معرفی
ابعاد مخفی وعجیب ابتلائات
ابتلائات تا کجا پیش می روند؟
خدا بدون سبب کار نمی کنه اما سببی که خودش بخواد.
همه هستی جلوه ی حق
تمثیل جالب حق و باطل در قرآن
رنگ الهی مراتب دارد
راه علاج تکبر
عمل ملکات را تثبیت می کند
هرسعی ای عمل نیست
اثرکمترین دعا در زندگی
امیرالمومنین همیشه در حال دعا
هر نوعی از دعا چه تاثیراتی دارد؟
ابتلائات تا کجا پیش می روند؟
خدا بدون سبب کار نمی کنه اما سببی که خودش بخواد.
همه هستی جلوه ی حق
تمثیل جالب حق و باطل در قرآن
رنگ الهی مراتب دارد
راه علاج تکبر
عمل ملکات را تثبیت می کند
هرسعی ای عمل نیست
اثرکمترین دعا در زندگی
امیرالمومنین همیشه در حال دعا
هر نوعی از دعا چه تاثیراتی دارد؟
متن
!! توجه: متن زیر توسط هوش مصنوعی تولید شده است !!
آنجا هرچه بگویی «یا رسولالله»، هرکدام از مؤمنین را که صدا کنی «یا رسولالله»، حقیقت محمدی است. یک حقیقت در عالَم بیشتر نیست؛ حقیقت نبی اکرم. خب، پس چه شد؟ شفاعت برای آن ساعت ذخیره شده است. پیغمبر کلاسش را پایین نمیآوَرَد، نه در برزخ و اینها، تازه در خود قیامتش هم نه. باید برسد به آن عرصه شفاعت، آن هم نه برای معمولیها: «لأهل الکبائر من أمتی» (برای گناهکاران امتم). اهل کبائر امتم را جارو میکنم. سینه زده! آن که صلوات... اینها را که در آن عرصه... پس معلوم نیست. خیلی از ابعادش را خدا نگه داشته است. «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ» (هیچکس نمیداند چه چیزهایی از مایه چشمروشنی برایشان پنهان شده است). هیچکس نمیداند من چه میخواهم بدهم در بهشت. هیچکس نمیداند. بعد آنجا هم عالَم عقلش را نشان نمیدهد به این شکل. یک جاذبههایی، یک ظاهری را نشان میدهد؛ یا ظاهر خوب یا ظاهر بد. این شیفته میشود. بعد میخواهد ببیند چقدر تو التزام به حق داری، چقدر التزام به عبودیت داری، چقدر تسلیمی، چقدر این کششها تو را میبَرَد و چقدر عقل تو را مهار میکند. در عالَم عقل هم این هست، در عالَم مثال هم هست، در عالَم دنیا هم هست. لذا ما در همه عوالِم ابتلاء داریم. هر کدام به حسبِ ابتلائاتش.
همینجا مینشینیم ساده با همدیگه. بابا، این مَشَنگ نشسته آنجا. بهش گفتند خیلی هم راحت است. او هم آنقدر احمق بود که همینجور... قضیه آنقدر روشن! مگر به این سادگی است قضیه؟ اصلاً ابتلائات خدا مگر به این سادگی است؟ بعدش که معما چون حل گشت، آسان شود. و تَهَش که تمام میشود، میگویی: «عه، این بود؟» آنجا که قرار میگیری که این شکلی نیستش که سلمان و ابوذر و اینها را... بابا، آنجا مگر نفهمیدی امیرالمؤمنین را؟ بابا، مگر این شکلی است؟ قضیه ابتلائات آنقدر ابعاد عجیب و غریبی دارد. «حَتَّىٰ يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ» (تا آنجا که پیامبر و کسانی که با او ایمان آوردهاند، میگویند: یاری خدا کی میرسد؟) این آیه آخر سوره یوسف که برگریزونه! آنجا چه میگوید؟ رسل... اگر قول میدهی مسلمان بمانی، ترجمه کنم. میگوید: «ابتلائات را به یک نحوی میرسانم که انبیا به یأس میرسند و به ظن میرسند که بهشان دروغ گفته شده است. «کُذِّبُوا» یعنی مثلاً گمان میبرند که الان تکذیب میشوند، ظن! نکند سر کاریم! این نبوده.»
به حضرت نوح فرمود که چیز را بکار. درخت میشود. میوه که داد، عذاب نازل میکند. کاشت و هفت سال طول کشید. میوه داد. خدایا، عذاب چه شد؟ نه، این میوهاش را بگیر، دانهَش را دوباره بکار. درخت بعدی میوه داد. عذاب... تو برداشتی، به من چه؟ تو برداشتی! تو برداشت دیگر. این میوه را که خوردم. یعنی بعد هفت سال، هفت بار این اتفاق افتاد. پنجاه سال شد که در هر هفت سال، یک طایفه وسیعی را حضرت نوح از همان چهار نفری که ایمان آورده بودند، از دست داده است. سر کلاس پیدا کردی، گذاشتی. خواندیم. همان تو بحثهای متفقین، تلاوت قشنگم. همه را از دست داد. تک و توک آخر ماندند. بابا، این چه وضعی است؟ خودمان امید میدهیم. آقا، این درخته میوه میدهد، تمام میشود. همه ابعاد... به من چه که بخواهم همه... به تو چه که میخواهم همه ابعادش را بدانی؟ به من چه که به تو بگویم اتفاق میافتد چه شکلی؟ کجا؟ اصلاً روایت: «أَبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُجْرِيَ الْأُمُورَ بِأَسْبَابِهَا» (خداوند ابا دارد که امور را جز از طریق اسبابش جاری کند). خدا ابا دارد که امور باید فقط از اسبابش برود. یک روایت دیگر دارد: خدا ابا دارد از اینکه کارها را بکند مگر... «لَمْ یَحْتَسِبُوا» (از جایی که گمان نمیبرند). من بدون اسباب کار نمیکنم، ولی نه آن اسبابی که تو میگویی. اسبابی که خودم حال کنم. فقط میخواهم دورت بزنم. کله شارژر! دو ساعت همه خانه را گشتند، ریختند ببینند زیر پایش بوده. خدا آنقدر قشنگ سر کار میگذارد. بناش به این است: بنده من، میخواهم بهت بفهمانم هیچی نیستی، هیچی هم حالیت نیست. از یک جایی به روزی میرسانم که اصلاً به خواب شبت نبینی. میخواهم حالیت کنم. هستند یا رفتند ناهار؟ دیگر فکر کنم الان رفتند ناهار. نصف که احتمالاً الان خواب قیلوله. و ۱۱۰، ۱۵ نفر...
این حل شد؟ آقا، ببینید، خلاصه صحبتهای شما، اگر درست فهمیده باشم، اصل توجه به خداست. حرفش را میزنیم. خودش اعراض از خدا به همه وجود. توجه به نشئه ملکوت، توجه به اهل بیت و عدم توجه به دنیاست. عدم توجه به مادیات و غیره. سؤال اینجاست: «ما چطور میتوانیم این تغییر توجه از عالم ماده را به عالم ملکوت انجام دهیم؟» اگر کسی که خودش اهل فقه است بپرسیم، ما نماز میخوانیم، قرآن میخوانیم، کسب درآمد داریم، ماشین هم میخریم، دنبال مال هم میرویم. خوش به حالتان شما لاکچری هستید! احتمالاً بهتان یارانه تعلق نمیگیرد. چه دستورات، چه اعمالی و چه علم را انجام دهیم که این توجه ماده تبدیل به توجه نور بشود؟ با تشکر.
