟ من شرط کردم این شال گردن را به تو هبه کردم. کی؟ کی به عقد می‌گوید شرط؟ چی الان؟ یعنی چه؟ یعنی در ذمه دادن؟ این چه شرطی است؟) همه دنبال یک شرط ضمنی‌اند. اصلاً عنوان «شرط»، تبادرش چیز ضمنی است. متعلق می‌خواهد، مشروطش در ضمن یک چیزی است. خودش محقق نمی‌شود، مشروطش هم به یک چیزی وابسته است. وجودش وجود غیریه، وجود مستقل. تو خیابان بهت شرط کردم. بله، متبادر عرفاً هو الا الزام التابع. هر آن چیزی که عرفاً تبادر می‌کند از شرط چیست؟ الزام تابع. به آن تابع ملتزم باش. شرط می‌کنم یعنی ملتزمت می‌کنم به این تابع. می‌گویم خرما را می‌دهم به شرط اینکه مثلاً درس بخوانی، به شرط اینکه مثلاً چه می‌دانم آنجا نگاه نکنی، این را بنویسی. آن، این خرما، الزام این شرط، الزام تابع، شرط می‌کنم، ملتزمت می‌کنم به آن تابع عرفی فهمیده می‌شود. «کما یشهد به موارد استعمال هذا اللفظ». مواردی که این لفظ استعمال شده، هم به همین مسئله شهادت می‌دهد. «حتی فی مثل قبوله علیه السلام فی دعای توبه». حتی ما توی دعا هم داریم در دعای توبه امام سجاد (علیه السلام). کلمه شرط، الزام تابع ضمنی است، استقلالی و ابتدایی نیست. حضرت عرض می‌کنند: «ملکه یا رب بشرط عهد فی مکروه». ای رب، من برای توست این شرط من. من باهات شرط می‌کنم که دیگر در آن‌چه خوشت نمی‌آید عود نکن. «و عهدی ام احجل جمیع معاصیک». و عهد می‌بندم که از همه گناهان تو، از همه معصیت‌های تو هجرت کنم. پس این شرط خودش اینجا چیست آقا؟ شرط ضمن دعاست، ضمن توبه است. کلام حضرت، «قول علیه السلام فی اول دعای ندبه». اول دعای ندبه دارد: «بعد ان شرط علیهم زهد». یکی از اساتید، یک دهه همین را فقط تفسیر می‌کرد که خدا با انبیا شرط کرد: «زهد فی درجات هاده الدنیا الدنی». شرط کردی برای ایشان زهد را در درجات، شرط ضمن نبوت بود، شرط ضمن رسالت. پیغمبرت می‌کنم، مشروط به اینکه باید تو این دنیا زاهد باشی. شرط ابتدایی، الزام تابع، کمالا یخفا علی من تعملها. هر کسی درش تأمل کند می‌بیند که بر او مخفی نیست.
معنی کلام بعد اهل اللغه یساعد علی مدعی به کتب لغتم که مراجعه می‌کنی، می‌بینیم بعضی از این چیزهایی که اهل لغت گفته‌اند، همین ادعای ما را تأیید می‌کند. مساعدت می‌کند بر اختصاص. یعنی شرط اختصاص دارد به الزام ضمنی تابعی، طبعی. اختصاص به این دارد. فقط همین را می‌گوید: الزام تبعی است که شرط. ففی القاموس: «الشرط توی ماده شین راتا، شرطه الشرط الزام الشیء و التزامه فی البیع و نحوه و لهوه». آیا قعوه شرط، الزام شیء است و التزام آن است در بیع و مانند بیع؟ رسماً دارد می‌گوید. فی اللغت، به استعارات عربی اصطلاح این استفاده می‌کند. عرب همین است. به این عرب، به این می‌گویید شرط، به آن چیزهایی که در ضمن انجام می‌دهد می‌گوید شرط. اشکال ندارد. شرط الزامش یک چیزی را بر تو لازم می‌کنم و ملتزمت می‌کنم در ضمن یک چیزی. شرط در ضمن چیزی قرار داده، الزام تابع، الزام طبعی، این می‌شود معنای بحث بعدی.