ببینید آقا، همه آسمانها و زمین: «إِنَّا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ» (ما آسمانها و زمین را به حق آفریدیم). همه هستی چیست آقا؟ حق. همه هستی جلوه چیست؟ حق. همه نشآت مراتب چیست؟ این آیه بسیار مهمی است در سوره مبارکه رعد که ما این را میفرستیم: «كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً» (خداوند حق و باطل را این گونه مَثَل میزند. اما کف به بیرون پرتاب میشود). سوره مبارکه رعد. «اللَّهُ الْحَقُّ وَ الْبَاطِلُ» (خداوند حق و باطل). تمثیل که کرده: «أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ» (آبی از آسمان فرو فرستاد، پس رودخانهها جاری شدند). یک آبی از آسمان فرستادم. مثال آبی که گفتیم. یک آبی از آسمان فرستاد، یک سیلی راه انداخت. تهمت تو دنیا! خورد به زمین، سیل راه دیگر. این سیر پایینش تمام شد. از بالا که میآمد تو همه مراتب آب بودها! خیلی لطیف است. قرآن دیوانه میکند آدم را. چقدر حیف است که ما درسهای دینیمان همه چیز هست جز قرآن. آب میآید، میآید، میآید، همینجور از آن مبدأ دور میشود. با اینکه دور میشود ولی هنوز چیست آقا؟ هی میآید پایین، سفت میشود، غلیظ میشود. ما آن بالا برف نداریم. پایین که میآید، برف! دما برفش میکند دیگر، درست است آقا؟ ما برف را که تو ابر نداریم که. چی برف را برف میکند؟ همان بخاراتی که میآید پایین، دما برودتش میدهد، این را برف میکند. گاهی تبدیل به تگرگ میکند. بستگی به آن برودت. و بعد این میآید، همانجور باز هم آب است ها! میرسد زمین. به زمین که میخورد، دیگر آن سیره را آب... آب روی زمین جاری میشود. حالا روی زمین که میآید کثافت برمیدارد. هم کثافت از پایین برمیدارد، هم کف از بالا. آبی که دارد میآید کف ندارد: «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَابِيًا» (سیل، کفی پُف کرده را با خود حمل میکند). اینجا که آمد، سیل شد. سیل با خودش چی حمل میکند؟ زبد رابی. کف روی خودش. کفی که باد کرد. خرابی از رو. «وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» (و از آنچه بر آن در آتش میافروزند). یک تشبیه دیگر هم میکند: طلایی که آن چیزهایی که توی آتش میگیرید، آن هم کف میکند دیگر. شیشهای که تو آتش میگیری. «إِبْطَالُ حُلْيَتِهِ نِعَمٌ مِطَاعِنٌ زَبَدٌ» (آرایش آن باطل شده، نعمتهایش سرکوبشده، کف). مثله آنجا هم کف میکند که آن هم جای تأمل و دقت دارد. چرا آنجا آن مایع کف میکند وقتی با آتش و حرارت زیاد مواجه میشود؟ «كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ». خدا این شکلی حق و باطل را مثال زد. «فَيَذْهَبُ جُفَاءً». این کف میرود و «وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» (و اما آنچه برای مردم سودمند است، در زمین میماند). اونی که به درد مردم میخورد روی زمین میماند. امثال... خدا این شکلی مثل میزند. پس همه هستی چیست آقا؟ حق. ما در پایینترین نشئه هستیم، در نشئهای هستیم که این حق آمده روی زمین جاری شده. از پایین گِل و لای برداشته، از بالا کف برداشته. تو کثیفترین نشئهای! تو کثیفترین نشئه از حیث مواجهه با حق. حق و باطل اینجا با هم قاطی شده. ما باطل هم نداریم ها! دو تا نیست. یک حق. یک باطل. باطل همان چیست؟ همان کف روی آب است که فکر میکنی هست. که فکر میکنی این آب اینرنگیه. دریا را دیدی؟ فکر میکنی مثلاً آب سفید است. مثلاً آب که سفید نیست. اصلاً آب آبی نیستش که. دریا آبیه. دریا بیرنگ است. آبی آسمان است. آن آسمان هر رنگی باشد، دریا همان رنگی است. دریا که آبی نیستش که. آب بیرنگ. این بخشی از نورش، بخشی از رنگش مال آسمان است. یک بخشی از رنگش مال چیست؟ آبیهاش مال آسمان است. خیلی سفیدهاش مال کف است. بعد شما دریا را چی میبینی؟ آبی سفید با هم قاطی. بلکه نه آبی نه سفید است. فقط آب است. فقط انعکاس است. اینجاش فقط انعکاس است. حق تو دنیا فقط انعکاس است. حق جای دیگر است. این آبی که اصلاً مال اینجا نیست. خود آب هم مال اینجا نیست. نه آب مال اینجاست نه آبی. آب مال جای دیگر است که نزول کرده. آبیاش هم که نزول نکرده، فقط تجلی کرد. آبیاش تجافی کرده. آبیاش تجافی هم نکرد. سفیدهاش مال چیست؟ سفیدش مال باطل. هیچی! دریا همش سفید است. یکمی آن وسطهاش آبی. سفیدی ندارد. این همش کف است. برای اینکه ما از این کف در بیاییم، باید چکار کنیم؟ باید خودمان را بیندازیم تو حق که با حق صعود کنیم. آخرش هم که صعود میکند، از دریا چی بالا میرود؟ کفش بالا میرود یا تصعید که میشود؟ بالا که میرود، تبخیر میشود. اول تبخیر میشود دیگر. از پایین بالا میرود. تأثیر بخار. آنور میآید پایین میشود تصعید. از این هم میرود بالا میشود تبخیر. از اینور که میرود بالا تبخیر میشود، کفش که تبخیر نمیشود که. چی میرود بالا؟ آب میرود بالا. پس از این عالَم که میرود بالا، چی میرود بالا؟ حق میرود بالا. باطلش میماند. پس راهحلش چیست برای اینکه برویم بالا، بالایی بشویم؟ پس پول در میآورم، ماشین دارم، کاسبی دارم. اینها، اینها که خوب. هیچی! پول در میآورم که آدم باید پول در بیاورد. پول درآوردن چیست؟ حق یا باطل؟ هیچکدام. شما حقش میکنی. شما باطلش میکنی. اگر کفیش کردی، اگر آبیاش کردی، حق میشود. همه دین آمده برای اینکه چکار کند آقا؟ آمده همینها را حقش کند. رنگ حق بزند. نمیشود هیچکدامش نباشد. یا حلال است یا حرام است دیگر. حلال یا حرام. حلال که باشد، حق. حرام که باشد، باطل. باز نیت که میآید، این را صعودش میدهد. نیت با صعودش باز بالاترش میکند. کمترین مرحله حق شدنش، حلال بودنش. کمترین مرتبه باطل شدنش، حرام بودن. باز تو حق بودنش هی رنگ پیدا... «صِبْغَةَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً» (رنگ خدا؛ و چه کسی رنگش از خدا بهتر است؟). هی رنگ بهش بخورد. بعد آن رنگه هی لطیفتر میشود. رنگ داریم تا رنگ. سفید داریم تا سفید. سفید داریم چرکتاب، آشغالگرفته، کثیف. توی این چیزها نگاه کنید مثلاً پایانههای مسافرتی. مثلاً بغل اتوبوس دفتر گذاشتند، مثلاً بلیط میفروشند. بعد تویش سفید است. سفیدش فقط یک مسمایی از سفید دارد. هیچ سفیدی تویش دیده نمیشود. به آن هم میگویند سفید. به پیراهن شما میگویند سفید. دیگر چی؟ همینجور برو دیگر. مراتب عالی سفید. سفید دِلتا. سفید به برف هم میگویند سفید. خلاصه این رنگ الهی. این هم مراتب جانم.
چی شده؟ در خدمت... سؤالاتی که آنجا میآید زیاد است. فرصت هم نداریم. من حس میکنم مانع اصلی رشدم فقط و فقط عُجب و تکبر است. یعنی به طور ناخودآگاه وقتی کار خوبی انجام میدهم، خیلی سریع حس بهتر بودن از بقیه بهم دست میدهد. متأسفانه راهحل چیست؟ حالا اینکه مانع اصلی رشدم هم یک دانه باشد، این حالا شاید خیلی هم شکلی نباشد. یعنی زیاد. موانع زیاد است. یکیش حالا مثلاً کشف شده. خود همین کشف این خیلی خوب است. یعنی همین که آدم فهمیده که همچین چیزی درش هست، این خودش علامت رشد است. و صرف این هم که به ذهن میآید اول کار، چیز... یعنی راهحلی برایش نیست. به ذهن میآید. چارهای هم نیست. مرحله اول که بزرگان گفتند، در حد تشخیصش ماندیم. بیماری در خودمان کشف نکردیم. بزرگان فرمودند که اولین قدمش این است که بروز پیدا نکند. تکبرش بروز پیدا نکند. بروز پیدا نکند در رفتارش. بروز ندهد. یک کلمهای که حرفی که با عُجب و افتخار و اینهاست. میگوید یا پیش دیگری یکجور تحقیرش میکند. با دیده تحقیر نگاهش میکند. با ادبیات تحقیر باهاش حرف میزند. اینها میشود بروز تکبر. اینها تکبر را هی تثبیت میکند. عمل چون به بروز عمل، ملکات را تثبیت میکند. آن تکبر را سفتتر میکند. عُجب را سفتتر. مرحله اولش این است که این را رقیقش کنیم. نه اینکه خوب. عُجب حس بد. ناامید هم نباید شد. مرحله اولش همین است. برای اینکه آدم جهنم نرود، همین است که تکبرش بروز پیدا نکند. ابلیس هم وقتی تکبرش را بروز نداده بود، مشکل نداشت. وقتی تکبرش را بروز داد، سجده نکرد، سقوط کرد. و اینها. تکبر را داشت از قبلش. بروز پیدا نکرد. قدم اولش بروز پیدا نکردن. قدم بعدیش ضد زدن است. ضد زدنش به این شکل است که مخالف. یعنی هر جا که احساس میکند که دارد بر دیگری خودش را برتر میداند، یک دانه مخالف بزند. کفشش را جلو پایش جفت کند. دستش را ببوسد. دعایش کند. مثلاً حسادت. داعشش بکند. ازش تعریف بکند. خوبیهایش را بگوید. در تکبر خودش را کوچک کند. در برایش باز کند. غذا جلویش بگذارد. در عُجب، خوبیهای دیگران را مرور کند. این فلان خوبی را دارد، این فلان کمال را. من این را ندارم، من آن را ندارم. هی اینها را بگوید. بگوید. با هر ضربه یک دانه بزند تو سر این فیل. یک دانه تو سرش میخورد. نباید هم فکر کرد که حالا مثلاً یک روز دو روزه اصلاح میشود. نه، شاید ۴۰ سال زمان ببرد. ولکن قضیه هم نیست. ولکنش اتصالی دارد و فرکانس قضیه نیست. هی شدیدتر هم میشود. نباید ناامید شد از توسل. توسل نامش را از دعا و تضرع نباید غافل شد. باید تا جایی که میشود دیگر. اولیای خدا که میبینی نالههایشان بلند است به خاطر اینهاست دیگر. همسر خوشاخلاق مهربان. خدایا، این همسر خوشاخلاق مهربان مشغولم نکند. قبلی بد اخلاق نامهربان بود، من را حواسم را به تو جلب میکرد. این یکی خوشاخلاق و مهربان است، بدبخت میشوم. هر جا که میبینند اوضاع دارد خوب میشود، نالهشان بیشتر میشود. هر جا شیرین میشود، جیغشان میرود هوا. تلخ میشود که آدم بالاخره تو تلخی که نفس میشکند. خلاصه اینطور میشود. برای بهتر شدن و اینها، حس بهتر بودن و اینها. بهتر بودنهای بقیه. نمیگویم حس بدتر بودن، آن هم سخت است. بدتر بودن فعلاً شاید دست ندهد. ولی حس بهتر بودن بقیه را هی به خوبیهای بقیه توجه کنم. فلانی چقدر اینجا با پدرش خوب صحبت میکند. آن یکی مثلاً بچهاش را دعوا نکرد. من اگر بودم دعوا میکردم. آن یکی مثلاً منظم. آن یکی آنجوری. آن یکی آنجوری. آن یکی آنجوری است. این توجه به خوبیهای بقیه، هر توجه به خوبی بقیه یک چکی تویش برای خود آدم حسود. چکار؟ هی میزند. انشاءالله خدا برکت میدهد به این چکها. هر یکی کار ده تا بکن و کمکم دیگر این هی بیاید پایین، خرد بشود تا خرد بشود، پودر بشود و کمکم له بشود و بعد دیگر همینجور مرحله به مرحله پیش برو دیگر. هستیاش را به باد بدهند دیگر. به باد فنا. به باد فنا که میگویند، همین. به باد فنا برود و درست میشود.
خب، برای جبران حرفهای اضافه و مشاورههایی که نماد حرف اضافه است، حرف رایگان و مشاورههای بیخود. عرض کنم که درگاه الهی باید پناه... البته مشاوره. حالا این را بگویم. چون تو آن جلسه هم مطرح شد. مشاوره که بههرحال ما وظیفه مشاوره هم داریم دیگر. اگر کسی چیزی بلد است، وظیفهاش است که به بقیه بگوید. یعنی بقیه وقتی که میبینند یک کسی اینجا در اثر ندانستن دچار مشکل میشود، اونی که بلد است، وظیفهاش این است که این را در اختیار او بگذارد و او را راهنمایی کند. فقط چیزی که هست این است که باید درست باشد. یعنی حرفش را حجت داشته باشد. این خیلی مهم است. برای حرفی که میزند باید حجت داشته باشی. در پیشگاه الهی نمیگویند، این را دقت بکنید. در پیشگاه الهی نمیگویند چرا مشاوره دادی؟ میگویند مشاورهای که دادی روی چه حساب بود؟ آنجا کلاً خیلی به کار کار ندارند. به حجت کار کار دارند. مگر اینکه کاری است که خب مسیحیت الهی است. اساساً از ... نمیگویم شما با چه حجتی عرق خوردی عزیزم. مثلاً به خدا حال میداد! بفرما عزیزم شراب خوردن! البته آن هم ممکن است گاهی حجت داشته باشد. تقیه بود، اینجوری بود، اضطرار. غرض این است که به حجت کار. آقا، مشاوره دادی، این را به طرف گفتی این کار را بکن. از کجا درآوردی این را که گفتی این کار را بکن؟ گفتی این کار را نکن. کجاست درآوردی آن کار را نکن را؟ از کجا استخراج کردی؟ با ذکر محل و نشان دادن اثبات بکنیم. خب برای حرفهای اضافه، حالا اضافهها که گذشت. مشاوره که دادیم، اصلاح کنیم دیگر، آنقدری که میتوانیم. اگر اشتباه بوده، اگر حجت نداشتیم. آقا، من آنوقت این را به تو گفتم، اینجور گفتم، اشتباه کردم، این یکی را باید انجام بدهی. اگر دسترسی نداریم که دعا میکنیم دیگر برای آنها که خدایا دیگر خودت درستش کن دیگر. مشاورههایی که ما دادیم را خودت حلش...
خب، سؤال بعدی سؤال نفسگیری است. یعنی بیش از نصف یک صفحه سؤال و از آن سؤالهای جوندار که واردش بشویم، راند بعدی شروع میشود. باهاش چکار کنم؟ سؤالهای کوتاه و دوستان اشاره میکنند اینجا مانده و بعد دیگر باز سؤالهای دیگر. البته پاسخ این را من از ... که سریع ردش میکنم دیگر. چون که بلدی.