با دست خط قشنگم براتون جزوه آوردم بچه‌ها. ای گل‌های تو خونه تعالی پژوهان نمونه! این هر کاری کردم نمی‌توانم از این خوش خط‌تر، چون نحوه این قلم و صفحه‌اش و این‌ها یک جوری است که نمی‌شود خوش خط نوشت. چهارمین روایتی که بهش استناد می‌شود برای اصالت اللزوم، آقای فاطمه! چهارمیش چیست؟ «البیعان بالخیار». «البیعان» یک خبر مستفیض هم هست. توی این مضمون، دو طرف بیع خیار دارند تا وقتی که از هم جدا. اولاً یک مفهوم دارد. مفهومش چیست؟ دیگر خیار ندارند وقتی می‌گویی خیار دارند تا وقتی جدا نشدند، مفهومش این است که وقتی جدا شدند دیگر خیار ندارند. خب، وقتی جدا شدند دیگر خیار ندارند، او دیگر خیار ندارد یعنی چه؟ حاصل بشود دیگر لازم می‌شود دیگر. یعنی نمی‌توانم برگردم. الزام. پس وقتی که از هم جدا شدند دیگر خیاری نیست. بیخیال که شدند یعنی دیگر بریم آنجا، لازم شده. «وجب البیع». روایت دیگر هم با این مضمون داریم: «لا خیار لهما بعد الرضا». پس وقتی که راضی شدند دیگر خیار ندارند. این روایات را شیخ می‌فرماید که آقا این‌ها تناسب دارد با آن اصل به معنای چهارم. یادتان است می‌گفتیم اصل چهار تا معنا دارد؟ معنای چهارمش چی بود؟ می‌گفتیم مقتضای طبیعت. اصل یعنی مقتضا. اینجا اصل گیریش به معنای این است که مقتضای طبیعت بیع، لزوم است. خیار مجلس یک چیز خارجی است. وقتی که او مرتفع شد، اینی که اقتضای طبیعتش است، لزوم است. «البیعان بالخیار» می‌خواهد بگوید آقا این «البیعان بالخیار ما لم یفترقا» می‌خواهد بگوید این وقتی که افترقا، دیگر خیار ندارند. این «ما لم یفترقا» یک عنوان عارضی بر این‌ها. تا وقتی از هم جدا نشدند یک چیزی جدای از این اصل عارض شده بر این بیع. این‌ها که وقتی افترقا برمی‌گردند به همان اصل مقتضای طبیعتش. مقتضای طبیعتش این است: «نیش عقرب نه از سر کینه است طبیعتش این است.» اینجا اقتضای طبیعتش چیست؟ شیخ می‌فرماید که این‌ها مجموعه‌ای بود از آیات و روایات که حالا بیشترش عموماً دلالت می‌کرد یعنی در ضمن دلالت بر سایر عقود، بر بیع هم دلالت داشت. به نحو عموم بود بر عموم عقود. بعدش هم خصوص بود یعنی خصوص به مثل «احل الله البیع» و «البیعان بالخیار» که دلالت می‌کردند بر اصالت اللزوم. ما می‌خواستیم همین فهمیده بشود. «و منها الاخبار المستفیضه». خبرهایی، روایاتی است که به حد استفاضه رسیده «فی ان البیعان بالخیار». دو طرف بیع تا وقتی که افتراق نکردند، خیار دارند. «و انه اذا افترقا وجب البیع». وقتی که از هم جدا شدند، بیع واجب می‌شود. این هم مضمون روایت است: «بعد رضا دیگر خیار ندارند». «فازی جمله من العمومات عبدالله علی لزوم البیع عموماً او خصوصاً». این‌ها پس آقا یک تعدادی از عمومات شد. این چهار تایی که اینجا گفتیم که البته چهار تا آیه گفتیم، روایت شد. یک سری عموماتی که دلالت دارد بر لزوم بیع عموماً. گفتیم یعنی چی عموماً خصوصاً؟ یعنی چی؟ آیا ادله عمومی دلالت برای عموم؟ آفرین. یا به عموم عقود می‌خورد یا به خصوص عقد؟ آفرین. یک بحثی را اینجا این فقط عرف انذالک مبتذل استصحاب ایضاً نکته دارد. برمی‌گردد به اینکه آقا یادتان است می‌گفتیم اصل چهار تا معنا دارد؟ اسب به معنای اول، اصل معنای دوم، این سه تای دیگر صحیح بود دیگر. اولیش فقط قبول نمی‌کردیم، سه تای بعدی را قبول می‌کردیم. هر کدامش را حالا ببینیم. اصل معنای دوم را صحیح بود، قابل قبول بود. با هشت تا دلیل ثابت کردیم که شرعاً بیع مفید لزوم و قاعده اولیه. اصل معنای سوم می‌شود استصحاب. یادتان است آنجا قاعده اولی می‌شد اصل من و دوم شد قاعده اولی. اصل معنای سوم می‌شود استظهار. اصل چهارم می‌شود مقتضای طبیعت. طبیعت بنای ریشه بود، اصل لغوی بود که گفتیم باطل است، ریشه نیستش که اینجا مطلب علمی یعنی چه؟ یعنی اصل لزوم است. یعنی ملکیت مشتری نسبت به مبیع بعد از (خسته) بایع، من مالک این شدم. مشتری‌اش هم خریدم. به درک که فص ملکیت قبلیه. یعنی قبلاً یقین داشتم که بیع، انتقال رخ داده. اثر عقد، انتقال. آفرین، اثر عقد انتقال بوده، انتقال هم صورت گرفته. الان طرف فسخ کرده. حالا شک می‌کنم اثر عقد از بین رفته؟ اصل بر این است که هنوز مالکم. اصل بر این است، یعنی استظهار بر این است که هنوز مالک است. اصل معنای سوم، خب که اثر عقد بود که می‌گوییم الان باقی و برقت. اصل من و چهارم که می‌شد مقتضای طبیعت که این هم گفت. خب، حالا بر اساس این معنای سوم می‌گوید: آقا اگر بنا باشد استصحاب باشد، اگر این‌ور می‌گوید استصحاب. با استصحاب اصل می‌خواهی درست کنی، دقت! اگر باعث، می‌خواهی اصل لزوم درست کنی، استصحابت را در بیاورید، مسخره‌اش را در بیاورید. چه شکلی می‌آورد؟ در برابر استصحاب، موشک جواب موشک. می‌گوید: آقا می‌آیم استصحاب می‌کنیم بقاء علقه مالک اصلی. مالک اصلی که آن بایع بود، این یک علاقه‌ای داشت. استصحاب می‌کنیم که آن علقه مالک اول از این عین مرتفع نشده. بایع قبلاً نسبت به این مبیع یک علاقه و ارتباطی داشت. الان فروخته، رجوع کرده، فسخ کرده. شک می‌کنیم که علاقه‌اش باقی یا مرتفع شده؟ اصل را می‌گذاریم بر چی؟ عدم ارتفاع. چرا این را گفتم؟ ما که بر اساس اصل معنای چهارم تا اینجا با شما بحث کردیم که مقتضای طبیعت این است. روی معنای سوم هم بیایی همین می‌شود. اصل معنای سوم هم اگر بگیری، باز هم همین‌هایی که گفتیم اصالت اللزوم می‌شود بر اساس استصحاب. حالا «و ربما یغال تو استصحاب آوردی». برای اینکه اصالت اللزوم برداشت کنی. در برابر تو هم استصحاب می‌آورد «ان مقتض الا استصحاب عدم القطاع علاقه المالک». استصحاب کنیم که علاقه مالک اول و اصلی هنوز نسبت به این عین منقطع نشده. خب، چرا این را می‌گویم؟ دلیل این اصل چیست؟ دلیلش این است. می‌گویند از ظاهر عبارت علما برمی‌آید چه اتفاق نظر دارند برای مطلب که در مواردی که معامله خیاری متزلزل و بایع حق خیار دارد، علاقه‌اش به کلی از این عین مسلسل نشده. اصلاً خیار که می‌گویید همین است دیگر. خیار یعنی چه؟ چرا منی که فروختم خیار دارم؟ هنوز ارتباط تو مجلس مگر نیست؟ انجام دادم با شما ولی هنوز دفتر آغاز. هنوز از هم جدا نشده. چه جوری که من دو ساعت خیار دارم؟ معناش این است. علما گفتند معناش این است که من هنوز علقه‌ام کامل قطع نشده از آن خریدم. من خیار مجلس دارم پس می‌گیرم. چرا من با خیار مجلس از شما پس می‌گیرم؟ چون هنوز علقه من با آن عین کامل برطرف نشده، منصرف. ولو خیلی ضعیف ولی هنوزه‌ای هست. می‌توانم فسخش کنم و مستحکمش کنم. حالا بحث آنجایی است که محرز نیست همچین حقی. محرز است دیگر. اصالت اللزوم مگر نمی‌خواهی بگویی؟ مگر نمی‌خواهی بگویی اسب در این است که خیار ندارد؟ من می‌گویم چطور وقتی خیار داشت هنوز علقه‌اش بود استصحاب می‌گیرد؟ می‌گویم چطور وقتی که خیار داشت علاقه داشت، ولو معامله انجام داده. معلوم می‌شود که با صرف معامله، علقش کامل قطع نمی‌شود. حالا یک معامله انجام داده معلوم نیست خیار دارد یا ندارد. می‌گوییم همان‌طور که می‌گفتیم علقش کامل قطع نمی‌شود. استصحاب می‌کنیم ملکیت با همان ملکیت سابق. چی می‌گوییم؟ اصل بر این است که می‌تواند فسخ کند. اصالت اینکه می‌تواند فرق کند معنای چیست؟ اصالت الجواز، نه اصالت اللزوم. توضیحات دارد وقت تمام شده. اسب سببیه دیگر. آفرین مصببی داریم که حالا کدامش برای چون وقت تمام شده ان شاء الله فردا ادامه‌اش را می‌گویم و متنش را می‌خوانی. «و صلی الله خیار لهما بعد الرضا می‌کنه لا خیار لهما بعد الرضا لزوم چطور لزوم برداشت». می‌فرماید که وقتی که رضا صورت گرفت. حالا راضی شدن به معنای اینکه از هم جدا شدند مثلاً فاصله بینشان افتاد. یک جوری دیگر این رضایتش را به او فهماند آن هم رضایتش را به این فهماند. دیگر دیگر خیار ندارد. معلوم می‌شود که تا وقتی که رضایت کامل کشف نشده هنوز خیار. اصل بر این است که این وضعیت یک وضعیت عارضی است. دیگر کشف رضای وضعیت آرزوست. این از وضعیت عارضی که خارج شد برمی‌گردد به اصل خودش. آن بیان چی می‌شود؟ الان یک بار دیگر بگویم: از حالت آرزوی خودش که خارج شد، برمی‌گردد به اصل خودش. عبارت اخراج چیست؟ از رضا که خارج شد، بیع لازم می‌شود. این بیع لازم می‌شود معادل شد به چی؟ برمی‌گردد به اصل خودش. پس لزوم بیع می‌شود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آله.
نظرات

برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.

ورود با گوگل

در حال بارگذاری نظرات...

جلسات مرتبط

عنوان آهنگ

عنوان آلبوم

00:00
00:00