سؤال من در رابطه با بحث ملکات نفسانی و تقابلش با بحث «لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى» (برای انسان جز آنچه تلاش کرده، نیست). سؤال این است: در نظام سنجش الهی، تلاش و سعی انسان مهم است یا ملکات نفسانی؟ ملکات نفسانی خودش محصول سعی انسان است. محصول عمل. محله، محله. اینها تو نفس میماند. بعضی چیزها وجودند پایین. عمل وجودند. کوچولو میآید و میرود. میآید، میرود، میآید، میرود. یک لحظه. بعد این کوچولو کوچولو کوچولو یا خودش کنار هم جمع میشود، میشود ملکات. یا یکیش به کرات تکرار بشود، میشود ملکات. آن «إِلَّا مَا سَعَى» هم که مطرح شده، سعی با عمل یک تفاوتی دارد. نمیگوید: «إِلَّا مَا عَمِلَ». بههرحال از آدم روی حسابهای مختلفی سر میزند و آثار هم دارد. ولی سعی آن وقتی است که انسان یک جور مزاحم هم دارد و مزاحم را پس میزند. سعی بین صفا و مروه شنیدید دیگر. آقای مصطفوی تو این بحث میگوید که آنجا چون شلوغ است و با زور جمعیت را... یک تکه بین صفا و مروه مستحب است که بدویی. چراغ زدن آنجا. انشاءالله خدا روزی کند به زودی خبر مرگ آل سعود بیاید و برویم آنجا مسک کشی کنیم انشاءالله. و آن زیر چند طبقهاش کردند. داغون کردند صفا و مروه. همه را نابود. از صفا تا مروه که میخواهی بروی، آنجا تابلو زده اولش بدایت و فلان. بعد آنجا نهایت و فلان. آن تکه شلوغ که باشد، آن دویدنها هی به این میخوری، به آن میخوری. بعد مرد و زن هم چون قاطیاند، هی باید حواست باشد که زنها را نخوری و خانمها به آقایون نخورند. هروله یادم نیست که خانمها برایشان مستحب است یا نه. فکر میکنم فقط برای آقایان مستحب است. سعی صفا و مروه. سعی صفا و مروه البته به کلش میگویند مساعی. ولی اصل سعی آن تکه است. اونی که باید پس بزنی. بقیه را بزنی کنار. رد شوی. سعی این حالت است. «فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ» (پس به سوی یاد خدا بشتابید). ظهر جمعه. برای کار بگذاری کنار. بروی سراغ ذکر. آن کارهایی است که باید یک سری چیزها را بگذاری کنار. یک زوری تویش است. هر عملی شاید سعی... اونی که آدم را آدم میکند، عملهایش یک مرتبه بالاتر از عمل است. سعی مزاحمات را باید کنار. آنوقت این سعیها ملکات انسان را شکل میدهد. پس نظام سنجش الهی هم به عمل کار دارد، هم به سعی کار دارد، هم به ملکات کار دارد. تو هر مرحلهای از پاد، جلوه یک مرحلهای از این برشهای نفس انسان. ظهورات نفس. ظهور نفس انسان در حد عمل. جزاش هم فقط در حد عمل. آن جزاهای عمل هم همین است. میگوید فلان جا فلان کار را کردی، جزایش این است که برت میگرداند به دنیا. دیگر نمیمیری. صدقه شما به هر کیفیتی که بدهی، این کمترین مرحله اثری که وسط دارد چیست آقا؟ این است که دفع بلا میکند و «وَ بِقَضَائِكَ الْمُبْرَمِ الَّذِي تُحْجِبُهُ بِإِثْرِ الدُّعَاءِ» (و به قضای حتمی تو که آن را به واسطه اثر دعا میپوشانی). تو زیارت امام رضا فکر میکنم این تعبیر خیلی تعبیر قشنگی است. «قَضَائِكَ الْمُبْرَمِ الَّذِي يُورُ» تو ماشین بودیم. یکی از اساتید این را داشت توضیح میداد. آن استاد را پیاده کردیم و رفتیم و مدرسه تعطیل شد و مال قضیه مال شاید مثلاً ۱۲ سال پیش. شاید هم بیشتر. بعد بچهمدرسهایها میآمدند. یکی از بچهها یهو پرید جلو ماشین ما. ما هم زدیم. پرت شد. یعنی فکر کنم سه چهار متر پرید. قطع به یقین گفتم مرد. واضح بود اینکه بچه مرد. واضح بود کیفیت مرگش را. پیاده شدم شاهد باشم که الان پایش شکست. کوچولو ته دلم دعا کردم که خدایا، ما را رحم کن. این اکثر دعا را آنجا فهمیدم. دوباره سوار کردم. گفتم آقا، این قضیه اینجوری. دیدم این را: «قَضَائِكَ الْمُبْرَمِ». یک قضایی داری که بستی. تمام قضای مُبرَم الهی است. ولی «تُحْجِبُهُ بِإِثْرِ الدُّعَاءِ». به حجابش میبری. به اثر دعا. با کوچولوترین دعا. قضای مُبرَم الهی که با کمترین دعا به حجاب میرود. سیستم عجیب غریب دستگاه الهی. دعا. دعا داریم تا دعا. اثر و دعا. دیگر از این دعا بیحالتر و بیخودتر نمیشد آدم داشته باشد. فحش! فرمون. یکی یک چیزی گفت. خدایا، همین! زبانم نیاوردم. چه جالب! خدایا! یعنی قشنگ است. زندان. زندان و گل. ماه رمضان از آنجا خدمتتان بودم دیگر. برزخ. قیامت. بعد میرفتم برزخ خودم. بچهای که زده بودمش. آن تجربه نزدیک به مرگ پیدا... چیز میخورد. چه تعبیری باید به کار ببریم اینجا؟ خیلی ساده بود. انسان سادهای بود. خودش فکر کنم آمد نزدیک مال دو سه سال پیش. یعنی هنوز موقع این زندگی پس از زندگی اینها اصلاً چیز نشده. روی آنتن نرفته. یک نگاهی به ما کرد. گفتش که من نمیدانم سه ماه، چند ماه تو کما بودم. تجربه نزدیک به مرگ داشتم. میخواهم برایت تعریف کنم. بیا این شماره من را بنویس. امام زمان را دیدم. فلان اینها. بعد دیگر یکم شروع کرد حرف زدن. دیدم خیلی قر و قاطی دارد میگوید. غرض اینکه دعا اینجا این شکلی میشود. کمترین دعا. پس به کمترین دعا خدایا اثر میدهد. به دعای ضخیمتر یک اثر. به دعای خیلی کلفتتر یک اثر. بعضی دعاها هی ناله میزنی، هی جیغ میزنی. هی... بعضی دعاها یک بار گفتنش قضیه را حل نمیکند. خدا رحمت کند یکی از آقایون. حالا دیگر اسم نمیآورم. ملاحظاتی. ایشان میفرمود که یک طلبهای بود. روایت خوانده بود: رزق همه تقسیم شده. رزق طلبه مقسوم مضمون هم تقسیم شده است، هم تضمین شده است. نجف بدبختیاش میمرد از گشنگی. هیچکس هم نبود. تعطیلات حوزه بود. این هم کنج حجره. گرسنگی. خلاصه عرض کنم خدمتتان که این نشسته بود. گفت: آقا، من گشنهام. چکار کنم؟ این هم که باید جور گفته. باور کردیم. تمام. بعد در حجره هم بسته و پول هم نداشت. و گفت: خب، خدا گفته. این تو روایت است دیگر. من دیگر بهش اعتماد دارم. صدا میآید از پشت در. دو تا تاجر اصفهانی. کجایی؟ آمده بودند. میخواستند به این طلبهها پول بدهند. کمک اقتصادی کنند. حجره اول باز. که در وا نشد. حجره دوم در زدند. بعد در را وا کردند. کسی نیست. و حجره بعدی. در را وا کردند. کسی نیست. این یکی به آن یکی گفت که: آقا، کسی نیست. بیاییم برویم. این طلبه پولی دادند و رفت. این هم کنار کتابش در حاشیه نوشت: «البته یک هندی لازم دارد مضمون مخصوص.» اینجا بعضی از رزقها این شکلی است. بعضی دعاها میخواهد بغلش که خدا راه بیندازد. بعضی چیزها را بدون هندم خدا میدهد. شدیدتر میخواهد. با یکم اهن و مهن و اینها خدا نمیدهد. خیلی آه و ناله میخواهد. بعضی چیزها ۳۰ سال، ۴۰ سال اینها میخواهد تا خلاصه آن هم تازه یک لحظه میدهد، قطع میکند. شدید. آنجا به اینها میگویند اَواح. آنهایی که خیلی دیگر جیغ و دادشان بلند است. «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ مُّنِيبٌ» (همانا ابراهیم بسیار آهکشنده، بردبار و بازگشتکننده به خدا بود). اَواح بود. خیلی دیگر آه و نالهاش بلند بود. همش آه و ناله بود حضرت ابراهیم. به این میگویند اَواح. یا به امیرالمؤمنین میگویند: «إِنَّ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ كَانَ دَاعِيًا» (همانا علی علیهالسلام همواره دعا کننده بود). امیرالمؤمنین علیهالسلام دعا. همش در حال دعا بود. این دعا هم دعای تلفظی لزوماً نیست. دعای قلبی. خلاصه این شکلی میشود.
اشاره میشود که انسان با ملکات نفسانیاش محشور میشود. حالا به عنوان مثال افرادی هستند که در اثر ویژگیهای طبع و مزاج و یا ویژگیهای محیطی و تربیتی صاحب ملکاتیاند که با وجود تلاش و مبارزه با نفس، باز هم آن حالت طبعی غلبه دارد. بههرحال همه موانع دارند. سعی همین است دیگر. و ملکه نفسانی فرد شده. مثلاً فرد تندخو و بددهن که در طول روز ۵۰ بار فحش میدهد - الا برکت و - عصبی میشود. فرض کنید این شخص با مبارزه با نفس بتواند ۱۰ بار یا ۲۰ بار بر این حالتش غلبه داشته باشد. ولی باز هم ۳۰ بار غلبه آن حالت است. در مقابل فرد دیگری است که در مقابل فرد دیگری است که در اثر ویژگیهای طبع و مزاج، آرام و خونسرد است و در خانواده و محیط تربیتی هم از کودکی در محیط آرام بوده. در واقع این فرد برای آرامش و بددهنی نکردن سعی نکرده. ملکه نفسانیاش آرامش است.
آنجا هرچه بگویی «یا رسولالله»، هرکدام از مؤمنین را که صدا کنی «یا رسولالله»، حقیقت محمدی است. یک حقیقت در عالَم بیشتر نیست؛ حقیقت نبی اکرم. خب، پس چه شد؟ شفاعت برای آن ساعت ذخیره شده است. پیغمبر کلاسش را پایین نمیآوَرَد، نه در برزخ و اینها، تازه در خود قیامتش هم نه. باید برسد به آن عرصه شفاعت، آن هم نه برای معمولیها: «لأهل الکبائر من أمتی» (برای گناهکاران امتم). اهل کبائر امتم را جارو میکنم. سینه زده! آن که صلوات... اینها را که در آن عرصه... پس معلوم نیست. خیلی از ابعادش را خدا نگه داشته است. «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ» (هیچکس نمیداند چه چیزهایی از مایه چشمروشنی برایشان پنهان شده است). هیچکس نمیداند من چه میخواهم بدهم در بهشت. هیچکس نمیداند. بعد آنجا هم عالَم عقلش را نشان نمیدهد به این شکل. یک جاذبههایی، یک ظاهری را نشان میدهد؛ یا ظاهر خوب یا ظاهر بد. این شیفته میشود. بعد میخواهد ببیند چقدر تو التزام به حق داری، چقدر التزام به عبودیت داری، چقدر تسلیمی، چقدر این کششها تو را میبَرَد و چقدر عقل تو را مهار میکند. در عالَم عقل هم این هست، در عالَم مثال هم هست، در عالَم دنیا هم هست. لذا ما در همه عوالِم ابتلاء داریم. هر کدام به حسبِ ابتلائاتش.
همینجا مینشینیم ساده با همدیگه. بابا، این مَشَنگ نشسته آنجا. بهش گفتند خیلی هم راحت است. او هم آنقدر احمق بود که همینجور... قضیه آنقدر روشن! مگر به این سادگی است قضیه؟ اصلاً ابتلائات خدا مگر به این سادگی است؟ بعدش که معما چون حل گشت، آسان شود. و تَهَش که تمام میشود، میگویی: «عه، این بود؟» آنجا که قرار میگیری که این شکلی نیستش که سلمان و ابوذر و اینها را... بابا، آنجا مگر نفهمیدی امیرالمؤمنین را؟ بابا، مگر این شکلی است؟ قضیه ابتلائات آنقدر ابعاد عجیب و غریبی دارد. «حَتَّىٰ يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ» (تا آنجا که پیامبر و کسانی که با او ایمان آوردهاند، میگویند: یاری خدا کی میرسد؟) این آیه آخر سوره یوسف که برگریزونه! آنجا چه میگوید؟ رسل... اگر قول میدهی مسلمان بمانی، ترجمه کنم. میگوید: «ابتلائات را به یک نحوی میرسانم که انبیا به یأس میرسند و به ظن میرسند که بهشان دروغ گفته شده است. «کُذِّبُوا» یعنی مثلاً گمان میبرند که الان تکذیب میشوند، ظن! نکند سر کاریم! این نبوده.»
به حضرت نوح فرمود که چیز را بکار. درخت میشود. میوه که داد، عذاب نازل میکند. کاشت و هفت سال طول کشید. میوه داد. خدایا، عذاب چه شد؟ نه، این میوهاش را بگیر، دانهَش را دوباره بکار. درخت بعدی میوه داد. عذاب... تو برداشتی، به من چه؟ تو برداشتی! تو برداشت دیگر. این میوه را که خوردم. یعنی بعد هفت سال، هفت بار این اتفاق افتاد. پنجاه سال شد که در هر هفت سال، یک طایفه وسیعی را حضرت نوح از همان چهار نفری که ایمان آورده بودند، از دست داده است. سر کلاس پیدا کردی، گذاشتی. خواندیم. همان تو بحثهای متفقین، تلاوت قشنگم. همه را از دست داد. تک و توک آخر ماندند. بابا، این چه وضعی است؟ خودمان امید میدهیم. آقا، این درخته میوه میدهد، تمام میشود. همه ابعاد... به من چه که بخواهم همه... به تو چه که میخواهم همه ابعادش را بدانی؟ به من چه که به تو بگویم اتفاق میافتد چه شکلی؟ کجا؟ اصلاً روایت: «أَبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُجْرِيَ الْأُمُورَ بِأَسْبَابِهَا» (خداوند ابا دارد که امور را جز از طریق اسبابش جاری کند). خدا ابا دارد که امور باید فقط از اسبابش برود. یک روایت دیگر دارد: خدا ابا دارد از اینکه کارها را بکند مگر... «لَمْ یَحْتَسِبُوا» (از جایی که گمان نمیبرند). من بدون اسباب کار نمیکنم، ولی نه آن اسبابی که تو میگویی. اسبابی که خودم حال کنم. فقط میخواهم دورت بزنم. کله شارژر! دو ساعت همه خانه را گشتند، ریختند ببینند زیر پایش بوده. خدا آنقدر قشنگ سر کار میگذارد. بناش به این است: بنده من، میخواهم بهت بفهمانم هیچی نیستی، هیچی هم حالیت نیست. از یک جایی به روزی میرسانم که اصلاً به خواب شبت نبینی. میخواهم حالیت کنم. هستند یا رفتند ناهار؟ دیگر فکر کنم الان رفتند ناهار. نصف که احتمالاً الان خواب قیلوله. و ۱۱۰، ۱۵ نفر...
این حل شد؟ آقا، ببینید، خلاصه صحبتهای شما، اگر درست فهمیده باشم، اصل توجه به خداست. حرفش را میزنیم. خودش اعراض از خدا به همه وجود. توجه به نشئه ملکوت، توجه به اهل بیت و عدم توجه به دنیاست. عدم توجه به مادیات و غیره. سؤال اینجاست: «ما چطور میتوانیم این تغییر توجه از عالم ماده را به عالم ملکوت انجام دهیم؟» اگر کسی که خودش اهل فقه است بپرسیم، ما نماز میخوانیم، قرآن میخوانیم، کسب درآمد داریم، ماشین هم میخریم، دنبال مال هم میرویم. خوش به حالتان شما لاکچری هستید! احتمالاً بهتان یارانه تعلق نمیگیرد. چه دستورات، چه اعمالی و چه علم را انجام دهیم که این توجه ماده تبدیل به توجه نور بشود؟ با تشکر.
ببینید آقا، همه آسمانها و زمین: «إِنَّا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ» (ما آسمانها و زمین را به حق آفریدیم). همه هستی چیست آقا؟ حق. همه هستی جلوه چیست؟ حق. همه نشآت مراتب چیست؟ این آیه بسیار مهمی است در سوره مبارکه رعد که ما این را میفرستیم: «كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً» (خداوند حق و باطل را این گونه مَثَل میزند. اما کف به بیرون پرتاب میشود). سوره مبارکه رعد. «اللَّهُ الْحَقُّ وَ الْبَاطِلُ» (خداوند حق و باطل). تمثیل که کرده: «أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ» (آبی از آسمان فرو فرستاد، پس رودخانهها جاری شدند). یک آبی از آسمان فرستادم. مثال آبی که گفتیم. یک آبی از آسمان فرستاد، یک سیلی راه انداخت. تهمت تو دنیا! خورد به زمین، سیل راه دیگر. این سیر پایینش تمام شد. از بالا که میآمد تو همه مراتب آب بودها! خیلی لطیف است. قرآن دیوانه میکند آدم را. چقدر حیف است که ما درسهای دینیمان همه چیز هست جز قرآن. آب میآید، میآید، میآید، همینجور از آن مبدأ دور میشود. با اینکه دور میشود ولی هنوز چیست آقا؟ هی میآید پایین، سفت میشود، غلیظ میشود. ما آن بالا برف نداریم. پایین که میآید، برف! دما برفش میکند دیگر، درست است آقا؟ ما برف را که تو ابر نداریم که. چی برف را برف میکند؟ همان بخاراتی که میآید پایین، دما برودتش میدهد، این را برف میکند. گاهی تبدیل به تگرگ میکند. بستگی به آن برودت. و بعد این میآید، همانجور باز هم آب است ها! میرسد زمین. به زمین که میخورد، دیگر آن سیره را آب... آب روی زمین جاری میشود. حالا روی زمین که میآید کثافت برمیدارد. هم کثافت از پایین برمیدارد، هم کف از بالا. آبی که دارد میآید کف ندارد: «فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَابِيًا» (سیل، کفی پُف کرده را با خود حمل میکند). اینجا که آمد، سیل شد. سیل با خودش چی حمل میکند؟ زبد رابی. کف روی خودش. کفی که باد کرد. خرابی از رو. «وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ» (و از آنچه بر آن در آتش میافروزند). یک تشبیه دیگر هم میکند: طلایی که آن چیزهایی که توی آتش میگیرید، آن هم کف میکند دیگر. شیشهای که تو آتش میگیری. «إِبْطَالُ حُلْيَتِهِ نِعَمٌ مِطَاعِنٌ زَبَدٌ» (آرایش آن باطل شده، نعمتهایش سرکوبشده، کف). مثله آنجا هم کف میکند که آن هم جای تأمل و دقت دارد. چرا آنجا آن مایع کف میکند وقتی با آتش و حرارت زیاد مواجه میشود؟ «كَذَٰلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ». خدا این شکلی حق و باطل را مثال زد. «فَيَذْهَبُ جُفَاءً». این کف میرود و «وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ» (و اما آنچه برای مردم سودمند است، در زمین میماند). اونی که به درد مردم میخورد روی زمین میماند. امثال... خدا این شکلی مثل میزند. پس همه هستی چیست آقا؟ حق. ما در پایینترین نشئه هستیم، در نشئهای هستیم که این حق آمده روی زمین جاری شده. از پایین گِل و لای برداشته، از بالا کف برداشته. تو کثیفترین نشئهای! تو کثیفترین نشئه از حیث مواجهه با حق. حق و باطل اینجا با هم قاطی شده. ما باطل هم نداریم ها! دو تا نیست. یک حق. یک باطل. باطل همان چیست؟ همان کف روی آب است که فکر میکنی هست. که فکر میکنی این آب اینرنگیه. دریا را دیدی؟ فکر میکنی مثلاً آب سفید است. مثلاً آب که سفید نیست. اصلاً آب آبی نیستش که. دریا آبیه. دریا بیرنگ است. آبی آسمان است. آن آسمان هر رنگی باشد، دریا همان رنگی است. دریا که آبی نیستش که. آب بیرنگ. این بخشی از نورش، بخشی از رنگش مال آسمان است. یک بخشی از رنگش مال چیست؟ آبیهاش مال آسمان است. خیلی سفیدهاش مال کف است. بعد شما دریا را چی میبینی؟ آبی سفید با هم قاطی. بلکه نه آبی نه سفید است. فقط آب است. فقط انعکاس است. اینجاش فقط انعکاس است. حق تو دنیا فقط انعکاس است. حق جای دیگر است. این آبی که اصلاً مال اینجا نیست. خود آب هم مال اینجا نیست. نه آب مال اینجاست نه آبی. آب مال جای دیگر است که نزول کرده. آبیاش هم که نزول نکرده، فقط تجلی کرد. آبیاش تجافی کرده. آبیاش تجافی هم نکرد. سفیدهاش مال چیست؟ سفیدش مال باطل. هیچی! دریا همش سفید است. یکمی آن وسطهاش آبی. سفیدی ندارد. این همش کف است. برای اینکه ما از این کف در بیاییم، باید چکار کنیم؟ باید خودمان را بیندازیم تو حق که با حق صعود کنیم. آخرش هم که صعود میکند، از دریا چی بالا میرود؟ کفش بالا میرود یا تصعید که میشود؟ بالا که میرود، تبخیر میشود. اول تبخیر میشود دیگر. از پایین بالا میرود. تأثیر بخار. آنور میآید پایین میشود تصعید. از این هم میرود بالا میشود تبخیر. از اینور که میرود بالا تبخیر میشود، کفش که تبخیر نمیشود که. چی میرود بالا؟ آب میرود بالا. پس از این عالَم که میرود بالا، چی میرود بالا؟ حق میرود بالا. باطلش میماند. پس راهحلش چیست برای اینکه برویم بالا، بالایی بشویم؟ پس پول در میآورم، ماشین دارم، کاسبی دارم. اینها، اینها که خوب. هیچی! پول در میآورم که آدم باید پول در بیاورد. پول درآوردن چیست؟ حق یا باطل؟ هیچکدام. شما حقش میکنی. شما باطلش میکنی. اگر کفیش کردی، اگر آبیاش کردی، حق میشود. همه دین آمده برای اینکه چکار کند آقا؟ آمده همینها را حقش کند. رنگ حق بزند. نمیشود هیچکدامش نباشد. یا حلال است یا حرام است دیگر. حلال یا حرام. حلال که باشد، حق. حرام که باشد، باطل. باز نیت که میآید، این را صعودش میدهد. نیت با صعودش باز بالاترش میکند. کمترین مرحله حق شدنش، حلال بودنش. کمترین مرتبه باطل شدنش، حرام بودن. باز تو حق بودنش هی رنگ پیدا... «صِبْغَةَ اللَّهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً» (رنگ خدا؛ و چه کسی رنگش از خدا بهتر است؟). هی رنگ بهش بخورد. بعد آن رنگه هی لطیفتر میشود. رنگ داریم تا رنگ. سفید داریم تا سفید. سفید داریم چرکتاب، آشغالگرفته، کثیف. توی این چیزها نگاه کنید مثلاً پایانههای مسافرتی. مثلاً بغل اتوبوس دفتر گذاشتند، مثلاً بلیط میفروشند. بعد تویش سفید است. سفیدش فقط یک مسمایی از سفید دارد. هیچ سفیدی تویش دیده نمیشود. به آن هم میگویند سفید. به پیراهن شما میگویند سفید. دیگر چی؟ همینجور برو دیگر. مراتب عالی سفید. سفید دِلتا. سفید به برف هم میگویند سفید. خلاصه این رنگ الهی. این هم مراتب جانم.
چی شده؟ در خدمت... سؤالاتی که آنجا میآید زیاد است. فرصت هم نداریم. من حس میکنم مانع اصلی رشدم فقط و فقط عُجب و تکبر است. یعنی به طور ناخودآگاه وقتی کار خوبی انجام میدهم، خیلی سریع حس بهتر بودن از بقیه بهم دست میدهد. متأسفانه راهحل چیست؟ حالا اینکه مانع اصلی رشدم هم یک دانه باشد، این حالا شاید خیلی هم شکلی نباشد. یعنی زیاد. موانع زیاد است. یکیش حالا مثلاً کشف شده. خود همین کشف این خیلی خوب است. یعنی همین که آدم فهمیده که همچین چیزی درش هست، این خودش علامت رشد است. و صرف این هم که به ذهن میآید اول کار، چیز... یعنی راهحلی برایش نیست. به ذهن میآید. چارهای هم نیست. مرحله اول که بزرگان گفتند، در حد تشخیصش ماندیم. بیماری در خودمان کشف نکردیم. بزرگان فرمودند که اولین قدمش این است که بروز پیدا نکند. تکبرش بروز پیدا نکند. بروز پیدا نکند در رفتارش. بروز ندهد. یک کلمهای که حرفی که با عُجب و افتخار و اینهاست. میگوید یا پیش دیگری یکجور تحقیرش میکند. با دیده تحقیر نگاهش میکند. با ادبیات تحقیر باهاش حرف میزند. اینها میشود بروز تکبر. اینها تکبر را هی تثبیت میکند. عمل چون به بروز عمل، ملکات را تثبیت میکند. آن تکبر را سفتتر میکند. عُجب را سفتتر. مرحله اولش این است که این را رقیقش کنیم. نه اینکه خوب. عُجب حس بد. ناامید هم نباید شد. مرحله اولش همین است. برای اینکه آدم جهنم نرود، همین است که تکبرش بروز پیدا نکند. ابلیس هم وقتی تکبرش را بروز نداده بود، مشکل نداشت. وقتی تکبرش را بروز داد، سجده نکرد، سقوط کرد. و اینها. تکبر را داشت از قبلش. بروز پیدا نکرد. قدم اولش بروز پیدا نکردن. قدم بعدیش ضد زدن است. ضد زدنش به این شکل است که مخالف. یعنی هر جا که احساس میکند که دارد بر دیگری خودش را برتر میداند، یک دانه مخالف بزند. کفشش را جلو پایش جفت کند. دستش را ببوسد. دعایش کند. مثلاً حسادت. داعشش بکند. ازش تعریف بکند. خوبیهایش را بگوید. در تکبر خودش را کوچک کند. در برایش باز کند. غذا جلویش بگذارد. در عُجب، خوبیهای دیگران را مرور کند. این فلان خوبی را دارد، این فلان کمال را. من این را ندارم، من آن را ندارم. هی اینها را بگوید. بگوید. با هر ضربه یک دانه بزند تو سر این فیل. یک دانه تو سرش میخورد. نباید هم فکر کرد که حالا مثلاً یک روز دو روزه اصلاح میشود. نه، شاید ۴۰ سال زمان ببرد. ولکن قضیه هم نیست. ولکنش اتصالی دارد و فرکانس قضیه نیست. هی شدیدتر هم میشود. نباید ناامید شد از توسل. توسل نامش را از دعا و تضرع نباید غافل شد. باید تا جایی که میشود دیگر. اولیای خدا که میبینی نالههایشان بلند است به خاطر اینهاست دیگر. همسر خوشاخلاق مهربان. خدایا، این همسر خوشاخلاق مهربان مشغولم نکند. قبلی بد اخلاق نامهربان بود، من را حواسم را به تو جلب میکرد. این یکی خوشاخلاق و مهربان است، بدبخت میشوم. هر جا که میبینند اوضاع دارد خوب میشود، نالهشان بیشتر میشود. هر جا شیرین میشود، جیغشان میرود هوا. تلخ میشود که آدم بالاخره تو تلخی که نفس میشکند. خلاصه اینطور میشود. برای بهتر شدن و اینها، حس بهتر بودن و اینها. بهتر بودنهای بقیه. نمیگویم حس بدتر بودن، آن هم سخت است. بدتر بودن فعلاً شاید دست ندهد. ولی حس بهتر بودن بقیه را هی به خوبیهای بقیه توجه کنم. فلانی چقدر اینجا با پدرش خوب صحبت میکند. آن یکی مثلاً بچهاش را دعوا نکرد. من اگر بودم دعوا میکردم. آن یکی مثلاً منظم. آن یکی آنجوری. آن یکی آنجوری. آن یکی آنجوری است. این توجه به خوبیهای بقیه، هر توجه به خوبی بقیه یک چکی تویش برای خود آدم حسود. چکار؟ هی میزند. انشاءالله خدا برکت میدهد به این چکها. هر یکی کار ده تا بکن و کمکم دیگر این هی بیاید پایین، خرد بشود تا خرد بشود، پودر بشود و کمکم له بشود و بعد دیگر همینجور مرحله به مرحله پیش برو دیگر. هستیاش را به باد بدهند دیگر. به باد فنا. به باد فنا که میگویند، همین. به باد فنا برود و درست میشود.
خب، برای جبران حرفهای اضافه و مشاورههایی که نماد حرف اضافه است، حرف رایگان و مشاورههای بیخود. عرض کنم که درگاه الهی باید پناه... البته مشاوره. حالا این را بگویم. چون تو آن جلسه هم مطرح شد. مشاوره که بههرحال ما وظیفه مشاوره هم داریم دیگر. اگر کسی چیزی بلد است، وظیفهاش است که به بقیه بگوید. یعنی بقیه وقتی که میبینند یک کسی اینجا در اثر ندانستن دچار مشکل میشود، اونی که بلد است، وظیفهاش این است که این را در اختیار او بگذارد و او را راهنمایی کند. فقط چیزی که هست این است که باید درست باشد. یعنی حرفش را حجت داشته باشد. این خیلی مهم است. برای حرفی که میزند باید حجت داشته باشی. در پیشگاه الهی نمیگویند، این را دقت بکنید. در پیشگاه الهی نمیگویند چرا مشاوره دادی؟ میگویند مشاورهای که دادی روی چه حساب بود؟ آنجا کلاً خیلی به کار کار ندارند. به حجت کار کار دارند. مگر اینکه کاری است که خب مسیحیت الهی است. اساساً از ... نمیگویم شما با چه حجتی عرق خوردی عزیزم. مثلاً به خدا حال میداد! بفرما عزیزم شراب خوردن! البته آن هم ممکن است گاهی حجت داشته باشد. تقیه بود، اینجوری بود، اضطرار. غرض این است که به حجت کار. آقا، مشاوره دادی، این را به طرف گفتی این کار را بکن. از کجا درآوردی این را که گفتی این کار را بکن؟ گفتی این کار را نکن. کجاست درآوردی آن کار را نکن را؟ از کجا استخراج کردی؟ با ذکر محل و نشان دادن اثبات بکنیم. خب برای حرفهای اضافه، حالا اضافهها که گذشت. مشاوره که دادیم، اصلاح کنیم دیگر، آنقدری که میتوانیم. اگر اشتباه بوده، اگر حجت نداشتیم. آقا، من آنوقت این را به تو گفتم، اینجور گفتم، اشتباه کردم، این یکی را باید انجام بدهی. اگر دسترسی نداریم که دعا میکنیم دیگر برای آنها که خدایا دیگر خودت درستش کن دیگر. مشاورههایی که ما دادیم را خودت حلش...
خب، سؤال بعدی سؤال نفسگیری است. یعنی بیش از نصف یک صفحه سؤال و از آن سؤالهای جوندار که واردش بشویم، راند بعدی شروع میشود. باهاش چکار کنم؟ سؤالهای کوتاه و دوستان اشاره میکنند اینجا مانده و بعد دیگر باز سؤالهای دیگر. البته پاسخ این را من از ... که سریع ردش میکنم دیگر. چون که بلدی.
سؤال من در رابطه با بحث ملکات نفسانی و تقابلش با بحث «لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى» (برای انسان جز آنچه تلاش کرده، نیست). سؤال این است: در نظام سنجش الهی، تلاش و سعی انسان مهم است یا ملکات نفسانی؟ ملکات نفسانی خودش محصول سعی انسان است. محصول عمل. محله، محله. اینها تو نفس میماند. بعضی چیزها وجودند پایین. عمل وجودند. کوچولو میآید و میرود. میآید، میرود، میآید، میرود. یک لحظه. بعد این کوچولو کوچولو کوچولو یا خودش کنار هم جمع میشود، میشود ملکات. یا یکیش به کرات تکرار بشود، میشود ملکات. آن «إِلَّا مَا سَعَى» هم که مطرح شده، سعی با عمل یک تفاوتی دارد. نمیگوید: «إِلَّا مَا عَمِلَ». بههرحال از آدم روی حسابهای مختلفی سر میزند و آثار هم دارد. ولی سعی آن وقتی است که انسان یک جور مزاحم هم دارد و مزاحم را پس میزند. سعی بین صفا و مروه شنیدید دیگر. آقای مصطفوی تو این بحث میگوید که آنجا چون شلوغ است و با زور جمعیت را... یک تکه بین صفا و مروه مستحب است که بدویی. چراغ زدن آنجا. انشاءالله خدا روزی کند به زودی خبر مرگ آل سعود بیاید و برویم آنجا مسک کشی کنیم انشاءالله. و آن زیر چند طبقهاش کردند. داغون کردند صفا و مروه. همه را نابود. از صفا تا مروه که میخواهی بروی، آنجا تابلو زده اولش بدایت و فلان. بعد آنجا نهایت و فلان. آن تکه شلوغ که باشد، آن دویدنها هی به این میخوری، به آن میخوری. بعد مرد و زن هم چون قاطیاند، هی باید حواست باشد که زنها را نخوری و خانمها به آقایون نخورند. هروله یادم نیست که خانمها برایشان مستحب است یا نه. فکر میکنم فقط برای آقایان مستحب است. سعی صفا و مروه. سعی صفا و مروه البته به کلش میگویند مساعی. ولی اصل سعی آن تکه است. اونی که باید پس بزنی. بقیه را بزنی کنار. رد شوی. سعی این حالت است. «فَاسْعَوْا إِلَىٰ ذِكْرِ اللَّهِ» (پس به سوی یاد خدا بشتابید). ظهر جمعه. برای کار بگذاری کنار. بروی سراغ ذکر. آن کارهایی است که باید یک سری چیزها را بگذاری کنار. یک زوری تویش است. هر عملی شاید سعی... اونی که آدم را آدم میکند، عملهایش یک مرتبه بالاتر از عمل است. سعی مزاحمات را باید کنار. آنوقت این سعیها ملکات انسان را شکل میدهد. پس نظام سنجش الهی هم به عمل کار دارد، هم به سعی کار دارد، هم به ملکات کار دارد. تو هر مرحلهای از پاد، جلوه یک مرحلهای از این برشهای نفس انسان. ظهورات نفس. ظهور نفس انسان در حد عمل. جزاش هم فقط در حد عمل. آن جزاهای عمل هم همین است. میگوید فلان جا فلان کار را کردی، جزایش این است که برت میگرداند به دنیا. دیگر نمیمیری. صدقه شما به هر کیفیتی که بدهی، این کمترین مرحله اثری که وسط دارد چیست آقا؟ این است که دفع بلا میکند و «وَ بِقَضَائِكَ الْمُبْرَمِ الَّذِي تُحْجِبُهُ بِإِثْرِ الدُّعَاءِ» (و به قضای حتمی تو که آن را به واسطه اثر دعا میپوشانی). تو زیارت امام رضا فکر میکنم این تعبیر خیلی تعبیر قشنگی است. «قَضَائِكَ الْمُبْرَمِ الَّذِي يُورُ» تو ماشین بودیم. یکی از اساتید این را داشت توضیح میداد. آن استاد را پیاده کردیم و رفتیم و مدرسه تعطیل شد و مال قضیه مال شاید مثلاً ۱۲ سال پیش. شاید هم بیشتر. بعد بچهمدرسهایها میآمدند. یکی از بچهها یهو پرید جلو ماشین ما. ما هم زدیم. پرت شد. یعنی فکر کنم سه چهار متر پرید. قطع به یقین گفتم مرد. واضح بود اینکه بچه مرد. واضح بود کیفیت مرگش را. پیاده شدم شاهد باشم که الان پایش شکست. کوچولو ته دلم دعا کردم که خدایا، ما را رحم کن. این اکثر دعا را آنجا فهمیدم. دوباره سوار کردم. گفتم آقا، این قضیه اینجوری. دیدم این را: «قَضَائِكَ الْمُبْرَمِ». یک قضایی داری که بستی. تمام قضای مُبرَم الهی است. ولی «تُحْجِبُهُ بِإِثْرِ الدُّعَاءِ». به حجابش میبری. به اثر دعا. با کوچولوترین دعا. قضای مُبرَم الهی که با کمترین دعا به حجاب میرود. سیستم عجیب غریب دستگاه الهی. دعا. دعا داریم تا دعا. اثر و دعا. دیگر از این دعا بیحالتر و بیخودتر نمیشد آدم داشته باشد. فحش! فرمون. یکی یک چیزی گفت. خدایا، همین! زبانم نیاوردم. چه جالب! خدایا! یعنی قشنگ است. زندان. زندان و گل. ماه رمضان از آنجا خدمتتان بودم دیگر. برزخ. قیامت. بعد میرفتم برزخ خودم. بچهای که زده بودمش. آن تجربه نزدیک به مرگ پیدا... چیز میخورد. چه تعبیری باید به کار ببریم اینجا؟ خیلی ساده بود. انسان سادهای بود. خودش فکر کنم آمد نزدیک مال دو سه سال پیش. یعنی هنوز موقع این زندگی پس از زندگی اینها اصلاً چیز نشده. روی آنتن نرفته. یک نگاهی به ما کرد. گفتش که من نمیدانم سه ماه، چند ماه تو کما بودم. تجربه نزدیک به مرگ داشتم. میخواهم برایت تعریف کنم. بیا این شماره من را بنویس. امام زمان را دیدم. فلان اینها. بعد دیگر یکم شروع کرد حرف زدن. دیدم خیلی قر و قاطی دارد میگوید. غرض اینکه دعا اینجا این شکلی میشود. کمترین دعا. پس به کمترین دعا خدایا اثر میدهد. به دعای ضخیمتر یک اثر. به دعای خیلی کلفتتر یک اثر. بعضی دعاها هی ناله میزنی، هی جیغ میزنی. هی... بعضی دعاها یک بار گفتنش قضیه را حل نمیکند. خدا رحمت کند یکی از آقایون. حالا دیگر اسم نمیآورم. ملاحظاتی. ایشان میفرمود که یک طلبهای بود. روایت خوانده بود: رزق همه تقسیم شده. رزق طلبه مقسوم مضمون هم تقسیم شده است، هم تضمین شده است. نجف بدبختیاش میمرد از گشنگی. هیچکس هم نبود. تعطیلات حوزه بود. این هم کنج حجره. گرسنگی. خلاصه عرض کنم خدمتتان که این نشسته بود. گفت: آقا، من گشنهام. چکار کنم؟ این هم که باید جور گفته. باور کردیم. تمام. بعد در حجره هم بسته و پول هم نداشت. و گفت: خب، خدا گفته. این تو روایت است دیگر. من دیگر بهش اعتماد دارم. صدا میآید از پشت در. دو تا تاجر اصفهانی. کجایی؟ آمده بودند. میخواستند به این طلبهها پول بدهند. کمک اقتصادی کنند. حجره اول باز. که در وا نشد. حجره دوم در زدند. بعد در را وا کردند. کسی نیست. و حجره بعدی. در را وا کردند. کسی نیست. این یکی به آن یکی گفت که: آقا، کسی نیست. بیاییم برویم. این طلبه پولی دادند و رفت. این هم کنار کتابش در حاشیه نوشت: «البته یک هندی لازم دارد مضمون مخصوص.» اینجا بعضی از رزقها این شکلی است. بعضی دعاها میخواهد بغلش که خدا راه بیندازد. بعضی چیزها را بدون هندم خدا میدهد. شدیدتر میخواهد. با یکم اهن و مهن و اینها خدا نمیدهد. خیلی آه و ناله میخواهد. بعضی چیزها ۳۰ سال، ۴۰ سال اینها میخواهد تا خلاصه آن هم تازه یک لحظه میدهد، قطع میکند. شدید. آنجا به اینها میگویند اَواح. آنهایی که خیلی دیگر جیغ و دادشان بلند است. «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ مُّنِيبٌ» (همانا ابراهیم بسیار آهکشنده، بردبار و بازگشتکننده به خدا بود). اَواح بود. خیلی دیگر آه و نالهاش بلند بود. همش آه و ناله بود حضرت ابراهیم. به این میگویند اَواح. یا به امیرالمؤمنین میگویند: «إِنَّ عَلِيًّا عَلَيْهِ السَّلَامُ كَانَ دَاعِيًا» (همانا علی علیهالسلام همواره دعا کننده بود). امیرالمؤمنین علیهالسلام دعا. همش در حال دعا بود. این دعا هم دعای تلفظی لزوماً نیست. دعای قلبی. خلاصه این شکلی میشود.
اشاره میشود که انسان با ملکات نفسانیاش محشور میشود. حالا به عنوان مثال افرادی هستند که در اثر ویژگیهای طبع و مزاج و یا ویژگیهای محیطی و تربیتی صاحب ملکاتیاند که با وجود تلاش و مبارزه با نفس، باز هم آن حالت طبعی غلبه دارد. بههرحال همه موانع دارند. سعی همین است دیگر. و ملکه نفسانی فرد شده. مثلاً فرد تندخو و بددهن که در طول روز ۵۰ بار فحش میدهد - الا برکت و - عصبی میشود. فرض کنید این شخص با مبارزه با نفس بتواند ۱۰ بار یا ۲۰ بار بر این حالتش غلبه داشته باشد. ولی باز هم ۳۰ بار غلبه آن حالت است. در مقابل فرد دیگری است که در مقابل فرد دیگری است که در اثر ویژگیهای طبع و مزاج، آرام و خونسرد است و در خانواده و محیط تربیتی هم از کودکی در محیط آرام بوده. در واقع این فرد برای آرامش و بددهنی نکردن سعی نکرده. ملکه نفسانیاش آرامش است.
نظرات
برای ثبت نظر ابتدا وارد شوید.
جلسات مرتبط
جلسه پرسش و پاسخ - بخش اول
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش دوم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش سوم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش چهارم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش پنجم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش هفتم
درآمدی بر برزخ در المیزان
سخنرانیهای مرتبط
محبوب ترین جلسات درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه بیست و هفتم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه بیست و هشتم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش اول
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش دوم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش سوم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش چهارم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه پرسش و پاسخ - بخش پنجم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه بیست و دوم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه بیست و سوم
درآمدی بر برزخ در المیزان
جلسه بیست و چهارم
درآمدی بر برزخ در المیزان
در حال بارگذاری نظرات...